مگی: هان؟!
دامبلدور در حالی که یک دوگالیونی از توی جیبش میکشه بیرون: مــــــا دیگه گشنه نمیمونیم!
بچه های دامبلدور به حال کسانی که سالهاست پولی ندیدن که از جیب باباشون در بیاد مثل کراوات آویزون دامبل میشن!
آنیتا:بااااااااااااااااابا!این پوله؟!
پسرش: وااای!این پوله؟!چه شکلیه ببینم؟!
مگی: این همه پول رو از کجا آوردی؟نکنه سر هری رو به عمو ولی(نکته:ولدمورت!) تحویل دادی، که بهت پول داده؟!
دامبل: نه قربون هری بشم!
:devil:مگی: پس چی خاک بر سر!؟
و یه کلنگ مصنوعی ،مجهز به سیستم آب پاش ،رنگ کننده و کتک زننده(شعبه ی بید کتک زن در خانه!بیاید سفارش بدید!) درمیاره و شق شق میکوبه بر فرق سر دامبل که دست بر قضا اون روز با زاویه ی صد و هشتاد درجه از دم گوشش باز شده بود و باریشهاش ادقام شده بود!
دامبل: برای چی میزنی؟!
مگی: ببند دهنتو!اومدم زنت شدم، گفتم مدیر مدرسه ای، معروفی،گولاخی!!!ولی انگار نه انگار!حالا همه گشنه ایم...یادت رفته ؟یادت رفته اون روزی که منو و آنیتا رو بردی وسط جنگل ممنوعه؟آنیتا بچه بودش!
به من گفتی: مگی بیا میخوام یه جای زیبا رو بهت نشون بدم..ما رو بردی جنگل بدون غذا و آب گم و گورمون کردی....و من هفت بار دورتادور جنگل گشتم و دوئیم...هیچ راه فراری نبود!اما خب...من بالاخره خودمو و این بچه ی زبون بسته رو نجات دادم!تا چششت درآد!!! پولم که نداریم ….مرلین شاهدی، یه شب شد بیای خونه؟!مشکوکم که هستی!
آنیتا با لحن کرمkerm:مـــــــــامان!..تازه...نمیدونی !من اونروز...
شترق!
آنیتا توسط پدرش نوازش میشه و شش دور ،به دور محور خودش میچرخه، و بالاخره مثل شهاب سنگ به زمین میفته!
مگی: چرا بچه رو میزنی؟!
دامبلدور: اممم.ممم..من؟من فقط داشتم نازش میکردم!
مگی: سر شونصد سالگی تازه قدرتش برای من زیاد شده!
--
ساعتی بعد—
دامبلدور نشسته روی زمین و به همون پول زل زده...بقیه ی اعضای خانواده هم هیچ کاری ندارن بکنن!!
مگی: حالا پول پیدا شده..نمیخوای یه کاری برای من و بچه هام بکنی؟!(با لحن مظلوم و ملاحت و لوس!)
دامبلدور: مثلا؟!
مگی: (صداشو میبره بالا!)مثلا؟! مثلا نداره! هزار تا کار میتونی بکنی...شد یه بار دل من و این بچه هامو شاد بکنی؟! نشد د نشد!همه ش پی کارای اون مدرسه ای که معلوم نیست حالا هری میمیره، زنده میمونه! این رولینگم تو رو مسخره کرده....
دامبلدور: اوه...ببخشید مگی..منو ببخش!من کوتاهی کردم..من پشیمونم! من...
و برای چند لحظه در فکر فرو میره...
فکراش که تموم میشن..میبینه ،فکری دیگه نداره که بخواد روش فکر بکنه!در نتیجه مجبور میشه یه بشکن بزنه!
دامبل: فهمیدم!
مگی: چی؟!
دامبل: صبر کن...من تا چند دقیقه دیگه برمیگردم!
ویژژژ!
غیب میشه!
مگی زیر لب: بابامم بود میفهمید که بازم رفتی فردا برگردی!!!
...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

از آب در اومد ! فعلا این طرف ها پیدات نشه که یه کاری دستت میده! فعلا بای!

!

!!
!
!
(حالا چرا دستاشو تو گوشش میکنه من نمیدونم...هان؟پس انتظار داشتید چیکار کنه؟




در حالی که سعی میکرد چوب جاروشو از روی سرش برداره بسختی زمزمه کرد:درسته من دارم میرم ولی فعلا که هستم پس بنابر قضیه دو ضلع و زاویه بین:هستم پس سهم میخوام!





در اومده بود گفت: فکر کرده شهر هرته،مرتیکه پیزوری به من میگه قیافه ام تابلوئه!
تو یکی دیگه دست از سر من بردار،بابا خونه مال خودمه،زورم به بقیه نمیرسه،به تو که میرسه!