کروشیو به لینی برخورد کرد و متاسفانه او بیهوش شد و کار را برای محفلی های پشت نرده ی خانه ی ریدل سخت تر کرد. پنه لوپه در حالی که به پیشانیش ضربه میزد، گفت:
- حتی هوش سرشار منم اینجا به کار نیومد! کسی دیگه ای تو مرگخوارا پیکسی نیست؟!
همه سرشان را به علامت نفی تکان دادند و پنه لوپه بیشتر حرص خورد!
خانه ی ریدل!
-جمعیت مرگخوار دیوونه شدن! همه به صف شین تا یه کروشیوی دیگه نصیبتون نکردم!
همه ی مرگخوار ها از ترس اینکه عاقبتشان مثل مرگخوار های بیهوش در سرتاسر حیاط شود، سر جای خود ایستادند. و خبرداری گفتند. اما آنها که محفلی نبودند! پس نظم و انضباط هم در کارشان نبود! پس صف بستن هم برایشان مشکل بود! بلاتریکس که دیگر طاقت بی عقلی مرگخوار ها را نداشت، فریاد کشید:
- حیف که میخوایم بریم دامبلدور رو بکشیم و به افراد زیادی نیاز داریم. ولی مرلین می دونه که اگه کار دیگه ای نداشتیم، چیکارتون می کردم!
سپس نگاهی به پشت نرده ها انداخت. اما محفلی ای ندید. اما او نگران شده بود!
- همه به کلبه ی سپید آپارات کنن!
و اولین نفر هم خودش رفت. محفلی های پشت نرده های خانه ی ریدل اما، داشتند از ترس می مردند. پس آنها هم تصمیم گرفتند به رون و بقیه بپیوندند!
جایی در اعماق کلبه ی سپید!
دامبلدور از صدای نگران محفلی ها، به وضوح لذت می برد و بخاطر همین، لبخند شیرینی بر لبان او نقش بسته بود! او خود را در اعماق کلبه ی سپید، جایی که هیچکس از آن خبر نداشت قایم کرده بود و به حرف های یارانش گوش سپرده بود. او خوشحال بود که بالاخره محفلی ها به فکر او افتاده بودند و روشنایی را بخاطر آورده بودند.
کم کم داشت خسته میشد که ناگهان صدای فریاد بلاتریکس، پرده ی گوش پیرمرد را پاره کرد!
- حمله!
دامبلدور صدای انواع طلسم و ورد ها را شنید که محفلی ها و مرگخوارا ها روانه ی هم می کردند! او صبر کرد که زمان مناسب، فرا برسد و بعد از تاریکی ها و پناهگاهش بیرون آمد. او دید که چیزی از نیرو های مرگخوار، غیر از بلاتریکس و هکتور باقی نمانده بود! جلو رفت و به جایی رسید که در دید همه بود. سپس فریاد زد:
- من اینجا هستم!
همه در جای خود میخکوب شدند و به پروفسور خیره شدند!
- بله! اینجانب آلبوس دامبلدور، به اطلاع شما می رسانم که من کاملا سالم و تندرستم!
و برای اثبات حرفش، چرخ و فلکی زد. و با اینکار، صد ها فک بر روی زمین افتاد! آلبوس ادامه داد:
- بله. یاران روشنایی، من و روشنایی را به فراموشی سپرده بودن! برای همین، اطلاعیه ای زدم که بلکه اونا نگران پروفسورشون بشن! خیلی وقت بود که محفلی ها و مرگخوار ها طلسم خاصی به دشمن خود روانه نکرده بودن. در واقع شما ها، جنگ بین خودتون رو به سادگی فراموش کردین. اما این دشمنیتون قدمت داره. و من، می خواستم که این رسم ادامه پیدا کنه!
بلاتریکس جوش آورده بود. خطاب به دامبلدور گفت:
- اسکل کردی؟
- جان؟! البته فرزند... این کلمه در فرهنگ پارسی ها نیست. سر کار گذاشتن درسته جانم! و اگه منظورت با اونه، آره!
بلاتریکس دیگر تحمل نداشت!
- من نمی تونم تو رو بین اینهمه محفلی بکشم! ولی کار دیگه ای می تونم بکنم! این طوری بعدا لرد عزیزم می تونه بیاد بکشتت!
قبل از واکنش محفلی ها، بلاتریکس طلسم نا آشنایی به دامبلدور زد. و بعد با هکتور به خانه ی ریدل آپارات کرد! همه دور پروفسورشان که به زمین افتاده بود، جمع شدند!
- پروف حالت خوبه؟!
- آب قند می خواین براتون بیارم؟
- اون طلسم چی بود که این شکلی شدین؟!
پروفسور از لای دندان هایش به سختی سخنی گفت!
- یاران، تا دقایقی پیش، مریضی من چیزی جز شایعه نبود! اما الان به حقیقت پیوسته! از این به بعد باید واقعا مواظب من باشید!
بلاتریکس طلسم "صد نوع بلا در دنیا" را روانه ی دامبلدور کرده بود!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

