جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  39 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  186 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  306 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  369 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 4 خرداد 1387 11:09
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت آرام به سمت قبر پدرش حرکت میکرد و مرگخواران آویزان از اتوبوس لرزش بدن او را به وضوح میدیدند!
بارتی با تعجب گفت : داره گریه میکنه؟
بلاتریکس که بغض گلوش رو گرفته بود با بغض گفت : الهی بمیرم براش.نباشه بلا تا ببینه این روز رو !
رودلف که یکمی رگ غیرتش بالا زده بود گفت : بلا یعنی چی هرچه هیچی نمیگم ... تو هم هیچی نمیگی
بلاتریکس چشم غره ای به رودولف رفت و بعد دوباره همگی به ولدمورت ،که حالا بر بالای قبر پدرش رسیده بود ، نگاه کردند.
ولدمورت کنار قبر پدرش نشست و بعد از خوندن فاتحه ( ) شروع به حرف زدن با بپدرش کرد : سلام بابا جونم !خوبی؟
ملت اسلی : بابا جونم؟؟!!
ولدمورت ادامه داد : بابایی خیلی دلم برات تنگ شده بود.منو ببخش اگه بهت سر نمیزدم...بابایی من خیلی دوست دارم...بابا !چرا رفتی منو تنها گذاشتی؟...چرا ما رو ترک کردی؟...من بدون تو هیچم... بابا! چرا مامان رو ترک کردی؟
ملت اسلی:آخییییی...نازییییی...
بارتی : چقدر تاثیر گذار!هییییییی روزگار !
ولدمورت به صحبت با پدرش ادامه میداد: مامان وقتی تو نبودی از قبل هم خل تر شد....بابا ! مامان تو که رفتی خودشو کشت...
یکباره لحن صحبت ولدمورت عوض شد : آخه مردک عوضی...
ملت اسلی:
ولدمورت : آخه بیشعور...تو لیاقت مامان منو نداشتی...خون لجنی بدبخت کثیف...اه اه نجس شدم نشستم پلوی قبرت...
ولدمورت از کنار قبر بلند شد و ایستد و کمی از قبر فاصله گرفت و گفت : ازت متنفرم...هیچ وقت روم نشد به کسی بگم بابام تو بودی..تو مایه ننگ منی...بوووووق....بوووووووق...بووووووووووووق....بوووووووووووووووووووووووق !!!!! ( ببخشید فحش های زشتی بودند! )
ولدمورت با عصبانیت چوب دستی اش را به سمت قبر پدرش گرفت و گفت : الان حالتو میگیرم مردک بوقی...کروشیووووو!! آواداکد...
در همان لحظه بارتی که متوجه خل شدن ولدمورت شده بود از پنجره اتوبوس پایین پرید و به سمت ولدمورت دوید . دست او را گرفت و شروع به روان درمانی او کرد ! :ارباب ! آروم ...اون قبلا خودش مرده...
ولدمورت با عصبانیت : ولم کن اون باید بازم بمیره ...اون آشغال باید خیلی بمیره!.....
بارتی : حاجی بیخیال! صلوات بفرست !
ولدمورت با بغض گفت :حاجی؟ با منی تو ؟ من که مکه نرفتم... پس حاجی نیستم!
بارتی با لبخند گفت : الهی قربونه کله کچلت بره بلاتریکس! الهی که پیش مرگت بشه این کاساندرا ! الهی که این سوروس دورت بگرده ! خودم میبرمت مکه ! اصلا میخوای بعد از بندر عباس یه سر بریم مکه ؟
ولدمورت سرش را پایین انداخت و با شرمساری گفت : آخه...آخه من روم نمیشه بیام مکه!من خیلی آدم بدی بودم...من خیلی آدم کشتم...من خیلی ها رو شکنجه کردم...یه چیزی میگم به کسی نگیا !!! من از خدا خجالت میکشم...نمیدونم با چه رویی به خونش نگاه کنم...
بارتی که کم نمانده بود شاخ در آورد ، گفت : خوب میری اونجا توبه میکنی!
ولدمورت با صدای بلند فریاد زد : نه من نمیتونم شکنجه نکنم...نمیتونم نکشم!
بارتی که دیگه حسابی از دست بچه بازی های ولدمورت داغ کرده بود با صدای بلند گفت : خاک تو سر بی عرضت کنن...تو اصلا عزم نداری...اصلا اقتدار نداری...برو بمیر!
ولدمورت که به حالات عادی خود بازگشته بود، چوب دستی خود را با عصبانیت به سمت بارتی گرفت و...

________________________________
بچه ها ببخشید من امروز امتحان دینی داشتم تو حال و هوای دینی موندم هنوز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/3/4 11:15:57
im back... again!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1387 19:58
نمایش جزئیات
آفلاین
آنی مونی در حالی که سیر شده بود روی صندلی نشست و به بلا خیره شد که سعی می کرد از مقداری موی سر رودولف و مقداری اب دماغ {}ولدمورت که بسیار مقدس بود کمی کرم ضد افتاب درست کند.
انی با صدایی لرزان گفت :بلا...ببخشید کرم هاتو خوردم.
بلاتریکس با لحنی خونسرد گفت :اشکالی نداره عزیزم...بیا بیا مرگخوار نازنین ارباب..الان که برام کرم ضد افتاب درست کردی می فهمی..
آنـــی مونی جیغ کشید و ملت مرگخوار بدین حالت به او خیره شدند.ولدمورت که در خوابی عمیق فرو رفته بود و صدای خر خرش هفت جنگل ممنوعه را برداشته بود تنها کسی بود که به انی خیره نشده بود.انی گفت :من گشنمه ...یا برای من غذا می ارید یا من دوباره اعتصاب می کنم.
رودولف گفت :بلا چی به این گفتی گشنش شد؟
بلا :هیچی بخدا گفتم ...فقط کرم منو درست کنه.
رودولف با عصبانیت گفت :خب....انی ،من کرم بلا رو درست می کنم.ولی این راه ها دیگه قدیمی شده.
انی لبخندی زد و به ته اتوبوس رفت تا افتاب بگیره.

بلا چشم غره ای به رودولف رفت و گفت :حالا خودت کرمم رو درست می کنی.
رودوولف یک دونه برات می خرم .
بلاتریکس فریاد کشید :مردیکه بوقی...شوتی اوتی اسکولوتی ...{بقیه ی جمله بنابر قوانین سایت سانسور شد } این نزدیکی ها که شهر نیست.
رودولف با وحشت گفت :اما بلا ..ما نزدیک قبر تام ریدل کبیریم.
بلاتریکس پوزخندی زد و گفت :اون خدا بیامرز که هرچی گل و درخت بالای قبرش بود به لطف اه و نفرین زنش و این کارای پسرش خشکید.چه برسه به مغازه..تازه من از هر دهات کوره ای که کرم ضدافتاب نمی خرم
ملت مرگخوار: اما این باید مایه افتخار تو باشه .
بلاتریکس در حالی که به غروب دل انگیز افتاب خیره شده بود گفت :مردشور ببره هرچی پدر اربابه....خودش هم خوشش نمی اومد از این...یک مادرش درست و حسابی بود که اون هم عقل درست و حسابی توی سرش نبود زد خودشو کشت
ناگهان ولدمورت از خواب پرید و در حالی که بادی در میان سوراخ های ماری شکل بینی خویشتن می انداخت گفت :ببین بلا..هرچی گفتی هیچی بهت نگفتم..گفتم مسافرته حال کنی...ولی به بابام هرچی گفتی گفتی با این که پشت سر مرده حرف نمی زنند.به مادرم توهین نکن.تنها جد جادوگر من مادرم و فک فامیلاش بودن

در همین اوضاع بود که نارسیسا فریاد کشید :رسیدیم.
مرگخوران با شور و شوق شروع به پیاده شدن از اتوبوس کردن که ولدمورت اشاره ای به در کرد و گفت :بقلفلتامنبگمز.
در قفل شد و ولدمورت به ارامی گفت :می خوام با پدر خدا بیامرزم تنها باشم.
سپس از پنجره {}خارج شد و بر سر مزار پدرش رفت.
بلاتریکس که از شدت کنجکاوی سرخ شده بود سرش را از پنجره بیرون برد تا به حرف های ولدمورت گوش دهد.و پشت سر او همه ی مرگخواران از شیشه ی پنجره اویزان شدند و به درد و دل یک پسر غریب با پدرش گوش فرا دادند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1387 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
آنی مونی در حال حرکت به سوی بلاتریکس بود تا منو را به او دهد که ناگهان بارتی سوار بر جاروی پرنده منو را از او قاپید .

- خب بزار ببینم چی داره ... هووووم ، من سوسیس با شیر می خوام . نفر بعدی کیه ؟

ملت اسلی که از اون پایین داد فریاد می کردند ، همگی دستاشونو بالا بردند . بارتی هم که گیج شده بود منو رو وسط جمعت انداخت . در یک آن آنی مونی با جستی به هوا زد و منو را در هوا قاپید .
- منم آبگوشت کج منقار می خوام به اضافه ی ژله خوک
پس از سفارش غذا به رودلف گفت : بغلی بگیر
- چی رو بگیرم ؟
- این منو رو
- چی کارش کنم
- بده به بلا
- بلا جون بگیر
- چی رو بگیرم
- این منو رو ...
در همین حین بلا به دستان خالی اش نگاهی انداخت و با عصبانیت فریاد زد : پس کجاست ؟ من گرسنه ام

رودلف که گوشه ای رفته بود غذایش را انتخاب کرد و حالا هم که اشک بلا را دید با دلسوزی پیشش آمد گفت :

- ببخشید ، من انتخاب کردم . بیا بگیرش
بلاتریکس که به شدت از رودلف عصبانی شد چوب دستی اش را در اورد و از ته هنجره فریاد زد : کروشیو

- نــــــــــــــــــــــــــــــــــه ...

بلا با لبخند شیرینی گفت : سه پرس جوجه کباب با هندونه
سکوت خفنی بر فضا حاکم شد سپس بلا دید که عده ای به دور کاساندرا جمع شده اند ؛ منو را همان گذاشت و رفت ببینه چه خبره
تریلانی همه رو جمع کرده بود و داشت به وسیله ی گویش می کرد .
- بگذاریــــــــد ببینم ... اوه بله ، بارتی برات متاسفم تو فردا می میری ، وای من این جا رودلف رو می بینم که داره زجر می کشه . یه نفر دیگه هم توی گوی من هست ، بله اون لرد ولدمورته . از کله ی کچلش فهمیدم .
ولدی آخرین کلمات را به خوبی شنید اما صبر کرد . کاساندرا در ادامه گفت :
آه ... بله اون با زنش دعواش شده برای همینه که می خواد بیاد مسافرت ، مردک عوضی خجالت نمی کشه قراره بعد مسافرت یه کم کروشیو رو بچه اش اجرا کنه . بلا که تا به حال فکر می کرد ولدمورت مجرده با احساس تنفر و انزجار گفت :
مردک کچل ، عوضی ، بوووووووووق ( مشترک گرامی دسترسی به این کلمات امکان پذیر نمی باشد )
حالا تقریبا ولدمورت به دینامیت در حال انفجاری تبدیل شده بود و بوووووووگ بااااااااااااانگ دنگ دونگ .... دیششش

این صدای برخورد بلاترکس لسترنج به دیوار بود که بارتی را در بین راه معلق در آسمان سرنگون کرده بود و این ضربات ناشی از طلسم نابخشودنی چهارم ( ؟!) بود .

لردولدمورت فریاد زد :
احمق ها بسه دیگه ، بوقی یا اومدید غذا بخورید نیومدید کلاس پیشگویی و چشم غره ی به تریلانی رفت .
حدود 5 ساعت طول کشید تا ملت اسلی غذایشان را بخورند . بلاخره از رستوران بیرون اومدند . در حال حرکت به سوی اتوبوس بودن که ولدمورت شروع به گریه کرد و گفت :
اول می ریم سر خاک بابام ، بعدش می ریم بندرعباس . تو رو خدا همین نزدیکی هاست . لطفا
ملت اسلی که دلشان برای اربابشان سوخته بود همگی به نشانه ی تایید سر تکان دادند و سوار اتوبوس شدند و به راه افتادند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در دست ساخت ...
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: جمعه 27 اردیبهشت 1387 14:37
نمایش جزئیات
آفلاین
بليز به سرعت از اتوبوس پايين پريد و بعد از كنترل اوضاع دوباره سوار شد.

لرد سياه درحاليكه سعي ميكرد ترس و اضطرابش را پنهان كند به بليز نزديك شد.
-محفليان؟گريفيان؟هافليان؟گريندلوالده؟روح كساييه كه كشتمشون؟اومدن دنبالمون؟به جان لرد سياه سوءقصد كردن؟

بليز به سقف اتوبوس اشاره كرد.
-نه سرورم.آني موني بود.پريده رو سقف اتوبوس نشسته.ميگه بشدت در حال اعتصابه.

صداي نچ و نوچ و زمزمه هاي مرگخواران فضاي اتوبوس را پركرد.
-واقعا كه...
-خجالت نميكشه...
-درحضور ارباب.اعتصاب؟

صداي خشمگين لرد مرگخواران را ساكت كرد.
-سااااكت.زود باشين .همه با هم پياده ميشيم ببينيم اين چه مرگشه.

آني موني چهار زانو روي سقف اتوبوس نشسته بود و جدي ترين قيافه ممكن را به خودش گرفته بود.

-آهاي موني..چت شده تو؟از دستورات من سرپيچي ميكني؟

آني موني جوابي نداد وسرش را به حالت قهر به طرف ديگر برگرداند.
بليز از بين ملت مرگخوار به سختي خود رابه لرد رساند.
-ارباب من ازش پرسيدم.ميگه شماها اصلا به فكر راننده و آشپزتون نيستين.ديشبم به من شام ندادين.من صبحونه نخورده از جام تكون نميخورم.

لرد سياه نفس راحتي كشيد.
-خب.اين كه كاري نداره.بهش غذا بدين.آني موني راست ميگه.اون تو اين مسافرت زحمت زيادي كشيده.ما بايد بهش برسيم.

بليز با تاسف سر تكان داد.
-ارباب شرمنده.خود آني موني همه غذاها و خوراكي ها و حتي كرمهاي ضد آفتاب بلا رو خورده.چيزي براي خوردن نداريم.

فرياد خشمگين ولدمورت ملت اسلي را از جا پراند.
-چي؟چيزي براي خوردن نداريم؟چه بلايي سر چيپساي فلفلي من اومد؟آهاي راننده بوقي.زود بيا پايين ببينم.ما رو برسون به يه رستوران.الان وقت چيپس من ميرسه.اگه نخورم هر چي ديدين از چشم خودتون ديدين.نذارين اون روي ولدي من بالا بياد.

لازم به تذكر نبود.آني موني بعد از فرياد سهمگين ولدمورت روي سر رودولف سقوط كرده و در حال دويدن بطرف اتوبوس بود.ملت اسلي با عجله سوار اتوبوس شدند.
اتوبوس حركت كرد.آني موني با سرعت وحشتناكي از اتومبيلها سبقت ميگرفت.ارباب هر لحظه رنگ پريده تر به نظر ميرسيد.ولي مشخص نبود كه اين رنگ پريدگي ازكمبود چيپس ناشي شده يا ترس از رانندگي فوق العاده آني موني.رودولف در حال بستن كمربند سومش بود كه بليز(شاگرد راننده)با خوشحالي اعلام كرد:
رسيديم.يه رستوران اونجاست.بچه ها بپرين پايين.

قبل از توقف كامل اتوبوس ملت گرسنه اسلي از پنجره ها پايين پريده و بطرف رستوران هجوم بردند.
رستوران كوچك بود و جاي كافي براي همه اسلي ها وجود نداشت.ولي اين مشكل فورا حل شد.چون مشتريها با ديدن ملت وحشي اسلي و مخصوصا صورت زيبا و كله درخشان ولدمورت بيخيال غذا شده و به سرعت رستوران را ترك كردند.
براي چند دقيقه جنگ و جدال كوتاهي بين ملت اسلي بر سر اينكه چه كسي پيش ارباب بنشيند در گرفت كه آني موني با يك ضربه همه اسليها را كنار زده و در صندلي كنار ارباب مستقر شد.اينيگو و مورگان ملت اسلي را به آرامش دعوت كرده و نظم را در رستوران برقرار كردند.

گارسون با وحشت به ملت رداپوش نزديك شد.
-ب...ب...بفرماييد.اين منو خدمت شما.لطفا انتخاب كنين

آني موني منو راگرفت و به لرد سياه داد.
-ارباب.ميگم اينجا گاليون قبول نميكنن.شما پول مشنگي
دارين؟جلوي چشم اين همه مسافر نميتونيم گارسونا و صاحب رستوران رو بكشيم ها.

لرد سياه بعد از شكنجه سه گارسون موفق به سفارش دادن چهار پرس چيپس و پنيرشد.
-هوم؟پول مشنگي؟معلومه كه ندارم.نگران نباش.حتما يكي از اين اسلي ها داره.حالا غذاتو بخور.فكر نميكنم مشكلي پيش بياد.اينا به نظر آدماي مهربوني ميرسن.

ملت اسلي سرگرم انتخاب غذا شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387 16:49
نمایش جزئیات
آفلاین
خوشید تازه از پشت کوه ها بیرون آمده بود و انوار طلایی اش را از شیشه های اتوبوس به داخل می فرستاد . در این بین پشه ای ریز از خواب بیدار شده و آماده برای صرف صبحانه بود . بال هایش را باز کرد و وز وز کنان به پرواز در آمد . از روی بارتی گذشت و دور کله بلیز چرخی زد و وقتی متوجه بینی خوش نقش و نگار لردولدمورت کبیر شد به سویش حرکت کرد . خرطوم تیز کرد و به آرامی فرود آمد . از نظر آن مگس زیبایی صورت لردولدمورت توصیف ناپذیر بود . به سرعت از سراشیبی بینی اش بالا رفت و روی نوک بینی مستقر شد . حالا می توانست با خیال راحت دلی از غذا در آورد .

سه ... دو ... یک ... با سرعت هر چه تمام خرطوم تیزش را به سوی دماغ لرد ولدمورت کبیر سرازیر کرد ولی حیف که دیری نپایید ؛ دیری نپایید که نوری سبز از سوی تکه چوب خشکی که در دست ولدمورت بود به او اثابت کرد و او را نقش بر زمین کرد ...
ولدی : عجب پشه ی پر جرعتی بود که به خود جرات داد بیاد رو بینی من بشینه ... اهای ملت اسلی بیدار شین باید راه بفتیم ... لنگه ظهر بیدار شین ...
بلیز به سرعت پشت رول نشت و اتوبوس را روشن کرد .
غان غان غان ... بانگ
ملت اسلی :
ولدمورت در حالی که از سقف آویزون بود گفت :
چی شد بلیز ... انفجار از کجا بود ؟
بلیز :
سرورم ... نمی دونم می رم چک کنم
بلیز :
ولدی : چی شده ؟ اونجا چه خبره
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/26 10:08:06
در دست ساخت ...
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: دوشنبه 23 اردیبهشت 1387 16:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت به بلاتریکس که تازه دست از خوندن برداشته بود گفت : واااای بلا تو فوق العاده ای حیف که ازدواج کردی و گرنه
بلاتریکس : جانم ارباب؟ چی فرمودید؟
ولدمورت : هیچی جدی نگیر...
ولدمورت برای اینکه موضوع بحث رو عوض کنه با شوق گفت : حالا من بخونم؟
بلاتریکس که در حال ذوق مرگ شدن بود گفت : البته سرورم...این باعث افتخاره که شما به ما افتخا...
ولدمورت با بی حوصلگی وسط حرف بلاتریکس پرید و گفت : ای...زهر مار ...فعلا تا اطلاع ثانوی پاچه خواری ممنوع!
بلاتریکس که حسابی ضایع شده بود گفت : چشم...غلط کردم...چرا میزنی؟
ولدمورت گفت : جذبه رو داشتی؟خوب ملت حالا همه دست...دست...
هیچ صدایی بلند نشد!
ولدمورت با تعجب تمام : میگم دست ... دست...
باز هم صدایی شنیده نشد!
در آن هنگام بود که ولدمورت تازه متوجه خواب بودن ملت شد.
ولدمورت با عصبانیت تمام فریاد زد : ملت بیدار شین من میخوام بخونم!
ملت اسلی بر اثر صدای نکره ولدمورت بیدار شدند و منتظر خوندن ولدموت شدند.
ولدمورت صدای خودش رو صاف کرد و شروع به خوندن کرد :دست دست دست بیا جون ننه اقدس بیا...آمنه آمنه..لب کارون چه گلی کاشتم...بیا فیروز قشنگم...پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم مرگ بر آمریکا
ملت اسلی به این حالت به هم دیگه نگاه میکردند و ولدمورت بدون توجه به آنها به خواندنش ادامه میداد.
ولدمورت : کفتر خونگیم قارقار....مادر بزرگ هدیه رو پس فرستاد...آقای راننده دستتو بزار تو دستم خان دایی جونه منه...
ملت اسلی با صدای بلند گفتند : بسه!!!!!!!
ولدمورت دست از خوندن کشید و با عصبانیت به مرگخوارانش نگاه کرد. چشمان به رنگ خون او از همیشه قرمز تر شده بود .
ولدمورت با عصبانیت گفت : با من بودین؟
ملت اسلی که از ترس در حال لرزیدن بودند ، گفتند :ن..ن...ه س..س...سرورم...م...ا...هرگز...
ولدمورت که ناگهان به ترس معجزا آسایی مهربون شده بود با لطافت گفت : حالتونو گرفتم! ترسیدن ها!! یک هیچ به نفع من.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/2/23 17:06:19
im back... again!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: یکشنبه 22 اردیبهشت 1387 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتی شروع به اواز خواندن کرد :دنیا دیگه مثله تو نداره،نداره نمی تونه بیاره ،دل ها همه بی قراره جادوت،همون جادویی که مرگو به دنبال میاره .هیچکی مثله تو نمی تونه،نمی تونه فکرمو بخونه،بگو بگو کدووم جادوییه ،که منو از تو خلاص می کنه.نـــــــــه ،نداره دنیا مثله تو ،مثله تو،نداره ،دنیا دیگه مثله تو نداره لا..لالالالا

بلاتریکس چشم غره ای به بارتی رفت و گفت:ساکت شو بابا ،اعصابمون رو خورد کردی ،رودولف تو بخون
ولدمورت چشم غره ای به بارتی رفت و گفت:شانس اوردی که توی سفریم وگرنه همچین کریشیو می کردمت که.....

رودولف چشمکی به بلاتریکس زد و شروع به خواندن کرد :ولدی باید برقصه ..ولدی باید برقصه .نبینم که باز نشستی ...منتظر چی هستی؟ توی اتوبوس مشنگ هام ..باید باشی برقصی..ولدی باید برقصه ..ولدی باید برقصه.
اخه من قربون اون کله ی کچلت برم..رول ریشات مو نشینه قربون اون بینیت برم.پاشو باز با بلا برقص که گل بریزیم زیر پات.تا به اتیش بکشی صحنه رو با دلبری هات.ولدی باید برقصه ..ولدی باید برقصه..

بلاتریکس با اشتیاق برایش دست زد و ولدمورت بار دیگر با چشم غره به مرگخواران خیره شد و زیر لب گفت :بلا نوبت توئه.
بلاتریکس با لبخند شروع به خواندن شعری کرد که خود سروده بود :
زندگی یعنی مرگخوار بودن
زندگی یعنی علامت شوم
زندگی یعنی شیون اوارگان
زندگی یعنی ارباب ولدمورت
زندگی یعنی جادو یعنی اصیل بودن
زندگی یعنی مباره با مشنگ ها
زندگی یعنی لحظه های گرم شکنجه
زندگی یعنی کشتن هرچی مشنگه
زندگی یعنی مسواک زدن دندان ها
زندگی یعنی شستش چشم ها
چشم هارا باید شست.جور دیگر باید دید
علامت شوم را خز نکنیم
در دوردست شاید.
جادوگر اصیلی مرگخوار شود
علامت شوم را خز نکنیم.

دقایقی بعد اتوبوس در تاریکی فرو رفت.شب فرا رسیده بود و همگان با شعر مزخرف بلاتریکس به خواب عمیقی فرو رفته بودند.و فقط ولدمورت بود که با اشتیاق به چهره اش خیره شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: یکشنبه 22 اردیبهشت 1387 14:03
نمایش جزئیات
آفلاین
- سلام ... من کاساندرا تریلانی هستم

ملت که همگی ترسیدند با این حرف او نگاه های وحشتناکی به وی کردند و ...

ملت اسلی : ها ؟ ما رو می ترسونی ؟

و همه به سمتش حمله ور شدند و ریختن روش و کتک کاری و بومب و دنگ و دف و دینگ و رینگ

لرد ولدمورت ناگهان فریاد زد :
- بسه دیگه . به افتخار ورود این ایگنـ ... می ریم یه جای دیگه . بلیز کجا بریم ؟
- قربان بریم ... کجا بریم ؟ خب بریم به بندر عباس .

ملت موافقت کردن و بلیز مسیر رو تغییر داد و ملت خوندن :
- ... دخت بندر منو جادو کرده ... منو کشته مخمو با جاروی پرنده جارو کرده
هلی هلی هلی ... بزن بریم به بندر .

بارتی از باربند پایین آمد و گفت :
- خب هر کی یه آهنگ بخونه . خوبه ؟ اولم خودم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/2/22 14:08:56
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 21 اردیبهشت 1387 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
_قراره بریم به پرورشگاهی که من توش بزرگ شدم

انی با تعجب به لرد سیاه نگاه کرد که قطرات ابی اشک با رنگ پوستش هیچ فرقی نداشت
بلاتریکس اهسته گفت :ُسرورم میشه نریم اونجا؟
ولدی: :no:
بلاتریکس :میشه اخر از همه بریم اونجا؟
ولدی::no:
بلاتریکس :میشه اصلا نریم اونجا؟
ولدی: :no:
بلاتریکس :اما سرورم اونجا به هیچ کس خوش نمی گذره .

ولدی با عصبانیت به بلاتریکس خیره شد و سپس گفت :مرگخواران من همه این نظر را دارند؟

ملت مرگخوار:

ولدمورت :پس یک خبر خوش رو بهتون می دم ..

مرگخواران

ولدمورت : و اون خبر اینه که نظر شما عزیزان اصلا برای من مهم نیست.همه ی ما به پرورشگاهی میریم که من توش بزرگ شدم.
بلاتریکس برای اولین بار احساس کرد که از لردسیاه متنفر شده است و با خود گفت که مسافرت بی مسافرت
ولدمورت فریاد زد :بیلیز راه بیافت بریم به پرورشگاهی که من توش بزرگ شدم.
_قربان باید از کدوم طرف بریم؟
_من چه می دونم؟ وقتی می گم بریم یعنی بریم.من اون موقع فقط یک بچه ی کم سن و سال بودم.
بلا با چرب زبانی گفت :ِیک بچه ی اثتسنایی سرورم
ولدمورت گفت :اه بلا .توی مسافرت دیگه پاچه خواری رو ول کن.اگر دقت کنی لحن من هم عوض شده.اومدیم حال کنیم.و فقط من می تونم از قدرت های مافوقیم استفاده کنم چون زورگوام

ناگهان اتوبوس بشدت لرزید .انی مونی از طرف یخچال سیاری که در بغل گرفته بود به طرفی دیگر پرتاب شد و بلاتریکس در حالی که سعی می کرد پیراهن جدیدی را که رودولف برایش گرفته بالا بگیرد وسط اتوبوس افتادو چیزی از اعماق شب بیرون امد.

ببخشید اولین طنزی بود که با این شناسه زدم ..اگر بد شد شرمنده.
نقد شود .

آخر هر هفته تمامی پست های درخواستی نقد می شوند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1387/2/23 18:18:05
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 21 اردیبهشت 1387 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس : آها فهمیدم ، بریم دریاچه خزر . اونجا کشتی هم هست .
ملت هم که دیدن پیشنهادش خوبه ، قبول کردند . دقایق سپری می شدند و در این مدت دستور های بلاتریکس کسی را بی کار نمی گذاشت .
- بلیز ، باید همین جا برامون نیمرو درست کنی ، زودباش ، صبح که بدون صبحونه نمی شه ... سامانتا ، سریع شیشه ها رو تمیز کن . باید برق بیفته ... بارتی ، زود چمدونا رو بگیر بزار اون بالا رو بار بند ؛ اینجا خیلی شلوغ شده ... هی تو کی هستی که اونجایی ، پاشو به بارتی کمک کن .
ناگهان رودلف از کنار غریبه بلند شد و بر روی صندلی اش ایستاد و فریاد زد :
- هیچ می دونیند چه کسی در بین ماست ؟ عالی حضرت لرد ولد مورت کبیر ، احترام بگذارید .
در میان جمعیت مردی با ردای مشکی از جایش بلند شده و رو به ملت می ایستد .
ملت اسلی :
بلاتریکس پس از خارج شدن از حالت کما گفت :
س س سلا سلام لرد کبیر ، مجلس را نورانی کردید . شما کجا این جا کجا
لرد سیاه : می خواستی بدون من بری سفر ؟
لرد سیاه با یک ورد غیر ورزشی بلاتریکس را با شیشه انتهای اتوبوس یکی کرد و رو به جمع گفت :
- قابل توجه همه ، مسیر عوض شد و هر جا من بگم می ریم . قراره بریم به ...

----------------
لطفا نقد شود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/21 20:26:02
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/21 20:28:27
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/21 20:30:21
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/21 20:32:30
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/21 20:35:09
در دست ساخت ...