بارتی با تعجب گفت : داره گریه میکنه؟
بلاتریکس که بغض گلوش رو گرفته بود با بغض گفت : الهی بمیرم براش.نباشه بلا تا ببینه این روز رو !
رودلف که یکمی رگ غیرتش بالا زده بود گفت : بلا یعنی چی هرچه هیچی نمیگم ... تو هم هیچی نمیگی
بلاتریکس چشم غره ای به رودولف رفت و بعد دوباره همگی به ولدمورت ،که حالا بر بالای قبر پدرش رسیده بود ، نگاه کردند.
ولدمورت کنار قبر پدرش نشست و بعد از خوندن فاتحه (
) شروع به حرف زدن با بپدرش کرد : سلام بابا جونم !خوبی؟ملت اسلی : بابا جونم؟؟!!
ولدمورت ادامه داد : بابایی خیلی دلم برات تنگ شده بود.منو ببخش اگه بهت سر نمیزدم...بابایی من خیلی دوست دارم...بابا !چرا رفتی منو تنها گذاشتی؟...چرا ما رو ترک کردی؟...من بدون تو هیچم... بابا! چرا مامان رو ترک کردی؟
ملت اسلی:آخییییی...نازییییی...
بارتی : چقدر تاثیر گذار!هییییییی روزگار !
ولدمورت به صحبت با پدرش ادامه میداد: مامان وقتی تو نبودی از قبل هم خل تر شد....بابا ! مامان تو که رفتی خودشو کشت...
یکباره لحن صحبت ولدمورت عوض شد : آخه مردک عوضی...
ملت اسلی:
ولدمورت : آخه بیشعور...تو لیاقت مامان منو نداشتی...خون لجنی بدبخت کثیف...اه اه نجس شدم نشستم پلوی قبرت...
ولدمورت از کنار قبر بلند شد و ایستد و کمی از قبر فاصله گرفت و گفت : ازت متنفرم...هیچ وقت روم نشد به کسی بگم بابام تو بودی..تو مایه ننگ منی...بوووووق....بوووووووق...بووووووووووووق....بوووووووووووووووووووووووق !!!!! ( ببخشید فحش های زشتی بودند!
)ولدمورت با عصبانیت چوب دستی اش را به سمت قبر پدرش گرفت و گفت : الان حالتو میگیرم مردک بوقی...کروشیووووو!! آواداکد...
در همان لحظه بارتی که متوجه خل شدن ولدمورت شده بود از پنجره اتوبوس پایین پرید و به سمت ولدمورت دوید . دست او را گرفت و شروع به روان درمانی او کرد ! :ارباب ! آروم ...اون قبلا خودش مرده...
ولدمورت با عصبانیت : ولم کن اون باید بازم بمیره ...اون آشغال باید خیلی بمیره!.....
بارتی : حاجی بیخیال! صلوات بفرست !
ولدمورت با بغض گفت :حاجی؟ با منی تو ؟ من که مکه نرفتم... پس حاجی نیستم!
بارتی با لبخند گفت : الهی قربونه کله کچلت بره بلاتریکس! الهی که پیش مرگت بشه این کاساندرا ! الهی که این سوروس دورت بگرده ! خودم میبرمت مکه ! اصلا میخوای بعد از بندر عباس یه سر بریم مکه ؟
ولدمورت سرش را پایین انداخت و با شرمساری گفت : آخه...آخه من روم نمیشه بیام مکه!من خیلی آدم بدی بودم...من خیلی آدم کشتم...من خیلی ها رو شکنجه کردم...یه چیزی میگم به کسی نگیا !!!
من از خدا خجالت میکشم...نمیدونم با چه رویی به خونش نگاه کنم...
بارتی که کم نمانده بود شاخ در آورد ، گفت : خوب میری اونجا توبه میکنی!
ولدمورت با صدای بلند فریاد زد : نه من نمیتونم شکنجه نکنم...نمیتونم نکشم!
بارتی که دیگه حسابی از دست بچه بازی های ولدمورت داغ کرده بود با صدای بلند گفت : خاک تو سر بی عرضت کنن...تو اصلا عزم نداری...اصلا اقتدار نداری...برو بمیر!
ولدمورت که به حالات عادی خود بازگشته بود، چوب دستی خود را با عصبانیت به سمت بارتی گرفت و...
________________________________
بچه ها ببخشید من امروز امتحان دینی داشتم تو حال و هوای دینی موندم هنوز
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

یک دونه برات می خرم .
} این نزدیکی ها که شهر نیست.




جانم ارباب؟ چی فرمودید؟
جذبه رو داشتی؟خوب ملت حالا همه دست...دست...
ملت بیدار شین من میخوام بخونم!
بسه!!!!!!!
حالتونو گرفتم! ترسیدن ها!! یک هیچ به نفع من.
ها ؟ ما رو می ترسونی ؟

وقتی می گم بریم یعنی بریم.من اون موقع فقط یک بچه ی کم سن و سال بودم.
، بریم دریاچه خزر . اونجا کشتی هم هست . 