بليز به سرعت از اتوبوس پايين پريد و بعد از كنترل اوضاع دوباره سوار شد.
لرد سياه درحاليكه سعي ميكرد ترس و اضطرابش را پنهان كند به بليز نزديك شد.
-محفليان؟گريفيان؟هافليان؟گريندلوالده؟روح كساييه كه كشتمشون؟اومدن دنبالمون؟به جان لرد سياه سوءقصد كردن؟
بليز به سقف اتوبوس اشاره كرد.
-نه سرورم.آني موني بود.پريده رو سقف اتوبوس نشسته.ميگه بشدت در حال اعتصابه.
صداي نچ و نوچ و زمزمه هاي مرگخواران فضاي اتوبوس را پركرد.
-واقعا كه...
-خجالت نميكشه...
-درحضور ارباب.اعتصاب؟
صداي خشمگين لرد مرگخواران را ساكت كرد.
-سااااكت.زود باشين .همه با هم پياده ميشيم ببينيم اين چه مرگشه.
آني موني چهار زانو روي سقف اتوبوس نشسته بود و جدي ترين قيافه ممكن را به خودش گرفته بود.
-آهاي موني..چت شده تو؟از دستورات من سرپيچي ميكني؟
آني موني جوابي نداد وسرش را به حالت قهر به طرف ديگر برگرداند.
بليز از بين ملت مرگخوار به سختي خود رابه لرد رساند.
-ارباب من ازش پرسيدم.ميگه شماها اصلا به فكر راننده و آشپزتون نيستين.ديشبم به من شام ندادين.من صبحونه نخورده از جام تكون نميخورم.
لرد سياه نفس راحتي كشيد.
-خب.اين كه كاري نداره.بهش غذا بدين.آني موني راست ميگه.اون تو اين مسافرت زحمت زيادي كشيده.ما بايد بهش برسيم.
بليز با تاسف سر تكان داد.
-ارباب شرمنده.خود آني موني همه غذاها و خوراكي ها و حتي كرمهاي ضد آفتاب بلا رو خورده.چيزي براي خوردن نداريم.
فرياد خشمگين ولدمورت ملت اسلي را از جا پراند.
-چي؟چيزي براي خوردن نداريم؟چه بلايي سر چيپساي فلفلي من اومد؟آهاي راننده بوقي.زود بيا پايين ببينم.ما رو برسون به يه رستوران.الان وقت چيپس من ميرسه.اگه نخورم هر چي ديدين از چشم خودتون ديدين.نذارين اون روي ولدي من بالا بياد.
لازم به تذكر نبود.آني موني بعد از فرياد سهمگين ولدمورت روي سر رودولف سقوط كرده و در حال دويدن بطرف اتوبوس بود.ملت اسلي با عجله سوار اتوبوس شدند.
اتوبوس حركت كرد.آني موني با سرعت وحشتناكي از اتومبيلها سبقت ميگرفت.ارباب هر لحظه رنگ پريده تر به نظر ميرسيد.ولي مشخص نبود كه اين رنگ پريدگي ازكمبود چيپس ناشي شده يا ترس از رانندگي فوق العاده آني موني.رودولف در حال بستن كمربند سومش بود كه بليز(شاگرد راننده)با خوشحالي اعلام كرد:
رسيديم.يه رستوران اونجاست.بچه ها بپرين پايين.
قبل از توقف كامل اتوبوس ملت گرسنه اسلي از پنجره ها پايين پريده و بطرف رستوران هجوم بردند.
رستوران كوچك بود و جاي كافي براي همه اسلي ها وجود نداشت.ولي اين مشكل فورا حل شد.چون مشتريها با ديدن ملت وحشي اسلي و مخصوصا صورت زيبا و كله درخشان ولدمورت بيخيال غذا شده و به سرعت رستوران را ترك كردند.
براي چند دقيقه جنگ و جدال كوتاهي بين ملت اسلي بر سر اينكه چه كسي پيش ارباب بنشيند در گرفت كه آني موني با يك ضربه همه اسليها را كنار زده و در صندلي كنار ارباب مستقر شد.اينيگو و مورگان ملت اسلي را به آرامش دعوت كرده و نظم را در رستوران برقرار كردند.
گارسون با وحشت به ملت رداپوش نزديك شد.
-ب...ب...بفرماييد.اين منو خدمت شما.لطفا انتخاب كنين

آني موني منو راگرفت و به لرد سياه داد.
-ارباب.ميگم اينجا گاليون قبول نميكنن.شما پول مشنگي
دارين؟جلوي چشم اين همه مسافر نميتونيم گارسونا و صاحب رستوران رو بكشيم ها.
لرد سياه بعد از شكنجه سه گارسون موفق به سفارش دادن چهار پرس چيپس و پنيرشد.
-هوم؟پول مشنگي؟معلومه كه ندارم.نگران نباش.حتما يكي از اين اسلي ها داره.حالا غذاتو بخور.فكر نميكنم مشكلي پيش بياد.اينا به نظر آدماي مهربوني ميرسن.

ملت اسلي سرگرم انتخاب غذا شدند.