جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
29 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
24
مهمانان
5
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- سرسرای چهارگانه
- [[continious]] تالار عمومی هافلپاف!
جزئیات کاربر

بالاخره دنيس از روي كاناپه پايين آمد و بر خلاف ميل شديدش مبني بر اينكه كوين را دقيق و اساسي سر جايش بنشاند ، با ظاهري نسبتا آرام بر روي كاناپه نشست . همه در نهايت سكوت سرهاي خود را به زير افكنده بودند . اما در اين ميان اين صداي كوين بود كه سكوت را شكست : حالا بچه ها ، خارج از اين مسائل ، اونها چه طوري مي خوان ماها رو بندازن توي يه گروه ديگه ؟ مي خوان دوباره با كلاه گروهبندي اين كار رو انجام بدن ؟
دنيس: چه عجب ، تو يه بار يه حرف حسابي زدي .
لودو : ولي خودمونيما ، راست ميگه . تا اون جايي كه همه مون مي دونيم كلاه گروهبندي تصميم خودش رو توي گروهبندي بچه ها تغيير نميده . حالا ملاك اينها چي ميتونه باشه ؟
هانا : خب ... شايد بر حسب نتايج امتحانات امسال يا سالهاي قبليمون اين كار رو بكنن .
هلگا در حاليكه لبخند گشادي بر لب داشت با شور و شوق گفت : آخ جون ، اگه اينجوري باشه كه خيلي خوبه . من حتما ميرم به ...
ورونيكا در حاليكه رنگ صورتش كبود شده بود با عصبانيت حرف هلگا را قطع كرد و بدون توجه به اينكه با او تنها به اندازه چند قدم فاصله دارد فرياد كشيد : واستا ببينم . به همين راحتي داري براي خودت مي بري و مي دوزي ؟ پس تكليف ماها چي ميشه ؟ حالا فرضا تو بري توي گريفيندور يا ريونكلاو ... وقتي ببيني هيچ كس باهات آشنا نيست و يا به سختي تحويلت ميگيرن ، اونوقت حالت جا مياد . اون موقع ديگه مي خواهي چيكار كني ؟ مي خواهي بري التماسشون كني كه تو رو بين خودشون قبول كنن و توي جمع دوستانه شون راهت بدن ؟ واقعا كه...
اريكا با آرامشي بي نظير رشته ي كلام را در دست گرفت و شمرده شمرده گفت : صبر كن ورونيكا . خودت رو عصباني نكن . بعد هم رو به بقيه كرد و طوري ايستاد تا در معرض ديد همه باشد :
ببينين بچه ها ... من نمي دونم توي ذهن شماها در حال حاضر چي ميگذره . چند نفرتون واقعا مي خواهيد كه هافلپاف پابرجا باقي بمونه . كدوماتون دوست داريد كه بريد به يه گروه ديگه و چند نفر از شماها از همون اول كه كلاه گروهبندي فرستادتون به هافل ، ازش بيزار بودين . ولي ... ولي من دارم به اين فكر ميكنم كه ما چقدر زحمت كشيديم تا هافلپاف رو سر پا نگه داريم. تا ديگران به ما سركوفت نزنن و مسخره مون نكنن . تا به همه نشون بديم كه اون چيزي كه بين ماها به صورت كاملا مجسم وجود داره ، اتحاد ماست . نه صرفا امتيازاتي كه گروهمون مي تونه دارا باشه . مثل شجاعت گريفنيدور ، باهوشي ريونكلاو و اصيل بودن اسليترين . ما خيلي زحمت كشيديم . اين يه موضوع غير قابل انكاره . تك تك ماها ، توي اين كارها نقش داشتيم . اما حالا ... چرا بايد اجازه بديم كه ماها رو از هم جدا كنن ؟ اون هم بعد ازاين همه سال كه ديگه واقعا انقدر به هم وابسته شديم . اين حرف كمي نيست ... ما توي اين چند سال شب و روز با هم زندگي كرديم . با هم نفس كشيديم . با هم براي هافلپاف غصه خورديم و با هم براي بالا كشيدنش زحمت كشيديم و از خودمون مايه گذاشتيم . ما بايد يه كاري كنيم تا متوجه بشن كه از خودمون اراده داريم . بايد نشون بديم كه ابزار دست بعضي ها نيستيم . ما ... ما بايد با پروفسور دامبلدور صحبت كنيم .
بعد از گفتن اين حرف ها ، اريكا آه بلندي كشيد و در حاليكه چهره اش كاملا گرفته بود، به جاي قبلي خود برگشت و كنار دنيس نشست . همه هنوز به او چشم دوخته بودند .گويي حرفهاي اريكا، مانند تلنگري بر وجدان خفته ي آنها بود . ورونيكا در دل او را مي ستود و دنيس با نگاهي تحسين آميز او را زير نظر گرفته بود .
بالاخره طلسم سكوت بين بچه ها شكسته شد و سدريك گفت : خب ... بچه ها ... من با اريكا موافقم . ما بايد ترتيب صحبت با پروفسور دامبلدور رو بديم . ولي قبل از اون ... من فكر ميكنم بعضي ها هنوز نياز به فكر كردن بيشتري دارن . بنابراين ، امشب ساعت هشت ، همه همين جا دوباره جمع ميشيم و تصميم نهايي مون رو مي گيم . منظورم اينه كه كدوم يك از ماها ، با اين تصميم جديد موافقن . در غير اينصورت ، اگه به توافق رسيديم ، تصميم مي گيريم كه چند نفر از ماها بهتره كه برن و با پروفسور دامبلدور صحبت كنن. فقط اميدوارم كه حرفهاي اريكا رو فراموش نكنين و عاقلانه تصميم بگيرين . به اميد موفقيتتون . تا ساعت هشت شب.
نقد ناظر
خب نمایشنامه خواندنی بود دیالوگها قوی بودن
شخصیت پردازی در پست خوب کار شده بود و این نشون میده که حالات شخصیتهای داستانت توجه میکنی
فضا سازی هم یکی از ارکان قوت پست بود .
اما مشکلی که تو این نمایشنامه ات وجود داد این بود که از دید خودت پست رو نوشته بود چون وقتی این جمله رو خوندم " ا ريكا با آرامشي بي نظير رشته ي كلام را در دست گرفت و شمرده شمرده گفت " متوجه شدم که میخوای به صورت غیر مستقیم این به خواننده بفهمونی که این شخصیت بالاتر از بقیه شخصیتها هست یه جور ژانگولر نویسی بود.
البته این جور نوشتن اصلا بد نیست اما باید بیشتر توجه کنی چون وقتی میخوای به این سبک بنویسی باید جذابیتی تو پست به وجود بیاری که کسی که داره میخونه فکر نکنه که زننده پست داره خودشو تعریف میکنه چون هم از جذابیت پست کم میکنه و هم اون جذابیت لازم رو از دست میده
در حد خوبی بود بازم تلاش کن
سدریک
دنيس: چه عجب ، تو يه بار يه حرف حسابي زدي .
لودو : ولي خودمونيما ، راست ميگه . تا اون جايي كه همه مون مي دونيم كلاه گروهبندي تصميم خودش رو توي گروهبندي بچه ها تغيير نميده . حالا ملاك اينها چي ميتونه باشه ؟
هانا : خب ... شايد بر حسب نتايج امتحانات امسال يا سالهاي قبليمون اين كار رو بكنن .
هلگا در حاليكه لبخند گشادي بر لب داشت با شور و شوق گفت : آخ جون ، اگه اينجوري باشه كه خيلي خوبه . من حتما ميرم به ...
ورونيكا در حاليكه رنگ صورتش كبود شده بود با عصبانيت حرف هلگا را قطع كرد و بدون توجه به اينكه با او تنها به اندازه چند قدم فاصله دارد فرياد كشيد : واستا ببينم . به همين راحتي داري براي خودت مي بري و مي دوزي ؟ پس تكليف ماها چي ميشه ؟ حالا فرضا تو بري توي گريفيندور يا ريونكلاو ... وقتي ببيني هيچ كس باهات آشنا نيست و يا به سختي تحويلت ميگيرن ، اونوقت حالت جا مياد . اون موقع ديگه مي خواهي چيكار كني ؟ مي خواهي بري التماسشون كني كه تو رو بين خودشون قبول كنن و توي جمع دوستانه شون راهت بدن ؟ واقعا كه...
اريكا با آرامشي بي نظير رشته ي كلام را در دست گرفت و شمرده شمرده گفت : صبر كن ورونيكا . خودت رو عصباني نكن . بعد هم رو به بقيه كرد و طوري ايستاد تا در معرض ديد همه باشد :
ببينين بچه ها ... من نمي دونم توي ذهن شماها در حال حاضر چي ميگذره . چند نفرتون واقعا مي خواهيد كه هافلپاف پابرجا باقي بمونه . كدوماتون دوست داريد كه بريد به يه گروه ديگه و چند نفر از شماها از همون اول كه كلاه گروهبندي فرستادتون به هافل ، ازش بيزار بودين . ولي ... ولي من دارم به اين فكر ميكنم كه ما چقدر زحمت كشيديم تا هافلپاف رو سر پا نگه داريم. تا ديگران به ما سركوفت نزنن و مسخره مون نكنن . تا به همه نشون بديم كه اون چيزي كه بين ماها به صورت كاملا مجسم وجود داره ، اتحاد ماست . نه صرفا امتيازاتي كه گروهمون مي تونه دارا باشه . مثل شجاعت گريفنيدور ، باهوشي ريونكلاو و اصيل بودن اسليترين . ما خيلي زحمت كشيديم . اين يه موضوع غير قابل انكاره . تك تك ماها ، توي اين كارها نقش داشتيم . اما حالا ... چرا بايد اجازه بديم كه ماها رو از هم جدا كنن ؟ اون هم بعد ازاين همه سال كه ديگه واقعا انقدر به هم وابسته شديم . اين حرف كمي نيست ... ما توي اين چند سال شب و روز با هم زندگي كرديم . با هم نفس كشيديم . با هم براي هافلپاف غصه خورديم و با هم براي بالا كشيدنش زحمت كشيديم و از خودمون مايه گذاشتيم . ما بايد يه كاري كنيم تا متوجه بشن كه از خودمون اراده داريم . بايد نشون بديم كه ابزار دست بعضي ها نيستيم . ما ... ما بايد با پروفسور دامبلدور صحبت كنيم .
بعد از گفتن اين حرف ها ، اريكا آه بلندي كشيد و در حاليكه چهره اش كاملا گرفته بود، به جاي قبلي خود برگشت و كنار دنيس نشست . همه هنوز به او چشم دوخته بودند .گويي حرفهاي اريكا، مانند تلنگري بر وجدان خفته ي آنها بود . ورونيكا در دل او را مي ستود و دنيس با نگاهي تحسين آميز او را زير نظر گرفته بود .
بالاخره طلسم سكوت بين بچه ها شكسته شد و سدريك گفت : خب ... بچه ها ... من با اريكا موافقم . ما بايد ترتيب صحبت با پروفسور دامبلدور رو بديم . ولي قبل از اون ... من فكر ميكنم بعضي ها هنوز نياز به فكر كردن بيشتري دارن . بنابراين ، امشب ساعت هشت ، همه همين جا دوباره جمع ميشيم و تصميم نهايي مون رو مي گيم . منظورم اينه كه كدوم يك از ماها ، با اين تصميم جديد موافقن . در غير اينصورت ، اگه به توافق رسيديم ، تصميم مي گيريم كه چند نفر از ماها بهتره كه برن و با پروفسور دامبلدور صحبت كنن. فقط اميدوارم كه حرفهاي اريكا رو فراموش نكنين و عاقلانه تصميم بگيرين . به اميد موفقيتتون . تا ساعت هشت شب.
نقد ناظر
خب نمایشنامه خواندنی بود دیالوگها قوی بودن
شخصیت پردازی در پست خوب کار شده بود و این نشون میده که حالات شخصیتهای داستانت توجه میکنی
فضا سازی هم یکی از ارکان قوت پست بود .
اما مشکلی که تو این نمایشنامه ات وجود داد این بود که از دید خودت پست رو نوشته بود چون وقتی این جمله رو خوندم " ا ريكا با آرامشي بي نظير رشته ي كلام را در دست گرفت و شمرده شمرده گفت " متوجه شدم که میخوای به صورت غیر مستقیم این به خواننده بفهمونی که این شخصیت بالاتر از بقیه شخصیتها هست یه جور ژانگولر نویسی بود.
البته این جور نوشتن اصلا بد نیست اما باید بیشتر توجه کنی چون وقتی میخوای به این سبک بنویسی باید جذابیتی تو پست به وجود بیاری که کسی که داره میخونه فکر نکنه که زننده پست داره خودشو تعریف میکنه چون هم از جذابیت پست کم میکنه و هم اون جذابیت لازم رو از دست میده
در حد خوبی بود بازم تلاش کن
سدریک
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1385/8/12 23:00:18
The power behind you is much greater than the task ahead of yo
JUST JUST HUFFELPUFF !
JUST JUST HUFFELPUFF !
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/01/12
تولد نقش: 1396/09/06
آخرین ورود: چهارشنبه 3 مهر 1392 21:47
از: هافلپاف
پستها:
809

شايد اين آخرين جنب وجوش هافل بود. بچه ها دور هم نشسته بودند و فكر ميكردند و هر يك از ته دل مي خواستند تا نظراتي عاقلانه و عملي بدهند. اما در اين ميان برخي از بچه ها به ظاهر خود را متفكر نشان ميدادند و در باطن فكرهاي ديگري داشتند. مثلآ سامانتا در اين فكر بود كه هر طور كه شده به ريوانكلاو برود و... .
ورونيكا كه متوجه اين حالات برخي بچه ها شده بود، گفت: بچه ها. ما فرصت خوبي داريم.
در اينجا ورونيكا كمي مكث كرد تا واكنش بچه ها را ببيند. هانا از آنطرف گفت: راست ميگه ديگه. بيايد به جاي اينكه به اين چيزها فكر كنيم. فكرهامونو بريزيم رو هم تا هممون رو بندازن تو گريف.
در اينجا بود كه ورونيكا كه در لحنش بي توجه به حرف هانا بود گفت: داشتم ميگفتم؛ ما فرصت خوبي داريم چون كه تمام تعطيلات را در كنار يكديگر هستيم تا حسابي در مورد اين موضوع فكر كنيم. هانا به يكباره سرخ شد و در حالي كه داشت به آرامي از بچه ها جدا ميشد؛ چيزهايي را زير لب زمزمه كرد.
ورونيكا كه انگار از كارش خشنود بود رو به بقيه كرد و گفت: چند تاي ديگه شما اينجوري هستيد؟؟
سكوتي سنگين در اتاق حكم فرما شد. بچه ها جرئت تكان خوردن نداشتند؛ شايد از شرم و يا شايد از ترس.هيچ صدايي جز صداي مكرر فنرهاي كاناپه كه دنيس سعي ميكرد بر روي آن بايستد به گوش نمي رسيد. دنيس سرفه اي ساختگي كرد و گفت: وروني اين اصلآ مهم نيست. مهم اين است كه بعضي از بچه ها دوست دارن برن گروههاي ديگه. اصلآ از اولش هم دوست نداشتن كه تو هافل باشن. اما حالا كه موقعيتش پيش اومده، نمي خوان اون رو از دست بدن. اما من...من ازشون ميخوام كه...حالا نميگم كه خودم اصلآ چنين فكرهايي تو سرم ندارم...نه...اما ازشون ميخوام كه تنها همين يك بار را براي سر پا نگه داشتن هافل تلاش كنن و بعد...بعدش اگر پيروز نشديم، هر جايي كه دوست داشتن ميتونن برن...فقط همين يك بار.
بچه ها همچنان سكوت اختيار كرده بودند و اين حتي براي خودشان هم آزار دهنده بود. بالاخره سكوت توسط سدريك كه از جا بلند شده بود شكسته شد: من و اريكا و ورونيكا تا آخرش هستيم و براي نجات هافل هر كاري ميكنيم.
لودو گفت: من هم آخرين تلاشم را ميكنم اما اگه موفق نشديم، سعي نميكنم خودم را ناراحت و اذيت كنم...يعني باهاش كنار ميام.
ادوارد هم فريادي موافق كشيد. اما بقيه ساكت ماندند. يهو كوين فرياد زد: دنيس تو هم عقل داري؟؟؟؟
دنيس پوزخند زنان گفت: من كه از تيمارستان نيومدم عزيزم!
كوين با تعجب گفت: اما من يكي را درست شبيه تو اونجا ديدم !!!
صداي شليك خنده آن هفت نفر تالار را لرزاند و بچه هاي ديگر هنوز هم همانند سنگ در گوشه اي نشسته بودند. بعضي دودل، بعضي كاملآ مخالف، بعضي در فكر بر باد دادن نقشه ي آن هفت نفر و بعضي هم شرمنده جيم شده بودند. گروه هميشه به ظاهر متحد هافل حالا دو گروه شده بود. گروهي با اعتماد به نفس بالا و گروهي ناراضي و خواهان فرار.درست است كه آنها از اينكه نمي توانستند به تعطيلات بروند كمي دلخور بودند؛ اما همگي سعي در يافتن نقشه اي داشتند كه براي آنها همه چيزشان بود.

نقد ناظر
پست جالبی بود
و چه از نظر توصیفات و چه از نظر فضا سازی خوب کار شده بود.
اما یکمی کم جذبه بود نمایشنامت و یه جوارایی اون حسی که باید در خواننده القاء میکرد تا پست رو تا آخر بخونه رو نداشت . سعی کن در سیر اصلی داستان جلو نری یعنی تمام فکرت رو معطوف به سوژه اصلی نکنی کمی هم به حاشیه بکش تا باعث بشه تا هم داستان محدود نشه و هم باعث قوی و جذاب شدن سوژه اصلی بشه
چیزی خاصی نداشت
آفرین در حد خوبی بود
سدریک
ورونيكا كه متوجه اين حالات برخي بچه ها شده بود، گفت: بچه ها. ما فرصت خوبي داريم.
در اينجا ورونيكا كمي مكث كرد تا واكنش بچه ها را ببيند. هانا از آنطرف گفت: راست ميگه ديگه. بيايد به جاي اينكه به اين چيزها فكر كنيم. فكرهامونو بريزيم رو هم تا هممون رو بندازن تو گريف.
در اينجا بود كه ورونيكا كه در لحنش بي توجه به حرف هانا بود گفت: داشتم ميگفتم؛ ما فرصت خوبي داريم چون كه تمام تعطيلات را در كنار يكديگر هستيم تا حسابي در مورد اين موضوع فكر كنيم. هانا به يكباره سرخ شد و در حالي كه داشت به آرامي از بچه ها جدا ميشد؛ چيزهايي را زير لب زمزمه كرد.
ورونيكا كه انگار از كارش خشنود بود رو به بقيه كرد و گفت: چند تاي ديگه شما اينجوري هستيد؟؟
سكوتي سنگين در اتاق حكم فرما شد. بچه ها جرئت تكان خوردن نداشتند؛ شايد از شرم و يا شايد از ترس.هيچ صدايي جز صداي مكرر فنرهاي كاناپه كه دنيس سعي ميكرد بر روي آن بايستد به گوش نمي رسيد. دنيس سرفه اي ساختگي كرد و گفت: وروني اين اصلآ مهم نيست. مهم اين است كه بعضي از بچه ها دوست دارن برن گروههاي ديگه. اصلآ از اولش هم دوست نداشتن كه تو هافل باشن. اما حالا كه موقعيتش پيش اومده، نمي خوان اون رو از دست بدن. اما من...من ازشون ميخوام كه...حالا نميگم كه خودم اصلآ چنين فكرهايي تو سرم ندارم...نه...اما ازشون ميخوام كه تنها همين يك بار را براي سر پا نگه داشتن هافل تلاش كنن و بعد...بعدش اگر پيروز نشديم، هر جايي كه دوست داشتن ميتونن برن...فقط همين يك بار.
بچه ها همچنان سكوت اختيار كرده بودند و اين حتي براي خودشان هم آزار دهنده بود. بالاخره سكوت توسط سدريك كه از جا بلند شده بود شكسته شد: من و اريكا و ورونيكا تا آخرش هستيم و براي نجات هافل هر كاري ميكنيم.
لودو گفت: من هم آخرين تلاشم را ميكنم اما اگه موفق نشديم، سعي نميكنم خودم را ناراحت و اذيت كنم...يعني باهاش كنار ميام.
ادوارد هم فريادي موافق كشيد. اما بقيه ساكت ماندند. يهو كوين فرياد زد: دنيس تو هم عقل داري؟؟؟؟
دنيس پوزخند زنان گفت: من كه از تيمارستان نيومدم عزيزم!
كوين با تعجب گفت: اما من يكي را درست شبيه تو اونجا ديدم !!!
صداي شليك خنده آن هفت نفر تالار را لرزاند و بچه هاي ديگر هنوز هم همانند سنگ در گوشه اي نشسته بودند. بعضي دودل، بعضي كاملآ مخالف، بعضي در فكر بر باد دادن نقشه ي آن هفت نفر و بعضي هم شرمنده جيم شده بودند. گروه هميشه به ظاهر متحد هافل حالا دو گروه شده بود. گروهي با اعتماد به نفس بالا و گروهي ناراضي و خواهان فرار.درست است كه آنها از اينكه نمي توانستند به تعطيلات بروند كمي دلخور بودند؛ اما همگي سعي در يافتن نقشه اي داشتند كه براي آنها همه چيزشان بود.

نقد ناظر
پست جالبی بود
و چه از نظر توصیفات و چه از نظر فضا سازی خوب کار شده بود.
اما یکمی کم جذبه بود نمایشنامت و یه جوارایی اون حسی که باید در خواننده القاء میکرد تا پست رو تا آخر بخونه رو نداشت . سعی کن در سیر اصلی داستان جلو نری یعنی تمام فکرت رو معطوف به سوژه اصلی نکنی کمی هم به حاشیه بکش تا باعث بشه تا هم داستان محدود نشه و هم باعث قوی و جذاب شدن سوژه اصلی بشه
چیزی خاصی نداشت
آفرین در حد خوبی بود
سدریک
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1385/8/12 22:56:38
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم
جزئیات کاربر

این جمله را گفت و از تالار خارج شد ...
همه ی بچه ها با چهره های خالی از هر گونه احساسی به حفره ی خروجی تالار خیره شده بودند ... ناگهان صدای فریاد کوین همه را از جا پراند!
- چه خوب دیگه از گروهمون امتیاز کم نمی کنن!!! هر کاری که بخوایم می تونیم بکنیم!
اریکا با بی تفاوتی گفت: فعلا چیزای مهمتری وجود داره ...( ونگاهی به کوین می ندازه و ادامه می ده ) مهمتر از تفریح و زیر پا گذاشتن قوانین!
با تموم شدن حرف اریکا باز همه ی بچه ها به فکر فرو می رن و دوباره صدای گریه ی شدید کوین همه رو به حال خودشون میاره ... همه با تعجب به کوین نگاه می کنن ...
- من می دونم ... حتما منو اخراج می کنن ... کلاه گروه بندی منو به زور انداخت تو هافل ... می گفت من هیچ قدرتی ندارم ... منو حتما اخراج می کنن
دنیس به طرف کوین میاد و دستش رو رو شونه ش می زاره که دلداریش بده ولی یهو حالت چهره ی کوین تغییر می کنه و یه نیشخند می زنه ...
- اهه اهه (خنده!) در این که بازیگر خوبیم شکی نیست! همتون باورتون شد نه؟! شوخی کردم باب خواستم از این حالت بیرون بیاین!!!
دنیس با عصبانیت تمام یکی می خوابونه تو گوش کوین و پیش بقیه ی بچه ها میاد ... اونا هم ترجیح می دادن به شوخی های بی مزه ی کوین اهمیت ندن ... دوباره سکوتی سنگینی بر فضا حاکم می شه که هر چند دقیقه یک بار توسط خنده ی کوین که گوشه ی اتاق نشسته و برا دوستاش اس ام اس می فرسته شکسته می شه ... هر کس می خواد به نحوی این سکوت رو بشکنه ولی نمی دونه چه طور ... بالاخره سدریک به حرف میاد :
- به نظر شما برای چی نباید به تعطیلات کریسمس بریم؟
ورونیکا کمر خودش رو صاف کرد چشماش رو بالا برد و به تقلید از مک گوناگال می گه : چون قراره راجع به شما تصمیماتی اتخاذ بشه!
همه پوزخندی زدن و لودو ادامه داد : خب تنها خوبی که داره اینه که ما تا آخر تعطیلات پیش هم هستیم ... پس بهتره از این لحظات بهترین استفاده رو ببریم!
دوباره غم جدایی همه رو به فکر فرو برد ...ادوارد که تحملش تموم شده بود و نمی تونست این همه نا امیدی و اندوه رو بین هم گروهیاش ببینه با عصبانیت تمام رفت رو یکی از مبلا و شروع به حرف زدن کرد:
- شماها چتون شده؟! همه به این فکر می کنین که هافل قراره از بین بره! ما می تونیم یه کاری کنیم که اونا منصرف بشن ...
کوین می پره وسط و با اشتیاق می پرسه : چه کاری؟!
ادوارد که بدون برنامه ریزی داشت حرف می زد و خودش هم نمی دونست چی داره می گه و هدفش تنها امیدوار کردن بچه ها بود من من کنان می گه : خب ... خب ... می تونیم ... هوووم ... الان نمی دونم چه کار ... ولی با هم فکر می کنیم و به یه نتیجه می رسیم ... مهم اینه که ما هنوز تو یه گروهیم و هیچ چیز نمی تونه وحدت بین ما رو از بین ببره!
یکی از وسط جمعیت فریاد می زنه : تکبیر! کوین هم جو می گیرش : الله اکبر ... الله اکبر ... خامن ...
و با دیدن بچه ها گویا شرم می کنه و ساکت می شه ... اعضای هافل که دیگه اون بچه های نا امید قبل نیستن شروع به صحبت می کنن و هر کس نظری می ده ... تالار که در طول روز بوی یاس و نا امیدی می داد حالا چهره ی جدیدی به خودش گرفته بود ...جنب و جوشی بین بچه ها بوجود اومده بود ... هر کس برای نجات هافل راه حلی پیش نهاد می داد و در این بین نظرات کوین از همه احمقانه تر بود ... نقشه هایی برای از بین بردن وزارتخونه .. ترور وزیر ... استفاده از یک معجون قوی فراموشی برای از بین بردن حافظه ی کارکنان وزارتخونه ... رفتن به خونه ی بازرس و دزدین سوالات تستی ... بچه ها دیگر عادت کرده بودن که به اون اهمیتی ندن ... ادوارد بدون دادن کوچکترین نظری پیروزیش رو تو دلش جشن گرفته ... اون بالاخره موفق شده بود نا امیدی رو از بچه ها دور کنه ... چیزی که سریع تر از نابودی هافل اونا رو نابود می کرد!
----------------------------------
تو عمرم انقد جدی ننوشته بودم!
نقد ناظر
خب برای شروع خیلی خوب بود.
از نوشتن معلوم بود وقت بیشتر روش گذاشتی چون بعضی از جاهای پست خیلی خوب بود و جذابیتش بالا بود.
فضا سازی خوب بود
پست ریتم مناسبی داشت یعنی نه خیلی کند بود ونه خیلی تند بود که بعضی از اعضا مینویسن
روتوصیف مکان و حالت های شخصیتها خوب کار کرده بودی
سدریک
اما باید توجه کنی و تا اونجایی که میتونی به این چیزها توجه کنی چون همین چند کلمه خیلی از خوبی پست کاست
کمی ژانگولر بازی درآورده بودی تو داستان چون آورده شدن بیش از حد شخصیت کوین اینو نشون میداد البته ژانگولر نویسی هم خیلی خوب هست اما به جای اینکه درست استفاده کنی
در هر جال باز تلاش کن و ارزشی نویسی رو رها کن
اما باز چند جا وجود داشت که بوی ارزشی میداد اونم به شدت اول ببینم کی رو دیدی تو دنیایی جادو و جادوگری بیاد اس ام اس ارسال کنه آخه با عقل جور در میاد (البته تو اینجور ارزشی نویسی هیچ چیزی بعید نیست)
سدریک
همه ی بچه ها با چهره های خالی از هر گونه احساسی به حفره ی خروجی تالار خیره شده بودند ... ناگهان صدای فریاد کوین همه را از جا پراند!
- چه خوب دیگه از گروهمون امتیاز کم نمی کنن!!! هر کاری که بخوایم می تونیم بکنیم!
اریکا با بی تفاوتی گفت: فعلا چیزای مهمتری وجود داره ...( ونگاهی به کوین می ندازه و ادامه می ده ) مهمتر از تفریح و زیر پا گذاشتن قوانین!
با تموم شدن حرف اریکا باز همه ی بچه ها به فکر فرو می رن و دوباره صدای گریه ی شدید کوین همه رو به حال خودشون میاره ... همه با تعجب به کوین نگاه می کنن ...
- من می دونم ... حتما منو اخراج می کنن ... کلاه گروه بندی منو به زور انداخت تو هافل ... می گفت من هیچ قدرتی ندارم ... منو حتما اخراج می کنن
دنیس به طرف کوین میاد و دستش رو رو شونه ش می زاره که دلداریش بده ولی یهو حالت چهره ی کوین تغییر می کنه و یه نیشخند می زنه ...
- اهه اهه (خنده!) در این که بازیگر خوبیم شکی نیست! همتون باورتون شد نه؟! شوخی کردم باب خواستم از این حالت بیرون بیاین!!!
دنیس با عصبانیت تمام یکی می خوابونه تو گوش کوین و پیش بقیه ی بچه ها میاد ... اونا هم ترجیح می دادن به شوخی های بی مزه ی کوین اهمیت ندن ... دوباره سکوتی سنگینی بر فضا حاکم می شه که هر چند دقیقه یک بار توسط خنده ی کوین که گوشه ی اتاق نشسته و برا دوستاش اس ام اس می فرسته شکسته می شه ... هر کس می خواد به نحوی این سکوت رو بشکنه ولی نمی دونه چه طور ... بالاخره سدریک به حرف میاد :
- به نظر شما برای چی نباید به تعطیلات کریسمس بریم؟
ورونیکا کمر خودش رو صاف کرد چشماش رو بالا برد و به تقلید از مک گوناگال می گه : چون قراره راجع به شما تصمیماتی اتخاذ بشه!
همه پوزخندی زدن و لودو ادامه داد : خب تنها خوبی که داره اینه که ما تا آخر تعطیلات پیش هم هستیم ... پس بهتره از این لحظات بهترین استفاده رو ببریم!
دوباره غم جدایی همه رو به فکر فرو برد ...ادوارد که تحملش تموم شده بود و نمی تونست این همه نا امیدی و اندوه رو بین هم گروهیاش ببینه با عصبانیت تمام رفت رو یکی از مبلا و شروع به حرف زدن کرد:
- شماها چتون شده؟! همه به این فکر می کنین که هافل قراره از بین بره! ما می تونیم یه کاری کنیم که اونا منصرف بشن ...
کوین می پره وسط و با اشتیاق می پرسه : چه کاری؟!
ادوارد که بدون برنامه ریزی داشت حرف می زد و خودش هم نمی دونست چی داره می گه و هدفش تنها امیدوار کردن بچه ها بود من من کنان می گه : خب ... خب ... می تونیم ... هوووم ... الان نمی دونم چه کار ... ولی با هم فکر می کنیم و به یه نتیجه می رسیم ... مهم اینه که ما هنوز تو یه گروهیم و هیچ چیز نمی تونه وحدت بین ما رو از بین ببره!
یکی از وسط جمعیت فریاد می زنه : تکبیر! کوین هم جو می گیرش : الله اکبر ... الله اکبر ... خامن ...
و با دیدن بچه ها گویا شرم می کنه و ساکت می شه ... اعضای هافل که دیگه اون بچه های نا امید قبل نیستن شروع به صحبت می کنن و هر کس نظری می ده ... تالار که در طول روز بوی یاس و نا امیدی می داد حالا چهره ی جدیدی به خودش گرفته بود ...جنب و جوشی بین بچه ها بوجود اومده بود ... هر کس برای نجات هافل راه حلی پیش نهاد می داد و در این بین نظرات کوین از همه احمقانه تر بود ... نقشه هایی برای از بین بردن وزارتخونه .. ترور وزیر ... استفاده از یک معجون قوی فراموشی برای از بین بردن حافظه ی کارکنان وزارتخونه ... رفتن به خونه ی بازرس و دزدین سوالات تستی ... بچه ها دیگر عادت کرده بودن که به اون اهمیتی ندن ... ادوارد بدون دادن کوچکترین نظری پیروزیش رو تو دلش جشن گرفته ... اون بالاخره موفق شده بود نا امیدی رو از بچه ها دور کنه ... چیزی که سریع تر از نابودی هافل اونا رو نابود می کرد!
----------------------------------
تو عمرم انقد جدی ننوشته بودم!
نقد ناظرخب برای شروع خیلی خوب بود.
از نوشتن معلوم بود وقت بیشتر روش گذاشتی چون بعضی از جاهای پست خیلی خوب بود و جذابیتش بالا بود.
فضا سازی خوب بود
پست ریتم مناسبی داشت یعنی نه خیلی کند بود ونه خیلی تند بود که بعضی از اعضا مینویسن
روتوصیف مکان و حالت های شخصیتها خوب کار کرده بودی
سدریک
اما باید توجه کنی و تا اونجایی که میتونی به این چیزها توجه کنی چون همین چند کلمه خیلی از خوبی پست کاست
کمی ژانگولر بازی درآورده بودی تو داستان چون آورده شدن بیش از حد شخصیت کوین اینو نشون میداد البته ژانگولر نویسی هم خیلی خوب هست اما به جای اینکه درست استفاده کنی
در هر جال باز تلاش کن و ارزشی نویسی رو رها کن
اما باز چند جا وجود داشت که بوی ارزشی میداد اونم به شدت اول ببینم کی رو دیدی تو دنیایی جادو و جادوگری بیاد اس ام اس ارسال کنه آخه با عقل جور در میاد (البته تو اینجور ارزشی نویسی هیچ چیزی بعید نیست)
سدریک
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1385/8/11 1:19:07
جزئیات کاربر

پروفسور همانطور كه اشك ميريخت هق هق كنان شروع به صحبت كرد: بعد از اين همه سال... اونا دستمزد منو اينجوري ميدن... اونا گفتن كه... گفتن كه...
و گريه ي پروفسور شدت گرفت، همچون كودكي اشك ميكرد. اريكا و هيپزيبا دستان پروفسور را گرفتند و وي را بر روي نيمكتِ كنار راهرو نشاندند.
پروفسور ادامه داد: اونا ميگن كه... ضعف هافل، به خاطر كوتاهي هاي منه... اونا ديگه منو نميخوان...
و مجددآ سيل اشك ها جاري شد. پروفسور دستان بزرگ خود را بر روي صورت پهنش نهاد و اشك ميريخت...
اريكا و هيپزيبا با تعجب، فقط پروفسور را همچون طفلي نوازش ميكرند و حرفي براي گفتن نداشتند. سدريك نيز جلوي درب اتاق دامبلدور تنها آنها را نظاره ميكرد. تا اين كه هيپزيبا گفت: پروفسور، دامبلدور كه...
اسپروات اجازه نداد او حرفش را ادامه دهد. انگار متوجه منظور هيپزيبا شده بود، در حالي كه بيني اش را بالا ميكشيد گفت: دخترم، پروفسور دامبلدور اين حرف ها رو نزده، اين حرفا مال مسئولين وزارتخونست... . دامبلدور خوب ميدونه كه من هيچ چيز واسه هافل كم نذاشتم...
به نظر اشك هاي اسپراوت تمامي نداشت! او مجددآ شروع به اشك ريختن كرد.
- شايد هم واقعآ من بي لياقت بودم...
در همين لحظه پروفسور اسنيپ مانند جني، جلوي آنها ظاهر شد.
- پروفسور اسپراوت، اصلآ درست نيست كه گوشه راهرو، اون هم جلو اين بچه ها اينجوري گريه كنيد.
چهره ي اسنيپ در آن لحظه واقعآ غير قابل تحمل بود...
اسنيپ رويش را به سمت اريكا و هيپزيبا و سپس سدريك چرخاند و با صداي بي حال خود ادامه داد: مگه شماها الان امتحان تغيير شكل نداريد؟ زود باشيد بريد به سالن عمومي...!
بعد از اين كه اسنيپ عكس العملي از 3 نفر نديد بلند تر گفت: گفتم بريد به سالن عمومي، امتحان داره شروع ميشه... حالا!
با فرياد اسنيپ اريكا، هيپزيبا و سدريك با بي ميلي به سمت تالار اصلي، براي دادن امتحان حركت كردند...
----------------دو ساعت بعد، محوطه هاگوارتز----------------
دانه هاي بسيار ريز برف، بسيار آرام به سمت پايين مي آمدند... محوطه ي هاگوارتز كاملآ سفيد پوش شده بود، گويي كه زمين، پتوي سفيد زمستانيش را برروي خود كشيده است... محوطه هاگوارتز شلوغ بود و همهمه ي دانش آموزان پس از آخرين امتحان در حالي كه به استقبال تعطيلات ميرفتند فضا را پر كرده بود.
اريكا، هيپزي و سدي در گوشه اي دور هم و ساير بچه هاي هافل نيز كمي آنطرفتر ايستاده بود. اريكا، هيپزي و سدي در مورد آينده ي هافل و سايرين در مورد امتحان و تعطيلات سخن ميگفتند...
به ناگاه آنها فردي را كه با قدم هاي كشيده از ميان جمعيت به سمت آنها ميآمد احساس كردند. اين پروفسور مك گوناگال بود كه با سرعت به آنان نزديك ميشد.
- سلام بچه ها. همگي شما خيلي سريع به تالارتون بريد. به ساير دوستانتون هم اطلاع بديد. من چند دقيقه ديگه ميام اونجا تا مطلبي رو بهتون بگم...
----------------نيم ساعت بعد، تالار عمومي هافلپاف----------------
پروفسور مك گوناگال در حالي كه انگشتان دستانش رو به هم گره كرده بود، شق و رق جلو بچه ها ايستاده بود و با همان حالت هميشگي به آنها نگاه ميكرد.
- اهووم. خوب بچه ها، من اينجام تا مطلبي رو بهتون اطلاع بدم. و اون هم اينه كه بچه هاي گروه هافلپاف، هيچكدومشون، امسال نبايد به تعطيلات برن...
صداي همهمه و پچ پچ از ميان بچه ها بلند شد...
- اهووم.
با اين صدا از جانب پروفسور مك گوناگال، همه ساكت شدند...
- حتمآ همونطور كه ميدونيد، راجع به شما قراره تصميماتي اتخاذ بشه. به همين دليله كه شما بايد در هاگوارتز بمونيد...
- اما پروفسور...
مك گوناگال حرف اريكا رو قطع كرد و ادامه داد: دوشيزه زادينگ، اين مسائل به من مربوط نميشه، بنابراين در اين مورد از من سؤالي نپرسيد. در ضمن، پروفسور اسنيپ به من اطلاع دادند كه شما قبل از امتحان به همراه دو نفر ديگه (مك گوناگال نگاه شماتت باري به هيپزيبا و سدريك ميندازه.) در راهروها پرسه ميزديد. به همين دليل و به همچنين به دليل دير اومدن شما سه نفر سر جلسه ي امتحان، جمعآ 20 امتياز از هافلپاف كم ميشه!
مك گوناگال نگاهش رو از كليه ي بچه ها ميگذراند و پس از مكثي كوتاه، با صدايي آهسته ادامه ميده: البته فكر نميكنم ديگه لازم باشه از اين گروه بيش از اين امتياز كم بشه!
اين جمله را گفت و از حفره خارج شد...
نقد ناظر
خب این پست خیلی از پست قبلیت خوب بود آفرین
دیالوگها قوی و تاثیر گذار بود چون بجا آورده شده بود
فضا سازیت هم خیلی خوب بود بعضی جاها حتی بسیار جذاب شده بود.
فقط یه چیز به جای اینکه هی پشت سر هم در یکی خط بگی یک ساعت بعد .......... نیم ساعت بعد .....کلماتی مناسبی بیار مثلاً .....مدتی بعد و غیره چون این جور زیاد جالب نیست این نظر من هست
حتماً قبل از فرستادن پست یه یکی دو باری مرورش کن تا اگه غلطی چیزی بود رفع کنی
پست خوبی بود. آفرین
سدریک
و گريه ي پروفسور شدت گرفت، همچون كودكي اشك ميكرد. اريكا و هيپزيبا دستان پروفسور را گرفتند و وي را بر روي نيمكتِ كنار راهرو نشاندند.
پروفسور ادامه داد: اونا ميگن كه... ضعف هافل، به خاطر كوتاهي هاي منه... اونا ديگه منو نميخوان...
و مجددآ سيل اشك ها جاري شد. پروفسور دستان بزرگ خود را بر روي صورت پهنش نهاد و اشك ميريخت...
اريكا و هيپزيبا با تعجب، فقط پروفسور را همچون طفلي نوازش ميكرند و حرفي براي گفتن نداشتند. سدريك نيز جلوي درب اتاق دامبلدور تنها آنها را نظاره ميكرد. تا اين كه هيپزيبا گفت: پروفسور، دامبلدور كه...
اسپروات اجازه نداد او حرفش را ادامه دهد. انگار متوجه منظور هيپزيبا شده بود، در حالي كه بيني اش را بالا ميكشيد گفت: دخترم، پروفسور دامبلدور اين حرف ها رو نزده، اين حرفا مال مسئولين وزارتخونست... . دامبلدور خوب ميدونه كه من هيچ چيز واسه هافل كم نذاشتم...
به نظر اشك هاي اسپراوت تمامي نداشت! او مجددآ شروع به اشك ريختن كرد.
- شايد هم واقعآ من بي لياقت بودم...
در همين لحظه پروفسور اسنيپ مانند جني، جلوي آنها ظاهر شد.
- پروفسور اسپراوت، اصلآ درست نيست كه گوشه راهرو، اون هم جلو اين بچه ها اينجوري گريه كنيد.
چهره ي اسنيپ در آن لحظه واقعآ غير قابل تحمل بود...
اسنيپ رويش را به سمت اريكا و هيپزيبا و سپس سدريك چرخاند و با صداي بي حال خود ادامه داد: مگه شماها الان امتحان تغيير شكل نداريد؟ زود باشيد بريد به سالن عمومي...!
بعد از اين كه اسنيپ عكس العملي از 3 نفر نديد بلند تر گفت: گفتم بريد به سالن عمومي، امتحان داره شروع ميشه... حالا!
با فرياد اسنيپ اريكا، هيپزيبا و سدريك با بي ميلي به سمت تالار اصلي، براي دادن امتحان حركت كردند...
----------------دو ساعت بعد، محوطه هاگوارتز----------------
دانه هاي بسيار ريز برف، بسيار آرام به سمت پايين مي آمدند... محوطه ي هاگوارتز كاملآ سفيد پوش شده بود، گويي كه زمين، پتوي سفيد زمستانيش را برروي خود كشيده است... محوطه هاگوارتز شلوغ بود و همهمه ي دانش آموزان پس از آخرين امتحان در حالي كه به استقبال تعطيلات ميرفتند فضا را پر كرده بود.
اريكا، هيپزي و سدي در گوشه اي دور هم و ساير بچه هاي هافل نيز كمي آنطرفتر ايستاده بود. اريكا، هيپزي و سدي در مورد آينده ي هافل و سايرين در مورد امتحان و تعطيلات سخن ميگفتند...
به ناگاه آنها فردي را كه با قدم هاي كشيده از ميان جمعيت به سمت آنها ميآمد احساس كردند. اين پروفسور مك گوناگال بود كه با سرعت به آنان نزديك ميشد.
- سلام بچه ها. همگي شما خيلي سريع به تالارتون بريد. به ساير دوستانتون هم اطلاع بديد. من چند دقيقه ديگه ميام اونجا تا مطلبي رو بهتون بگم...
----------------نيم ساعت بعد، تالار عمومي هافلپاف----------------
پروفسور مك گوناگال در حالي كه انگشتان دستانش رو به هم گره كرده بود، شق و رق جلو بچه ها ايستاده بود و با همان حالت هميشگي به آنها نگاه ميكرد.
- اهووم. خوب بچه ها، من اينجام تا مطلبي رو بهتون اطلاع بدم. و اون هم اينه كه بچه هاي گروه هافلپاف، هيچكدومشون، امسال نبايد به تعطيلات برن...
صداي همهمه و پچ پچ از ميان بچه ها بلند شد...
- اهووم.
با اين صدا از جانب پروفسور مك گوناگال، همه ساكت شدند...
- حتمآ همونطور كه ميدونيد، راجع به شما قراره تصميماتي اتخاذ بشه. به همين دليله كه شما بايد در هاگوارتز بمونيد...
- اما پروفسور...
مك گوناگال حرف اريكا رو قطع كرد و ادامه داد: دوشيزه زادينگ، اين مسائل به من مربوط نميشه، بنابراين در اين مورد از من سؤالي نپرسيد. در ضمن، پروفسور اسنيپ به من اطلاع دادند كه شما قبل از امتحان به همراه دو نفر ديگه (مك گوناگال نگاه شماتت باري به هيپزيبا و سدريك ميندازه.) در راهروها پرسه ميزديد. به همين دليل و به همچنين به دليل دير اومدن شما سه نفر سر جلسه ي امتحان، جمعآ 20 امتياز از هافلپاف كم ميشه!
مك گوناگال نگاهش رو از كليه ي بچه ها ميگذراند و پس از مكثي كوتاه، با صدايي آهسته ادامه ميده: البته فكر نميكنم ديگه لازم باشه از اين گروه بيش از اين امتياز كم بشه!
اين جمله را گفت و از حفره خارج شد...
نقد ناظر
خب این پست خیلی از پست قبلیت خوب بود آفرین
دیالوگها قوی و تاثیر گذار بود چون بجا آورده شده بود
فضا سازیت هم خیلی خوب بود بعضی جاها حتی بسیار جذاب شده بود.
فقط یه چیز به جای اینکه هی پشت سر هم در یکی خط بگی یک ساعت بعد .......... نیم ساعت بعد .....کلماتی مناسبی بیار مثلاً .....مدتی بعد و غیره چون این جور زیاد جالب نیست این نظر من هست
حتماً قبل از فرستادن پست یه یکی دو باری مرورش کن تا اگه غلطی چیزی بود رفع کنی
پست خوبی بود. آفرین
سدریک
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/8/4 22:44:59
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1385/8/9 0:07:04
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1385/8/9 0:07:04
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
[size=small]
جزئیات کاربر

هر کس با خود در عین خارج شدن از تالار حرف میزد .بعضی ها هنوز گیج و منگ بودن که آیا صحبتهای پروفسور اسپروات درست هست یا همش خیالی بیش نیست و در حالی که در این افکار کلنجار میرفتند به سالن اجتماعات نزدیک میشدند
بعضی ها هم در این فکر بودن که آیا از این امتحان سربلند بیرون می آیند یا باید از الان خودشونو افتاده حساب کنند.
اما خارج از همه اینها هوای بیرون هاگوارتز درست ماننده مار در حالا پوست انداتن بود و پاییز داشت جای خود را به زمستانی پر از سوز و سرما میداد ،صدای سو سوی باد هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد طوری که درختان جنگل ممنوعه را تکان های شدیدی میداد و در بعضی جاهاکه درختچه هایی که ریشه کم عمقی داشتن را از بیخ میکند وبه بالا میبرد اما پس لحظه در جایی دیگر این درختچه ها را پرت میکرد تا بمانند و بپوسند ...
ابرهای ماننده لشگری بزرگ در حال جمع شدن بودن انگار که در حال یورش بودن تا با با بارنها و برفهایی خود و البته با کمک باد به سرعت و شدت به پنجره های تالار بزنند.
سقف داخل تالار عمومی بازتاب همان اتفاقاتی که بیرون میگذشت را نشان میداد و هر کسی که به آن نگاه میکرد ترسی دهشتناکی در دلش سایه می افکند.
صدای هیاهو دآنش آموزان گروه های دیگر بلند شده بود و همه در حال خوردن صبحانه خود بودند تا آخرین امتحانهای خود رابدهند و نفس راحتی بکشند اما در این میان میز هافلپاف عاری از هر گونه هیاهویی بود انگار که اشباحی در آن نشسته بودند و غذا میخوردند بدون هیچ صدای تنها صداهایی که شنیده میشد فقط صدای قاشق ها وبشقابها بود.
حتی در بعضی جاهای میز جای خالی تعداد مشاهد میشد که بعضی ها در حال آمدن بودن بعد از همه و آخر از همه دو نفر بودن که با قدمهای آهسته در حال داخل شدن بودند قدمهای آنها ماننده
قدمهای آهسته هماننده نشستن برگی بر روی زمین بود.
قدمهای آهسته ای هماننده راه رفتن حلزون بر روی زمین بود.
این دو انگار از چیزی به شدت رنج میبردند که گریبانشان شده بود.
سرانجام به میز هافلپاف رسیدن و در جاهای خالی نشستن اما بدون هیچ حرکتی فقط در حال تماشای بیرون بودن
که ناگهان صدایی آنها را به خود آورد
- شما نمیخواهید چیزی بخورید ... آهای با شما هستم .سدی .اریکا هواستون کجاست پس !!!؟
سدریک : میل ندارم بخور تو لودو...
اریکا : شما بفرمائید مثلاً میخواهید امتحان بدید یه دفعه ممکن ضعف کنید و غش کنید
لودو: هر جور میلتون هست ...اصلاً به من چه!
بعد از حرف لودو اریکا صورتش را به طرف میز معلمان گرفت تا پرفسور اسپروات را پیدا کند اما هیچ نشانی از او نبود انگار که کسی به این نام وجو نداشت چون بقیه معلمان بدون هیچ تغییری در حال خوردن غذای خود بودن و حتی پروفسور مک گوناگل داشت با اسنیپ خوش و بش میکرد و هر از گاهی نوشیدنی های خود را به هم تعارف میکردن
با این حرکت ها در درون اریکا تنفری را به وجود می آورد که حالش را به هم میزد و با تکان سرش رویش را برگرداند و با چشمانی که میدرخشید به افکار خود داخل شد تا همچنان غم نابود شدن هافل ماننده خوره وجودش را دربرگیرد.
وقتی زمان صرف صبحانه به اتمام رسید دیگر همه خودشونو برای آخرین امتحان آماده میکردند بعضی ها در حال رفتن به داخل خوابگاه خود بودن تا قلم های پر خورد را به همراه جوهر بیاورند و بعضی ها هم در تالار های در حال گشت زنی و مرور کتابهای خود بودن تا نکات اصلی کتاب را حفظ کنند .
تا اینکه زنگی به صدا درآمد و پروفسور مک گوناگل در سالن عمومی را باز کرد و از همه خواست تا داخل بشن و در میزهایی که مخصوص به نامشان هست بنشینند .
با شنیدن صدای زنگ بچه ای هافلپاف به هیاهو افتادن و به دستپاچه گی افتادن حتی آه از ناله ای بعضی ها بلند شد اما دیگر هیچ سودی نداشت یا باید به سر امتحان میرفتند و یا میماندن و به خاطر اعتراض به امتحان نمیرفتن اما همه رفتن را انتخاب کرده بودن و چنین شد که رهسپار آخرین امتحان خود در آخرین سال با نام هافلپاف شدند.
باز آخرین کسانی که از تالار خارج شدند اریکا ، هپزیبا و سدریک بودند که با حالتی اندوهگین در حال خارج شدن از تالار و رفتن به سر امتحان تغییر شکل بودن ... کم کم به سالن عموم رسیده بودند که ناگهان اریکا ایستاد و تالار سمت چپی نگاه کرد.
سدریک : اریکا چرا واستادی
هپزیبا : اریکا داره امتحان شروع میشه ها چرا اینجا ایستادی ؟؟!!
سرش را بلند کرد و گفت :
اریکا : من دارم میرم به دفتر مدیرمدرسه تا ازش بخوام از این تصمیم دست بکشه
و به سرعت به سمت تالاری که به دفتر مدیر هاگوارتز منتهی میشد دوید. هپزیبا و سدریک که دو دل بودن که بروند یا برگردن به سر امتحان ایستادن اما بعد از چند لحظه آخر تصمیم خودشون رو گرفتن و با سرعت به دنبال اریکا رفتن
هر سه دیگر داشتن عقاب دفتر مدیر را میدیدند که بدون هیچ حرکتی ایستاده بود اما لحظاتی بعد در حالی که آنها داشتن نزدیکش میشدن چرخید و بعد از چندثانیه پروفسور اسپروات درحالا گریه کردن بود از آن خارج شد و شروع به دور شدن از عقاب سنگی کرد.
وقتی اریکا و هپزیبا پروفسور اسپروات را دید با صدای "چی شده پروفسور" به طرف او دویدن!!!
----------------------------------------------
خب به نظر من اگه پایه داستان رو قوی نکنیم دیگه نمیشه داستان رو به خوبی جلو برد و به خوبی هم تمومش کنیم به همین خاطر باید اول رو کمی جدی آغاز کنیم البته منم طنز هم میزنم اما این فعلا جدی زدم تا بعد.
بعضی ها هم در این فکر بودن که آیا از این امتحان سربلند بیرون می آیند یا باید از الان خودشونو افتاده حساب کنند.
اما خارج از همه اینها هوای بیرون هاگوارتز درست ماننده مار در حالا پوست انداتن بود و پاییز داشت جای خود را به زمستانی پر از سوز و سرما میداد ،صدای سو سوی باد هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد طوری که درختان جنگل ممنوعه را تکان های شدیدی میداد و در بعضی جاهاکه درختچه هایی که ریشه کم عمقی داشتن را از بیخ میکند وبه بالا میبرد اما پس لحظه در جایی دیگر این درختچه ها را پرت میکرد تا بمانند و بپوسند ...
ابرهای ماننده لشگری بزرگ در حال جمع شدن بودن انگار که در حال یورش بودن تا با با بارنها و برفهایی خود و البته با کمک باد به سرعت و شدت به پنجره های تالار بزنند.
سقف داخل تالار عمومی بازتاب همان اتفاقاتی که بیرون میگذشت را نشان میداد و هر کسی که به آن نگاه میکرد ترسی دهشتناکی در دلش سایه می افکند.
صدای هیاهو دآنش آموزان گروه های دیگر بلند شده بود و همه در حال خوردن صبحانه خود بودند تا آخرین امتحانهای خود رابدهند و نفس راحتی بکشند اما در این میان میز هافلپاف عاری از هر گونه هیاهویی بود انگار که اشباحی در آن نشسته بودند و غذا میخوردند بدون هیچ صدای تنها صداهایی که شنیده میشد فقط صدای قاشق ها وبشقابها بود.
حتی در بعضی جاهای میز جای خالی تعداد مشاهد میشد که بعضی ها در حال آمدن بودن بعد از همه و آخر از همه دو نفر بودن که با قدمهای آهسته در حال داخل شدن بودند قدمهای آنها ماننده
قدمهای آهسته هماننده نشستن برگی بر روی زمین بود.
قدمهای آهسته ای هماننده راه رفتن حلزون بر روی زمین بود.
این دو انگار از چیزی به شدت رنج میبردند که گریبانشان شده بود.
سرانجام به میز هافلپاف رسیدن و در جاهای خالی نشستن اما بدون هیچ حرکتی فقط در حال تماشای بیرون بودن
که ناگهان صدایی آنها را به خود آورد
- شما نمیخواهید چیزی بخورید ... آهای با شما هستم .سدی .اریکا هواستون کجاست پس !!!؟
سدریک : میل ندارم بخور تو لودو...
اریکا : شما بفرمائید مثلاً میخواهید امتحان بدید یه دفعه ممکن ضعف کنید و غش کنید
لودو: هر جور میلتون هست ...اصلاً به من چه!
بعد از حرف لودو اریکا صورتش را به طرف میز معلمان گرفت تا پرفسور اسپروات را پیدا کند اما هیچ نشانی از او نبود انگار که کسی به این نام وجو نداشت چون بقیه معلمان بدون هیچ تغییری در حال خوردن غذای خود بودن و حتی پروفسور مک گوناگل داشت با اسنیپ خوش و بش میکرد و هر از گاهی نوشیدنی های خود را به هم تعارف میکردن
با این حرکت ها در درون اریکا تنفری را به وجود می آورد که حالش را به هم میزد و با تکان سرش رویش را برگرداند و با چشمانی که میدرخشید به افکار خود داخل شد تا همچنان غم نابود شدن هافل ماننده خوره وجودش را دربرگیرد.
وقتی زمان صرف صبحانه به اتمام رسید دیگر همه خودشونو برای آخرین امتحان آماده میکردند بعضی ها در حال رفتن به داخل خوابگاه خود بودن تا قلم های پر خورد را به همراه جوهر بیاورند و بعضی ها هم در تالار های در حال گشت زنی و مرور کتابهای خود بودن تا نکات اصلی کتاب را حفظ کنند .
تا اینکه زنگی به صدا درآمد و پروفسور مک گوناگل در سالن عمومی را باز کرد و از همه خواست تا داخل بشن و در میزهایی که مخصوص به نامشان هست بنشینند .
با شنیدن صدای زنگ بچه ای هافلپاف به هیاهو افتادن و به دستپاچه گی افتادن حتی آه از ناله ای بعضی ها بلند شد اما دیگر هیچ سودی نداشت یا باید به سر امتحان میرفتند و یا میماندن و به خاطر اعتراض به امتحان نمیرفتن اما همه رفتن را انتخاب کرده بودن و چنین شد که رهسپار آخرین امتحان خود در آخرین سال با نام هافلپاف شدند.
باز آخرین کسانی که از تالار خارج شدند اریکا ، هپزیبا و سدریک بودند که با حالتی اندوهگین در حال خارج شدن از تالار و رفتن به سر امتحان تغییر شکل بودن ... کم کم به سالن عموم رسیده بودند که ناگهان اریکا ایستاد و تالار سمت چپی نگاه کرد.
سدریک : اریکا چرا واستادی
هپزیبا : اریکا داره امتحان شروع میشه ها چرا اینجا ایستادی ؟؟!!
سرش را بلند کرد و گفت :
اریکا : من دارم میرم به دفتر مدیرمدرسه تا ازش بخوام از این تصمیم دست بکشه
و به سرعت به سمت تالاری که به دفتر مدیر هاگوارتز منتهی میشد دوید. هپزیبا و سدریک که دو دل بودن که بروند یا برگردن به سر امتحان ایستادن اما بعد از چند لحظه آخر تصمیم خودشون رو گرفتن و با سرعت به دنبال اریکا رفتن
هر سه دیگر داشتن عقاب دفتر مدیر را میدیدند که بدون هیچ حرکتی ایستاده بود اما لحظاتی بعد در حالی که آنها داشتن نزدیکش میشدن چرخید و بعد از چندثانیه پروفسور اسپروات درحالا گریه کردن بود از آن خارج شد و شروع به دور شدن از عقاب سنگی کرد.
وقتی اریکا و هپزیبا پروفسور اسپروات را دید با صدای "چی شده پروفسور" به طرف او دویدن!!!
----------------------------------------------
خب به نظر من اگه پایه داستان رو قوی نکنیم دیگه نمیشه داستان رو به خوبی جلو برد و به خوبی هم تمومش کنیم به همین خاطر باید اول رو کمی جدی آغاز کنیم البته منم طنز هم میزنم اما این فعلا جدی زدم تا بعد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اوتو بگمن را من ساختم ...
كليك بنما
جزئیات کاربر

اسپراوت در نزديكي در خروجي تالار هافل كه تا چندي ديگر قرار بود به متروكه اي بدل شود ايستاد و در حالي كه پشت به بچه داشت با صدايي سرشار از اندوه، در حالي كه سعي ميكرد بغض خود را فرو دهد گفت: بچه ها من هر كاري ميتونستم كردم، واسه سرپا نگه داشتن هافل، ولي اونا قبول نميكنن، حتي اونا به من گفتند كه بهتره بازنشسته بشم...
با اين جمله بغض پروفسور تركيد، دستمال گل گلي خود را بر صورت نهاد و همانطور كه پشت به بچه ها داشت از تالار خارج شد...
سكوتي مرگ بار در تالار طنين انداز شد... همگي به فكر فرو رفتند... آيا آنها بايستي از دوستان خود جدا ميشدند؟؟ يعني آنها ديگر اسپراوت مهربان را نميديدند؟ آيا اين بهانه اي براي اخراج تمامي يا عده اي از بچه هاي هافل از هاگوارتز بود؟؟ ولي انگار آنها از فرط درس خواندن و فشار امتحانات خنگ شده بودند...
سر انجام اين لودو بود كه سكوت مفلوك را شكست: من بدون سامانتا هيچ جا نميرم!
كوين: يعني من ميتونم برم گريف؟؟
دنيس: بچه ها ميگن تالار ريوان خيلي باحاله!
ادوارد: من فكر كنم از هاگوارتز اخراج شم...
ورونيكا: يعني من كدوم گروه ميفتم؟؟
ناگهان اريكا با فرياد خود مانع از ادامه صحبت افراد شد: بچه ها....! چي ميگيد؟ يعني براتون اصلآ مهم نيست كه هافل داره نابود ميشه؟
سدريك در حالي كه به ديوار تكيه داده بود گفت: فكر نميكنم براشون مهم باشه، چون اگه مهم بود قبل از اين كه وزارت اين تصميم رو بگيره؛ درست حسابي فعاليت ميكردن!
لودو: بچه ها چطوره تحصن كنيم؟ كلاس ها رو نريم! غذا نخوريم...! اصلآ از تالار هافل بيرون نميريم... خوبه؟
ادوارد: فكر بدي نيست. اونجوري شايد من اخراج نشدم.
سدريك: خوبه، ولي ما نميتونيم با وزارت و مديريت مقابله كنيم، اونا كارشون رو ميكنند.
وروني: حالا يه چند وقت امتحانش ميكنيم...
ملت: اهوم...
اريكا: ببينم اين بازرسه كي مياد حالا؟
لودو: پروفسور گفت 2-3 روز ديگه.
................................
صبح روز بعد...
ادوارد: بچه ها پاشيد، پاشيد، امتحان نيم ساعت ديگه شروع ميشه، زود باشيد بايد بريم...
ملت به هر زور و زحمتي بود بلند شدند تا از شر اين امتحان آخر هم خلاص شوند.
هلگا در حالي كه دستش را روي دهان گذاشته بود: واي... من فراموش كردم ديشب قبل از خواب كتاب رو مرور كنم!
دنيس در حالي كه خميازه ميكشيد: من كه همه چي يادم رفته!
ورونيكا در حالي كه ردايش را به تن ميكرد: اِ... من چرا ديشب درس نخوندم؟؟
همگي در حال خروج از تالار براي رفتن به سالن عمومي براي صبحانه و بعد از آن امتحان بودند كه به ناگاه اريكا فرياد زد: اِ... بچه ها، چرا ما يادمون رفت، ما قرار بود تحصن كنيم... وايستيد. نريد. اِ... لودو تو ديگه چرا، تو كه خودت گفتي اعتصاب ميكنيم!
لودو در حالي كه داشت كتابش را ورق ميزد: حالا من يه چيزي گفتم.
دنيس: حالا كه از خواب بيدار شديم ميگي؟ حالا كه حاضر شديم ديگه، بريم...
هلگا: من كه نميتونم نرم، كلي درس خوندم، نميخوام اين امتحان آخر رو بيافتم.
ورونيكا: البته من كه در هر صورت ميافتم، ولي صبحونه رو نميتونم نخورم، خيلي گشنمه جون اريكا.
ادوارد: آره، من هم بدون صبحونه ميميرم...
هر كس چيزي ميگفت و بچه ها در حال خروج از در تالار بودند....
________________________________________
دوستان من فقط يه مطلب رو عرض كنم و اون اين كه
رول هاي اين تالار نه طنز كامل و نه كاملآ جدي هستند...
البته هركس بنا به علاقه خودش ميتونه به يكي از اين دو شيوه نزديكتر بنويسه و ايرادي نداره... (اين رو چون دوستان پرسيده بودند و جاي ديگه هم مطرح شد گفتم.)
نقد ناظر
شروع یا همون نیمه اول پست خیلی خوب و جذاب بود و میشه گفت بهترین قسمت پست همین شروع تا اول شروع دیالوگ
میتونستی باز کر کنی و بیشتر احساسیش کنی حتی با چند تا دیالوگ بجا میشد شروع بسیار خوبی داشت.
اما با اولین دیالوگ پست خیلی افت کرد و همه چیز رو خراب
من که وقتی دیالوگ اول رو خوندم گفتم دیگه ارزشی شد که البته شد
قسمت دوم پست فقط دیالوگ بود که این اصلاً خوب نیست دیالوگ هر چه قدر کم باشه اما به جاش از عناصر دیگر نمایشنامه نویسی استفاده بشه خیلی خوب هست .سعی کن بشتر تلاش کنی و فقط به این فکر نباشی که یه پست زدی همه چی تموم شد .
در هر حال ضعیف بود. بیشتر تلاش کن
سدریک
با اين جمله بغض پروفسور تركيد، دستمال گل گلي خود را بر صورت نهاد و همانطور كه پشت به بچه ها داشت از تالار خارج شد...
سكوتي مرگ بار در تالار طنين انداز شد... همگي به فكر فرو رفتند... آيا آنها بايستي از دوستان خود جدا ميشدند؟؟ يعني آنها ديگر اسپراوت مهربان را نميديدند؟ آيا اين بهانه اي براي اخراج تمامي يا عده اي از بچه هاي هافل از هاگوارتز بود؟؟ ولي انگار آنها از فرط درس خواندن و فشار امتحانات خنگ شده بودند...
سر انجام اين لودو بود كه سكوت مفلوك را شكست: من بدون سامانتا هيچ جا نميرم!
كوين: يعني من ميتونم برم گريف؟؟
دنيس: بچه ها ميگن تالار ريوان خيلي باحاله!
ادوارد: من فكر كنم از هاگوارتز اخراج شم...
ورونيكا: يعني من كدوم گروه ميفتم؟؟
ناگهان اريكا با فرياد خود مانع از ادامه صحبت افراد شد: بچه ها....! چي ميگيد؟ يعني براتون اصلآ مهم نيست كه هافل داره نابود ميشه؟
سدريك در حالي كه به ديوار تكيه داده بود گفت: فكر نميكنم براشون مهم باشه، چون اگه مهم بود قبل از اين كه وزارت اين تصميم رو بگيره؛ درست حسابي فعاليت ميكردن!
لودو: بچه ها چطوره تحصن كنيم؟ كلاس ها رو نريم! غذا نخوريم...! اصلآ از تالار هافل بيرون نميريم... خوبه؟
ادوارد: فكر بدي نيست. اونجوري شايد من اخراج نشدم.
سدريك: خوبه، ولي ما نميتونيم با وزارت و مديريت مقابله كنيم، اونا كارشون رو ميكنند.
وروني: حالا يه چند وقت امتحانش ميكنيم...
ملت: اهوم...
اريكا: ببينم اين بازرسه كي مياد حالا؟
لودو: پروفسور گفت 2-3 روز ديگه.
................................
صبح روز بعد...
ادوارد: بچه ها پاشيد، پاشيد، امتحان نيم ساعت ديگه شروع ميشه، زود باشيد بايد بريم...
ملت به هر زور و زحمتي بود بلند شدند تا از شر اين امتحان آخر هم خلاص شوند.
هلگا در حالي كه دستش را روي دهان گذاشته بود: واي... من فراموش كردم ديشب قبل از خواب كتاب رو مرور كنم!
دنيس در حالي كه خميازه ميكشيد: من كه همه چي يادم رفته!
ورونيكا در حالي كه ردايش را به تن ميكرد: اِ... من چرا ديشب درس نخوندم؟؟
همگي در حال خروج از تالار براي رفتن به سالن عمومي براي صبحانه و بعد از آن امتحان بودند كه به ناگاه اريكا فرياد زد: اِ... بچه ها، چرا ما يادمون رفت، ما قرار بود تحصن كنيم... وايستيد. نريد. اِ... لودو تو ديگه چرا، تو كه خودت گفتي اعتصاب ميكنيم!
لودو در حالي كه داشت كتابش را ورق ميزد: حالا من يه چيزي گفتم.
دنيس: حالا كه از خواب بيدار شديم ميگي؟ حالا كه حاضر شديم ديگه، بريم...
هلگا: من كه نميتونم نرم، كلي درس خوندم، نميخوام اين امتحان آخر رو بيافتم.
ورونيكا: البته من كه در هر صورت ميافتم، ولي صبحونه رو نميتونم نخورم، خيلي گشنمه جون اريكا.
ادوارد: آره، من هم بدون صبحونه ميميرم...
هر كس چيزي ميگفت و بچه ها در حال خروج از در تالار بودند....
________________________________________
دوستان من فقط يه مطلب رو عرض كنم و اون اين كه
رول هاي اين تالار نه طنز كامل و نه كاملآ جدي هستند...
البته هركس بنا به علاقه خودش ميتونه به يكي از اين دو شيوه نزديكتر بنويسه و ايرادي نداره... (اين رو چون دوستان پرسيده بودند و جاي ديگه هم مطرح شد گفتم.)
نقد ناظر
شروع یا همون نیمه اول پست خیلی خوب و جذاب بود و میشه گفت بهترین قسمت پست همین شروع تا اول شروع دیالوگ
میتونستی باز کر کنی و بیشتر احساسیش کنی حتی با چند تا دیالوگ بجا میشد شروع بسیار خوبی داشت.
اما با اولین دیالوگ پست خیلی افت کرد و همه چیز رو خراب
من که وقتی دیالوگ اول رو خوندم گفتم دیگه ارزشی شد که البته شد
قسمت دوم پست فقط دیالوگ بود که این اصلاً خوب نیست دیالوگ هر چه قدر کم باشه اما به جاش از عناصر دیگر نمایشنامه نویسی استفاده بشه خیلی خوب هست .سعی کن بشتر تلاش کنی و فقط به این فکر نباشی که یه پست زدی همه چی تموم شد .
در هر حال ضعیف بود. بیشتر تلاش کن
سدریک
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1385/8/9 0:00:40
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
[size=small]
جزئیات کاربر

بچه ها کتاب های تغییر شکل خود را به گوشه ای پرتاب کردند و با حالتی متفکرانه به گوشه ای خیره شدند... ادوارد به آرامی پلک می زد و به امید پیدا کردن راه حلی برای انسجام بخشیدن به هافل، می اندیشید... سدریک سرش را میان زانوانش قرار داده بود و سخنی به میان نمی آورد... ورونیکا با حالتی عصبی به گوشه ای زل می زد و پس از گذشت چندین ثانیه سرش را بالا می آورد؛ لبانش را می گزید و دوباره به همان حال اولیه بازمی گشت... کوین ابروهایش را در هم کشیده بود، با این حال با بی تفاوتی به دور و اطراف خود خیره نگاه می کرد... لودو نیز از جایش برخاسته بود و عرض تالار عمومی هافلپاف را طی می کرد... صدای قدم های مکرر او همه را از خوابی سنگین بیدار ساخت و همین باعث شد که سرانجام این سکوت ابدی توسط اریکا شکسته شود... او با صدایی که لبریز از اعتراض بود، پرسید: ولی آخه چرا؟! ... مگه ما چی کم داشتیم؟! ... هر کدوم از گروه ها یه نمادی دارن. خب هافل هم نمادش سخت کوشیه... از طرفی ممکنه یکی از اعضای هافل هیچ ویژگی ای از گروه های دیگه رو نداشته باشه... پس چرا می خوان ماها رو از هم جدا کنن؟!
پروفسور اسپراوت با شنیدن صدای اریکا به خود آمد. چند قدم به طرف نزدیک ترین صندلی برداشت و سپس به آرامی روی آن نشست. سرفه ای برای صاف کردن صدای خود کرد. کتاب تغییر شکل دنیس را از روی زمین برداشت و آن را باز کرد. سرانجام در حالی که با بی تفاوتی به آن نگاه می کرد، پاسخ داد: فقط این چیزا نیست... دلیل مهم تری داره اما وزیر سحر و جادو اون رو نمی گه و فقط دستور داده تا گروه هافل برکنار شه... و در آخر این که بچه هاش با توجه به استعداداشون به گروه های دیگه منتقل شن ! ... برای این کار هم...
نفسش را در سینه حبس کرد و دیگر ادامه ی صحبتش را باز گو نکرد. آن را نیمه تمام باقی نهاد و بچه های هافل را در دانستن آن تنها باقی گذاشت. اما در این میان سامانتا که متوجه این قضیه شده بود، به نشانه ی مخالفت سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: برای این کار هم چی؟! ... شاید این هم یه نقشه ست تا ما رو از هاگوارتز بیرون کنن بعد هم گروه های دیگه... این طور نیست؟!
پروفسور اسپراوت بدون هیچ لحن خاصی جواب داد: نه این طور نیست... اون ها برای این کار یه بازرس فرستادن و اون بازرس بعد از آخرین امتحانتون یعنی تغییر شکل از شما تستی کوچیک می گیره... بعد هم به جایی که باید فرستاده می شین، می رین... ولی... ولی من این کار رو قبول ندارم... !
اشک در چشمان همگی بچه ها و اسپراوت جمع شده بود. همه سعی در پنهان کردن احساسات خود داشتند، اما جداً که این کار بس دشوار می نمود. غم از درون آن ها را می آزرد و همچون امواجی سهمگین بر روحیه ی آن ها کوبیده می شد... احساس تهی بودن وجود آن ها را در برگرفته بود... چون همگی از این بابت مطمئن بودند که اگر استعداد دیگری داشتند در هنگام تعیین گروه به وسیله ی کلاه گروهبندی در همان قرار می گرفتند !
در همان لحظه سدریک سرش را بالا آورد. ابتدا به اسپراوت که با دستانش صورت بزرگش را پوشانده بود، نگاه کرد. سپس بریده بریده گفت: چرا... کلاه گروهبندی... این کار رو نمی کنه؟! ... یعنی بازرس... بهتر می تونه... استعداد های ما رو تشخیص بده؟!
پروفسور اسپراوت سرش را به علامت تاٌیید تکان داد و لب به سخن گشود: چون اگه کلاه گروهبندی روی سر شما قرار بگیره همون هافلپاف رو اعلام می کنه... چون خاطره ی هافلپاف همیشه در هاگوارتز باقی می مونه !
سپس بدون هیچ کلامی رویش را برگرداند و به طرف در گام برداشت. صدای گریه ی خفیف او به وضوح شنیده می شد و همین بر اندوه وجودی آن ها می افزود. بعد از آن همگی به یکدیگر نگاه می کردند؛ چون نمی دانستند مناسب ترین کلمه برای شرح آن احساسات کدام است !!!
نقد ناظر
ادامه خوبی بود بعد از شروع داستان
فضا سازیت تا حد قابل قبولی خوب بود ولی نکاتی داشت که میشد روش کار کرد و فضا سازی رو در داخل داستان بهترو پخته تر آورد.
توصیف حالات شخصیتها و مکان رو خوب کار کرده بود من که خیلی خوشم اومد
من یه نظری دارم حالا بعضی ها ممکن هست که مخالف باشند اونم این هست که من در بیشتر پستها رولی میبینم که پاراگرافبندی مناسبی ندارن و این باعث میشه خواننده زده بشه از خوندن پست چرا چون باعث خستگی شدنش میشه به نظر من بهتر هست حجم هر پاراگراف رو کم کنید مخصوصاً پاراگرا ف اول پست چون هم باعث نظم بخشیدن در پست شما میشه و هم اون کسی که میخواد پست شما رو بخونه زیاد خسته و زده نمیشه از خوندن و بر خلاف بیشتر جذب میشه
پست زیاد بالا پایین نداشت و میشه گفت بیشتر راکد بود و فقط در جاهایی که دیالوگ ردو بدل میشد کمی این راکدی از داستان از بین میرفت اما بعد از چند دیالوگ باز پست راکد میشد و اون جذبی که باید میداشت رو نداشت.
در هر حال ادامه خوبی بود آفرین
سدریک
پروفسور اسپراوت با شنیدن صدای اریکا به خود آمد. چند قدم به طرف نزدیک ترین صندلی برداشت و سپس به آرامی روی آن نشست. سرفه ای برای صاف کردن صدای خود کرد. کتاب تغییر شکل دنیس را از روی زمین برداشت و آن را باز کرد. سرانجام در حالی که با بی تفاوتی به آن نگاه می کرد، پاسخ داد: فقط این چیزا نیست... دلیل مهم تری داره اما وزیر سحر و جادو اون رو نمی گه و فقط دستور داده تا گروه هافل برکنار شه... و در آخر این که بچه هاش با توجه به استعداداشون به گروه های دیگه منتقل شن ! ... برای این کار هم...
نفسش را در سینه حبس کرد و دیگر ادامه ی صحبتش را باز گو نکرد. آن را نیمه تمام باقی نهاد و بچه های هافل را در دانستن آن تنها باقی گذاشت. اما در این میان سامانتا که متوجه این قضیه شده بود، به نشانه ی مخالفت سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: برای این کار هم چی؟! ... شاید این هم یه نقشه ست تا ما رو از هاگوارتز بیرون کنن بعد هم گروه های دیگه... این طور نیست؟!
پروفسور اسپراوت بدون هیچ لحن خاصی جواب داد: نه این طور نیست... اون ها برای این کار یه بازرس فرستادن و اون بازرس بعد از آخرین امتحانتون یعنی تغییر شکل از شما تستی کوچیک می گیره... بعد هم به جایی که باید فرستاده می شین، می رین... ولی... ولی من این کار رو قبول ندارم... !
اشک در چشمان همگی بچه ها و اسپراوت جمع شده بود. همه سعی در پنهان کردن احساسات خود داشتند، اما جداً که این کار بس دشوار می نمود. غم از درون آن ها را می آزرد و همچون امواجی سهمگین بر روحیه ی آن ها کوبیده می شد... احساس تهی بودن وجود آن ها را در برگرفته بود... چون همگی از این بابت مطمئن بودند که اگر استعداد دیگری داشتند در هنگام تعیین گروه به وسیله ی کلاه گروهبندی در همان قرار می گرفتند !
در همان لحظه سدریک سرش را بالا آورد. ابتدا به اسپراوت که با دستانش صورت بزرگش را پوشانده بود، نگاه کرد. سپس بریده بریده گفت: چرا... کلاه گروهبندی... این کار رو نمی کنه؟! ... یعنی بازرس... بهتر می تونه... استعداد های ما رو تشخیص بده؟!
پروفسور اسپراوت سرش را به علامت تاٌیید تکان داد و لب به سخن گشود: چون اگه کلاه گروهبندی روی سر شما قرار بگیره همون هافلپاف رو اعلام می کنه... چون خاطره ی هافلپاف همیشه در هاگوارتز باقی می مونه !
سپس بدون هیچ کلامی رویش را برگرداند و به طرف در گام برداشت. صدای گریه ی خفیف او به وضوح شنیده می شد و همین بر اندوه وجودی آن ها می افزود. بعد از آن همگی به یکدیگر نگاه می کردند؛ چون نمی دانستند مناسب ترین کلمه برای شرح آن احساسات کدام است !!!
نقد ناظر
ادامه خوبی بود بعد از شروع داستان
فضا سازیت تا حد قابل قبولی خوب بود ولی نکاتی داشت که میشد روش کار کرد و فضا سازی رو در داخل داستان بهترو پخته تر آورد.
توصیف حالات شخصیتها و مکان رو خوب کار کرده بود من که خیلی خوشم اومد
من یه نظری دارم حالا بعضی ها ممکن هست که مخالف باشند اونم این هست که من در بیشتر پستها رولی میبینم که پاراگرافبندی مناسبی ندارن و این باعث میشه خواننده زده بشه از خوندن پست چرا چون باعث خستگی شدنش میشه به نظر من بهتر هست حجم هر پاراگراف رو کم کنید مخصوصاً پاراگرا ف اول پست چون هم باعث نظم بخشیدن در پست شما میشه و هم اون کسی که میخواد پست شما رو بخونه زیاد خسته و زده نمیشه از خوندن و بر خلاف بیشتر جذب میشه
پست زیاد بالا پایین نداشت و میشه گفت بیشتر راکد بود و فقط در جاهایی که دیالوگ ردو بدل میشد کمی این راکدی از داستان از بین میرفت اما بعد از چند دیالوگ باز پست راکد میشد و اون جذبی که باید میداشت رو نداشت.
در هر حال ادامه خوبی بود آفرین
سدریک
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1385/8/8 22:49:27
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s
[b][s
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/01/12
تولد نقش: 1396/09/06
آخرین ورود: چهارشنبه 3 مهر 1392 21:47
از: هافلپاف
پستها:
809

با سلام...داستان جديد شروع شد...اگر ميخوايد چيزهاي بيشتري در مورد موضوعش بدونيد ميتونيد به تاپيك مجلس سنامراجعه كنيد.
_____
_____________________________________
دانه هاي برف يك بار ديگر چرخ زنان روي پنجره هاي يخ زده مي نشستند؛ كريسمس نزديك بود...آخرين امتحان فردا صبح برگذار ميشد و بچه ها با حالتي رقت بار مشغول دوره كردن آن درس بودند. بچه هاي گريفيندور در برج خود به سر ميبردند، بچه هاي ريوان نيز در برج ديگر، اسليترينيها نيز در دخمه هاي خود مطالعه ميكردند و در آخر هافلپافي ها نيز در تالار خود واقع در زير زمين و كنار آشپزخانه ها نشسته بودند و هر كدام كاري ميكردند...در فضاي اتاق نوعي بي نظمي به چشم ميخورد، اگر چه در واقع اينطور نبود...اريكا در گوشه ي هميشگي خود نشسته بود و چيزهايي را به سرعت از روي كتاب ميخواند و هر چند دقيقه هنگامي كه سرش را از روي كتاب بلند ميكرد انگار كه از نفس كشيدن باز ايستاده بود...ورونيكا بر روي مبلي راحتي و دور از بقيه نشسته بود در حالي كه ابروهايش حسابي در هم بود هر پنچ دقيقه يك بار نفس بلند صدا داري ميكشيد و دوباره به كتاب ذل ميزد...سامانتا آشكارا اشك ميريخت و در حالي كه كتاب تغيير شكل را به گوشه اي پرت ميكرد اظهار كرد كه نبايد امتحان به اين سختي را آخر همه امتحانها ميگذاشتند...هلگا كه حدود "نه" دور كتابش را خوانده بود با مهرباني به سمت سامانتا رفت تا كمي او را دلداري دهد...دنيس در كنار پنجره ايستاده بود تا كسي چهره اش را نبيند، سينه اش بالا و پايين مي پريد و قلبش به سرعت ميزد و گونه هايش سرخ شده بود...با اينكه يك دور بيشتر نخوانده بود و احساس ميكرد كه بايد نگاهي ديگر به كتابش بيندازد، اما به محض اينكه چشمش به كتابي ميخورد حالت تحوع به او دست ميداد!!!(حال آنكه بهترين دانش آموز هاگوارتز نيز شده بود...
) لودو نيز با حسرت تمام در حالي كه به كوييديچ و ديگر خوش گذراني هايش فكر ميكرد مجبور بود كه روي زمين نشسته و وردي را به ذهن بسپارد...با اين همه چيزي كه به آنها قوت ميداد اين بود كه با پشت سر گذاشتن اين امتحان آنها كريسمس شادي را آغاز خواهند كرد. هر كدام از آنها قصد داشتند كه به نحوي تعطيلات خود را بگذرانند...سدريك تصميم داشت كه به فرانسه سفر كرده و دايي عزيزش را ملاقات كند. ادوارد تصميم داشت كه بيشتر تعطيلاتش را در خانه دوستش بگذراند و كوين نيز ميخواست كه تمام تعطيلات را فيلم نامه بنويسد؛ چون اين كار مورد علاقه اش بود...بچه ها در اين حالات به سر ميبردند كه به در تالار ضربه ي اندكي خورده و قيافه اي چاق و اندوهگين در ميان در ظاهر شد. بچه ها با كنجكاوي سرشون را به سمت او چرخاندند و وقتي كه او به طور كامل داخل شد و خود را بر روي كاناپه ولو كرد؛ بچه ها با كنجكاوي پرسيدند: چيزي شده پروفسور اسپروات؟!؟
اسپروات با قيافه اي فوق العاده غم زده شروع به حرف زدن كرد...حرفهايي كه اي كاش هرگز به گوش بچه ها نمي رسيد: بچه ها...چيز مهمي را ميخوام براتون تعريف كنم و اميدوارم كه عصباني نشويد و با اون خوب كنار بياييد. خب اول از همه بايد بگم كه من در اين موضوع هيچ نقشي ندارم و اونا فقط من رو فرستادن تا قبل از اينكه خودشون بيان و...من بايد شما را روشن كنم.
اسپروات با خود كلنجار ميرفت و انگار كه تيك عصبي گرفته بود. هانا كه حالا كمي نگران شده بود پرسيد: پروفسور چي شده؟؟لطفآ به ما بگيد.
اسپروات آهي كشيد و سعي كرد كه بر اعصابش مسلط باشه: بچه ها، وزارتخونه و مديريت تصميم گرفتن كه...يعني از خيلي وقت پيش تصميم گرفته بودند و...و حالا ميخوان اجراش كنند.اون...اونا ميخوان كه هاگوارتز از ايني كه هست قوي تر باشد و...و ميخوان كه براي اينكه گروهها جمع و جورتر باشد و به اين بي نظمي كمي نظم بدند...خواستند كه...كه اون رو...يعني گروه...اوه بچه ها...اونا ميخوان بچه هاي سخت كوش هافل رو از هم جدا كنند...
اسپروات ديگر نتوانست ادامه بدهد. چون بغضش تركيد و زد زير گريه...بچه ها كه منظور او را نفهميده بودند گيج به او ذل زدند...دنيس كه احساس ميكرد كه قرار است كه به دليل خنگ بودنشان از هاگوارتز اخراج بشن مضطرب پرسيد: ما رو ميندازن بيرون؟؟؟
اسپروات با سختي دماغش را كشيد بالا وگفت: نه بچه ها...اونا ميخوان كه هافل را از بين ببرند...هافلي كه اين همه سال قدمت داره و براي سازندش و بچه هايي كه توش هستن اينهمه ارزش و احترام دارد...ميخوان شما رو بندازن تو گروههايي كه ممكن است با اونا رقابت داشته باشيد و يا دشمن باشيد...اونا ميخوان شما رو از هم جدا كنند...
اما بچه ها كه آنقدر درس خونده بودند كه مخشون تاب برداشته بود(
)همچنان با صورتهايي تهي از احساس به سرپرستشون نگاه ميكردند:
اسپروات كه كفرش از اين همه توجه در اومده بود با تمام قدرت فرياد زد: براتون مهم نيست؟؟!ديگه همديگه رو خيلي كم ميبينيد...ديگه شايد تو يك كلاس درس نخونيد.چون كلاساي شما فقط با بچه هاي ريوان مشترك است...ديگر نميتونيد تو تالار با هم ديگه شوخي كنيد و بخنديد...ديگه خوابگاه مختلطي نداريد...ديگه اين روابط هافلاويزيتون از بين ميره و ديگه با هم متحد نيستيد و حتي ممكن است كه با هم دشمن بشيد.
گلوي اسپروات درد گرفته بود و بچه ها با اينكه تحت تآثير قرار گرفته بودند، اما هنوز خيال ميكردند كه به دليل زياد درس خوندن دارن خواب ميبينند. به همين دليل حرف هاي اسپروات براشون جنبه تفريح داشت.
دنيس: مگه تالاراي ديگه خوابگاه مختلط نداره؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اسپروات: نه...فقط شما هستيد كه استثنايي و عجيب غريبيد.
ورونيكا: چرا هممون رو توي يك گروه نميندازن تا با همديگه باشيد!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اسپروات: چون همتون مثل هم نيستيد و بر اساس استعدادها تون شما را به گروههاي مختلف ميندازن...تازه اجتماع را نميشه يهو تو يك گروه زياد كرد...بايد بچه هاي ديگه شما رو قبول كنند...
در اين ميان ناگهان لودو گفت: اي كاش من برم گريفيندور....!!!
بچه ها كه انگار با اين حرف لودو به خود اومده بودند يكهو دلشون شور افتاد و هر كدوم فكري كاملآ متفاوت با ديگري به ذهنشون افتاد و هر كدوم سعي ميكردند افكارشون را در غالب جمله اي بيان كنند اما عاجز بودند....مثل اينكه اسپروت زمان مناسبي را براي گفتن اين مطلب انتخاب نكرده بود؛ چون بچه ها به طور كامل درسشون را فراموش كرده بودند....
_______________________
ميدونم كه امتحاناتشون قبل از كريسمس نيست اما ببخشيد ديگه....
خب من اينجوري دوست داشتم.
فكر كنيد امتحاناي ترم اولشون است... 
نقد ناظر
اول یه چیزی بگم دوستان پستهای قبلی نقد نخواهد شد و فقط از این موضوع جدید به بعد نقد خواهد شد
دنیس جان ممنون از موضوع جدیدی که دادی شروع خوبی بود چه از لحاظ فضا سازی و چه از لحاظ توصیف حالات شخصیتها خوشم اومد آفرین
سوژه رو تقریباً خوب شروع کرده بودی اما باز جای کار داشت و میشد با شاخ و برگ دادن بهش سوژه رو قوی و پر بار کرد
دیالوگها هم بجا آورده بودی در پست و این باعث شده بود که داستان رو جذاب کنه
بعضی جاها داستان رو به بی راهه کشیده بودی یعنی قسمتهایی تو پست وجو د داشت که بود و یا نبودن آنها فرقی به حال داستان نداشت .
ضعف اصلی پست این بود که خیلی شلوغ بود و باعث میشد آدم گیج بشه تو خوندنش این بر میگرده به پاراگرفبندی پست که باید بیشتر روش دقت کنی
اما باز جای تشویق داره آفرین
سدریک
_____
_____________________________________
دانه هاي برف يك بار ديگر چرخ زنان روي پنجره هاي يخ زده مي نشستند؛ كريسمس نزديك بود...آخرين امتحان فردا صبح برگذار ميشد و بچه ها با حالتي رقت بار مشغول دوره كردن آن درس بودند. بچه هاي گريفيندور در برج خود به سر ميبردند، بچه هاي ريوان نيز در برج ديگر، اسليترينيها نيز در دخمه هاي خود مطالعه ميكردند و در آخر هافلپافي ها نيز در تالار خود واقع در زير زمين و كنار آشپزخانه ها نشسته بودند و هر كدام كاري ميكردند...در فضاي اتاق نوعي بي نظمي به چشم ميخورد، اگر چه در واقع اينطور نبود...اريكا در گوشه ي هميشگي خود نشسته بود و چيزهايي را به سرعت از روي كتاب ميخواند و هر چند دقيقه هنگامي كه سرش را از روي كتاب بلند ميكرد انگار كه از نفس كشيدن باز ايستاده بود...ورونيكا بر روي مبلي راحتي و دور از بقيه نشسته بود در حالي كه ابروهايش حسابي در هم بود هر پنچ دقيقه يك بار نفس بلند صدا داري ميكشيد و دوباره به كتاب ذل ميزد...سامانتا آشكارا اشك ميريخت و در حالي كه كتاب تغيير شكل را به گوشه اي پرت ميكرد اظهار كرد كه نبايد امتحان به اين سختي را آخر همه امتحانها ميگذاشتند...هلگا كه حدود "نه" دور كتابش را خوانده بود با مهرباني به سمت سامانتا رفت تا كمي او را دلداري دهد...دنيس در كنار پنجره ايستاده بود تا كسي چهره اش را نبيند، سينه اش بالا و پايين مي پريد و قلبش به سرعت ميزد و گونه هايش سرخ شده بود...با اينكه يك دور بيشتر نخوانده بود و احساس ميكرد كه بايد نگاهي ديگر به كتابش بيندازد، اما به محض اينكه چشمش به كتابي ميخورد حالت تحوع به او دست ميداد!!!(حال آنكه بهترين دانش آموز هاگوارتز نيز شده بود...
) لودو نيز با حسرت تمام در حالي كه به كوييديچ و ديگر خوش گذراني هايش فكر ميكرد مجبور بود كه روي زمين نشسته و وردي را به ذهن بسپارد...با اين همه چيزي كه به آنها قوت ميداد اين بود كه با پشت سر گذاشتن اين امتحان آنها كريسمس شادي را آغاز خواهند كرد. هر كدام از آنها قصد داشتند كه به نحوي تعطيلات خود را بگذرانند...سدريك تصميم داشت كه به فرانسه سفر كرده و دايي عزيزش را ملاقات كند. ادوارد تصميم داشت كه بيشتر تعطيلاتش را در خانه دوستش بگذراند و كوين نيز ميخواست كه تمام تعطيلات را فيلم نامه بنويسد؛ چون اين كار مورد علاقه اش بود...بچه ها در اين حالات به سر ميبردند كه به در تالار ضربه ي اندكي خورده و قيافه اي چاق و اندوهگين در ميان در ظاهر شد. بچه ها با كنجكاوي سرشون را به سمت او چرخاندند و وقتي كه او به طور كامل داخل شد و خود را بر روي كاناپه ولو كرد؛ بچه ها با كنجكاوي پرسيدند: چيزي شده پروفسور اسپروات؟!؟اسپروات با قيافه اي فوق العاده غم زده شروع به حرف زدن كرد...حرفهايي كه اي كاش هرگز به گوش بچه ها نمي رسيد: بچه ها...چيز مهمي را ميخوام براتون تعريف كنم و اميدوارم كه عصباني نشويد و با اون خوب كنار بياييد. خب اول از همه بايد بگم كه من در اين موضوع هيچ نقشي ندارم و اونا فقط من رو فرستادن تا قبل از اينكه خودشون بيان و...من بايد شما را روشن كنم.
اسپروات با خود كلنجار ميرفت و انگار كه تيك عصبي گرفته بود. هانا كه حالا كمي نگران شده بود پرسيد: پروفسور چي شده؟؟لطفآ به ما بگيد.
اسپروات آهي كشيد و سعي كرد كه بر اعصابش مسلط باشه: بچه ها، وزارتخونه و مديريت تصميم گرفتن كه...يعني از خيلي وقت پيش تصميم گرفته بودند و...و حالا ميخوان اجراش كنند.اون...اونا ميخوان كه هاگوارتز از ايني كه هست قوي تر باشد و...و ميخوان كه براي اينكه گروهها جمع و جورتر باشد و به اين بي نظمي كمي نظم بدند...خواستند كه...كه اون رو...يعني گروه...اوه بچه ها...اونا ميخوان بچه هاي سخت كوش هافل رو از هم جدا كنند...
اسپروات ديگر نتوانست ادامه بدهد. چون بغضش تركيد و زد زير گريه...بچه ها كه منظور او را نفهميده بودند گيج به او ذل زدند...دنيس كه احساس ميكرد كه قرار است كه به دليل خنگ بودنشان از هاگوارتز اخراج بشن مضطرب پرسيد: ما رو ميندازن بيرون؟؟؟
اسپروات با سختي دماغش را كشيد بالا وگفت: نه بچه ها...اونا ميخوان كه هافل را از بين ببرند...هافلي كه اين همه سال قدمت داره و براي سازندش و بچه هايي كه توش هستن اينهمه ارزش و احترام دارد...ميخوان شما رو بندازن تو گروههايي كه ممكن است با اونا رقابت داشته باشيد و يا دشمن باشيد...اونا ميخوان شما رو از هم جدا كنند...
اما بچه ها كه آنقدر درس خونده بودند كه مخشون تاب برداشته بود(
)همچنان با صورتهايي تهي از احساس به سرپرستشون نگاه ميكردند:
اسپروات كه كفرش از اين همه توجه در اومده بود با تمام قدرت فرياد زد: براتون مهم نيست؟؟!ديگه همديگه رو خيلي كم ميبينيد...ديگه شايد تو يك كلاس درس نخونيد.چون كلاساي شما فقط با بچه هاي ريوان مشترك است...ديگر نميتونيد تو تالار با هم ديگه شوخي كنيد و بخنديد...ديگه خوابگاه مختلطي نداريد...ديگه اين روابط هافلاويزيتون از بين ميره و ديگه با هم متحد نيستيد و حتي ممكن است كه با هم دشمن بشيد.
گلوي اسپروات درد گرفته بود و بچه ها با اينكه تحت تآثير قرار گرفته بودند، اما هنوز خيال ميكردند كه به دليل زياد درس خوندن دارن خواب ميبينند. به همين دليل حرف هاي اسپروات براشون جنبه تفريح داشت.
دنيس: مگه تالاراي ديگه خوابگاه مختلط نداره؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اسپروات: نه...فقط شما هستيد كه استثنايي و عجيب غريبيد.
ورونيكا: چرا هممون رو توي يك گروه نميندازن تا با همديگه باشيد!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اسپروات: چون همتون مثل هم نيستيد و بر اساس استعدادها تون شما را به گروههاي مختلف ميندازن...تازه اجتماع را نميشه يهو تو يك گروه زياد كرد...بايد بچه هاي ديگه شما رو قبول كنند...
در اين ميان ناگهان لودو گفت: اي كاش من برم گريفيندور....!!!
بچه ها كه انگار با اين حرف لودو به خود اومده بودند يكهو دلشون شور افتاد و هر كدوم فكري كاملآ متفاوت با ديگري به ذهنشون افتاد و هر كدوم سعي ميكردند افكارشون را در غالب جمله اي بيان كنند اما عاجز بودند....مثل اينكه اسپروت زمان مناسبي را براي گفتن اين مطلب انتخاب نكرده بود؛ چون بچه ها به طور كامل درسشون را فراموش كرده بودند....
_______________________
ميدونم كه امتحاناتشون قبل از كريسمس نيست اما ببخشيد ديگه....
خب من اينجوري دوست داشتم.
فكر كنيد امتحاناي ترم اولشون است... 
نقد ناظر
اول یه چیزی بگم دوستان پستهای قبلی نقد نخواهد شد و فقط از این موضوع جدید به بعد نقد خواهد شد
دنیس جان ممنون از موضوع جدیدی که دادی شروع خوبی بود چه از لحاظ فضا سازی و چه از لحاظ توصیف حالات شخصیتها خوشم اومد آفرین
سوژه رو تقریباً خوب شروع کرده بودی اما باز جای کار داشت و میشد با شاخ و برگ دادن بهش سوژه رو قوی و پر بار کرد
دیالوگها هم بجا آورده بودی در پست و این باعث شده بود که داستان رو جذاب کنه
بعضی جاها داستان رو به بی راهه کشیده بودی یعنی قسمتهایی تو پست وجو د داشت که بود و یا نبودن آنها فرقی به حال داستان نداشت .
ضعف اصلی پست این بود که خیلی شلوغ بود و باعث میشد آدم گیج بشه تو خوندنش این بر میگرده به پاراگرفبندی پست که باید بیشتر روش دقت کنی
اما باز جای تشویق داره آفرین
سدریک
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1385/8/5 17:56:46
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1385/8/5 18:33:14
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/9/10 22:01:01
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1385/8/5 18:33:14
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/9/10 22:01:01
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/04/01
آخرین ورود: چهارشنبه 27 خرداد 1388 15:51
از: از جهندم سياه همسادتونم نمي شناسي؟؟؟؟؟؟
پستها:
998

هپزيبا يهو خودش رو مياندازه وسط معركه
اريكا : خجالت بكش بچه اين چه وضعشه ؟
هپزيبا : واه مگه چي شده
آناكين : هيچي فقط تو پردي وسط داستان
هپزيبا چپ چپ نيگاه ميكنه به آني و ميره ميشينه روي يه صندلي همون ورا
هپزيبا : اصلا به من چه خودتون ادامه بدين
ويرايش ناظر:
ببخشيد اين پست به عنوان يه نمايشنامه اصلا قابل قبول نيست چون همش ديالوگه و اونم خيلي كوتاه..بچه ها از پست قبلي اداه بديد داستانو
هپزيبا عزيز يه كم بيشتر وقت بذارين
با تشكر
اريكا : خجالت بكش بچه اين چه وضعشه ؟
هپزيبا : واه مگه چي شده
آناكين : هيچي فقط تو پردي وسط داستان
هپزيبا چپ چپ نيگاه ميكنه به آني و ميره ميشينه روي يه صندلي همون ورا
هپزيبا : اصلا به من چه خودتون ادامه بدين
ويرايش ناظر:
ببخشيد اين پست به عنوان يه نمايشنامه اصلا قابل قبول نيست چون همش ديالوگه و اونم خيلي كوتاه..بچه ها از پست قبلي اداه بديد داستانو
هپزيبا عزيز يه كم بيشتر وقت بذارين
با تشكر
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادوارد جک در 1385/6/20 19:10:22
پنهان شده ام
پشت ابر چشمهايم...
باران در اتاق من است...
خالي هاي اتاقم را
از تصوير زنده ي نامش پر مي كن
پشت ابر چشمهايم...
باران در اتاق من است...
خالي هاي اتاقم را
از تصوير زنده ي نامش پر مي كن
جزئیات کاربر

بالاخره به هر ترتيبي بود بچه ها موفق شدن آناكين رو با زور و دعوا و التماس و در نهايت تهديد به داخل جنگل به دنبال زاخي بفرستن . جنگل فوق العاده تاريك بود . انگار كه شب تازه در داخل جنگل معنا پيدا مي كرد . درختان بلند و به هم پيچيده و شاخه هاي كلفت و قطور گياهاني كه راه رفتن بر روي زمين را دشوار مي كردن. هر از چندگاهي صداي پريدن موجودي ، شايد يه پرنده ، آناكين رو يه متر به هوا مي پروند .
حدودا ده دقيقه اي پياده روي در داخل جنگل ، آن هم با ترس و لرز بسيار و احساس خطر فراوان ، كم كم داشت آناكين رو به فكر برگشتن مينداخت كه يه دفعه پاش به چيزي گير كرد و جيغش رفت هوا .
متعاقب صداي جيغ او صداي جيغ نازكتري هم از نقطه اي نزديك به گوش رسيد . آناكين با شنيدن اون صدا از ترس روي زمين ولو شد . اما بعد به خودش نهيب زد :
چشم خودم روشن . من روي دخترا رو هم سفيد كرده م . پاشم .. پاشم برم ببينم اون صداي چي بود .
و بعد با عزمي راسخ به سمت صدا رفت . اما با ديدن منبع اون صدا از عصبانيت منفجر شد . چون اون صدا متعلق به كسي جز نيك نبود . آناكين كه ميل شديدي در خودش احساس مي كرد تا نيك رو يه كتك مفصل بزنه فقط به يه تو سري اكتفا كرد . بعد هم اون رو از درخت باز كرد و مسير زاخي رو پرسيد . و سريعا به راه افتاد كه دوباره با صداي جيغ نيك متوقف شد و فورا برگشت .
- چي شده ؟
- داداشي ... منم ... منم مي خوام بيام . منو تنها نذار . من مي ترسم . اگه منو تنها بذاري بالاخره يه روزي پام به مدرسه مي رسه و به مامان جغد مي فرستم كه چقدر منو اذيت مي كني .
آناكين كه چشماش از تعجب گرد شده بود تكرار كرد : من تو رو اذيت مي كنم ؟
*** شيش – هفت دقيقه بعد ***
آناكين در حالي كه با نيك چيزي حدود ده متر فاصله داشت ، انقدر سريع راه مي رفت كه بي شباهت به دويدن نبود . نيك هم التماس كنان از اون مي خواست كه يواش تر بره . تو همين موقع يه دفعه آناكين با شنيدن صدايي متوقف شد . با دقت بيشتري به صدا گوش داد . كمي جلوتر كه رفت تونست صداي زاخي رو كه بي شباهت به گريه كردن نبود به خوبي تشخيص دهد . بعد هم با عزمي راسخ به سمت زاخي رفت.
نيك از همون فاصله اي كه ايستاده بود به خوبي مي تونست حركت دست ها و راه رفتن هاي آناكين و حالت كلافه ي صورت اون رو تشخيص بده. در نهايت ديد كه او به سمت زاخي رفت و دستش رو روي شونه ي اون گذاشت و بعد هم دستش رو گرفت و هردو به سمت نيك راه افتادن .
چند دقيقه بعد هر سه داشتن به سمت مردسه برمي گشتن . اما تنها چيزي كه نيك رو به شدت اذيت مي كرد و مي ترسوند برق پليد و شيطنت آميزي بود كه توي چشماي هر دوي اونها يعني آناكين و زاخي ديده بود .
حدودا ده دقيقه اي پياده روي در داخل جنگل ، آن هم با ترس و لرز بسيار و احساس خطر فراوان ، كم كم داشت آناكين رو به فكر برگشتن مينداخت كه يه دفعه پاش به چيزي گير كرد و جيغش رفت هوا .
متعاقب صداي جيغ او صداي جيغ نازكتري هم از نقطه اي نزديك به گوش رسيد . آناكين با شنيدن اون صدا از ترس روي زمين ولو شد . اما بعد به خودش نهيب زد :
چشم خودم روشن . من روي دخترا رو هم سفيد كرده م . پاشم .. پاشم برم ببينم اون صداي چي بود .
و بعد با عزمي راسخ به سمت صدا رفت . اما با ديدن منبع اون صدا از عصبانيت منفجر شد . چون اون صدا متعلق به كسي جز نيك نبود . آناكين كه ميل شديدي در خودش احساس مي كرد تا نيك رو يه كتك مفصل بزنه فقط به يه تو سري اكتفا كرد . بعد هم اون رو از درخت باز كرد و مسير زاخي رو پرسيد . و سريعا به راه افتاد كه دوباره با صداي جيغ نيك متوقف شد و فورا برگشت .
- چي شده ؟
- داداشي ... منم ... منم مي خوام بيام . منو تنها نذار . من مي ترسم . اگه منو تنها بذاري بالاخره يه روزي پام به مدرسه مي رسه و به مامان جغد مي فرستم كه چقدر منو اذيت مي كني .
آناكين كه چشماش از تعجب گرد شده بود تكرار كرد : من تو رو اذيت مي كنم ؟

*** شيش – هفت دقيقه بعد ***
آناكين در حالي كه با نيك چيزي حدود ده متر فاصله داشت ، انقدر سريع راه مي رفت كه بي شباهت به دويدن نبود . نيك هم التماس كنان از اون مي خواست كه يواش تر بره . تو همين موقع يه دفعه آناكين با شنيدن صدايي متوقف شد . با دقت بيشتري به صدا گوش داد . كمي جلوتر كه رفت تونست صداي زاخي رو كه بي شباهت به گريه كردن نبود به خوبي تشخيص دهد . بعد هم با عزمي راسخ به سمت زاخي رفت.
نيك از همون فاصله اي كه ايستاده بود به خوبي مي تونست حركت دست ها و راه رفتن هاي آناكين و حالت كلافه ي صورت اون رو تشخيص بده. در نهايت ديد كه او به سمت زاخي رفت و دستش رو روي شونه ي اون گذاشت و بعد هم دستش رو گرفت و هردو به سمت نيك راه افتادن .
چند دقيقه بعد هر سه داشتن به سمت مردسه برمي گشتن . اما تنها چيزي كه نيك رو به شدت اذيت مي كرد و مي ترسوند برق پليد و شيطنت آميزي بود كه توي چشماي هر دوي اونها يعني آناكين و زاخي ديده بود .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The power behind you is much greater than the task ahead of yo
JUST JUST HUFFELPUFF !
JUST JUST HUFFELPUFF !
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج