جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

64 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
60 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: چهارشنبه 15 دی 1400 16:02
نمایش جزئیات
آفلاین
آرتمیسیا که دست جسیکارا گرفته بود به آرامی وارد سالن شد.... معمولا سرش را پایین می انداخت. جسیکا اورا به طرف مبل کنار پنجره کشید. آرتمیسیا به اطراف نگاه کوتاهی انداخت.
دختری جدید توجهش را جلب کرد. همانطور که لیوان چایی را از روی میز برمیداشت رو به جسیکا گفت:
_ جسی اون دختر جدیده؟
_ اره انگار.... مثل تو موٕذبه
همان زمان که آرتمیسیا خواست سوالی دیگر مطرح کند جسیکا دستش را به سمت آن دختر در هوا تکان داد تا به سمت آنها بیاید.
آرتمیسیا سرش را به زیر برد وقت ی آن دختر پیش نزدیک شد جسیکا پرسید:
_من جسیکا هستم اسم تو چیه؟
ان دختر با خجالت گفت:
_ مم مارتین
جسیکا به آرتمیسیا اشاره کرد و گفت:
_ اینم آرتمیسیاست... از دیدنت خوشبختیم
آرتمیسیا که خجالتش کم شده بود گفت:
_موهات..... رنگش قشنگه.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Magic bridge for different hostsʕ´•ᴥ•`ʔ
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 دی 1400 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
وارد خوابگاه دخترانه هاپلپافی ها شد و سعی کرد خجالت زده نشود ولی دیر شده بود

- ب ب بخشید م م من د دانش اموز جدیدم خیلی خوشوقتمم

همه نگاه ها سمت او چرخید دختری با موهای طلایی امد جلو و دست های مارتین را گرفت

-پس تو همون دانش اموز جدیده هستش من کیتی هستم خوشبختم

مارتین به دختر نگاه کرد موهای طلایی و چشم های ابی او شبیه فرشته ها بود

- ش شبیه فرشته هایی کیتی

کیتی لبخندی زد

-موهای قهوه ای و کوتاه خیلی بهت میاد

مارتین دستش را جلوی دهنش گذاشت

-ببخشید من مارتین کاپلستون هستم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من کسی نیستم که حضورمو به کسانی که برای من اهمیتی قائل نیستن تحمیل کنم.

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: شنبه 20 شهریور 1400 20:09
نمایش جزئیات
آفلاین
آگاتا و آرتمیسیا داشتند با هم آشنا مي شدند که در یهویی باز شد و جسیکا وارد شد و همه نگاها رفت سمت جسیکا. جسیکا حق به جانب کفت :
- چیه ؟ مشکلی هست ؟
آگاتا گفت :
- نه فقط.... خیلی ورود..... وایسا ببینم من که دو دقیقه پیش همینجا دیدمت کی رفتی بیرون ؟
- یه دقیقه پیش.
برگشت سمت آرتمیسیا و گفت :
- چطور پیش رفت ؟
آرتمیسیا سرخ شد.
- بزار حدس بزنم به موهات گیر دادن ؟
- نه فقط براشون عجیب بود همین...
- مطمئن باش از موهای من خیلی بیشتر جا خوردند.
وقتی دید کسی چیزی نمی گه رفت و یه گوشه نشست ولی به شدت حوصله اش سر رفت مخصوصا که همه زل زده بودند به آرتمیسیا. دیگه کنترلش از دستش خارج شد و هر چی ظرف ( البته غیر فنجون خاله هلی ) و ظروف تو سالن بود منفجر شد.
ناگهان نیکلاس از جا پرید و گفت :
- چی کار می کنی! اول اون دختر مو مادر زاد آبی بعدم این. نمی شه هر دقیقه یه قشقرقی به پا نکنی ؟
- مگه تقصیر منه همتون انقدر حوصله سر برید ؟ تازه حق نداری جلوی من با آرتمیس اینجوری حرف بزنی.
بعد چشم غره ای به نیکلاس رفت و گفت :
- مطمئنم نمی خواهی با من در بیوفتی.
نیکلاس به خودش لرزید ( هیچ وقت چشم غره های جسیکا رو دست کم نگیرید ) ولی گفت :
- راستش می خوام.
و چوبدستیشو بالا آورد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سو سو میزنند...فرزندان هلگا میدرخشند!
تصویر تغییر اندازه داده شده
بله تا زنده ایم واسه هافل می جنگیم.
123 هافل برنده می شه !
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: جمعه 5 شهریور 1400 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
آرتمیسیا که در وسط جمعیت ایستاده بود از خجالت سرخ شده بود
که یهو دختری با موهای قهوه ای جمعیت را کنار زد و با آرتمیسیا دست داد و گفت:
-من آگاتام ،۱۴سالمه و هافلپافی ام خوش اومدی!
آرتمیسیا رو به آگاتا کرد و گفت:آم.....منم آرتمیسیام....۱۵ساله و خوشبختم
صحبتش را تمام کرد و دوباره به زمین خیره شد.
آگاتا ابروهایش را بالا انداخت و رو به آرتمیسیا گفت:
-موهاتو رنگ کردی؟
آرتمیسیا اول متوجه حرفش نشد سپس دستی به موی جلویش کشید و گفت:
-آممم...نه.....مادرزادی همینطوری ان
آرتمیسیا نگاهی به آگاتا انداخت وگفت:
-......چشمات و موهات همرنگن
آگاتا جاخورد ؛اخم کرد و گفت:
-منظورت اینه بده؟
آرتمیسیا شوکه شد و سریعا گفت:
-ن..نه...منظورم اون نبود...میخواستم بگم...خیلی قشنگن
اگاتا خندید و گفت:
-ممنون خب از اول بگو
در حین گفت و گو در سالن با صدای بلندی باز شد.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Magic bridge for different hostsʕ´•ᴥ•`ʔ
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: جمعه 5 شهریور 1400 16:40
نمایش جزئیات
آفلاین
آلاهمورا

پخ در باز شد
- این خیلی بهتر از دربازکردن با لگداستhammer

اوو اینجا چه خبره
همه دور سدریک و دختری با موهای آبی جمع شده بودند
- موهاشو یعنی رنگ کرده؟
اه این دوباره حرف زد
-صدای درون عزیزم اینجا دنیای مشنگ ها که نیست حتما خانوادگی اینطوری بودند پس ببند!
خداروشکر دیگر صدای درونم را نشنیدم انگار بهش برخوردsmile:

سلام به همه مخصوصا تازه وارد جونمم
چطوری؟
من اگاتام 14 سالمه عضو هافلپاف ام و..
سدریک میخنده و میگه :آگاتا جان بزار برسی بعد خودتو معرفی کن بزار به خودش بیاد اونم حرف بزنه
-بجا نمک باید خودتو بریزم تو غذاام از بس بامزه ای
آخ ببخشید حواسم به شما نبود معرفی میکنی؟
تازه وارد که تاالان هاج و واج مارا نگااه میکرد گفت
هان؟چی؟ اهان آرتیمیسیاا هستم و....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سو سو میزنند...فرزندان هلگا میدرخشند!
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: پنجشنبه 4 شهریور 1400 08:44
نمایش جزئیات
آفلاین
آرتمیسیا واردسالن شد.عجب
مکان قشنگی بود .نگاهی به دور و بر انداخت .هر کدام از افراد در گوشه ای از سالن در حال گفتگو بودند.
آرتمیسیا به دیوار ها نگاهی انداخت؛به دکوراسیون اتاق،به پرده ها،به کف زمین ....
رنگ زرد روشنی تمام وسایل را پر کرده بود.آرتمیسیا خیلی آروم قدم به جلو برداشت .به صندلی که رسید روی صندلی نشست و استکان چایی که روی صندلی قرار داشت را برداشت و یک جرعه از آن نوشید.
ناگهان صدای فردی از پشت گفت:آرتمیسیا؟!
آرتمیسیا با صدا سریعا برگشت .جسیکا بالای سرش بود ....نفس عمیقی کشید و گفت:سکته کردم جسیکا!
آرتمیسیا در کلاسها با جسیکا آشناییت داشت.
روی صورتش دستی کشید و گفت:بیا بشین چرا وایستادی؟
جسیکا روی صندلی کنار نشست و گفت :خودتو به بچه های هافلی معرفی کردی؟
آرتمیسیا سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت:همه داشتن صحبت میکردن منم گفتم یک گوشه بشینم.
جسیکا گفت:خب الان که همه یک گوشه ان خودتو معرفی کن!
آرتمیسیا بلند شد ،نفس عمیقی کشید و با صدای بلند گفت:
سلام به همگی!من آرتمیسیا لافکین هستم
از آشناییتون خوشحالم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Magic bridge for different hostsʕ´•ᴥ•`ʔ
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: چهارشنبه 3 شهریور 1400 12:33
نمایش جزئیات
آفلاین
آخیش
بعد از چند روز بروم یکم در گوشه ای بشینم و چایی بخورم

راستی اینجا چای نداره؟
تو این دو و سه روز که دست کسی چای ندیدم
آخ حالا چه کار کنم؟hoom3

همون موقع بریج را میبینم بدو میرم سمتش
بریج بریج...
- چیشده آگاتا؟
- من دلم چای میخواد اینجا قوری ای چای سازی چیزی نیست؟

یهو بریج میزنه زیر خنده
- مرض چرا میخندی؟surprise:

بریج همون طور که میخنده میگه :آخه اگاتای گیج ما که مثل مشنگ ها چای درست نمی کنیم
-آخ یادم رفته بود حالا چطور درست میکنید؟
بریج دستم را کشید ی لیوان برداشت و وتوش آب ریخت
- حالا نگاه کن
چوب دستی اش راگرفت بالا و به سمت آب درون لیوان گرفت و گفت
-دن مش ندا
اگه بکم دهنم مثل غار شده بود دروغ نگفتم توی لیوان چای بود
و صدای بریج منو به دنیای حال برگردوند و گفت :
یاد گرفتی؟
-بله چجور امygrin

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سو سو میزنند...فرزندان هلگا میدرخشند!
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: دوشنبه 1 شهریور 1400 15:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-من امده ام. های های. من امده ام وای وای. عه تو کی هستی؟

نگاه نیکلاس به دختر مو خرمایی که با چمدانش جلو در تالار هافلپاف ایستاده بود افتاد بود. نیکلاس حوله ای که چند دقیقه قبل در حمام دور موهای سرش پیچانده بود باز کرد و کمی موهایش را افشون کرد.

-نکنه جاسوسی؟
- نه نه. من تازه واردم ببین اینم نشونه اش.

و با دستش پونزی که علامت هافلپاف رویش هک شده بود و به سینه اش سنجاق شده بود را نشان داد.

-خب پس بیا بریم تو. آلاهمورا.
...
...
...
گفتم آلاهمورا...
...
نه مثل اینکه نمیشه باید از روش دیگه استفاده کنم. برو عقب.


آگاتا با کمی تعجب عقب رفت و خوب به کارهای نیکلاس نگاه کرد.


-عجی مجی لاترجی. برو که بریم.

و بدو بدو به سمت در حمله ور شد تا لگد جانانه ای نثارش کند که همان موقع دستگیره ی در چرخید و باز شد، نیکلاس با همان سرعت داخل رفت و چند ثانیه بعد چند ستاره و خرگوش به دنبال نیکلاس رفتند تا دور سرش بچرخند.
سدریک در را باز کرده بود وهمچنان که دستگیره در دستش بود به آگاتا لبخند میزد. سدریک جلوتر رفت.

-سلام من سدریکم. تو باید آگاتا باشی. خوش اومدی.
-اره اسمم اگاتاس. خوشحالم که اینجام.
-بیا بریم تو.

سدریک چمدان اگاتا را در دست گرفت و اورا به داخل راهنمایی کرد.
داخل تالار هافلپاف همه چیز زرد بود اما به طلایی میزد جوری که هر چند لحظه باید کمی چشمانت رو می بستی تا اذیت نشود.

-نگران نباش چشمات عادت میکنه.

اگاتا با خوشحالی و هیجان به اطراف نگاه میکرد و دوست داشت هر چه سریع تر تمام سوراخ سنبه های هافلپاف را پیدا کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1400/6/1 15:44:13
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: دوشنبه 1 شهریور 1400 09:53
نمایش جزئیات
آفلاین
خب امروز از هیجان ساعت هفت صبح بیدار شدم و تاالان دور میزدم
و بالاخره رسیدم به این قسمت
تو راه به چندتا جن پیر بخوردم که داشتن ناهار را آماده میکردند
خیلی حرف میزدند اینا مگه نباید الان کار کنن؟
هووم ولی اینجا خیلی باحال و قشنگه هااا

از عکس مرحوم اسنیپ رد شدم
چرا آنقدر بد نگاه میکرد؟زهره ام ترکید
خب الان میخوام برم دوش بگیرم کسی میدونه حمام کجاست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سو سو میزنند...فرزندان هلگا میدرخشند!
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: دوشنبه 4 مرداد 1400 15:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-آخیش بشینم اینجا با خیال راحت یه جرعه چای در فنجون هافلپاف بنوشم. فوووت.

نیکلاس داخل فنجان را فوت کرد تا گرد و خاک یا به قول پدرش بال مگسی چیزی تویش بود برود و بعد هم از سماور و قوری هلگا هافلپاف یک چای دمر باریک خون کفتری برای خودش ریخت و اماده شد که اول هورت را بکشد تا دردهایش را بشورد و ببرد.

-اخیش. هیچی مثل یه چایی خوب نمیتونه به ادم ارامش بده.
-من که گفتم جواب سوال سه غلط بود. گاوها چند جور جنسیت دارن فرای نر یا ماده.
-من از کجا بدونم ما گاو نری داریم که شیر میده. مگه داریم؟
-اگه کتاب هاتو خونده بودی میدونستی که داریم.

چند تا از بچه های هافل که تازه از سر کلاس برگشته بودند مشغول جر و بحث در مورد درس هایشان بودند. صدای بلند ان ها ارامش نیکلاس را به هم میزد ولی دوست نداشت چیزی هم بگوید پس جایش را عوض کرد و رفت جلوی پنجره ی مجازی هافلپاف نشست و از منظره ی اجر و سیمان رو به رویش نهایت لذت را میبرد.

-هوووم سنگ ارام و ثابت. چه ارامشی.

-ما اومدیم ما اومدیم ما اومدیم.
از پشت در رز ویزلی و رز زلر دو ویبره زن مشهور کل سایت هاگوارتز وارد تالار هافلاپاف شدند. اگر خورشید نور میداد رز ها ویبره میزدند. اگر یخ سرد بود رز ها ویبره میزدند و اگر لرد ولدمورت هنوز شرور بود رز ها هنوز ویبره میزدند. حتی اگر روزی خورشید تاریک میشد، یخ داغ و لردولدمورت مهربان باز هم این دو رز همچنان ویبره میزدند و این چیزی نبود که به مزاق یک پیرمرده هفصتد هشتصد ساله خوش بیاید. نیکلاس زیر لب یک غرولندی کرد و از پشت پنجره بلند شد و به سمت خوابگاه حرکت کرد. داخل خوابگاه روی اولین تختی که خالی بود خودش را انداخت و سعی رد بدون اینکه چایی روی صورتش برگردند اندکی از ان را هورت بکشد که...

-میووووووووووو.
-آی سووختم. ای بر پدرت.
-نیکلاس خوبی؟

گربه ی رکسان که انگار در جست و جوی کلاف نخی بود و روی تخت ها میپرید نیکلاس را ندید و زد صورت و فنجان و چای و کلاف را با هم یکی کرد. رکسان پیش امد و گربه اش را بغل کرد.
-ببین چیکار کردی؟ زود باش از عمو نیک عذرخواهی کن.

گربه با نگاه بیشین بینیم باویی به نیک نگاه کرد و بعد خودش را از دستان رکسان نجات داد و دوباره به زیر تخت ها دوید.

-نه خیر انگار نمیشه یک جرعه چای در فنجان هلگا بخوریم...حداقل نه توی ارامش.

نیکلاس از خیر خوردن چای گذشت. سعی کرد کمی خودش را مشغول حرف زدن با بچه ها کند و کمی هم کیمیاگری کرد و چند تا از لیوان های چینی را تبدیل به طلا کرد و توی جا ظرفی گذاشت. بالاخره وقت خواب رسیده بود. همه ی اعضا لباس هایشان را عوض کردند و دمپایی های خرگوشی به پا کردند و دراز کشیدند.

-اخیش هیچی مثل یه خواب ارامش بخش نی....

-بووووووووووووووووووووووووق! بگیرید بخوابید.
-بوق تو بوقت رودولف.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1400/5/4 16:01:24
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده