زنگ تفریح اول خورده بود و بچه ها از کلاس ها بیرون می آمدند،بلاتریکس سعی می کرد راه خود را سریع تر باز کند و به نارسیسا برسد.
- سلام..نارسیسا..
نارسیسا و لوسیوس که سرگرم گفتگو بودند با دیدن بلاتریکس دست از صحبت کشیدند،بلاتریکس لحظه ای بدون حرف ایستاد و به نارسیسا خیره شد،نارسیسا چشم در چشم او دوخت:
-بلا، تو باید با هم سنای خودت بگردی و دوست پیدا کنی..
بلاتریکس ابروان سیاه خود را بالا برد و با تعجب گفت:
-مگه تو و لوسیوس هم سنید؟! بعشم هیچ کدوم از بچه های ما باحال نیستند..
بلاتریکس این را گفت و خواست در کنار نارسیسا بشیند:
-چرا من اینجا نشین...
-بلا بهت گفتم نه..حالا هم اگر میشه ما رو تنها بزار
نارسیسا با بی رحمی این را گفت و به لوسیوس نگاه کرد.
-لوسیوس بریم کنار دریاچه
بلاتریکس با نگاه خیره و متعجب رفتن نارسیسا و لوسیوس را نظاره می کرد.
-باشه...هیچ مهم نیست
بلاتریکس این را گفت و روی پاشنه پا چرخید. بر روی پله ها رودلفس و دختری را مشغول خندیدن دید.خواست به طرف او برود که به یاد حرف نارسیسا افتاد. نگاهش لحظه ای با رودلفس تلاقی کرد، چشمان خاکستری جذاب رودلفس روی بلاتریکس ثابت مانده بود. بلاتریکس آهی کشید و به طرف کلاس بعدی خود رفت.
موقع ناهار نارسیسا، لوسیوس و رودلفس و دخترک همراه وی کنار هم نشسته بودند و بلاتریکس چند نفر آن طرف تر.
لوسیوس نگاهی به بلاتریکس انداخت:
- نارسیسا نمی خای بری از دلش در بیاری؟ صبح خیلی باهاش بد حرف زدی
رودلفس در حالیکه بلاتریکس را که در حال حرف زدن با دختر بغل دستی خود بود نگاه می کرد گفت:
- مگه چی شده؟! چرا بلاتریکس پیش ما نمی شینه؟
نارسیسا به لوسیوس نگاهی انداخت،چشمان بی روح لوسیوس سرزنش وار او را نظاره می کرد.
-اه خیله خوب بابا؛الان میرم ازش معذرت می خام...
--------
3 هفته از اولین روز آمدم بلاتریکس به هاگوارتز می گذشت.در این مدت وی به دختر زیبای اسلیترین بین دوستانش معروف شده بود. عصر روز یک شنبه بود و طبق معمول بلاتریکس کنار دریاچه به درختی تکیه داده بود و کتاب قطور " جادوی سیاه مقدماتی" را مطالعه می کرد.
- سس..س..سلام بلاتریکس
بلاتریکس نگاهش را از کتاب برگرفت و چشمان سیاهش را به پسرکی دوخت که گونه هایش به سرخی گراییده بود.
- سلام، لئو
پسرک با دست پاچگی جلوی بلاتریکس روی زمین نشست؛بلاتریکس با حرکتی نمایشی موهای سیاه خود را از روی صورتش عقب زد و به پسرک خیره شد.پسرکی مو طلایی با چشمان آبی و دماغی نوک تیز.
-بلاتریکس خواستم ببینم..نه یعنی بپرسم که..می ..میشه که با هم..
بلاتریکس ابروانش را بالا برد و منتظر ماند تا پسرک حرفش را تمام کند.
- با هم دوست بشیم؟!
بلاتریکس به سمت چپ خود نگاه کرد؛جایی که لوسیوس نارسیسا،رودلفس و دخترک همراه وی نشسته بودند و صدای خنده شان به گوش می رسید. لحظه ای احساس کرد رودلفس وی را زیر نظر داشته،بلاتریکس دوباره به پسرک که اکنون چشمان آبیش را به او دوخته بود،نگاه کرد.
-بله،لئو...فکر نکنم مشکلی باشه
لئو از این که بالاخره توانسته بود دخترک مغرور اسلیترین را راضی به دوستی با خود کند از جای خود بلند شد،دستش را دراز کرد:
-پس بریم اون ور بشینیم!؟ تو جمع بچه های خودمون؟
بلاتریکس می دانست که اکنون جمع 4 نفره خواهرش به او چشم دوخته اند، دستش را دراز کرد و دست لئو را گرفت.
2 ماه از دوستی بلاتریکس و لئو می گذشت،بلاتریکس و لئو پشت قلعه در مکانی خلوت مشغول قدم زدن بودند..امروز تاریخ اولین بازدید هاگزمید بود و بیشتر سال بالایی ها برای گردش رفته بودند.بلاتریکس زیر لب شعری را زمزمه می کرد و لئو سکوت کرده بود.
- به به ..بچه ها ببینید کی اینجاس؟! خواهر دوست دختر لوسیوس،بلاتریکس..
بلاتریکس و لئو به طرفی برگشتند که 3 پسر سال بالایی گریفیندوری ایستاده بودند و چوب دستی های خود را به طرف آنها گرفته بودند.بلاتریکس آن 3 تن را می شناخت...
لئو که احساس خطر کرده بود،سعی کرد بلاتریکس را پشت خود قرار دهد. پسرک درشت تر جلو آمد و چوب دستی خود را به طرف بلاتریکس گرفت:
-اوهو اوهو..اینجا رو ببینید...پسره می خاد از دختره دفاع کنه،ببینم ورد آلاهومورا رو یاد گرفتید؟!
و هر سه با صدای بلند شروع به خندیدن کردند، بلاتریکس چوب دستی خود را در آورد و با دست لزران خود نگاه داشت. لئو که عصبی شده بود فریاد زد:
- از جون ما چی می خاید!؟ما اصلا شما رو نمی شناسیم.
پسرک پوزخندی زد:
-درسته تو نمی شناسی...ولی دوست دخترت یادشه..نه یادت نیست بلاتریکس؟تو کوپه قطار...لوسیوس رو که یادت هست...حرفایی که زد...شاید اگه ببینه که خواهر دوست دخترش آسیب دیده،آدم بشه..
لئو چوب دستی خود را در آورد.پسر دومی چوب دستی خود را به سرعت بالا گرفت:
- اکسپلیاموس
چوب دستی لئو به طرف او به پرواز در آمد،و لئو به گوشه ای پرت شد.
-خوب..خوب...حالا نشونت می دم گند زاده کیه..
لئو با ترس بلاتریکس را نگاه کرد،بلاتریکس هم نگاه او را با ترس جواب داد، آنها فقط 2 ماه بود که به هاگوارتز آمده بودند و هیچ روش دفاعی بلد نبودند.
-یالا، تو مرام گریفیندوری ها نیست که بدون چوب دستی دوئل کنن..چوب دستیتو بالا بگیر..یالا..
بلاتریکس با دست لرزان چوب دستی خود را بالا گرفت ولی می دانست که در مقابل آنها هیچ کار نمی تواند بکند.
-اپمیدیمنتا
پرتو قرمز رنگی از چوب دستی پسر درشت هیکل خارج شد. بلاتریکس جیغ کوتاهی کشید و چند متر عقب تر محکم به زمین برخورد کرد. لئو سعی کرد خود را به او برساند.
-ادگار..جلوی پسره رو بگیر
ادگار با دستان قدرتمند خود لئو را از پشت گرفت، لئو دست و پا می زد و فریاد می کشید.
- سایلنسیو
دیگر صدایی از دهان لئو خارج نمی شد و فقط تقلایش به چشم می خورد.
بلاتریکس روی زانوان خود بلند شد و با دست خونی که از لبش ریخته بود را پاک کرد و بلند گفت:
-گندزاده..خون کثیف..تو آشغالی..
ادگار همان طور که لئو را گرفته بود گفت:
- گریگوری...فیلیپ باید دهنشو آب بکشه...
فیلیپ که چثه ریزتری داشت جلو آمد:
-اسکرجیفای
دهان بلاتریکس پر از کف صورتی رنگ شد.او به شدت سرفه می کرد و سعی می کرد کف ها را از دهانش خارج کند.صدای قهقه ی گریگوری توی هوا پیچید:
-خوب..فکر کنم برات درس عبرت شده باشه..
بلاتریکس در حالیکه کف ها را از دهانش تف می کرد گفت:
-ازت انتقام می گیرم..خون کثیف...پدر و مادر تو یه مشنگ..کثیف..
-اپمیدیمنتا
بلاتریکس به هوا بلند شد و به درختی برخورد کرد و تکان نخورد.
هر سه با نگرانی به یکدیگر نگاه کردند.
-گریگوری..نکنه مرده باشه..بچه ها بیاین بریم..بچه ها دارن از هاگزمید میان..زود باشین..هر 3 پا به فرار گذاشتند و در حال رفتن گریگوری برگشت و فریاد کشید:
- یادتون نره..اگر به کسی حرفی بزنید بازم تنها گیرتون میاریم
لئو که آزاد شده بود به سرعت به طرف بلاتریکس دوید. از دهان بلاتریکس خون جاری بود و با کف صورتی رنگ مخلوط شده بود. لئو سعی کرد بلاتریکس را از جای خود بلند کند ولی نمی توانست.
-بلا، الان با کمک بر می گردم.
لئو برگشت و چوب دستی های خودش و بلاتریکس را برداشت و به سرعت به طرف قلعه دوید.
-چی شده؟ لئو چی شده!؟ بلا...وای...
نارسیسابه طرف بلاتریکس دوید و سر او را در دست گرفت. رودلفس با عصبانیت لئو را تکان می داد و از او پرس و جو می کرد:
-کی بودن؟ اخه برای چی!؟
لئو از ترس حرفی نمی زد و فقط چند قطره اشک گوشه چشمانش جمع شده بود.
لوسیوس که شعله خشم در چشمان بی روحش زبانه می کشید زیر لب خط و نشان می کشید. نارسیسا در حالیکه اشک می ریخت به طرف آن دو برگشت و گفت:
- رودلفس،حالا که وقت این حرفا نیست..بلاتریکس داره میمره..باید ببریمش پیش مادام پامفری
رودلفس لئو را ول کرد و با گام های بلند به طرف بلاتریکس رفت،نارسیسا را کنار زد و بلاتریکس را بقل کرد و به طرف قلعه به راه افتاد. نارسیسا و لوسیوس و لئو در سکوت پشت رودلفس راه می رفتند.فقط چشمان پر از خشم لوسیوس بود که اطراف را جستجو می کرد. لئو در سکوت چوب دستی بلاتریکس را به لوسیوس داد.
مادام پامفری چنان با عصبانیت فریاد می کشید که هیچ کس جرات نداشت به بلاتریکس نزدیک شود
-با هم دوئل می کنین!؟ شما سال اولی ها مگه عقل ندارید؟! چی بلدین آخه!؟
بلاتریکس روی تخت خوابیده بود و موهای سیاهش روی تخت پخش شده بود.
-لوسیوس فکر می کنی کار کیه؟!هی رودلفس تو چرا اینجوری شدی؟
ردولفس که به بلاتریکس خیره مانده بود نگاهش را از وی برگرفت و به نارسیسا نگاه کرد:
- لئو هیچی نگفت...مثه اینکه تهدیدش کرده...اونم می ترسه چیزی بگه
لوسیوس در حالیکه چوب دستی بلاتریکس را می فشرد گفت:
- زورشون به ما نمی رسه..گندزاده های پست..نشونشون می دم.
--------
بلاتریکس روی تخت جابجا شد و چشمانش را باز کرد،سعی کرد از جای خود بلند شود ولی دردی که در سرش احساس می کرد مانع از آن شد، همان طور که دراز کشیده بود گفت:
-مادام پامفری...مادام پامفری؟
مادام پامفری در حالیکه شیشه ای دردست داشت به طرف بلاتریکس آمد،لبخندی زد و گفت:
-اوه دخترک کوچولو..بیدار شدی؟!
بلاتریکس به سر خود که بسته بود دستی کشید و گفت:
- چند روزه من اینجام؟
- حدود 2 روزه که بیهوشی..شما که هیچی بلد نیستین..برای چی دوئل می کنید!؟
بلاتریکس به گل های رز کنار تختش نگاهی انداخت:
- دوئل؟
- اره...آقای مالفوی ..گفتند داشتید دوئل می کردید.
ناگهان دردی شدید در وجود بلاتریکس پیچید. او به خاطر آورد..همه چیز را..لحظه خوردن به درخت..کف صورتی رنگ..3 پسر گریفیندوری سال بالایی..چشمان پر از ترس لئو...
- ازتون انتقام میگیرم...
مادام پامفری ئر حالیکه داشت ملافه(ملحفه) های تخت بغلی را عوض می کرد گفت:
- با من بودی عزیزم؟
- اوه نه..نه..با خودم بودم..میشه بگید این گل ها رو کی برام اورده؟
مادام پامفری به گل ها نگاهی کرد:
- این ها رو اقای لسترنج برات آوردن..خوب من فعلا می رم..کاری داشتی صدام کن..از جاتم بلند نشو
بلاتریکس سرش را تکان داد.گل رزی برداشت و دوباره به خواب رفت.
-------
- بلا..بلاتریکس نمیخای بلند شی؟
بلاتریکس چشمان خود را باز کرد،نارسیسا را دید که موهای او را نوازش می کند.
- سلام نارسیسا..
نارسیسا لبخندی زد و پیشانی بلاتریکس را بوسید. لوسیوس و رودلفس نیز لب تخت او نشسته بودند. هر دو سری تکان دادند و سلام کردند.
- سلام لوسیوس..سلام رودلفس..
رودلفس گل رز له شده ای را از زیر دست بلاتریکس بیرون کشید و لحظه ای نگاهشان روی هم ثابت ماند.
- بلا دقیقا بگو بدونیم چی شده...لئو یه چیزایی گفت..ولی اینقدر ترسوه که اسمشونو نگفت..
بلاتریکس بالش خود را تکیه داد و نشست و تمام ماجرا را تعریف کرد و هر لحظه چهره های مقابلش بر افروخته تر می شد.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[single]] قدح اندیشه اسلیترین!
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

خوب من بازم نوشتم تایپ می کنم می زام..تا 2 ماه بعد از اولین روز ورود نوشتم..و اینکه چرا بلا اینقدر خشن میشه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

اره دیگه..متن کتاب رولیینگ ادبیه...گفتگوهاش محاوره ای
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

خیلی خوبه رودی...جدی میگم...پیشرفت کردی! افرین...
فقط ادبیاتت! هنوز خرابه! یه جا محاوره ای نوشتی..یه جا ادبی! همه جا باید ادبی باشه...
فقط ادبیاتت! هنوز خرابه! یه جا محاوره ای نوشتی..یه جا ادبی! همه جا باید ادبی باشه...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

هووم
او سوار اتوبوس شواليه شد وبه طرف دياگون دنيا نا شناخته اي براي رودلفوس راه افتاد البته چند بار در کودکي با مادرش به انجا رفته بود ولي نه انقدر که يادش باشد و وسايلش را بخرد
اتوبوس ترمز محکمي کرد و شاگرد راننده با صداي بلند داد ميزنه
اقا ي لسترنج رسيديد به مقصد و رودلفوس سه نات به راننده ميده و از اتوبوس پياده ميشه
موقع اومدن مادرش بهش گفته بود چي کار کند
رودلفوس وارد پاتيل درزدار ميشه و يک گوشه ميشينه تا يه نفر بره طرف کوچه و انتظار ش زياد طول نکشيد تا يه مادر دختر رفتن طرف در پشتي و رودلفوس پشت سر شون رفت
ان زن داشت با دختر ش در مورد خريدن وسايل حرف ميزد
-اول ميريم ميريم بانک و پول بر ميداريم و برات وسايل امسال تو ميخريم نامه تو بده
و رودلفوس دست شو ميبره طرف جيبش و يه نگاه به لیست خریدش میکنه
در طول خیابان راه افتاد تا تابلویی دید
فلوریش وبلاترز
تاسیس 1812
رودلفوس وارد ان شد و مردی بلند قد دید که انجا ایستاد و چند تا شاگرد مدرسه ای با پدر مادرشون که دارن کتاب ها شونو میگیرن و وقتی رفتن بیرون رودلفوس رفت پیش مغازه دار
-سلام
-سلام قربان
-ببخشید این لیست کتاب ها مه اگه میشه ....
-او شاگرد مدرسه ای هستی بده ببینم ...بعد از چند ثانیه همه کتاب ها رو اینجا داریم به جز
معجون سازی ابتدایی تموم ش کردیم خیلی ها اومدن بردن و متاسفانه تموم شده
به نظر میرسید مغازه دار میخواد تا فردا صبح حرف بزند
-ااا ببخشید خیلی ممنون همین ها رو بدیداونو میرم از کوچه ناکترون میگیرم
از قیافه مغازه دار معلوم بود که حسابی بهش بر خورده و کتاب های رودلفوس حاضر کرد
چند دقیقه بعد رودلفوس کتاب هاشو دست ش گرفته بود و از مغازه داشت خارج میشد ونگاهی به نامه کرد تا بقیه لیست رو ببینه
-هووم . چوب دستی برم بگیرم
در گوشه ای تنگ ی از خیابون
رو شیشه مغازه نوشته شده بود
اولیوندرز سازنده ی بهترین چوب دستی های سحر امیز
رودلفوس وارد شد
مغازه جای تنگ تاریکی بود که پر از قفسه که تا سقف در اون چوب دستی خریدن
او سوار اتوبوس شواليه شد وبه طرف دياگون دنيا نا شناخته اي براي رودلفوس راه افتاد البته چند بار در کودکي با مادرش به انجا رفته بود ولي نه انقدر که يادش باشد و وسايلش را بخرد
اتوبوس ترمز محکمي کرد و شاگرد راننده با صداي بلند داد ميزنه
اقا ي لسترنج رسيديد به مقصد و رودلفوس سه نات به راننده ميده و از اتوبوس پياده ميشه
موقع اومدن مادرش بهش گفته بود چي کار کند
رودلفوس وارد پاتيل درزدار ميشه و يک گوشه ميشينه تا يه نفر بره طرف کوچه و انتظار ش زياد طول نکشيد تا يه مادر دختر رفتن طرف در پشتي و رودلفوس پشت سر شون رفت
ان زن داشت با دختر ش در مورد خريدن وسايل حرف ميزد
-اول ميريم ميريم بانک و پول بر ميداريم و برات وسايل امسال تو ميخريم نامه تو بده
و رودلفوس دست شو ميبره طرف جيبش و يه نگاه به لیست خریدش میکنه
در طول خیابان راه افتاد تا تابلویی دید
فلوریش وبلاترز
تاسیس 1812
رودلفوس وارد ان شد و مردی بلند قد دید که انجا ایستاد و چند تا شاگرد مدرسه ای با پدر مادرشون که دارن کتاب ها شونو میگیرن و وقتی رفتن بیرون رودلفوس رفت پیش مغازه دار
-سلام
-سلام قربان
-ببخشید این لیست کتاب ها مه اگه میشه ....
-او شاگرد مدرسه ای هستی بده ببینم ...بعد از چند ثانیه همه کتاب ها رو اینجا داریم به جز
معجون سازی ابتدایی تموم ش کردیم خیلی ها اومدن بردن و متاسفانه تموم شده
به نظر میرسید مغازه دار میخواد تا فردا صبح حرف بزند
-ااا ببخشید خیلی ممنون همین ها رو بدیداونو میرم از کوچه ناکترون میگیرم
از قیافه مغازه دار معلوم بود که حسابی بهش بر خورده و کتاب های رودلفوس حاضر کرد
چند دقیقه بعد رودلفوس کتاب هاشو دست ش گرفته بود و از مغازه داشت خارج میشد ونگاهی به نامه کرد تا بقیه لیست رو ببینه
-هووم . چوب دستی برم بگیرم
در گوشه ای تنگ ی از خیابون
رو شیشه مغازه نوشته شده بود
اولیوندرز سازنده ی بهترین چوب دستی های سحر امیز
رودلفوس وارد شد
مغازه جای تنگ تاریکی بود که پر از قفسه که تا سقف در اون چوب دستی خریدن
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
مانده از شب هاي دورادور، بر مسير خامش جنگل، سنگينچيني از اجاقي
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج