پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

126
نفر همین الان آنلاین‌اند 23 نفر در «انجمن»
0 عضو 126 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

57 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

گردهمایی الف دال

نوع تاپیک: غیر رول

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
آخرین ورود
جمعه 2 تیر 1385 15:40
عضویت
1384/04/25
پست‌ها
305
مردی ردا پوش خیره بر زمینی که حاکی از فرا رسیدن کریسمس

است با چکمه های خود نظم برف را به هم میزند و ارام و با

تومئنینه و به طرزی خوف انگیز به سمت انیتا میره

انیتا که ترس و تعجب تو چهرش موج میزنه دستش میره به

طرف چوبدستیش اما مرد سیاه پوش سریع تر از اون اونو خلع

سلاح میکنه و خنده ی شیطانی سر میده .

انیتا : تو کی هستی همه فکو فامیلام میدونن من اومدم میدون

بز هاگوارتز اگه تا 30 ثانیه دیگه خبری ازم نشه اینجا ظاهر میشن

ردا پوش : اینجا هاگوارتز کسی نمیتونه ظاهر شه (خنده}

انیتا بگو کی هستی تا جیغ نزدم

ردا پوش یهو نقابشو با شنلشو میاندازه زمین رو به انیتا میکنه و

میگه کریسمس مبارک انیتا .

happy the new year marry chrismas $happy new year

در حالی که داشته این اهنگ مدونا رو میخونده مورد ضرب و شتم

گلوله ای برف قرار میگیره و میگه : ممنون از هدیه کریسمست

انی:فرانک جدی خیلی بی مزه ای واقعآ ترسیدم خجالت بکش
فرانک:عوض خوشامدگویی نمیخوای بدونی واسه چی اومدم اینجا

انیتا: خوب واسه چی اومدی اینجا

فرانک : نمیدونی چه زحمتی به خودم دادم دیدم بیکارم از برج دوم

گریفیندور پیاده تا میدون بز هاگوارتز اومدم و

انیتا : خوب چیکار داری؟

فرانک : شنیدم واسه کلاس های ا.د عضو گیری میکنید ؟

انی: کلاسهای ا.د چیه؟

فرانک : نترس بابا من به امبریج وزغ نمیگم دنی به من گفت

ثبت نام میکنید اومدم تقاضا بدم به اوتو هم بگو منتظر جوابتونم

++++++سپس شنلش را پوشیده و میرود ___________----

--------------------______________________-----------------

1. حدس بزنید این مرد سیاه پوش کیست؟

2. ایا تایید میشود؟

3. با کدام پا وارد صحنه شد ؟

4. ردای این مرد سیاهپوش چه رنگی است ؟


تاييد نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/10/21 3:04:53
عضو تیم دراگون (کوییدیچ)
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
مدیر کتابخانه ی گریفیندور ( خصوصی و محرمانه)
تولد نقش
1396/09/23
آخرین ورود
شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
عضویت
1384/08/27
پست‌ها
1323
رز عزیز:
نمایشنامه بدی نبود. البته زیاد هم خوب نبود.
باید سعی کنی احساسات ررو در قالب کلمات بذاری نه با شکلک.
یک کم هم به خودت فشار بیار و بیشتر توصیف کن.
دیالوگ نویسیت خوبه.
تایید شد....آنیتا

جسی عزیز:
یادم می یاد که در نمایشنامم گفته بودم که نامه می نویسم و از فرم و ایناها حرفی نزده بودم!!
ولی در کل نمایشنامه بدی نبود.
در الف- دال سعی کن بهتر از این بنویسی و پست های بالاییت رو با دقت تمام بخونی.
تایید شد........آنیتا

کارداک:
پستت معلوم نبود که چی بود.
نصفش طنز؛ نصفش جدی!!!
در ضمن پاراگراف بندیت هم زیاد...... ، واقعا نامفهوم بود. مثلا:
كارداك مانند كلاغ جزب ان شي عجيب شد آخر مي دانيد آن شي
منوي مدريت بود!!بعد از نيم ساعت آنيتا:خوب اي فرد مجهول يا عضو آ.د مي شي يا حزف كاربر مي شي!! آن فرد مجهول:قبوله
بعد از منوی مدیریت باید اینتر می زدی و ایناها.
اگرم میخوای طنز بنویسی، همش رو بنویس، اگرم جدیه، همش.
تایید نشد.....آنیتا

گلوری:
پاراگراف بندیت واقعا ضعیفه و من خودم خیلی گیج شدم.
برای نمایشنامه های بعدیت قشنگ فضاسازی کن، دیالوگ ها رو دقیق تر بنویس و از این چیزا.
تایید نشد.....آنیتا
**************************
دوستان عزیزم:
سعی کنید پاراگراف بندی و فضاسازی و دیالوگ نویسی رو که در بقیه انجمن ها رعایت می کنید، اینجا هم رعایت کنید.
با تشکر:
آنیتا و اوتو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
آخرین ورود
یکشنبه 26 آذر 1385 12:26
عضویت
1384/06/30
پست‌ها
176
گلوری با بی حوصلگی به این فکر می کرد که اوقات فراقت خود را چگونه بگذرونه.یکدفعه آنیتا از راه رسید.رو به گلوری کرد و گفت:سلام گلوری.چرا بی حوصله ای؟ گلوری گفت:آخه اون قدر اوقات فرااقت خودم رو تو حیاط یا تالار خصوصی گذروندم خسته شدم.به خاطر همین هم بی حوصله م. آنیتا گفت:چی؟به خاطر همین ناراحتی؟راستش رو بخوای عضو گیری جلسات الف.دال شروع شده .می خوای عضو بشی؟ گلوری جواب داد:چرا که نه.می گن تو همون اتاق مخفی نه؟ آنیتا گفت:آره.همون جاست.خب پس عضو می شی .از فردا کنار دستشویی میرتل گریان وایسا.خداحافظ گلوری گفت:باشه.میام آنیتا گفت:یادم رفت در ضمن نمایشنامه ت هم باید تائئد بشه. گلوری تا می خواست به سمت تالار عمومی بره دنیل جلوی راهش سبز شد و گفت:می خوای عضو الف.دال بشی؟ گلوری گفت:دیر رسیدی دنیل.آنیتا بهم این پیشنهاد رو داد. دنیل که کمی ناراحت شده بود گفت:باشه باشه.عیبی نداره.خداحافظ * پایان* تاييد نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/10/19 12:17:32
[size=small][color=FF0000]عضو افتخاری ارتش الف د
آخرین ورود
جمعه 6 مهر 1386 20:15
عضویت
1384/09/12
پست‌ها
60
ساعت 3:70 مكان جنب كلبه هاگريد!!

كارداك داشت از پنجره ي كلبه ي هاگريد. مادام ماكسيم و هاگريد رو ديد مي زد و درون توهم به سر مي برد. تا اين كه ديد عزيز كرده ي دامبل يعني دخترش انيتا با شخصي مجهول در حال تبادلات سخنان هستند از آن جا كه بزرگان نقل مي كنند كارداك بسي فضول
بود براي همين به دنبال آنان پيوست* در همين بين كارداك شنيد كه
آنيتا به فرد مجهول چنين گفت: نيگا كن بابا جونم برام چي خريده...
كارداك مانند كلاغ جزب ان شي عجيب شد آخر مي دانيد آن شي
منوي مدريت بود!!بعد از نيم ساعت آنيتا:خوب اي فرد مجهول يا عضو آ.د مي شي يا حزف كاربر مي شي!! آن فرد مجهول:قبوله
فقط يه چيزي اين كيه داره ما رو تعقيب مي كنه؟آنيتا اهان اونو مي گي؟هيچي اون بك رانده!!!كارداك:نخير اي استكباريون من گنده بك
نيستم بلكه مي خوام عضو شم!
آنيتا:اول بك راند نه گنده بك دوم بايد به فروم پر كني كه بعدشم بايد
پاپي(همون بابايي!) تاييدت كنه بعد هم كه تاييد شدي بايد مبلق
20 گاليون رو به شماره حساب(.......) از تبليغ كردن مزوريم!!
واريز كني!!!
.................................
* برويد در فرهنگنامه ي دومبوليسم آن را پيدا كنيد!

اي شفتالو مي خواي قبول كن مي خواي قبول نكن!!(اي تنيس بلورين شوخي كردم!!)
..........................................
پارگراف بندي رو داشتي!!!

تاييد نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کارداک دیربون در 1384/10/18 22:53:15
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/10/19 12:17:52
تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1396/11/23
آخرین ورود
جمعه 4 اسفند 1396 12:16
عضویت
1384/05/30
پست‌ها
1540
هوا سرد بود، برف همه جا را سفيد كرده بود چنانكه هيچ سياهي وجود نداشت! آسمان آفتابي بود ولي باد سرد مي وزيد.
جسي روز كسل كننده اي را مي گذراند زيرا اكثر بچه ها براي رفتن به تعطيلات هاگوارتزو ترك كرده بودند.

** يكي از روزهاي بعد از كريسمس **

جسي روي تخت نشسته بود و به آلبوم خانوادگي و عكس هايي كه ياد آور روزهاي خوبش بود را نگاه ميكرد كه صداي باز شدن در را شنيد!
غيژژژژ....غيژژژژ
جسي...جسي..كجايي بابا؟؟...اين صداي آنيتا بود كه به گوش ميرسيد و دنبال جسي مي گشت!
جسي با سرعت آلبوم رو زير بالشتش قايم كرد و به سمت آنيتا رفت: سلام آنيتا.... خوشحالم كه اومدي!!!
آنيتا اومدم يه خبر خوش بهت بدم!...حدس بزن چي شده؟؟؟
جسي كه هنوز در فكر خاطرات گذشته بود گفت: اوه...من نميدونم؟؟
آنيتا كه دستان جسي را در دست گرفته بود گفت: پدرم بهم اجازه داده كه براي الف دال عضوگيري كنم البته با كمك اوتو!!
جسي كه هميشه يكي از آرزوهايش عضويت در الف دال بود با خوشحالي ميگه: وااااااي...چه خوب...منم ميتونم عضو شم؟؟
آنيتا : چرا خنگ بازي در مياري دختر ، من اومدم خبرت كنم تا اگه خواستي عضو شي؟؟!
جسي دستان آنيتا رو رها ميكنه و با سرعت سمت كمدش ميره تا رداشو برداره ، سپس دوباره پيش آنيتا مياد و ميگه: من حاضرم !!
آنيتا: بسيار خوب، بايد بريم به سالن اصلي اونجا فرم بگير و پرش كن!
جسي : باشه!!

** سالن اصلي**

سالن خيلي شلوغ بود همه دور تابلوي اعلانات جمع شده بودند تا اعلاميه هاي مختلفي را كه چسبيده بود بخوانند و در كلاسها ثبت نام كنند.
آنيتا و جسي به سالن رسيدند ، در همين حال اوتو را كه كنار چند تا از پسرا ايستاده بودند ديدند!
اوتو: سلام آني...
بعد روشو سمت جسي ميكنه و ميگه:تو خوبي جسي؟؟
جسي لبخندي ميزنه و ميگه: ممنون اوتو!
آنيتا دست جسي رو ميكشه و اونو به طرف ميز سمت چپش ميبره و يه فرم به اون ميده و ميگه: توي اين مشخصاص و علت عضو شدنت رو بنويس!
جسي سرشو پايين ميگيره و شروع به نوشتن ميكنه، بعد از پر كردن قسمت اول فرم، با سوالي بر ميخوره كه خيلي جالب ميومد((هدف شما از عضويت در ارتش دامبلدور چيست؟))..جسي پوزخندي ميزنه و مينويسه:
1- كسب آمادگي بيشتر در برابر جنگهاي احتمالي!
2- يادگيري مهارت و طلسم هاي جديد
...
جسي به سوالهاي بعدي هم جواب ميده و فرم رو به آنيتا تحويل ميده و ميگه: جوابش كي معلوم ميشه؟؟؟
آنيتا كه داشت فرم رو بررسي ميكرد تا سوالي جا نمونده باشه گفت: بعد از تاييد پدرم!!
جسي: باشه...من رفتم!!...سپس آنيتا رو ترك ميكنه و به سمت حياط ميره تا كمي از هواي تازه لذت ببره!!

*************
اميدوارم قبول كني پروفسور
باتشكر

تاييد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/10/19 12:12:11
آخرین ورود
جمعه 2 تیر 1385 15:36
عضویت
1383/11/20
پست‌ها
181
رز داخل خوابگاه نشسته بود و زير لب غر مي زد
رز : اه اين چه وضعشه خسته شدم اين قدر تو اين اتاق خفه نشستم
هلگا در همين موقع با خوشحالي وارد اتاق شد بر عكس رز اون داشت از خوشحالي بال در مياورد با شور و نشاط وارد اتاق شد و وقتي قيافه ي رز كه حالش گرفته بود رو ديد
هلگا :
رز : خنديدم
هلگا : هر كس ديگه اي هم قيافه ي تو رو ميديد خندش ميگرفت
رز : خب مي گرفت اعصابم خورد شد اين قدر تو اين اتاق خفه موندم
هلگا : خب از اين جا برو بيرون ناسلامتي كريسمسه اون وقت تو عين برج زهر مار اين جا نشستي و هم اعصاب خودتو خرد مي كني و هم اعصاب بقيه رو
رز : خب ميفرماييد چي كار كنم پروفسور
هلگا :
رز : ميشه پروفسور زود تر بگين اخه كلاستون دير ميشه استاد
هلگا : فهميدم با من بيا يه جاي خوب ببرمت
رز : همين دوستاي ناباب هستن كه ادم رو به راههاي خلاف مي كشن
هلگا : اين قدر حرف نزن يه جايي مي برمت كه نتوني ازش بيرون بياي
رز : واسه چي ؟ در خروجي نداره ؟ درش رو رومون مي بندن ؟
هلگا :
هلگا و رز به طرف طبقه ي هفتم رفتند انها دم يه ديوار راه رفتن هلگا به الف . دال فكر كرد در همان موقع در روبرويشان سبز شد كه رويش يك اعلاميه بود :
به دليل كم بودن اعضا بسته شد الاف كه نيستيم
رز : من كه وارد نشدم كه نتونم از اين جا در بيام
هلگا قلم پري دراورد و زير اعلاميه اين چنين نوشت :
دوباره مي سازمت الف . دال

تاييد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/10/19 12:11:20
هافلپاف هرم نبض آتشين ماست در شرجي عشق و اشتياق
تصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین ورود
سه‌شنبه 8 آبان 1386 02:06
عضویت
1384/07/23
پست‌ها
1130
خب به دليل درخواست چند نفر اين تاپيك رو هم براي ثبت نام در الف.دال راه انداختم.
چون خود تاپيك الف.دال شلوغ شده بود و بقيه ازم خواستن اين كارو كردم.
به هر حال فعلا اين تاپيك هست تا بعدا ببينيم چي ميشه.

از اين به بعد براي ثبت نام در الف.دال به اين تاپيك سر بزنين!

اعضاي فعلي الف.دال:
1-آنيتا دامبلدور
2-اوتو بگمن
3-هلگا هافلپاف
4-دنيل واتسون
(اين اسامي به تابلوي اعلانات وارد ميشوند)

نقل قول:
آنيتا دامبلدور نوشته:
**توجه توجه**
همه کسانی که می خواهند عضو ارتش پ.دامبلدور بشوند، اول این نمایشنامه را بخوانند.
آنیتا در حیاط هاگوارتز نشسته بود و از اینکه کاری نبود تا در تعطیلات کریسمس انجام بدهد، ناراحت بود.گلوله ای کوچک از برف درست کرد و در دستش فشار داد و شروع کرد به زمزمه ی سرودی از کریسمس. هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که صدای پسری نیز شروع به هم آوایی با او کرد. آنیتا تعجب کرد. اون دیگه کی بود. سرش را برگرداند و پسری با شنلی سیاه دید. پسر لبخندی زد و گفت:
-" سلام، من اوتو بگمن هستم."
آنیتا با او دست داد و گفت:
-" من هم آنیتا دامبلدور هستم!"
کنار هم نشستند. اوتو گفت:
-"چرا تنها نشستی؟؟
-" چی کارکنم؟ هیچ کار جالبی نیست که بکنم!
اوتو بلند شد و گفت:
-" خب بیا بریم توی ارتش الف-دال!!
آنیتا ذوق زده بلند شدو گفت:
-" راست میگی؟؟ منم میتونم بیام؟؟
و آن دو شروع به دویدن به طرف راهروی اتاق ضروریات کردند. اوتو گفت:
-" حالا روی الف-دال تمرکز کن!
با هم تمرکز کرند و ناگهان اتاقی در برابر آنها ظاهر شد. با عجله به داخل اتاق رفتند؛ اما هنگامی که فضای خاک گرفته را دیدند، دلسرد شدند. کاغذی روی میز بود که رویش نوشته شده بود:
"توجه:
ارتش دامبلدور (الف-دال) به خاطر نبود سرپرست، تعطیل شده. تا پیدا شدن سرپرست، ارتش تعطیل می باشد"
انگار یه گالن آب سرد ریخته باشن روی آنی و اوتو. با ناراحتی، روی صندلی های کثیف نشستند. آنی با ناراحتی گفت:
-" این بود، جلسات الف-دال؟؟
اوتو که ضایع شده بود گفت:
-" آره....نه!!
و مثل برق گرفته ها بلند شد و هیجان زده گفت:"
-" نه! من که وقت بی کاری، زیاد دارم!! تو چی ، آنی؟؟
آنی هم که منظور اوتو را گرفته بود، شوق زده گفت:
-"منم همینطور!"
و مثل اینکه یک تصمیم واحد گرفته باشند، با عجله به سمت دفتر دامبلدور دویدند. وقتی به سر اژدها رسیدند، آنی گفت:
-" قورباغه ی لزج!!!
و در با حرکتی ناگهانی باز شد!! و آن دو، بدو بدو به طرف در بعدی دویدند. آنی با عجله در را باز کرد و گفت:
-"پاپا!!!فهمیدیم!
دامبلدور که از این هجوم! جا خورده بود گفت:
-" آنی! اوتو!! چه خبره؟؟؟
آنی گفت:
-" برای جلسات الف-دال!!
اوتو:" من و آنی میتونیم سرپرست بشیم!!!
دامبلدور دستی به ریش بلندش کشید و گفت:
-" آآآآآ....نمی دونم....یعنی اونقدر چیز بلدین؟؟....یعنی میتونید نظم بدید؟؟؟
اوتو و آنی با هم گفتند:
-" البته با نظارت شما!!!
و بعد از گفت و گوهای فراوان، آنی و اوتو شروع کردند به نوشتن نامه به بچه ها تا اونها با نوشتن نمایشنامه ای تقاضای خودشون رو برای عضویت در ارتش، اعلام کنند.

شما هم میتونید با نوشتن یک نمایشنامه ی عالی، عضو ارتش بشید!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز پاتر در 1393/10/23 18:00:23
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1399/6/12 23:20:23
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1404/9/24 20:35:27
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/28 13:01:43
شناسه ی جدید: اسکاور

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.