پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

148
نفر همین الان آنلاین‌اند 33 نفر در «انجمن»
0 عضو 148 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

57 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

گردهمایی الف دال

نوع تاپیک: غیر رول

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
آخرین ورود
چهارشنبه 20 آذر 1392 23:31
عضویت
1383/10/15
پست‌ها
190
هوا برای یک عصر پاییزی کمی سرد به نظر می رسید ، باد ملایمی می وزید و برگ های خشک درختان اطراف دریاچه را پر کرده بود ، مریدانوس در کنار دریاچه نشسته بود و داشت به گذشته اش ، برگشتن ولدمورت و اینکه آیا در آینده نزدیک می تواند در مقابل اون بایستد یا نه فکر می کرد ، چند روزی بود که گرفته به نظر می رسید ... او در حد یک دانش آموز سال ششم بود و نسبت به ولدمورت و مرگخوارانش درباره جادوی سیاه و دفاع در برابر آن اطلاعات زیادی نداشت ، تنها ورد ها و طلسم هایی که به کارش می آمد ، همان ها بود که در الف.دال یاد گرفته بود ؛ زمانی که الف.دالی وجود داشت ...
_ هی ... مری ... چرا تو این سرما اینجا نشستی ؟!
مریدانوس برگشت تا صاحب صدا را ببیند ،
_ آنیتا !
_داشتم دنبالت می گشتم ، دیدم چند روزه خیلی پکری ، گفتم بیام یه سری بهت بزنم و یه چیزی بهت بدم ، شاید بتونه خوشحالت کنه ...
و پاکتی را از جیب ردایش درآورد و به دست مریدانوس داد .
_این چیه ؟!
_باز کن خودت می فهمی ، من باید برم ، کلی از تکالیف معجون سازیم مونده ، فعلا خداحافظ !
و به سرعت به سمت هاگوارتز شروع به دویدن کرد ، مری آنیتا را با چشمانش دنبال کرد تا اینکه از نظر ناپدید شد ، سپس به یاد پاکت افتاد ، با کنجکاوی آن را باز کرد ؛
مریدانوس عزیز :

الف.دال این بار با هدفی استوار تر به راه افتاد ، از بودنت خوشحال می شیم !

آنیتا و اوتو

چشمان مریدانوس از خوشحالی برقی زد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/09/23
آخرین ورود
شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
عضویت
1384/08/27
پست‌ها
1323
آفرین گلوری!!!
دیدی می تونی!!!
ولی سعی کن دیالوگ هات رو جالب تموم کنی!!!
زیادم موضوع سایتو وارد نمایشنامه نکنی!!
ولی عالی بود
همه چیزو رعایت کره بودی!!
تایید شد.....آنیتا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
آخرین ورود
یکشنبه 26 آذر 1385 12:26
عضویت
1384/06/30
پست‌ها
176
همه در حیاط منتظر گرفتن ورقه ی برنامه ی هفتگی خود بودند.
آنیتا در صف منتظر گلوری بود که با او موضوعی را در میان بگذارد.
گلوری پس از 5 دقیقه از راه رسید.آنیتا به او اجازه داد تا در صف جلوی او بیاستد .
گلوری گفت:اوه,ببخشید دیر شد!
آنیتا:راستش رو بخوای در هاگوارتز یک جلساتی داره برگزار می شه!
گلوری:خب,این به من چه ارتباطی داره؟
انیتا:میدونی دوست دارم تو هم در این جلسات شرکت داشته باشی!
گلوری:حالا این جلسات در کجا برگزار می شه؟
آنیتا:این یکی رو نباید بدونی!
گلوری:خب برای عضو شدن باید چی کار کنم؟
آنیتا:باید یک نمایشنامه ی ناقابل بنویسی
گلوری:باشه!سعی خودم رو می کنم.
و انگاه بود که آن ها از هم جدا شدند.
در تالار گریف:
گلوری:آنیتا این چیه دستت؟
آنیتا:اسم این وسیله کامپیوتر هست.
گلوری:اها با این میتونم به تاپیک ثبت نام برم و نمایشنامه ی خوبی بنویسم!!!
آنیتا:درست حدس زدی.خب شروع کن!
گلوری:باشه!!!!!!!!!!!!!
در همان زمان بود که هری پیدایش شدک
هری:گلوری داری مثل همیشه نمایشنامه می نویسی نه؟
گلوری:خب اره مگه چیه؟
هری گفت:این دفعه هیچ کی قبول نمی کنه!!!!
گلوری:از کجا می دونی اقای همه چی دان!!!!!!!!!
هری:شوخی کردم بابا!!!!!!
گلوری در همان زمان نمایشنامه ای نوشت و در همان زمان که انیتا نگاهی به ان انداخت او را تایید کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



خواهشا قبولم کن!!!!!!!!!
باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تاييد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/10/28 0:48:31
[size=small][color=FF0000]عضو افتخاری ارتش الف د
تولد نقش
1396/09/23
آخرین ورود
شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
عضویت
1384/08/27
پست‌ها
1323
هپزیبا ی عزیز:
آفرین!!
خوشم اومد!!!!
یکمی طنز، یکمی جدی!!!
خوب بود
منتظر پست های قشنگت توی الف_ دال هستم!
تایید شد........آنیتا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
آخرین ورود
چهارشنبه 27 خرداد 1388 15:51
عضویت
1384/04/01
پست‌ها
998
سالن غذا خوري
همه اعضا گروه ها دور ميزهايشان جمع شده بودند و غذا مي خوردند هلكا و رز و اوتو هم مشغول پچ پچ كردن بودند
هلكا:‌آره خيلي خوب شد كه دوباره تاسيس شد
اوتو:‌اهم ماييم ديگه ميسازيمش
هپزيبا در حالي كه سعي مي كرد رفتارش دوستانه جلوه كند ميان حرف اوتو پريد
هپزيبا:‌چي رو ميسازي اوتو؟
اوتو:‌هان نه فكر كردي ما چيزي روساختيم ؟
هلكا:‌تو فكر كردي ما عضو الف داليم اشتباه كردي
رزي:‌خوب بچه ها بريم ديگه برف بازي حال مي ده
هپزيبا:‌هي خوش بگذره رفقا
در حالي كه رزي و اوتو و هلكا به سمت در ورودي حركت مي كردند هپزيبا با سرعت هرچه تمام غذايش را مي خورد
----------
راهروي مدرسه
آنتيا:‌سلام بچه ها چرا دير كردين ؟
اوتو :‌معذرت مي خوام يكي مي خواست عضو شه ردش كرديم
آنتيا:‌چي چراما عضو مي خوايم ؟
رزي:‌عضو مي خوايم هپزيبا رو كه نمي خوايم
صداي هپزيبا:‌سلام بچه ها چقدر برفي شدين
هلكا و اوتو خودشون رو جمع و جور مي كنن اما رزي ميره طرف هپزيبا
رز:‌هپزيبا اينها منو مجبور كردن بخدا
آنيتا:‌هپزيبا تو از اول داري سوتي مي دي من آنيتام نه آنتيا
هپزيبا:‌اِه ببخشين ديگه تكرار نمي شه
هپزيبا:‌خوب رفقا امروز رو چي كار مي كنيم ؟
اوتو:‌اِواداكداورا رو روي تو كار مي كنيم چطوره ؟
هپزيبا چيني به صورت ميده و تا يادش بياد اسم اين ورد رو قبلا شنيده يا نه
هپزيبا:‌آره عاليه من عاشق اين وردم



هميشه اولين گام سخت ترين گامه ببخشين مزخرف رو هم رد كرده


تاييد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/10/27 0:18:35
پنهان شده ام

پشت ابر چشمهايم...

باران در اتاق من است...

خالي هاي اتاقم را

از تصوير زنده ي نامش پر مي كن
تولد نقش
1396/09/23
آخرین ورود
شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
عضویت
1384/08/27
پست‌ها
1323
گلوری عزیزم:
تو خوب می نویسی ؛ موضوعات خوبه، اما پاراگراف بندی و رعایت اصول نگارشیت ضعیفه.
ببین:
یه دفعه آنیتا می پره وسط حرف هری!! آنیتا کجا بود؟؟
توی نمایشنامه ها سعی کن واضح بنویسی .
یه ذره هم توصیف کن.
اصول نگارشی رو رعایت کن.
یه نمایشنامه ی دیگه بنویس، اینا رو توش رعایت کن؛ تایید میشی که هیچی بهترین نویسنده هم میشی!!
فعلا تایید نشد

بلید عزیز:
آفرین
خوب بود.
ولی ازت می خوام یه نمایشنامه ی دیگه راجع به الف – دال و تمایلت برای عضویت بنویسی.
واضح نویسی رو هم فراموش نکن!!
فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
آخرین ورود
چهارشنبه 11 خرداد 1390 10:59
عضویت
1384/09/26
پست‌ها
251
کاترین گفت .حالا بی خیال رون هرماینی یه چیزی پیدا کرده.
هری گفت چی؟
هرماینی لبخند زد و گفت >فکر میکنم فهمیدم اصل پنجم کجاست .
رون با هیجان گفت:واوووووووووووووووووووو تو مرکه ای .
بیاید بشینید تا بگم :
اون نقشه ای که کاترین پیدا کرده بود رو تونستیم با ماجرای زیاتی 4 تا اصلهاش رو پیدا کنیم ولی این اخری خیلی سخت بود مخصوصا این که نیمه ی نقشه سوخته بود.
وقتی کاترین توی وزارت گفت شاید اون حوضچه باشه یه کم شک کردم .
چون تاریخ ساخت وزارت خونه 202 قبل از میلاد بود و تاریخ نقشه هم همون بود.
هری همانطور که دستش را دور گردن کاترین زیبا می انداخت گفت :خوب؟
کنار نقشه این اعداد به این شکل نوشته شده بود هرماینی قلم را برداشت و بر ری کاغذ نوشت:(202202202202202ق.م.ق).
خوب من با خودم گفتم ق.م مخفف قبل از میلاد اما اون ق اخری چی بود ؟
این بود که یاد هرف کاترین افتادم(وزارت 202 میلاد ساخته شده و این نقشه هم همین طور)
برای همین فهمیدم اون ق اخری مخفف کلمه ی قرینست .
یعنی من باید 202 ها رو با هم قرینه کنم و در اخر یه 202 میموند تصویر جایی که اصل توش بود سوخته بود ولی از این میشه فهمید اصل اخر در وزارت خونه و در اطراف اون حوضچه ی معروف.
هری گفت :هرماینی باید زودتر نقشه بریزیم که بریم اونجا.
کاترین گفت :اره موافقم فقط مساله این که کجای اون حوض رو بگردیم.
رون با جدیت تمامهمان طور که به کاناپه تکیه میداد گفت: نه مساله این نیست.
الان مساله ی اصلی ما این که چه طور بریم وزارت؟
خوب شب که کسی نباشه میریم.
اااااااااااااا راست میگی کاترین؟
میشه بگی چه طور دور از چشم دامبلدور بریم حالا فرضا که بریم .
از اون سالی که اون اون اتفاق توی وزارت افتاد و مرگخارها ریختن اونجا برای وزارت علاوه بر جادوهای حفاضتی نگهبان هم گذاشتن .
هری با شیطنت گفت: نگران اون نباش رون این کار رو بسپار دست من و فرد و جرج.
(قسمتی از داستان 11 جلدی خودم)_ جلد 9 هری پاتر و گوی قدرت_

فعلا تاييد نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/10/23 14:30:38
خوشحالم كه دوباره برگشتم.
آخرین ورود
یکشنبه 26 آذر 1385 12:26
عضویت
1384/06/30
پست‌ها
176
حوصله ی همه در هاگوارتز سر رفته بود چرا که کلاس ها تعطیل بودند.گلوری با بی حوصلگی روی مبل گریفیندور نشسته بود و به این فکر می کرد که در این تعطیلات چه کار کند.خیلی دلش می خواست عضو محلی شود تا این اوقات را بگذراند.در دلش با خود زمزمه می کرد:(ای کاش می تونستم عضو الف.دال بشم.)
ولی هر بار که این جمله را در دل خود تکرار می کرد بیشتر اذیت میشد.
در همان هنگام بود که هری و رون وارد تالار گریفیندور شدند.گلوری گفت:سلام
هری و رون گفتند:سلام.چطوری؟
گلوری گفت:خوبم.خیلی خوبم.مخصوصا با این وضعی که می بینی
هری گفت:می دونم.حوصله ی همه سر رفته.من هم می خوام عضو یه جایی بشم.
آنیتا با خوش حالی گفت:نظر خوبیه!می تونین عضو یه جا بشین.
هری گفت:زحمت کشیدی آنیتا!ما اینو خودمون هم می دونستیم.
گلوری گفت:آنیتا نکنه منظورت الف.دال هست؟
آنیتا گفت:درست فهمیدی!
گلوری گفت:من اصولا نمایشنامه نویسیم زیاد خوب نیست!حتما قبولم نمی کنی نه؟
آنیتا گفت:باید سعی زیادی داشته باشی.اصلا نا امید نشو!
گلوری گفت:حتی در محفل هم به خاطر نمایشنامه های نسبتا بدم قبول نشدم!
آنیتا گفت:باید بسیار امیدوار باشی!میدونستی که؟
گلوری نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:آه!خیلی دیرم شده.هری
مگه با هرمیون تو کتابخانه قرار نداشتیم؟
هری گفت:اوه!اصلا یادم نبود.خوب شد یادم انداختی!
گلوری گفت:آنیتا.از کمکت خیلی ممنون.حتما جبران می کنم.
آنیتا گفت:قابلی نداشت.امیدوارم نمایشنامه ای بزنی که ارزش تایید کردن داشته باشه.




با یک دنیا تشکر
گلوری

فعلا تاييد نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/10/23 14:30:09
[size=small][color=FF0000]عضو افتخاری ارتش الف د
تولد نقش
1396/09/23
آخرین ورود
شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
عضویت
1384/08/27
پست‌ها
1323
فرانک عزیز:
اول اینکه نمایشنامت بد نبود و خوب بود.
دوم اینکه : این چه طرز پاراگراف بندیه؟؟؟؟
سوم اینکه سعی کن غلط املایی نداشته باشی.
اگه توی نمایشنامه های اصلیت پاراگراف بندیت درست باشه،
تایید میشی.
تایید نشد..........آنیتا
اما ایوانز عزیز:
خوب بود. آفرین.
فقط اینکه:
توی نمایشنامه های اصلی، سعی کن نقل قولها رو حالت محاوره ای بنویسی تا نمایشنامت جذاب تر بشه.
تایید شد.....آنیتا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
اما ایوانز
آخرین ورود
چهارشنبه 24 خرداد 1385 21:40
عضویت
1384/07/05
پست‌ها
369
دانش آموزان هاگوارتز برای رفتن به هاگزمید آماده شده بودند برف شدیدی باریده بود و باعث شده بود که همه با لباس هایی کلفت و گرم به محوطه بیرون از هاگوارتز قدم بگذارند صدای خنده شان در گوش اما که تنها و با ناراحتی گام برمی داشت طنین می انداخت هیچ کس نمی دانست او برای چه انقدر غمگین است هیچ کس جز خودش! او تا مدتی بدون هیچ هدفی راه می رفت و از این ور و آن ور دیدن می کرد تا این که خسته شد و وارد رستوارن سه دسته جارو شد و سفارش یک شیر کاکائو داد سپس نشست و دوباره با چشمانی اندوهبار به یک نقطه خیره شد ناگهان دختری آمد و لبخند زنان در کنار او نشست اما که جا خورده بود نفس عمیقی کشید و گفت: تویی هلگا؟
هلگا لبخند زنان گفت: آره... چرا تنهایی آمده ای این جا؟
اما سرش را پایین انداخت و گفت: حوصله هیچ کس را نداشتم
هلگا گفت: چرا؟ امروز خیلی ناراحت به نظر می رسیدی همه به من می گفتند برای همین امدم ببینم برای چی این جوری شدی؟
اما لبخند تلخی زد و گفت: هیچی نشده... اما با دیدن قیافه هلگا که با شک به او نگاه می کرد حرفش را تصحیح کرد و گفت: خب البته نمی شود گفت چیزی نشده به هر حال مهم نیست.
هلگا اخم کرد و گفت: چطور می تواند مهم نباشد؟
اما با تاکید گفت: گفتم... مهم نیست چند ساعت بعد بهتر می شوم.
هلگا با خوشحالی گفت: شاید یک چیزی بتواند خوشحالت کند
اما با کنجکاوی پرسید: و آن چیز چیست؟
هلگا جواب داد: ارتش الف-دال
اما با تعجب پرسید: الف- دال؟ می شود توضیح بدهی؟
هلگا گفت: بله مخفف ارتش دامبلدور... می خواهی عضو شوی؟ شاید از این وضع هم در بیایی
اما آهی کشید و گفت: خب آره دوست دارم اما ارتش دامبلدور برای چیست؟
هلگا گفت: برای این است که ما خودمان بتوانیم از خودمان دفاع کنیم در واقع برای این که یاد بگیریم چطوری با دشمن مبارزه کنیم
اما که از مبارزه و دفاع کردن خوشش می آمد با شنیدن این حرف لبخند کم رنگی روی لبانش نقش بست سپس گفت: گفتی من هم می توانم عضو شوم؟
هلگا سرش را به علامت مثبت تکان داد سپس گفت: البته می دانم یکی از اعضای فعال آن خواهی بود
سرانجام اما خندید و گفت: جدی؟... خب چطوری می توانم عضو شوم؟
هلگا به دور و اطرافش نگاهی انداخت و بعد گفت: بلند شو باید تو را ببرم پیش اعضا آن ها هم باید تو را تایید کنند که البته می دانم این کار را می کنند مکث کوتاهی کرد و بعد با صدای بسیار آرامی که به سختی به گوش می رسید گفت: ولی کسی نباید این هایی را که بهت گفتم بفهمد
اما به او اطمینان خاطر داد که به کسی نخواهد گفت سپس هلگا از جایش بلند شد و به اما گفت: زود باش برویم
سپس اما هم از جایش بلند شد و آن ها از رستوران سه دسته جارو بیرون آمدند و از میان عده زیادی از بچه های اسلایترین عبور کردند و بعد به سمت اعضای دیگر الف-دال حرکت کردند
اعضای دیگر الف- دال هم با دیدن اما از او استقبال کردند
و حالا اما هم به آن ها پیوسته بود او هم جزوی از اعضای ارتش دامبلدور به شمار می آمد
-----------------------------
تاييد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما ایوانز در 1384/10/19 17:49:22
ویرایش شده توسط اما ایوانز در 1384/10/19 19:12:55
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/10/21 3:05:10

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.