هوا برای یک عصر پاییزی کمی سرد به نظر می رسید ، باد ملایمی می وزید و برگ های خشک درختان اطراف دریاچه را پر کرده بود ، مریدانوس در کنار دریاچه نشسته بود و داشت به گذشته اش ، برگشتن ولدمورت و اینکه آیا در آینده نزدیک می تواند در مقابل اون بایستد یا نه فکر می کرد ، چند روزی بود که گرفته به نظر می رسید ... او در حد یک دانش آموز سال ششم بود و نسبت به ولدمورت و مرگخوارانش درباره جادوی سیاه و دفاع در برابر آن اطلاعات زیادی نداشت ، تنها ورد ها و طلسم هایی که به کارش می آمد ، همان ها بود که در الف.دال یاد گرفته بود ؛ زمانی که الف.دالی وجود داشت ...
_ هی ... مری ... چرا تو این سرما اینجا نشستی ؟!
مریدانوس برگشت تا صاحب صدا را ببیند ،
_ آنیتا !
_داشتم دنبالت می گشتم ، دیدم چند روزه خیلی پکری ، گفتم بیام یه سری بهت بزنم و یه چیزی بهت بدم ، شاید بتونه خوشحالت کنه ...
و پاکتی را از جیب ردایش درآورد و به دست مریدانوس داد .
_این چیه ؟!
_باز کن خودت می فهمی ، من باید برم ، کلی از تکالیف معجون سازیم مونده ، فعلا خداحافظ !
و به سرعت به سمت هاگوارتز شروع به دویدن کرد ، مری آنیتا را با چشمانش دنبال کرد تا اینکه از نظر ناپدید شد ، سپس به یاد پاکت افتاد ، با کنجکاوی آن را باز کرد ؛
مریدانوس عزیز :
الف.دال این بار با هدفی استوار تر به راه افتاد ، از بودنت خوشحال می شیم !
آنیتا و اوتو
چشمان مریدانوس از خوشحالی برقی زد ...
_ هی ... مری ... چرا تو این سرما اینجا نشستی ؟!
مریدانوس برگشت تا صاحب صدا را ببیند ،
_ آنیتا !
_داشتم دنبالت می گشتم ، دیدم چند روزه خیلی پکری ، گفتم بیام یه سری بهت بزنم و یه چیزی بهت بدم ، شاید بتونه خوشحالت کنه ...
و پاکتی را از جیب ردایش درآورد و به دست مریدانوس داد .
_این چیه ؟!
_باز کن خودت می فهمی ، من باید برم ، کلی از تکالیف معجون سازیم مونده ، فعلا خداحافظ !
و به سرعت به سمت هاگوارتز شروع به دویدن کرد ، مری آنیتا را با چشمانش دنبال کرد تا اینکه از نظر ناپدید شد ، سپس به یاد پاکت افتاد ، با کنجکاوی آن را باز کرد ؛
مریدانوس عزیز :
الف.دال این بار با هدفی استوار تر به راه افتاد ، از بودنت خوشحال می شیم !
آنیتا و اوتو
چشمان مریدانوس از خوشحالی برقی زد ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

