از کافه بیرون آمد برف آرام آرام بر زمین می نشست. سکوت سنگین حاکم بر فضا به هر رهگذری می فهماند که هیچ کس نمی خواهد شومینه گرم خانه را ترک کند.اما او باید می رفت . نگاهی بر جاده انداخت.فاصله زیادی را باید می رفت پس تصمیم گرفت از مسیر رودخانه برود. نوک بینی اش قرمز شده بود با بخار نفس هایش دو دست خود را گرم می نمود . دیگر آن قدر از دهکده دور شده بود که دور تا دورش تا آن جایی که چشمش به زمین می خورد تنها سپید بود و سپید! لحظه ایی کنار درختی ایستاد و بر آن تکیه داد تا رفع خستگی کند ناگهان در آن سپیدی صبح رد پاهایی را دید که روی برف می نشست بدون آن که کسی در آن میان دیده شود ! نفس را در سینه حبس کرده بود اما به خود جرئت داد تا آن جای پاهای مرموز را تفقیب کند نمی دانست که این ردپاها او را به کجا خواهد برد با این حال هم چنان پیش می رفت . در همین لحظه جای پاها مسیر خود به سمت رودخانه تغییر داد . مدام سعی می کرد خود را پنهان سازد . در میان شاخ و برگ ها رد پاها را همچنان دنبال می کرد.در همین هنگام در کنار رودخانه رد پاها ناپدید شد دیگر هر چه به اطراف نگاه کرد کسی را ندید...... هنگام غروب هاگرید از خانه به سمت رودخانه به راه افتاد.جای رد پاهایی مرموز روی برف نظر او را به خود جلب کرد . آن ها را تا رود خانه دنبال نمود در کنار رودخانه شبهی سیاهرنگ دیده می شد . نزدیک شد باز هم نزدیک تر! آنجا میان برف ها جسد مردی به چشم می خورد ! به سرعت به سمت او گام بر داشت... وقتی داخل جیب آن مرد را جست و جو کرد تنها یک تکه کاغذ پیدا کرد که روی آن با حروف بزرگ لاتین نوشته بود : ONLY DARK LORD""
_____________________________________________
سامانتا ولدمورت......................!!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :
از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
مرد پير، به آرامي از صندلي چوبي اش برخاست و به سمت كتري فلزي كوچكي كه برروي اجاق قرار داشت ،رفت.مي دانست كه در اخرين روزهاي زندگي ساده و خسته كننده اش در جنگل به سر مي برد.جنگل كوچكي كه در دامنه ي تپه هاي هاگينز قرار داشت.همان طور كه با يك تكه پارچه ي كهنه ،دسته ي كتري را نگه داشته بود نگاهي به منظره ي بيرون كلبه انداخت.نور ماه بر روي جاده ي نمناك و باريك كنار كلبه مي تابيد و آن را در تاريكي نيمه شب،روشن مي كرد.پيرمرد آهي كشيد و به درست كردن قهوه ادامه داد.به ندرت كسي از آن جاده عبور ميكرد.شايد هر سال يك يا دو نفر از مسافران با ترس و لرز از كنار خانه ي او رد مي شدند.همه ساكنين دهكده ي هاگينز بر اين باور بودند كه اين پير مرد ،روزگاري جادوگر بوده،اما با به قتل رسيدن همسرش توسط جادوگري به نام لرد ولدمورت ديگر هرگز جادو نكرده است و اكنون تنها منتظر فرصتي براي گرفتن انتقام همسرش از ولدمورت است.اگرچه همه مي دانستند كه پيرمرد جادوگر تنها براي به قتل رساندن قاتل همسرش از جادو استفاده ميكند،با اين حال هنوز هم ترس از پيرمرد ساكت و عجيبي كه در كلبه ي حاشيه ي تپه زندگي مي كرد،لرزه بر اندام ماگل هاي ساكن دهكده مي انداخت. پيرمرد فنجان قهوه اش را برداشت و بار ديگر به سمت صندلي چوبي اش رفت.در حالي كه فنجان را به لب هايش نزديك مي كرد بار ديگر به منظره ي تاريك بيرون پنجره چشم دوخت.اين بار چيز عجيبي بر روي گل هاي جاده ديد.فنجانش را روي ميز گذاشت و به سرعت از جا برخاست و طرف پنجره رفت.حتي در نور ضعيف ماه پيرمرد مي توانست جاي پايي را بر روي گل هاي خيس جاده تشخيص دهد.نفس پيرمرد در سينه حبس شد.چه كسي اين موقع شب جرات كرده بود به طزف كلبه ي او بيايد؟؟در همين افكار بود كه صداي خش خشي از پشت در او را به خود آورد.لحظه اي ترديد كرد.هيچ يك از دوستان جادوگرش حاضر به ديدن او نمي شدند.چرا كه از نظر آنان ترك جادو و زندگي در همسايگي مشنگ ها ننگين و شرم آور بود.از طرف ديگر ميدانست كه هيچ مشنگي جرات نزديك شدن به خانه ي او را ندارد.ناگهان تصور عجيبي در ذهنش جان گرفت....آيا آن روز همان روز موعود بود؟آيا سرانجام مي توانست پيش از مرگش انتقام مرگ عزيز ترين كسش را از ولدمورت بگيرد؟به آرامي عرق سردي كه بر پيشانيش نشسته بود،با پشت دست پاك كرد و به سمت كمد رفت.از ميان در نيمه باز كمد هم مي توانست جعبه ي كوچك و كهنه اي را كه چوبدستي اش را درون آن قرار داده بود، ببيند.به آرامي دستش را دراز كرد و در جعبه را گشود.با دست لرزانش چوبدستي باريك و بلند را بيرون آورد.گويي در همان لحظه تمام شور و شوق جواني اش به او باز گشت.لبخندي كمرنگ بر لبان ترك خورده اش نشست و سر انجام تصميم خود را گرفت.به سرعت به سوي در رفت.دستگيره ي آن را چرخاند و در را با صداي غز غزي باز كرد.پشت در كسي نبود.اما او اطمينان داشت كه براي لحظه اي گوشه ي شنلي را كنار در ديده است.به آن سمت پيچيد و ناگهان با او رو به رو شد...با منفورترين كسي كه مي شناخت.....با تبه كارترين جادوگر قرن...با قاتل همسرش...با لرد ولدمورت.....مي دانست كه براي مبارزه با او بايد سرعت عمل زيادي داشته باشد.بنا براين چوبدستي اش را به سمت او گرفت:پروت.... اما پيش از آن كه بتواند ورد را كامل بر زبان آورد ولدمورت گفت:آواداكداورا.....لحظه اي چشمانش از تعجب گرد شد...نور سبز رنگي را ديد و پس از آن ديگر چيزي حس نكرد...بدن بي جان او بر روي زمين افتاد ........ __________________________________________
ببخشيد طولاني بود...خسته نباشيد!...البته يه كم منطق داستان كمه.ولي حالا ما فك مي كنيم ولدمورت داشته از اون ورا رد ميشده گفته يه حاليم به اين بدم!!!
ما مجبوریم به انجا بریم.شاید برایش مشکلی به وجود امده باشه نه هری ما اجازه نداریم بریم .همه ی دانش اموزان باید از مقررات پیروی کنند.ما بعد از ساعت 7 اجازه نداریم به محوطه ی هاگوارتز برویم. هری:ولی ما مجبوریم.امشب نیمی از اساتید برای ماموریت محفل به بیرون مدرسه رفته اند و ان هایی که در داخل مدرسه هستند, مسئول حفاظت از دانش اموزانند.هیچ استادی متوجه غیبت هگرید نمیشود.و ما هم به هگرید قول دادیم که به هیچ فردی این موضوع را نگوییم. هرمیون که کم مانده بود بزنه زیر گریه گفت:هری من همه ی این هایی را که تو میگویی میدانم ولی ما نمیتوانیم جان خودمان و تو را به خطر بیاندازیم و در این وقت شب به جنگل برویم.رون تو یه چیزی بگو. رون چند ثانیه نگاهش را از هری به هرمیون و از هرمیون به هری گرداند .معلوم بود که به شدت در حال فکر کردن است.سر انجام به حرف امد و گفت:من هنوز ان عنکبوت های گوشت خوار را فراموش نکرده ام.ولی مجبوریم برای نجات دادن هگرید به جنگل برویم.او بهترین دوست ما در میان اساتید است. هرمیون که با این حرف رون تسلیم شده بود گفت :پس تا 15 دقیقه ی دیگر در همین جا اماده باشید.هری نقشه و ردا یادت نره .و دوید و به سمت خوابگاه رفت. ----- هری به نقشه نگاه کن ببین هگرید را میبینی یا نه . هری :بله هرمیون هگرید در نقشه هست ولی حرکت نمیکند. هری و هرمیون و رون بر سرعت گام هایشان افزودند.هر سه سعی میکردند تا فکر دوری از هگرید را از ذهنشان بیرون کنند. اکنون کلبه ی هگرید دیده میشد و ان ها تا جایی که ردای نامرئی کننده به ان ها اجازه میداد تند میرفتند.و برف روی زمین پا های ان ها را خیس کرده بود. در جلوی در خانه ی هگرید رد پای او را که به سمت جنگل رفته بود میدیدند .مدتی رد ها را دنبال کردند.ناگهان رون فریاد زد:هری این رد پا ها را ببین.این رد پای هگرید نیست.هری تازه متوجه ردی شده بود که در پشت رد پای هگرید دیده میشد.گویی فردی داشته هگرید را دنبال میکرده.این رد پا ها با اینکه رد پای معمولی بودند ولی ترس را در دل ان سه نفر دو برابر کردن.ان ها ردای نامرئی را از سر برداشتند و شروع به دویدن کردند.و بالاخره رسیدند.بدن هاگرید بر روی زمین افتاده بود و به سختی نفس میکشید.وجسد فنگ هم در روی سینه ی او قرار داشت ان ها توانستند با طلسمی که هرمیون ایجاد کرد هگرید را به خارج از جنگل بیاورند.و تا صبح پیش او ماندند.صبح که هگرید به هوش امد برای انها تعریف کرد:من متوجه شدم که فردی از پشتم به اهستگی در حال امدن است و تا رویم را برگرداندم نور سبزی را دیدم و بعد هیچ چیز نفهمیدم.. چند قطره از اشکش در لیوان چایش افتاد.و ادامه داد:حتما فنگ به جلوی ان طلسم پریده و باعث شده اون طلسم ضعیف بشه.... من انتقام خیلی ها را باید از لرد سیاه بگیرم........................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
آفرین به همتون عالی بود!نمی دونم چی بگم!حرف نداشت.اصلا من نمی دونم از خوبی پست هاتون چی بگم فقط اما اونز به گفته ی خودش خیلی کم نوشته.سعی کن روی رول هاتم تمرین کنی! در ضمن اگر پست کسی کم بود اشکالی نداره باید پر محتوا باشه! هر هفته یک نفر رو به عنوان بهترین زننده ی پست انتخاب می کنم.فقط بنویسید که در چه تاریخی زدید چون تاریخ سایت غلط! هیچ پستی رو ادامه ندید!یادتون باشه! ********************************************* به این پست دقت کنید.........فکر می کنم با این که کمه با محتواست.
--------------------------------------- در تاریکی با قدم های استوار خود راه می رفت.هنگام قدم برداشتنش زمین شکافته می شد و از ان شکاف ها هوای سردی بیرون می آمد.قدم هایش هر لحظه محکم تر می شد تا به انتهای راه رسید.او خود را پوشانده بود و در این هنگام پوشش را از صورت برداشت:مردی ترسناک بود ....... با تنفس خود هوای سردی به وجود می اورد. با صدای سردش شروع به حرف زدن کرد:نشانه ی ظلمت کجا هستی؟بیا به سمت من.به سمت یاران اربابت اربابی که تنها او را فرا می خوانی! علامت در هوا ظاهر شد.علامت با رنگ آبی روشن به طرف آن مرد راه افتاد.روی دستش ارام گرفت و متوقف شد.حالا علامت روی دست مرد بود.علامت نشانه ی ظلمت بود.......نشانه ی تاریکی... سال ها از آن اتفاق گذشت.تا این که دامبلدور مدیر مدرسه هاگوارتز در صبح روزی زمستانی به جنگل ممنوعه رفت.ردپاهای مرموزی که با گذشت سالیان دراز کم رنگ شده بودند بر خاک نمایان بود.پس از تحقیق دامبلدور بر این ردپاها معلوم شد که این ردپا مال کسی جز سوروس اسنیپ نبود!
سرش به شدت درد مي كرد...احساس مي كرد قدرتي براي بالابردن دستانش و ماليدن سرش ندارد.چشمهايش باز نمي شدند و ذهنش خالي بود...تنها چيزي كه احساس مي كرد درد بود...درد... چشمهايش باز شدند...همه جا سياه بود.سعي كرد بلند شود اما با تكان خوردن سرش دوباره درد وحشتناك شروع شد.بدنش هم درد مي كرد.از زماني كه چشم هايش بسته شدند يك ساعت مي گذشت...سعي كرد به ياد بياورد آنجا چه مي كرده اما در ذهنش پاسخي نبود.نيرويش را جمع كرد و توانست روي زمين بشيند.دستش را روي سرش گذاشت و به اطراف نگاه كرد.هنوز به تاريكي عادت نكرده بود اما مدتي بعد چيزهايي را تشخيص داد.آنجا وسط يك غار بود...دستش را به طرف ديوار سنگي برد،خود را به آن تكيه داد و توانست بايستد.وقتي با دقت بيشتري به جلويش نگاه كرد جسم سياهي را روي زمين ديد.تلوتلو خوران به سمتش رفت.ناگهان چيزي را زير پايش احساس كرد اما دير شده بود و هرچه بود زير پايش شكست.خم شد و تكه هاي چوبي را زير پايش ديد و فهميد كه نصف چوبدستي اش را خرد كرده. نصف ديگر كمي آن ورتر افتاده بود.راست شد و به راهش ادامه داد.هرچه بيشتر نزديك جسم سياه مي شد حدسش درمورد اينكه آن جسم بدن انسان است،قوي تر مي شد.كمي بعد خود را كنارش روي زمين انداخت...لمسش كرد...سرد بود.سرش را روي سينه اش گذاشت اما چيزي نشنيد،مرده بود.با دقت به صورتش نگاه كرد.انگار آن را قبلا ديده بود اما چيزي به خاطر نمي آورد.ناگهان نقابي را كنار سر جسد ديد.نقاب شكسته بود. -پس مرگخوار بوده... بعد از گفتن اين حرف احساس نگراني كرد.پس بايد مراقب باشد.چوبدستي مرگخوار را از دستش بيرون آورد و با دست ديگرش جيب هايش را گشت.چيزي پيدا نكرد.فكر كرد بهتر است چوب دستي را امتحان كند پس سر آن را به طرف نقاب برد و گفت:ريپارو.بعد انگار نيرويي او را به طرف ديوار پرتاب كرد و محكم به آن كوباند.چوبدستي هم خرد شد و تكه هايش در اطراف پراكنده شدند.اشك از چشمهايش بيرون آمد و روي زمين افتاد.سر و بدنش درد مي كردند. بعد از مدتي كه احساس كرد توان بلند شدن را دارد،بلند شد و خودش را براي اينكار احمقانه سرزنش كرد. حالا نمي دانست از كدام راه برود.يكي به انتهاي غار و يكي به سمت ورودي مي رفت.يك راه را انتخاب كرد و ادامه داد.به تغييرات غار توجه مي كرد تا شايد بفهمد كه آن راه به ورودي غار ميرسد يا نه.در همين حين ناگهان دو ردپا را روي زمين تشخيص داد.جهت ردپاها خلاف جهتي بودند كه او مي رفت .تصميم گرفت شانسش را امتحان كند و دنبالشان برود.متوجه شد كه ردپاها به طرف جسد مي روند و جسد روي آنهاست.ادامه ي ردپاها را كنار جسد پيدا نكرد ولي بعد از مدتي كه به نظرش نيم ساعت مي آمد توانست ردپاي يكي ازدو شخص را پيدا و دنبالش كند. زود خسته مي شد و زياد استرحت مي كرد و وقتي به كارهايي كه كرده بود فكر مي كرد همه چيز به نظرش كابوسي مي آمد. هرچه بيشتر مي رفت هوا روشن تر مي شد و اطرافش را بهتر مي ديد.در طول راهش هيچ جانوري نديده بود و همين به نظرش عجيب مي آمد.ناگهان بعد از يك پيچ نوري را كه از ورودي تونل مي آمد ديد و اميد را در دلش احساس كرد.به سرعتش اضافه كرد و دويد.صداي پايش در تونل مي پيچيد اما فقط به انتهاي تونل نگاه مي كرد و به چيز ديگري جز رهايي از تونل فكر نمي كرد.بعد از چند لحظه توانست بيرون از تونل را كامل ببيند.برگ همه ي درختان زرد و قرمز و نارنجي بودند.نفس نفس ميزد.هواي تازه را در ريه هايش فرو برد و خواست آخرين قدم را هم بردارد كه ناگهان شنل پوشي سرتاپا سياه جلويش ظاهر شد. خشك شد و نفسش بند آمد.چوبدستي اي را در دست مرد ديد.بعد صدايي كه انگار از هنجره ي مرد بيرون مي آمد گفت: -نمي خواستم كارتو خودم تموم كنم چون لياقت نداري...اما چاره اي نيست... و بعد خنديد و وردي را زيرلب گفت... نور سبزي از چوبدستي اش بيرون آمد و به طرف او كه سرجايش خشك شده بود آمد و بعد... طعم مرگ را چشيد... ولدمورت هنوز مي خنديد....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هنوز در همين نزديكي شايد منتظر ماست يك جاده ي جديد يا كه دروازه اي مخفي?
در سكوت و تاريكي غار پيش ميرفت...قدمهايش محكم و استوار بودند...فقط ميرفت... آرام...با قدمهايي شمرده...با وقار و سنگيني...ميرفت تا رازي را كشف كند، كه تا به حال كسي كشف نكرده بود... تنها بود...از سقف قطرات آب سرد كه به اندازهي يخ سرد بودند، ميچكيد و سكوت مطلق را ميشكست...تاريكي بود كه به غار حكمفرما بود... در اعماق آن غار، چيزي نهفته شده بود، كه تا به حال كسي به آن دست نيافته بود...ميدانست كه اين غار به خوبي از نظر پنهان شده است...ميدانست كه كسي نميتواند كليدهاي جادويي آن را پيدا كند...ميدانست كه هيچ ماگلي توانايي عبور از مرزهاي جادويي را ندارد... ميرفت...نزديكنر...نزديكتر...هرچه قدر بيشتر به راهش ادامه ميداد، سرما را ميتوانست بهتر حس كند...سكوت را ميتوانست بهتر درك كند...سكوتي كه ديگر آبي نبود كه آن را بشكند... هر چه قدر بيشتر ميرفت، تاريكي را ميتوانست خوبتر بفهمد...و هر چه قدر بيشتر ميرفت، وحشت را بيشتر حس ميكرد...و...و...و مرگ را... بوي مرموز مرگ بود كه در رگهاي هوا جاري بود...بوي خطر...بوي وحشت...بوي خون... آنقدر رفت تا ديگر نميتوانست جايي را ببيند...چوبدستيش را درآورد و ورد "لوموس" را با صدايي آرام زيرلب گفت...صدايش به طور ضعيفي در فضا طنين انداخت...و هوا را بيدار كرد...ديوارها را هشيار كرد...و مرگ را متوجه خود كرد... چوبدستي را بالا گرفت...پرتوي بسيار نازكي از نور، تاريكي را بريد و رفت... چوبدستي را به سمت زمين گرفت و به راهش ادامه داد...ديگر خيلي نزديك شده بود...نزديكتر از آن چه ميتوانست تصور كند... به كجا نزديكتر ميشد...؟ به مرگ..؟ يا به چيزي ارزشمند...؟خودش هم نميدانست... ناگهان مو بر تنش سيخ شد...اشتباه كرده بود...او اولين كسي نبود كه پا در اين غار منفور گذاشته بود...بلكه بر روي زمين، درست مقابل او، "جا پاهاي مرموزي" بودند...اطراف را بررسي كرد...درست بود...در تمام طول مسيري كه آمده بود، اين جاپاها بودند، ولي او متوجه آنها نشده بود... نفسش بند آمد...چون جاپاها ديگر ادامه نداشتند...به آرامي يك قدم ديگر برداشت...يك قدم ديگر...قدمي ديگر و... طعم سقوط را چشيد...سقوط در تاريكي...تاريكي او را در خود فروميبرد... آنقدر رفت كه در نهايت، بر روي تپههايي فرود آمد...احساس ميكرد در رؤيا به سر ميبرد...نميتوانست از ترس حركتي بكند...فقط كمي چشمش را چرخاند... در دل ميگفت من كجام...؟ ولي زود جوابش را گرفت...چون...چون روي تپه، تابلويي بود كه از فلز ساخته شده بود...فلز زنگزده...فلز خميده... و روي آن نوشته بود: "تپههاي توهم...!"
سکوت بر همه جا حکم فرما بود هیچ کس در آن مکان تاریک حضور نداشت اما نه... ناگهان صدای قدم هایی شمرده سکوت محوطه را در هم شکست صدای پایی موحش... قدم هایی آهسته که رازی را در خود پنهان کرده بود. ناگهان صدای پا قطع شد و دوباره سکوت برقرار شد. دوباره... این بار تند تر از گذشته... چه کسی می توانست در آن موقع شب در مکانی که هیچ فردی در آن حضور نداشت قدم بزند... بله...! او هر کسی که بود از این کارش هدفی داشت! هدفی شیطانی...! صدای پا هر لحظه دور تر و دورتر می شد تا جایی که دیگر هیچ کس قادر به شنیدن آن نبود. او هیچ چیز از خود به جا نگذاشت جز رد پا... جای پاهایی مرموز در آن جا باقی مانده بود جای پاهایی که در آن لحظه عاملش مشخص نشد.
چند روز بعد روزنامه پیام امروز: چند شب قبل رد پایی مرموز در یکی از مکان های خلوت لندن مشاهده شد اما هنوزعامل آن شناخته نشده است. بسیاری از افراد عقیده دارند که او ولدمورت بوده است. اما آیا او واقعاً ولدمورت بود؟
گلوري... انقدر التماس كردي كه دلم سوخت... خوب بالاخره آدم دوست داره تاپيكش راه بيفته ديگه... من مي نويسم، به شرط اين كه ديگه تو چت باكس اينقدر تبليغ نكني! -------------------------------- شب بود و هوا سرد و سوزناك... كسي در ميان خيابانهاي بلند دهكدهي كوچك هاگزميد،به آرامي راه مي رفت... صداي كشيده شدن رداي بلندش بر روي زمين به گوش مي رسيد... دير وقت بود... همه خوابيده بودند و كوچه ها نسبتا تاريك و خلوت بودند... چراغهاي مغازه ها هم خاموش بود... كسي در پهناي خيابان ها ديده نمي شد، به جز مردي كه امروز در آن جا راه مي رفت... چند ساعت پيش، باران باريده بود و خيابان ها خيس بودند و در برابر تابش نور اندك ماه، مي درخشيدند... مرد در ميان راه مسيرش را تغيير داد و به سمت رستوران و قهوهخانهي سه دسته جارو به راه افتاد... در را باز كرد و وارد شد... آن جا تنها جايي بود كه در تاريكي شب، باز بود... مرد در را پشت سرش بست... و حتي متوجه رد پاهايي نشد كه به يكي از خانهها منتهي مي شد.. باران تازه باريده بود و رد پاهاي روي گل، تازه بودند، يعني كسي به جز آن مرد در تاريكي شب راه مي رفته است...
آن خانه، خانهاي چوبي و قديمي بود... سقفش شيرواني و اطرافش با نرده ها پوشانده شده بود... كسي متوجه نشده بود كه دروازهي خانه، به حالت نيمه باز قرار داشت و كسي متوجه قطرات خون روي زمين نشد... تا زماني كه...
خيابان تاريك، نسبتا روشن تر شده بود... نوري از سمت خانه به چشم مي خورد... نوري رنگي... نوري به رنگ سرخ... از پنجرههاي خانه نور سرخ رنگ شديدي بيرون زده بود و خانه از دور و در تاريكي اطرافش، چون خانهاي مي نمود كه سايههاي شيطاني آن را در بر گرفتهاند... و كمي بعد، اين نور خاموش شد، ولي مدتي نگذشته بود كه كودكاني كه با حيرت به خانه نگاه مي كردند، متوجه نوري به رنگ ديگر شدند، به رنگ سبز و همه با هم جيغ بلندي كشيدند كه دهكده را بيدار كرد... زيرا منبع نور، چيزي نبود جز علامتي از نور كه بر فراز آسمان و درست روي خانهي به ظاهر متروك و ترسناك پديدار شده بود... علامتي كه جمجمهاي را نشان مي داد، كه ماري مانند زبان از دهان او خارج مي شد... علامتي كه ترس را به ياد هر انساني مي انداخت... علامتي كه تن انسان را نمي لرزاند و خون را در رگ ها منجمد مي كرد.... علامتي كه نشانهي مرگ بود... نشانهي نااميدي و نشانهي سياهي... علامت مرگخواران... علامت سياهان... «علامت شوم...»
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...
خب کار گمنام عالی بود.شماها باید نمایشنامه ای درباره ی یک ردپای مرموز بزنید و در آخر نشون بدید که این رد پا مربوط به لرد یا سیاه ها بوده و مثلا یک کسای دیگه رو وارد ماجرا کنید مثلا بنویسید: شب سردی بود.هری و هرمیون و رون با هاگرید در کلبه بودند.صدای قدم گذاشتن کسی می آمد.هاگرید تصمیم گرفت به دنبال رد پا ها برود و در لحظه ای به یاد سیاه ها افتاد..............
منم درست نفهميدم ولي فکر کنم چيزي که مي خواي اين باشه:
*نمايشنامه:
هاگريد در حال قدم زدن در جنگل ممنوع بود!
درختاني انبوه...صداي پرندگان و حيوانات....همه براي هاگريد لذت بخش بود....او اينجا را دوست داشت!
هاگريد در حال سوت زدن و اواز خوندن بود که چيزي روي زمين مي بينه...
يک ردپا!!!
در اين جنگل روزانه ده ها ميليون ها جنبده حرکت مي کنند و صد ها ميليون ردپا از اونا بجا مي مونه! و اين ردپا هاگريد رو به صورت نا خودآگاه به خودش جذب کرد...
هاگريد شروع مي کنه به بررسي ردپا چيز مشکوکي نبود ولي چيزي در او احساس خطر به وجود اورده بود...
يک لحظه هاگريد تصميم گرفت بره و ردپاها رو تعقيب کنه...و اين کارو هم شروع کرد!
يک قدم جلو گذاشت احساس ترس...اين احساس احساسي بود که هاگريد بعد از مرگ دامبلدور زيا باهاش مواجه مي شد....قدم دوم...وحشت داشت اون رو ديوانه مي کرد...قدم سوم...ديگه تحمل نکرد بر گشت و به سمت خارج جنگل ممنوع دويد!
========= فرداي آن روز =========
هاگريد دوباره به اونجایی که اون روز ردپا رو دید بر میگرده والی چیزی نمی بینه...کی می دونه این ردپای مرموز یک ردپا از موجودی سیاه بود یا فقط زاییده ی توهمات هاگرید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
رخنه ای نیست در این تاریکی در و دیوار به هم پیوسته سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی ست ز بندی بسته.