جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

39 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
34 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

حفره شرارت! (اسلیترین)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 فروردین 1385 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
اولا اینکه پانسی و مارکوس دوتاتون خیلی خنگین مخصوصا این پانسی!....اونا که اصلا نمیدونستن دیانا هم تو حفره است چه طور شد که دیانا یهو اومد وسط جمع اونا...هان ..
خوب به هر حال من ادامش میدم فرض میکنیم که دیانا هم پیش اوناست!
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
بچه ها به در ورودی تالار اسلیترین رسیدن .
مارکوس در حالی که سرش رو می خاروند گفت: اااا... واژه رمز چی بود؟!!
دیانا پشتشو کرد به همه و گفت:هر چی پسره خنگه!
این واژه رمز بود. دیانا عقب رفت و تا همه بچه ها برن تو و خودش اخر بره ! همه بچه ها رفتن تو فقط دیانا مونده بود و مارکوس !
مثل اینکه مارکوس خیال نداشت بره تو
دیانا رفت جلوی در که بره تو که یهو مارکوس پرید جلوشو گفت: تو چته؟!؟!؟!؟
دیانا با غرور جوابشو داد.
ببخشید جناب اقای فلینت میشه بگید من کی خشم از شما اومده که عاشق و معشوق های این داستان دوتا بشن!
دیانا با عصبانیت مارکوس رو با هل دادن کنار زد و وارد تالار شد و در حالی که ادای دندون های دراز و کج و کوله مارکوس رو در میاورد در رو پشت سرش هل داد... در بسته شد
مارکوس که با ضربه دیانا با دندون رفته بود تو دیوار بلند شد که بره تو که یهو در خورد تو صورتش
دیانا رفت پیش دراکو و با عصبانیت دستاشو رو کمرش گذاشته بود
دیانا: اوهوی ... اقای با غیرت ! نمیبینی این مارکوس فک کج چه قدر منو اذیت میکنه؟! نا سلامتی برادرمی!
دیانا که دید دراکو سرگرم خوش و بش کردن با پانسیه روشو برگردوندو با خودش گفت:انگار نه انگار با اونم.... فقط به فکر خودشو پانسیه! مگه دستم نرسه پانسیه!همه کارا زیر سر این پانسیه وگرنه این مارکوس که این قدر پررو نمیشد!
از اون طرف مارکوس پشت در مونده بود و واژه رمز رو هم بلد نبود
با خودش گفت:دیانا چی گفت ...چی هر چی پسره خیلی گله ! نه ... هر چی پسره خفنه! اه نمیدونم چی بود!؟
ای خدا عجب غلطی کردیم.. خدا یکی به دادم برسه
یهو یکی از پشت یه پس گردنی اب دار زد پسه گردن مارکوس( آی دلم خنک شد ...آی خندیدم)
مارکوس روشو برگردوندو این شکلی شد
اگه گفتید کی بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
مهاجم یک تیم همیشه پیروز فمن
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: دوشنبه 29 اسفند 1384 20:28
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو: وای این یکی رو کم داشتیم....
همه به پشت خود نگاه کردند و با صحنه ی تلخی رو به رو شدند... بله...... مک گونگال مدیر گروه گریفندور در مقابل ان ها ایستاده بود... به طور حتم از ان ها امتیاز کم می کرد ... چون هیچ وقت مک گونگال با ان ها سازگاری نداشت...

خانم مک گونگال به جلو آمد و گفت: کجا با این عجله حالا هستین.... ببینم چی کار کردین که با این سرعت داشتین می رفتین؟ ... نکنه دوباره یه گلی به دسته آب دادین....
همه زدن زیر خنده ... مک گونگال با ان جدیتی که داشت چنین سوتی هایی خیلی گنده دیده می شد....
مک گونگال عصبی شد و گفت: نه... مثل این که زبون آدمی زاد سرتون نمی شه ... الان اسم همتون رو یادداشت می کنم و به آقای دامبلدور گزارش م یدم تا یه امتیاز کلی از گروهتون کم بشه...
سپس قلم جادویی خودش را در آورد و همراه یک ورق شروع به نوشتن کرد... همه با اخم به او نگاه می کردند و هر کسی به فکر راه فرار می گشتند تا اسم ان ها نوشته نشود...
مارکوس برای فرار از محدوده ی دید مک گونگال ( حرفای بزرگتر از زبونم می زنما ) در پشت دیانا قایم شد ولی مثل این که دیانا هیچ دل خوشی از مارکوس نداشت و سریع خود را کنار کشید تا مارکوس دیده بشود.... مارکوس متعجب شد و گفت: دیانا , این چه کاری... تو دل منو شکستی ....
دیانا خندش گرفت گفت: این حرفا رو از کی یاد گرفتی؟... بعدشم مگه تو دلت اول چهل تیکه نبود.... پس دیگه نیازی به شکستن نداشت....
در همین میان خانم مک گونگال کارش تمام شد و گفت: بسه دیگه... بازم می خواین ازتون امتیاز کم کنم
سپس جمع اسلایترینی ها را ترک کرد و به جهت مخالف ان ها حرکت کرد....
دراکو دیگه اعصابش خش ختی شده بود به همین دلیل دیگه با کسی حرف نزد و شروع به حرکت به سوی تالار کرد....
دیگه کم کم همه ی اسلایترینی ها تالار را ترک کرده بودند ولی در وسط تالار صدای دعوایی می آمد که به نظر می رسید دعوا میان مارکوس و بلیز بود....( )
لارا و رودلف و دیانا برای پی بردن به موضوع به پیش آنان رفتند... وقتی به نزدیک آنان رسیدند از بین حرف هایشان موضوع دعوا را استخراج کردند...
موضوع از این قرار بود که از قدیم آل ایام بلیز علاقه داشت که هی به مارکوس تو سری بزنه ولی این مارکوس از تو سری خوردن بدش می آمده ....


تا این جاشو گوش دادین ... حالا بقیشو گوش بدین!!!!


ولی این موضوع ربطی به دعوای امروز ان ها نداش بلکه دعوای ان ها بر سر این بود که گویا بلیز یه نقشه ی جادویی از داخل حفره گرفته بوده... که در ان فقط حرکات مارکوس رو به نمایش می زاره... ( البته برای هر دانش آموز اصیل از این نقشه ها است ) و حالا مارکوس می خواهد ان را از بلیز بگیرد تا بعضی کاراش تابلو نشه
ولی این روحیه ی کرم طلبی بلیز نمی گذاره تا مارکوس به خواستش برسه
ولی این دعوا به جنگ با چوب دستی کشید.... مارکوس یک طلسم فرستاد و حالا بلیز برای این که از خودش دفاع کند چند تا به مارکوس پس داد... تا این که فرستادن طلسم های متعدد رواج یافت....
اما لارا و رودلف و دیانا پریدن وسط دعوا شروع به جدا کردن ان ها کردند...

بعد از چند دقیقه بلیز و مارکوس آرام شدند..... ولی ناگهان مارکوس پاشد و رفت طرف بلیز و ناگهان با سرعت دستش را به طرف بلیز هول داد ولی در کمال ناباوری لارا و بلیز و دیانا و رودلف ( همسایه ها رو هم خبر کنید ... تعداد کمه ) با بلیز دست داد و گفت : به خاطر دیانا می بخشمت
بعد دیانا رو به مارکوس کرد و با اخم گفت: از خودت مایع بزار .... مگه من باهاش دعوا کردم....
مارکوس گونه هاش گل زد و گفت: باشه ... چشم ولی چون دیانا این جا بود می بخشمت... ولی منم تقصیر داشتم...
بلیز لبخندی زد و گفت: نه بابا... تقصیر من بود ( حالا بیا بی گناه رو پیدا کن )... ولی خودمونی در آینده تو زن ذلیل به تمام معنا می شی ها....
___________________________________________________________________________________

ببخشید اگه سوژه توش کم بود... الان دیگه داستان دو عاشق و معشوق داره.....


سال نو و عید نوروز مبارک!!!!

آقا بلیز زابینی در کتاب اسم پسره !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلایترین
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: دوشنبه 29 اسفند 1384 15:05
نمایش جزئیات
آفلاین
دراكو با اون حالت عصباني دوباره زل زد تو چشاي ماركوس وگفت : آخه من به تو چي بگم ....
- بگو قربونت برم بگو دوستم داري و از اين جور حرفها ديگه آره داداش
دراكو كه ديگه خشانت خونش رفته بود بالا يه پس گردني نثار ماركوس كرد اون با اين كار ميخواست يه كمي خودشو آروم كنه.... با اين كارش يه دفعه ملت زدن زير خنده
ملت:
ماركوس كه دست از گردنش گرفته بود و از درد به خودش ميپيچيد به سمت ديانا رفت و پشتش قايم شد وگفت
- ديگه چرا ميزني بيمزه آي گردنم
در همين حال لارا كه ميخواست پا در ميوني كنه به سمت دراكو رفت دستش رو گذاشت روي كمرش و رو به روش ايستاد
- دراكو ميشه تمومش كني آقاي وزير ..... آقاي دانش آموز نمونه ؟؟؟
رودولف : واي لاراي من چه قدر با اباهت :bigkiss:
لارا:
پانسي كه ديگه حوصلش سر رفته بود گفت:
من ميرم شما هم بمونيد دعوا كنيد آبروي اسليترين ها رو برديد...
دراكو دستش رو به سمت يقه اش برد و اون رو صاف كرد:
- اهم اهم بچه ها را بيفتيد تا گيرمون ننداختن...
و جلوي همه به را افتاد بقيه هم را افتادن و دنبال دراكو به سمت مدرسه حركت كردن
3 دقيقه بعد
همه جلوي در ورودي مدرسه بودن كه پانسي گفت:
- همگي گوش كنيد آروم و بي سر و صدا ميريم تو اگه كسي ازمون سوال كرد خودمون رو ميزنيم به بيخيالي فهميدين؟؟؟
همه به نشانه تاكيد سرشون رو تكون دادن و به سالن وارد شدن كه يه دفعه يه نفر از پشت سر داد زد :
آهاي كجا دارين ميرين؟؟؟
همه شكه شدن و برگشتن واز تعجب دهنشون باز مونده بود
دراكو: واي اين يكي رو كم داشتيم...........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
be chashmanat biamooz ke har kas arzeshe didan nadarad
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: یکشنبه 28 اسفند 1384 19:00
نمایش جزئیات
آفلاین
همه به دور و اطراف خود نگاه کردند و دیدند که حدود ده نفر چوبدستی به دست در انتظار آن ها بودند... در بین ان ها یک نفر قدم بر داشت و لب به سخن گشود: به به , می بینم که جمع اسلایترینی ها جمعه و گلشون زیاده... ببینم کی همچین جسارتی کرده و قیافه ی سرژ عزیزم رو از قیافه ی ضایعی که داشت ضایع تر کرده؟

دراکو در فکر فرار بود که ناگهان به فکر نقشه ای افتاد.... رو به مارکوس کرد و گفت: اشک آور جادویی داری؟
مارکوس هم با سر جواب مثبت داد و دیگر نقشه ی دراکو را فهمید و شروع به علامت دادن به بقیه ی بچه ها کرد... بعد از این که همه را آگاه کرد اشک آور را در نا باوری کاراگاهان بر روی زمین زد.. قبل از این که اشک آور با زمین بر خورد کند همه ی اسلایترینی ها شروع به حرکت کرده بودند و تا کاراگاهان به فکر جلوگیری از ادامه ی راه انمان افتادند اشک آور چشم همه ی اطرافیان را پر از اشک کرد ... این اشک آور روی اسلایترینی ها نیز اثر کرد ولی همه به راه خود ادامه دادند.... تا این که به کوچه ای رسیدند... در همان هنگام دراکو با هیجان گفت: بچه ها غیب بشین و در نزدیکی در هاگوارتز ظاهر بشین چون تو هاگوارتز که نمی شه ظاهر شد...

ناگهان صدای داد و فریاد کاراگاهان آمد که به هم دیگر می گفتند که به کجا بروند اما در همین هنگام همه ی اسلایترینی ها غیب شدند و همه ی کاراگاهان را سر کار گذاشتند....

همه جا را گرد و خاک گرفته بود چون همه ی ان ها بر روی خاک ها فرود آمده بودند و همه ی خاک ها را به بالا هدایت کرده بودند... دراکو به بچه ها اشاره کرد که به سمت مدرسه حرکت کنند... ان ها زیاد از مدرسه دور نبودند تقریبا دیگر به ان جا رسیده بودند...
بلیز کمی خندید و باعث تعجب همه ی اطرافیان شد بعد مارکوس پرسید: چته بلیز نکنه اشک آور کار خودشو رو مغز تو انجام داد...
بلیز سریع جواب مارکوس را داد تا پیش بچه ها ضایع نشه: نه بابا... به فکر اینم که ما بچه ها تونستیم اون کاراگاهها رو سر کار بذاریم... یعنی اون کاراگاهایی که به خاطر استخدامش می شینن نیم ساعت نمایشنامه می نویسن

همه یه نیش خندی زدند و بعد بلرویچ گفت: به یه تیری که داشتیم چندین نشون زدیم خواستیم حال این سرژ رو بگیریم اما مثل این که حال خیلی ها رو گرفتیم...
دراکو کمی به خود آمد و خنده هایش را قطع کرد و گفت: اههم..اههم.. ببخشیدا مثل این که اونا کارا گاهای وزارتن ها....
بعد مارکوس در جواب به دراکو گفت : خیال می کنی وقتی تو رو تو جمع ما دیدن دیگه ازت اطاعت می کنن
دراکو کمی گیج زد بعد گفت: ا... راست می گی ها.. مثل این که یه نشون دیگه هم زدین .. من رو از وزارت انداختین
همه کمی خندیدند بعد بلیز گفت: ولی از این همه نشونه این نشونه خیلی خوب خورده به هدف .. خیلی هرف ارزشی هستش

همین طور که حرف می زدند و راه می رفتند بالاخره به در هاگوارتز رسیدند ... ناگهان مارکوس با تعجب گفت: راستی اگه یکی بیاد در رو باز کنه از ما بپرسه کجا بودیم چی بگیم...
در همین هنگام دراکو دستش را بر روی پیشانیه مارکوس گزاشت و بعد گفت : مثل این که این اشک آور بر روی تو بیش تر اثر کرده .. اخه یه نگاهی بنداز بعد بگو... اخه این در که بازه....
مارکوس کمی این ور و اون ور رو نگاه کرد وبعد گفت: همین الان در بسته بود... چطور باز شد؟
دراکو که هنوز عصبانی بود گفت: راست می گی؟
مارکوس
______________________________________________________________________________

امیدوارم خوب باشه...
راستی در باز بود ها یه وقت اشتباه نکنین

------------------

خب مارکوس جان !
پستت از نظر فضا سازی و دیالوگ و غیره مشکل نداشت و همه چیز خوب بود . اما به نظر من در پست های شما یه مشکل اساسی وجود داره و اونم اینه که وقتی که من پستای شما رو میخونم بیشتر احساس میکنم که با دوستای خودم رفتم بیرونو داریم به هم تیکه میندازیم
شما باید سعی کنی که در پستاتون جو حاکم بر فضا رو با عوض کردن مناسب دیالوگ ها تغییر بدی . یعنی به عبارتی جو حاکم بر فضای نمایشنامت رو تبدیل به جو جادوگری کنی .
ببینین در اصل شما سعی میکنید که با آوردن دیالوگ هایی که خودتون در واقعیت از آنها استفاده میکنید رولتون رو جالب کنید . اما متاسفانه این طرز رول نوشتن در سایت کمی مناسب نیست و اون فضایی رو که باید در نمایشنامه شما ایجاد کنه رو ایجاد نمیکنه . برای همین من به شما پیشنهاد میکنم که جای استفاده از این قبیل دیالوگ ها ، از دیالوگ های دیگه ای استفاده کنید که مربوط میشه به جامعه جادوگری و همچنین سعی کنید که فضای نمایشنامتونو از واقعیت جدا کنید که واقعا باعث زیباتر شدن نمایشنامتون میشه
عمرا اگر یه کلمه از حرفامو فهمیده باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/12/28 22:14:11
عضو اتحاد اسلایترین
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: شنبه 27 اسفند 1384 04:47
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه های اسلیترین احساس غرور می کردن . اونا بالاخره تونسته بودن یک کارو درست و حسابی ، با خشانتی بسیار بالا انجام بدن و از حفره شرارت برای ادب کردن یکی از نامردترین سفیدای بشریت بنام " سرژ تانکیان " استفاده کنن . اسلیترینی های پیروز ، طوری از خانه ویران سرژ بیچاره خارج شدن که انگار ، در جنگی بزرگ پیروز شده باشند .
- هی اسلی های نامرد... فکر کردین می تونین به همین راحتی بیاین ، حال سرژ تانکیان رو بگیرین ، کلاه گیسشو بردارین و برین !... کور خوندین .
این صدای سرژ بود که از پشت سر اسلیترینی ها بگوش رسید . پشت سر اون هم ، کله پر ریش و پشم و ضایع دامبلدور معلوم بود که از کنار در به اونها نگاه می کرد .
بلرویچ : اوه اوه... بچه ها شخصیتو ... مثل اینکه هنوز ادب نشده .
سرژ : الان بهتون نشون میدم کی باید ادب بشه... دامبل سوسکشون کن .
دامبل : وا... سرژ این حرفا چیه بی تربیت . سوسک کن یعنی چی ، زبونتو گاز بگیر .
دامبلدور با دیدن چهره های خشمگین اسلیترینی ها گونه هاش گل انداخت و رو به اونها ، با ترس و لرز گفت :
- البته دوستان اسلیترینی من ... ای بزرگواران ... ای شجاعان ، سرژ عزیز شوخی می فرمایند . بدون شک بنده را یارای مقابله با ارتشی پر خشانت ، همچون شما نیست . لازم به ذکر است ، همان اندک مغز سرژ نازنین ما هم از بین رفت و شما را هیچ جای نگرانی نیست .
ملت :
تقریبا حال همه ، حتی سرژ هم از این لفض قلم حرف زدن دامبلدور بهم خورد .
لارا : اه... اه... اه... این چه وضع حرف زدن دامبل ، حالمون بهم خورد .
رودلف : آره دامبل... منم با لارا موافقم ، جم و جور کن خودتو بابا .
لارا : باز که تو حرف منو تکرار کردی رودلف . پس کی می خوای آدم بشی . بازم هوس کروشیرو کردی... ها ؟
رودلف : آره لارای عزیز ، خیلی وقته بصورت عاشقانه شکنجه نشدم ، هوس کردم .
از وقتی که یکی از این سفیدهای احساساتی بنام الیور وود ، با یک سری اعمال تابلو ، هر چی عشق و عاشقی رو خز کرد ، روابط عاشقانه لارا و رودلف کم شد و یه مدتی از شکنجه های لارا خبری نبود . ولی از قرار معلوم زمان دوباره همه چیز رو به حالتش اولش برگدوند .
رودلف : آخ... لارا ... آخ... نزن بابا... شوخی کردم ... آخ .
بلرویچ : بس کنین بابا... لارا کشتیش... بجای رودلف ، اون سرژ کچلو طلسم کن .
سرژ: نه غلت کردم ، ببخشین ، بجون لردتون این دامبل مارمولک منو اغفال کرد . وای... آخ... نزنین ... شمارو به جون لردتون نزنین .
تقریبا همه چیز بخوبی پیش می رفت و سرژ به سزای جسارتش می رسید تا اینکه دراکو فریاد زد :
- بچه ها بدبخت شدیم... کاراگاها محاصرمون کردن .

----------------------------------------------------

اهم اهم .
خب بلرویچ جان . رول شما که خوب بود و اشکال خاصی نداشت . اما یه مسئله هست که شما حتما باید اینجا بهش توجه کنید و اون اینه که در اینجا دامبلدور مدیر مدرسه هست و شماها هم شاگردان هاگوارتز هستید . پس طبیعتا دامبلدوری که مدیر مدرسه هست نباید از شما بترسه
لطفا از پست های بعدیتون در این تاپیک به این نکته توجه کنید و هر کس رو با ویژگی های خودش معرفی کنید .
موفق باشید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/12/28 21:58:47
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 اسفند 1384 08:44
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از چند دقیقه....

صورت سرژ قرمز شده بود و اشک تمام صورتش را در بر گرفته بود.... بعد با آرامی بلند شد و دستی به ریشش کشید و بعد گفت :
دستتون درد نکنه بالاخره یکی حرف من رو گوش کرد و ما رو اسموت نکرد...
ناگهان دراکو با پوزخندی گفت: آره بابا ما اصلا بچه های حرف گوش کنی هستیم
همه خندیدند و بعد سرژ از خنده ی آنها متعجب شد و بعد با شک دستی به سر خود کشید و متوجه خنده ی آن ها شد....
سرژ دوباره زد زیر گریه ..... باباش و مامانشش و همه ی جد و آبادش رو دعوت کرد تا بیان کمکش کنند...
ناگهان صدای باز شدن در آمد...
همه کپ کرده بودند چون قبل از این که کاری از پیش ببرند در مقابلشان دامبلدور ظاهر شد...
دامبلدور با تعجب به ان ها خیره شد و گفت: فکر کنم که شما فقط دنبال شر می گردین... صدایه یه نفر تا ته خیابون هم میومد نتونستم خوب تشخیص بدم ... حالا کی بود؟
هیچ کس حرفی نزد... ولی بعد از چند دقیقه سرژ دوباره شروع به گریه کردن کرد....
ناگهان دامبلدور رو به دراکو کرد و گفت: این کیه ؟... من که تو مدرسه ندیدمش؟... راستی اصلا شما این جا چی کار می کنین؟
دراکو کمی از گیج زدگی دامبل خندش گرفت و بعد برای این که موضوع اسموت کردن تابلو نشه گفت: راستیتش من ....خوب من یک فامیلی این جا دارم که داشت با من تو شومینه حرف می زد که ناگهان به من گفت این جا یه صداهایی میاد به همین خاطر من هم گروه را جمع کردم و اومدیم این جا!!!!
آلبوس که حوصله ی حرف زدن نداشت گفت: خیله خوب ولی با این سرعت این جا نمی رسی!!!!.... ولی خوب حالا موضوع چی بوده؟
دراکو در فکر این بود که یه چیزی سر هم کند و سریع ان جا را با گروه ترک کند...سپس به ناچار دروغی سر هم کرد و گفت: راستیتش وقتی ما اومدیم این جا دیدیم که این مرده این جاست... وقتی به قیافش نگاه کردم خیال کردم یه مجسمه این جاست ولی بعد دیدم که به من و گروهم می گه: شما چرا من رو اسموت کردین!!! بعد گریه کرد...
آلبوس گفت: مگه این کیه که حاضر شدن به خاطرش ورد فراموشی رو هم بهش بزنن...
دراکو دیگه حوصله نداشت و سریع گفت: پروفسور من باید برم ولی در مورد سوالتون این همون سرژه....
آلبوس سریعا قرمز کرد ... ولی دراکو و بروبچز اصیل فرصت سوال دیگری را به دامبل ندادند و سریعا شروع به حرکت به سمت مدرسه کردند...
ناگهان دراکو رو به بلرویچ کرد و گفت: ببین به خاطرت چی کار کردیم!!!
ولی چه حالی داد ها
الان سرژ چه می کشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در 1384/12/23 11:12:51
عضو اتحاد اسلایترین
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: دوشنبه 22 اسفند 1384 22:12
نمایش جزئیات
آفلاین
بلرویچ : بچه ها حمله..
سرژ به جمعیتی که چوب دستی هایشان را از رداهاشان بیرون میکشیدن نگاه کرد و با درماندگی گفت :
جان مادرتون به موهای من کاری نداشته باشید این موها فعلا ها فعلا حکم ناموس منو دارند اگر بخواین اونجامو اسموت میکنم ولی این کله را بیخیال شین .
دراکو یک نگاه چپ چپ به جمعیت میکنه و میگه :
نظر شما چیه ؟ -
لرد بلرویچ میاد جلو میگه :
اون وقتی که این نامرد پدر من را انداخت آزکابان مادر من دق کرد و مرد پس من بیخیال نمیشم اون قسمت از حرفات در مورد مادرو از این حرفا به من تاثیر گزار نیست پس حمله
دراکو هم گفت :
مادر من هم که تو چنگ تو اسیر معلوم نیست زندست یا مرده حمله
لارا گفت :
ما نگهش میداریم شما کلش اسموت کنید
رودولف با شادی گفت :
من با نظر لارا موافقم حمله کنید دیگه


چند ثانیه بعد
سرژ گریه کنان میگه :
تو رو جون هر کی دوست دارین نهههههههههههههه
سرژ دست پا میزنه و دراکو و لرد با خشانت نزدیک میشن ناگهان دراکو ژیلت را میندازه زمین از اون طرف لرد و شروع میکنن به خندیدن جمعیت که خوب دقت میکنن شروع میکنن به خندیدن . بلیز سرژ را قفل میکنه و میوفته زمین و هرهر میخنده و بین خنده هاش میگه :
حالا چجوری اینو اسموت کنیم
رودی جسم پشمالو رو از روی سر سرژ بر میداره و میگه این کهاسوت خدایه

ریگلوس جان !
خب این رولت نسبتا خوب بود . درواقع تو هم مثل نفرات قبل از خودت ، تمام نکات اولیه رو رعایت کرده بودی .
یک خوبیه دیگه ای هم که نوشتت داشت این بود که رولت کوتاه بود . کلا اگر رول کوتاه باشه بیشتر در خواننده رغبت ایجاد میکنه که رولت رو بخونه .
فقط یه چیزی هست البته این نظر شخصیه منه . من فکر میکنم بهتره توی رولهای طنز در نوشتت یکم از شکلک استفاده کنی . چون در خواننده این رغبت رو ایجاد میکنه که با علاقه بیشتری نمایشنامت رو بخونه . البته به شرطی که بیش از حد از شکلک استفاده نکنی که باعث لوس شدن نمایشنامت میشه .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/12/23 11:21:39
من کی هستم
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: شنبه 20 اسفند 1384 21:21
نمایش جزئیات
آفلاین
ظاهرا کسي توجهي به فريادهاي " کمک کمک " رودلف نداشت و همه دنبال وسايل جالب داخل قفسه ها بودند . تنها کسي که به وسايل اهميت نمي داد بلرويچ بود . او با عصبانيت گفت :
- اي بابا ! ما مثلا داشتيم مي رفتيم انتقام پدر مرگخوارمو بگريم ها !!!! همش تقصير تويه لارا ، تو گفتي بريم دنبال اين ريگولوس .
دراکو : اصلا بلرويچ ، انتقام پدر تو چه ربطي به ما داره .
رودلف : به نظر منم حق با دراکويه . تو مي خواهي انتقام بگيري ، اونوقت لارا عزيز من بايد جونشو به خطر بيندازه ...آخ... لارا جونه هرکي دوست داري آرومتر بزن... آخ .
بلرويچ : واقعا نااميدم کردين . نا سلامتي شما اسليتريني هستين . اون گاراگاهي که بايد ادب کنيم يکي از دشمنان اسليترين و وزيره .
دراکو : راجع به کي حرف ميزني ؟!
بلرويچ : فکر کنم بشناسيش دراکو . اسم اون گاراگاه سرژ تانکيانه ، سر دسته گروهيه که مي خوان وزير رو اسموت کنن . حالا فهميدي ؟!
ملت :
دراکو يکدفعه رنگ از چهره اش پريد وبا جديت گفت :
- ايول بلرويچ ، هستمت فطير . به نظر منم آدم ضايعه . بريم يخورده ادبش کنيم .
بچه هاي اسليترين به حدي از سرژ تانکيان کينه به دل داشتن که همگي با هم فرياد زدن :
- ما هم باهاتونيم .
بلرويچ : خوب ، ما بايد اول يه نقشه براي ادب کردن سرژ بکشيم . من که ميگم تيکه تيکش کنيم بعد باهاش يه قيمه جانانه درست کنيم بديم سگ و گربه ها بخورن . کسي نظري نداره .
ريگولوس : من ميگم زنگ خونشو بزنيم در ريم . کلی می خندیما .
ملت :
بليز : به نظر من خونشو آتيش بزنيم .
لارا : من ميگم کامپيوترشو بدزديم ، تا ديگه نتونه تو سايت پست بزنه .
رودلف : من بهت افتخار مي کنم لارا . عجب نظري ، منم با لارا موافقم .
دراکو : اگه از من بپرسين ، بهترين راه اينه که اسموتش کنيم .
ملت :
ظاهرا همه با نظر دراکو موافق بودن .
بلرويچ : خب پس اسموتش مي کنيم . حالا همه دنبال من بياين .
همه بدنبال بلرويچ راه افتادن و وارد دري شدند که بالاش نوشته بود "خيابان دورلينگ" .بعد از چند ثانيه اونها در خيابان دورلينگ ظاهر شدند . خيابان زيبايي بود و از خونه هاي مجللش معلوم بود که يه جورايي بالا شهره .
بلرويچ : بچه ها رسيديم . خونش اون در سبزست . يک دو سه ميگم حمله مي کنيم . يک...دو...سه.
بچه هاي اسليترين بطوروحشيانه اي در را شکستن و وارد خانه شدن . این حمله وحشیانه آدمو یاد حمله آپاچیا به سفیدپوستا می انداخت . :root2:
سرژ تانکیان :
بلرویچ : سلام سرژ ، من بلرویچم ، وزیر ما رو می خوای اسموت کنی . بابای منو میندازی آزکابان .
سرژ تانکیان :
دراکو : الان اسموتت میکنیم ادب بشی .
سرژ تانکیان : نه شما رو به لرد سیا قسم . خونمو میخواین ازم بگیرین ، بگیرین... کامپیوترمو می خواین بشکونین ، بشکونین... جونمو می خواین بگیرین ، بگیرین .... ولی التماستون می کنم گیتار شماعیزاده رو ازش نگیرین .
ملت :
دراکو : مارو مسخره میکنی ، الان اسموتت می کنم .
بلرویچ : خاک بر اون سرت سرژ ، شماعیزاده گوش میدی .
سرژ تانکیان : نه به جون تو . این sms رو یکی برام فرستاد ، گفتم دور همیم یه خرده بخندیم . من فقط System Of A Down گوش میدم .
بلرویچ : برو بابا ، System Of A Down هم شد گروه . به جون سرژ من خودمم متال بازم ، children of bodom با slipkhnot باحالن .
ملت :
دراکو که احساس می کرد دو تا شاخ رو سرش در اومده با حالتی خشانت بار فریاد زد .
- ناسلامتی ما اومدیم سرژ رو اسموت کنیم و انتقام پدرو تو رو بگیریم . اونوقت تو...
ملت :
بلرویچ : آخ آخ ، داشت یادم می رفت . سرژ جان شرمنده ام . ما اومدیم اسموتت کنیم .
سرژ : نه شما رو به اون لردتون ، من این موهامو دوست دارم . تازه پفشون داشت زیاد میشد . این کارو با من نکنین . گیتار شماعیزاده رم می خواین بگیرین ، بگیرین ولی موهامو ازم نگیرین .
بلرویچ : بچه ها حمله...

---------------------------------------------------------

بفرمایید اینم طنز ، ولی بازم میگم بلرویچ هیچ وقت نمی خنده .

بلرویچ جان !
خب فضا سازی و دیالوگهات و سوژه ای که درست کردی همشون عالی بود .
خوشحالم که داری سعی میکنی از طنزم در نوشتت استفاده کنی . ولی بازم سعی کن بیشتر استفاده کنی .
البته یه موضوعی که باعث میشد بتونی بیشتر روی رولت مانور بدی این بود که بهتر بود تمام داستانو خودت توضیح نمیدادی .
به نظر من بهتر بود که تو تا همونجا رو توضیح میدادی که قرار شد برن کله سرژ رو اسموت کنن بعد تموم میکردی . ولی روی اون قسمت اول نمایشنامت بیشتر کار میکردی و از سوژه های بیشتری استفاده میکردی .
به نظر من اینجوری هم رولت جالب تر میشد و هم اینکه بهتر میشد ادامش داد . موضوع رو هم بیشتر میشد کش داد و دست بقیه رو هم باز تر میذاشت .
به هر حال بازم میگم نمایشنامت خوب بود . همینجوری ادامه بده . سعی کن این موضوع رو هم در نمایشنامه های بعدیت رعایت کنی .
موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/12/23 11:10:18
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: جمعه 19 اسفند 1384 06:49
نمایش جزئیات
آفلاین
بومب...صدایی از آن طرف به گوش می رسید که در واقع طرف در ورودی می شد.... ریگلوس که کمی ترسیده بود بدون این که خودش بفهمد به ان طرف هدایت می شود...
گوپ....دیوار پشتی دوباره به سر جای اولش بر می گردد...
با این که صدای به هم خوردن دیوار پشتی به هم خیلی بلند بود ولی ریگلوس فقط نگاهش ر به همان سمت در ورودی متمرکز ساخت...
بعد از مدتی چند نفر در مقابل او ظاهر می شوند ( نکته: منظور این نیست که غیب و ظاهر می شوند ) ....
رو به ریگلوس می کنند و یکی از ان ها می گوید: بابا ریگلوس چرا ماتم گرفتی ماییم بابا....این صدای لارا بود که همیشه از بچه های اطراف ایراد می گرفت
ریگلوس هنوز به ان ها به طور وحشتناکی نگاه می کرد....
ولی ناگهان یک صدای انفجار دیگر در پشت ریگلوس به گوش رسید..... گومپ....

بله ریگلوس این دفعه نگاهش را از ان ها بر داشت و به پشت خود نگاه کرد... متوجه شد که این کار را مارکوس کرده است.... اول می خواست برود تا یک چند باری او را بزند ولی بعد از نگاه به دستان مارکوس پشیمان شد....
مارکوس در دستان خود یک کارتون داشت که وسایل داخل ان مانند کوهی از ان خارج شده بودند.... در ان کارتون وسایلی از قبیل انواع بمب های شوخی و شکلات های شوخی و .... بود...
ریگلوس خطاب به مارکوس گقت: اینارو از کجا گرفتی؟
مارکوس نیش خندی زد و بعد گفت: اینا رو فقط من نگرفتم همگی پول گذاشتیم و خریدیم... گفتیم به دردمون می خوره... دیگه وقتی می خوایم خشانت خالی کنیم کافی یکی از اینا رو بندازیم بعد یه چند بار گردنو بالا پایین کنی درست می شه!!!!

ریگلوس پشتش را به مارکوس کرد وبه سمت دراکو و بقیه ی بچه ها رفت و بعد با حالتی شجاعانه گفت: یعنی شما رفتین اینا رو خریدین...
دراکو بدون معتلی جوابش را به او گفت...
ریگلوس خنده ریزی کرد و سپس به سمتی که قبلا نیز ان جا را زیارت کرده بود رفت.... ( نکته زیارت گاه نیست )
بعد دستگیره ای را به سمت بالا کشید... بعد صدایی امد و در باز شد...
دراکو و بقیه ی بچه ها با تعجب به ریگلوس نگاه کردند و گفتند این جا کجاست دیگه؟
ریگلوس سینه ها رو سپر کرد و گفت: حالا برین تو می فهمین که من خنگم یا شما....
از بین این جمعیت رودلف که همین جور دهانش باز بود شروع به حرکت کرد ... اما سریعا به سمت عقب هول داده شد.... و بعد صدای لارا آمد که گفت:
هنوز از تو گنده تر هست که اول بره
کم کم همه ی بچه ها به داخل اتاق رفتند....ریگلوس به ان ها گفت: لوموس کنید....
ناگهان با نور چندین چوب دستی ان جا روشن شد....
همه با تعجب به ویترین ها نگاه می کردند
مارکوس نتونست جلوی خودش رو بگیره و سریع یک ساعت زمان بر گردان گرفت و گفت:
همه ی اینا کار می کنن؟ شاید دکوری باشند!!!!! شایدم ماکت چیزایی باشن که می خواستن بسازن!!!!
ریگلوس که کمتر از بقیه به ویترین ها نگاه میکرد در جواب به مارکوس گفت: نه!!!! من خودم امتحانشون کردم.... شنیدم که پشت سرم چی می گفتین
دراکو برای عوض کردن موضوع یکی از نقشه ها را به بقیه نشان داد...
در ان همه ی کسانی که که در هاگزمید بودند نمایان شده بودندو می توانستند چهره اش را ببینند...زحتی می توانستند ببینند که به کجا می روند....
مارکوس ناگهان از زیر نقشه گفت: این جا رو ... برای تمام مکان های جادویی نقشه هست... حتی واسه تالار های بقیه ی گروه ها!!!!
از ان طرف صدای رودلف به گوش می رسید که گفت: لارا بیا این جا جد و آبادتو کشیدن.... در دست رودلف یکی از کتاب هایی بود که شجره نامه ی خانواده های اصیل در ان کشیده شده بود....
لارا طوری به سمت رودلف رفت که....... ( عقاب های مبارز )

مارکوس جان !
رو مجموع پست خوبی بود . فضا سازی هاش که به جا بود . از دیالوگ های خوبی هم استفاده کرده بودی . سوژه آخر داستانتم بد نبود . در واقع به راحتی میشد ادامش داد .
کلا خوب نوشته بودی ولی من فکر میکنم یه ذره یکنواخت بود یعنی در حین داستان سوژه خیلی جالبی رو نیاوردی توی داستان ( منظورم سوژه ای که یه ذره حال و هوای تاپیک رو عوض کنه ) به هر حال این پست هیچ کم و کسری نداشت و بی اشکال بود ولی در حد ایده آلم نرسیده بود .
اصولا ما باید سعی کنیم علاوه بر اینکه نوشتمونو بی اشکال مینویسیم . توش سوژه های جالبی هم بیاریم تا خواننده همه جانبه از نوشتتون لذت ببره .
البته خب اینم بگم که این کار واقعا کار سختیه . حتی من گاهی اوقات وقتی رولهای بهترین رول نویسای سایت رو میخونم از یکنواخت بودنشون حوصلم سر میره . به هر حال من امیدوارم که سعی خوت رو در این مورد بکنی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/12/23 10:46:31
عضو اتحاد اسلایترین
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: پنجشنبه 18 اسفند 1384 22:50
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس روی صندلی نشسته بود و هی عقب و جلو میرفت یاد بچگیاش تو گهواره افتاده بود و هی با خودش حرف میزد که یهو از پشت خورد زمین
دیوار پشت سرش عقب رفت !
ریگولوس که از این کار خوشش اومده بود هی پشت سرهم خودشو میزد به دیوار و دیوارهم هی عقب تر میرفت
که یهو چشمش به دیانا خورد!
دیانا پشت به ریگولوس وایساده بود و داشت بایه چیزی ور میرفت
با خودش گفت : نه بابا!این دیانا نیست اون که جرات نداره بدون اجازه دراکو از جاش تکون بخوره
مثل اینکه دیانا خیلی زود تر از اونا اینجا رو پیدا کرده بود و به هیچ کس نگفته بود
دیانا که سخت سرگرم کارش بود بعد از چند دقیقه فهمید که یکی اونجاست
روشو برگردوند و با چشمای گرد شده به ریگولوس نگاه کرد
ریگولو س در حالی قیافشو این طوری کرده بود یعنی
اگه به دراکو نگفتم ... حلوا برات نپختم تموم خط و نشونا رو برای دیانا کشید
دیانا گفت : تو اینجا چه غلطی میکنی ! بدو برو بیرون اینجا دخترونس!
ریگولوس: نخیر دیانا خانوم ! من اون قدرا هم خر نیستم که شما فکر میکنی ! در ضمن دخترونه باشه مگه حمومه!
دیانا : اگه به کسی بگی کیک تو مغزت رو بی کشمش میکنم ...ها... حواست باشه!
ریگولوس : به شرطی نمیگم که بگی داشتی چه کار میکردی؟
دیانا : بابا نفهم ! تو هیچی نوفهمی! میگم کسی ندونه بعد بیام به تو بگم!
دیانا که از دست خنگول بازی ریگولوس خسته شده بود رفت زیر میز و ...
ریگولوس: کجا رفتی؟! قایم باشک بازیه! من خیلی دوست دارم
ریگولوس هم رفت زیر میز و بومب....


خب دیانا جان !
پست خوبی بود . همه چیز هم در جای خودش بکار رفته بود . در اصل من نتونستم از توش اشکالی در بیارم . ولی در عین حال باید سعی کنی که رول هات رو خیلی جالب تر کنی . الان شما خودت رو به حدی رسوندی که دیگه تقریبا میتونم بگم که اشکال خاصی ندارین .
اما چیزی که از این به بعد باید تمام سعیتون رو روش متمرکز کنین اینه که از این حدی که هستید خودتون رو بالاتر بکشید تا در سایت تبدیل به یک شخصیت مطرح بشید . به هر حال با توجه به شناختی که از پستات دارم میتونی خودت رو بالاتر بکشی .
موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/12/21 13:35:39
تصویر تغییر اندازه داده شده
مهاجم یک تیم همیشه پیروز فمن