خوب... با عذرخواهي كم(!) از بليز كه اميدوارم ناراحت نشده باشه، پست شون پن رو ادامه مي دم! خوب بالاخره موزه صاآب داره! همين جوري كه نمي شه؟ شون پن جان، پست ارزشي(شوخي) بلي رو ادامه نمي دم و پست زيباي تو رو ادامه مي دم!! بلي تا تو باشي پست ارزشي نزني! :yadevil: شون عزيز، شما صاآب(!) اين موزهايد، شايد پست ارزشي به اين تاپيك نخوره، اگه مال من فوق ارزشي بود بگو بدون ذره اي ناراحتي پاك كنم

... در ضمن... من زياد با فضاي اين جا اشنا نيستم، اگه اشتباه كردم ببخشيد!
----------------------
شون مي دوه تا بروشور رو حاضر كنه و يه آگهي استخدام هم بنويسه. لارا هم كه كم كم خشمش نسبت به شون داره فرو نشيني مي نمايه، مي ايسته تماشاش ميكنه و با خود مي گه:
من از اين به بعد زياد برم مسافرت تا قدرم رو بيش تر بدونه!
در اين حين صداي عجيب و بلندي از بالا به گوش مي رسه... لارا چشاش گردالي مي شه و مي دوه سمت پله ها كه بره سمت انباري...
در رو باز مي كنه و
پاق!
كفش سالازار دقيقا موازي با صورت لارا مي ره تو صورتش!!... لارا تو دلش مي گه: بالاخره يه روز از دستت راحت مي شم...
كفش رو بر مي داره و به شدّت مي ندازه نه انباري...
كفش: آخ! سرم
لارا بدون ذرّه اي ترحم مي آد پايين...
شون: چي شد؟
لارا: اون كفش ديوونه پـ
شون: از چي داري حرف مي زني؟
لارا: مگه نمي گي چي شد؟
شون: مي گم مگه نمي خواستي به اين جا برسي؟
پاق
شون روي زمينه: آخ... بد زدي نا مرد!
لارا: حقّته... تو اين جا رو خراب كردي من درستش كنم؟
لارا پس از اندك مدّتي تماشاي خشمانهي شون مي ره مي شينه كنار يه مجسمه ها كه نورون هاش بيش ازا ين خرد نشن
شون پس از اندك مدّتي: لارا ببين چطور شد؟
لارا: كجايي؟آهان... خوب بده دستم ببينم. اون قدر اعصابم رو خرد مي كني كه چشام صعيف شدهن
شون: آهان... خوب. حالا زياد ذوب نخور... ببين خوب شد؟
لارا: آره، بد نيست. فقط چرا آگهي استخدام نداره؟
شون: چي؟ اي داد!
پاق
شون سرش رو مي ماله... :با چي مي زني؟
لارا: با اين
شون چشاشو از شدت درد بسته... دندوناش رو هم به هم فشار مي ده: كو؟
لارا: خوب چشات رو باز كن و ببين... ببين كه بابا اومده
شون زير چشمي نيگا مي كنه: آهان... كفش سالازاره؟
لارا دستاش رو دور كمرش حلقه مي كنه و سرش رو كج: زود... بدو آگهي رو هم درست كن
شون مي دوه سمت ميز كارش.............................................................
--------------------------
سرژ... اگه اين پست رو مي خوني بدون كه خيلي دلم تنگ شده براي نقدات... يه زموني كه ناظر بودي، نقد مي كردي و شايد سبب پيشرفت خيليا شدي. بعدشم كمي تو كارگاه نمايشنامه هنويسي نقد كردي ولي خيلي وقته اون خط قرمز منحصر به فردت رو نمي بينم... ممنون مي شم اگه نقد كني.