جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

25 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
25
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  39 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  186 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  306 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  369 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: پنجشنبه 3 فروردین 1385 02:26
نمایش جزئیات
آفلاین
شون عزيز... مثل اين كه خيلي عصباني بودي و اشتباها به جاي ويليام ادوارد نوشتي مايك لوري!... مايك... كارت خيلي اشتباه بود، من بعد از اين كه خوندم سريع خواستم بيام پست بزنم تا تاپيك از اصالتش در نياد ولي شون عزيز زود تر دست به كار شده بود!
-----------------------------------
لارا مي ره سراغ تلفن كه به تقاضاهاي نگهبوني جواب بده ولي قبلش به شون مي گه: تو هم برو يكي دو تا موجود شكار كن
شون: رفتم

»چند ساعت بعد«
شون در حالي كه به شدّت عرق مي ريزه، مي آد تو و نفس نفس زنان مي گه: چيزي پيدا نكردم... ماموراي سازمان حمايت از موجداي جادويي افتادن دنبالم، ولي شانس اوردم نشناختنم
لارا دستش رو مي ذاره رو چي تلفن( جي مي گن بهش؟ جايي كه توش صحبت مي كنيم ديگه!) و مي گه: چي مي گي شون؟
شون: بهع! هيچ چي بابا... من داشتم با ديوار حرف مي زدم
صدايي آشنا: پس ديوونه شد‌ي؟
شون: چي گفت؟
صداي آشنا: هموني كه شنفتي
شون: صداهه خيلي آشناست ولي نمي دونم از كجا مي آد
شون:لارا
لارا در حال حرف زدن آروم مي گي: ها؟
شون: خب گوشي رو بذار زمين
لارا حرص خوران: د زود باش ديگه، يه پيرمرده زنگ زده مي خواد نگهبون شه
شون: اسم اونايي رو كه واجد شرايطن بنويس
لارا: چيچي شرايط؟
شون: هيچي بابا... وقتي حرف مي زنم گوشت با من باشه
لارا در بين حرف زدن با پيرمرد: هان؟
شون كه داره كيلو كيلو حرص ( بر وزن كيلو كيلو هرتز) مي خوره، مي ره سمت مجسمه ها كه حد اقل از نتيجه‌ي كار ديشب خودشون لذت ببره
صدايي آشنا: من باهات قهرم
شون روش رو به سمت صداي آشنا برميگردونه... يه ابروش رو مي بره بالا : ببينم... تو بودي الان بهم گفتي ديوونه؟
كفش سالازار: آره... اگه مي خواي دعوام كني سوغاتيام رو نمي دما
شون: واي واي... يعني چي كار كنم حالا؟ نكنه ندي؟
كفش: اصلا نمي دم(با لحن بچگانه بخونين)
شون: مهم نيست
و راه مي افته كه بره يه استراحتي بكنه
كفش: حالا مي خواي بيا... مي بخشمت
شون با خودش ميگه: بذار حالا دلش رو نكشنم... جوونه، آرزو داره
و مي ره طرف كفش و چمدون كوچيك رو ازش مي گيره.
در چمدون رو باز مي كنه.............................................
--------------------------------
بسيار فوق ارزشي بود. ببخشيد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: چهارشنبه 2 فروردین 1385 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
مایک لوری نسبتاً عزیز.نمیدونم چی فکر کردی که این پست رو زدی ولی من به هیچ وجه اجازه نمیدم از این بچه بازی ها توی موزه من دربیاری...شما هم اگه خیلی به طی کشیدن علاقه داری برو کف ژاندارمری هاگزمید خودت رو طی بکش!!
=====================================
شون با قدم های آرام میره طرف مایک و میگه:هی مایک تا سه شماره بهت فرصت میدم هیکلت رو از موزه من ببری بیرون!
مایک: چی شد؟
شون و لارا یقه مایک رو میگیرن و با اردنگی از موزه پرت میکنن بیرون!
شون و لارا: بچه پر رو.دو روزه اومده میخواد مال همه رو بالا بکشه.
شون:خودت رو زیاد ناراحت نکن لارا.فکر میکنم بهتره یه تصفیه حسابی با این لوری داشته باشم!
لارا میره طرف کفش سالازار و میگه:ناراحت؟این موجود ناراحتی داره مگه؟!!!
و بعد کفش سالازار رو از توی دهن زره گودریک گریفیندور بیرون میکشه.کفش هم با بدخلقی میره و میشینه روی سکوش.از دیشب تا اون موقع تمام موزه رو برق انداختن و همه چی دوباره مثل قبل شده.شون کاتالوگ ها رو اماده کرده و همه رو گذاشته روی صندلی کنار در.
لارا میگه:به نظرم این موزه هنوز یه چیزی کم داره.به نظرت مجسمه مایک خوبه؟
شون با اکراه میگه:اه...اه...من توی موزه از این چیزها نمیارم ها!
لارا: آره موافقم.به نظرت چطوره چندتا موجود جادیی برای بخش طبیعت موزه شکار کنیم؟
شون کمی راه میره و فکر میکنه که ایده جالبیه.برمیگرده و به لارا میگه:آفرین...ایده خوبیه.همین کار رو میکنیم،راستی یه نگهبان هم میذارم که افراد مزاحم مثل بعضی ها رو راه ندن توی موزه!
لارا: موافقم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
"موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: چهارشنبه 2 فروردین 1385 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
که یهو چشمانش از حدقه در میاد و دهانش نیم متر باز میشه....ویلیام ادوارد در دفتر کارش پشت میز و روی صندلی نشسته بود و پاهایش را رو هم انداخته بود و در حالی که یک پیام امروز می خواند زیر لب چیزهایی می گفت که شبیه به فحش بود.......
شون: هی یارو....تو دفتر من چه غلطی میکنی...؟؟ بدو گمشو بیرون...حالا...
ادوارد پیام امروز را کنار انداخت و فریاد زد:
اخراجی...از این به بعد اینجا مال منه...دیرور باوزارت قرارداد بستم..از این به بعد هم میشه موزه سلاحات مشنگی....
شون: چی میگی...اینجا موزه منه..باید از من بخری نه وزارت...
ادوارد یه مشت کاغذ از کتش در آورد و جلوی شون ریخت و گفت:
بیا بخون....شما به دلیل عدم تمدید قرارداد با وزارت موزه رو از دست دادی...منم خریدم...

لارا اومد تودفتر و سر شون داد زد:
چرا نیومدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شون: ایشون موزه رو خریدن..از این پس هم میشه موزه سلاحات مشنگی نه تاریخ جادوگری...
لارا: تو بهش فروختی نه؟؟می کشمت..!!
شون: نخیر...قرارداد رو با وزارتخونه تمدید نکردم موزه دیگه مال وزارت شد و ایشون هم خریدن...
لارا: ای خاک بر سرمون..شد...
سپس خود را به زمین انداخت و از ادوارد عذر خواهی کرد و گفت:
جوونی کردیم..ما رو ببخشید...حالا اگه میشه پس بدید موزه رو...
ادوارد: :no:
شون: پس ما رو به عنوان سرایدار و طی کش منصوب کنید...
ادوارد: باید روش فک کنم....
لارا و شون:
ادوارد : حالا بیرون....
در حالی که از دفتر بیرون می رفتند یهو..............


ادامه دارد..............................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 28 اسفند 1384 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب... با عذرخواهي كم(!) از بليز كه اميدوارم ناراحت نشده باشه، پست شون پن رو ادامه مي دم! خوب بالاخره موزه صاآب داره! همين جوري كه نمي شه؟ شون پن جان، پست ارزشي(شوخي) بلي رو ادامه نمي دم و پست زيباي تو رو ادامه مي دم!! بلي تا تو باشي پست ارزشي نزني! :yadevil: شون عزيز، شما صاآب(!) اين موزه‌ايد، شايد پست ارزشي به اين تاپيك نخوره، اگه مال من فوق ارزشي بود بگو بدون ذره اي ناراحتي پاك كنم ... در ضمن... من زياد با فضاي اين جا اشنا نيستم، اگه اشتباه كردم ببخشيد!
----------------------
شون مي دوه تا بروشور رو حاضر كنه و يه آگهي استخدام هم بنويسه. لارا هم كه كم كم خشمش نسبت به شون داره فرو نشيني مي نمايه، مي ايسته تماشاش مي‌كنه و با خود مي گه:
من از اين به بعد زياد برم مسافرت تا قدرم رو بيش تر بدونه!
در اين حين صداي عجيب و بلندي از بالا به گوش مي رسه... لارا چشاش گردالي مي شه و مي دوه سمت پله ها كه بره سمت انباري...
در رو باز مي كنه و
پاق!
كفش سالازار دقيقا موازي با صورت لارا مي ره تو صورتش!!... لارا تو دلش مي گه: بالاخره يه روز از دستت راحت مي شم...
كفش رو بر مي داره و به شدّت مي ‌ندازه نه انباري...
كفش: آخ! سرم
لارا بدون ذرّه اي ترحم مي آد پايين...
شون: چي شد؟
لارا: اون كفش ديوونه پـ
شون: از چي داري حرف مي زني؟
لارا: مگه نمي گي چي شد؟
شون: مي گم مگه نمي خواستي به اين جا برسي؟
پاق
شون روي زمينه: آخ... بد زدي نا مرد!
لارا: حقّته... تو اين جا رو خراب كردي من درستش كنم؟
لارا پس از اندك مدّتي تماشاي خشمانه‌ي شون مي ره مي شينه كنار يه مجسمه ها كه نورون ‌هاش بيش ازا ين خرد نشن
شون پس از اندك مدّتي: لارا ببين چطور شد؟
لارا: كجايي؟آهان... خوب بده دستم ببينم. اون قدر اعصابم رو خرد مي كني كه چشام صعيف شده‌ن
شون: آهان... خوب. حالا زياد ذوب نخور... ببين خوب شد؟
لارا: آره، بد نيست. فقط چرا آگهي استخدام نداره؟
شون: چي؟ اي داد!
پاق
شون سرش رو مي ماله... :با چي مي زني؟
لارا: با اين
شون چشاشو از شدت درد بسته... دندوناش رو هم به هم فشار مي ده: كو؟
لارا: خوب چشات رو باز كن و ببين... ببين كه بابا اومده
شون زير چشمي نيگا مي كنه: آهان... كفش سالازاره؟
لارا دستاش رو دور كمرش حلقه مي كنه و سرش رو كج: زود... بدو آگهي رو هم درست كن
شون مي دوه سمت ميز كارش.............................................................
--------------------------
سرژ... اگه اين پست رو مي خوني بدون كه خيلي دلم تنگ شده براي نقدات... يه زموني كه ناظر بودي، نقد مي كردي و شايد سبب پيشرفت خيليا شدي. بعدشم كمي تو كارگاه نمايشنامه هنويسي نقد كردي ولي خيلي وقته اون خط قرمز منحصر به فردت رو نمي بينم... ممنون مي شم اگه نقد كني.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 28 اسفند 1384 12:48
نمایش جزئیات
آفلاین
شب بود و لارا داشت توی موزه قدم میزد.به مجسمه شون که رسید ایستاد و گفت: تو رو خدا قیافش رو نگاه کن! ببینم چطوری مامور سابق وزارت خونه و مجرم فراری فعلی؟!
شون که خشک شده هیچ کاری نمیتونه بکنه.لارا میگه:اه..حوصله ام سر رفت.حداقل بذارم یه کم حرف بزنی بهت بخندم!
لارا چوب دستیش رو درمیاره و شون روی زمین پخش میشه!
شون:لا...لارا...آخه تو کجایی؟من که مردم با این همه مزاحم...راستی چرا من رو خشک کرده بودی؟!
لارا: حالا من یه ماه رفتم مسافرت.تو باید موزه رو داغون کنی؟این چه سر و وضعیه که برای اینجا راه انداختی؟حالا خوبه با این مجسمه ها موزه دوباره رونق گرفت!
شون روی صندلی میشینه و میگه:خوب وقتی تو رفتی مسافرت من سعی کردم اینجا رو بچرخونم.ولی میدونی چیه؟آخه این موزه رو که نمیشه تنهایی گردوند.
لارا: بگو نمیتونم خودت رو خلاص کن دیگه!
شون نگاهی به بقیه مجسمه ها میکنه و میگه:خوب..آره تنهایی نمیتونم.میشه یه دوباره با هم یه دستی به سر و گوش این موزه بکشیم؟
لارا: خوب،فکر کنم بشه یه کاریش کرد.حالا یه چند وقت میمونم.اگه زیاد هم حرف بزنی دوباره مجسمه میشی ها!بعداً تصمیم میگرم که تو هم توی موزه باشی یا بندازمت بیرون!!
شون و لارا:
شون از روی صندلی بلند میشه و میگه:عجب مجسمه های قشنگی داریم ها!باید پول بلیط رو دوبرابر کنیم!
لارا میگه:راستی...کفش سالازار کجاست؟بالاخره از شرش راحت شدیم؟
قبل از اینکه شون جواب بده یه چیزی از طاق میوفته کف زمین! شون و لارا یه کم دقت میکنن و از چیزی که میبینن زیاد خوشحال نمیشن!
کفش سالازار با دوتا چمدون زیر بغلش و یه عینک آفتابی روی چشمش درست وسط تالار موزه داره بهشون نگاه میکنه!
شون و لارا:وای نه....بازم تو؟!!!
کفش سالازار: سلام بچه ها..چطورین؟هی شون خیلی دلم برات تنگ شده بود.این چند وقته که رفته بودم هاوایی اینجا چه خبر بود؟!!
لارا: تو هاوایی بودی؟
کفش سالازار: آره...تازه براتون سوغاتی هم آوردم...من خیلی خستم،میرم یه چرتی بزنم بعدش میام پیشتون!
لارا:ما قرار نیست از شر این کفش خلاص بشیم؟
شون دستی به چونه اش میکشه و میگه:هوم...در اسرع وقت!
لارا که انگار چیزی یادش اومده میگه:ببینم شون...فکر کنم جناب عالی پونصد سال پیش قرار بود کاتالوگ های موزه رو آماده کنی ها!
شون: آخ راست میگی ها...ببخشید یادم رفته بود!
لارا:واقعاً که..حالا تا دوباره هوس نکردم تو روتبدیل به مجسمه کنم برو اون ها رو زودتر آماده کن.
و اضافه میکنه:و در ضمن..یادت نره توش اگهی استخدام هم بزنی.چون من یکی دیگه عمراً شب ها اینجا بمونم!همون قبلاً اینجا با تو نگهبانی دادن بس بود.
شون: چشم...من برم امادشون کنم!
لارا: خوبه...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 28 اسفند 1384 12:34
نمایش جزئیات
آفلاین
در موزه باز شد و هوکی و کریچر دست در دست هم وارد موزه شدند و مانند بقیه با اشتیاق به دیدن مجسمه ها پرداختند .
هوکی در حالی که با اشتیاق به مجسمه سرژ نگاه میکرد روبه کریچر گفت :
- واقعا چقدر هنرمندانه . آدم فکر میکنه کله خود سرژه
کریچر : آره ، چقدرم که مو داره موهاش مثل خودم پرپشته .
هوکی با تعجب نگاهی به کله کچل کریچر انداخت و نگاهش روی سه چهارتا تار موی کریچر ثابت ماند .
هوکی : آخه تو مو داری ؟ باز میگفتی موهاش مثل منه یه چیزی
اینبار کریچر نگاهی به کله کچل هوکی انداخت و گفت :
- کی گفته تو مو داری ؟
هوکی با خشم گفت :
- لازم نیست کسی بگه خودم میدونم !
کریچر : تو مو نداری !
هوکی : تو کچلی !
- با کیی ؟
- با توام !
کریچر و هوکی با خشم انگشتانشونو دور گردن هم بستن و گلاویز شدند و ملت نیز با تعجب داشتند به مبارزه دو جن نگاه میکردند .
لارا با خشم راهشو از بین جمعیت باز کرد و در حالی که به فکر ساختن مجسمه های جدیدش بود فریاد زد :
- اونجا چه خبره ! برین کنار ببینم این دو جن ........وایییییییییییییییییییییییییییییییی
هوکی و کریچر در حالی که با هم به شدت گلاویز شده بودند . افتادند روی مجسمه سرژ . بلافاصله مجسمه سرژ افتاد روی مجسمه مایک ، مجسمه مایک رو شون پن و ........
تمام شاهکارهای لارا با هم خوردند زمین و خاکی سرتاسر سالن رو گرفت . ناگهان سرژ که به حالت طبیعی برگشته بود از سرجاش بلند شد در حالی که دست روی ریشاش میکشید گفت:
- آخیش طلسم خنثی شد ! بچه ها بینین ریشام سر جاشن
شون پن : آی چقدر یه ضرب وایسادن خسته کنندست ! بیچاره مجسمه ها چی میکشن .
مایک : کی ما رو به این روز انداخت
ملت که تا آن لحظه نظاره گر حرف زدن مجسمه ها بودند ناگهان شروع کردند به جیغ و داد کردن و همشون در حالی که سعی میکردند از مجسمه ها تا حد امکان فاصله بگیردند سریع از موزه خارج شدند .
در یک چشم به هم زدن موزه خالی شد و تنها مایک و سرژ و شون و مک کنین و لارا با قیافه های متعجب باقی ماندند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 28 اسفند 1384 09:42
نمایش جزئیات
آفلاین
همه به ساحره اي كه وارد موزه ميشه خيره ميشن.
-اين ديگه كيه؟
-چقدر عجيب غريبه...
-نكنه دزده؟شايدم لرد سياهه.
ساحره تازه وارد با نگاهي خشمگين به اطراف نگاه ميكنه.
-لاااارااااا...بالاخره برگشتي؟ببين اينا موزه قشنگمو به چه روزي انداختن.
لارا:بله دارم ميبينم.فقط يك ماه رفتم تعطيلات.ووقتي برگشتم اثري از موزه باقي نمونده.بايد ميدونستم به تو نميشه اعتماد كرد.
و از جيب رداش چوب دستيشو در مياره...
شون در حاليكه چشماش گرد شده:لارا.تو كه نميخواي منو طلس...
شون فرصت تمام كردن جمله شو پيدا نميكنه.
جادوگرا و ساحره هايي كه تا چند لحظه قبل مشغول گپ زدن بودن وحشت زده به دنبال راهي براي فرار ميگشتن و سعي ميكردن چشمشون به شون كه مثل يك تيكه چوب خشك روي زمين افتاده بود نيفته.
با يك اشاره لارا درهاي موزه بسته ميشه.با بسته شدن درها نور كمي كه از در موزه نفوذ ميكرد از بين ميره...و....
.................................................
3 روز بعد...
درهاي موزه جادوگري باز شده وبازديد كننده ها با اشتياق وارد موزه ميشن.
اين موزه هميشه مورد توجه جادوگرا بوده .ولي امروز دليل اين توجه و اشتياق چيز ديگه ايه.
جادورها دسته دسته وارد موزه ميشن و با تعجب به اشيايي كه جديدا به موزه اضافه شده نگاه ميكنن...واقعا عجيب و جالبن.
مجسمه هايي از چند جادوگر كه تا همين چند روز پيش ساكن هاگزميد بودن...شون پن-مك كينن-مايك و ...البته سرژ تانكيان كه در آخرين رديف گذاشته شده..
مجسمه ها به طرز حيرت آوري وااقعي به نظر ميرسن..حتي يك ساحره معتقد بود ترس و وحشت رو به وضوح در چشمان مجسمه شون پن ديده.
لارا با لبخند جلوي در موزه ايستاده بود و به همه باز ديد كننده ها خوش آمد ميگفت و اونا رو بطرف مجسمه ها راهنمايي ميكرد و
تو ضيح ميداد كه اين مجسمه ها ماهها قبل به يك مجسمه ساز هلندي سفارش داده شده بود و خيلي متاسفه كه افرادي كه مجسمه شون ساخته شده بطور ناگهاني دهكده رو ترك كردن.
.......................
.اينا نمردن ها...فقط مجسمه شدن.بعد نيايين بگين زدي همه رو كشتي!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: شنبه 27 اسفند 1384 13:00
نمایش جزئیات
آفلاین
یادش اومد باید داد بزنه:بابا اینقدر گل دختر گل دختر نکنین!!!!
ملتهمه یک صدا :چشم!
مهتاب:چه ابهتی!
_اینهههههه!
_مایک:اینا دارن چی میگن به هم؟
_ققی:فکر می کنم دارن در مورد تو حرف می زنن!
سرخید.......
مهتاب:هستی سرکار بزاریم؟
_کی رو؟؟؟؟؟آخه جوشم مناسب نیست!
_خودم درستش می کنم!
_باشه!
مک کینن اینو گفت و یه نگاه به ملت!
ملت سرشون گرم بود داشتن اطراف و نگاه می کردن.....بی خبر از چیزی که در انتظارشونه!.........................
***********************************
مک کینن:خوبین شما؟
سر:ممنون واقعا چه خون گرم شدین شما!
سدی:مشکوک می زنی یا؟
مک کینن:کی من؟
سدی:نه عمه م!
مک کینن:من عمه تو نمی دونم ولی من مشکوک نمی زنم!
مایک:ما هم خریم دیگه نه؟
مک کینن:آره!
مایک:
مک کینن از درون:این طوری نمیشه!!!!می فهمن!باید یه کار دیگه کنم!
مک کینن داشت با خودش حرف میزد که دید مهتاب همین جوری صاف رفت زد به گلدون جادوگران اولیه افتاد زمین شکست......
ملت:
ققی:خانم خوبی الان شون میاد حال تو میگیره!
مهتاب:من نه کردم که شما کردین!
مایک:چی؟؟؟دروغ تو روز روشن؟
مهتاب:اگه اومد می گم شما کردین!

سدی:شیطونه می گه یکی بزنم تو دهنش!!!
_شیطونه غلط میکنه!!!!!
همه بر میگردن طرف صدا........
ادامه بده!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مک کینن در 1384/12/28 8:49:56
"موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: شنبه 27 اسفند 1384 10:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت: به به بلاخره مایک حرف زد....
مایکل: مگه اومدن تو اینجا اجازه هم می خواد...خب یه موزه است دیگه...
مایک: ببین رفیق..شما می خوای بری موزه حیوانات ...اینجا موزه دختر بازیه....
مایکل: خب من هم اومدم بازدید از این موزه....
سرژ: بی خیال شید بابا..مایک جون ..این آقا مایکل هم جوونه...
سدی: این کیه داره میاد؟؟
یهو عله پاتر جون میپره وسط جمع...
سرژ: سلام عله خوبی..بابا از زوپس چه خبر؟
عله: خوبم زوپس هم سلام داره خدمتتون....
مایک: از قیافه ات معلومه باز خراب کاری کردی تو این جادوگران...نه؟
عله: منو اغفال کردن...کار کرام بود...تموم آیدی ها پاکیده شد....
سرژ:
ققی: یعنی همشون....؟
عله: آره دیگه...
مایک: وای من کلی زحمت کشیدم 700 تا پست زدم.....
عله: خودمو نمیگی....2400 تا پست داشتم....
ققی: به خشکی شانس...نظارت وزارت هم پرید دیگه...
عله: تمام فروم ها پرید...نظارت چیه...
ادی: ای بابا تازه ناظر شده بودیم ها....
کوییرل: تازه مدت مدیریت انجمن های من داشت می شد 1 ماه ...اه..لعنت به این شانس...
مایک: واقعا کار کرامه...؟؟
عله: نه...بابا خالی بستم..کار ویلی ادوارده...
سدی: الحق که ویلی ادوارد خدای نت هستش...

گل دختر هم اومد وسط یه چیزه بگه که یهو....................


ادامه دارد..............................................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: شنبه 27 اسفند 1384 01:55
نمایش جزئیات
آفلاین
مهتاب شیطون : یعنی چی بچه گی کرده ، خرس گنده !
کوییرل : حالا واسه چی در رو شکستی؟
مایک میره تو خودش جواب نمیده
سرژ : هیچی دیگه چشمش به گل دختر افتاد جوگیزر شد
مهتاب شیطون : پس من چی؟
سدی : شوما چی؟
مهتاب شیطون : واسه من جوگیزر نشد؟
ققی : نه فقط گل دختر
کریچ : میخوای من واست جوگیزر بشم؟
مهتاب شیطون : اه ، گمشو جن نکبت !
کریچ رو به بقیه : این به من گفت نکبت !
بقیه : کاملا درست گفت !
ادی : هوووم! ، حالا کی باید خسارت در رو بده
زاخی : خودش دیگه
ققی : خودش کیه؟
سرژ : همونی که جوگیزر شد دیگه
کوییرل : کی جوگیزر شد؟
کریچ : اصلا واسه چی جوگیزر شد؟
گل دختر : واسه ما دیگه
ادی : مگه شما چتونه؟
مهتاب شیطون : ما خوشگلیم دیگه
زاخی : پس چرا ما جوگیزر نمیشیم؟
سدی : تو که آخر جوگیزر هایی
مایکل : سلام بچه ها ، چرا در شکسته اس؟
مایک : در شکسته بود باید سرت رو بندازی پایین بیای تو؟
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده














کارآگاه و بازرس ویژه
----------