جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

86 کاربر(ها) آنلاین هستند (31 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
81 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

ایوان مخوف گریفیندور

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: جمعه 19 خرداد 1385 08:43
نمایش جزئیات
آفلاین
داستان جديد ايوان مخوف

مدت زيادي از اون حادثه ميگذشت...ولي آربا و سارا هنوز در مورد اون حادثه فكر ميكردن...
هيچ كدوم از بچه هاي حاضر در اون حادثه از اون ماجرا چيز زيادي به يادشون نمي اومد و يا شايد اصلا بهش فكر نميكردن!!!
يك روز آربا همراه سارا وارد تالار شد...همه ي بچه ها دور هم جمع شده بودن و در مورد موضوع آروم با همديگر صحبت ميكردن!!!
سارا به آربا نگاهي انداخت....اون سرشو به نشانه ندانستن موضوع تكان داد.سارا به بچه ها نگاهي انداخت و به سمتشون حركت كرد...به محض حركت سارا به سمت بچه ها مري فرياد زد:
سارا تولدت مبارك!!!
نور تالار به كمترين حد خود رسيد...جشن زيبايي برپا شده بود!!!
سارا از شدت خوشحالي زبانش بند آمده بود و هيچي نميگفت و فقط ميخنديد
...
چشن تا ساعت 12 شب ادامه پيدا كرد تا اينكه استرجس و بيل از راه رسيدن...بچه ها نيششون رو باز كردن و چيزي نگفتن...
بيل به دور و اطراف تالار نگاهي انداخت...همه جا پر از خورده كاغذ و ليوانهاي خالي نوشيدني بود...صورت بيل قرمز شد و فرياد زد:
اين همه شلوغ بازي براي چي بود؟؟؟
سارا از بين بچه ها بيرون اومد و گفت:به خاطر جشن تولد من بود
استرجس به سمت بيل رفت و آروم بهش چيزي گفت!!!
بعد از حرف استرجس بيل خونسردي خودشو به دست آورد و گفت:
خيلي خب ....حالا ديگه كافيه..برين بالا بخوابين!!!
همه ي بچه ها شروع كردن به دري وري گفتن و از جاشون تكون نخوردن...بيل به استرجس نگاهي انداخت و گفت:
من گفتم با اينا نبايد آروم صحبت كرد...
برين بالا!!!
فرياد بيل همرو حتي خودش رو از جاش پروند...بالافاصله همه ي بچه ها به سمت خوابگاهها حركت كردن!!!

خوابگاه پسرها
آربا بر روي تختش خوابيده بود و داشت كتاب ايوان مخوف نگاه ميكرد...همون كتابي كه ماهها پيش آرزوي بدست آوردنشو داشت....اون به طور اتفاقي يك صفحه از كتاب رو باز كرد و مشغول خواندن شد!!!
*10 دقيقه بعد*
نفس آربا گرفته شد...اون سريع از جاش بلند شد و به سمت خوابگاه دخترا حركت كرد!!!
انقدر پر سر و صدا از جاش بلند شد كه همه ي بچه ها متوجه شدن!!!

آربا از پايين پله هاي خوابگاه دخترا سارا رو با صداي بلند صدا ميكرد....چند دقيه بعد سارا از پله هاي خوابگاه دخترا پايين اومد و آروم گفت:
چي شده؟؟ چه خبره؟؟!!
آربا كه نفسش گرفته بود به زحمت گفت:
سارا توي اون كتاب نوشته بود...نوشته بود
_چي نوشته بود؟؟
صدايي اربا و سارا رو از جا پروند...همه ي بچه هاي حاضر در اون حادثه در اونجا حضور داشتند...
استرجس اين حرف رو زده بود...اون به چشم هاي آربا نگاهي كرد و دوباره پرسيد:
توي اون كتاب چي نوشته بود؟؟
ناگهان تمام تالار رو به سياهي رفت و همه ي نورهاي تالار از بين رفت...همه ي بچه ها ترسيده بودن...صداي آربا در تاريكي به گوش رسيد كه گفت:
ساكت!!!
همه ي بچه ها ساكت شدن!!!
صداهاي عجيبي به گوش ميرسيد كه شبيه غرش بود...
لوموس!!!
سارا و اربا همزمان چوب دستيهاي خود رو روشن كرده بودن...اونها كنار درختي ايستاده بودن كه .... خشك بود!!!
دارن پرسيد:اينجا كجاست؟؟
به محض تمام شدن سوال دارن محيط روشن شد!!!
محيط مه گرفته اي بود...به طوري كه هيچ جايي روشن نبود و فقط مه مه مه...
جسي به زور گفت:اين مه چي؟؟؟ ما كجا هستيم؟؟!!
استرجس خواست به جسي آرامش بده ولي مه بالافاصله از بين رفت...
نه!!!
در رو به روي اونها شهري قرار داشت كه در جلوي ورودي شهر نوشته شده بود:
به شهر مردگان ايوان مخوف خوش آمديد!!!
استرجس پس از ديدن تابلو رو به آربا كرد و گفت:
بالاخره ميگي توي اون كتاب چي نوشته بود؟؟
اربا سري تكان داد و گفت:
توي اون كتاب نوشته بود...تمام كساني كه با حادثه ايوان مخوف سر و كار داشتند...دوباره اسير ميشوند و سر انجام كار انها مرگ است!!!همه ي بچه ها با دهان باز به همديگر نگاه ميكردن!!!

ادامه دارد.....................
------------------------------------------------------------------------
به اطلاع شما عزيزان ميرسانيم كه اين تاپيك به دليلي كه مدتي بود خوابيده بود با داستان نو و البته مربوط به ايوان مخوف راه اندازي شد!!!
فقط براي ادامه داستان بچه ها رو به داخل شهر هدايت كنيد...خودتون ميدانيد كه يك شهر چقدر سوژه داره...پس موفق باشيد!!!

ارادتمند
ناظران تالار گريفيندور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: جمعه 8 اردیبهشت 1385 12:20
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ي قصر با شكوه و جلالش از بين رفته و با خاك يكسان شده بود و گرد و غبار تا حدود يك كيلومتر به هوا رفته بود.
بچه ها به طور معجزه آسايي از خطر نجات يافته بودند.
در اين ميان آربا كه گرد وغبار چشمش را پر كرده بود سرفه كنان و با مشقت از جاي خود بلند شد و باصداي ضعيفي اسم سارا را بر زبان اورد .
آربا به اطراف خود نگاهي انداخت و پيكر بيهوش و مجروح دوستانش را ديد.
در ان لحظه فكر ناخوشايندي ذهنش را مشغول كرد حالت چهره اش در هم رفت و چشمانش پر از اشك شد.
نه سارا بايد زنده باشه ..... اون نبايد بميره..... نهــــــــــــــــــــــــــه
اريا با تمام وجودش اين حرفها را به زبان مي اورد و فرياد مي زد.
ناگهان زن سفيد پوشي از دور در حال نزديك شدن به او بود
اريا به ان زن خيره شده بود.
ان زن لباسي به رنگ مرواريد و بسيار زيبا پوشيده بود و لحظه به لحظه به اريا نزديكتر مي شد.
سرانجام وقتي به يك متري اريا رسيد سلام كرد.
اريا كه محو زيبايي ان زن شده بود سري تكان داد و پرسيد تو كي هستي؟
ان زن خنده اي كرد و گفت:
پسر جان تو حالت خوبه؟
اريا كه همچنان متعجب به ان زن مي نگريست جواب داد :خوبم
ان زن نفسي به راحتي كشيد و گفت:
نگران نباش من ميخوام به تو و دوستانت كمك كنم اسم من لوسيه.
اريا با بد گماني و حالتي كه بي اعتمادي او را نسبت به ان زن نشان مي داد پرسيد:
تو .........تو. ......از كجا اومدي اينجاچيكار مي كني؟
لوسي با صبر و حوصله پاسخ داد:
توي اين قصر نيروهاي مثبت و خوب هم وجود داشت كه توسط اين ارواح خبيث زنداني و يا كشته شده بودند با ازبين رفتن ايوان مخوف كه تو ودوستانت اينكار رو كرديد من و ساير همنوعانم ازاد شديم و ما اين ازادي رو به شما مديونيم همونطور كه گفتم ما به شما مديونيم و حاضريم هركاري كه بگيد انجام بديم.
اريا كه از حرفهاي لوسي تعجب كرده بود نگا هي به اطرافش انداخت ساير دوستانش در حال بهوش امدن بودند.
هراسان به طرف انها دويد همه به طرز معجزه اسايي از خطر مرگ نجات يافته بودند.
وقتي اريا از سلامت دوستانش اطمينان پيدا كرد به طرف لوسي برگشت و با صورتي گريان پرسيد:
لوسي؟سارا چي شد؟اون كجاست؟نبايد اين اتفاق مي افتاد؟لوسي به من بگو سارا چي شد؟چه بلايي سر سارا اومده؟
لوسي نگران و با چشماني اشك الود گفت:
اون..........اون......

----------------------------------------------------------------------------------
خارج از رول:
1.بچه ها دقت كنيد سارا نمرده.
2 استرجس جان زياد سخت نگير به خدا درسا اينقدر زياد شده كه ادم اصلا نمي تونه واسه نمايشنامه تمركز كنه.

نگران نباش سخت نميگيرم...به زودي دير نقد خواهد شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/2/9 16:59:47
[i][size=small][color=3333CC]هيچ وقت نگوييد كه اي كاش زندگي بهتر �
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: شنبه 2 اردیبهشت 1385 09:58
نمایش جزئیات
آفلاین
طلسم با شدت فراوان به جمجمه که در دستان سارا قرار داشت بر خورد کرد و داخل چشم های آن که شد غیب شد و نوری که تلالو آن به قصر روشنایی مضاعف بخشیده بود خاموش شد. سکوت سالن را فرا گرفته بود. حتی آن غول وحشتناک نیز از حرکت باز ایستاده بود.

سارا جمجمه را پایین آورد و با دقت به درون آن نگریست. خالی بود. چشم از آن برداشت و اطراف را از نظر گذرانید. کسی نمی دانست چه اتفاقی در شرف وقوع ست. اما ترس از چهره ها به خوبی مشهود بود.اندک زمانی به همان منوال گذشت. سارا تصمیم گرفت جمجمه را رها کند و به نزد برادرش برود اما همین که قصد انجام این کار را کرد دوباره جمجمه روشن شد. اما این بار صدایی همراه با انعکاس از آن جسم بی جان به گوش رسید......:
_این پایان کار است.....و سرانجام زندگی آدمیان......!

شدت نور به اوج خود رسیده بود و هیچ کس اطراف را نمی دید.تنها سارا بود که متوجه شد پایان کار به چه منظور است. نگاهی به دستانش افکند که اکنون جمجمه ایی را در بر گرفته که تا آن لحظه برای او پیام مرگ را فریاد می زد و در فاصله ی چند لحظه اکنون نوید رهایی را مژده می دهد در حال غیب شدن است. دستانش توان این را نداشت که جمجمه را از خود دور سازد. خود را به دست تقدیر سپرده بود و می دانست آینده در دستان و به خواسته ی او نخواهد بود.اما به این امیدوار بود که آزادی در همین نزدیکی هاست!

نعره ایی از اعماق وجود بر خاست و هیولای مصیبت بار به هزاران تکه تقسیم شد.صدای فریاد ها دیوار ها را به لرزه در آورده بود که ناشی از ورود تکه های مرگ بار هیولای افسانه ایی به داخل بدن هایی بود که تا آن زمان آسیبی به این شدت حس نکرده بودند . آریا و بقیه ی افراد خود را بروی زمین افکنده بود و سر ها را با دست گرفته بودند و آن ها نیز از آتی نا آگاه می نمودند.

پنجره های بزرگ و الماس گونه ی قصر همراه با دیوار ها در حال از هم پاشیدن بود. قصر باشکوه پادشاهی خودخواه در حال سرنگونی بود و این پایان کار بود. عظمتی که در طول کم تر از 1 ساعت به محیطی یکسان با خاک مبدل شود بزرگی با واحدی کوچک و خار می بود. کم کم ایوان مخوف واضح و واضح تر می شد و عده ایی از روح به طرف آن دویدند.

تمام بدن سارا در حال از بین رفتن بود. بار دیگر نوری شدید از میان جمجمه برخواست. آخرین افراد نیز از میان برداشته شدند و در پایان جمجمه با صدایی دهشتناک از هم گسیخته و متلاشی شد. پس از اندکی چیزی از قصر، روح ها، پادشاه و جمجمه و نشان نمانده بود................!
___________________________________________

استرجس جان دیگه این داستان هم داره تموم می شه....!
و دیگه زمان آن رسیده که بری یه مرخصیه نیم ساعته....آخه خیلی خسته شدی این چند وقته هی پست های ما رو نقد کردی...!
(شوخی نبود ها....خیلی هم جدی گفتم...واقعا نقد خسته کننده ست....)

ممنون سارا جان!!!خودمم بهش فكر كردم!!!...راستي نقد ميشه!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/2/2 15:26:09
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: جمعه 1 اردیبهشت 1385 22:48
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها وارد تالار اصلی شدند، جایی که ارواح در حال فراهم آوردن مقدمات لازم برای اجرای مراسم خود شده بودند. لوییس به پهلوی استرجس زد و گفت:
- کتاب رو بازکن ببین چی نوشته...
استرجس کتاب رو باز کرد و در فهرست آن به کلمه ی تنها طلسم رهایی بخش برخورد. با دستان لرزان از هیجان زیاد صفحه ی مورد نظر را آورد و در حالیکه بچه ها به طور فشرده سرهایشان را بر روی کتاب خم کرده بودند با صدای بلند، آنچنان که تنها خودشان قادر به شنیدن باشند شروع به خواندن کرد:
- پیش از اتصال، کلید رهایی تو: ایندورنیوم رپوتیوس ساندروم رپاتیف سورمنوته.
بچه ها با تعجب و ترس به یکدیگر خیره شدند.لوییس سرش را به سمت ارواح چرخانید و مکنیر را درحال تحویل جمجمه به آن ها یافت. به همین خاطر با صدایی رسا گفت:
- بچه ها اونها جمجمه رو گرفتند...مکنیر فکر کرده ما راه رو فهمیده ایم...
دارن کتاب را از دست استرجس کشید و با لحنی عصبی گفت:
- آخه یعنی چی؟! این اراجیف چیه که اینجا نوشته؟!
آریا که خشمش نه تنها از دارن بلکه از خشم همه فراتر بود کتاب را از دست دارن بیرون کشید و نوشته را دوباره خواند. آنگاه پس از چند لحظه گفت:
- به نظر من این ایندورنیوم نمیدونم چی چی...طلسمیه که باید بخونیم...
جسیکا که دستانش را به کمرش زده بود گفت:
- همین؟...بخونیم؟ خب آخرش چی؟...پس تکلیف اون پیش از اتصال چی میشه؟
استرجس که حالا لبخندی از سر رضایت بر لب داشت گفت:
- این که خیلی واضحه...منظورش اینه که باید این طلسم رو قبل از اتصال جمجمه و نشان به دست سارا، بخوانیم...
بچه ها زمزمه ای تشویق آمیز سردادند و هرمیون گفت:
- فقط مونده هدف که اون هم به احتمال زیاد جمجمه است...
لوییس شانه هایش را بالا انداخت و در جواب گفت:
- معلوم نیست...شاید نشان باشه...
استرجس سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت:
- به نظر من دلیل اینکه که اشاره ای در کتاب به آن نشده این بوده که به راحتی قابل تشخیص خواهد بود...شاید باید تا ثانیه های آخر صبر کنیم...فعلا هم بهتره که یکی از ما این طلسم رو حفظ کنه و خودش هم کار نهایی را انجام بده...
آریا که کتاب را در دست داشت گفت:
- خودم این کار را انجام میدهم.
در آن هنگام در آن سوی تالار سارا بر روی سکو ایستاده بود، در حالیکه در دست راست خود جمجمه و در دست چپ خود نشان را نگه داشته بود .مکنیر در حالیکه به بچه ها نگاه می کرد به جای خود بازگشت و و مشغول تماشای مراسم شد. کمی بعد نوری سفید و خیره کننده از بالای سر سارا بر روی او تابیده شد و به دنبال آن سارا دستانش را بالا آورد و جمجمه و نشان را به یکدیگر نزدیک کرد و بعد از آن نور سفید محو شد و به جای آن نوری قرمز از بین محل دو چشم جمجمه منتشر شد. استرجس با دیدن این منظره فریاد زد:
- آریا...هدف همون جمجمه است...منبع نو رو هدف بگیر...
آریا چوبش را بلند کرد و خواست طلسم را بر زبان آورد که زمین لرزید و نوری خاکستری از پشت سر ارواح چشمان بچه ها را آزرد. دارن با دهان باز گفت:
- ای...ایوان مخوف...
آریا مصمم و خشمگین فریاد زد:
- ایندفعه نمیزارم این غول بیابونی گند بزنه...
در آن لحظه هیولایی تنها متشکل از نور و خاک وبه قد وقامت بیست غول غارنشین در فاصله ی
سی متری پشت سر ارواح و سارا، در حالیکه سقف را می شکافت و ستون ها را خورد میکرد ظاهر شد. بچه ها از ترس میخکوب شدند و ارواح نیز نظم خود را از دست دادند و دور یکدیگر شروع به چرخیدن کردند. اما آریا همچنان مصمم و خشمگین بود.چوبش را به سمت منبع نور در جمجمه گرفت و فریاد زد:
- ایندورنیوم رپوتیوس ساندروم رپاتیف سورمنوته...

نقد خواهد شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/2/2 15:24:23
[color=0000FF]گاهی اوقات دلت میخواد که زندگی ر�
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: جمعه 1 اردیبهشت 1385 09:36
نمایش جزئیات
آفلاین
آربا به همراه بقيه بچه ها در رو خيلي آروم باز كردن ...آربا خواست وارد آنجا بشه كه دارن جلوي اونو گرفت و گفت:
اول داخلو يك نگاهي بنداز بعد وارد اونجا شو همين طوري وارد نشو!!!
آربا سري تكان داد و گفت:
باشه...
اون از باريكه ي در به داخل آنجا نگاهي انداخت...آنجا محيطي كاملا روشن بود و با تمام قسمت هاي ان هزارتو فرق داشت...آربا خيلي اروم در رو كامل باز كرد....نور زيبا و ملايمي بود!!!
مري كه پايش به دست هرميون درمان شده بود جلو رفت و گفت:
اينجا چقدر قشنگه...!!!
بچه ها كه كمي مجذوب آنجا شده بودند يكي وارد آنجا شدن!!!
آربا به سرعت به گوشه كنار آنجا نگاهي انداخت.....بله!!!...يك كتاب!!!
همه ي بچه ها به سمت آن كتاب حمله ور شدن......
صبر كنيد!!!
فريادي همه ي انها رو متوقف كرد....استرجس كه فرياد رو زده بود خيلي اروم به سمت كتاب نزديك شد.......سپس رو به بچه ها كرد و گفت:
صبر كنيد بابا.....همين طوري به اين آسوني كه نميشه كتابو برداشت....مطمئن باشيد يك تله اي وجود داره!!!!
آربا كه انگار حرف استرجس رو نشنيده بود گفت:
برو بابا سارا در خطره تو ميگي تله!!!
اون باز هم به سوي كتاب دويد ولي استرجس چوب دستيشو به سمتش گرفت وردي رو زير لب زمزمه كرد......آربا از پشت به سمت استرجس كشيده ميشد!!!!
بوم......
اون با صورت به گوشه ي آن محيط پرت شد!!!! با عصبانيت از جاش بلند شد و خواست استرجس رو بزنه كه استرجس سريع گفت:
صبر كن الان كتابو ميگيريم!!!!
آربا: بدو......سارا در خطره!!!
استرجس يكي از كفشاشو از پاش در آورد و به سمت كتاب پرتاب كرد!!!
شيش............شـــــــــــــــــيــــــش!!!
باراني از نيزه و تير و طلسم به سمت كفش اون ريخته شد!!!
استرجس معطل نكرد و سريع ورد اكسيو رو اجرا كرد ...كتاب مستقيم در دستان او قرار گرفت.......
ناگهان...
محيطي به آن روشني تبديل به محطي سياه و تاريك همان هزارتو شد......
باز هم بچه ها در آن هزارتو بودن...ولي در جلوي آنها يك راهي وجود داشت كه انتهاي آن به نوري ختم ميشد!!! به همراه يك تابو كه نوشته شده بود:
راه خروج!!!
آربا به ساعت خودش نگاهي انداخت:11:55
آنها فقط 5 دقيقه وقت داشتند كه خودشونو به سارا برسونن.....آربا فريادي زد و شروع به دويدن كرد!!!!بقيه ي بچه ها هم به دنبال او شروع به دويدن كردند!!!

*در آن سمت*
ارواح مراسم عروسي را آرام آرام آماده كرده بودند....لباس زيبايي از نظر خودشون به تن سارا كرده بودند... و منتظر بودند كه رييسشان وارد سالن شود....
در سالن باز شد.... رييس ارواح وارد آنجا شد...مكنير به ساعت خود نگاهي انداخت...سارا نگران بود.....

ادامه دارد............
---------------------------------------------------------------------------
نكته:بچه ها از هزارتو خارج شدن!!!

سوالها:
1.آيا آنها به موقع ميرسيدن؟؟
2.آيا طلسم باطل ميشد؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: دوشنبه 28 فروردین 1385 15:34
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها خیلی به مرکز هزار تو نزدیک شده بودند.استرجس هر چند متر یک بار جهت یاب را به کار می انداخت و مسیر صحیح را تشخیص می داد.
بچه ها همچنان به راه خود ادامه می دادند که صدای خر وپف بلندی همه را از حرکت بازداشت.
آریا هراسان رو به بچه ها کرد و آهسته پرسید:
بچه ها این صدای چی بود؟
هیچکس به این سوال آرا جواب نداد.هیچیک از آنها به دانستن جواب سوال آریا علاقه ای نداشتند. ولی چاره ای نبود چون تا ساعاتی دیگر ارواح مراسم عروسی را برگذار می کردند.
چند قدم جلو رفتند و پاسخ خود را گرفتند.
آن موجود یک غول غار نشین بود.همه ی بچه ها نفسهایشان را در سینه حبس کردند.
آن موجود حدود شش متر ارتفاع داشت.دستهای درازش هریک به دو متر میرسید و صورت گردش بزرگتر از حد تصور بود.
آن غول در حالی که روی زمین خوابیده بود در حین خر وپف ابلهانه لبخند می زد.
بچه ها در حالی که صورتشان مثل گچ سفید شده بود کمی از غول فاصله گرفتند.
استرجس آرام پرسید:شما نقشه ای دارید؟
دارن گفت:باید آروم آروم از کنارش رد شیم و اونو از خواب بیدار نکنیم..
همه موافق این پیشنهاد بودند.
آنها آرام به راه افتادند.آنها باید از باریکه ای که حدود بیست سانتیمتر عرض داشت عبور می کردند.
آنها یکی یکی عبور می کردند.فقط لوییس مانده بود.او نصف راه را پیمود.ولی ناگهان غول کش و قوسی به خود داد.و در حالی که پشت سرهم خمیازه می کشید از خواب بیدار شد.
آریا فریاد زد:لوییس عجله کن. لوییس به بچه ها رسید و همه شروع به دویدن کردند..غول متعجب وابلهانه به اطراف نگاه می کرد.
وقتی متوجه قضیه شد شروع به غریدن کرد.و به دنبال بچه ها راه افتاد.غول چوبش را که حدود دو متر طول داشت پرتاب کرد.آن چوب زوزه کشان به بچه ها نزدیک میشد که ناگهان فریاد یکی از بچه ها بلند شد.
همه برگشتند و دیدند که مری روی زمین افتاده است.مری گریه کنان فریاد زد:بچه ها کمک کنید.پام شکسته...
دارن و استرجس بسوی او رفتند واو را بلند کردند . دوباره به راه افتادند.
آنها خیلی از غول دور شده بودند و دیگر خطری آنها را تهدید نمیکرد.
حدود صد متر دیگر جلو رفتندکه ناگهان یک در چوبی بزرگ را در جلوی خود یافتند.
آن در حدود دو برابر غول غارنشین بود و روی آن نوشته شده بود:
مرکز هزارتو
لوییس شگفت زده در حالی که به در اشاره می کرد به بچه ها گفت:بچه ها اونجارو نگاه کنید.
همه شگفت زده و خوشحال بسوی در دویدند.آنها موفق شده بودند.بالاخره به مرکز هزار تو رسیده بودند.کاری که بیشتر جادوگران موفق به انجام آن نشده بودند.....................
........................................................................
آیا آنها به کتاب خواهند رسید؟

به زودي نقد خواهد شد!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/1/29 20:24:11
[i][size=small][color=3333CC]هيچ وقت نگوييد كه اي كاش زندگي بهتر �
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: جمعه 25 فروردین 1385 16:52
نمایش جزئیات
آفلاین
آن موجود یک هیولای دو سر بود.....نسلی از خانواده ی غول ها که مدت ها پیش انقراض یافته بودند.....نعره های پی در پی آن موجود ناشی از عصبانیت بی حد و اندازه ی او بود...یعنی چه چیز باعث این اتفاق شده بود؟!!....همه با تعجب و ترس فراوان به او می نگریستند....و این ترس و دلهره به حدی زیاد بود که آن ها فراموش کرده بودن یک جادوگرند و می توانند با او مقابله کنند..... دست ها هم چنان بدون چوب دستی می نمود.....آریا زود تر از همه به خود آمد و گفت:
_بچه ها داری چی کار می کنید.....چوب دستی هاتون کجاست؟!!!
این حرف باعث شد که آن ها از ترسی که در آن فرو رفته بودند در آیند و به سرعت چوب دستی های خود را که تنها سپرشان در مقابل آن دیو دهشتناک بود بیرون آورند.....هرمیون:
_اون چطوری متوجه شده ما اینجاییم......حتما عاملی وجود داره.....!
استرجس:
_خب حتما با حس شیشمش ما رو پیدا کرده.....معلومه خیلی ناقلاست.....!
آریا:
_استرجس الان که وقت شوخی نیست.....باید فکر کنیم چی کار کردیم که الان اون عصبانیه....!
دارن:
_خدای من....این دیگه چه موجودیه....ما می خواستیم سارا رو نجات بدیم....حال یکی باید خودمونو نجات بده......!
هیولا لحظه به لحظه به آن ها نزدیک می شد.....و آنها نیز عقب عقب می رفتند تا دیواری مانع پیش روی بیشتر آن ها شد.....دیو هم چنان با فریاد های خود رعشه بر اندام می افکند و لرزش دیوارهای آن هزارتوی بی پایان را باعث می شد......ناگهان لوییس گفت:
_فهمیدم.....جای پاها.....جای پاهایی که روی زمین به جا می مونه......این دیو از روی جای پاها دنبالمون کرده......!
همگی به زیر پاهایشان نگاهی افکندند و وقتی جای پاهای خود را روی زمین شنی آن جا یافتند متوجه شدند که با هیولایی باهوش تر از آن هایی که تاکنون دیده اند مواجه هستند.....اتاقکی که در آن گیر افتاده بودند بسیار تاریک بود و از اطراف دیوارهای بلند مانع رسیدن نور به آن قسمت می شد.....هرمیون:
_بچه ها یه فکری دارم.....بیایید جای پاها رو پاک کنیم......
مری:
_هرکاری که می خواهید انجام بدید....فقط زود تر.....
و به غول 6 متری که در تاریکی نمایان شده بود نگریست.....غول در حال نعره زدن به جاپاها نگاه می کرد......هرمیون فریاد زد:
_حالا..................................... !
و فواره هایی از آب بروی دیو و مسیری که در مقابلش کشیده شده بود و تا آن جایی که آن ها ایستاده بودند ادامه داشت فرود آمد.....هیولا از حرکت ایستاد و متعجب به اطراف می نگریست.....سپس فریادی بلند کشید و از آن جا دور شد.....و دویدن او با جسم سنگینی که داشت زمین را به لرزه در آورده بود.....بچه ها شادی کنان از آن مکانی که در آن محصور شده بودن بیرون آمدند....بار دیگر از خطر جسته بودند......بدون آنکه دلیل تعقیب آن هیولا را بفهمند....شاید آن هم یکی از مراحل گذشتن از هزارتوی پر ماجرا بود......!
________________________________________________
امیدوارم خوب بوده باشه...!
استرجس جان خیلی سخت نگیر.....مدتی بود که داستان ننوشته بودم......!

به روي چشم...نقد آسون ميشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/1/25 20:24:52
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: پنجشنبه 24 فروردین 1385 17:32
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها یکی یکی به مجسمه های یخی تبدیل می شدند.فقط آریا .لوییس و هرمیون مانده بودند..
هرمیون در حالی که میدوید فریاد زد:آریا فقط ده متر مو...........
آریا به پشت سرش نگاهی انداخت و فهمید که هرمیون ولوییس هم به یک مجسمه بی جان تبدیل شده اند.
آریا با سرعتی باور نکردنی در حال دویدن بود.با وجود عرقی که کرده بود احساس سرمای شدیدی می کرد..سرمایی طاقت فرسا...دیگر هیچ چیز برایش اهمیتی نداشت فقط می خواست از آن سرما نجات یابد........احساس بدی داشت.می خواست بخوابد...ولی نه او باید به انتهای تونل می رسید.بخاطر سارا..بخاطر دوستانش.بخاطر دوستانی که جانشان را برای او به خطر انداخته بودند.
در همین حال فریاد زد:نههههههههههههههههههههه
فقط چند متر مانده بود.با وجود حال بدی که داشت بر سرعتش افزود.
فقط یک متر....و سرانجام خسته به انتهای تونل رسید.بی حال و بیهوش روی زمین افتاد.سرما رفته بود و جایش را به گرمای دلنشینی داده بود.
همگی به حالت عادی خود در آمده بودند و دوان دوان به طرف او می آمدند.
همه کنار او نشتند و او را در آغوش گرفتند.
مری که اشک در چشمانش حلقه کرده بود گفت:آریا واقا ممنونیم.تو جون مارو نجات دادی.واقا متشکریم.
آریا که در آن لحظه فقط می توانست صداهایشان را بشنود سری تکان داد.
هرمیون از جیبش یک قورباغه ی شکلاتی بیرون آورد و در دهان آریا گذاشت.
آریا بعد از خوردن قورباغه ی شکلاتی کمی حالش بهتر شد و در حالی که سعی می کرد رو پاهایش بایستد گفت:بچه ها ما وقت نداریم.باید عجله کنیم.جون سارا در خطره.
همگی به راه افتادند.
حدود ده دقیقه به راه خود ادامه دادند.
ناگهان به سر یک دو راهی رسیدند.آریاهراسان رو به بچه ها کرد و گفت:حالا چیکار کنیم.؟
استرجس با صدایی جیغ مانند گفت:وای چرا قبلا به ذهنم نرسید.؟
همه با تعجب به او نگاه می کردند.
رون سکوت را شکست و پرسید چیه چی شده؟
استرجس هیجان زده پاسخ داد:من ورد جهت یاب رو بلدم.صبر کنین.
همه خوشحال از این خبر به استرجس آفرین می گفتند.
بعد چیز نامفهومی را زیر لب زمزمه کرد.چند دقیقه ای همانطور به چوبدستیش خیره شده بود.
سرانجام گفت:باید از سمت راست بریم.وهمه به سمت را سمت راس چرخیدند و به رفتن ادامه دادند.
همچنان جلو میرفتند که ناگهان صدای غرش وحشتناکی همه را سر جایشان میخکوب کرد.
رنگ از رخسار همه پریده بود.استرجس در حالی که می لرزید رو به هرمیون کرد و به آرامی گفت:هرمیون راه دیگه ای برای رسیدن به اون کتاب وجود نداره.؟
هرمیون که صورتش مثل گچ سفید شده بود با صدایی لرزان جواب داد:نه..
صدای پای آن جانور لحظه به لحظه نزدیکتر می شد.
همه از ترس حرفی به زبان نمی آوردند سرانجام نور چوبدستیشان روی آن موجود خوفناک افتاد.
آن موجود یک............
.........................................................................
ادامه دارد.

آیا آنها می توانند از سد این موجود غول پیکر عبور کنند. ؟

به زودي زود نقد خواهد شد!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[i][size=small][color=3333CC]هيچ وقت نگوييد كه اي كاش زندگي بهتر �
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: جمعه 18 فروردین 1385 11:28
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها پس از پشت سر نهادن ابوالهول به راه خود ادامه دادند تا اینکه به یه دوراهی رسیدند. مکنیر که در راس گروه بود پس از اندکی تامل گفت:
- بهتر است از سمت راست برویم... از این به بعد هم فقط هر جا که من می روم بیایید.
بچه ها زمزمه ای از تایید سر دادند و دنبال مکنیر راه افتادند. به مدت نیم ساعت بچه ها به دنبال مکنیر از مسیری به مسیر دیگر می رفتند، بدون اینکه راه را بشناسند. سر یه دو راهی دیگر بود که مکنیر توقف کرد و با نگرانی به دوسمت نگریست. آریا صرفه ای کرد و گفت:
- مشکلی پیش آمده؟
مکنیر پاسخ داد:
- راستش اصولا مشکلات این جور جاها پیش میان... نکنه یادت رفته ما کجاییم؟
آریا خواست توضیح دهد:
- نه... منظورم این بود که...
مکنیر بدون اینکه حتی رویش را به سمت آریا کند گستاخانه حرف او را قطع کرد:
- منظور شما کمکی به ما نمی کند. پس بهتر است که تمرکز مرا بهم نزنید.
آریا سرخورده حرفش را قطع کرد و سرش را پایین انداخت. رومسا نیز برای تسلی خاطر دستش را روی شانه ی آریا گذاشت و لبخندی زد.آن گاه مکنیر گفت:
- خیلی خب... سمت چپ.
بدین ترتیب گروه به راهش در مسیر سمت چپ ادامه داد. حدود دو دقیقه گذشت که سرمایی غیر منتظره گروه را لرزاند. لرزشی که هم از سرما بود و هم از ترس یک حادثه ی در شرف وقوع...
مکنیر با نگرانی گفت:
- به راهتان ادامه دهید...
ناگهان صدای جیغی از پشت گروه شنیده شد. همگی برگشتند و اندرو را دیدند که وحشت زده به مجسمه ی سنگی ای از یک انسان اشاره می کند. سپس با صدایی که به زحمت شنیده می شد گفت:
- ت...ت..تو...تو...توماس!!!
با این حرف دخترها جیغ کشیدند و پسرها از تعجب خشکشان زد. در همان زمان خود اندرو نیز بدنش خشک و خیلی زود به مجسمه ای سنگی تبدیل شد. وحشت همه را فراگرفت، به طوریکه باعث از بین رفتن نظم موجود بین آن ها شد. در این بین مکنیر که از وحشت صدایش می لرزید فریاد زد:
- همگی به سمت انتهای مسیر بدوید...سریع...اگر نه همه امان به زودی خشک خواهیم شد!!!
بچه ها شروع به دویدن کردند و مکنیر دوان دوان ادامه داد:
- فقط لازم است که یک نفر پایش را از این تونل بیرون بگذارد تا سایرین به حالت عادی برگردند.
سپس با ناامیدی به مسیر طولانی روبرویش نگریست. بچه ها تو دست و پای همدیگر می لولیدند و تمام انرژی خود را صرف دویدن می کردند. اندکی بعد مری هم از حرکت باز ایستاد و به مجسمه ای سنگی تبدیل شد. مکنیر فریاد کشید:
- بدوید...
------------------------------------------------------------------------

آیا آن ها به موقع به انتهای تونل می رسند؟
با ما باشید در ایوان مخوف.........................واهاها...


در آينده ي نزديك نقد خواهد گشت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/1/18 12:58:02
[color=0000FF]گاهی اوقات دلت میخواد که زندگی ر�
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 فروردین 1385 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
آنها با احتیاط جلو می رفتند.همه ترسیده بودند.سکوت مشکوکی همه جا را فرا گرفته بود.
آنها چند متر دیگر جلو رفتند که نور چوبدستیشان روی موجود عجیبی افتاد. که پیش از آن بچه ها تصویرش را در کتا بها دیده بودند.
آن موجود یک ابوالهول بود.بدن غول پیکرش مانند شیر بود با همان پنجه های قدرتمند و همان دم بلند کرم رنگ که در انتها منگوله مانند می شد.
اما سرش یک زن بود.او سرش را برگرداند وبا چشمهای درشت بادامی اش به بچه ها نگاه کرد که به سویش می آمدند.
آریا چوبدستیش را بالا آورد و مردد ماند.
آن ابوالهل در عرض قدم می زد و برمی گشت.او با اینکار راه آنها را سد کرده بود.
آنگاه با صدای بم و دورگه اش گفت:خیلی ریسک بزگی کردید که به این هزار تو آمدید.البته نزدیک ترین راه برای رسیدن به اون کتاب راه پشت منه.
رون که از ابوالهول اطلاعات دقیقی نداشت پرسید:
پس میشه اجازه بدی رد بشیم؟
ابوالهول پاسخ داد:نه.
فقط در صورتی کنار میرم که جواب چیستان منو پیدا کنید.
اگه جوابتون درست باشه اجازه می دم رد بشین.اگر جواب رو اشتباه بگید بهتون حمله می کنم.و اگر هم ساکت بمونید می تونید از یه راه دیگه برید.
آریا گفت:باشه.چیستانت چیه؟
ابوالهول کمی فکر کرد وشروع به خواندن کرد:
ز عینک یک برون آر ای جوانبخت کبابی آور و بنشین تو بر تخت
چو آبی از کبابی برافکندی همان را بر ته قبلی ببندی
چو تابوتت روان شد آخر کار دو حرف آخر تابوت بردار
از این سه این دو را دنبال هم کن جواب چیستانم را بر ملا کن

همه بچه ها هاج و واج مانده بودند.هرمیون که در حل چیستان مهارت خاصی داشت متفکرانه رو به ابوالهول کرد و گفت:صبر کن ببینم جواب چیستان عنکبوته؟
ابولهول گفت:آفرین.
و از جایش برخاست پاهای عقبی اش را کش و قوسی داد و از جلوی بچه ها کنار رفت.
همه ی بچه ها از هوش و ذکاوت هرمیون شگفت زده شده بودند.
لوییس پرسید:هرمیون چطوری این قدر زود جواب دادی.؟
هرمیون خنده ای کرد و گفت:خیلی آسون بود فقط کمی فکر و تمرکز می خواست.
همه ی بچه ها لبخندی زدند و خوشحال از اینکه از سد ابوالهول گذشته بودند به هرمیون آفرین گفتند.
بعد همه به راه افتادند تا ببینند چه چیز دیگری پیش رویشان قرار دارد
......................................................................
خارج از رول:
استرجس جان من چیستان رو از کتاب هری پاتر برداشتم چون چیز دیگه ای به ذهنم نرسید.
اشکالی که نداره؟

نه اشكال نداره ... در ضمن نقد خواهد شد

ممنون فقط یکم غلط املایی داشتم رفعش کردم.حالا که غلط ها رو درست کردم توی نقد شما حساب میشه؟

نه به حساب نمياد...در ضمن ببخشيد كه دير نقد شد!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/1/16 10:39:09
ویرایش شده توسط دارن الیور فلامل در 1385/1/16 16:02:29
ویرایش شده توسط دارن الیور فلامل در 1385/1/16 16:03:38
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/1/17 12:59:57
[i][size=small][color=3333CC]هيچ وقت نگوييد كه اي كاش زندگي بهتر �

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.