جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  67 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  182 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  199 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: جمعه 1 اردیبهشت 1385 01:45
نمایش جزئیات
آفلاین
- شما ها به چه جراتي دست رو داداش سياي من بلند مي كنيد ؟

ملت قهرمان اسلی با دیدن حمایت مایکل از ولدی با عصبانیت به مایکل نگاه کردند . ولی مایکل در تصمیمش جدی بود . او خود را مقابل ولدی انداخت و با شجاعت گفت :

- من اجازه نمیدن داش سیاهمو اذیت کنین . برین عقب . من قاطییما .

ملت قهرمان اسلی اینبار با عصبانیت به دراکو نگاه کردند .

بلرویچ : دراکو ، وزیر مردمی ، 49 ثانیه بهت مهلت میدم به مایکل بفهمونی ولدی خائنه . بعد از 49 ثانیه مایکلو دیگه نمی بینی .

دراکو از آنجایی که کاملا مردمی بود و همیشه حامی تازه وارد ها بود . وقت را از دست نداد و رو به مایکل کرد و با مهربانی گفت :

45 ثانیه .
- مایکل جان ، عزیزم ، این ولدی به ما خیانت کرده . دیگه گذشت اون زمون که تو حموم یا رو بوم ، می کردیم نوکری ولدی . الان دیگه زمونه عوض شده . ولدی به ما خیانت کرده . می فهمی ؟!

35 ثانیه .
مایکل : نخیرم .من نمی خوام . مگه داش سیاه چیکار کرده ؟!

25 ثانیه .
دراکو : می خوای بدونی ؟! باشه بهت میگم . ولدی با حاجی ، کریچر و کریم دست به یکی کرده ثروت اسلی رو بالا بکشن . حالا فهمیدی ؟

20 ثانیه .
مایکل ابتدا به این حالت در آمد بعد این شکلی شد سپس به این حالت تغیر شکل داد

15 ثانیه .
مایکل : بجون خودت دراکو هر چی فکر کردم متوجه منظورت
نشدم .

10 ثانیه .
دراکو : نه مایکل ... فکر کن . وقت داره از دست میره . تو باید قانع بشی . فکر کن . پارچ رو یادت بیار . ( چه ربطی به پارچ داشت ) شکل استوانه ای پارچ رو مجسم کن .

5 ثانیه .
مایکل در اعماق ذهنش غرق شد . بدون شک او به رابطه پارچ ، ولدی و حاجی فکر میکرد . ناگهان مایکل اینطوری شد بعدش این شکلی و در آخر هم در یک حرکت انتحاری ، اندیشمندانه به این شکل تغییر حالت داد

وقت به پایان رسید
مایکل : ولدی ، خودم با این دستام خفت میکنم . حالا دیگه می خوای با پارچ حاجی ثروت اسلی رو بالا بکشی .

ملت اسلی اندرکف هوش ، ذکاوت و مردمیت وزیر به این حالت در آمدند

خوب نوشته بودی حرفی برای گفتن ندارم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/1 11:01:51
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: پنجشنبه 31 فروردین 1385 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
همه دوباره به تكاپو افتادند...
بچه ها هر جايي رو كه دستشون ميرسيد ميگشتن،حتي به جيباي همديگه هم رحم نمي كردن كه يهو در با يه حركت كاملا معمولي باز شد و آنجلو در حالي كه گوش ولدي تو دستش بود اومد تو تالار
ولدي:آي آي آي ...ول كن گوشو
و ايندفعه در يك عمل انتحاري از آنجلو يه پس گردنيه آبدار نوش جان كرد
آنجلو: بچه ها اين بچه پرو كيه داشت يواشكي ميرفت بيرون
بر و بچ:
آنجلو:چقدر قيافش آشناست
دراك:خب ولش كن ...بسپر به ما توجيح كنيم بچه رو

***چند دقيقه بعد***
ولدي:
بر و بچ:
آنجلو يه گوشه نشسته بود و داشت فكر ميكرد
_:آهااااااااااان يافتم
همه ي نگاها به سوي آنجلو برگشت
_:اين كه همون ولديه خودمونه
_:شما ها به چه جراتي دست رو داداش سياي من بلند ميكنيد...

=======================

به آينده اميدوار باشيد (برو بچ اسلي) من بهتر خواهم شد

هوووم سوژت بدک نبود ولی پستت یکم بی محتوا بود . جا داشت که بیشتر در مورد پستت توضیح بدی و بیشتر از فضا سازی استفاده کنی مخصوصا در قسمت آخرش .
ضمنا بهتره سعی کنی از این به بعد رول ها رو طوری بنویسی که اینجوری نباشه که انگار از طاق افتادی پایین البته نه اینکه خودتو وارد داستان نکنی ولی بهتره یه دفعه ای خودتو وارد نکنی به هر حال چون تازه رول زدن رو شروع کردی اشکال نداره
موفق باشی


بليز جان شرمنده ويرايشتو دوباره ويرايش كردم
آخه جمله بندي اشتباه شده بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/1 10:57:05
ویرایش شده توسط مايكل آنجلو در 1385/2/1 13:31:48
تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه ی آدمیان است.
[size=medium]همه چیز تنه
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: پنجشنبه 31 فروردین 1385 21:17
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه های قهرمان اسلی...چرا شماها هر دفعه با پستهای من مشکل دارید؟بلرویچ یعنی تو فکر کردی من گفتم بچه های اسلی ولدی و دامبل رو خوردند؟!من فقط میخواستم کاری کنم که معلوم بشه همه چیز توهمی بیش نبوده اما متاسفانه شما نوفهمیدید....
---------------------------------------
بعد از این حرکت اشتی کنون بچه ها ولدی راکشان کشان به سمت دیگر تالار بردند و ولدی بی خبر از همه جا هم از این همه استقبال گرم داشت ذوق مرگ میشد که با رسیدن به در تالار یک مشت جانانه بطرف صورتش شیرجه رفت و....

-"ای نامرد!حالا میری بزرگترتو ورمیداری میاری؟اون هم مامان وزیر رو؟!"
-"پست فطرت میخواستی ما رو سربه نیست کنی؟"
-"نمیدونم چرا مامان با این روحیه لطافت امیزش حاضر شد با تو بیاید و بچه هاش رو تنبیه کنه؟؟؟؟"
همه بطرف صدا برگشتند.این آیدی بود که چنین حرفی را زده بود.بلیز در حالیکه سرش را میخاراند پرسید:
-"تو مطمئنی مامانت رو داری میگی؟فکر میکنی نارسیسا میدونه ای که گفتی یعنی چه؟!"
آیدی با دلخوری نگاهی به جمع انداخت که چشمهای همه در تایید حرف بلیز برق میزد .سپس به حرف خود افزود:
-"اولا نارسیسا نه و خانم مالفوی!"
بچه ها یکصدا گفتند :
-"خب..."
-" خب همین دیگه..."
-"تو گفتی اولا...حالا ثانیا"
-"من گفتم؟!خب...ثانیا ...ثانیا...اها ثانیا شما رفتارتون مناسب نبوده که مامان مجبور به استفاده از خشانت شده.چطور وقتی تو فرانسه بودیم جز ده بار که نزدیک بود بابا را با آواداکدورا طلسم کنه هیچ خشانت دیگه ای به خرج نداد؟"
بچه ها:
در همین حین بود که ریگولوس داد زد:
-"دوستان ولدی کو؟؟؟؟"
با این حرف همه بخود امدند.با عجله اطراف( و اطرافیان)خود را گشتند و وقتی مطمئن شدند ولدی سوزن نشده که تو جیب کسی باشد جیغ کشان به این سو و ان سو دویدند که نارسیسا وارد تالار شد.با این حرکت ملایمت امیز(که منجر به خرد شدن در تالار شد!)مگسهای تالار هم از صدا افتادند و لبخند زنان روبه نارسیسا کردند.نارسیسا موهایش راکه در اثر دعوا با بلرویچ(چه جلب!)بهم ریخته بود ، صاف کرد و با ارامشی موذیانه پرسید:
-"چه خبر شده؟لولو خورخوره دیدید؟"
ریگولوس درحالیکه تند تند نفس میکشید گفت:
-"با وجود ولدی چه نیازی به لولوخورخوره؟افعی پررو وچلب!"
نارسیسا که از این حرف چندان خوشش نیامده بود یک طلسم خفیف را نثار ریگولوس کرد تا بمدت یکروز دور خودش بچرخد.سپس گفت:
-"خب ولدی ما کجاست؟"
در این حین ایدی خود را در آغوش مادر انداخت و در حالیکه گریه میکرد گفت:
-"مامان یعنی ولدی از من و دراکو برای شما باارزشتره؟!بخصوص که دراکو داره داماد میشه!"
همه که از این حرکت شده بودند با یک حرکت عجیب از طرف مادر خانواده مالفوی روبه رو شدند:نارسیسا به گریه افتاد . سپس دختر و پسرش را در بغل فشرد و هق هق کنان گفت:
-"فرزندان من....اه...چرا اصلا حواسم به شما نبود.بچه های اسلی خوشگلم!شما چرا این ریختی بمن نگاه میکنید."
سپس کلی نشست و با انها گفت و خندید.در این موقعیت هرکسی میخواست راجع به حرکات مشکوک او سوالی بکند،با چشم غره های آیدی و دراکو روبرو میشد.
بعد از ان نارسیسا با خوشحالی از انها خداحافظی کرد .بلیز دستش را بلند کرد و اجازه گرفت و با علامت سر نارسیسا گفت:
-"ببخشید بی ادبیه،ولی تکلیف این بدبخت چیه؟"
و در همین حین باانگشت نشانه به ریگلوس اشاره کرد که همچنان دور خود میچرخید.نارسیسا خنده کنان گفت:
-"اوه...بذارید یه ذره خوش باشه...فردا خود بخود خوب میشه"
سپس با خنده ای موذیانه انجا را ترک کرد.حالا بچه ها مانده بودند و آیدی که رمز این حرکات مشکوک مادر محترم را توضیح دهد.آیدی صدایش را صاف کرد و شروع به تفسیر کرد:
-"خب...این دفعه وقتی ولدی اومد من خودم داوطلب کشتنش هستم.حالا هرجور دوست داری،با زجر یا با یک حرکت انتحاری..."
بچه ها:
-"چرا؟تو که تا الان مخالف اینکار بودی؟"
-"خب...این ولدی کریه المنظر(افعی پررو جلب!)مامانم را با یک طلسم خاص فرمان جادو کرده بود که جز با محبت خالصانه از بین نمیرفت.من فقط این طلسم رو شکستم"
بچه ها:
دوباره بچه ها گوئی تازه دوزاری خریده باشند و افتاده باشد داد زدند:
-"اها...حالا ولدی کجا رفت؟"
همه دوباره به تکاپو افتادند..........
------------------
خدایی بچه ها از اینکه ولدی رو به این فلاکت انداختید انگیزه اتان چی بود؟البته کار جالبی بود،یه نوع بیان قدرت!
با احترام
A.M

خوب ایدی جان نوشتت خوب بود ولی چند نکته هست که به نظرم رسید بهتره بهت تذکر بدم .
اولیش اینکه شما هم سعی کنید که فضای رولتونو تا حدی تغییر بدید . یعنی به عبارتی سعی کنید که دنیایی رو که در نوشتتون توصیف میکنید صد در صد تبدیل به دنیای جادوگری کنید . مثلا در دیالگوهاتون سعی کنید چیزهایی بنویسید که کاملا وابسته به دنیای جادوگری باشند و سعی کنید کمتر از اصطلاحات دنیای واقعی استفاده کنید .
دوم اینکه وقتی که دارین نوشتتونو به صورت محاوره ای مینویسین و از زبان گفتاری استفاده میکنید سعی کنید که همش رو با همین روش ادامه بدید بخصوص در دیالوگ ها . اما شما همین کار رو انجام میدین ولی یک دفعه وسط دیالوگ جمله رو تبدیل به جمله های نوشتاری میکنید که این ناهماهنگی در جملات شدیدا به چشم میاد . البته تعداد این اشتباهات شما کم بود ولی کلا گفتم که به صفر برسونی .
سخنی از ریش سفید : تا حالا تجربه بارها بهم ثابت کرده . سعی کن جاهایی که واقعا لزومی نداره از فضا سازی استفاده کنی . دیگه استفاده نکنی ! فضا سازی خیلی خوبه اما من به این نتیجه رسیدم که در پاره ای از موارد فضا سازی مضر و از زیبایی نوشتت کم میکنه . به عنوان مثال بعضی از جاها هستن که مثلا توی دیالوگ بین دو نفر میخوای یه چیز جالبی رو بکار ببری . اگر بخوای بین این دیالوگ ها فضا رو بدرستی انتقال بدی . خواننده میتونه تصویر درستی رو از اون چیزی که تو توی ذهنت داری پیدا کنه اما متاسفانه در این موارد اگر طنزی بکار رفته باشه نصف مزش میره . به همین دلیل نه همه جا ولی در پاره ای از موارد بهتره از فضا سازی کمتر استفاده کنی . مخصوصا وقتی که در اون قسمت از نوشتت نکته جالبی رو بکار بردی . متاسفانه به همین دلیایلی که گفتم دیدم بعضی از زیبایی های نوشتت بخاطر فضا سازیه زیاد محو شده .
یه موضوع دیگه هم هست اما کار مشکلیه و اون اینه که سعی کن در هر کدوم از نوشته هایی که مینویسی از یک سوژه خاصی استفاده کنی . نه اینکه سوژه جدید بیاری ولی یه سوژه رو در نوشتت بیاری که مدتی بتونی بر روی اون کار کنی و اون سوژه رو تبدیل به یک سوژه طنز کنی تا پستت رو زیبا کنه یا به اصل داستان شاخ و برگ بیشتری بده . به هر حال همیشه سعی کن کاری کنی که در نوشته هات اتفاقات جالب و سرگرم کننده ای بیفته که شدیدا در زیباتر شدن نوشتت موثره .
البته رو مجموع قشنگ نوشته بودی ولی اگر به این نکاتم دقت کنی دیگه عالی میشه .
موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/31 22:42:05
"صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت...ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت"


[b][color=006600]"گل بخندید که از ر
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: پنجشنبه 31 فروردین 1385 14:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت شهید پرور اسلی همگی به سمت تالار برگشتند . در آن جا نارسیسا و بلرویچ هم چنان گلاویز بودند و ولدی برای نارسیسا دست می زد.
ولدی : نارسیسا بزن ... نارسیسا بزن .. هی هی !
بچه های اسلی به سردستگی ! دراکو هم به تشویق بلرویچ پرداختند و یک صدا داد فریاد زدند : بزن بزن ! بزن بزن ! هی هی ! بلرویچ بزن ! بلرویچ بزن ! هووووووووووورا ! بزنش !

دراکو از اون وسط سوتی را در آورد و سوت زد و گفت : خب ، وقته استراحته . یه دقیقه استراحت و بعدشم دوباره شروع می کنیم .
نارسیسا به سمت ولدی رفت و ولدی در حالی که داشت شانه های نارسیسا رو ماساژ می داد ، بهش می گفت که چه جوری بزنه .
بلرویچ هم به سمت بچه ها اومد . ماروولو براش حوله آورد و خشکش کرد . بلیز(!) هم شانه های اونو مالش میداد و دراکو داشت اونو راهنمایی می کرد .
دراکو : مامانه منه دیگه ! من میشناسمش ! بهتره بزنی زیر چونه ش !
بلرویچ : اگر اووف شد چی کار کنم ؟
دراکو : هیچی می تونیم بعدش بریم سراغ ولدی
بلیز : من نمی ذارم شما برین سراغ ولدی ! من از اون حمایت می کنم !
بعد از گفتن این جملات بلیز به سمت ولدی و نارسیسا رفت و به جبهه ی آن ها پیوست !
دراکو : خب ، حالا که بلیز با اوناس ، ما باید یه فکر دیگه بکنیم . شما میگین چی کار کنیم ؟
آیدی : من میگم بریم از مامان معذرت خواهی کنیم !
آلبوس : من می گم بریم پیشش گریه کنیم ، دلش می سوزه .
ماروولو : آره این خوبه !
همه ی بچه های اسلی به سمت نارسیسا رفتن و اول دراکو رو فرستادند .
دراکو : سلام مامان ! خوبی ؟ مامان ببخشید
همه ی بچه های اسلی :
نارسیسا :
ولدی :
ولدی و نارسیسا دنبال بچه ها می دویدند و بچه ها دنبال اونا می دویدند ! ( چرا ؟ )
آیدی وقتی داشتن می دویدن به بلیز نگاه کرد . بلیز اونا رو نگاه کرد ! همه دنبال بلیز دویدن !
* 45 دقیقه بعد ! *
نارسیسا : . بسه دیگه . خسته شدم !
ولدی : خسته شدی ؟ منو تنها نذار !
بچه ها : حالا که خسته شدین بیاین بشینیم با هم بازی کنیم ! ولی ولدی باید با ما بیاد بریم تو تالار . اولش باید باهاش حرف بزنیم !
ولدی با شادی کودکانه به سمت تالار رفت .
دراکو و بچه ها :

-----------------------------------------------------
پ.ن : از اون جا که باید پست بزنیم تا حال کنیم! ، من این یگانه پست ارزشی رو زدم که ببینم کی می خواد با حال کردن من مخالفت کنه !!!
مو ها ها ها ها ها ها ها ها ها ! الکی هم گیر به این ندین که ارزشی شده یا نه ! برین تو عمق داستان !

خوب خوب خوب . ماروولوی عزیز .
باید سعی کنید که طنز هایی که در نوشته به کار میبرید با قاعده باشه . یعنی موقع نوشتن از یه قاعده خاصی پیروی کنید . مثلا به عنوان مثال وقتی که میگید که اینا دارن با هم دعوا میکنن بعدش نگید که حالا دارن با هم بازی میکنن و اگه میگین حتما با توجه به متنتون دلیلی هم براش درست کنین ! چون میشه گفت اصلا ربط نداره . و ضمنا چون که نارسیسای توی سایت هیچ وقت به این تاپیکا سر نمیزنه ما در اینجا نارسیسا رو فقط به عنوان یک شخصیت فرعی به عنوان مادر دراکو وارد داستان کردیم و دوباره باید از داستان خارج شه ( چون شناسه نارسیسا اینجا فعال نیست پس بودن اسمشم اینجا ضرورتی نداره ) . و چون در اینجا نقش نارسیسا تعریف شده هست ( مادر دراکو ) پس ما نمیتونیم که بگیم اون با دراکو اینا نشسته که بازی کنن . مثلا در این نقش نارسیسا مادر دراکو بوده دیگه ! یا مثلا ما نمیتونیم بگیم که مادر دراکو داره با بلرویچ بوکس بازی میکنه . به هر حال از این به بعد به این نکات بیشتر توجه کنید .
کلا باید در این جور مواقع هر چقدر هم که از طنز استفاده میکنید در کنارش باید سعی کنید که ارتباط اصلی بین شخصیتها رو از بین نبرید . چون همین شخصیت ها هستند که میتوانند باعث جذابیت و یا نابودیه یک موضوع بشن .
مسئله بعدی که باز باید بهش توجه کنی اینه که . باید سعی کنی طنزهایی که بکار میبری ارتباط کمتری با دنیای واقعی داشته باشه . چون وقتی من رول شما رو میخوندم تیکه کلام هایی رو در جملاتتون حس میکردم که در دنیای واقعی ازش استفاده میکنیم و متاسفانه اگر ما بخوایم دیالوگهامونو مثل واقعیت بگیم متاسفانه کمی از زیبایی نوشتتون کم میشه .
به هر حال موفق باشید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/31 22:13:46
آن چه ثابت و برجاست ، ثابت و برجا نیست . دنیا این چنین که هست نمی ماند .
برتول برشت


Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: پنجشنبه 31 فروردین 1385 06:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- حالا دیگه حق ولدی بیچاره رو می خورین . ها ؟ درستتون می کنم .

نارسیسا طوری با عصبانیت فریاد میزد که ستونهای تالار به لرزه در می آمد .
- همه به صف شین می خوام تنبیهتون کنم . یالا .

ملت اسلیترینی از ترس به خود می لرزیدند ( البته منم دلیلشو نمی دونم . ولی چون بلیز گفته باشه ) . در حین تشکیل صف ، درگیری های کوچکی نیز بوقوع می پیوست .
دراکو : من آخرم . من از همه دیرتر اومدم .
بلیز : نخیرم . مامان تویه ما باید اول کشته بشیم ؟
آلبوس : من اول نمی خوام باشم . من می خوام پیش داماد گلم وایسم .

بعد از کلی جنگ و درگیری بالاخره صف تشکیل شد و همه آماده مجازات شدند . نفر اول ریگولوس بود که طبق معمول ، گول خورده بود و اول صف ایستاده بود .
ریگولوس : خانوم من اولم من اولم ... اول منم
نارسیسا در حالی که چوبدستی اش را با روغن مخصوص تمیز می کرد با نیشخندی شیطانی گفت :
- باشه عزیزم ، تو اول بیا .
ریگولوس با خوشحالی جلو رفت . نارسیسا هم نامردی نکرد و بسرعت چوبدستی اش را بطرف ریگولوس گرفت و تا آمد وردی بر زبان آورد ...

* و شد آنچه که جان ریگولوس را نجات داد . *

بلرویچ در حالی که بطری نوشیدنی کره ای در دستش بود و تلوتلو می خورد با تیپ جوادیش ، وارد تالار شد و شروع به خواندن آهنگهای جوادی مورد علاقه اش کرد .
- امشب که مشت مشتم ، شیشه کره ای به دشتم ، اژ من نپرش کی هشتم ..
نارسیسا رو به ملت اسلیترین کرد و گفت :
- این کیه دیگه ؟!
دراکو : اینو ولش کن . ما هر کاری کردیم درستش کنیم نشد .
ولدی : نارسیسا این نامردم با ایناست . این یکی رو نافرم بکشش . منو خیلی اذیت کرد .
نارسیسا با دیدن بلرویچ خوشحال شد زیرا فردی دیگر به قربانیانش اضافه شده بود . بلرویچ همچنان که می خواند جلو می آمد . غافل از سرنوشت شومی که در انتظارش بود به نزدیکی نارسیسا رسید .
نارسیسا : پسرم . بیا اینجا ببینم . این کوفتی چیه می خوری . غیر آسلامیه . بیا اینجا کارت دارم .
بلرویچ نزد نارسیسا رفت و کنار او ایستاد . ناگهان نور عجیبی در چشمان بلرویچ آشکار شد . بلرویچ نقشه اش گرفته بود . او در یک حرکت انتحاری ، شهادت طلبانه شیرجه ای بطرف چوبدستی ناسیسا زد و دو دستی آن را گرفت و فریاد زد :
- فرار کنین ... ملت فرار کنین ... زود باشین قایم بشین .
نارسیسا : وای ... ول کن چوبدستیمو ... ای نامرد ... نا مردی کردی ... ول کن چوبدستیمو ...
ملت اسلیترین پا به فرار گذاشتند و از تالار خارج شدند . بعد از اینکه همگی به جایی امن پناه بردند ، وزیر مردمی با ناراحتی گفت :
- بیچاره بلرویچ . ما اون اونجا تنها گذاشتیم .
دراکو زد زیر گریه و ادامه داد :
- ما باید بریم نجاتش بدیم .
ملت قهرمان اسلی : درسته . درسته .

....

خوبه داستان رو خوب نوشته بودی همه چیز سر جای خودش بود . همینطوری ادامه بده .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/31 21:58:24
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: چهارشنبه 30 فروردین 1385 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
باشکوه ترین جشن ؟ الان یه جشنی درست کنم حال کنین .
----------------
اعضای اسلی در حالی که به صورت ارزشی فکر میکردند که در جشن باشکوهی حضور دارند جامهایشان را بالا میبردند و از آن مینوشیدند . اما خیلی زود متوجه شدند که این نوشیدنی های برای البوس که سنی ازش گذشته ضرر داره به همین دلیل سعی کردند به کارای مورد تایید رژیم غذایی ایشون روی بیارن .
ناگهان در باز شد و هاگرید وارد شد .
آلبوس : ای بابا هاگرید اینجا جشن اسلی هاست .
هاگرید : میدونم پروفسور ولی متاسفانه اتفاقی افتاده .
آلبوس : چی شده ؟ چه کسی سعی کرده که آرامش منو جناب وزیر رو به هم بزنه ؟
هاگرید : ولدی رفته چغلی جناب وزیر رو به نارسیسا کرده !
ناگهان جمعیت حاضر ساکت شدند سپس به این حالت درومدند
بلافاصله ملت به جنب و جوش افتادند تا خودشونو در مکان های مشکوک پنهان کنند اما در همون لحظه در تالار در یک حرکت فوق ارزشی از جا کنده شد .
همه با چهره هایی مبهوت به در خیره شدند . در چهارچوب در نارسیسا و ولدمورت ظاهر شده بودند . نارسیسا در حالی که دست ولدی رو گرفته بود اونو کشون کشون داخل کرد .
ولدی در حالی که اشکایش به صورت فواره همه جارو خیس میکرد به دراکو اشاره کرد و گفت :
- خودشه ، این همون گل پسر شماست که پولای منو بالا کشیده و ادعای مردمی بودن میکنه !
دراکو : مامان اینجا چی کار میکنی ؟
نارسیسا : مامانو کوفت ! خجالت نمیکشی پولای ولدی رو بالا میکشی ؟
دراکو : مامان من وزیر مردمیم باید حق .....آخخخخخ
در همون حین نارسیسا در یک حرکت انتحاری مشتی رو به دهن آستکبار جهانی وارد کرد .
دراکو پس از یکی دو متر پرواز از بالای سر بچه های اسلی رد شده و بر روی زمین پخش شد اما موهایش به طرز مشکوکیوسی به سمت دیگر تالار پرواز کرد .
بلیز : هزار بار گفتم کلاه گیس اندازه کلت بگیر انقدر جلوی بقیه ضایع نشی !
نارسیسا با خشانت نگاهی به بلیز انداخت . بلافاصله موهای بلیز نیز به طور خودکار شروع به ریختن کرد
نارسیسا یه نگاه دیگه به بقیه کرد و سپس نگاهش به روی آلبوس ثابت موند .
بروبچ
نارسیسا روبه ولدی گفت :
- دیگه کدومشون بودن ؟ کدومو باید بکشم ؟
ولدی اشکاشو پاک کرد و با انگشتان درازش همه رو نشون داد .
نارسیسا :
همه آب دهنشونو قورت دادن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: چهارشنبه 30 فروردین 1385 18:48
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها به تالار برگشتند دراکو هم پشت سر آنها با دستانی پر از نوشیدنی کره ای و کیکو شیرینی میامد.
ناگهان ماروولو کسی را پشت دارکو دید!!!
ماروولو با تعجب:
-این کیه؟؟ تو چه طوری به خودت جرئت دادی بیای تو تالار ما؟؟؟؟
دراکو جلوی ماروولو را گرفت:
-من آلبوس دامبلدور رو به جشن دعوت کردم ! اخه این جشن خیلی خیلی بزرگه بهتره اونم شکت داشته باشه.
و نوشیدنی ها رو به بارتی و بلیز داد و بالای میزی که کنار شومینه بود رفت.
دراکو:
-امروز روزیه که ما شیادی رو از جمع خودمون بیرون کردیم !!
- امروز روزیه کهمن با اطمینان آینده ی بچه های اسلیترین را تامین میکنم. اون ارث مال همس!!!

بچه ها یک صدا داد زدند
***درود بردراکو و مرگ بر بوقیی که بوقی بودو بوقی باقی خواهد ماند
حتی آلبوس هم با آنها یک صدا شده بود!!!

و بعد آنها نوشیدندو شادی کردندو زدنو و...
این جشن بزرگترین و پرشکوه ترین جشن اسلیترین بود .
با همان نوشیدنی هایی که دوتا یی میخوردند و کیک هایی که به بعضی ها نمیرسید.
مهم خوردن نبود مهم رفتن شیادی از بین آنها بود.
الکتو :کاش X هم داشتیم میزدیم .


---------------------------------------------------------
جدی نگیریدا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[مواظب افکارت باش که تبدیل به گفتار می شود.
مواظب گفتارت باش که تبدیل به رفتارت می شود.
مواظب رفتارت
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: چهارشنبه 30 فروردین 1385 17:32
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدی نگاهی به چهره های خشمگین بچه های اسلی انداخت ... نگاههای متحد الشکل بچه ها به صورت اون زل زده بودند .
آلبوس : بوگو عزيزم !
ولدی به سختی شروع به صحبت کرد :
- من ... من یه مدت نبودم ولی خبردار شدم که ارث بابام اینجا خوابیده !
بلیز :
مارولو با تعجب به ولدی خیره شد .
- سالازار سی ملیارد گالیون تو این تالار گذاشته و منم اومدم بردارم و بخورمش !
دراکو : که ارث باباته ها ؟؟ ما اینجا کشکیم دیگه ؟؟
ولدی : نه بابا ... اتفاقا برای همین میخواستم تو رو بکشم !
بلرويچ : داره جالب میشه
ولدی : من از مدیرا شنیدم که کلید این ارث دست توئه وزير و برای همین نقشه مرگت رو کشیدم
دراکو : تو خجالت نمیکشی ؟؟ من سه ساله که کلید اونجا رو دارم اما یک گالیون هم برنداشتم ... نه تو خجالت نمیکشی ؟؟ این پول برای همه بچه های تالاره ... پول جهاز این جوووناست !!
آلبوس : چه جسارتا ... ولدی پست فطرت !
ملت خشمگین تر از قبل به ولدی حمله کردند اما دراکو خودش رو روی زمین انداخت .
- صبر کنید ... این انسان بیگانه که وارد اینجا شده رو باید ببخشیم ... خون اصیل ما اجازه نمیده این انسانی که حق شما رو میخواسته بخوره بکشیم .
مارولو : ولی من میخوام انتقام بگیرم
ایدی : خودم با دستای خودم میکشمت
بلیز پنهانی چاقويی رو از جیبش در اورد و محکم به شکم ولدی زد .
- آخ جون دلم خنک شد !
آلبوس : این انسان کثیف دیگه جایی در هاگوارتز نداره !
ملت : هوووورا !!
بلیز : هر چه سريعتر از اینجا برو تا خودم نکشتمت
بلرويچ : شانس اوردی که بهت رحم کردیم وگرنه زنده از اینجا بیرون نمیرفتی.
بلیز یه اردنگی به ولدی زد و اونو از درمونگاه بیرون انداخت .
بارتی هم از پشت پنجره دور شدن ولدی رو از محیط مدرسه مشاهده میکرد .
دراکو : خوب همه چیز به خوبی تموم شد و اون شیاد هم از تالار بیرون انداخته شد ... حالا بهتره با صد گالیون از اون پول یه مهمونی تووووپ بگیریم !!
ملت : هووووورا ...
مارولو : راستی دراک اون پولی که برای خرج تحصیل من دادی از همین پول بود ؟؟
دراکو : اره ... به هر کدومتون یک ملیون گالیون میرسه !
بلرويچ : یک ملیون ؟؟
دراکو : بهتره برگردیم تالار و یه جشن درست و حسابی بگیريم ...
همگی بچه ها به درون تالار خصوصی خودشون برگشتند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 فروردین 1385 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
واقعا بهت تبریک میگم آیدی . چرا داستانو تموم کردی ، همرو بردی بیمارستان . نکن این کارو . ما اونهمه زحمت کشیدیم داستانو جلو بردیم اونوقت تو با یک حرکت انتحاری همه چیزو خراب کردی . ... آهای بلیز کجایی که بلرویچت دغ کرد مرد . در ضمن چرا دامبل و ققی و ولدی رو کشتیشون الان نفر بعد از تو باید چیکار کنه . من ناچارن از مردن اون سه نفر فاکتور گرفتم .

--------------------------------------

در باز شد و شخصی که بر پاشنه پا حرکت میکرد،ارام ارام پا به درمانگاه گذاشت.
پروفسور مک گوناگل بعد از ورود به درمانگاه ، بسرعت بسمت تخت آلبوس حرکت کرد و با یک حرکت انتحاری ، عشقولانه شیرجه ای بروی آلبوس زد .
آلبوس : مینروای عزیزم ....
مینروا : بگو ببینم کی این بلا رو سرت آورده .

دامبل قبل از لو دادن بروبچ اسلی ، نگاهی به اطرافش کرد و با دیدن چهره های خشمگین ملت بستری شده ، تصمیمش عوض شد .

آلبوس : مینروا گلم . پام رفت توی جوب اینجوری شدم .
مینروا : خب من دیگه باید برم و به کارای مدرسه برسم .

مک گوناگل بعد از انجام حرکتی انتحاری ، آسلامی از درمانگاه خارج شد و آلبوس ، ققی و ولدی را با ملت خشمگین تنها گذاشت . طولی نکشید که آن سه مفلوک در وسط ملت خشمگین گرفتار شدند .
ملت خشمگین :
دراکو دستانش را به نشانه سکوت بالا برد و بروبچ اسلی آرام شدند .

دراکو : خب حالا میریم سر اصل مطلب . آلبوس تو هم می خوای علیه من شورش کنی ، درسته ؟
آلبوس : نه بجون تو . من چطوری می تونم علیه داماد گلم شورش کنم . ( برای اطلاعات بیشتر از ازدواج دراکو و آنیتا به تاپیک دامبل و خانواده مراجعه کنید ) من فقط برای این اومدم که بگم ، این ولدی گناه داره . تازه لرد شده بیچاره . هزارتا آرزو داره . همش زیر سر اون حاجیه که اینو اغفال کرد .
ولدی :
آلبوس : البته هر جور صلاح می دونین ، اصلا بزنین نا کارش کنین ، به من چه .
ولدی : باب جون ناسلامتی من لرد سیاهم . این چه وضعشه .

وزیر چهره حق به جانبی گرفت و با قدرت گفت :

- ببین ولدی جون ، تو دو راه بیشتر نداری .
راه اول : اعتراف کنی که با حاجی ، کریم و کریچر ، چه نقشه ای علیه من کشیدین .
راه دومم اینه : اینبار دراکو هیچ نگفت و در حالی که نیشخندی شیطانی در چهره اش وجود داشت ، با سر به ملت خشمگین اشاره کرد .
ملت خشمگین :

ظاهرا ولدی چاره ای جز راه اول نداشت . او در حالی که زار زار می گریست ، گفت :

- باشه باشه ... اعتراف میکنم .

------------------------------

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 فروردین 1385 19:33
نمایش جزئیات
آفلاین
نچ نچ نچ...!این چند روزه تالار به چه جایی رسیده!با دوستای ناباب گشته...حالا کارش به جایی رسیده که مدیر مدرسه را گرفته و داره باهاش سوپ البوس با رشته ققنوس میپزه...بچه ها انقدر ما رو وارد بازی پیچیده نکنید!
--------------------------------
ولی دستی از پشت او را گرفته بود ...دستهای کشیده و سرد دراکو محکم پرهای او را گرفته و میکشید.سرمای دستان او لرزه ای بر تن ققی نشاند.سپس رودلف با یک خنده شیطانی گفت:
-"کجا با این عجله؟سوپمون بدون پرهای ققی لطفی نداره..."
-"تا سه نشه بازی نشه..."
-"نگران نباشید هوا گرمه سریع مغز پخت میشید!"
صداهای مختلف در سر البوس و ققی و لرد و حتی بچه های اسلی میپیچید و بدنبال ان خنده های مکرر و موذیانه..........

<<<<<<<یکساعت بعد در درمانگاه خانم پامفری>>>>>>

-"وای چقدر گوشت ققی خوشمزه اس"
-"فکر نمیکردم شنل ولدی مزه پیاز بده!"

خانم پامفری با قدمهای خانمانه اش ریز ریز با هر صدا بطرف یک تخت میدوید:
-"نگاه کن...اینا باخودشون چیکار کردن؟!معجونهای قوی خواب اور و ارام بخش هم اثر نداره...وای ریگولوس دوباره تشنج کرد!"
هریک از بچه ها روی تخت افتاده بودند و گهگاه زیر لب حرف میزدندو به رعشه می افتادند.
در همین حین در باز شد و سه نفر باارامش قدم به درمانگاه گذاشتند.چهره خونسرد آیدی که در وسط ان سه نفر جلو می امد، با دیدن برادرش که روی تخت یک لحظه ارام نداشت، براشفت .رو به خانم پامفری کرد و پرسید:
-"پس چرا حال اینها هنوز خوب نشده؟"
لارا که یکی از سه نفر ملاقاتی بود،گلدان کاکتوسی را روی میز کنار تخت رودلف گذاشت و زیر لب گفت:
-"اینا حد خودشون رو نمیدونند.هرچیزی رو شوخی میگیرن."

الکتو لب تخت بلیز نشست و با لحنی سرزنش امیز گفت:
-"این همه تو تلویزیون میگن بابا این چیزا بده...بدبختا نخورید،میمیرید،اینا که حرف بگوششون نمی..."
که با دیدن چهره های بقیه حرفش را خورد.بلیز پتوی خود را بالا کشید و بدینوسیله الکتو را از روی تخت بزمین پرت کرد.رودلف که برای لحظاتی هوش و هواسش برگشته بود گفت:
-"باعث و بانیش خود این اقای واعظ بود!"
لارا برای اینکه حرف او را سرکوب کند دستش را در پارچ اب روی میز رودلف کرد و به کاکتوس پاشید و گفت:
-"خوب اون ادم هیچی نوفهمه...یه چیزی گفت شما ها چرا با این عقل ناقص حرفش رو گوش کردید؟"
رودلف داد زد:
-"وای عجب توهمی!چقدر لرد خوشمزه ست .مزه سکنجبین کاهو میده!"

ولی ریگولوس به نشاه مخالفت سرش را محکم تکام داد و گفت:
-"نخیر هم...مزه قیمه لا پلو میده!(اوق...)"


بعد از اینکه خانم پامفری معجون پنجه گرگینه و خون اژدها را به انها خوراند دوباره در باز شد و شخصی که بر پاشنه پا حرکت میکرد،ارام ارام پا به درمانگاه گذاشت....
-------------------------
به این میگن پست ارزشی! البته مطمئن نیستم مورد استقبال قرار بگیرد...
با احترام
A.M

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت...ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت"


[b][color=006600]"گل بخندید که از ر