جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  67 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  144 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  256 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  250 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  334 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  235 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ماجراهای کاشت مو در سه روز و نصفه ای(سرژی که بازگشت)
ارسال شده در: چهارشنبه 27 اردیبهشت 1385 14:29
نمایش جزئیات
آفلاین
محل: مقر اسموت گران موقيم مركز

دوباره ناظر وارد ميشود

مونتاگ و الكتو وبلوريچ و مورفين نشته بودن و منتظر دستور جديد بودن كه در باز شد و يه ادم خفن اومد تو

ولي اينبار ديگه ملت اينطوري نشدن در عوضش اينطوري شدن

ماروولو: ها چتونه امروز خوشحاليد

ملت حالا چيكار داري؟

ماروولو: ها سوال از ناظر ؟ در حال انجام وظيفه ؟ بدم بلاك تون كن

ملت اسموت كار: بيشين بينيم باب ما ديگه براي ارباب كار ميكنيم جرعت داري از اين كارا بكني
بعد بلوريچ يه دونه از اون طلسم سبز خوشكه لا زد به ماروولو كه يه تك آف قشنگ رفت
ماروولو
ملت:

بعد از اذيت كردن ماروولو ملت دوباره تو كف بودن

الكتو: خوب حالا چيكار كنيم
بلوريچ: يكي رو اسموت كنيم ديگه
مونتاگ: كي رو؟
مورفين: نيدونم
ماروولو: من اسموت ميخوام
( اين دوتا با هم فاميلن؟ )

مونتاگ: من يه نظر دارم

ملت : خوب بگو

مونتاگ: بياين اسم چند تا سفيد رو بنويسيم بعد از بينشون راي گيري كنيم تا ببينيم كي رو اسموت كنيم موافقيد؟

ملت : خوبه موافقيم

يه نمه فظا سازي

ملت اسموت كار مشغول كار ميشن هر كي يه چند تا كاغذ برداشته داره اسم مينويسه هر كسي رو كه فكر ميكنن ممكنه سفيد باشه اسمش رو مينويسن ولي خبر ندارن كه طرف خودش داره با پاهاي خودش مياد به اسموت گاه

در مغازه باز ميشه و ارتي جيگر با مو هاي يشمي خال خال ... وارد ميشه پشت سرش هم يه پير مرد خرفته كه به نظر مياد باباشه

آرتي: سلام من بابا م رو آوردم كه مو هاش رو سفيد خال خال ... كنيد

ملت اسموت كار:

دامبل رو به پسرش: اينجا بهداشتي هست

مونتاگ
الكتو
مورفين
بلوريچ:

ماروولو: آره بهداشتي بهداشتيه

دامبل: از كجا ميدوني؟

ماروولو: مثل اينكه من ناظر اينجا هستم ها حتما خبر دارم كه ميگم ديگه

دامبل: خوب باشه حالا كه تو ميگي حرفي نيست قبوله بياين موم هاي من رو هم سفيد خال خال ... كنيد

ملت اسموت كار از اينكه اين انسان چلمنگ با پاهاي خودش براي اسموت شدن مراجعه كرده داشتن حسابي كيف ميفرمودن

الكتو: بفرمايد اينجا بنشينيد جناب دامبل تا ما كار رو شروع كنيم

__________________________________
مو ها هاها ها
بروبچز تا من ميام تهران اين دامبل رو اسموت كنيد

راستي ناظر جون خيلي چاكريم ها

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای کاشت مو در سه روز و نصفه ای(سرژی که بازگشت)
ارسال شده در: دوشنبه 25 اردیبهشت 1385 09:48
نمایش جزئیات
آفلاین
الکتو که کمی تعجب کرده ولی دوباره روحیه ی خود را به دست آورده بود با صدایی شیطانی گفت:مشکلی نیست همون طور که بلرویچ ومونتاگ می دونند و تو نمی دونی باید بگم که اینجا قراره به مقر اسموت گران مقیم مرکز تبدیل بشه که سعی بر نابودی هر چی سفید و سفید زاده است داره
مورفین هبچ چیز نگفت و ترجیح داد ساکت بماند که البته خودش هم نمی دانست چرا ساکت مانده ولی می دانست که الکتو می داند
در همین حین صدای بلرویچ می آمد:ایولیوس ایولیوس دستیوس دستیوس
و همین طور می شد مونتاگ را دید که همراه با فریادهای بلرویچ در حال تیک آف زدن است که الکتو می توانست از چهره اش تشخیص دهد که بلرویچ او را ناچار به این کار کرده
مورفین:ماآآآآآآآآآآآ این بلرویچ هم چه چیزهایی می سازه
الکتو:تو حالا به این کارها کار نداشته باش می خوای جز اسموتگران مقیم مرکز باشی یا نه
مورفین:یوهاهاهاهاهاها کوهاهاها
الکتو: خوب تو قبول شدی می تونی برای به بقیه دوستات هم بگی
قبل از اینکه مورفین کاری انجام دهد طلسم سبز رنگی به او برخورد کرد که باعث تیک آف زدنش شد
بلرویچ:هههههههههههههههههههههههههههههه



خارج از رول:همون طور که می بینید روند تاپیک کاشت مو در سه روز و نصفه ای تغییر کرد این تاپیک به مقر مخفی اسموت گران مقیم مرکز تبدیل شده است که البته تنها کارش اسموت کردن سفیدهاست باشد که لرد سیاه خشنود گردد از این کار ما
برای عضو شدن در این گروه باید ابتدا سیاه باشید یا تقاضای سیاه شدن داشته باشید سپس در همین جا در خواست بدید و بعد عضوید مگر اینکه بعد از مدتی از فعالیتتون کاسته بشه که از گروه اخراج میشید
این گروه یک آرم مخصوص داره که اعضا باید توی امضاشون قرار بدن .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهای کاشت مو در سه روز و نصفه ای(سرژی که بازگشت)
ارسال شده در: شنبه 23 اردیبهشت 1385 20:19
نمایش جزئیات
آفلاین
بلرویچ:هی مونتاگ بپر رو صندلی شاگرد تا بیام

مونتاگ: نه عزیزم اصلا من فقط رو صندلیه راننده میشینم

خلبان: دوستان عزیز من اینجا نقشه (...)را بازی نمیکنم ها

خلبان یهویی جدی میشه و میگه اقایه بلرویچ شما کناره بنده میشینی شما هم(مونتاگ) میری عقب

مورفین:ممممممم......ماماماماماما..........

مونتاگ : مورفین جون ساکت مگر نه بالانس میشی

مورفین:مممممممممممممممممم

بلرویچ در یک حرکت بسیار انتحاری و (ت ج) انه یا همون تهران جواد انه مشت میزنه به مورفین و مورفین به این صورت در میاد %#*<>!!!!!!

خلبان:نظرم عوض شد مونتاگ تو بیا جلو بلرویچ برو عقب

چند دقیقه بعد
داخله هلیکوپتر

بلرویچ:مونتاگ جونه تو این همون جارویه خودمونه با امکاناته ولی

یک اهنگه هایده در حاله پخشه و بلرویچ خیلی داره حال میکنه
خلبان:رسیدیم بندازشون پایین

مونتاگ:بای بای مورفین

مورفین:مممممممممممممم

مونتاگ:سریع بر گردیم که خیلی از مغازه دور شدیم

بلرویچ:عزیزم مغازه نه دوکون

در همین حالت که مونتاگ و بلرویچ در حاله بحث ادبی در مورده مغازه و دوکون هستن 1 چیزی مثله کفن از پشتشون در میاد

مورفین :موهاهاهاهاهاها منو میخواستین دک کنین عمرا

در همین حال بلرویچ در این فکر است:عمرا اگر لنگمو پیدا کنی

هر جوری خواستی با دلش تا کنی

مونتاگ در این فکر است:این بلرویچ بعضی وقتا خیلی کفریم میکنه

خلبان در این فکر است:اینا کاری نمیکنن خودم باید دست به کار شم

مورفین در این فکر است:کی داره اواز می خونه؟

بعد در یک حرکت بسیار خفن خلبان یه لایی میکشه و مورفین پرت میشه پایین

بلرویچ:ایول ایول دستی دستی

خلبان یه نگاهه چپ می کنه اما یادش میوفته که 1_اون گروگانه 2_یادش به مشتی که مورفین خورد میوفته

چند دقیقه بعد

کناره الکتو

الکتو :خوبه همه کارا درسته

یهو یه نفر درو باز می کنه و زخکو زیلی میاد تو و او کسی نیست به جز مورفین

الکتو : بابا ما این همه بلا سرت اوردیم چه بچه پر رویی هستیا الان تو باید مرده باشی

مورفین: یادت رفته من دارم نمایشنامه مینویسمش موههاهاهاها

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همیشه وقتی از فردی نتیجه میگیرید که او را به نتیجه ی اخرش یعنی مرگ برسانید
نیکولو ماکیاولی
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهای کاشت مو در سه روز و نصفه ای(سرژی که بازگشت)
ارسال شده در: جمعه 22 اردیبهشت 1385 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
الکتو:اگه نیست پس نیست و قاعدتا وقتی نباشه درواقع نیست که همین باعث میشه ما فکر کنیم نیست طبق محاسبات بنده می تونه بره پی کارش
مورفین نفس راحتی کشید و به همراه بیلی از مغازه خارج شد و به سوی هلیکوپتر حرکت کرد
الکتو به پیام لرد سیاه فکر کرد به قدرت و شکوهی که اگر می توانست سفیدها را مسخره کند به دست می آورد
ناگهان چراغ سبز رنگی روی سر الکتو ایجاد شد الکتو لبخندی زد و با بشکنی به مونتاگ و بلرویچ فهماند بیان طرفش
الکتو توی گوش مونتاگ و بلرویچ گفت:ساینشایشسانشسای لسشیللیشلیشسلیتشلیشلیش(از این بعد به جای جمله ی نامفهوم پچ پچ این کلمات را به کار می بریم)
بلرویچ:
مونتاگ:
الکتو:پس حملهههههههههههههههههههه
بروبچه های کاشت مویی با قدرتی کاملا ناظرانه به سوی هلیکوپتر بیلی حمله ور شدند صدای ضربات مشت و هر از گاهی آه و ناله ی ناشی از کتک خوردن به گوش می رسید تا این که بیلی و مورفین و یک گروهان بادیگارد به صورت دست بسته روی زمین افتاده بودند
مورفین:این چه وضعشه شما چه جوری یه ارتش آدم رو شکست دادید
مونتاگ:ما نمایشنامه رو می نویسیم
مورفین :که چی؟؟؟
بلرویچ:و ما توی نمایشناممون هر کاری انجام میدیم
مورفین کمی صورتش را در هم کشید و گفت:حتی گیلدی بازی؟؟؟؟
بلرویچ:اره حتی گیلد....نه اون کارها
الکتو در حال چک کردن هلیکوپتر بود و از چشمانش می شد حدس زد که هییچ چیز از آن هلیکوپتر سر در نمی آورد
بلرویچ:چیزی سر در میاری؟؟؟
الکتو:اره جونم من با این فضا پیما ها خیلی کار کردم الان توشون خبرم
مونتاگ:چی فضاپیما؟؟؟بلرویچ جان اون خلبان رو باز کن بیاد دستیاری الکتو رو کنه ممکنه الکتو جون خسته شه
بلرویچ به سمت خلبان رفت و لنگی را که دورش پیچید بود باز کرد خلبان که انگار از زندان آزاد شده بود جیغی از شادی کشید بدین
صورت
الکتو از هلیکوپتر پیاده شد و به سمت انبار پیش رفت هنگامی که از انبار بازگشت یک بسته بزرگ کاعذ در دست داشت
ماروولو که خیلی ساکت روی صندلی نشسته بود و هنوز در کف نامه ی لرد بود یکی از کاغذها را برداشت و نگاهی بدان انداخت
نامه به شرح زیر بود:
به تمامی جادوگران سیاه توصیه می شود به فرمان لرد عمل کنند برای شرکت در این امر بزرگ به کاشت مو در سه روز نصفه ای مراجعه کنید به شرکت کنندگان هیچ پولی تعلق نمی گیرد(تازه شانس آورده اند که ازشان پول گرفته نمی شود)
ماروولو:عجععععععععععب
الکتو:راستی ماروولو جون اون نامههه رو می بینی؟؟؟زیرش یه نامه ی دیگه هست به نام نسخه ی مخصوص گراپی اونو بخون به نفعته
سپس الکتنو رو به مونتاگ و بلرویچ ادامه داد:بچه ها اینا رو بردارید با هلیکوپتر ببرید بدید به هر چی مرگخوار و مرگخوار زاده است توی راه یه سر هم به پیام امروز بزنید یه خرده کاغذ بگیرید برای دعوتنامه برای سفیدها

===========================
پ.ن:خواشها از محیط مغازه خارج نشید و همه چیز رو در مغازه بنویسید این تاپیک نباید از موضوع منحرف شود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1385/2/22 21:39:09
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1385/2/22 21:40:03
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهای کاشت مو در سه روز و نصفه ای(سرژی که بازگشت)
ارسال شده در: جمعه 22 اردیبهشت 1385 15:30
نمایش جزئیات
آفلاین
الکتو:دیگه راهی نمونده باید اسموت بشه دلم براش می سوزه

بلرویچ:باب پاشو دیگه (مونتاگ)

الکتو دست به تیغ میشه و میاد که بیل رو هوتوتو کنه که

یهویی(ناگهان) در باز میشه و سایه ی مردی قد بلند میفته رو دیوار

همه می کفن حتی مونتاگ هم که تازه به هوش هومده بود دوباره پهن میشه

مرد همین طور نزدیک میشه و سایه کوچکتر بعد از 2 3 ثانیه

بلرویچ:

الکتو:

ادمی که وارده مغازه شده یه ادمه 1متر و 30 _40 سانتی بیش نیست که چوبدستی دستشه

بلرویچ:اهوی با توام کاسه کوزتو جمع کن تعطیله

مرد :من محافظه این بابام مشکوک شدم می خواین اسموتش کنین

الکتو:اره درست زدی تو خال

بعد از چند دقیقه جر و بحس مونتاگ به هوش میاد و مرد رو میبینه

مونتاگ:اینجا کجاست من کیم ها.....

مرد ا:ااا مونتاگ تو اینجا کار میکنی

مونتاگ:شما

مرد :بابا من مورفینم دیگه

مونتاگ:اها ... خوب امرتون

مورفین:زکی چه استقباله گرمی

در همین حین

بیل:morfin come over here those man ask me i am sefid or not
مورفین:اه بازم این فرنگی حرف زد

الکتو:مورفین جون بورو بزار کارمونو بکنیم فرمان فرمانه لرده سیاهه
پایه خودتم گیره ها

بابا این سیاه نیست به خدا به ریشه سرژ قسم این بی طرفه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همیشه وقتی از فردی نتیجه میگیرید که او را به نتیجه ی اخرش یعنی مرگ برسانید
نیکولو ماکیاولی
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهای کاشت مو در سه روز و نصفه ای(سرژی که بازگشت)
ارسال شده در: جمعه 22 اردیبهشت 1385 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
الکتو : میگم بچه ها ، یعنی منظور ارباب لرد ولدمورت کبیر از این که گفته باید سفید ها رو دست بندازید و مسخره کنید اینکه اونا رو اسموت کنیم ؟! مگه نه ؟!

با پرسیدن این سوال فضایی عالمانه در آنجا شکل گرفت . هر کس در افکار خودش شناور شد . بلرویچ با چنان تیریپ اندیشمندانه ای تفکر میکرد که آدم رو یاد مرحوم انیشتین در زمان تحقیق بر روی قوانین نسبیت می انداخت . مونتاگ هم چهار زانو بر روی زمین نشسته بود ، انگشتان دستش را در یکدیگر قفل کرده بود و همانند راحبان بودایی کوهاستانهای تبت بر روی افکارش متمرکز شده بود .

بلرویچ : یافتم ... یافتم !!! کشف کردم .

الکتو : خب ! بگو ببنم منظور لرد چی بود ؟

بلرویچ بدون وقفه فریاد میزد ، " یافتم ... یافتم " . او بسمت مونتاگ رفت که هنوز در حال تمرکز به روش بودایی بود .

بلرویچ : مونتاگ ... باب یافتم . اینقدر به خودت فشار نیار . مغزت پوکیدا .

ولی مونتاگ همچنان بدون حرکت نشسته بود . بلرویچ با انگشت اشاره ، به آرامی ضربه ای به بازوی مونتاگ زد . مونتاگ بدون اینکه تغییری در سیستمات بدنش بدهد ، کج شد و به پشت بر روی زمین افتاد . پاهایش هنوز همان طور چهار زانو مانده بود . مخ مونتاگ کاملا پوکیده بود ، او به دلیل تمرکز زیادی و فشار بی اندازه به مغزش ؛ هنگ کرده بود .

الکتو : آخی بیچاره زیادی به مغزش فشار آورد . بلرویچ باب اونو ول کن تو بگو چی رو یافتی ؟!

بلرویچ : من فهمیدم منظور لرد سیاه از مسخره کردن سفیدها چیه .

الکتو : خوب چیه ؟!

بلرویچ : ما باید اونا رو اسموت کنیم .

الکتو ابتدا به این حالت در آمد سپس اینگونه شد بعد در یک حرکت انتحاری اینشکلی شد و در آخر هم اینگونه شد

الکتو : تو اینهمه فکر کردی به این نتیجه رسیدی ؟! خب منم که اول همینو گفتم .

الکتو آستینهایش را بالا زد تا در یک عملیات انتحاری به بلرویچ حمله ور شود . ناگهان زمین آسمان با یکدیگر فامیل شدند . انرژی های مثبت با انرژی های منفی جهان آمیخته شدند ، صفر و یک های فضای نت به تکاپو افتادند ، یکها تعظیم می کردند و صفر ها فریاد شوق سر می دادند . بدون شک این استقبالی عظیم از فردی بزرگ بود . آسمان شکافته شد و وسیله پرنده ماگلی با نام هلکوپتر در دوردستها نمایان شد . هلکوپتر نزدیک نزدیکتر میشد . بر روی بدنه هلکوپتر نوشته بود :

Microsoft

دیگر حتی مونتاگ هم به هوش آمده بود . آن سه نفر نظاره گر فرود هلکوپر در جلوی مغازه بودند . درب هلکوپتر باز شد و فردی باشکوه از آن پیاده شد . صفر و یک ها سجده میکردند و سر به درو دیوار می کوبیدند ، جهان نت مجذوب شکوه آن مرد شده بود . آن مرد بیل گیدس بود ، ایزد جهان صفر و یک .
کاسه چشم الکتو ، بلرویچ و مونتاگ دیگر جوابگوی از این گشاد تر شدن نبود . بیل گیدس به همراه دو بادیگاردش بسمت آنها می آمد ،

یکی از بادیگاردها : آقای بیل گیدس می خوان موهاشونو یشمی خال خال پشمی کنن . زود دست به کار بشین .

الکتو : چ چ چ چششششم .

مونتاگ دوباره خشکش زد و بر روی زمین پهن شد . بیل گیدس درنگ نکرد و بر روی صندلی آرایشگاه نشست . الکتو باور نمی کرد که شخصی به این مهمی وارد مغازه اش شود . او با همان چهره متعجب بسمت کمد وسایل رفت و لوازم کارش را بر روی میز چید . بلرویچ سرش را به الکتو نزدیک کرد و درگوشش گفت :

بلرویچ : الکتو ! تو که یادت هست ارباب لرد سیاه چی گفته !

الکتو : آره یادم هست . قرار شد ما سفیدهارو اسموت کنیم .

بلرویچ : خب شاید این بیلی هم سفید باشه !!!

الکتو : یعنی میگی ...

بلرویچ : حالا بزار از خودش بپرسیم شاید نبود .

بلرویچ رو به بیل گیدس کرد و با مهربانی گفت :

- ایکس کیوزمی ، یو آر سیفید ؟!

بیل گیدس که متوجه منظور بلرویچ از سیفید نشده بود با دیدن چهره مهربان و نیش باز بلرویچ ترجیح داد جواب مثبت دهد . او هم لبخندی زد و گفت :

- yes , I am sifid

بلرویچ در گوش الکتو گفت : اوه اوه !!! بدبخت شدیم ، این میگه من سفیدم .

الکتو : جان من یه بار دیگم بپرس ، شاید نظرش عوض شد .

بلرویچ دوباره لبخندی ملیح زد و به بیلی گفت :

- یو مطمئن آر سیفید .

بیل گیدس اینبار هم با لبخند ولی با جدیت بیشتر گفت :

- yes , i am motmaen sifid

الکتو : بلرویچ :

بله... و اینگونه شد آنچه که در تاریخ نشد .

ادامه دارد ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
Re: ماجراهای کاشت مو در سه روز و نصفه ای(سرژی که بازگشت)
ارسال شده در: جمعه 22 اردیبهشت 1385 07:49
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
پ.ن:من هر کاری کردم نتونستم ارزشی بنویسم نمیدونم چرا حس ارزشی گرایی ندارم


حالا من ارزشی مینویسم بخون یاد بگیر

_________________________________

مونتاگ این را گفت و به سمت جبعه ی بلاکنده به راه افتاد

تا دستش به جعبه خورد ماروولو وسط مغازه ظاهر شد

دوباره او.ن سه نفر

ماروولو : خوب شانس آوردین که این رودولف جای شما بلا سرش اومد وگرنه

(یه نمه فضا سازی) ملت (3نفری) داشتن به ماروولو نگاه میکردن دوباره موهاش در اومده بود والبته بلند هم شده بود که این مو های بلند به شکل بسیار باکلاسی پشت سرش جمع شده بود و... یه ریش خشکل (البته نه به قشنگی ریش سرژ) هم داشت

با یه خنده ی خطر ناکی به سمت اون سه انسان مفلوک در حرکت بود

مونتاگ: تو این مو ها رو از کجا آوردی

ماروولو: مگه نمیدونید که من ناظرم دسترسی من از شما ها بیشتره یه نمه مو که دیگه کاری نداره

بلوریچ: حالا میخوای چیکار کنی

ماروولو : اول شما سه تا رو اسموت میکنم بعد هم این تاپیک رو قفل میکنم

ملت

ماروولو

ماروولو داشت به این جماعت جلب نزدیک میشد که یه جغد وارد شد ( چه جلب) جغده یه نامه داشت روی نامه یه علامت شوم بود

وقتی این چهار انسان سیاه اسن علامت رو دیدن یه لحظه یادشوئن رفت با هم چیکار کردن و چیکار دارن

الکتو نامه رو باز کرد و خوند

متن نامه
نقل قول:

دستورات ارباب لرد ولدومرت کبیر
ارباب چنین فرمود
از این به بعد باید سفید ها رو دست بندازید و مسخره کنید و ...
باشد که رستگار شوید


ماروولو : مونتاگ بلوریچ الکتو

یه سوال مهم : این چماعت ارزشی چطور میتونه دستور ارباب رو انجام بده

جواب: دو راه هست
1 با اسموت کردن سفید ها
2 با انجام عملیاتی مثل پشمی خال خال ...

_____________________________--

پی نوشت: عملیات کپی رایتینگ یعنی چه؟

یعنی عملیاتی که جزعیاتش گفته نمیشه و فرقش با محرمانه اینه که این نوع عملیات جزعیاتش قابل فروش میباشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای کاشت مو در سه روز و نصفه ای(سرژی که بازگشت)
ارسال شده در: پنجشنبه 21 اردیبهشت 1385 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
ناظر که عینک ماتریکسی با ابهتی بر چشم داشت با صدای خاصی گفت:برای هر سه تون متاسفم
مونتاگ با عجله سه تفنگ برداشت و آنها را به سوی دوستانش پرتاب کرد و کیک را هم خودش برداشت
بلرویچ با صدایی کاملا جوادانه گفت:ما مجهز به سلاح های ارزش هستمی مردی بیا جلو
ماروولو با سرعتی خارق العاد جعبه ای از جیبش درآورد که رنگش متمایل به یشمی بود و رویش نوشته شده بود:بلاک کنده ناگهان صحنه آهسته شد و ماروولو جملاتی زیر لب زمزمه کرد همزمان با همین اتفاق بدن الکتو هم کم کم خشک می شد به طوری که درآخر الکتو با صدای بلندی روی زمین خورد و هیچ حرکتی نکرد مونتاگ نگاهی به الکتو انداخ هم الکت وهم بلرویچ می دانستند که چه اتفاقی افتاده پس با تفنگ های ارزشی شان به ماروولو شلیک کردند
مارولو:ههههههههه جوجه کلاغ آها آها می خوام برم پیش ادی تصویر تغییر اندازه داده شده
رودولف که از پشت پنجره به درون مغازه نگاه می کرد پا به فرار گذاشت
و پشت سر دختری که به نظر لارا می آمد دنبالش می کرد و فریاد می زد:من از اولشم می دونستم تو ترسویی رودی مسخره(به دلیل اینکه همیشه و همه جا بلا ها سر رودلف میاد این دفعاه هم بلاها سر رودولف اومد)
مونتاگ :آخیش چه خوب شد
بلرویچ:این الکتو رو چی کارش کنیم ؟
مونتاگ:باید نجاتش بدیم(گر چه درواقعیت اینگونه نخواهد بود خوانندگان آگاه باشید که این یک افسانه است)
بلرویچ:چه جوری این ماروولو که رفته فقط جعبش مونده ما هم کار باهاشو بلد نیستیم که
مونتاگ نگاهی به جعبه انداخت و کمی چشمانش باز و بسته شد و لامپی سرخ رنگ بالای سرش ایجاد شد که خاموش و روشن می شد که به عبارتی نمادی از تعجب و گیجی بود
مونتاگ:من بلدددم
بلرویچ:عمراااااااااااااا
مونتاگ کمی صورتش را کج کرد و ادام داد:مگه منو نشناختی؟؟؟ی خرده بیشتر دقت کن
بلرویچ:خب تصویر تغییر اندازه داده شده
مونتاگ:خوب منبلیزم دیگه
بلرویچ:ماآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآا
مونتاگ این را گفت و به سمت جبعه ی بلاکنده به راه افتاد

پ.ن:من هر کاری کردم نتونستم ارزشی بنویسم نمیدونم چرا حس ارزشی گرایی ندارم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهای کاشت مو در سه روز و نصفه ای(سرژی که بازگشت)
ارسال شده در: پنجشنبه 21 اردیبهشت 1385 18:30
نمایش جزئیات
آفلاین
و بدین سان عملیات یشمی خال خال پشمی با رمز ای آرتی شیطون بلا آغاز گردید

الکتو و مونتاگ و بلوریچ عین اسب ( بلا نسبت شما) کار میکردن

باید در سه مرحله این کار رو آغاز میکردن
اول یشمی بعدش خال خال آخرم پشمی

مرحله ی اول

آلکتو: مونتاگ برو از توی انبار اون رنگ یشمی رو بیار بلوریچ بپر یه کاسه آب وردار بیار مونتگ اون رنگ رو کهع آوردی برو بیگودی بیار بلوریچ تو هم برو یه شونه بیار

مونتاگ وبلوریچ :

بعد از آماده کردن وسایل الکتو دست به کار شد
الکتو رو به مونتاگ و بلوریچ: خوف نیگا کنید یاد بگیرید

الکتو اول مو های آرتی رو شست بعد رنگ رو درست کرد و طی یک عملیات کپی رایتینگ مو های آرتی رو پشمی کرد

بعد با یه سشوار آورد و مو ها رو خشک کرد

پایان مرحله ی اول (الان مو های آرتی یشمیه)

مرحله ی دوم

این مرحله طی یک عملیات کپی رایتینگ انجام شد برای همین قابل ذکر نمیباشد ( البته اگه پول بدید میگیم چطوری)

در پایان این مرحله مو های آرتی یشمی خال خال شد

مرحله ی سوم

الکتو: مونتاگ بپر اون پشم های گوسفند رو بیار جیگر

با حاظر شدن پشم ها الکتو کار رو شروع کرد هر تیکه از پشم ها رو میگذاشت روی یه بخش از موی آرتی و با یه افسون( کپی رایتینگ) پشم رو به موها وصل میکرد (البته به شکل خیلی جذاب

بعد از مدت کو تاهی عملیات به اتمام رسید

این اولین باری بود که مشتری از کار این جماعت جلب راضی بود ( به خودم تبریک میگم)

حالا یه آرتی داریم با موی یشمی خال خال پشمی

در همین لحظه ناظر انجمن ماروولو وارد شد ( مجهز به یک فروند کله ی اسموت)

مونتاگ و بلوریچ و الکتو:

ماروولو : حالا باهاتون کار دارم

در همین لحظه آرتی بال بال زنون از اونجا خارج مشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای کاشت مو در سه روز و نصفه ای(سرژی که بازگشت)
ارسال شده در: پنجشنبه 21 اردیبهشت 1385 17:15
نمایش جزئیات
آفلاین
آرتیکوس : قرمز خال خالی

الکتو : چه جلب !!! قرمز خال خالی ! رنگ خوبیه به چهرتون میاد . ولی بازم من بهتون رنگ " یشمی خال خال پشمی " رو پیشنهاد میکنم . آخه میدونین قرمز خال خالی ممکنه شما رو شبیه کفشدوزک کنه .

آرتیکوس به فکر فرو رفت و در افکارش غرق شد .

در افکار آرتیکوس : آرتیکوس در فضایی رویایی ، مملو از نور و گل و بلیل، با موهای قرمز خال خالی ، سوار بر اسبی سفید ، در آسمان می تاخت . در اطرافش ساحره های بیشماری دیده میشدند که با دیدن او غش میکردند و جابجا جان به جان آفرین تسلیم میکردند . آرتیکوس به پیش میرفت و ملت ساحره با دیدن او از خوشحالی جیغ می زدند . او فرشته ای زیبا و با وقار را در دوردستها دید . آن فرشته اشوه کنان آرتی را فرا می خواند . آرتی هم دل باخت و نزد فرشته رفت .

فرشته : آرتی تو ... تو ...

آرتی : خجالت نکش . بگو من چی ؟

فرشته : آرتی تو ... تو

آرتی : ببین فرشته من کارهای مهمی دارم که باید انجام بدم . زود بگو من چی ؟!

فرشته : آرتی تو ... تو با اون موهای قرمز خال خالی شبیه یه کفشدوزک زشتی . خیلی ستمه موهات . یه فکری براشون بکن .

و اینگونه شد که تمام ساحره ها زدند زیر خنده . فرشته هم روی زمین افتاده بود ، شکم خودش را گرفته بود و از خنده به خود می پیچید . رویای زیبای آرتیکوس به کابوسی وهم انگیز مبدل شد . آرتی به این حالت در آمد . ناگهان در بین خنده های شیطانی ساحره ها کسی او را صدا زد .

الکتو : آرتیکوس جان یک ساعت داری فکر میکنی . بالاخره من چیکار کنم ؟ موهاتو قرمز خال خالی میکنی ؟

آرتیکوس به خود آمد و از فضای آن کابوس خارج شد ، ولی هنوز به خود می لرزید . الکتو سوالش را تکرار کرد .

- آرتی چت شده ؟! بالاخره موهاتو چه رنگی کنم ؟ همون قرمز خال خالی خوبه ؟

آرتی فریاد زد : نه نه نه !!! قرمز خال خالی نه . همون یشمی خال خال پشمی خوبه .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color