-چرا من؟؟؟ما گفتيم خواهر دراكوييم ولي نه تا اين حد!
ايدي سري به علامت تاييد تكان داد تا ملت اسلي را وادار سازد تا باور كنند كه منظور رودلف اون دو تا نبوده!
آني موني: بابا اين دو تا كه زير بار نمي رن ...دراك جان شما خواهر ديگه ايي نداري....اين مالفوي ها بيش تر از اين بودن ها.......حاضرم شرط ببندم.
بليز كه به اين كارا كار نداشت رو به ايدي گفت:
_قربونت......اون چايي رو بده بياد.....ايشالا دفعه ديگه!
اسنيپ و نامزدش كه هيچ كس نفهميد چطور اين قدر سريع حاضر شدند گفت:
_خب......خانم من عادت نداره صبحونه پنير بخوره....ما مي ريم هاگزميد.....ظهر هم مي ريم پيتزا فروشي.....دامبلدور براي ما غذا نگه ندار!
وقتي از در بيرون رفتند.
مينروا: آلبوس
آلبوس:
مينروا: ما هم الان مي ريم بيرون . من رفتم آماده شم!
و با گفتن اين جمله آلبوس نيز به دنبال او به بيرون رفتند.
در يك لحظه همه پيش گويي رودلف را فراموش كردند اما مورفين كه در حال جدال با بند كفشش بود گفت:
_خب.........حالا چي كار كنيم........؟؟
و با اين حرف با پا به الكتو كه هنوز بي هوش بود كوبيد.
ماركوس:
ملت اسلي:
در فكر بودند كه صداي سوت فضا را پر كرد.(دوستان توجه كنند مدل سوت از اون نوع تو فيلم بيل را بكش !)
سامانتا كه معلوم نبود چرا يه پست مي زنه پست بعدي غيب مي شه وارد شد.
آرام نشست روي صندليه گوشه اتاق و بدون توجه به ملت اسلي در حالي كه همان طور سوت مي زد در حال تراشيدن يك چاقو شد.
الكتو كه مشخص بود بي هوش نيست و فقط مي خواهد بخوابد داد زد:
_هي سامي؟؟؟؟
_هوم.......
_مي شه اون ولوم رو بياري پايين؟
...من مي خوام يه چرت بزنم!
و با گفتن اين جمله پتوي مورفين را بر سر كشيد.
لحظه ايي بعد:
_من مي گم بهتره يه سر بريم پيش تريلاني . البته زياد بش مطمئن نباشيد. ولي از هيچي كه بهتره. فكر كنم بلد باشه حداقل به ما بگه رودلف راست مي گه يا چرت و پرت!
لارا:
_رودلف من هيچ وقت چرت و پرت نمي گه...تو هم بهتره مواظب حرف زدنت باشي سامانتا!
بچه هاي اسلي به خصوص مالفوي ها به هم ديگر نگاه نگاهي با تشويش انداختند و بعد از چند ثانيه همه ملت اسلي موافقت خود را براي رفتن پيش تريلاني اعلام كردند.
وقتي همه به سمت در مي رفتند آني موني يك قاضي نون و پنير در دست مشغول بلعيدن بود.
اين داستان ادامه دارد....................!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



و خود را جمع و جور کرد :
و با ارامش گفت:
و یکصدا داد زدند:

خیلی خب بیا ببرمت!
بینم الان دراکو کجاست که تو داشتی از دستش فرار میکردی ؟
