جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

105 کاربر(ها) آنلاین هستند (92 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
105
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  96 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  293 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  279 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: Interodiction | بلای خانمان سوز
ارسال شده در: چهارشنبه 14 بهمن 1394 09:25
نمایش جزئیات
آفلاین
تاریکی مطلق همه جارا فرا گرفته بود.به نظر می رسید این تاریکی پایانی نداشته باشد و تقلا کردن کاملا امر بیهوده ای بود.من دوان دوان در کوچه ای تنگ و تاریک می دویدم تا بلکه از این تاریکی رها یابم اما هرچه بیشتر سریعتر می دویدم،به بی انتها بودن کوچه بیشتر پی میبردم.

سرما چنان بدنم را به لرزه درآورده بود که توان فکر کردن نداشتم،فقط میخواستم زنده بمانم! درحالی که کاملا ناامید شده بودم،چشمانم را بستم و سعی کردم وقایع آن لحظه را با تمام وجودم درک کنم.اما گرمای نفس های سریع یک موجود دیگر را در پشتم احساس کردم.چشمانم را با حالت گرد شده از ترس باز کردم،بافشار آب دهانم را قورت دادم و خیلی آرام برگشتم ...
- نــــــــــــــــــــه!

و با همین فریاد از خواب پریدم.روی تخت نشستم و نفس زنان اطرافم را برانداز کردم.همه چیز خیلی عادی به نظر می رسید.این کابوس های شبانه امانم را بریده بود.با اینکه هنوز سرگیجه داشتم،از روی تخت بلند شدم و به سمت یخچال حرکت کردم.لیوان آب را کاملا پر کردم اما تنها توانستم نیمی از آن را بخورم.

روی کاناپه دراز کشیدم و تلوزیون را روشن کردم.اما رسانه ها هم نمی توانستند حالم را بهتر کنند.کنترل را به گوشه ای پرت کردم و تلفن همراهم را برداشتم:
- دستگاه مشترک مورد نظر خاموش ...

به اپراتور بیچاره اجازه ندادم تا حرفش را تمام کند.با این جمله تکراری و همیشگی کاملا آشنایی داشتم.مثل همیشه کامپیوتر را روشن کردم و منتظر شدم تا روشن شود.لعنتی این برنامه های روی هم انبوه شده،خیلی دیر اجرا می شدند.بالاخره موفق شدم تا مروگر را باز کنم.تاپیک "Introdiction | بلای خانمان سوز" را باز کردم و دستانم را به سمت کیبورد بردم:
- جادوگران سلام! من یک معتاد به اینترنت هستم .. اینجا مکانی سـت که ماجراهای این بلای خانمان سوز را به اشتراک می گذاریم!

تصویر تغییر اندازه داده شده


به کمپین خوش آمدید .. !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1394/11/14 17:12:54
Re: INTERODICTION، بلایی خانمان سوز
ارسال شده در: شنبه 26 اسفند 1385 00:27
نمایش جزئیات
آفلاین
دوستان عزیز توجه فرمایند این رخداد کاملا واقعی است.یکی از خطرات اسف بار رفیقان گرانبهای من است.با هم به خواندن آن, یعنی این می نشینیم.
********************************
تازه دانشگاه قبول شده بودم, وقتی که قبول شدم هیچ کس نمی توانست باور کند من قبول شدم چه برسه به اینکه بهشون می گفتم پزشکی قبول شدم.در عین حال اینکه همه به من تبریک می گفتند , شده بودم منفورترین فرد خانواده .خلاصه مهر شد و زمان رفتن به دانشگاه!خانواده در حال زمزمه بودند که مرا به خوابگاه بفرستند غافل از اینکه من آماده هر گونه مقابله ای هستم.زمانی که وارد ابرشهر ایران شدیم باورم نمی شد که من اینجا قبول شدم.خیلی فکرها و کارها داشتم که می خواستم عملی شون کنم.حالا دیگه آزاد بودم...آزاد آزاد!
در اولین قدم, زمانی که پدر به بهانه دیدن خوابگاه به من اصرار کرد که فقط به قصد دیدن به آنجا برویم, من مخالفت کردم لی بهرصورت مجب.ر شدم به دیدن آنجا بروم.خب 1-0 به نفع پدر عزیز.ولی وقتی وارد خوابگاه شدم پدر خود 1 را پس گرفت.وضعیت به طرز فجیعی اسفناک بود.انگار هر لحظه امکان داشت سقف بروی سرت خراب شود و به جای دانشگاه از آمرزشگاه سر در بیاوری.
من حاضر بودم دانشگاه نروم ولی قدم به آن خراب شده نگذارم.خلاصه این شد که پدر سرانجام قبول کرد که خانه ای برای من رهن کند .دومرتبه بحث هم اتاقی پیش آمد ولی بنده به شدت مخالفت کردم چون این به منزله محدود شدن دوباره بود.سرانجام من پیروز شدم و توانستم یک آپارتمان یک خوابه داشته باشم.نگاهی سرشار از شادی به کامپیوتر انداختم.باور می کردم , من که تا دیروز به تمنا و التماس می توانستم نیم ساعت از وقتم را در پشت کامپیوتر بگذرانم و هرچقدر می خواستم در آن به گشت و گذار بپردازم.به خصوص که پدر در همان بدو ورود به من برا یکمادوی کنکور یک مودم ای دی اس ال هدیه داده بود.دو روز اول به طور کامل در اینترنت بودم, به طوری که نفهمیدم چگونه آن دو روز گذشت.48 ساعت بود که نه چیزی خورده بودم و نه خوابیده بودم.این یک فاجعه بود.فردا بایستی به سر اولین کلاسم می رفتم.به زور از کامپیوتر دل کندم.اه!تازه یک سایت جدید پیدا کرده بودم!ولی مجبور بودم وگرنه نمی توانستم فردا از جای خود بلند شوم.نگاهی به ساعت انداختم, دو نیمه شب بود.
زمانی که از خواب برخاستم , ساعت 22 فردا بود.با ناباوری به ساعت نگاه میکردم.از آن به بعد تصمیم گرفتم دیگر هرگز این قدر معتاد اینترنت نشوم و برای هر موردی جنبه خود را رعایت کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: INTERODICTION، بلایی خانمان سوز
ارسال شده در: دوشنبه 14 اسفند 1385 11:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام به همه گریفی‌های عزیز

نقل قول:

آبرفورث دامبلدور نوشته:
من میگم این تاپیک نباید تو تالار باشه .
باید یه جایی مثلا تو قدح اندیشه باشه.
اگه این تاپیک بیرون از تالار باشه ، فکر کنم بعد از تاپیک نحوه برخورد ، پربیننده ترین و پر پست ترین تاپیک بشه. ( البته به نظر من.)
نظر شما چیه ؟
ملت :
.......
.......


خوب من به عنوان یکی از ملت، می‌گم موافقم.
حالا به افتخار قهرمانی گریف هم یه دور:
هیپ هیپ! هورا
هیپ هیپ! هورا
---------------------------------------------------------------------------
ارادتمند
پی‌یر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: INTERODICTION، بلایی خانمان سوز
ارسال شده در: دوشنبه 14 اسفند 1385 02:49
نمایش جزئیات
آفلاین
من میگم این تاپیک نباید تو تالار باشه .
باید یه جایی مثلا تو قدح اندیشه باشه.
اگه این تاپیک بیرون از تالار باشه ، فکر کنم بعد از تاپیک نحوه برخورد ، پربیننده ترین و پر پست ترین تاپیک بشه. ( البته به نظر من.)
نظر شما چیه ؟
ملت :
.......
.......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: INTERODICTION، بلایی خانمان سوز
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اسفند 1385 17:13
نمایش جزئیات
آفلاین
ای بابا داغ ماروهم که تازه کردن این آبرفورث و جناب کرام
ما هم چشمتون روز بد نبینه
دقیقاً یکسال و پنج ماه و هفت روز و سه ساعت و بیست و سه ثانیه پیش بود که جاتون خالی با دوستان رفته بودیم چایخونه سنتی.
آقا داشتیم تو عالم خودمون حال می‌کردیم و البته هر از گاهی هم واسه تنوع یه کام قلیون که یکی از دوستان روشن‌فکر بر جمع دوستانه ما نازل شدند و ما هم سر صحبت رو از هر دری آغاز کردیم.
جاتون خالی از هر دری گفتیم و به پوست هر رسیده و نرسیده‌ای خندیدیم. دیگه حرف نگفته نگذاشته بودیم و حالا موندیم بقیه وقت رو چطور به بطالت بگذرونیم، که یکدفعه همان دوست روشن‌فکرمان مبحث هری پاتر و فیلم و کتاب رو به میان کشید.
ماهم که قبلاً زمزمه‌های از این مبحث خانه‌خراب کن به گوشمان خورده بود و آنرا کتابی بچه‌گانه (بعدها فهمیدم برای بچه‌های 10 تا 100 سال نوشته شده) می‌پنداشتیم، دوست عزیزمان را به باد استحضاء گرفتیم و حالا بخند کی نخند.
سرتون رو درد نیارم، ماجرا به اینجا ختم که قرار شد من کتاب اول رو (هری پاتر و سنگ جادو) رو بخونم، اگه بدم اومد برم سر ....(سانسور: به جای واژه بی‌ناموسی فحش در راستای ارزشی ننوشتن ... به کار برده شدم)
خلاصه چشمتون روز بد نبینه که اینجانب کتاب رو فقط محض یه نیگا انداختن باز کردم و ساعت 2 نیمه شب نیگاهم تموم شد.
حالا بی خوابیش به .... (سانسور: به جای واژه بی‌ناموسی به درک در راستای ارزشی ننوشتن ... به کار برده شدم) تو کف بقیه‌اش مونده بودم، نمی‌شد هم زنگ بزنم به دوست روشن‌فکرمان بگم من میام کتاب بعدی‌رو می‌گیرم.
حالا چیکار دارین که ار آن روز پس خواب و خوراک و پوشاک و مسکن و آجیل شب عید و خونه تکونی و ....(ببخشید، جو دیگه، ماروهم گرفت) شد این موجود عینکی، وسط پیشونی رعد و برق دوست‌داشتنی (منظورم هری بود، اگه خیلی دیر می‌گیرین)
حالا هم که دیگه کم مونده بریم بیافتیم به پای سرکار خانم رولینگ (اگه خدا توفیق بده اینم خیلیه) بگیم رولی جون، جون مادرت این هفتمیشم بده بخونیم، مردیم از خماری.

---------------------------------------------------------------------------
اینو خدایی واقعی گفتم
ارادتمند
پی‌یر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: INTERODICTION، بلایی خانمان سوز
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اسفند 1385 12:34
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام توی جواب این آبر می خوام یه چی بگم
دوست عزیز من چی بگم که خیلی بده همش از یه دوست ناباب شروع شد من هری پاتری نبودم یه بهش گفتم یه سی دی بهم بده ( سی دی برنامه ) چند تا سی دی داد گفت بگیر منم بردم خونه از شانس بدم یکی شون فیلم هری پاتر و تالار اسرار بود (فیلم دوم) منم از بیکاری نگاش کردم و از اون موقع شروع کردم به نعشگی دنبال فیلم هاش گشتم و تک تکشون رو گیر اوردم یه روز نگاه نمی کردم مریض بودم
تا اینکه این رفیق ناباب اومد گفت دوست داری کتاباش هم بخونی
منم که می خواستم از نعشگی بیام بیرون وسوسه شدم و گفتم بده به من این نامردم اومد ای بوک تمام کتابها هم انگلیسی و هم فارسی رو داد من خوندم همونجابود سایت جادوگران رو دیدم گفتم از اونجا که اینتر نتم مجانی بود گفتم یه نگاه بندازم و همون روز اول عضو شدم حالا هم شدم معتاد قرص اکس( منظور تو جادوگران باید بترکونم تا خیالم راحت بشه ) خلاصه من هستم و یه جادوگران و عالمه اینترنت مجانی (چون کافینت دارم) و بدون یه لحظه وقت اضافی درس رو بی خیال میشم (چون دانشجویم) و میام جادوگران


الان هم ا خونه فراریم چون درس نمی خونم
و همینطور در دست تعقیب به دلیل شهریه ندادن دانشگاه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1385/12/9 12:40:00
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
Re: INTERODICTION، بلایی خانمان سوز
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اسفند 1385 03:16
نمایش جزئیات
آفلاین
اینترنت یه طرف ، جادوگران یه طرف
اعتیاد به جادوگران به مراتب بیشتر از اعتیاد به نت .
بچه سالمی بودما
بعد دو ماه که کامپیوتر خریدم ، اینترنتو وصل کردم.
وصل کردن همانا و بد بخت شدن همانا.
قضیه از سیگار شروع شد.
یه یک سال ، یک سال و نیمی سیگار میکشیدم .( همون چت کردن)
هر روز چت .شطرنج بازی میکردم ( تو چت ) ، ملتو سرکار میزاشتم.
ههه.... یادش بخیر.
بعد یه سایت پیدا کردم که انجمن و از این حرفا داشت ( چون تبلیغ ممنوعه نمیگم پی سی ورلد بود سایته )
خلاصه بعد از عضو شدن تو اون سایت معتاد شدم. اول تریاک میکشیدم.
ولی بعد دیدم از بقیه عقبم. رفتم دنبال گرد بهتر .
دیگه گذشت تا تقریبا یه ماه پیش که بالاخره عضو جادوگران شدم.
البته من از تابستون میخواستم عضو بشم و اتفاقا جادوگرانو از کتاب هری پاتر که از اون سایته دانلود کرده بودم ، پیدا کردم. (فهمیدین چی گفتم.چی گفتم ؟. )
خلاصه که با جادوگران به جمع تزریقی ها پیوستیم.
اونم چه تزریقی. گرون و پر خرج.
توی این یه ماه فکر کنم برای جادگران پنجاه هزار تومن کارت اینترنت مصرف کردم.

مخارج تزریقم شده این ::proctor: و
بدیش اینه که انقدر معتاد جادوگران شدم که نه دیگه توی اون سایته میرم و نه هیچ سایتی.
حتی میل ها و Off هامو هم چک نمیکنم.
فقط جادوگران .
حالا یه معتاد تزریقی شدم که تحت تعقیبم .
به امید ترک کردن اینترنت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: INTERODICTION، بلایی خانمان سوز
ارسال شده در: یکشنبه 22 بهمن 1385 17:22
نمایش جزئیات
آفلاین
اواخر بهمن ماه پارسال، ساعت2:30، کودک تازه از مدرسه برگشته، هنوز از در وارد نشده که:
- دختر گلم!!! بیا کمک کن این میزو جا به جا کنیم! یه ماه دیگه عید نوروزه!!! شانس بیاریم خونه تکونی تموم میشی ...
دختر وارد می شود و مشاهده می کند که خانه خالی است ... ابتدا فکرش به جاهای دیگر می رود ولی پس از 60 دقیقه که تازه متوجه شده بود مامانه چی گفته با سرعت به سمت اتاقش می رود و با صحنه ای بس دهشتناک مواجه می شود ... کامپیوتر در گوشه ای از اتاق روی زمین است و همه سیماش پیچیده به هم ...
- ننه! کی این کامپیوترو جعم کرده؟!
- حرف نباشه! زود میای کمک می کنی داریم خونه تکونی می کنیم... تا وقتی کارامون تموم نشه از کام خبری نیست ...
ولی دخترک که دیگر احساس استقلال می کند و برای کمک نکردن هم که شده می خواهد یک دعوای حسابی راه بیاندازد:
- یعنی چی؟!!! یه ماه نرم نت؟! این خیلی نامردیه! اصلا حالا که این طور شد من دست به سیاه و سفید نمی زنم!
- به درک! از همون اولش هم می دونستم درخت بی ثمری!(همین جا اعتراف ممی کنم که این صفت تحریف شده و اصلا هم اون چیزی نبود که مامانه گفت ولی ما شناسه مان را دوست می داریم!) ولی کام رو روشن نمی کنی ... داریم خونه رو تمیز می کنیم!
دخترک در حالی که قطرات اشک همچون مروارید از چشمانش سرازیر می شود به سمت کام می رود و با آن دستان کوچک و ظریفش کیس را بلند می کند ... ابتدا احساسی(!) به او دست می دهد ولی عزمش را جزم می کند و یکی یکی وسایل(!) کام را به انباری می برد ...
مکان انباری یک ساعت بعد:
همه ی جایی که می توانست در آن بنشیند یک فضای 40*40 بود دور تا دورش پر بود از همه چی! از ترشی های سه ساله گرفته تا تلویزیون دوران بچگیش ... با استعداد خاصی که در سیم کشی داشت شونصد سیم تلفن را به هم وصل کرد و بالاخره توانست خط تلفن را به کام برساند ... حال زمان آن رسیده بود که بین آن همه وسیله پریز برقی را که مطمئن بود قبلا یه جایی دیده پیدا کند!
یک ساعت بعد همون جا:
بالاخره موفق شده بود! با دستانی لرزان چوبدستیش را طرف مانیتور گرفت و زیر لب گفت: روشن شو!
کام روشن شده بود!!! پس از کلی تلاش خودش را در بیست سانت جای باقی مانده چپاند! و پشت کام نشست ... هوا بسی سرد بود و زمین سفت و یخ! سمت راستش یک گونی شونصد کیلویی برنج و سمت چپش یک چمدان که سه نفر توش جا می شدن .... ولی مهم نفس کار بود ... صدای بوق وصل شدن به نت از لالایی شبانه هم برایش دلنشین تر بود!

کی میگه من معتادم؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: INTERODICTION، بلایی خانمان سوز
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1385 14:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام


البته من زیاد معتاد نشدما ولی یه ذره شدم .
منم دو هفته بعد از اینکه کامپیوترم رو خریدم پسر دوست بابام اومد خونمون یعنی بابام گفت بیاد که اینترنتم رو وصل کنه من اون موقع نمیدونستم اینترنت چیه پوشدینیه یا خوردنی بعد هم که کم کم شروع کردم و رفتم که تا به الان .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[quote]دلبستگی من به پرفسور کوییرل بیشتر از دلبستگی سرژ به ققنوس و بیشتر ا?
Re: INTERODICTION، بلایی خانمان سوز
ارسال شده در: دوشنبه 9 مرداد 1385 13:09
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب منم میخوام بگم از کی معتاد شدم
بر میگرده به چند ساله قبل وقتی میرفتم دوم راهنمایی یه روز گرم بود منم کارت گرفته بودم رفتم پای رایانه(فارسی را پاس بداریم)
یه نیم ساعت نشستم بعد شد یه ساعت بعد شد یه ساعت و نیم
که صدای مامان جون دراومد

مامانم:چیه مثله کنه چسبیدی خطو آزاد کن کار دارم
(از همون کارای همیشگی خاله چطوره نوه ی خاله مامانم چطوره شوهر عموی خاله بزرگ عمه ی گرامی چطوره و از این حرفا
خلاصه ما اومدیم بیرون از دو سه روز بعد دیگه وارد شدیم کی میشه بدون این که بقیه بهت غر بزنن راحت بشینی پای منقل
این موقع سر ظهر حدود ساعت سه بود که مامان و مزاحما خواب بودن
هرروز بیشتر از دیروز دیگه گرفتار شده میشدم
سه ساعت بیشتر تا موقع امتحانا که از بدبختی کاهی ناچار میشدم ساعت کوک کنم ساعت 3 شب بیدار شم یه سر کوتاه بزنم که رفع احتیاج شه
بله همین الانم که دارم مینویسم مادر گرامی اومد ولی با من کار نداشت میخواست چیزی برداره
خلاصه این موضوع ادامه داشت تا این که من تابستون دوتا مانیتور سوزوندم بنابراین دوماه پای نت نیومدم از اوون موقع دیگه مثله قبل معتاد نیستم مصرفم کم شده
یه ماه پیش تو مجله موفقیت یه تست دادم که معلوم میکرد چه قدر به نت معتادیم نتیجه تست گفت که مصرف من کاملا کنترل شدست اوون یکی دوستمم که با من تست داد نتیجه تستش شد که بدجور معتاده
خوب یه خورده مصرفو کم کنین به نفع خودتونه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در 1385/5/9 13:13:09
پ.و