شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
روز مقرر فرا رسيد قرار بود در سرسراي وزارت جادوگري جشني به مناسبت ارور شدن هري پاتر صورت بگيرد به همين دليل راه ورودي ورودي وزارتخانه شلوغ بود وممكن بود توجه ماگل هاي زيادي را جلب كند .همه حضور داشتنداز جمله پروفسور دامبلدور و هرميون گرانجر.همه فكر مي كردند هرميون قرار است با ويكتود كرام ازدواج كنه به همين دليل با نگاه هاي متحير به او نگاه ميكردند چون قرار بود هفته ي ديگه جشن عروسي او(هرميون)با هري همراه با جشن عروسي رون ولونا همراه باشه همه چپچپ به هم نگاه ميكردند كه هري سوار بر جاروي پرنده ي خود وارد سرسرا شد ودر جايگاهي كه شومينه اي زيبا در ان قرار داشت كنار نامزد خود فرود امد لطفا با کلمات داده شده متنت رو بنویس!
تاسف خوردن تنها مشغله ی فکریش تو یک سال اخیر بود.به بی عدالتی که در حقش شده بود و اینکه چه طور مثل یک مهره ی بی ارزش پس از شکست در کارش به حاشیه رانده و به آزکابان محکوم شده بود.تنها جرقه امید خانواده اش بود.شاید همین الآن همسرش پشت یکی از ویترین های کوچه دیاگون در حال انتخاب بوقلمونی مناسب است.آخه جشن شکرگزاری نزدیک بود و این اولین بار بود که او در این روز تنها بود.او حالا نمی تواند با غرور به همسر زیبایش نگاه کند و به موهای بور و انعطاف پذیر پسرش دست بکشد.نکنه اصلا اونا فراموشش کرده باشند. چشم هایش بارانی شد... یکی از بیرون سلول صدا زد: مالفوی خانوادت اومدند که ببیندد... تایید شد! فقط بهتره که یا کلشو گفتاری بنویسی یا کلشو نوشتاری! یه جمله نوشتاری وسط بدجوری تو چشم میزنه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط edrisi در 1386/3/11 15:59:17 ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/3/14 23:29:19
اونی که سرور و پادشاهمونه ویزلیه! *** تاپیک ها: [url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=4587&forum=3&post_id=175197#forum
به نام خدا کوچه دیاگون خیلی خلوت شده است، از بعد از ظهور آشکار ولدمورت ! البته هنوز افرادی مثل فرد و جوج در دیاگون پرمشغله هستند. هری هنوز به خاطر مرگ دامبلدور نارحت است و از اینکه نتوانسته کاری انجام دهد تأسف می خورد. فرد و جورج مشغول کارشان هستند که یک دفعه سه جرقه زده می شود و سه نفر ظاهر می شوند. آنها خیلی خوشحال می شوند و از آن سه نفر استقبال می کنند. در همین موقع صدای داد و فریاد از مغازه ای در دیاگون : (( این بی عدالتیه ! آخه برای چی ؟ مگه من چیکار کردم ؟ اگه دامبلدور زنده بود از من حمایت می کرد ... )) این صدای آقای الیوندر است ! - خوب بچه ها ولش کنید، خودشون باید با هم کنار بیان. حالا که دامبلدور نیست ما هم زورمون به افراد وزارت نمی رسه. راستی مهره هایی که خواسته بودین آمادن. به محض پرتاب اونا به مدت 30 دقیقه از شما دفاع می کنن، فقط اونا رو به طرف سرشون پرتاب کنید. این جورج بود، بعد به طرف ویترین رفت، در حاشیه ی سمت راست ویترین یک بسته که روش نوشته شده بود : (( بسته سفارشی، جهت انعطاف مغز)) وجود داشت، اون رو برداشت و به هری داد. فرد که به پشت مغازه رفته بود گفت: (( بچه ها حاضرین که خوراک بوقلمون تهیه شده با جادوهای ما رو بخورید ؟ )) بعد هر 5 نفر برای صرف نهار به شت مغازه رفتند.
تایید شد !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فورتسکيو در 1386/3/11 7:39:16 ویرایش شده توسط فورتسکيو در 1386/3/11 7:46:15 ویرایش شده توسط فورتسکيو در 1386/3/11 8:04:12 ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/3/11 10:15:13
دیاگون همیشه برای اون دیدنی بود اینبار نیز مانند دفعات گذشته بسیار هیجان زده بود اما از اینکه نمیتوانسنت اشیای موجود در دیاگون را بخرد تاسف میخورد او از خانواده ای فقیر بود که در حاشیه شهر لندن در بد ترین وضعیت زندگی میکرد.در حال قدم زدن در دیاگون بود که چشمش به مهره ای افتاد که پشت ویترین یکی از مغازه ها برق میزد .نزدیک تر شد و انرا بار دیگر با دقت به آن نگاه کرد در همان لحظه صاحب مغاازه آن را برداشت وجلوی دختری که با مادرش آنجا حضور داشت قرار داد. مهره در جلوی چشمان او به فروش رسید با خود گفت این عدالت نیست که آن دختر بتواند به راحتی مهره مورد علاقه او را تهیه کند ناگهان فکری در ذهنش جرقه زد او میتواسنست مهره را بدزدد
شما در چند پست پایین تر تایید شدید(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/3/10 22:05:47 ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/3/10 22:06:35
جشن شکرگزاری نزدیک بود بنابراین تصمیم گرفت به کوچه دیاگون برود و بوقلمون مناسبی را برای آن روز تهیه کند. آنجا مثل همیشه شلوغ و پر زرق و برق بود.ویترین مغازه ها با اجناس جدیدی تزئین شده بود که بنظر می رسید دیدن آنها لذت بخش تز از خریدشان باشد. دیدن آن مناظر تمام مشغله هایه فکری اش را از ذهنش خارج کرده بود. او سعی کرد بدون توجه به پودرهایه لاغری، مهره هایه طالع بینی و یا چوبدستی هایه انعطاف پذیر از لابه لایه جمعیت عبور کند و در این بین تاسف می خورد که چرا نباید قدرت خرید تمام چیزهایی را که می خواست داشته باشد.
حدس - انگشتر - خارق العاده - مسموم - جمجمه - دریاچه - پیچ و تاب - تضعیف - نعره – ظاهرا به نام خدا با سلام امیدوارم متن خوبی باشد .... ----------------------------- هوا سرد و خورشید در حال غروب بود. نم نمی به رنگ خون می بارید و رنگ دریاچه آن جا را سرخ می کرد. این سرخی واقعی نبود بلکه تصورات یک پسر بود، پسری تنها که حامیان بزرگش مرده بودند. امیدی نداشت، اما چه کار می توانست بکند ؟ این سرخی به خاطر خونی بود که جلوی چشمان او را گرفته بود، خون والدین و عزیزانش. قدم زنان و در حالی که قطرات باران بر سر و صورتش می ریخت به سوی دریاچه روان شد، این روزها اصلاً در این دنیا زندگی نمی کرد. او به چند روز پیش فکر می کرد که برای نابود کردن نجینی به لیتل هنگلتون رفته بود ! خیلیی مشکل بود. جای لانه ی نجینی ا اشتباه حدس زده بود و مجبور شده بود با چند مرگخوار نوآموز مبارزه کند... (( به سرعت به سمت لانه واقعی نجینی در حال دویدن است. قدرت و غروری را در خود احساس می کند که از قبل از مرگ دامبلدور تاکنون آن را حس نکرده بود. نعره می کشد و نجینی را می طلبد. به او می گوید که اگر شجاع است باید تا او را بشکد. نمی داند که این فریادها و حرف ها بعداً به خشمی ناشی از سرافکندگی مبدل خواهد شد. نجینی را می بیند، هر دو در چشمان همدیگر زل زده اند. هری برای تضعیف روحیه نجینی انگشتر ریدل را به او نشان می دهد، اما ظاهراً در مار تغییری ایجاد نمی شود. او همچنان در چشمان هری زل زده و جادوی خارق العاده ای را که از آن چاقوی در دست هری سرچشمه می گیرد احساس می کند، ولی باز هم تکان نمی خورد. بارن شروع به باریدن می کند، بارانی شدید و مرگبار، اما هیچ کدامشان نمی هراسند. هری در ظلمت شب به سمت مار حمله ور می شود، بدن او را می درد، حتی این بار نیز نجینی ثابت ایستاده است اما تغییراتی در رنگ او ایجاد می شود، موجب تضعیف نیروی چاقوی سیریوس می شود، هری دستش را از چاقو می کشد و فریاد می زند، فریادی دردناک و از سر خشم، فریادی که جمجمه ی درون سرش را می لرزاند! نیرویی وحشتناک از نجینی سرازیر می شود که مسموم است، نیرویی عجیب و نشأت گرفته از هورکراکس درون مار. هری شروع به دویدن می کند و نجینی فقط نیروی خود را به سوی او روانه می کند. اما دیگر این نیرو قدرتی ندارد، هری غیب شده و چاقویش را نیز فراموش کرده، حالا دیگر پیدا کردن رد او برای ولدمورت کاری ندارد، جادوگری که روز به روز قدرتمندتر می شود... )) هری در پیچ و تاب این افکار غرق شده بود، که متوجه شد خیس خیس شده و هرمیون او را صدا می کند، باورش نمی شد چون رون و هرموین از دست او بسیار عصبانی بودند و چند روز با او حرف نمی زدند. رنج هایش را در آن غروب غم انگیز به درون خود می ریزد و دعا می کند که دفعه دیگر پیروز شود، سپس به سمت کلبه حقیرانه خودشان سه نفر در گودریک هالو می رود !
همون طور که قبلا گفتم اینجا بازی با کلمات هستش نه نمایشنامه نویسی ... لطفا کوتاه تر بنویسید ... تایید نشد !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/3/10 22:03:00
سطح دریاچه ساکن بود .جلوتر رفت.سنگهای براقی در زیر آب دیده می شد.نزدیک تر شد.دلش پیچ و تابی خورد.آن ها سنگ نبودند بلکه جمجمه هایی براق بودند.اما باید نزدیک تر می شد چون حدس می زد که آن باید همین جا باشد.همین دور و اطراف در بین جمجمه ها!در میان آن ها درخشش نور سبزی را دید .به سرعتش افزود.با خودش گفت:((ظاهرا این همان انگشتر خارق العاده ای است که من ۱ ماه تمام به دنبال آن بودم.))قدرتش تضعیف شد به احتمال زیاد آن ماده ی مسموم کننده در حال اثر کردن بود. نمی توانست قدمی از قدم بردارد.با تمام قدرتش نعره ای کشید و بیهوش شد!!
تایید شد !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/3/10 21:58:47
شب بود و تاریکی و سکوت همه جا را فراگرفته بود.گاهی صدای (ضعیف) هو هوی جغد, زوزه ی گرگ به گوش می رسید. ناگهان صدای( نعره) ای خفیف از دور دست شنیده شد وهمان لحظه, (جمجمه) ای هولناک در هوا نمایان شد. همه چیز از وجود ولدمورت و مرگ خواران در دور دست خبر می داد. غریبه ای در تاریکی پیش می رفت. از کنار (دریاچه) ای گذشت. کمی جلو تر مردی روی زمین افتاده بود.(ظاهرا) هنوز نمرده بود ولی (مسموم) روی زمین افتاده بود. غریبه مرد را از روی زمین بلند کرد و به طرف کلبه ای دور افتاده در آن نزدیکی ها برد. در حال گذاشتن او روی تخت بود که ناگهان (انگشتری) از میان لباس هایش روی زمین افتاد. (انگشتر) (خارق العاده) و احتمالا گران قیمتی به نظر می رسید. متوجه علامتی روی (انگشتر) شد که برایش عجیب بود. (حدس) می زد که مرد از گروهی مخفی در میان جادوگران باشد. غریبه (انگشتر) را در دستش کرد. ناگهان شمع خاموش شد و طوفانی شروع به وزیدن کرد. همه چیز در دور و برش در حال چرخیدن بود. (پیچ و تابی) خورد و روی زمین افتاد و از هوش رفت...
تایید شد !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/3/10 21:55:27
ظاهرا درست حدس زده بود.چیزی که بدنبالش بود درست در اعماق دریاچه در داخل جمجمه موجودی خارق العاده قرار گرفته بود.می دانست اگر وارد آنجا شوند در اثر وجود مواد سمی، مسموم خواهد شد. با اینکه روحیه اش کاملا تضعیف شده بود اما فکر تصاحب انگشتر دیوانه اش کرده بود.نعره ای کشید و خود را در آغوش دریاچه رها کرد تا شاید به وسیله مرگ به آنچه آرزو داشت برسد.
حدس_انگشتر_دریاچه_مسموم_جمجمه_نعره_ضعف_پیچ وتاب_ظاهرا_خارق العاده. نیمه شب بود. هری از هاگرید خداحافظی کرد و به طرف قلعه راه افتاد که ناگهان سوزش زخمش شروع شد و سپس نعره ی خفیفی از طرف دریاچه شنید. از شدت سوزش, هنگام رفتن به طرف دریاچه پیچ و تاب می خورد که ناگهان چشمش به جسدی روی زمین وجمجمه ای خارق العاده در هوا افتاد. ظاهرا سوزش پیشانیش در حال شدید تر شدن بود که ناگهان احساس ضعف کرد و بر روی زمین افتاد و همان موقع از خواب بیدار شد.حدس می زد که ولدمورت همان نزدیکی ها است
تایید شد(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط khorshid در 1386/3/9 17:01:22 ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/3/10 21:49:08 ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/3/10 21:53:21 ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/3/10 22:07:54