جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 26 مرداد 1386 10:56
نمایش جزئیات
آفلاین
لینک عکس

........................................................................

احساس عجیبی هری را فرا گرفته بود احساسی که تاکنون تجربه نکرده بود گویی تمام بدنش داشت نفس می کشید بارها با نیمبوس 2001 خودش پرواز کرده بود ولی هرگز پرواز در شب ان هم روی دریاچه را تجربه نکرده بود داشت در اطراف محوطه ی هاگوارتز پرواز می کرد و حرکت های جدیدی که در کوییدیچ یاد گرفته بود را تمرین می کرد پس از اینکه کمی از دریاچه دور شد تصمیم گرفت قلعه را دور بزند بنابراین ارتفاعش را کم کرد همین که کمی به زمین نزدیک شد صدایی را شنید که مرتبا صدا میزد بیا پایین - بیا پایین والا به دامبلدور میگم
هری درست حدس زده بود این صدای فلیچ سرایدار مدرسه بود که بر سر هری داد می زد .
ناگهان فکری به ذهن هری خطور کرد که فرار کند ولی بعد یادش اومد که فلیچ اگه شده تا صبح هم تو محوطه کشیک میده تا بگیرتش بنابراین ارتفاعش را کم کرد و فرود امد فلیچ فاتحانه به سمت هری میدوید و لبخند موذیانای بر لبانش نقش بسته بود با یک حرکت سریع جارو را از دست هری کشید و گوش هری را گرفت هری سعی کرد که خود را نگه دارد ولی هرچه بیشتر صبر میکرد درد گوشش بیشتر می شد فلیچ که انگار یه قاتلو دستگیر کرده بود زیر لب زمزمه می کرد (( بالاخره گرفتمت پاتر تو هم مثل پدرت قانون شکنی )) هری با این حرف فلیچ به این فکر افتاد که اگه یه مشت به فلیچ بزنه چه بلایی سرش میاد اما چند ثانیه ای از این فکر هری نگذشت که سكوت محوطه ی هاگوارتز با جیغ هری شکسته شد
خوب عاقبت قانون شکنی همین دیگه ..

Killjoy عزیز!
پاراگراف اول پستت خیلی خوب بود و معلوم بود خوب روش کار کردی! اما... بعد ازاون...
خیلی سریع همه کاراهایی که هری می تونه بکنه رو توی ذهن هری آوردی و ازاون دورش کردی!
می تونستی خیلی از اونا به صورت دیالوگ بین هری و فیلیچ بگی! درواقع اون طوری بیش تر پستت حالت نمایشنامه می گرفت تا الان!
جیغ هری هم احتمالا از همون درد گوش بود نه؟ ولی پسرا معمولا داد می زنن نه جیغ! می نوشتی " با فریاد هری شکسته شد " بهتر بود!
در کل فکر میکنم اگه بتونی یه بار دیگه این نمایشنامه رو باز تر و زیباتر بنویسی بهتره!

تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط killjoy در 1386/5/26 11:26:39
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/5/27 12:21:10
ٌٌدر حال پاشیدن بذر
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مرداد 1386 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
در يك روز آفتابي هري رون و هرميون در محوطه هاگوارتز قدم مي زدند و پايان امتحانات را جشن گرفته بودند :
-اگه گفتي الان چي ميچسبه رون؟
-فقط كوييديچ!
-واقعا گل گفتي اي كاش مي شد يه دست كوييديچ بزنيم.
-شما دو تا خيال ندارين بي خيال شين بعد اون قشقرقي كه راه انداختين چه جوري ميخواين جاروهاتون رو از فليچ پس بگيرين؟
-حالا كه دامبلدور و مك گوناگل رفتن به بوباتون براي شركت تو مسابقه سه جادوگر يه كم سر به سر فليچ نكبت گذاشتن هيچ مشكلي نداره, مگه نه رون؟
-معلومه رفيق!
-خوب تو فوري مي ري به اتاق من نقشه غارتگرو بر ميداري بعد يه سر ميزني به مغازه زونكو دوتا بمب كود حيواني مي خري ميندازي تو اتاق فيلچ تا من ترتيب كارارو بدم.
هرميون كه حسابي احساس خطر كرده بود شروع كرد به موعظه اما پيش از اون رون از اونجا دور شده بود: تو واقعا مي خواي چي كار كني؟...هيچ فكر كردي اگه فليچ به گوش مك گوناگل برسونه چه بلايي سرت مياد؟
***
بوووووووووووووم
هري به پهناي صورتش خنديد و گفت:رون كارشو خوب بلده, كنار وايسا:آكسيو جاروها...
چند لحظه بعد
-هي هري پس جاروا چي شدن؟
-نميدونم تا حالا بايد ميومدن... ناگهان دهانش از تعجب بازماند , هرميون جيغ كوتاهي كشيد گفت:واويلا همه مدرسه به جاروهاي انها چشم دوخته بودند كه پرواز كنان به آن سو مي رفت اما فليچ نيز خود را از آنها آويزان كرده بود:خوب خوب شماها فكر كردين خيلي زرنگين الان به خدمدتون ميرسه...
-به خدمتمون ميرسه؟
-به به آقايون مثل اينكه حوصله تون سر رفته. اين صداي اسنيپ بود كه به گوش ميرسيد!
فيلچ در حالي كه از خوشحالي در پوست نمي گنجيد گفت:داشتم به دستور پرفسور اسنيپ اونا رو به دفترش مي بردم تازه به اتاقشون رسيده بودم كه...
-اينجا چه خبره؟
-شما خودتو نگران نكن آقاي ويزلي, هردوتون با من بياين...
اسنيپ هري و رون را با خود برد و هرميون را با جارو هايشان تنها گذاشت...

هوریس عزیز!
پستتو خوب شروع کردی. اما تا اونجایی که هری نقشه رو اعلام می کنه!
خریدن بمب کود حیوانی و ترکوندنشون توی اتاق فیلیچ کمی قوانین هری پاتری رو نادید می گرفت و دید دیگری نسبت به هری پاتر داشت!
بعد هم هیچ وقت اینجوری هری به رون دستور نمی ده! ==> " خب تو فوری می ری..."
نوشته بودی " الان به خدمتتون می رسه" زیاد جمله مناسبی برای اشاره به یک معلم هاگوارتز اونم اسنیپ نیست.

در پستت داشتی " به گوش ميرسيد " خب این فعل در زمانی به کار می ره که اولا شخص در صحنه حضور نداره و دوما این کار به طور مستمرا ادامه پیدا کنه! می نوشتی " شنیده شد" بهتر بود.

جمله بعدی که فیلیچ ادا می کنه خیلی نامفهومه! فیلیچ داره با کی صحبت میکنه؟ خطابش به کیه؟ داره به کی می گه که " چوب جارو ها داشتم میبردم دفتر پرفسور اسنیپ"؟؟؟

و بعد هم در آخر پست خیلی ناگهانی بدون هیچ زمینه قبلی آقای ویزلی وارد ماجرا شد و تو بعد از آوردنش هم ساده از کنارش گذشتی و توضیحی ندادی که چرا یه دفعه آقای ویزلی اونجا پیداش شد؟

با این وجود که تیکه های جالبی در پستت داشتی ولی نمی تونم تأییدت کنم!
بزرگترین دلیلش هم اینکه تو کم کم در داستانت تا آخر پست قدرت رو ازش گرفتی و هرچی به پایان پست نزدیک تر می شیم، اشکالات بیش تر و پست سریع تر می شه و زیباییشو کم کم از دست می ده!
سعی کن دفعه بعد این ایراد رو نداشته باشی!

تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/5/27 12:14:24
منتظريم...
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مرداد 1386 15:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام

قابل توجه همه دوستان مخصوصا هوریس عزیز!

پستی که در اون چیزی از کتاب هفت ، تا زمان سیاست جلوگیری از افشای کتاب برقراره، گفته بشه ، پاک و نویسنده پست بلاک خواهد شد.

هوریس عزیز پستت پاک شد... امیدوارم دیگه تکرار نکنی چون منجر به بلاک شما خواهد شد!
اخطار اول داده شد....

با تشکر
سارا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مرداد 1386 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
در یک شب سرد زمستانی تالار عمومی گریفندور در سرمای شدید دسامبر در حال انجماد بود .
تعدادی از بچه ها از شدت سرما به زیر پتوهای خودشون هجوم برده بودند و عده ای دیگه مثل هری و رون و سیموس نشستن مقابل شومینه رو میپسندیدن .
- نخیر ... فکر کردی من جلوی اون پسره دراکو کم میارم ؟ عمرا
- بازی سختی داریم ... اینو میدونستد ؟ قهرمان جام تو این بازی مشخص میشه .
هری و رون در حال بحث کردن در مورد بازی کوییدیچ فردا بودند و سیموس که به تازگی عضو تیم کوییدیچ شده بود تنها مناظره اونها رو تماشا میکرد .
رون : هری به نظرت ما تلاشمونو کردیم واسه بردن بازی؟
هری که عصبی شده بود از جاش بلند شد و با عصبانیت به رون نگاهی انداخت .
- ببینم تو چی فک کردی ؟ بازی پارسال یادت نیست ؟ دروازبانی خودت یادت نیست ؟
- چرا ولی ...
- ولی چی ؟ تمرین نکردیم ؟ میخوای همین الان بلند میشیم میریم تو زمین بازی میکنیم .
سیموس بالاخره نتونست سکوت خودش رو ادامه بده .
- دیووونه شدی هری ؟ الان ؟ ممنوعه می فهمی ؟
هری جاروی نیمبوس و چوب جادویه خودش رو برداشت و با عصبانیت از تالار خارج شد .
- هری !!
- من کاپیتان تیمم همین الان دستور میدم بریم برای تمرین ...
رون نگاهی به سیموس کرد و به دنبال هری از تالار خارج شد .
رون و هری و سیموس در زیر شنل نامرئی کننده از تالار خارج شدند و به سمت محوطه مدرسه عبور کردند و فیلیچ رو دیدند که در حال تمیز کردن سرسراست .
- هری اونجا رو !! فلیچ ...
فلیچ که صدای زمزمه ای شنیده بود به اطراف نگاهی کرد و لحظه ای بعد بسته شدن در ورودی مدرسه رو دید ولی خبری از هیچ کسی نبود ... حتی روحی هم نبود که به دنبال باز شدن در خارج بشه .


سه ساعت بعد جلوی درب تالار گریفندور
آرگوس فیلیچ از دور مواظب در ب ورودی تالار بود و در حالی که به سختی چشم خودش رو باز نگه داشته بود چهره سیموس و رون و هری رو دید که برای بازگشت به تالار شنل رو ا سر خودشون در اوردند .
- هی شما ...
رون : هری آرگوس دید ما رو !!
فلیچ در حالی که با خوشحالی از پیدا کردن سه متهم برای خروج بدون اجازه در این وقت شب اونها رو با لبخندی مسخره میکرد ، هری و نیمبوس اون رو همراه دو دوستش به سمت اتاق مینروا هدایت میکرد .

سیموس فینیگان عزیز!
شما ابتدا باید در تاپیک بازی با کلمات که در همین انجمن می باشد ، پست بزنید و سپس پس از تأیید اینجا پست خودتونو ارسال کنید!

موفق باشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/5/24 21:11:53
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مرداد 1386 19:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام .
این پست چندتا پایین تر بود ولی حالا دیگه ! دوباره میفرستم .
لینک عکس

___________
_ بوق ! بوق ! خوشگله وایسا ! دِ ! چرا اذیت میکنی !؟
هری داره مث چی دنبال یه دختر خوشگل جارو سوار میکنه . دختره که همین حالا متوجه شدیم چوچانگه داره با سرعت حرکت میکنه و هری هم با نیمبوسش از پشت داره میاد .
هری : 0936...
چو : ای ! ایرانسله !؟
هری سرعتشو زیاد میکنه . اونا دارن از بین راهرو های مخفی قلعه حرکت میکنن .
هری : چو ... وایسا دیگه ! من که نمیخوام بخورمت ! میخوام باهات دوست شم !
چو : اخه توی دگوری چیت به من میخوره !؟
هری که اشک تو چشاش جمع شده : مگه قیافه اهمیت داره !؟ مهم اینه که من خیلی دوسِت دارم !اصلا بذار شعری که برات سرودمو بخونم !
هری تو جیباش دنبال یه کاغذ میگرده که وقتی داشته شعرو میگفته رون روش بالا اورده بود !
هری:اها ! ایناها .. اهم ... بید بیده چو مـــــــال مال من بیده ! بید بیده چو مـــــــال مال من بیده ! کسی نگاش نکنه که مـــــــــال من بیده !چه خشگلیه ای فقط مــــــــال من بیده !
چو در اون لحظه :
چو در حین شنیدن شعر : عجب چیز مزخرفی !
چو بعد از شنیدن شعر :
و سرشو برمیگردونه که به هری چارتا فحش بده که به هو یادش میاد دختر کیه ! بله , چو سرعتشو زیاد میکنه و بعد هری رو جا میذاره . هری اروم میپیچه توی راهرویی که چو رفته بود توش .
هری : مارکو !
اما هیچ کسی جوابشو نمیده !
هری دوباره : مارکو !
دوباره هیچی . هری که عصبی میشه : الاغ !
_ جونم !؟
اما بعد میفهمه که چون هیچ کس جوابشو نمیداده عقده ای شده و این صدا رو تو مغزش شنیده .
هری با بدبختی دور میزنه که بره ولی جاروش به یه جا گیر کرده ... بله .. به دست ارگوس فیلچ گیر کرده ... هری نعره میزنه :
_ وای نه ! ولم کن !
ارگوس : بی ناموس دنبال دختر من میکنی !؟
هری : دختر تو کدوم بوقیه ! ولم کن !
چو : بابا ! ولش نکن ! همین بود ! تازه شماره اشم میخواست بده ...
ارگوس : بی ناموس ! به ریش مرلین اگه زنده ات بذارم !
جاروی هری رو میکشه پایین و هری میفته زمین . بعد هری رو از پشت یقه اش میگیره بالا .
فیلچ : نیگا ! شانس دختر مارو ! کج و کوله تر از این نبود !؟
هری : مااااااااااااا ! نکنه چو دختره توئه !؟
فیلچ : مثینکه دوزاریشم کج و کوله اس !
فیلچ هری رو که داره مث گوسپندی که جون میده دست و پا میزنه میندازه توی انبار جاروها و درشو قفل میکنه .
ده سال بعد .
هری : باب یکی منو بیاره بیرون ! ای ملــــــــت ! الو !؟ مارکو !؟
صدا : برو بابا !
هری : اخه من چقدر بدبختم !


لاوندر عزیز!
پست طنز خوبی نوشته بودی. ولی زیاد هری پاتری نبود.
در مورد پست طنز مخصوصا اگه نخوای در موردش تصمیم گیری کنی چیز زیادی نمی شه گفت. چون هر کسی یه جور نقد می کنه.
اولای پستت خوب بود. اما متوجه نشدم منظورت از آوردن اسم " مارکو " چی بود! بهتر بود بیش تر در موردش توضیح می دادی.
غلط املایی داشتی! ==> " یه هو " یا " ییهو" و " مثل اینکه " و " مثل ".
خوب بود آخر پستتو یه جور دیگه تموم می کردی. مثلا می نوشتی که جینی اومد نجاتش داد یا... بهر حال موندن هری اون تو زیاد پایان جالبی نبود.
در کل سوژه خنده داری و تنوع طلبی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/5/24 20:57:00
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مرداد 1386 18:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت 1 نصف شبه و صدای پاهایی تو یکی از طبقات هاگوارتز شنیده میشه . دوربین فوری جهت رو شناسایی و به طرف منبع صدا زوم میکنه و کی دیده میشه ؟!
بله البته ! این همون خاطی همیشگی خودمون جناب آقای هری جیمز پاتره !
کپ کپ کپ کپ کپ کپ !!! سوووو اوت ! کپ کپ کپ !!! سوووو اوت ! ( صدای دست زدن و سوت زدن و شیپور زدن و ایناست منتهی چون صدای شیپور نوشتنی نیست خود خواننده باید زحمتش رو بکشه !!! )
هری کمی خم میشه که انگار میخواد بند کفشش رو ببنده ...اما نه ! با صدای بلند چیزی رو هم میگه :
مچکرم ! مچکرم من متعلق به همه ی شما هستم !!! ......او او ! من اومده بودم اینجا برای ...... !
پس بلند میشه و دماغش رو که بر اثر مالیده شدن به کف زمین خاکی شده بود تکان داد .
یه دفعه چوب جارویی از پشتش بیرون میکشه و خطی رو که انتها ش کنده کاری شده بود برای آخرین بار میخونه : نیمبوس دو هزار . با خوندن اون خط بغضش میگیره . سعی میکنه اونو بخوره اما چون که برای شام خیلی زیاده روی کرده بود ، جایی برای خوردن بغضش نداشت !
تو دلش صد بار به کسی که اون رو به این روز انداخته بود لعنت فرستاد اما حیف که دلش نیومد و جز دعای خیر و آرزوی خوشبختی چیز دیگه ای نتونست بگه ، البته تو دلش ها !
یه بار دیگه اتفاق هایی که افتاده بود رو مرور کرد شاید از روی نکته ای پی به ببره که اشتباه کرده بود اما ...
اما مگه اون چی کمتر از اون پسره ی زرافه ی لاغر مردنی خر خون کم داشت ؟!!! اون چه چیزی کم داشت که جینی عشق دیرینه اش ( ) قبولش نکرده بود ؟!
دیگه نتونست خودش رو نگه داره . اشک از گوشه ی چشمانش روی گونه اش غلتید .
آخییییییی !!!

خب دیگه ...دیگه وقتش بود ...جاروش رو برداشت و رویش نشست اون به طرف بلند ترین برج قلعه به پرواز در اومد . اون میخواست سوار بر جارو خودش رو از بلند ترین برج پایین بندازه .
چه روش دردناکی رو برای مرگ انتخاب کرده بود !
به مقصد رسید حالا فقط باید سقوط میکرد تا برای همیشه دار فانی رو وداع بگه و پرواز کنه به اون بالا بالاها ...بهشت ! و چه خیال خامی ! نباید مطمئن میبود که تو قعر جهنم هم راهش بدند ! اصلا کلا خیال خامی کرده بود ! و همچنین بی شعوری فجیعی کرده بود که به نقشه غارتگر نگاه مکرده بود !!! چون که فیلچ همون جا که هری قصد رفتنش رو داشت ایستاده بود .


حالا خودتون بگید که بر سر هری چه می آمد ؟! آیا میتوانست با این دنیا وداع کنه ؟!!!!!

آماندای عزیز!
پستت رو با عجله و تند تند نوشتی. می تونستی خیلی قشنگ تر از اینش بکنی .
بعضی قسمت های داخل پستت بدون توصیف و یا توضیح قبلی رها شده اند.
به طور مثال قسمت دست و سوت زدن ابتدای پستت رو توجه کن! اگه قبل یا بعدش می نوشتی که چه کسانی دارن برای هری سوت می زنن بهتر نبود؟
مثلا می نوشتی که ببیندگان فیلم دارن دست می زنن و یا هرکسی که مد نظرت بود!
این قسمت " با خوندن اون خط بغضش میگیره " هم همین حالت رو داره! خب چرا هری بغضش می گیره؟
یه چیزه دیگه هم فکر کنم اون چوب جارو، نیمبوس دوهزار و یکه!
این کلمه " بی شعوری " زیاد جالب نیست. کاش می نوشتی " نابخردی".
آخرش رو هم می تونستی زیباتر تموم کنی. در کل پستت جای کار بیش تری داشت اما داخل پستت تیکه های طنز خوبی داشت.
مثلا اون که " دماغش خورد به زمین " یا " جای برای خوردن وجود نداشت " یا سوژه خودکشی هری جالب بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/5/24 20:54:55
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مرداد 1386 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
هري: اه. به اين مي گن بدشانسي كامل.
امروز آخرين روز مدرسه بود و هري و رون و هرميون در سالن عمومي گريفندور در حال گپ زدن بودن.
رون در حالي كه به پشت هري ضربه مي زد گفت: اعصابت و نريز به هم رفيق.
هرميون گفت: همينه ديگه...
رون با عصبانيت گفت: تو شروع نكن كه....
هري سرش را با دستانش گرفت و گفت: خواهش مي كنم بسه. شروع نكنين. من همين طوري اعصابم خورد هست ، نمي خواد بدترش كنين.
در همين اوضاع جيني كنجكاوانه واردتالار شد و گفت: چي شده هري؟ چرا داد مي زني؟
هري با عصبانيت جواب داد: خسته شدم از دست اون زنيكه وزغ پير آمبريج. اگه دست خودم بود....
- درست شنيديم؟!!! فرد و جرج در حالي كه 7 جاروي پرنده ي نيمبوس 2001 در دستانشان بود از حفره ي ورودي وارد شدن.
هري با تعجب به جاروها اشاره كرد و گفت: اونا رو از كجا آوردين؟
فرد به راحتي گفت: كش رفتيم.
رون در حالي كه خوشحالي از سر رو رويش مي ريخت گفت: از كجا كش رفتين؟ يكي شو به من مي دين؟
جرج با بي خيالي گفت: نه احمق جان. به هري مي ديم. تو يه جارو داري كه هيچ غولي ازش نگهباني نمي كنه ولي به نظر ما رسيد كه شايد اين روز آخري هري دلش بخواد يه ذره قانون شكني كنه.
هري با خوشحالي گفت: جدي مي گين؟ واي خداي من. ... من مي رم حاضر شم...
------------------------------چند دقيقه بعد------------------------------
- رون بدو ديگه. هري با عصبانيت سر رون فرياد زد.
باشه اومدم. بريم؟
هردو سريع به از حفره پايين پريدند و به طرف زمين كوييديچ به راه افتادند.

ميو.....ميو...
- خانم نوريس!!!!! رون وحشت زده اين را گفت.
- هري بيا برگرديم.
هري با عصبانيت گفت: نه. يا الان ، يا هيچ وقت ديگه.
رون با صدايي كه مي لرزيد گفت: باشه. پس خودت برو.
و برگشت و به طرف تابلوي بانوي چاق به راه افتاد.
هري درحالي كه غرغر مي كرد به راهش ادامه داد.
بوم.....بوم.....بوم....
- اين صداي چيه؟
صداي خس خس گونه اي گفت: كي اونجاست؟
هري با عجله جاروي پرنده را پشتش قايم كرد و گفت: هري پاتر.
- اين چه صدايي بود كه در آوردي؟
هري با صداقت كامل گفت: من نبودم.
فيليچ با حالتي تمسخر آميز گفت: تو گفتي منم باور كردم!!! اون چيه كه پشتت قايم كردي؟
هري با ترس جواب داد: هي هي هيچي...
فيليچ با سرعت برق به طرف هري آمد و از يقه هري را بلند كرد و با خوشحالي گفت:
چوب جارو؟ تو اجازه ي جارو سواري نداري پاتر. اينو مي دوني؟
هري با ترس و لرز گفت: ب..ب..بله..
- پروفسور.....آهاي پروفسور.... فيليچ با تمام وجود نعره زد.
بعد از چند ثانيه آمبريج نفس نفس زنان به طرف فيليچ آمد و همان لبخند شيطاني روي لبانش بود و همان ژاكت صورتي چندش آورش را پوشيده بود.
آمبريج با نازك ترين و ملايم ترين صدايش شروع به حرف زدن كرد:
آقاي پاتر....شما طبق قانون 2007 ممنوع به پرواز با چوب جارو هستيد. و مجازات شما اين است كه سوار بر همان جارو و بدون جادو تمام لوستر قلعه را تميز كنيد....


کرنلیوس عزیز!
پست خوبی نوشته بودی. معلومه که حسابی رفته بودی تو حس نوشتن!
بهر حال فقط چند تا ایراد کوچیک در پایان نمایشنامه رو می تونم بهت بگم.
اول اینکه گفته بودی " پرفسور...آهای پرفسور ". زیاد جالب نبود.
نوشته بودی " بعد از چند ثانیه " خب این هم یه ذره نامعقوله. چند دقیقه بهتر بود.
در آخر خط هم فکر می کنم منظورت " لوسترها " بود!
دیگه بیش تر از این توی پستت ریز نمی شم. امیدوارم همیشه همین قدر روی همه ی پستات وقت بزاری و کار کنی. موفق باشی.

تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/5/24 20:50:45
You can do evry work u wana to do
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 مرداد 1386 17:23
نمایش جزئیات
آفلاین
اين روز ها يكي از آرزوهاي بزرگ هري پرواز با چوب جارويش بود. هري حدود 7 ماه بود كه پرواز نكرده بود به دليل اينكه امبريج هري را تا آخر عمر محروم به پرواز كرده بود و جاروي فوق العاده اش ، آذرخش در دخمه اي توسط غولي نگهباني مي شد و كسي از دوستانش هم يا جارو نداشتند و يا از ترس آمبريج به هري نمي دادند.
روزي فكر فوق العاده و عجيبي به ذهن هري رسيد. از چوب جاروي دشمنت استفاده كن!!!
روزبعد هري كه زير شنل نامرئي مخفي شده بود به طرف گنجه ي جاروهاي اسلايترين به راه افتاد. بعد از كلي جستجو در گنجه جاروي نيمبوس 2001 مالفوي را پيدا كرد.
هري با جاروي دزدي اش به طرف زمين كوييديچ به راه افتاد. ولي هري از بس ذوق و شوق و عجله داشت كه زودتر پرواز كند سر جاروي مالفوي را كه از لاي شنل نامرئي بيرون زده بود نمي ديد ولي فيليچ آن را ديد. يك سر جاروي پرنده ي معلق در هوا كه به راحاي آن را گرفت و كشيد. و در كمال ناباوري فيليچ هري پاتر را همراه جاروي مالفوي كه از زير شنل نامرئي به زمين افتادند را ديد.
فيليچ كه آن روز را روز بزرگي مي دانست و در دلش جشني بر پا بود هري را از يقه بلند كرد و شروع كرد به ناسزا گفتن به هري.!
در همين اوضاع فكر بكري به ذهن هري رسيد و خواست فرار بزرگ فرد و جرج را تقليد كند ولي در كمال نابوري رداي هري در آمد و او لخت به زمين افتاد.
فيليچ هم از فرصت استفاده كرد و ديوار شيشه اي دور هري كشيد تا درس عبرتي براي ديگر دانش آموزان باشد.


کرنلیوس عزیز!
اول پستت رو خوب شروع کرده بودی.
اما از این جمله " روزي فكر فوق العاده و عجيبي به ذهن هري رسيد. " به بعد خیلی سریع داستانتو پیش برده بودی. می تونستی این یه خط رو خیلی بیشتر و زیباتر توضیح بدی و مثلا بنویسی :
" و در حالی که داشت با مداد روی دفتر مقابلش را خط خطی می کرد فکری به ذهنش رسید . چوب جاروی اسلیترینی ها! "
یا یه همچین چیزی...
در مجموع بزرگترین اشکال پستت این بود که خیلی در نوشتنش عجله کرده بودی و خوب پستت خیلی شبیه نمایشنامه نیست...
یه پست داستان با تمام وقایع تشریحی در داخلش بنویس...منتظرم...

تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/5/24 20:42:13
You can do evry work u wana to do
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 22 مرداد 1386 20:35
نمایش جزئیات
آفلاین
اینم از شانس خوب من هوا بارونیه
هری این را با تاسف گفت و در چمدانش به جستجو پرداخت.
رون:خب در عوض خوبیش اینه که تاریکه و کسی تو رو نمی بینه.حالا داری دنبال چی می گردی؟برو دیگه فردا چطوری می خوای سر کلاسا حاضر بشی؟
هری:دارم دنبال نقشه غارتگر می گردم .آخرین بار دادم دست لونا که بدتش به جینی
رون:بی خیال بابا این وقت شب که کسی بیرون نیست
سپس با خوشحالی ادامه داد:فیلچم که بدجوری مریض شده
هری :راست میگی بهتره هر چه زودتر برم وگرنه چو بر میگرده به خوابگاهش
رون ناگهان از تخت پایین پرید گفت:به به نگفته بودی قرار داری
هری که از گفته ی خود عصبانی شد در چمدانش را با صدای محکمی بست و شنل نامرئی و جاروی رون را برداشت و از خوابگاه بیرون رفت. وقتی که خارج شد ناگهان ایستاد و زمزه کرد:این هرمیون هم که آدمو با نصیحتاش می کشه!!
هرمیون در سالن عمومی نشسته بود و به در خوابگاه پسرها نگاه می کرد و وقتی که هری و رون از آنجا بیرون آمدند با عصبانیت از جایش برخاست و به سمت آنها آمد
هرمیون:هری واقعا که خیلی بی فکری می دونی اگه تو رو کسی ببینه اونم این وقت شب چه جاروجنجالی می شه و تازه مطمئنن به خاطر این کار امتیاز زیادی از ما کم می شه
هری:هرمیون میشه بس کنی از صبح تا حالا داری هی اینو به من می گی من که نمی خوام کسی رو بکشم می رم یه کم جارو سواری کنم
رون:و چو رو ببینم
هری او را بد نگاه کرد و گفت:خب دیگه خداحافظ فردا می بینمتون
هرمیون:من که مطمئنم می گیرنت
هری سریعا شنل را پوشید و به سمت حیاط مدرسه راه افتاد .چنان عجله داشت که اصلا حواسش به اینکه دم جارو زیر شنل نیست نبود. از پیچی گذشت که ناگهان به خانم نوریس برخورد و از ترسش جارو را انداخت.سریع به بالای سرش نگاهی انداخت متاسفانه بدعنق در آنجا نبود سپس سریعا از زیر شنل بیرون آمد و آن را در کنار یک مجسمه مخفی کرد که در همین موقع صدای قدم های فیلچ را شنید.با خودش گفت:هرمیون جرا پیش گویی رو ول کرد؟!
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
امیدوارم که این دفعه قبول بشم این دیگه آخرش بود


MaGi عزیز!
پست خوبی نوشته بودی.
فقط در ابتدای پست نباید اون دیالوگ رو همین طور رها می کردی.
بهتره برای نشون دادن دیالوگ هات از علامت ( _ ) یا گیومه استفاده کنی تا کاملا مشخص بشن.
در پستت غلط املایی هم داشتی ==> " زمزمه کرد".
اما در کل از پستت خوشم اومد. پس تأیید می شی ولی باید به من قول بدی که از این بهتر بنویسی و این آخرت نباشه!
موفق باشی.

تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/5/23 18:13:45
Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 21 مرداد 1386 15:23
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت حدود 3 نصف شب که سروکله ی هری پاتر جوان باجاروی اخرین مدلش پیداشد جن خانگی در حالی که در جلوی در کز کرده بود با دیدن هری از جاش بلند شد
جن : به به هری جون چطوری؟
هری:
جن: اخ ببخشید قربان ..... منظورم خیرمقدم بود .... (در حالی که تعظیم میکند نوک دماغش به زمین کشیده میشه )
هری از کنار جن میگذاره که وارد خونه ی بلک ها بشه که جن از رداش اویزون میشه
هری : این چه کاریه ؟؟؟ باز که چسبیدی به من !! صد دفعه نگفتم من از این کارا بدم می یاد ؟!؟
جن : اخه چیزه ..... یکی اومده تو خونه نشسته میگه هری پاتر با جاروش ..... چیزه ......
هری :
جن: خوب چیز نیست ....این اقاهه میگه شما با جاروتون زدین بهشو در رفتین ...حالا ادعا خسارت میکنه ......
هری : ببین من از سر فیلم برداری اومدم اصلا حوصله ی این شوخی یا رو ندارم (جن رو محکم میندازه زمین) و وارد خونه میشه یه دفعه یکی از پشت سرش داد میزنه : این خودشه بوددندی.....و فسوس کرددندی ...
هری :
مرد میاد و یقه ی هری رو میگیره و جارو رو از دستش میکشه مرد که لباس روستایی تنش بود مگه:ها ... تو فکر کرددندی و فورور کرددندی .... ؟؟؟ها.....؟؟
هری : شما ؟؟ من شما رو نمیشناسم ؟؟
مرد: من کلوتر دو دردری هستم از یکی از شهرستان های فرانسه ... دیروز به من زدی و فورور کردی ...... ها... من تو رو به به وزرات بردندی و فسوس کرددندی ( هری رو از زمین بلند کرده و می ببره و وقتی به در ورودی می رسه جن رو می بینه )
مرد : ها ... ما رفتندندی ..... به درره (بر وزن برره) کار نداشتنددی ؟؟؟........
جن : به سالمت ... مواظب هری باشید .... سرما نخوره ... شبا بهش یه لیوان آب بدید که بیدار نشه از خواب ..هفته ای دو وعده ماهی باید بخوره .... دندوناشم باید شبا مسواک کنه ...
هری : اینا دارن منو میبرن بعد تو پیام بهداشتی میدی ؟؟؟ کمک.....من فردا فیلمبرداری دارم .... کمک.....
††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††
من پست بازی با کلماتمو خیلی وقت پیش زدو 22 تیر !!!


پانسی پارکیسون عزیز!
پستت خوب بود ولی جادویی نبود.
اینجا جادوگرانه... پست ها حدالامکان باید جادویی باشن و هری پاتری!
شاید عکس داده شده زیاد جادویی نبوده ولی من پایینش نوشتم اون پیرمرد رو فیلیچ در نظر بگیرید تا شرایط جادویی نمایشنامه فراهم بشه!
مطمئنا با فیلیچ، هری پاتر و یه چوب جارو نیمبوس 2001 می شه چندین سوژه ساخت و کار سختی نیست.
یه پست هری پاتری بزن!

تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/5/21 23:37:58
زندگي باور لحظه هاست
زندگي غ?