به نظر من این مشکل اساسی کتابه 7 شما به کل کتاب دقت کنید . از فصل اول کتاب ولدمورت داعما در حال سوتی دادن و ضعیف شدنه
اصلا ولدمورت کتاب 7 با شخصیتی که از ولدمورت توی کتاب های 1 تا 6 اومده قابل مقایسه نیست .
رولینگ ولدمورت رو در حد بلاتریکسی که از پس 3 تا دختر مدرسه ای بر نمیاد پایین آورده .
چند تا مثال سعی میکنم از کتاب قبل بزنم و با کتاب 7 مقایسه کنم
اولیش که خیلی منو اذیت میکنه اینه
ولدمورت دروغ رو میفهمه . به اطلاعات ذهن طرف مقابلش دسترسی داده ولی توی کتاب 7 مادر دراکو به راحتی بهش دروغ میگه و ولدمورت باور میکنه
اگه دقت کرده باشید ولدمورت چند ساعت قبل از همون دوئل با هری به لوسیوس میگه تو فقط میخوای جنگ قطع بشه و بری تو قلعه تا بتونی پسرت رو پیدا کنی ( دقیقا همون فکر توی ذهن لوسیوس) ولی چند ساعت بعد به راحتی اینو فراموش میکنه؟
توی کتاب 4 فصل 1 رو بخونید . ولدمورت با اینکه یه جسم ناقص داره اطلاعات ذهن پیتر و اون پیر مرده رو میدونه
یا توی کتاب 1 که نه جسم داره نه به چشم های هری نگاه میکنه به راحتی ذهن هری رو میخونه از فکرش باخبر میشه
حا اینجا چطور نمیتونه دروغ های یه آدم نگران رو که ذهنش از همیشه باز تره تشخصی بده؟
همین ولدمورت که به کوچکترین جزئیات اهمیت میده چطور حتی حاضر نشده یک دقیقه به حرف های چوب دستی ساز ها گوش کنه . تا متوجه بشه چطور مالکیت چوب دستی منتقل میشه . این احمقانست که فکر کنیم ولدمورت از جزئیات کامل اتفاقات آخر کتاب 6 توی اون برج خبر نداره خودش دراکو رو فرستاده اونجا چطور ازش نپرسیده چیکار کردی اون بالا ؟ چطور متوجه نشده چوب دستی دامبلدور رو دارکو از دستش در آورده؟ قبل از اینکه اسنیپ برسه چند تا مرگخوار دراکو رو در حالی که دامبلدور بدون چوب دستی رو هدف گرفته دیدن . این چیز ها رو ولدمورت چطور نمیدونه؟
چطور ولدمورت از ابتدای کتاب 6 هیچ وقت به علتی که دست دامبلدور اونطوری شده دقت نکرده؟ چند نفر رو میشناسه که با جادوی سیاه بتونن طلسمی ایجاد کنن که باعث آسیب دامبلدور بشه؟
یه موضوع دیگه مسئله کریچر که تاپیک جدا براش هست
یا مثلا بلاتریکس رو ببینید . با اون تعریفی که توی کتاب 4 ازش شد و جنگی که ازش توی کتاب 5 دیدیمتوی کتاب 7 هیچ حرفی برای گفتن نداره . حتی یه مبارزه یا ماموریت مهم هم نداره هیچ کار مفیدی انجام نمیده توی کتاب . بلاتریکس توی کتاب 7 با یه قصاب هیچ فرقی نداره ولی توی کتاب 5 اینطوری نیست . بلاتریکس تنها کسیه که نه از دامبلدور ترسید نه دامبلدور تونست دستگیرش کنه ولی توی کتاب 7 باید وقتش رو با شکنجه و دوئل با بچه مدرسه ای ها پر کنه
یا لوسیوس مالفوی که به قول ولدمورت تنها کسیه که تونسته بدون انکار رفتار گذشتش از رفتن به آزکابان شونه خالی کنه . تو کتاب 7 تمام تول سال نشسته تو خونش و باغچش رو آب میده
مواردی که بالا گفتن به نظر من به هیچ وجع مناسب شخصیت ولدمورت نیست . و هیچ کدوم از اینها دلیل قانع کننده ای نداره