جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

219 کاربر(ها) آنلاین هستند (64 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
218 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

گردهمایی الف دال

نوع تاپیک: غیر رول

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: **ثبت نام الف.دال**
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1386 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام ببخشين پست بي رب مي زنم.من واسه اين كه عضو الف.دال شم بايد چيكار كنم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
Re: **ثبت نام الف.دال**
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1386 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام..


به نوربرتا :

دوست عزيز شما مي تونستي يه موضوعي خارج از موضوع كتاب رو به تصوير بكشي... سعي كن از قوه تخيلت استفاده كني و ماجراي جالب تري رو مطرح كني...

يك داستان ديگه بنويس... سعي كن در اون هيچ وقت از توصيف حالات شخصيت ها و موقعيتي كه درش هستن غافل نباشي...

نبايد كل پست به صورت ديالوگ باشه!

غلط املايي هم داشتي كه سعي كن با يك بار افزون براي خوندن برطرفش كني!

موفق باشي.... تأييد نشد.


به جيمي پيكس :


جيمي عزيز ... هنوز اون اشكالاتي كه در پست قبلي ازت گرفتم داشتي...

اولا اينكه پستات باز به صورت محاوره اي نبود و رسمي نوشته شده بود...نمونه نوشتن محاوره رو در پست قبلي برات نوشتم!

براي غايب حاضر كردن هم نبايد انقدر از پست رو مي گرفتي... مثلا مي گفتي :

_ جيني ويزلي ؟
_ بله هستم!
_نويل لانگ باتم؟
_ بله هستم.

و هريمون تا آخر اسم ها را خواند همگي از جمله هدويگ ، نوربرتا ، سارا اوانز ، جيمي پيكس ، زاخارياس اسميت و تعدادي ديگر حضور داشتند.

همچنين باز سوژه جالبي رو انتخاب نكرده بودي... مثلا مي توني بنويسي تو يه اتفاقي تو به عضويت ارتش در مي آيي يا اينكه مثلا يه حادثه اي رخ مي ده!

سعي كن يه داستان جذاب و هيجان انگيز بنويسي... بنويس و قدرت نويسندگيتو نشون بده!

موفق باشي.... تأييد نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **ثبت نام الف.دال**
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1386 21:25
نمایش جزئیات
آفلاین
در اتاق ضروریات:

هری در اتاق ضروریات بود و داسشت برای اعضا توضیح میداد


_ همه شما میدانید برای چه جمع شده اید ما در این جا جمع شده ایم تامن به شما طلسم هایی را بیاموزم که امریچ ان ها را در کلاس هایش نمی اموزد .ما این گروه را به نام الف . دال تشکیل که به معنی ارتش دامبلدور است . حالا می خواهیم از یک طلسم ساده استفاده کنیم . طلسمی را که میخواهم به شما یاد بدم طلسم خلع صلاح است حالا قبل از این که شروع کنیم از هرمیون میخوام لیست اعضا رو بخونه تا بدونیم کی در این جلسه حضور نداره . هرمیون شروع کن.

_ جینی ویزلی؟

_ هستم

_ نویل لانگ باتم؟

_ هستم

_ هدویگ؟

_ هستم.

_ نوربرتا؟

_ هستم.

_ چو چانگ؟

_ هستم

_زاخاریاس اسمیت؟

_ هستم

جیمی پیکس؟

_ هستم.

سارا اونز؟

_ هستم.

_هری میتونی شروع کنی همه هستن.

هری به رون اشاره ای کرد و رون به طرفش امد هری گفت:

_حالا من با رون این طلسم را تمرین می کنم تا شما هم یاد بگیرید.

رون با هری فاصله ای گرفت و چوبدستی اش را در دست گرفت و طلسمی را زیر لب زمزمه کرد اما هری بلا فاصله گفت ( اکسپلیارموس) و رون را خلع صلاح کرد هری گفت:

_ حالا نوبت شماست ازتون میخوام که دوتادوتا یار شید و این طلسم را تمرین کنین. هر مشکلی هم که داشتید بهم بگید.

بچه ها شروع کردند به یار شدن و فریاد های اکسپلیارموس در فضا پیچید هری خوشحال بود که در اولین جلسه توانسته اعتماد بچه ها را جلب کند وقتی همه توانستند این طلسم را به خوبی انجام دهند هری اعلام کرد:
_ خب بچه ها برای امروز کافی خیلی خوب بودید .

نویل گفت: هری جلسه دیگه کیه؟

_ فعلا نمیتونم بگم هر وقت شرایت مناسب بود میتونیم جلسه دیگه رو شروع کنیم به هر حال شما میتوانید با استفاده از سکه هاتون با خبر شید حالا به افتخار اولین جلسه نوشیدنی کره ای می خوریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **ثبت نام الف.دال**
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1386 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
نوربرتا و هدویگ در حال قدم زدن در حیاط هاگوارتز بودن.
هدویگ: یعنی چی؟ این چه کلاس دفاع در برابر جادوی سیاهه. کاش می شد یه جوری از شر این کلاس راحت بشیم.
نوربرتا: اصلا هیچ دفاع کردنی در کار نیست. اسمش هیچ ربطی به نوع درس دادنش نیست. همش تقصیر آمبریجه.
تمام جملات آن ها را هری رون و هرمیون که می خواستند به دیدن هاگرید بروند شنیدند. وقتی هدویگ و نوربرتا از آن ها دور شدند هرمیون به هری گفت: دیدی هری. خیلیا هستن که از رفتن به این کلاسا رنج می برن. پس صد در صد با دامبلدورنو از آمبریجو وزارتش خوششون نمیاد.
هری: آره ولی از کجا معلوم دوست داشته باشن تو این کلاس ما شرکت کنن؟
هرمیون: می تونیم ازشون سوال کنیم.
رون: خب اگه نخوان می رنو ما رو لو می دن.
هرمیون: هرگز کسی چیزی از طرفدارانشو به دشمناش نمی گه.
هری: آخه من چه طور می تونم به اونا چیز یادم بدم. تو که از من باهوش تری.
هرمیون: من چیزایی رو بلدم که بهم آموزش می دن یا می خونم. در ضمن من تا حالا با ولدمورت نجنگیدم. مهارت تو رو هم در دفاع در برابر جادوی سیاه ندارم.
بالاخره هری حاضر شد معلم کلاسای محرمانه شون بشه. در روز بعد هرمیون در سرسرای ورودی به نوربرتا و هدویگ برخورد کرد. اونا بازم از نارضایتیشون در مورد کلاسا صحبت می کردن.
هرمیون: هدویگ ... نوربرتا ... وایسین کارتون دارم.
هدویگ و نوربرتا: سلام.
نوربرتا: چیه کاریمون داشتی؟
هرمیون: شما از کلاسای آمبریج خوشتون نمی یاد درسته؟
آن دو با حرکت سرشان حرف اونو تایید کردن.
هرمیون: دوست دارین دفاع در برابر جادوی سیاهو اون طور که باید درس داده بشه یاد بگیرین؟
باز هم حرف اونو تایید کردن.
هرمیون نفس عمیقی کشید و گفت: دوست دارین تو کلاسایی شرکت کنین که هری اونو تدریس می کنه. به شما در مورد مقابله با دشمنا کار می کنه و آموزش های لازمو می ده. موافقین.
آن دو لحظه ای سکوت کردن.
هدویگ: معلومه که می خوایم.
نوربرتا: حالا واقعا قراره چنین کلاسای تشکیل بشه؟
هرمیون: بله. پس شما هم به لیستمون اضافه شدین. قرارمون تو هاگزمیده. بعدا بتون می گم که کجا قرار می ذاریم. اسم گروهو بقیه ی چیزارو همون روز مشخص می کنیم. هیچ کس نباید این چیزایی رو که الان بهتون گفتم بفهمه. یادتون باشه ما به شما اعتماد کردیم.
نوربرتا: خیالت تخت تخت. ما دهنمون قفله قفله. مگه دیوونه ایم چنین کلاسایی رو رها کنیم.

***
جلسه تشکیل شد و هرکس نظری داد. اما در آخر اسم این گروه ارتش دامبلدور» الف دال نام گرفت. هرمیون به همه سکه های جادویی داد و طرز استفاده از اونا رو بهشون یاد داد.

اولین جلسه تمرین ورد های ساده بود. مثل اکسپلیارموس و ... همه به خوبی این کارو بعد از تعدادی تمرین به خوبی اجرا می کردن. فقط در این میان نویل کمی دیرتر از بقیه موفق به اجرای افسون می شد. اما در آخر او نیز مثل بقیه در اجرای این ورد ماهر شده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **ثبت نام الف.دال**
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1386 16:21
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام...

به جيمي پيكس :

جيمي عزيز پس ساده اي نوشتي... اشكالاتي هم داشتي!
بهتر بود پستي با موضوع ارتشي كه الان هست مي نوشتي... يعني يه جور نحوه عضويت در اين ارتشي كه تأسيس شده!

براي زيبايي پست و راحت تر شدن كار خواننده بهتره كه ديالوگ ها رو از متن جدا كني و از ( _ ) براي نشون دادنشون استفاده كني! اينكه گذاشتي توي پرانتز جالب نيست!

همچنين ديالوگ ها بايد محاوره اي نوشته بشن مثلا :

_ ما مي خوايم يه گروه راه بندازيم به نام الف دال! مديرشم هريه!

اين خيلي به بالا بردن حس داستان كمك مي كنه!

اگر زمان و مكان و حالات شخصيت ها رو دقيق تر توضيح مي دادي خيلي به زيبايي داستان كمك مي كرد.


بهرحال به نظرم يه پست ديگه بزني بهتره... يه پست با سوژه جالب تر و داستان قوي تر بزن!

موفق باشي.... تأييد نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **ثبت نام الف.دال**
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1386 15:28
نمایش جزئیات
آفلاین
من و دوستم مری در سالن ناهار خوری بودیم که دیدیم هرمیون گرنجر دارد به طرفمان می اید وقتی به ما رسید گفت:

_ سلام بچه ها خوبین می خواستم یک پیشنهادی به شما ها بدم.

من گفتم( چه پیشنهادی؟) او به دورو بر نگاهی انداخت و گفت این جا نمیشه بهتره شب تو خواب گاه با هم حرف بزنیم و)و بعد از این حرف از ان جا دور شد مری گفت: به نظرت چی میخواست بگه؟ شانه ای بالا انداختم و گفتم( چه میدونم شب معلوم میشه)

شب در خواب گاه دختران:

کسی در اتاق را زد در را باز کردم هرمیون سریع وارد شد و پشت سرش در را بست گفتم( چه چیز مهمی می خواستی بگی؟) او روی صندلی نشست و گفت( همان طور که گفتم می خواستم یک پیشنهاد بدم که اگر خواستید قبول کنید .

من گفتم( حالا این پیشنهاد چی هست)او با صدایی اهسته که نمی شد صدایش را شنید گفت( ما می خواهیم یک گروه راه بیندازیم به نام گروه الف.دال که مدیر ان هری است)

مری گفت( اه چه جالب حالا این گروه چه کاری میکنه جلوی افراد بد رو می گیره؟)

هرمیون سری تکان داد و گفت ( تقریبا . توی این گروه هری به شما طلسم هایی را یاد میدهد تا از خودتان در هنگام خطر محافظت کنید یادتان باشد که این گروه به صورت مخفیانه و بیشتر شب ها برگذار میشود حالا نظرتان چیست)

من که مشتاق شده بودم گفتم ( عالی من ستم . تو چی مری؟ )

-خب معلومه منم هستم.

ان گاه هرمیون از جیبش دو سکه در اورد و به ما داد. گفتم( این چیه؟ )

گفت: ( هر گاه خواستیم اولین جلسه را شروع کنیم بهتون با این اطلاع میدیم یادتان باشد به هیچ کس نگویید)و بعد از ان جا رفت

*************

ببخشید بد شد امید وارم قبول بشم .لطفا اشتباهاتم را بگویید ممنون.






















9

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **ثبت نام الف.دال**
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1386 09:04
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام...

به هدويگ:


هدويگ عزيز پست خوبي نوشته بودي ولي مي تونستي سوژه جالب تر و تازه تري انتخاب كني.

مثلا يه پست در مورد نحوه عضويت خودت در ارتش!
زياد هم به اين توجه نكن كه يه جغدي!

هميشه سعي كن قبل از گفتن ديالوگ حالا گوينده رو توصيف كني.
نوشته نبايد به اين صورت باشه :
_
_
_


يه اشتباهي هم كه داشتي " فيليچ " سرايدار مدرسست نه " ماندانگاس فلچر!! "

خب دلم مي خواست كه يك پست با سوژه جالب تر بزني ولي باز دلم هم نمي آد تأييدت نكنم.

تأييد شد.

ولي سعي كن يه پست ديگه هم بزني!

موفق باشي

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **ثبت نام الف.دال**
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1386 19:21
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشيد. من نمي دونستم دقيقا بايد درباره ي چي مينوشتم. براي همين راجع به يكي از تمرينات ارتش در اتاف ضروريات نوشتم. اميدوارم اشكالي نداشته باشه.
*****
هري پاتر با گام هايي ارام به سمت راهرويي پيچيد. قلبش به شدت مي تپيد. هرشب همين طور بود. زمان برايش به كندي ميگذشت.به نقشه ي غارتگر نگاه كرد. هيچ نقطه اي در نقشه به چشم نمي خورد. اب دهانش را به ارامي قورت داد و بالاخره به اتاق ضروريات رسيد.
*****
در اتاق ضروريات:

_ هري! امروز ديگه چته؟
_ هيچي. خيلي خسته ام.
_ ميخواي امشب تمرينات رو كنار بذاريم؟ به هرحال تو بايد يه كمي به خودت استراحت..
_ نه! فراموشش كن!
هري اين جمله را درحالي به هرميون گفت كه داشت براي اخرين بار به نقشه نگاه ميكرد.
هرميون كه روي مبلي نشسته بود و مشغول ور رفتن با موهايش بود به ارامي گفت: اونا پيداشون ميشه. نگران نباش.
هري با حالتي عصبي ولي ارام گفت: خب مگه نميبيني؟( نقشه را جلوي صورت هرميون تكان داد.) هيچ نقطه اي رو نقشه به چشم نميخوره.چرا! خانم موريس از كجا پيداش شد؟ شايد مشكلي براشون پيش اومده.
هرميون چيزي نگفت و فقط به زمين نگاه كرد.

نيم ساعت بعد:

_ شماها كجا بودين؟ داشتيم از نگراني ميمرديم.
رون ويزلي : اون ما رو به اتاقش برده بود. ما اونجا گير افتاده بوديم. ماندانگاس فيلچر بود. با اون گربه ي لعنتيش.
هري : خيله خب. پس به من بگو چه طوري..
_ فرار كرديم.
اين صداي جيني بود كه به ارامي در اتاق پيچيد. لحظه اي سكوت.
_ كارو شروع ميكنيم. امروز ميخوايم با هم اكسپكتوپاترونوم رو تمرين كنيم.
همه دور هري جمع شدند. هري به ارامي چوبش را طرف ديوار روبه رويش گرفت و زمزمه وار گفت: اكسپكتوپاترونوم! گوزن نقره اي در جلوي چشم همه پديد امد و شروع به دويدن كرد. در اتاق دوري زد و ناپديد شد.
_ خيلي جالب بود.
نويل اين جمله را با در حالي كه از تعجب و شگفتي سرجايش ميخكوب شده بود بيان كرد.
هري : حالا نوبت تمرينه. نويل؟
نويل چوبش را محكم در دستش فشار داد و: اكسپكتو ... اكسپكتوپاترونوم. و سپر مدافعي به شكل شير به وجود امد كه غرش كنان مي دويد.
_ عالي بود نويل. فوق العاده بود. همه تمرين كنين.
_ اكسپكتوپاترونوم.
همه اين ورد را به زبان اوردند و ... هرميون موفق شد سپر مدافعي به شكل گربه بسازد. جيني و نويل و ساير بچه ها از عهده ي اين كار برامدند ولي.. رون! خب. اون به كمي تمرين نياز داره. ولي موفق ميشه.
چند تا از بچه ها نتوانسند براي بار اول سپر مدافع رو به وجود بيارن ولي براي بار دوم بد نبودند.
البته رون پنج بار تلاش كرد وبالاخره توانست شكلي نامفهوم به وجود بياره.
_ تمركز كن رون!
و...بالاخره رون توانست سپر مدافع بسازه.

ببخشيد كه بد شد. به هرحال اشكالاتم رو به من بگيد. سعي مي كنم برطرفشون كنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
Re: **ثبت نام الف.دال**
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 اسفند 1386 14:50
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام..


به هانيبال لكتر :

هانيبال عزيز بابت تأخير عذر خواهي مي كنم. پست سنگيني نوشته بودي ولي اين دليل تأخير نيست.

با اين وجود كه متن طولاني بود ولي مي تونستي با ايجاد كردن پاراگراف هاي بيشتري خوندن پست رو براي خواننده راحت تر كني و اينجوري كه نوشتي باعث سردرگمي خواننده مي شه.

يكي از مشكل هاي پستت كه از همه بارز تر بود ، جدا نكردن ديالوگ از متن بود.
تو مي توني ديالوگ ها رو در يك خط جدا با نشانه ( - ) در اول پست بنويسي . چون اين كار هم باعث زيبايي نوشته مي شه و هم خوندنش راحت تر!

اول پست رو كمي عجيب شروع كردي. بعد هم تا آخر داستان هدفت از آوردن دنبال كردن يه دختر رو ذكر نكرده بودي. شايد بگي چون محرض بود! ولي بهتر بود كه اشاره اي مي كردي.

داستان زيبايي بود و از نظر فضاسازي و متن ديالوگ ها مشكل خاصي نداشت. فقط اينكه فكر مي كنم من " سارا " باشم نه " ليلي! "

به ارتش خوش اومدي.... تأييد شد.

در مورد ارتش :
ما هر چند وقت يك بار مأموريت هايي داريم كه اغلب به اين صورت هست كه در يكي از تاپيك داستاني شروع مي شه و شما هم بايد ادامش بدي و در آخر پست ها امتيازدهي و نقد مي شن.

زماني كه امتيازت به 250 رسيد يا با نظر فرمانده ارتش براي ورود به محفل مناسب بودي به محفل مي ري!

ارتش يه تاپيك داره به اسم " گاليون هاي تقلبي اعلاميه هاي ارتش سفيد " كه در همين انجمنه و اگر به انجمن هاگوارتز داخل بشي مي توني اين تاپيك رو ببيني.
البته اين تاپيك تنها مخصوص فرماندست ولي بايد بهش سر بزني و از اعلاميه ها باخبر بشي.

تاپيكي هست به نام " گفتگو با مديران الف دال ... " اينجا هم كه باز توي همين انجمن هست مي توني اگر سوالي چيزي داشتي بپرسي!

براي شروع فعاليت هم بايد صبر كني. من خودم خبرت مي كنم.
آرمت هم به زودي آماده مي شه!

موفق باشي

به لاوندر بروان :

پستت پاك مي شه. سوالي داشتي توي تاپيك " گفتگو با مديران الف دال " بپرس!

به جيمي پيكس :

پست تو هم پاك مي شه. از اين به بعد سوالاتتون رو در تاپيك " گفتگو با مديران الف دال " بپرسيد.
تو مي توني يه داستان در رابطه با الف دال بنويسي... مثلا نحوه عضويت خودت در ارتش!

موفق باشي

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **ثبت نام الف.دال**
ارسال شده در: دوشنبه 29 بهمن 1386 22:26
نمایش جزئیات
آفلاین
سام علیکم.
هووم ؛ بااین که زیاد می شه اما بذارید از اول شروع کنم به تعریف کردن:
در یه شب معمولی توی هاگواتز پسری با قد بلند در تعقیب دختر سال چهارمی بود . فاصله ی زیادی از هم داشتند اما بوی عطرخوبی که دختر به خودش زده بود پسررا راهنمایی می کرد . از توی سالن عمومی که بوی عطر به دماغش خورد دیگه نتوانست در برابر وسوسه ی پرسیدن اسم عطرخود داری کند. دختر سر پیچی ناپدید شد هانیبال سرعتش را بیشتر کرد اما وقتی از پیچ راهرو عبور کرد دختر را ندید. مثل احمقا وسط راهرو ایستاده بود و بو می کشید همان لحظه صدایی در راهرو پیچید. هانیبال کمی به اطرافش نگاه کرد و تازه فهمید در جریان تعقیب به کجا رسیده. کمی جلو تر مجسمه ی جلوی در اتاق مدیر کنار رفت و البوس دامبلدوربیرون امد . هانیبال به سرعت خودش را در تاریکی پشت مجسمه ای مخفی کرد. دامبلدوررا ده نفر از محفلی ها همراهی می کردند؛همه باهم صحبت می کردند وشاد بودند.ناگهان صدای گام های شتابانی شنیده شد چند لحظه بعد سوروس اسنیپ نگران و عصبانی مثل خفاشی بزرگ از مقابل جایی که هانیبال مخفی شده بود گذشت و به سمت گروه رفت. جلوی دامبلدور که رسید بی هیچ مقدمه ای گفت:- رئیس !لرد تاریکی همراه با تعداد زیادی از مرگخوارانش به دهکده ی برانکش حمله کردن، متاسفانه راز دار خانواده ساشا خیانت کرده. هانیبال نمی دانست ماجرا از چه قراره ،اما از چهره ی عصبانی دامبلدور فهمید که شاهد اوضاع خیلی بدی شده ،تا به حال مدیر مدرسه اش را این چنین عصبانی ندیده بود.گاهی به طور جدی به این فکر می کرد که دامبلدور چه مزه ای می تونه داشته باشه!!؟
دامبلدور رو به همراهانش کردوگفت:- ما به اونجا می ریم همین الان . کسی از میان جمعیت گفت:-اما تعدادمون...............
دامبلدور دستش را بالا برد و مانع شد که مرد حرفش را تمام کند. گفت:-فوکس!
جرقه ای در هوا بالای سر دامبلدور زده شد.ققنوسی ظاهر شد. دامبلدور:- فوکس بقیه ی اعضا رو خبر می کنه. بعد دوباره همان جرقه و پرنده نا پدید گشت و گروه به سمت خارج محوطه ی هاگواتز حرکت کردند. وقتی دور شدند هانیبال از مخفی گاهش بیرون امد. دوراه داشت: اولی این که بی خیال ماجرا می شد و یه راست به سمت خابگاه حرکت می کرد و کنار بخاری به انجام تکالیفش می پرداخت و دومی این که یکی را پیدا می کرد تا ماجرا را برایش تعریف کند.اما چه کسی؟ شروع کرد به قدم زدن . کم کم بی قرار می شد. شاید باید به یکی از اساتید مدرسه می گفت!؟ نه خنگ اخه اینم فکره. دوباره و دوباره فکر کرد و اینبار جرقه بالای سر او زده شد. شروع کرد به دویدن و تا به طبقه ی هفتم جایی که فرشتینه ی بارناباس بی عقل قرار داشت رسید نایستاد. شروع کرد به راه رفتن و فقط به یکی چیز فکر می کرد.مقر ارتش دامبلدور.جایی که من بتونم با افرادالف دال حرف بزنم. برگشت و جلوی خودش دری دید. دستگیره اش را چرخاند اما قفل بود. با مشت به در کوبید.
:- باز کنید. باز کنید خبر فوری دارم. من هانیبال لکترم .باز کنید،لطفا باز کنید.
صدای چرخش کلید توی قفل به گوش رسید و چند لحظه بعد در باز شد و بیشتر از بیست نفر ادم متعجب به او خیره شدند. هانیبال داخل شد و در را پشت سرش بست. از شدت هیجان نفس نفس می زد و به لکنت افتاده بود:- اون......من نمی خواستم ...گوش دادم...دیدمشون....اما...اسنیپ....
دختری از ان میان که بزرگتر از بقیه به نظر می رسید گفت:-هی ببین ما فقط زبون ادمیزاد حالیمون می شه!!
هانیبال لحظه ای مکث کرد بعد ایستاد نفس عمیقی کشید و تمام انچه را که دیده و شنیده بود برای اعضا تعریف کرد و در اخر با نهایت امید اضافه کرد:- شما باید یه کاری بکنید.
جرج ویزلی که یکی از اعضای الف دال بود گفت:- خوب چرا معطلید؟ هانیبال حق داره باید بریم کمکشون دیگه!
همان دختر ادامه داد:- اما من فکر نمی کنم که کار درستی باشه این وقت شب از هاگواتز بریم بیرون.
جورج با ناباوری گفت:- شوخی می کنی لیلی؟1 فکر نمی کنی؟ ببینم خودتو تا حالا چند بار با من و فرد اومدی بیرون و نصفه شب توی جنگل ممنوعه پرسه زدی هان؟
هانیبال که حسابی توی ذوقش خورده بود گفت:- هی؟ می دونید چرا اومدم اینجا؟ چون اولین اسمی که به ذهنم رسید همین بود ارتش دامبلدور!چون شما این اسم رو روی گروهتون گذاشتین،با خودم گفتم حالا که دامبلدور نیرو کم داره شما می تونید کمک کنید.
لیلی گفت:- اما....اما...دامبلدور خودش می دونه داره چی کار می کنه.نیازی به کمک ما نداره .
هانیبال روی پاشنه یپا چرخید و در را باز کرد:- باشه حالا که اینطوره من می رم و کنار شومینه ی سالن گروهم می شینم و تکالیفم رو انجام می دم ؛اما به شما توصیه می کنم هر چه زودتر این اسم رو از روی گروهتون بردارید چون........
فرد گلایه کنان حرفش را قطع کرد:- اون حق داره لیلی....من در مورد اون دهکده شنیدم اونجا بیشترشون ماگل هستن.فکر کن اگر الان به دامبلدور کمک نکنیم از یه کرم فلوبرم بی خاصیت تر می شیم.همه ی اعضا گفته ی فرد را تایید کردند. لیلی مردد بود به نظر او کار درستی نبود که در کار محفل دخالت کنند.اما چند لحظه بعد شروع کرد به جدا کردن بچه ها .
ده نفر از سال بالاهای گروه را انتخاب کردو رو به هانیبال گفت:- تو سال چندمی؟ بلدی غیب و ظاهر بشی؟
:- من سال هفتمی هستم و از چهارده سالگی می تونستم غیب و ظاهر بشم.
لیلی با لحنی محکم و با اراده ادامه داد:- خوبه.من سال گذشته تعطیلاتمو توی برانکش بودم. باید از محوطه خارج بشیم وبعدم توی برانکش ظاهر شیم من اونجا رو بلدم.اونها یی رو هم که جدا نکردم به خابگاهشون برگردن. جورج و فرد یک صدا گفتند:-حالا شد.....
یک ربع بعد توی جنگل های اطراف برانکش ظاهر شدند.به حاشیه ی جنگل که رسیدند؛شهر یکپارچه نور بود. جرقه های گوناگون.وردها و طلسم ها،فریاد ها و جیغ ها،گریه ها و التماس ها. بوی گوشت و چوب سوخته و خون فورا" بینی هانیبال را سوزاند لیلی گفت:- عجب جهنمی!خیله خوب همه دوتا دوتا باهم پیش برین. نذارین کسی شما رو ببینه،از لای درختا فقط مرگخوارا رو هدف قرار بدید و خودتون رو نشون ندید.هوای همو داشته باشین ودعا کنید دامبلدور برای این کار از مدرسه اخراجمون نکنه.
جرج و فردفریاد زدند:- اون باباس. بی درنگ همه اقای ویزلی را که همزمان با دومرگخوار می جنگید و عرق می ریخت راشناختند ؛ فرد وجورج مثل فنر از جا پریدند تا به یاری پدرشان بشتابند. لیلی فریاد زد:- ای..(سانسور)...مگه من الان با شما حرف نمی زدم.اه ه ه خیله خوب پخش بشین!
هانیبال صدای جیغ وحشتناک و جگر خراشی از نزدیک ترن خانه شنید. به وضوح معلوم بود که این جیغ ها از طلسم شکنجه ناشی می شوند. لیلی می خواست از کنار هانیبال دور شود که هانیبال بازوی اورا گرفت و به خانه اشاره کرد.صدای جیغ باز هم به گوش رسید. لیلی گفت:-اون خونه ی خانم ساشا ست. هانیبال نجوا کنان گفت:- سوروس گفت راز دار اونها خیانت کرده .بیا باید کمکش کنیم.
با هر جان کندنی بود خود را به خانه رساندند و لیلی قفل در را با طلسم باز کرد.هردو داخل رفتند. صدا از طبقه ی دوم می امد. کسی زنی را شکنجه می کرد و کودکانش جیغ می زدند و گریه می کردند. هر دو ؛ دو طرف در قرار گرفتند با شماره ی سه هانیبال در را منفجر کردو به داخل اتاق دوید؛در دم طلسمی با سینه اش برخورد کرد .احساس کرد که به بدنش شک الکتریکی می دهند شروع کرد به لرزیدن وروی زمین افتاد. دید که لیلی به طرف مرگخوار طلسم پرتاب می کرد و سعی داشت خود را از طلسم های او دور نگه دارد .سه کودک از فرصت استفاده کردند و خود را به مادرشان رساندند که روی زمین می لرزیدو از ترس به لباس های او چسبیدند.لیل جیغی کشید و از پشت محکم به دیوار خورد و نزدیک ساشا پخش زمین شد.حالا گرد و غبار داخل اتاق فرونشسته بود و هانیبال به مرگخوار نگاه کرد.تره ای از موهای بلوندوبلندش را که از زیر نقاب بیرون امده بود دید و اورا شناخت. با زحمت از روی زمین بلند شد. و گفت:- می دونی گوشت تو پسرت باید از یه کلاغم بدمزه تز باشه..مستر مالفوی.
لوسیوس برگشت و در چشمان البالویی هانیبال نگاه کردوگفت:- دامبلدور با خودش چی کار کرده؟ ببینم تازگی ها کودکستان محفلی ها رو تاسیس کرده؟
با هانیبال حرف می زد اما همچنان چوبدستی اش را به سمت لیلی نشانه رفته بود. هانیبال اهسته شروع کرد به راه رفتن تا به لیلی و ساشا نزدیک تر بشودوجواب داد:- هرجور دوست داری فکر کن مالفوی اما هرچی باشه از ارباب تو بهتره که دور خودش یه مشت موش ترسو جمع کرده.لوسیوس فریادی از سر نفرت کشید و پرتویی روانه ی لیلی کرد .هانیبال شیرجه رفت.و قبل از این که نفرین به لیلی برخورد کند خودش را به او رساند و به موقع سپری ظاهر کرد. طلسم بعد از اصابت با سپر برگشت و مستقیم به سمت مالفوی رفت؛به سینه اش خورد،اورا ابتدا به هوا بلند و درنهایت از پنجره ی پشت سرش به بیرون پرتاب کرد. چند لحظه ی بعدی در اتاق سکوت برقرار شد.لیلی تکان خورد .هانیبال پرسید:- حالت خوبه؟ لیلی گفت:- خوبم. هانیبال به سمت زن مجروح رفت که کودکانش را در اغوش داشت و همچنان می لرزید. کمک کرد که بنشیند. بیرون صدا ها فروکش کرده بود. صدای گامهایی شتا بان شنیده شد،هانیبال چوبدستی اش را به سمت در گرفته ؛دامبلدور در استانه ی در ظاهر شد بادیدن هانیبال و لیلی گفت:- به خاطر خدا...شما اینجا چی کار می کنید؟ هانیبال از جواب دادن عاجز بود به سمت لیلی که می لرزید رفت و ردایش را روی دوش او انداخت.لیلی کمی موذب جواب داد:- خوب ما فقط می خواستیم کمک کنیم.
دامبلدور گفت:- وقتی رسیدیم مدرسه باید در این مورد مفصلا" صحبت کنیم دوشیزه اوانز و مستر لکتر.
وقتی سه تا از محفلی های تازه نفس به ساشا کمک می کردند .لیلی رو به هانیبال گفت:- ببینم تا به حال به این فکر افتادی که عضو الف دال بشی؟ من می خوام تورو به گروه دعوت کنم .دوست داری عضو ارتش باشی؟
هانیبال لبخند زنان جواب داد:- بله با کمال میل مادام.
...........................................................................................
باس ببخشین میدونم زیاد نوشتم .اما وقتی سورژه ای توی سرم شروع می کنه به راه رفتن دیگه نمی تونم جلوی رژه رفتن کلمات رو بگیرم.من از نقد پستام لذت می برم پس منتظر نقدتون هستم. و این که اگر تایید شدم می شه لطف کنین و راهنماییم کنید باس از کجا شروع کنم.من هیچی نمی دونم.
عزت زیاد بای

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دستمالی کثیف....چ�

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.