جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  39 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  186 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  306 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  369 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1387 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با تواضع خاصي، دستش رو پشت كمرش گره زد و چند قدم عقب رفت تا بتونه به شيشه آكواريوم ها بهتر نگاه كنه.
لرد در حالیکه به چندين شیشه ی مکعبی پر آبی که شباهت زیادی به آکواریوم داشت خیره شده میگه: این چیه ؟ یکی توضیح بده .

مورگانا بلا فاصله جلو پريد و با شوقي بينهايت گفت:
-من بگم؟؟؟ من بگم؟؟ اين ها وسيله هاي نقليه اي هستن كه قرار بود براي مردم زير دريايي درست كنيم ، ارباب!

-همممممم... خب؟؟

مورگانا: خب به جمال سفيدت لرد سياه!

- يعني ...خب به چه دردي ميخوره ؟؟؟

-آهان! تا توي اين وسيله بشينن و برن گردش!

- نه...مثل اينكه تو كروشيو ميخواي....كروشيو! وقتي بارتي نيست، باز هم يكي هست كه جورشو بكشه!

ملت اسليترين از ديدن اون منظره ترسيدند و وحشتزده ،چند قدم عقب رفتند. رودولف آستين بلا رو ميكشيد و سعي ميكرد خودشو پشت همسرش قايم كنه.

لرد سياه با خودش فكركرد: يعني من تا كي بايد با اين ملت سر و كله بزنم؟؟؟ فقط خواستم يه حموم ساده برم ها! هممممممممم بايد اين قرار داد رو با اون مردم پست و دورگه ي دريايي تموم كنم و بعدش كه به خشكي اومدن، تو همين آكواريوم ها كارشون رو ميسازم! اما بايد يه احمقي رو پيدا كنم كه بره باهاشون اين قرار داد رو نهايي كنه...

به محض اينكه مونولوگ ارباب تموم شد، با نگاه نافذش به تمام ملت اسلي و مرگخوار نگاه كرد. دونه دونه شون رو بررسي كرد...يعني چه كسي احمق ترينه؟؟؟

همه به لرد سياه نگاه ميكردن و لرد هم سرشو پايين آورده بود تا بتونه زيرزيركي همه رو ببينه. هيچ كس از جاش تكون نميخورد تا اينكه ريگولس دستشو بالا آورد و داخل دماغش كرد.

-هي تو!

مثل اين بود كه لرد، يك محفلي رو گرفته! همه دور ريگولس رو خالي كردند. ريگولس كه حالا دماغش تو دستش بود( ) خيلي بيخيال به لرد نگاه كرد .

- ريگولس با تو ام! تو ميخواستي به ميان مرگخوارهام برگردي، نه؟ خب الان وقتشه كه عرضه و توانايي و اصالتت رو اثبات كني!

- ارباب من هندسه ام ضعيفه...نميشه يه چيز ديگه بدين اثبات كنم؟

لرد: ...هموني هستي كه ميخوام!


(در قصر مردم زير دريايي)

رابستن دست هايش رو گره كرده بود و خيلي آروم از اين گوشه ي اتاق به اون گوشه ي اتاق ميرفت.با خودش حرف ميزد: ...ساخت خط لوله انتقال آب 83% پيشرفت فيزيكي داشته ،ولي هنوز خبري از لرد نيست ،معلوم نيست چه غلطي داره ميكنه...؟؟

بارتي هم سرش رو زانوش بود . خيلي آرووم و در حال دپرسي سرش رو بالا آورد و گفت: خسته شدم از اينجا...از وقتي كه اومدم ، همش سرم رو زانوم بوده....تازه، قرار بود فقط 4 ساعت زير آب نفس بكشم ولي اين راوي بوقي هنوز كارم رو يكسره نكرده...

-1053 تا!

رابستن كه گيج شده بود ، دست از راه رفتن برداشت(ايول دستور زبان) و با قيافه اي بهت زده و يه ابرو 5 سانت بالاتر از اون يكي، رو به بارتي گفت:

_1053 تا چي؟؟ تعداد پستهاتو ميشمري؟؟

_نه خيرما! چرا هركي مياد به اين تعداد پستم گير ميده؟؟ مگه چيه؟؟ خب فعال هستم ديگه.... تعداد دفعاتي بود كه از اين ور به اونور رفتي...

صدايي مثل شيپور قصر رو فرا گرفت. جنب و جوشي برپا شد. رابستن سراسيمه از اتاق كارش اومد بيروون و يقه ي وزير مردمي اش رو گرفت:

-بگو چي شده؟؟من طاقتشو دارم...كسي عليه من كودتا كرده؟؟ محفلي ها به وزاتخونه حمله كردن؟؟

وزير يخه اش رو از دست رابستن دراورد و يه تعظيم كوتاه كرد.يا يك جمله رابستن رو از توهم "آسپي " اش در آورد:

سرور من ، نماينده ي جادوگران به قصر آمده.

------------------------
بنا به دلايلي پستم رو سانسور كردم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/5/18 1:01:37
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/5/18 1:08:43
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/5/18 1:37:51
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/5/18 1:40:46
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/5/18 12:54:51
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/5/18 12:58:12
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1387 23:28
نمایش جزئیات
آفلاین
فنریر همچنان با چشمان خاکستری و موهای قهوه ای به سمت جنگل ممنوعه می دوید که با شنیدن این کلمات از دهان راوی ایستاد و خاکی از زیر دستانش که دیگر شباهتی به دست انسان نمی داد بلند شد وربه راوی گفت:


-چی داری میگی بره خودت من چشام زرده موهام خاکستری برعکس گفتی بوقی!!!


راوی: تو کاریت نباشه هرچی من میگم ...اینجا من رئیسم... کاری نکن آخر داستان با طلسم لرد بکشمت!

فنریر با شنیدن تهدید راوی درحالی که نصف زبانش از گوشه ی دهانش بیرون بود دوباره به سمت جنگل شروع به دویدن کرد ودر سیاهی درختان انبوه جنگل گم شد.

لرد :خوب از دست فنریر راحت شدیم سپس رویش را به سمت مورگانا برگرداند.


مورگانا مچ پایش را گرفته بود و خیلی خونسردانه آن را بررسی میکرد .

لرد راهش را از میان ملت اسلی که بالای سر مورگانا جمع شده بودند باز میکنه سپس روی پاش میشینه و بی توجه صاحب پا در حالی که چشماشو باریک کرده یک دور مچ پای مورگانا را میپیچونه و همه جاشو وارسی میکنه وجیغ مورگانا بلند میشه.

مورگانا : آآآی....هواار....این مچ پاس دستگیره ی در نیس که اینجوری میپیچونین ارباب.

لرد :پاشو خودتو لوس نکن اون فنریر بد بخت فقط پاچتو گرفته بوده ....هوی راوی...هوی.... مارو بوق فرض کردی یا خودتو ؟ کروشیو...

نور زرد رنگی از چوبدستی لرد بیرون میاد و به راوی که در حال مسواک زدن بوده میخوره و باعث میشه مسواک بره توحلقش سپس با چند بار به این ور و اون ور زدن خودش موفق میشه مسواکو دربیاره و روبه ملت اسلی میگه :


-اهوم...اهوم...چی شده لرد چرا انقدر ناراحتین ؟ داشتین به کشتن میدادین مارو!!

لرد: تو باز عینکتو نزدی ؟ ببین این مچه یا پاچه اس؟ الکی همه رو ترسوندی ....مرتیکه ی دوغ تو این بی آبی برای ما مسواک هم میزنه !!!

راوی که تازه یادش میاد آب نیس با همون دهان کفیش میگه : من اصلا کاری ندارم اصلا به من چه..... شما بیا این بالا اگه تونستی پاچه رو از مچ تشخیص بدی درسته...اصلا من میرم و اینا ....
راوی که جایی نداشته بره همون بالا مالا ها میشینه و سعی میکنه کفهای تودهنشو تف کنه.

(چند روز بعد)

ریگلوس با سرعت زیاد از پله های خانه ی ریدل بالا میاد ولی در بین راه پاش تو یکی از پله های شکسته گیر میکنه پاشو چند بار جابجا میکنه که در بیاد .

ریگلوس: اه ....این چه خونه ی گند....

لرد در حالی که چوبدستیشو پشت سرش گرفته و بالبخندی بس مصنوعی پشت سر ریگلوس ظاهر شده بوده میگه چی خونه ی چی؟

ریگلوس: گنده و بزرگیه خیلی جاداره به به

لرد: خوب بگو ببینم چیکار داری سپس با با تکان ساده ی چوبش پای ریگلوس رو از پله ها در میاره .

ریگلوس: ممنون...چی یادم رفت...بره چی اومده بودم ؟
لرد: کروش...

ریگلوس: ها ....ها ...یادم اومد. کارمون تموم شد ارباب وسیله ی نقلیه ها آماده ان .

لرد درحالی که از پله ها پایین میاد روی آخرین پله به سمت کنار دریاچه آپارات میکنه.

ریگلوس: وایسین منم بیام ....پرققققققق(افکت آپارات)


(سه سوت بعد جلوی دریاچه)
لرد:

بقیه:

لرد در حالیکه به چندیدن شیشه ی مکعبی پر آبی که شباهت زیادی به آکواریوم داشت خیره شده میگه: این چیه ؟ یکی توضیح بده .

در همین حین فنریر با صورتی خاکیو با لباسهای پاره در حالی که چوب شکسته ای در دستشه از جنگل بیرون میاد.

فنریر با دیدن وسایل ایابو ذهاب خوشحال میشه و خودشو پرت میکنه تو یکی از اون اتو آکواریومها وشروع میکنه به آب بازی .


لرد: باز به تو رودادن پر روشدی بیا بیرون ببینم !!

فنریر بازحمت خودشو میندازه بیرون و در حالیکه با همون چوبه سعی داشته آبهای توی گوششو خالی کنه میگه :صبح که پاشدم تو دهنم بود... نمیدونم چرا یک علاقه ی خاصی بهش پیدا کردم؟؟ !!! راستی ارباب شما دیشب کجا رفتین مگه قرار نبود همه باهم بریم تو جنگل پیکنیک ؟!؟

مورگان و بلاتریکس وردولف به همراه اسنیپ در حالی که آخرین سطل های آب رو خالی میکنن رو به فنریر میگن:شما راحت باش.

فنریر لبخندی به لرد میزنه و نگاهشو از لرد برمیداره که مورگانا رو میبینه که اینجوری وایستاده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1387 12:18
نمایش جزئیات
آفلاین
مورفین ، مورگان ، مورگانا ، اسنیپ ، بلاتریکس ، رودولف ، ریگولوس و سایرین با ناراحتی به سمت درخت قطوری که در کنار دریاچه قرار داشت حرکت کردند.
_ باید چی کار کنیم؟

تنها جوابی که به سوال مورگانا داده شد ، آه کوتاهی از جانب سایرین بود .

بلاتریکس با عصبانیت بر سر رودولف داد میکشید ، به نظر میرسید میخواهد عصبانیتش از لرد را به گونه ای بر سر او تلافی کند.
مورگان و اسنیپ که سعی میکردند خود را اندکی بیخیال نشان دهند ، بر روی زمین دراز کشیده بودند و هر کدام به فکری خاص! فرو رفته بودند.

در فکر مورگان :
« خدا این لرد رو بکشه با این کاراش ! چهار سالِ حموم نرفته ، حالا یکدفه وسطِ این بی آبی هوس حموم رفتن کرده »

در فکر اسنیپ :
« خدا این لرد رو بکشه با این کاراش ! چهار سالِ حموم نرفته ، حالا یکدفه وسطِ این بی آبی هوس حموم رفتن کرده »
{}

مورگانا بی قرار و آشفته عقب و جلو میرفت.
_ باید یه کاری بکنیم دیگه ... چرا هیچ کدوم به فکر نیستید؟

بلاتریکس با خشم به او نگاه کرد.
_ میشه تو بگی باید چی کار کنیم؟!
_ خوب ... من... نمیدونم!
_ پس بگیر بشین سرِ جات !


در همان حین ... زیر آب

رابستن در حالیکه کمی اخم کرده بود نامه لرد را برای هفتمین بار میخواند.

« اصلا" نگران بارتی نباش ، ما هم نگران نیستیم »

_ ای بابا ! همین؟ خوب من که از اولشم نگران بارتی نبودم... چرا در مورد اینکه چی کار بکنم و چی کار میکنن حرفی نزده ؟!

در همان حال وزیر اعظم که در کنار رابستن قرار گرفته بود و سعی در خواندن خط خرچنگ قورباغه لرد داشت ، به حرف آمد.
_ قربان ! نتیجه مکالمات شما با ارباب این یارو پسره چی شد ؟
و با انگشتش به بارتی که پاهایش را در بغلش جمع کرده بود و سرش را در میان زانوهایش قرار داده بود ، اشاره کرد.

رابستن آب دهانش را قورت داد.
_ اونها موافقت کرده اند و قراره وسیله ای که شما میخواید رو براتون آماده کنن ولی قبلش باید شما آب تصفیه شده ای رو که اونها میخوان براشون آماه کنین...

وزیر اعظم نگاهی بس مشکوکانه به رابستن انداخت و پس از ادای احترام از اتاق رابستن خارج شد.

با خروج وزیر ، بارتی سرش را از میان زانوهایش بیرون آورد و با لحن غمناکی گفت : الهی بمیرم برای باباییم ، حتما خیلی نگرانم شده نه؟!

رابستن پوزخندی را نثار بارتی کرد و بر روی تختش دراز کشید.

در همان حین ... بالای آب

مورگانا با ناراحتی چشمش را از بلاتریکس بر گرفت و به فنریر که بر روی زمین چمباته زده بود،نگاه کرد.
_ تو ... چیزی شده فنریر ؟

فنریر از شدت درد به خود میپیچید.

مورفین با تعجب به فنریر چشم دوخته بود.
_ چتهِ ؟

فنریر به تدریج از جایش بلند شد. چهره اش رفته رفته در حال تغییر بود و موهای بلند و قهوه ای رنگی بر روی صورتش در حال رشد بود. ناخن هایش لحظه به لحظه بلند و بلند تر میشد و بعد از چند ثانیه در جایی که فنریر قرار داشت ، گرگ عظیم جثه و قول آسایی به چشم میخورد.

_ فرار کنیییییید !

فنریر با صدای بلندی میغرید. چشمان خاکستری رنگش را به مورگانا که در کنارش ایستاده بود و با دهانی باز به او زل زده بود ، دوخته بود.
دستان پر مویش را بالا برد و با یک حرکت کاملا" ژانگولی مورگانا را به زمین انداخت.با دهانش ، قوزک پای مورگانا را گرفت و با عجله شروع به دویدن کرد ...
در همان هنگام لرد در مقابل فنریر ظاهر شد.
_ بایست ای گرگ خبث طینت . اون دختر را رها کن !

فنریر در حالیکه دمش را تکان میداد ، مچ پای مورگانا را رها کرد و به ولدمورت زل زد.

ولدمورت در حالیکه لبخند میزد ، چوبی را از روی زمین برداشت و آنرا با تمام توان به اعماق جنگل پرتاب کرد.
_ آفربن سگ خوب! حالا برو اون رو بیار

در کمال بهت و ناباوری ملت اسلی ، فنریر مانند گرگ رام شده ای به سمت جایی که ولدمورت چوب را پرتاب کرده بود ، دوید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/5/17 12:27:35
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/5/17 12:37:29
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1387/5/17 22:47:34
im back... again!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: یکشنبه 13 مرداد 1387 13:25
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتي:اي خدا مگه من چي كار كردم و پاهاشو گرفت تو بغلش!

رابستن كه فكر ميكرد و تيك عصبي گرفته بود,رو به بارتي گفت:يه كاريش ميكنم خلاصه تو نگران نباش !

مردم دريايي:در اسرع وقت امشب اخر شب ما يك نفر رو ميفرستيم تا نامه ي شما رو ببره!

رابستن باشه حتما الان نامه رو مينويسم و كاغذ و خودكار طلب كرد!

يكي از مردمان دريايي كاغذ و قلم براش آورد و رابستن بسيار تند ازش گرفت وبا لحني سرشار از انزجار اما لبخند ساختگي گفت:متشكرم!

و مرد سرشو به نشونه ي خواهش ميكنم تكون داد!

رابستن شروع به نوشتن نامه كرد و وقتي تمام شد اونو از اول خوند!

با عرض سلام و ادب و احترام خدمت ارباب تاريكي ها!

اينجانب رابستن لسترنج خدمتكار وفادار شما در راستاي تحقق نيازهاي شما درخواستي از شما دارد كه مردم دريايي خواهان سفري بي دغدغه و ارام هستند و از انجايي كه انها بر روي خشكي قادر به تنفس و زندگي نيستند درخواست من از شما اين است كه وسيله ي نقليه اي كه بتوان اين افراد را به روي خشكي اورد و دوباره سالم به محل زندگيشان برگرداند اماده بفرماييد و جواب نامه رات براي من بفرستيد!
با كمال تشكر و احترام

رابستن نامه را درون پاكت نامه گذاشت و يكي از مردم دريايي رو صدا زد:ببخشيد شما,مايلم ويزر و سايرين رو ببينم و نامه رو بهشون بدم ,خواهشا منو راهنمايي كن!

زن (اين دفعه مردم دريايي مونث بودش!)رابستن رو تا محل گردهمايي وزرا راهنمايي كرد و رابستن با كمال احترام وارد مجلس شد و نامه رو به يكي از وزيران داد و ادامه داد:خواهشا متن اين نامه سريه و فردي كه اونو ميبره نبايد از محتواي نامه مطلع شه ,فراموش نكنيد امشب نامه رو ببريد و من هم مايلم تا كمي استراحت كنم,مشكلي نيستش؟

وزير:نه عاليجناب حتما من تضمين كنم نامه تا مقصد باز نشه شب خوبي رو براتون ارزومندم,شب خوش!

رابستن به اتاقش رفت و خوابيد اما خواب نميرفت پتوش رو تا گردنش بالا آورد و به فكر كردن پرداخت!

4 ساعت بعد اتاق لرد!

لرد نامه رو با خشونت باز كرد و پاكت نامه رو به طرفي پرت كرد وقتي متن نامه رو خوند با صدايي بلند تمام مرگخواران رو صدا زد:اني موني,مورگانا,اسنيپ,فنرير,بلا,رادلف,ريگلوس و....؟و از مرد دريايي بسيار خشك تشكر كرد و اون به سرزمينشون بازگشت!

لرد:ايا چنين وسيله ي نقليه اي تا كنون ساخته شده؟

ملت مرگخوار در حالي كه خميازه ميكشيدند گفتند:نه ساخته نشده!

لرد:پس شما به درد چي ميخوريد؟مترسك سر جاليزيد مگه؟مايلم اين وسيله ي نقليه رو شما بسازيد تا جون دوستان رو نجات بديم!متوجه شديد؟

ملت مرگخوار:هوووووووووم,مگه ما مخترع هستيم و چشاشون در اومد!

لرد:اهميت نداره شايد اگه كمي اين مغزتون رو(وقتي داشت ميگفت مغزتون ,گوش فنرير رو گرفته بود و ميزد تو سرش!)به كار مينداختيد,مخترع هم ميشديد!خلاصه از فردا كارتون رو شروع ميكنيد!

لرد:اوه اوه,جواب نامه رو ندادم!رادلف بدو دنبال اون مرده دريايي,بدو!

رادلف خميازه اي كشيد و به بلا چشمك زد و بلا هم چشمك زد و رادلف رفت و مرد دريايي رو اورد!

لرد:بيا عزيزم,اين جواب نامه رو بده به اربابتون,باشه؟

مرد دريايي:اوهوم,باشه حتما!

لرد لبخندي مسخره اي تحويل مرد داد و اونو با نگاهش بدرقه كرد!و ادامه داد:وسايلي كه براي تهيه ي اين ماشين نياز داريد رو ليست كنيد و از فردا كارتون رو شروع كنيد!

مرگخواران:
خدايا خودت كمك كن از دست اين لرد!

لرد لبخندي زد و گفت:با ارزوي موفقيت حالا از فردا شروع ميكنيد,بلا و تو يه برنامه ي مرتب براي سازماندهي امور بريز,اوكي عزيزم؟

بلا:باشه حتما همين الان!

مرگخواران: :proctor:

لرد: :slap:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 12 مرداد 1387 00:05
نمایش جزئیات
آفلاین
رابستن همچنان با لبخند نامه را برای بار دوم خواند وبه بارتی لبخندی تحویل داد تصویر تغییر اندازه داده شده

بارتی: تصویر تغییر اندازه داده شده

رابستن رو به مردمش کرد :

- یاران باوفای من ، ارباب تاریکی ما رو به یه گردش دسته جمعی به مرکز زمین دعوت کرده !!!

جوونترا : تصویر تغییر اندازه داده شده تصویر تغییر اندازه داده شده
پیرترا : تصویر تغییر اندازه داده شده

رابستن به پیرترا توجهی نکرد و روشو کرد طرف جوونترا و با ابراز احساسات براشون بوسه فرستاد و ادامه داد :

- از ابراز احساساتتون ممنونم و به این نتیجه می رسم که با سفر به خشکی موافقین .

همه پیرترا : تصویر تغییر اندازه داده شده
همه جوونترا : تصویر تغییر اندازه داده شده

رابستن با تعجب به خودش گفت : یعنی چی شد ؟

یکی از بچه دریائیا که کنار دم رابستن وول میزد و احساس خوش خوشانی داشت که کنار شاهشون وایساده گفت :

- آقاهه ، آقاهه ، ازاجه !

انگشتشو مث بچه کلاس اولیا بالا نگهداشته بود تا توجه رابستن جلب شد و با لحن شاهانه ای گفت :

- بگو فرزندم ! چی میخوای بگی ؟

- آقاهه ، ازاجه ! شما ازاجه ندارین سرخود پاشین برین ولگردی .

و از شدت خوش خوشانی قرمز شد . رابستن حیرتزده گفت :

- وااااااااااااااااااااااااااا ، چه حرفاااااااااااااااااااااااااااااا . من رئیس مملکتم و اجازه ندارم سر خود برم ... ببینم گفتی برم کجا ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده

همون موجود دریائی پیر که تاج رو سر رابستن گذاشده بود ( و معلوم شده بود وزیر اعظمه ) اومد جلو :

- سرورم ، برای تصمیم گرفتن درمورد چنین امر خطیری باید شورای دریائی تشکیل بشه !

رابستن : تصویر تغییر اندازه داده شده
-----------------
شورای دریائی شامل 15 نفر از مردم دریائی سرزمین های مختلف می شد که پنج نفرشون ( رابستنم یکی از اونا بود ) حق وتو داشتن و ده نفرشون هر چند سال یه بار عوض می شدن .
از این 15 نفر 14 نفرشون داشتن به شیوه حموم عمومی ها ویز ویز می کردن .

رابستن : تصویر تغییر اندازه داده شده تصویر تغییر اندازه داده شده
بارتی : تصویر تغییر اندازه داده شده

وزیر اعظم : سرورم نمیخواین جلسه رو شروع کنین ؟

رابستن داشت با خودش فکر می کرد : این وزیر اعظم از اون مارمولکاست که همه جا پیداش میشه ، آخه تو این وسط چه کاره ای اومدی تو جلسه شورای دریائی ؟

بعد با صدای بلند گفت :

- سران گرانقدر ریائی ، شرح جلسه به سمع و نظرتون رسیده ، لطفا بی حرف اضافه رای گیریتونو بکنین بذارین ما بریم سر خونه زندگیمون .

هر 14 نفر : ما مخالفیم ! ما نمیذاریم ما رو ببرین تور سیاحتی به خشکی !

بارتی کوشولو : پس به بابا لردم بگم بیاد اینجا ، نفری حواله یه کروشیو براتون نقد کنه ؟تصویر تغییر اندازه داده شده
اون 14 نفر : بذارین دوباره رای بدیم تصویر تغییر اندازه داده شده
رابستن : زودتر .

یکی از اون وسط : برای سفر به خشکی ما موافقیم ولی هیچ کدوممون نمی تونیم اون بالا نفس بکشیم ! باید ارباب تاریکی یه وسیله نقلیه واسمون جور کنه که هم بتونیم توش نفس بکشیم و هم بتونن ما رو اون دور و بر بگردونن !

وزیر اعظم : این حرف منطقیه سرورم ! همونطور که مردم ما دارن لوله کشی آب تصفیه شده واسه مردم خشکی جور می کنن ، اونام باید افرادشونو مامور کنن که ما رو با اون وسیله ای که درست می کنن دور سرزمینشون بگردونن !

بارتی لبخند موذیانه ای زد که یعنی : دو قرون بده آش . وزیر اعظم متوجه نیشخند بارتی شد و ادامه داد :

- ما این موجود رو گروگان نگه می داریم که ارباب تاریکی تضمین کنه تا رفتن و برگشتنمون ، هیچ آسیبی بهمون نمی رسه .

رابستن مردد بود ولی مجبور شد یه نامه به همین مضمون بنویسه و این بار ، به وسیله یکی از مردم دریائی واسه لرد بفرسته .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: دوشنبه 7 مرداد 1387 03:27
نمایش جزئیات
آفلاین
فنریر درحالیکه پشت گردن خود را می خاراند روبه ارباب این شکلی گفت: ااا...رباب..مممن...

ولدمورت:باز چه مرگته ؟

فنریر: هیچی ....

-ارباب

ولدمورت:

فنریر: میخواستم یه چیزی بهتون بگم.

ولدمورت:خوب بگو یالا!!!

-نمیشه اخه....پس بیاین اینطرف کسی نشنوه سپس زیر چشمی به مورفین و سوروس که گوشاشونو تیز کرده بودن نگاهی انداخت و ولدمورت را به طرفی کشید .

ولدمورت:مشکوک میزنی سریع حرفتو بزن.

فنریر: ارباب امشب ماه کامل میشه!!

ولدمورت:خوب به من چه؟ ....نه چی میگییییییییی؟

فنریر:

ولدمورت دوباره چا نشو ماساژ داد و با سرفه ای حرف خودشو شروع کرد: عیبی نداره فکر اونجاشم کردم چه بهتر صبر میکنیم ببینیم اگه اینا باز بون خوش قبول کردن که هیچ مگه نه خودم دست به کار میشم تو رو هم بعد اینکه گرگ شدی یک ابشش یرات درس می کنم میفرستمت پایین یک حالی ببری

فنریر: اما ارباب من وقتی گرگ میشم چیزی حالیم نیس!!

ولدمورت:مگه من گفتم چیزی حالیته تو کی چیزی حالیت بوده که اونموقع باشه ؟!

فنریر:

(زیر آب محفل مردمان دریایی)

صدای هیاهوی مردمان در یایی به گوش می رسید وهمه در حال دیدن حبابی بودند که درون آن مرگخوار کوشولویی در حال لبخند زدن بود بارتی لحظه به لحظه نزدیکتر میشد و بادیدن انها چشمهایش گردتر میشد.

بارتی: سلام به همه ی شما عزیزان دریایی من بارتی کراوچ هستم نماینده ی جادوگران در خشکی ما همیشه به دنبال برقراری رابطه با شما دلبندان بودیم ولی فرصت نشد تا امروز که پادشاه جدید شما سنتهای کهنه یتان را کنار گذاشته و اینا...
صدای دست جوانان دریایی و غر ولند پیر پفتالای دریایی بلند شد.

سپس بارتی نامه ای را به دست رابستن دادو ونامه لحظه ای حباب را پاره کرد ولی دوباره حباب به هم چسبید وبارتی نفس راحتی کشید.

-رابستن تا اینجای کار خوب پیش رفتین ولی دیگه تحملم تموم شده سریع بهشون بگو در ازای تصفیه کردن اب یک تور سفر به جهان حشکی با لیدری بارتی کراوچ
ارباب گرانقدرتان

لرد ولدمورت


رابستن همچنان با لبخند نامه را برای بار دوم خواند وبه بارتی لبخندی تحویل داد

بارتی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 5 مرداد 1387 20:36
نمایش جزئیات
آفلاین
فنریر که با چشمانی گشاد شده ار تعجب به رابستن چشم دوخته بود ، هوش و زکاوت رابستن را در دلش تحسین کرد و با ادای تعظیم بلند بالایی به رابستن از مردم دریایی جدا شد.

دقایقی بعد :

_ که اینطور ؟!

ولدمورت با قدمهای بلندش ، با حالتی عصبی، در مقابل فنریر عقب و جلو میرفت.
_ پس ما باید یه نماینده بفرستیم ؟ آره ؟

فنریر که حالا به شکل سابق خود بازگشته بود ، با تواضع سرش را تکان داد.
_ بله ارباب...درسته. رابستن تا حدودی کارو درست کرده ، فقط ما باید قبل از اینکه پسر واقعی پادشاهشون پیدا بشه یه نماینده از طرف خودمون با یه پیام صلح باثشون بفرستیم.

ولدمورت پس از اندکی تامل به سمت بارتی بازگشت.
_ تو باید بری کوشولو !
_ اِ ... چرا من؟ خوب فنریر رو دوباره بفرستید دیگه.
_ ای بچه بی ادب ! رو حرفه بابات حرف میزنی؟ بعد میگن چرا به بچه هاتون بها نمیدید و به اونها مسوولیت واگذار نمیکنین.

بارتی که از توجه پدرش { ! } به شدت هیجان زده شده بود از جایش بلند شد.
_ خوب باشه ، من آماده ام ! ولی بابایی درد که نداره ؟
_ نه !

ولدمورت دست به کار شد.مانند قبل دستهایش را در هوا تکان داد. و نور سفیدی را به سمت بارتی روانه کرد.
اندکی بعد بارتی که هیچ تغییر محسوسی نکرده بود ، از جایش برخواست و شروع به برانداز کردن قیافه خود در آب کرد.
_ بابایی؟ من که هنوز همون بارتی ام !

ولدمورت به محصول و نتیجه کار خود نگاهی انداخت و با رضایتمندی تمام شروع به صحبت کرد.
_ خوب تو قراره مثلا" از نمایندگان ما باشی دیگه...برای همین نباید به جک و جونور تبدیلت میکردم ، تغییری که در تو به وجود اوردم کاملا نامحسوسه و فقط شش های تو رو تا چهار ساعت به آبشش تبدیل میکنه! حالا گوش کن چی میگم ، این نامه رو سریع میرسونی به رابستن. خودتم نمیخونیش ها !
بارتی : چشم

ولدمورت با جذبه ای بیشتر ادامه داد.
_ همین دیگه...توی نامه به رابستن گفتم باید چی کار کنه... اکنون برو اِی پسرِ شجاع من!

بارتی که چشمان خاکستری رنگش از شدت هیجان به بزرگترین درجه ممکن رسیده بود ، به سمت دریاچه حرکت کرد نگاهی به آسمان انداخت و به خورشید که کم کم در حال غروب بود ، خیره شد.چیزی را زیر لب زمزمه کرد و با اطمینان به نفس بی سابقه ای وارد آب شد.

_______________

ریگولوس عزیز ، فکر میکنم فنریر نمیتونست حتی با لباس پوشیده بره پیش مردم دریایی ، چون صورتش رو باید چی کار میکرد؟ و دیگه این که فکر کنم که با تغییر شکل زبونش مثله زبون مردم دریایی شده بود و نمیتونسته خوب از نقش یه نماینده بر بیاد ! برای همیت با اجازه شما ، من بارتی کوشولو رو فرستادم به کام مرگ!
نفره بعدی میتونه کاری کنه که مثلا ولدرموت فنریر رو به دنبال بارتی میفرسته تا مراقبش باشه و از این چیزا ! بعدم تغییر شکل فنریر در زیر آب اتفاق می افته و نقشه شون لو میره ! یا تغییر شکل فنریر در جای دیگه اتفاق می افته و مثلا فنریر قاطی میکنه و ولدمورت رو به عنوان طعمه میدزده...! و سایر چیزها !
دیگه نفره بعدی خود داند ، هر کاری میخواد بکنه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/5/5 20:43:02
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/5/6 10:21:24
im back... again!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 5 مرداد 1387 13:19
نمایش جزئیات
آفلاین
فنرير : بابا ، يادت رفته ؟ امشب ماه کامل ميشه و من تغيير شکل ميدم ... تا حالا يه گرگينه رو زير آب ديدي ؟ خوب مي ميرم ديگه !

رابستن: چي ميگيييييييييييي؟؟؟ نه بابا ! حالا چه خاكي به سرم بريزم!؟

فنرير:نميدونم...هر خاكي هست به سر خودت بريز!

مراسم با شكوهي در حال برگذاري براي جابجا شدن حكومت بود ...و رابستن زرت و زرت به اين و اون لبخند الكي تحويل ميداد. تمام اين لحظات تو اين فكر بود كه چه غلطي بايد بكند...(دوربين زووم ميكنه تو قيافه ي رابستن ، بين ابروهاش؛ مونولوگ: اگه پسر واقعي شاكولا ،يهو پيداش بشه، چي كار بايد بكنم؟؟ تيكه بزرگم اين فلس امه!) بعد از شادي ملت مردم دريايي ، همه جا ساكت شد و كسي اومد و يه شيپور بزرگ را به لباش گرفت. همين كه توي شسپور دميد ، مايع قرمزي از شيپور بيرون اومد ولي با آب مخلوط نشد، به بالا اومد و يه مثلث تشكيل داد كه داشت تو موج زير دريايي تكون ميخورد.مثل يه پرچم.

فنرير خيلي اروم، تو جايي از بدن رابستن كه ظاهرا بايد گوش رابستن ميبود ، زمزمه كرد: ببينم ،اين پرچم گريفندور نيست؟؟

اما رابستن به اونچه داشت اتفاق ميفتاد فكر ميكرد... نماينده هاي مردمان زير دريايي قبايل ديگر به قصر اون ميومدن تا به كومالا اين پادشاهي رو تبريك بگن و با خودشون هدايايي هم به نشانه ي صلح همراه مياوردند. هر لحظه اميد ي كه در درون رابستن شكل گرفته بود قوي تر ميشد ولي فنرير از فرارسيدن شب واهمه داشت.تا اينكه ظاهرا همه ي نماينده ها به محضر رابستن رسيدند. رابستن يك حالت متفكرانه به خودش گرفت و دستي به فلسهاي زير گردنش و ابشش هايش كشيد . رو به موجودي كه ظاهرا وزيرش بايد ميبود كرد. به آرامي گفت:

- ايا حضور نمايندگان براي خوشباش اين پادشاهي به پايان رسيد؟؟

وزير كه آمادگي لازم براي اين سوال را نداشت ،يكه خورد و پس از چند لحظه گفت:

- بله كومالاي اعظم! آيا قبيله اي از همسايگان ما حاضر نبوده اند؟

رابستن در حالي كه كمي باد به سينه اش انداخته بود گفت:

_پس، از همسايگان ما ، جادوگران چرا كسي نيامده؟

همهمه اي در تالار پيچيد... مردمان دريايي با جادوگران ارتباطي نداشتند! رابستن دستش را به نشانه ي آرامش بالا آورد و رو به تمام تالار با صدايي بلند و شمرده گفت:

_من به دنبال آرامش و صلح با همه ي همسايگانم هستم! زمان آن رسيده تا سنت اشتباه گذشتگان خود را اصلاح كنيم و مردمان دريايي از انزوا بيرون بيايند. ملت من ! ما با جادوگران ارتباط برقرار ميكنيم... و ...و به نشانه ي صلح يك خط لوله ي آب آشاميدني از بين تمام قبايل مردم زير دريايي به جادوگران ميكشيم ...تا اين، پيوندي باشد براي دوستي دو ملت!

رابستن خيلي سريع و قبل از آنكه كسي مخالفت كنه ، به سمت فنرير برگشت: - تو!

فنرير:

_ به نزد جادوگران برو و اين خبر را به آنها برسان. نماينده ي خود را تا امشب براي امضاي تفاهم نامه ي صلح به اينجا بفرستند.





[spoiler=يه پيشنهاد دارم .نخواستم طولاني بنويسم: اگه چيزي به ذهنتون نرسيد و ....]فنرير از قصر خارج بشه و با لباس كاملا پوشيده .قبل از اينكه شب بشه و پرتوي ماه به اوون برسه ،به عنوان نماينده ي جادوگران برگرد.[/spoiler]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/5/5 15:02:57
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 5 مرداد 1387 07:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه ی شماره 1
(از پست شماره 75 مورفین گانت تا پست شماره 85 مورگانا لی فای)


تابستان است و وزارتخانه به علت کم آبی، به مدت سه روز آب هاگوارتز را قطع کرده است.
ملت اسلی که خانه زندگی ندارند و تابستان را هم در هاگوارتز مانده اند باید با مشکل بی آبی سه روزه مقابله کنند.

چند نفری از ملت اسلی که در سفر به سر می برند بعد از شنیدن قضیه ی کم آبی چند بطری آب آشامیدنی برای بچه های اسلیترین می آورند.

اما لرد ولدمورت خبیث تمام بطری ها را طلسم کرده و اعلام می کند که قصد دارد بعد از دو هفته با آب این بطری ها به حمام برود.
ملت اسلی هرچه تلاش می کنند، نمی توانند طلسم بطری ها را باطل کنند.

لرد پیشنهاد می دهد که برای استفاده از آب بطری ها ملت اسلی باید از دریاچه برای حمام لرد آب بیاورند اما لرد تاکید می کند که آبی که می آورند باید تصفیه شده باشد و فناوری تصفیه ی آب در هاگوارتز نیز تنها به دست مردم دریایی انجام می شود.

سرانجام دو نفر از اسلی ها یعنی رابستن لسترنج و فنریر گری بک، مامور رفتن به دریاچه و تهیه ی آب تصفیه شده برای حمام لرد می شوند.
لرد با طلسمی پیشرفته رابستن و فنریر را به دو نفر از مردم دریایی تبدیل می کند و آنها را به زیر آب می فرستد.

دو اسلیترینی در زیر آب از مرگ پادشاه مردم دریایی خبردار شده و همچنین مطلع می شوند که پسر پادشاه مرحوم، شباهت بسیار زیادی به رابستن لسترنج دارد.
بنابراین رابستن و فنریر مجبور می شوند نزد مردم دریایی بمانند و رابستن بر تخت پادشاهی می نشیند.

رابستن از مشکل پیش آمده ناراضی است اما مشکلی دیگر نیز در راه است؛ آن شب ماه کامل می شود و فنریر تغییرشکل خواهد داد و این حادثه در زیر آب ممکن است منجر به مرگ فنریر شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 5 مرداد 1387 03:34
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
اونا كم كم جلو رفتند تا به مردم دريايي رسيدند!رابستن شبيه پسر رئيس مردمان دريايي بودش!و به همين دليلي به محض ورود به قلمرو دريايي ها براش تعظيم كردند رابستن كه لپاش مثل هلو شده بود جلو رفت و ناگهان از حرفهاي مردمان درياي متوجه شد كه پادشاه دريايي ها مرده و وظيفه ي رهبري دريايي ها با پسرش هستش!همون پسري كه با رابستن شباهت خاصي داره رابستن از وحشت يخ كرد او و فنرير زندگي جديدي را به ناچار مجبور بودن اغاز كنن انها مي بايست براي هميشه زير دريا و كنار مردم دريايي زندگي كنن رابستن اشكهايش جاري شد........

با اجازه تون میخوام این قسمت آخرو یه کم بسطش بدم . ببخشید نمی دونم باید با لحن محاوره ای بنویسم ، یا رسمی ، و خیلی ممنون میشم اگه این پست منو نقدش کنین .
با تشکر
( گمونم باید تقاضای نقد رو تو قسمت ارتباط با ناظرین تالار هم بدم اینکارم می کنم )


رابستن و فنریر همینطور که سرگرم گفت و گو بودند به سرزمین دریایی ها رسیدند . بی خیال از کنار مردم می گذشتند که فنریر متوجه شد رفتار این مردم غیرطبیعی است . فنریر با تردید نگاهی به آنها انداخت و بعد نگاهی به دم رابستن ... بعد نگاهی دوباره به آنها .

فنریر : ببین ... اینا چرا همشون اینجوری به دم تو نگاه می کنن ... نکنه ...

رابستن مشکوک به فنریر نگاه کرد : منظورت چیه ؟ من قبل از اینکه بیام اینجا رفتم خودمو راحت کردم ... این وصله ها به من نمی چسبه ها ...

فنریر : به ریش مرلین قسم اینا ناجور نگات می کنن ... نقشه مقشه تو کارشون نباشه ...

رابستن دقیق تر به مردم دریایی نگاه کرد ... به نظر او هم اوضاع طبیعی نبود ... نه تنها مشکوک به دمش نگاه می کردند ، بلکه چند ثانیه بعد دو دست خود را به هم می چسباندند و از بالای بینی تا نوک ناف پایین می آوردند .

رابستن : نکنه بیماری چشم و دماغ و ناف گرفتن ؟

فنریر از گوشه چشم نگاهی به شیوه عاقل اندر سفیه به رابستن انداخت : این بیماری رو همین الان اختراع کردی ؟ بیچاره ، اینا دارن اینجوری بهمون سلام می کنن . معرفت به خرج بدیم یه علیکی بهشون بگیم .

جلو رفت و محکم به پشت یکی از مردم دریایی کوبید : ایول بامرام ... دمت گرم ... خوشم اومد فهمیدی باهاس بهمون سلام کنی ... هرچی باشه ما نوکرای اربابمونیم و واسه خودمون کسی هستیم .

رابستن : این خل بازیا رو بذار کنار ... یه بلایی سرمون میارن ها ...

در همین هنگام یکی از مردمان دریایی که به خاطر کمرنگ و ضخیم بودن فلس های دمش معلوم بود بسیار پیر است جلو آمد و مثل سایرین ادای احترام کرد و رو به رابستن گفت :

کومانای عزیز ، باعث مسرت ماست که بر مردمان خود منت گذاشته ، زمانی که به وجود گرانقدرتان نیازمندیم ، در جمع ما حاضر شدید . عالیجناب پدرتان به روح شاکولای کبیر پیوسته و سرزمین ، بدون فرمانرواست . اجازه دهید شما را تا قصر حکومتی همراهی نماییم .

رابستن با نگاهی ترسیده به فنریر خیره شد : فنی ... این چرت و پرتا چیه اینا بلغور می کنن ؟ به دادم برس ... چرا اینقدر لفظ قلم حرف می زنن ... قصر دیگه چه کوفتیه ؟ ارباب اگه بفهمه بی اجازش رفتیم قصر گرفتیم تیکه بزرگمون گوشمونه .

فنریر با حالتی که معلوم بود سرگرمی مفرحی پیدا کرده جواب داد : بیخیل بابا ... ارباب از کجا میخواد بفهمه ... ذهنتو ببند تا نتونه بخونتش ... بیا بریم صفا کنیم ....

در قصر همچنان با تکریم روبرو بودند تا رسیدند به یک جعبه بزرگ که جسد یک دریایی پیر دیگر در آن قرار داشت . همه منتظر بودند و به رابستن نگاه می کردند .

فنریر : گمونم این عالیجناب پدرته ( و زیر لب خندید ) برو ادای احترام کن بدبخت پدر مرده ... وگرنه تیکه بزرگمون گوشمونه ها .

رابستن جلو رفت و به همان شیوه ای که از مردم دریایی دیده بود ، ادای احترام کرد و پیش فنریر برگشت . آهسته در گوش او گفت :
ببین ... این جسدی که اینجاست یه لکه رو دمش داره عین این ماه گرفتگی که رو دم من هست !

فنریر خندید : لابد این علامت خانوادگیتونه ... واسه همین خیال کردن تو پسرشی !

سپس همان راهنمای قبلی جلو آمد و او را به طرف تخت سلطنتی هدایت کرد و تاج سلطنت را روی سر او گذاشت : و بدین گونه ، کومانای کبیر ، فرزند ارشد پادشاه خود را برای سلطنت به رسمیت می شناسیم .

صدای غلغل ( همون هلهله به زبون دریایی ها ) از دریایی ها برخاست و بعد جشن شروع شد .

رابستن از شدت هیجان و ناراحتی اشک می ریخت : وای فنی جان ... چه خاکی به سرم بریزم ؟ نه آب پیدا کردیم واسه اربابمون ، نه میتونیم از اینجا در بریم ... بدبخت شدیم خفن ... حالا چه کار کنیم ؟

فنریر : از من که بدبخت تر نشدی !

رابستن : چی می گییییییییییییییییییییییییییییی !

فنریر : بابا ، یادت رفته ؟ امشب ماه کامل میشه و من تغییر شکل میدم ... تا حالا یه گرگینه رو زیر آب دیدی ؟ خوب می میرم دیگه !

و بدین گونه ، مشکلی دیگر بر مشکلات این دو یار وفادار لرد ما افزوده شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!