بارتي:اي خدا مگه من چي كار كردم و پاهاشو گرفت تو بغلش!
رابستن كه فكر ميكرد و تيك عصبي گرفته بود,رو به بارتي گفت:يه كاريش ميكنم خلاصه تو نگران نباش !
مردم دريايي:در اسرع وقت امشب اخر شب ما يك نفر رو ميفرستيم تا نامه ي شما رو ببره!
رابستن باشه حتما الان نامه رو مينويسم و كاغذ و خودكار طلب كرد!
يكي از مردمان دريايي كاغذ و قلم براش آورد و رابستن بسيار تند ازش گرفت وبا لحني سرشار از انزجار اما لبخند ساختگي گفت:متشكرم!
و مرد سرشو به نشونه ي خواهش ميكنم تكون داد!
رابستن شروع به نوشتن نامه كرد و وقتي تمام شد اونو از اول خوند!
با عرض سلام و ادب و احترام خدمت ارباب تاريكي ها!
اينجانب رابستن لسترنج خدمتكار وفادار شما در راستاي تحقق نيازهاي شما درخواستي از شما دارد كه مردم دريايي خواهان سفري بي دغدغه و ارام هستند و از انجايي كه انها بر روي خشكي قادر به تنفس و زندگي نيستند درخواست من از شما اين است كه وسيله ي نقليه اي كه بتوان اين افراد را به روي خشكي اورد و دوباره سالم به محل زندگيشان برگرداند اماده بفرماييد و جواب نامه رات براي من بفرستيد!
با كمال تشكر و احترام
رابستن نامه را درون پاكت نامه گذاشت و يكي از مردم دريايي رو صدا زد:ببخشيد شما,مايلم ويزر و سايرين رو ببينم و نامه رو بهشون بدم ,خواهشا منو راهنمايي كن!
زن (اين دفعه مردم دريايي مونث بودش!)رابستن رو تا محل گردهمايي وزرا راهنمايي كرد و رابستن با كمال احترام وارد مجلس شد و نامه رو به يكي از وزيران داد و ادامه داد:خواهشا متن اين نامه سريه و فردي كه اونو ميبره نبايد از محتواي نامه مطلع شه ,فراموش نكنيد امشب نامه رو ببريد و من هم مايلم تا كمي استراحت كنم,مشكلي نيستش؟
وزير:نه عاليجناب حتما من تضمين كنم نامه تا مقصد باز نشه شب خوبي رو براتون ارزومندم,شب خوش!
رابستن به اتاقش رفت و خوابيد اما خواب نميرفت پتوش رو تا گردنش بالا آورد و به فكر كردن پرداخت!
4 ساعت بعد اتاق لرد!
لرد نامه رو با خشونت باز كرد و پاكت نامه رو به طرفي پرت كرد وقتي متن نامه رو خوند با صدايي بلند تمام مرگخواران رو صدا زد:اني موني,مورگانا,اسنيپ,فنرير,بلا,رادلف,ريگلوس و....؟و از مرد دريايي بسيار خشك تشكر كرد و اون به سرزمينشون بازگشت!
لرد:ايا چنين وسيله ي نقليه اي تا كنون ساخته شده؟
ملت مرگخوار در حالي كه خميازه ميكشيدند گفتند:نه ساخته نشده!
لرد:پس شما به درد چي ميخوريد؟مترسك سر جاليزيد مگه؟مايلم اين وسيله ي نقليه رو شما بسازيد تا جون دوستان رو نجات بديم!متوجه شديد؟
ملت مرگخوار:هوووووووووم,مگه ما مخترع هستيم و چشاشون در اومد!
لرد:اهميت نداره شايد اگه كمي اين مغزتون رو(وقتي داشت ميگفت مغزتون ,گوش فنرير رو گرفته بود و ميزد تو سرش!)به كار مينداختيد,مخترع هم ميشديد!خلاصه از فردا كارتون رو شروع ميكنيد!
لرد:اوه اوه,جواب نامه رو ندادم!رادلف بدو دنبال اون مرده دريايي,بدو!
رادلف خميازه اي كشيد و به بلا چشمك زد و بلا هم چشمك زد و رادلف رفت و مرد دريايي رو اورد!
لرد:بيا عزيزم,اين جواب نامه رو بده به اربابتون,باشه؟
مرد دريايي:اوهوم,باشه حتما!
لرد لبخندي مسخره اي تحويل مرد داد و اونو با نگاهش بدرقه كرد!و ادامه داد:وسايلي كه براي تهيه ي اين ماشين نياز داريد رو ليست كنيد و از فردا كارتون رو شروع كنيد!
مرگخواران:

خدايا خودت كمك كن از دست اين لرد!
لرد لبخندي زد و گفت:با ارزوي موفقيت حالا از فردا شروع ميكنيد,بلا و تو يه برنامه ي مرتب براي سازماندهي امور بريز,اوكي عزيزم؟
بلا:باشه حتما همين الان!
مرگخواران: :proctor:
لرد: :slap: