جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  60 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  172 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  188 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 24 آبان 1387 10:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خب دوستان:


اينم از عكس جديد!


شما اينجا در اينجا هري، فرد و جرج رو ميبينين كه احتملا نقشه ي غارتگر دستشونه! و معلوم نيست كه باز چه فكري در سر دارند!


منتظر پستهاي جالبتون هستم!

با تشكر از كاساندرا تريلاني


پ.ن: ببينيم پروفسور حسيني پست خواهند زد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 22 آبان 1387 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
اگرتابه حال به این فکر کرده باشیم که نام بچه بیل وفلور چیست،چه اسمی برایش می گذاریم؟متن زیر نمونه ی جالب رون وجینی درهنگام بچه دار شدن فلور است:
-کریسمس مبارک رون.
-کریسمس توام مبارک جینی امیدوارم دیر نرسده باشیم.
رون تمام قلک های خودراشکسته بود تا برای بیل و فلور وفرزندشان لباس بخرد.هری وهرمیون قبلا خودرابه کلبه ی صدفی بیل وفلور رسانده بودند.
-من فکر می کنم بلغم ارزششو نداره.
-کی ؟
-بلغم دیگه فلورو می گم!
آنها به خانه ی بیل وفلور رسیدندو عقاب کج منقاری شروع به سخن گفتن کرد:خودتون رو معرفی کنید!
-سلام من رون ویزلی برادر تو بیل هستم این هم خواهرم جینیه...
-سلام هری.
دربازشد .
-رون جینی بیاین تو!!!
جینی با ادای فلور وارد اتاق شد وبه رون گفت:فکغ می کنم عغمیون با فلوغ خوب غدیف شده.
گونه های رون به شدت تمام قرررمز شدند.
بیل گفت: بچه ها کجان؟
-پیش هاگرید ان.

بعداز چندساعت رون وجینی از خانه بیرون آمدنددرحالی که رون بسیارناراحت وجینی شدیداً خوشحال بود....
-آره رون من که بهت گفتم اون بلم ارزششو نداره.
-من واسه اون هدیه ها 9گالیون خرج کرده بودم.
ودراینجا پای رون سر خورد ومثل گلوله ی برف از کوه به پایین رفت.


پایان داستان...........



سوژه جالبي نبود، و همچنين خوب پرورش داده نشده بود. و مشكل اصلي تر اين بود كه اگر ميخوايد تاييد بشيد، اول بايد در بازي با كلمات پست بزنيد. موفق باشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/8/24 9:54:05
اشیاء مقدس مرگبار
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آبان 1387 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
- رونی عیزیزم تا حالا چند تا کادوی کریسمس خریدیم ؟

رون در حالی که کادوهای درون کیسه اش ، که بیشتر او را شبیه بابا نوئل می کرد ، را با آن هایی که در دستانش بود جمع می زد گفت :

- حدودا ســــــی و یکـــــــی ( این جا تلمیح داره ها ... به تعداد هدایای جشن تولد دادلی ) !

هرمیون که حلقه ی دستش را به دور بازوی رون محکم تر می کرد گفت :

- رون ، درسته ما دو تا بچه داریم ولی ... خب ، بچه های هری که می دونی چند تان ؟! رولینگ مهماشون رو توی کتابش گفت ! آخه خواهرت رو که می شناسی . تازه ان تا بچه ی بی سرپرست هم ... ما باید برای اونا هم هدیه تولد بخریم .

رون پسر بچه ی ماگلی را که همراه پدر و مادرش زیر برف برای خرید چند هدیه ، شادی می کرد را نگاه کرد و با بی حوصلگی گفت :

- امـــــا هرمیون ... تو همه ی پول هات رو خرج کردی !

- عزیزم آره ! ولی اون پالتوئه خیلی قشنگه برای هاگرید عالیه ! نه ؟

رون که آخرین سکه هایش رو که برای هزینه آپارات برگشت بود رو در جیبش لمس کرد و با آهی گفت:

- :no: .... اگه این چند سیکل هم خرج کنیم دیگه چطور می خوایم برگردیم ؟

هرمیون که سعی می کرد رون رو به طرف مغازه بکشه گفت :

- عیبی نداره ... پیاده برمی گردیم تازه یه ورزش هم هست ...

- وای ...نه .



طنزش خوب بود, اما سوژه ی چندان جالبی نداشت. اما خب, در واقعا نشون دادید حس رول نویسی خوبی دارین, نتیجتا تاییدتون میکنم. موفق باشین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/8/22 14:12:02
اراده موجب آزادی است ، زیرا خواستن آفریدن است . اینست تعلیم من و تنها کار شما آموختن فن آفریدن خواهد بود .
نیچه
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 13 آبان 1387 01:04
نمایش جزئیات
آفلاین
سال 2087 :
- رون به نظرت خیلی مونده تا برسیم ؟ دارم یخ میزنم داداشی !!!
- ها ؟! نه دیگه یه چند فرسخ دیگه مونده ...
- چند فرسخ یعنی چقدر ؟! یعنی نزدیکه ؟
رون که میدونست جینی از بچگی ریاضیاتش ضعیفه ، میخواست بهش امیدواری بده و بهش نگه که احتمالا لحظات تحویل سال رو در بین برفهای زمستونی میگذرونن
- اره دیگه ... میرسیم جینی ! نگران نباش
- آخ جوووووون اونجاس !! داداشی یعنی چند فرسخ از یکی دو مترم کمتره ؟ هرمیــــــــــــون !!!
رون : وااا جدی جدی رسیدیم ؟؟!
لحظاتی بعد دهان رون از تعجب به قدری باز شده بود که برای بستنش به چندین جرثقیل احتیاج بود
هرمیون : رون !! جینی !!
رون به شکل گوله ای با شتاب صد فرسخ در ثانیه به سمت هرمیون شیرجه میره ...
بووووووووووق ( توسط گروه آسلامیون سانسوریده شد )

<لحظاتی بعد داخل خونه هری >
جینی : هرمیون پس هری کجا رفت ؟!
هرمیون : هووووم نمیدونم رفت بالا لباساشو عوض کنه الان میاد
جینی نگاه مشکوکیوسی به هرمیون میندازه و هرمیون از خجالت بیستا رنگ عوض میکنه
هری در حالی که پیژامه گل منگولی جدیدی به تن کرده از پله ها پایین میاد
- خوووب بچه ها کادوی کریسمس چی اوردید ؟؟ میبینم که با دست پر اومدید
رون کادوی اول رو باز میکنه ! یک شال زمستونی بلند از جنس پوست گوژپشت نتردام !
- خوب این مال هرمیون !!
هرمیون : واییی مرسی گلم !!
جینی :
رون دومین کادو رو هم باز میکنه ! یک قلم جادویی GPS دار
هرمیون :

دو ساعت بعد
روی میز پر شده از کادوهای رنگارنگ و وسایل جورواجور
جینی و هری دستشون رو زیر چونشون زدن و هر چند لحظه فقط فقط کادوهایی رو میبینن که باز میشه و رون و هرمیون میپرن بغل هم
هری : رون احیانا منو فراموش نکردی؟؟
رون : آخ هری ! ببخشید فکر نمیکردم تو ام اینجا باشی آخه ... وگرنه حتما واسه تو هم یه چیز میاوردم
هری : فکر میکنم همگی الان خونه من جمع شدیدا !
لحظاتی بعد آخرین کادو هم باز میشه !! یک چیز عجیب غریب مکعب مستطیلی که روش نوشته شده

بووووووووووووومب ( به خودتم شک داری؟ نگران نباش توپ لحظه تحویل سال بود که در شد )
هرمیون : رون تو خیلی خوبی !!
رون :

هرمیون از اون ور میز شیرجه میزنه روی رون و دستانش رو به دور گردن رون حلقه میزنه و هر دو به سمت پله های زیرشیرونی گوله میکنن
هری با بی حالی تمام دستش رو از زیر چونش برمیداره
- این مزخرف ترین تحویل سالی بود که داشتم
ولی ثانیه ای بعد که نگاهش به نگاه لاولیوس جینی میوفته نظرش صد و شونصد درجه تغییر میکنه
- یـــــــــا ... یـــــــا شایــــــد .... یــــــــا شایدم ... بهتــــــــــرین تــــحوی ...
هوووووووووشت .....
بووووووووووووق ......




منور كرديد استاد! خداروشكر كه بلاخره اومدي! استاد معظم بيناموسي! ... برو معرفي شخصيت! ( شخصيتت گرفته شده! ساري!!!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/8/14 0:12:47

وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 12 آبان 1387 05:13
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
بسيار پست خوبي بود! اما متاسفانه مربوط به موضوع چندين هفته ي پيش بود! در واقع شما بايد در مورد عكس صفحه ي قبل كه توسط انيتا دامبلدور، زده شده، داستانكي مي نوشتيد! هنوز هم كه در بازي با كلمات تاييد نشديد. پس من اشكالات اين پستتون رو ميگم، تا شما در نوشته ي بعدي خودتون كه در مورد اون عكسيه كه ادرسشو گفتم، اونها رو تكرار نكنيد. اولين مورد عدم تطابق لحن داستان در نقاط مختلفه. مثلا شما در جائي كاملا كتابي نوشتيد و در جاي ديگه، به حالت محاوره اي نوشتيد. سعي كنيد به اين هماهنگي برسيد كه تمام پستتون، به يك نحو نوشته بشه. دومين مورد نحوه پاراگراف بندي هست. سعي كنيد كه ديالوگ ها رو در سطري جداگانه، همراه با علامت _ بنويسيد. اگر شما همين 2 مورد رو رعايت كنيد، مطمئنا ميتونين پيشرفت چشمگيري داشته باشيد! اما خب، من فعلا شما رو تاييد نميكنم، چراكه ميدونم شما بهتر از اينها ميتونيد بنويسيد، و اينكه بعد از تاييد در بازي با كلمات، راجع به همون عكسي كه آدرسش رو دادم، داستان بنويسيد. موفق باشيد دوست عزيز.

ممنون دوست خوب
ولی من نمیدونستم که باید در مورد عکس بنویسم و در کل اصلا عکس رو ندیدم، چون در تاپیک "قوانین" هم فقط نوشته شده یک داستان بنویسید ولی چیزی در مورد عکسش نگفته:
نقل قول:
1-1-) ابتدا هر عضو باید در تاپیک بازی با کلمات با استفاده از کلماتی که توسط مسئولین تاپیک هر چند مدت یک بار داده خواهد شد و تاپیک کارگاه نمایشنامه نویسی یک داستان یا یک نمایشنامه ی کوتاه بنویسند. سپس باید منتظر بمانند تا مسئولین تاپیک داستان یا نمایشنامه ی آنها را تایید کرده و به مرحله ی بعد ورود به ایفای نقش راه یابند.

خوب پس من از کجا میدونستم که اینجوریه. قبل از این هم یکی دیگه نوشتم ولی بعدش یکی از دوستان گفت که باید از روی عکس بنویسی. حالا اگه اشکالی نداره اینو تاییدش کن بعد سر فرصت در مورد اینهم مینویسم.

دلايلت قانع كننده بود! پستت هم اينقدر خوب بود كه بتونم تاييدت كنم! برو معرفي شخصيت كن عجول!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/8/14 0:10:51
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 11 آبان 1387 16:44
نمایش جزئیات
آفلاین
من اصلا رون و جینی رو نمیبینم. فقط رون و هرمیونو میبینم.

==================================
هرمیون: وای خدای من عجب دافی!
رون: تو که خودت دختری من باید اینو میگفتم!!!
هرمیون: تو غلط کردی به ناموس مردم نظر داری. من طلاق میخوام.
جینی: خودت غلط کردی با داداش من بد صحبت میکنی. کتک میخوای بگو کتک میخوام.
هرمیون یه دونه میخوابونه تو گوش جینی: تو که اصلا تو عکس نیستی دیگه خفه شو.
جینی میپره هوا با لگد میزنه تو پیشونی هرمیون، هرمیون پرت میشه میخوره به دیوار، چند تا آجر هم میریزه: عمت تو عکس نیست. اونی که تو عکسه اصلا منم تو نیستی که شاخ شدی! میگی نه از آنیتا بپرس.
آنیتا: پای منو الکی نکشین وسط. شاخم نشین من خودم هم کاراته بلدم هم جادو.

ناگهان دامبلدور با صدای تق ظاهر میشه.

دامبلدور: بچه های من! عزیزانم! با هم دعوا نکنین! بچه های خوبی باشین!
بچه ها: چشم استاد... شما جون بخواه!
دامبلدور: آفرین بچه ها!

و بعدش دامبلدور دستشو میندازه دور گردن بچه ها و همگی به خوبی و خوشی زیر برف قدم میزنن.


خوب بود پروفسور جان! فقط طنز هم مينويسي، قشنگ بنويس! يه ذهره برس يه پستت! اينو باز نويسي كن، قشنگش كن، دوباره بفرست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/8/14 0:17:54
تصویر تغییر اندازه داده شده


[b][s
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 10 آبان 1387 04:44
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام. من یه داستان نوشته بودم برای اینجا، ولی وقتی اومدم دیدم باید داستان در رابطه با موضوع باشه. برای همین یه داستان دیگه نوشتم. اگه خوب نشده به خوبی خودتون ببخشید چون نتونستم زیاد روش وقت بذارم.
-----------------------------------------------
داستان مالفوی و جینی در کتابخانه

جینی در حالی که کتابی دردست داشت به سمت یکی از نیمکتهای خالی که نزدیک درب ورودی بود رفت. با دست صندلی رو عقب کشید و آرام برروی آن نشست. کتاب رو روی میز گذاشت و اونو باز کرد. چند صفحه ایی ورق زد تا به صفحه ی مورد نظرش رسید و سپس مشغول خوندن شد.
پس از چند لحظه درب کتابخونه با صدای غژغژی باز شد و دراکو به همراه کراب و گویل وارد شدند. اونها جلوی درب وایستادند. دراکو که جلوتر از بقیه بود، داشت با چشماش اطرافش رو نگاه میکرد. همینکه چشمش به جینی افتاد خنده ی تلخی کرد و با صدای تقریبا بلندی طوری که جینی بشنوه گفت:"نگاه کنین بچه ها، امروز مثل اینکه اصلا رو شانس نیستیم. اون از خودش که تو راه بهش برخورد کردیم اینهم از خواهرش. هر جا که میریم یه مو قرمزی هم باید ببینیم"
و پوزخنی زود. کراب و گویل همراه با او شروع کردند به خندیدن.
جینی که دیگه متوجه دارکو و حرفهاش شده بود، برای یه لحظه سرش رو بالا آورد تا چیزی بگه اما نگفت و سرش رو دوباره به سمت کتاب چرخوند.
خانم پینس متصدی کتابخونه وقتی دید مالفوی و دوستاش جلوی در وایستاده بودند و داشتند با صدای بلند میخندیند، از پشت قفسه ها بیرون اومد و به سمت اونها رفت. وقتی به اونها رسید، با صدای عصبانیی گفت:"آقایون، اگه اینجا کاری ندارید هرچه زودتر برید بیرون و مزاحم بقیه نشید".
مالفوی در جواب گفت:"نه خانم پینس، ما برای مزاحمت نیومدیم که. ما اومدیم یه کتاب در مورد درس معجون سازی پیدا کنیم."
خانم پینس گفت:"بسیار خب، ولی ما اینجا کتابهای زیادی در مورد علم معجون سازی داریم، اسم کتابش چیه؟"
دراکو مکثی کرد و گفت:"دقیق یادم نیست...ولی...ولی فکر کنم کراب بدونه اسمش چی بود"
و به سمت کراب نگاه کرد و در حالی که چشمکی به او میزد گفت:"کراب، تو با خانم پینس برید و کتاب رو پیدا کنید. ما اینجا هستیم"
متصدی کتابخونه سری تکان داد و به سمت قفسه ها برگشت. کراب هم به دنبالش روانه شد. همین که خانم پینس رفت، مالفوی نگاهی به جینی کرد و چند قدمی به او نزدیک تر شد و گفت:"گویل میدونی این ویزلی ها چندتا بچه دارند؟ خب معلومه که نمیتونی بگی پسر، چون اونها اونقدر زیاد هستند که اصلا نمیشه بشماریشون. من فکر میکنم مادر بیچارشون تمام سال های زندگیش رو باردار بوده".
جینی دندونهاش رو به هم فشار داد و معلوم بود که از این حرف خیلی ناراحت و عصبانی شده. مالفوی که انگار منتظر این عکس العمل جینی بود ادامه داد:"برای همینه که بیچاره ها نمیتونند خرج بچه هاشون رو بدند.هیچ چیز باارزش هم که ندارند بخوان اونو بفروشند. برای همین هم اون رون بیچاره باید ردای کهنه و پاره ی برادرش رو بپوشه. پدرش هم داره کلی دست و پا میزنه که بتونه تو وزارت خونه ترفیع بگیره، ولی کورخونده. پدرم همیشه میگه کسایی مثل ویزلی هیچ وقت به جایی نمیرسند، برای اینکه لیاقتش رو ندارند و همیشه هم خرده پا باقی میمونند."
دراکو لحن صحبتش را عوض کرد و با حالتی مغرورانه ادامه داد:" خودت که خوب میدنی کراب، پدرم با وزیر رابطه ی خیلی خوبی داره و چند بار هم برای شام دعوتش کرده خونمون. اون میگه همینکه جناب وزیر لطف کرده و همچین کسایی رو تو وزارت خونه راه دادند، تازه اونها باید متشکر هم باشند و گرنه باید میرفتند گدایی کنند تا بتونند خرجشون رو دربیارند."
سپس خنده ایی کرد و گفت:"ولی اگه گدایی هم بکنند درآمد خوبی در میارندها.اگه هرکدومشون نفری یک سکه هم گدایی کنه میدونی چقدر پول میشه؟! فکر کنم از حقوق پدرشون هم بیشتر بشه!"
جینی که دیگه نمیتونست به این حرفها گوش بده و در ضمن تمرکزش رو هم برای خوندن کتاب از دست داده بود، سریع بلند شد، کتاب رو در کیفش گذاشت، صندلی را عقب داد و از پشت میز بیرون آمد و بدون آنکه کوچکترین نگاهی به آنها بکند به سمت در رفت، آنرا باز کرد و بیرون رفت.
با رفتن جینی مالفوی هم ساکت شد، لحظه ایی به در خیره شد. نمیدونست که باید خوشحال باشه یا ناراحت. در همین حال گویل رو دید که کتابی در دستش دارد و به سمت آنها میاید.
"بیا دراکو اینهم کتابی که گفته بودی، در مورد خواص گیاهان..."
"احمق من کی بهت گفته بودم برام کتاب بیاری"
کراب من و منی کرد و گفت:"ولی،ولی مگه خودت نگفتی که با خانم پینس برم و کتابی در مورد معجون سازی پیدا کنم؟"
مالفوی در حالی که چشم غره ایی به گویل میرفت، به سرعت کتاب را از دستش گرفت و آنرا روی میز انداخت و بدون آنکه حرفی بزند به سمت در روانه شد.




بسيار پست خوبي بود! اما متاسفانه مربوط به موضوع چندين هفته ي پيش بود! در واقع شما بايد در مورد عكس صفحه ي قبل كه توسط انيتا دامبلدور، زده شده، داستانكي مي نوشتيد! هنوز هم كه در بازي با كلمات تاييد نشديد. پس من اشكالات اين پستتون رو ميگم، تا شما در نوشته ي بعدي خودتون كه در مورد اون عكسيه كه ادرسشو گفتم، اونها رو تكرار نكنيد.

اولين مورد عدم تطابق لحن داستان در نقاط مختلفه. مثلا شما در جائي كاملا كتابي نوشتيد و در جاي ديگه، به حالت محاوره اي نوشتيد. سعي كنيد به اين هماهنگي برسيد كه تمام پستتون، به يك نحو نوشته بشه.

دومين مورد نحوه پاراگراف بندي هست. سعي كنيد كه ديالوگ ها رو در سطري جداگانه، همراه با علامت _ بنويسيد. اگر شما همين 2 مورد رو رعايت كنيد، مطمئنا ميتونين پيشرفت چشمگيري داشته باشيد! اما خب، من فعلا شما رو تاييد نميكنم، چراكه ميدونم شما بهتر از اينها ميتونيد بنويسيد، و اينكه بعد از تاييد در بازي با كلمات، راجع به همون عكسي كه آدرسش رو دادم، داستان بنويسيد. موفق باشيد دوست عزيز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/8/11 10:10:14
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مهر 1387 16:46
نمایش جزئیات
آفلاین
امسال چند روز قبل از کریسمس صاحب من جینی من رو گم کرد و به علت مشغله ی روزهای کریسمس زیاد دنبالم نگشت.
جینی و رون وارد اتاق شدند جینی ناگهان با شادی فریاد زد:((آرنولد تو اینجایی...!؟))
اما رون انگار از دیدن من که در حال شیطنت بودم خوشحال نشد،من به سراغ کادو های کریسمس رفته بودم اونهارو یکی بعد از دیگری باز می کردم بعضی از اونها رو به این طرف و آن طرف پرت می کردم،رون فورا جلو اومد وکادو ها رو از زیر دست من نجات داد.من به خاطر این کار ناراحت شدم و قهر کردم،زیر سیاهی سایه ی درخت کریسمس رفتم تا کسی منو نبینه(خودمونی بگم دوباره خودمو گم کنم)
جینی به رون گفت:((نمی تونی مراقب رفتارت باشی انو ناراحت کردی؟))
رون با عصبانیت گفت:((بهتر بیشتر مراقبش باشی می دونی مامان اگه این وضعو ببینه چه کار می کنه؟))
جینی می خواست جواب رون را بدهد که ناگهان فرد و جرج با صدای شترق پیداشون شدفرد رو به جینی گفت:((ما یه هدیه ی کوچولو واسه ی تو وآرنولد داریم))
جینی گفت:((لازم نیست ازون شوخی های مسخره تون با اون بکنین هیمنطوریشم اون الان ناراحته))
جرج گفت:((این مکسخره نیست گرچه هنوز امتحانیه اما کادوی خوبیه))
من که کنجکاو شده بود از مخفی گاهم بیرون اومدم ناگهان یه جرقه ی طلایی به من خورد و من روی زمین قل خوردم.
جینی در حالی که منو از رو زمین بر می داشت گفت:((بسه دیگه نمی خوام این کارو ادامه بدین))
من به جینی گفتم:((ممنونم))
چشمان همه از تعجب باز مانده بود اما در نگاه فرد و جرج شادمانی خاصی موج می زد.
من که تازه فهمیدم متوجه تغییرم شده بودم گفتم:((ممنون ایت بهیتن لادو کریتمله))
فرد و جرج درحالی که پوزخند می زدند به جینی گفتند:((خوب ما تا همین جاشو بلدیم بقیه اش با تو باید درست حرف زدن رو بهش یاد بدی))
من رو به جینی گفتم:((یاتم می ری))
همه با هم خنده را سر دادند حتی رون که این قدر از دست من عصبانی شده بود داشت قهقه میزد.
------------------------------------------------------------------------
خیلی ها دوست داشتن بدونن چه جوریه که من می تونم حرف بزنم اگر تایید بشم اینجور داستانهای واقعی زیادی دارم که تو رول می نویسم



عالي عالي عالي! خيلي قشنگ بود! لذت بردم! فقط ديالوگا رو توي يه سطر جداگانه با علامت _ بنويس! تاييد شدي! آفرين!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرنولد (پف کوتوله) در 1387/7/30 16:47:42
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/8/2 20:05:10
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/8/2 20:11:20
تصویر تغییر اندازه داده شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 28 مهر 1387 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
جینی:((وای رون این درخت کریسمس رو ببین چقدر جالبه گلوله های تزیینی روی اونو ببین انگار تصویر خاصی رو نشون می ده بزار ببینم این تو نیستی))و با صدای بلندی میخندد.
رون :((مگه دستم به فرد و جرج نرسه))
تصویر روی گلوله ها از این قرار است:
((رون در حالی که چوبش رو به سمت لیوان شراب گرفته می گوید"آچیو" ،اما به جای اینکه لیوان شراب به سمت او بیاد تبدیل به طناب داری می شود که بدور گردن موش رون افتاده ))
جرج و فرد از راه می رسند،قبل از اینکه رون بفهمد اورا با یک شوخی کوچک میخ کوب می کنند و به سرعت تصویر روی گلوله ها رو عوض می کنند تصویر تمام خانواده که دارند لبخند می زنند ورون را به حال خود می گذارند.
------------------------------------------------------------------------
اگه قراره ادامه نداشته باشه خیلی داستان مزخرفیه:proctor:
خوب دیگه بلد نیستیم کوتاه بنویسیم چه می شه کرد




خب چرا كوتاه نوشتيد؟ اين داستان رو لطفا بيشتر پرورش بديد و دوباره بفرستيد دوست عزيز! موفق باشيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرنولد (پف کوتوله) در 1387/7/28 14:28:03
ویرایش شده توسط آرنولد (پف کوتوله) در 1387/7/28 15:26:20
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/7/29 21:23:49
تصویر تغییر اندازه داده شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 20 مهر 1387 18:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ذرات برف آرام آرام از آسمان بر زمین فرو می افتادند . دست طبیعت ، گویی مدادهای رنگی خود را گم کرده بود و بی محابا ، صفحات سفید را در کران تا کران طبیعت می کشید .

در میان سوز برف ، دو کودک نرم نرمک و به آهستگی در خیابان های روستای محقری که آماج برف ها قرار گرفته بود ، راه می پیمودند . موهای قرمزشان از زیر کلاه های پوستی که بر سر داشتند ، به بیرون سرک می کشید تا فارغ از سرمای هوا ، خودنمایی کند . کودک بزرگتر ، بسته هایی را در یک دست به سختی نگهداشته بود تا با دست دیگرش ، خواهر کوچکترش را کنار خود نگاه دارد و مانع از گم شدن وی گردد .

دخترک با سرخوشی به مغازه های اطراف می نگریست و فارغ از نگاه تلخ برادرش ، از هرچه می دید ، تعریف می کرد :

ببین رون ، اون عروسکه چه بانمکه . یعنی میشه واسه امسال ، پاپا نوئل اینو برام بیاره ؟ ... وااای ... ببین چه خونه باربی نازیه ! این ماگلا چطوری می تونن با عروسکایی که هیچ درست و حسابی حرکت نمی کنن بازی کنن ؟ ... اونو نگاه ! چه کفشایی !

و با چشمانی براق ، به یک جفت کفش قرمز که در ویترین قرار داشت ، زل زد . با خود فکر کرد :

اگه این کفشا مال من بشن ، چقد به موهام میان ! منم می تونم اون پیرهن لیمویی خودمو بپوشم و چقد خوشگل میشم باهاش !

دخترک به کفش ها می نگریست و از نگاه تلخ برادرش غافل بود که چند جعبه کوچک و خالی در دست داشت و می دانست به زودی ، تنها با چند جفت جوراب ، و یا پلوورهایی که با دستان مادرشان بافته شده اند ، پرخواهند شد .


نه به اسم شناستون( قاتل) نه به اين متن پر حساس و بدون ايراد! بسيار لذت بردم از به رخ كشيدن تضادها و حرف دل رون! توصيف ها دقيق، ديالوگ ها متناسب!! بي شك شما تاييد شديد! موفق باشيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جک قاتل در 1387/7/20 18:42:59
ویرایش شده توسط جک قاتل در 1387/7/20 18:44:39
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/7/23 9:33:25
چه باحاله این :