جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  60 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  172 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  188 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 2 دی 1387 14:55
نمایش جزئیات
آفلاین
در تمام مدتی که سرسرا را میپیمودم بار نگاه های چپ چپ اسنیپ را حس میکردم.وقتی وارد تالار جشن شدم نفس عمیقی از سر آسودگی کشیدم.
به ویکتور کرام که کنار شومینه ایستاده بود ومشغول صحبت درباره ی آخرین مدل جاروی پرنده بود نزدیک شدم.مدتی را به بحث راجب آخرین کتابم با عنوان (برخورد ماگل ها با جادو در اعصار مختلف) با او گذراندم.بعد از اتمام بحث کرام را با جمعی از طرفدارانش تنها گذاشتم.
پرفسور دامبلدور به سمت من آمد.مثل همیشه سرشار متانت بود.او درباره ی چیزهای زیادی صحبت کرد اما از لحنش پیدا بود که خواسته ای دارد.
به او گفتم:آلبوس،کاری هست که من بتونم برایت انجام بدهم؟
لبخند مرموزی که مخصوص او بود روی لبانش هویدا شد و گفت:بله باتیلدا،میدونم که میتونی انجامش بدی.من کتاب(تاریخ سیاه شکنجه ی جادوی سیاه)را میخواهم.
من متحیرانه گفتم:این کتاب دردسر سازه!
او با نگرانی گفت:هیس!!باتیلدا این موضوع باید بین خودمان بماند.آنرا برایم پیدا میکنی؟
دامبلدور خوب میدانست من از کارهای خطرناک لذت میبرم اما این خواسته ای عجیب بود!با این حال قبول کردم.و شوکه از به یاد آوردن متن آن کتاب جشن را ترک کردم.



سلام....فکر کنم تاپیک رو از اولین پستش نگاه کردی! باید آخرین پست ها رو ببینی....تاریخ پستها رو نگاه کن متوجه میشی!

آخرین کلماتمون اینان:

دوست - مدرسه - شمشیر - سرخ - متانت - لبخند - خاطره - انبوه - آبی - روز


با اینا بنویس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط (batilda bagshat)باتیلدا بگشات در 1387/10/2 14:58:31
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/10/2 22:38:39
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 28 آذر 1387 04:30
نمایش جزئیات
آفلاین
دوست - مدرسه - شمشیر - سرخ - متانت - لبخند - خاطره - انبوه - آبی - روز

نسیم خنکی سرشاخه های انبوه درختان جنگل ممنوع را می لرزاند ،به آنجا که رسیدم با اندوه لبخند زدم و خاطره آن روز را مرور کردم : تنها دوست خوبی که در مدرسه داشتم با متانت بی شکیبی شمشیر را بلند کرد نور سرخ از آسمان فرود آمد و به نور آّبی چشمانش متصل شد .
او رفت و شمشیر برای همیشه به من وفادار ماند .


تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الینا در 1387/9/28 5:21:51
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/9/30 16:44:27
بادها چون به خروش آيند ابرها دير نمي پايند
اشكها لذت امروزند يادها شادي فردايند
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 28 آذر 1387 01:10
نمایش جزئیات
آفلاین
دوست - مدرسه - شمشیر - سرخ - متانت - لبخند - خاطره - انبوه - آبی - روز


خاطره آن روز آبي رنگ را شميشر با متانت ربود و به سرخي كشاند و من بر جسد دوست مرده ام كه در انبوه خون فرو افتاده بود لبخند ميزدم لبخندي به سادگي لبخند يك كلاس اول كه در اولين حضورش در مدرسه بر لبانش نقش ميبندد


-=-=-=-==-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-


در آن روز خاطر ه انگيز آسمان آبي رنگ به سرخي گراييد؛
از پس انبوه درختان دوست دوران مدرسه ام بيرون آمد ، درست پشت سرم بود
شميرش را بلند كرد و به سمتم آمد ، با متانت صبر كردم ،وقتي شمشير را بر گرده ام نشاند لبخند زدم ، او ديگر آزاد بود.


-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-==-=-=-=-=-

در ميان انبوه موهاي سرخش تلالو آبي رنگ تيم تاج چشمانم را زد
خاطره آن روز ها لبخندي بر لبانم نشاند ؛ دوست زحمي ام بر شمشيرش تكيه زد و با متانت از پس چشمان تيره من خاطرات مدرسه را دوباره ياد كرد .

-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

سلام سه نوع مختلف دادم چون اصلا دلم نميخواد يك هفته عقب بيافتم
اميدوارم كه قبول بشم
ببخشيد اگر يكمي تلخ نوشته بودم كلمات اينطوري ايجاب ميكرد

با تشكر
آبرفورث


مرسی....بهتره که یه نوشته باشه، اما مقدارش از دو سه سطر، چند سطر بیشتر باشه!
اما با این حال قبوله، مهم قدرت نویسندگی بود که ثابت شد!


تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/9/30 16:39:54
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 آذر 1387 10:55
نمایش جزئیات
آفلاین
دوست - مدرسه - شمشير - سرخ - متانت - لبخند - خاطره - انبوه - آبي – روز

روزاول سپتامبر بود. که همه مي خواستند بروند مدرسه هاگوارتز ، بعد توي قطار هري مي خواستد خوراکي بخره که يک دفعه چشمش افتاد به يه دختري ، به هري سلام داد . تا اينکه اون دختر

از آنجا دور شد و هري هم رفت پيش رون و هرميون . وقتي که همه رسيدند اونجا هري گفت : واي ! چقدر اينجا قشنگ است ، چه چراغ هاي آبي زيبايي دارد بعد دامبلدور با لبخند به بچه ها

گفت: خوش آمديد. دوباره هري به ياد خاطره اي افتاد که کلاه گروه بندي آن را مي خواست توي اسلايترين بندازد ولي آن کلاه بالاخره اورا انداخت توي گروه گريفندور. وقتي که همه ي بچه ها

غذا هايشان را خوردند مي خواستند بروند به خوابگاهايشون که يه نفر هري را صدا زد گفت: من همون دختري هستم که توي قطار شما را ديدم اسم من کتي است . وقتي که هري آن را ديد

صورتش با متانت سرخ شد . اما پشت سرش مالفوي گفت : آهاي پاتر ! دوست دختر پيدا کردي . انبوهي از بچه ها در آنجا شمشير به دست ايستاده بودند تا به هري و مالفوي نگاه کنند .

سلام تروخدا خواهش مي کنم اين دفعه آن را قبول کن باشه

عيد شما مبارک


سلام! خوبي؟


پستت بهتر بود...مرسي

يه اشکال عمده مي دوني چيه تو پستات؟ داستان سوژه مشخصي نداره....يعني خب همينجوري فقط جلو ميره، اما داستان مشخصي نيست توش....فقط يه سري اتفاقا کنار هم قرار گرفتن! اين اتفاقا بايد يه دليلي هم داشته باشن که کنار هم قرار بگيرن....به همديگه هم ربط داشته باشن و بخوان حرفي رو بزنن!


يه چيز ديگه، بچه ها چرا شمشير به دست واستاده بودن؟ کلا شمشير از کجا آورده بودن....؟ مشکوکه....سعي کن کلمه و جمله هايي که به کار مي بري معنا هم بدن....مثلا واسه بچه هاي جادوگر خيلي عجيبه که شمشير دستشون بگيرن! مگر يه دليل خاصي داشته باشه که اگه هست، اون هم بايد گفته بشه!

بازم بنويس! خوش باشي! عيد تو هم مبارک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/10/1 0:10:51
[color=FF3300][font=Arial]�
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 25 آذر 1387 16:31
نمایش جزئیات
آفلاین
دوست - مدرسه - شمشیر - سرخ - متانت - لبخند - خاطره - انبوه - آبی – روز

اون خاطره ی قدیمی رو یادت هست؟ که با شمشیر متانت، دل آبی لحظه ها رو خراشیدی و اون روز توی مدرسه جلوی همه ی دوستام به من گفتی بوتراکل...
هیچوقت انبوه موهای سرخ ات رو فراموش نمیکنم. وقتی گونه ات را بوسیدم برق لبخندت منو ترسوند، ولی چه اهمیتی داره؛ تو که یه داکسی بیش تر نیستی...

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
پ.ن:

(1) بوتراکل ها به تخم های داکسی حمله میکنند/ هری پاتر و قدیسان مرگبار/ فصل آینه ی گمشده/صفحه ی 612/ ترجمه ی محمد نوراللهی/ برگرفته از توصیف آبرفورث...

(2) من یعنی کورمک، وقتی سال ششم هاگوارتز بودم شرط بسته بودم که نیم کیلو تخم داکسی بخورم



باحال بود
یاد پست های تاپیک من چیستم؟ من کیستم؟ افتادم! خواستی برو سر بزن پست های اوایلش قشنگن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/9/26 10:38:52
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/9/26 11:19:05
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/9/30 16:36:46
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: شنبه 23 آذر 1387 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
دوست - مدرسه - شمشیر - سرخ - متانت - لبخند - خاطره - انبوه - آبی - روز

____________

به آسمان جادويي بالاي سرش خيره شد ، آبي بود ، بدون حتي يك تكه ابر ، با خودش فكر كرد شايد خدايان اين روز رو براي آرامش آفريدند ، اما صدايي در درونش با تاكيد گفت نه ... صداي خس خس نفس هاي مضطرب دوستانش كه با چوبدستي هايي كشيده ، آماده ي رزم ، پشت سرش ايستاده بودند اين گفته صدا رو تاييد ميكردند.

نگاهي به گوشه و كنار سرسراي بزرگي كه درش ايستاده بود انداخت ، به ياد اورد كه به مدت هزاران سال اين قلعه اسم مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز رو به يدك ميكشيده ، اما حالا ، حالا كه لرد سياه به قدرت رسيده بود ، حالا كه اون تمام سرزمين هاي جادويي رو تحت سلطه خودش درآورده بود ، اينجا تبديل به اخرين نقطه ي مقاومت ساحران و جادوگراني شده بود كه از سياهي روي برگردانده بودند ، جايي كه همه اعتقاد داشتند تنها كسي كه ميتونه به اسمشو نبر پيروز بشه اونه ، يعني هري پاتر پسري كه زنده ماند .

در افكارش غرق شد ، به ياد ده ها سال پيش افتاد كه براي اولين بار به اين مدرسه دعوت شده بود ، به ياد روزهايي افتاد كه حتي نميدونست يك جادوگره ، با مرور اين خاطره ها لبخند تلخي روي صورتش نقش بست.

نميدونست طلسم هاي امنيتي و ديواره هاي محكم هاگوارتز تا كي توان مقاومت در برابر اوراد مرگخواران رو دارند ، اما صدايي در درونش فرياد ميزد كه امروز نبردي سخت در خواهد گرفت ، نبردي سنگين كه تصميم داره با خون قربانيانش به زمين رنگ سرخ زننده اي بزنه.

صداي ترك خوردن ديوار هاي قلعه اون رو از افكار خودش بيرون اورد ، بمبي از ترس ميان يارانش منفجر شد ، ترك ها عميق تر و عميق تر ميشدند ، بلاخره زمان نبرد پاياني فرا رسيد بود ، شمشير گودريك رو بالا گرفت ، آماده بود كه در فرصت مناسب دستور حمله بده .

پيكر اولين گروه مرگخواران از لابه لاي شكاف هاي عميقي كه روي ديواره ها ايجاد شده بودند قابل رويت بود ، به هدفي كه داشت فكر كرد ، يعني از بين بردن لرد ولد مورت ، اهميتي نداشت كه در اخر خودش زنده ميمونه يا نه اما لرد سياه بايد نابود ميشد .

ديوار ها كاملا فرو ريختن ، اخرين پرده اي كه اونا رو از دشمن جدا كرده بود هم نابود شده بود ، حالا ديگه اونا محكوم به نبرد بودند ، بايد از آزاديشون دفاع ميكردند .

براي اخرين بار برگشت و با متانت به دوستانش نگاهي كوتاه انداخت چرا كه معلوم نبود ديگه فرصت ديدن اونها رو پيدا كنه سپس مصمم تر از قبل به دشمنان موذي روبرويش خيره شد و با تمام وجود فرياد كشيد ، فريادي به نشانه ي آغاز جنگي خونين ، به سمت مرگخواران شروع به دويدن كرد در حالي كه شمشير گودريگ را وحشيانه بالاي سرش تكان ميداد ...



چه قشنگ بود.....

خیلی عالی بود، اما زیاد بود...پست های اینجا باید در حد یکی دو پاراگراف باشن...اگه یه بارم بنویسی در اون حد...خیلی خوب میشه....خیلی دلم می خواد تایید کنم ولی دوست دارم ببینم تو اون حد هم می تونی بنویسی یا نه!

بازم می گم پستت عالی بود...

فعلا تایید نشد...تا دفعه بعد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سفيروث در 1387/9/23 14:24:33
ویرایش شده توسط سفيروث در 1387/9/23 17:52:04
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/9/23 21:56:37
اگه ميخواي يه دنيا رو نابود كني ، كارهاي بزرگ رو به افراد كوچيك بده و كار هاي كوچيك رو به افراد بزرگ .
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 22 آذر 1387 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
آواز - شب - مشغول - ترس - کنار - رها - وحشت - هیس - مرگ – آرام

مالفوی آرام آرام توی قلعه در حال پرسه زدن بود.

که یک دفعه توی سالن عمومی مالفوی هر ی را دید که می گفت:

آهای پاتر!

می دونی پدر ت و مادرت پطوری با مرگ روبرو شدند ؟

اما هری حرف مالفوی را نشنیده گرفت.

که درهمین لحظه پرفسور مک گوگال صدای آنها شنید و می گفت:

شما دو تا نصف شب توی قلعه داشتید چکار می کردید ؟

مگر نباید به خوابگاهایتون برید.

آنها به دورغ گفتند:

مشغول انجام داد ن تکالیفهایمون بودیم .

بعد از چند ساعت ،آنها رفتند به خوابگاهایشون .

وقتی که فردا صبح همه بچه ها بیدار شدند بروند کلاس پرفسور بینز ، بعد هرمیون به پرفسور گفت:

شما می دونی چه کسی حفره اسرار آمیز را باز کرده است یا این که قبلا وجود داشته؟

میشه برای ما تعریف کنید؟

بعد پرفسور گفت:

باشه!

بسار خوب ... بگذار ببینم ... هاگوارتز بیش از هزار سال پیش تاسیس شده چهار نفر برپسته ترین جادوگرها و ساحره های آن دوران هاگوارتز تاسیس کردند.

اسم این چها ر شخصیت سرشناس گودریک ( گریفندور) ، هلگا ( هافلپاف ) ، روونا ( ریونکلا ) ، سالازار ( اسلا یترین ) بود که به کمک مشنگ ها توانستند این قلعه را بسازند.

بعد دوباره هرمیون به پرفسور گفت:

میشه بگین منظورتون از موجود وحشت انگیز حفره چیه؟

می کن یه جور هیولا توی حفره اسرار آمیزه فقط نواده اسلایترین می تونه اون را مهار کنه.

دانش آموزان با ترس و حشت به هم نگاه کردند . بعد پرفسور بینز گفت:

بهتون گفتم ... چنین حفره ای اصلا وجود نداره.

بعد وقتی که زنگ خورد همه می خواستند بروند نهار بخورند . رون گفت:

بعد از ظهر چه کلا سی داریم ، هرمیون گفت:

کلاس لاکهارت.

بعد دوباره رون گفت:

اه... اه ... کلاس لاکهارت ، من حالم ازش بهم می خوره .

بعد وقتی که بچه ها غذا هایشون تمام کردند زنم خورد که می خواستند بروند کلاس لا کهارت .

وقتی که رسیدند ، لاکهارت گفت:

خوشامدین بچه ها: امروز می خواهم کار دوئل کردن را به شما یاد بدم که چطوری جلوی دشمن را بگیریم .

بعد لاکهارت گفت:

جناب اقای پاتر و جناب آقای مالفوی تشویق بیایین بالا.

وقتی که رفتند بالا داشتند باهم دوئل می کردند که یک دفعه چوب دستی مالفوی یه مار کبرا درآمد که داشت به طرف یکی از بچه های گریفندورمی رفت که یهو هری آمد جلو که با ماره حرف بزنه

تاا ینکه داشت حرف می زد ماره سرش را برگرداند . که چشم های هری خیره شد چه چیزهایی توی لبش زمزمه می کرد که همین لحظه پرفسور اسنیپ به لاکهارت گفت:

اگر ممکن است از سر راهم برین کنار که این ماره را ازبین ببرمش.

وقتی که کلاس تمام شد هری و رون و هرمیون رفتند به خوابگاه که رون به هر ی گفت :

داشتی با اون ماره حرف می زدی ، بعد هری گفت:

آره ! آخه! می دونی من توی باغ وحش هم با یه ماری کبرا حرف زدم . دوباره رون گفت:

من فکر می کنم تو نوه ی ... نوه ی ... اسلا یترین هستید هر ی گفت:

نه ... نه ... نه من نوه ی ... نوه ی .. اون نیستم .

چند روز بعد پرفسور مک گوگال به دامبلدور گفت:

یک نفر یکی از بچه های گریفندور را برد ند بعد دامبلدور گفت:

چه کسی؟

مک گوگال گفت :

جینی ویزلی !

بعد هری با عجله به طرف دستشویی دخترها رفت . وقتی که رسید اونجا چشمش به یه چز ی عجیب افتاد. اون یه دریچه ای بود که می خوره به یه غاری ، هری رفت پایین بعد تاین که به یه دری

برخورد کرد در همان لحظه چوب دستی اش را درآورد آن در را باز کرد و رفت تو که یک دفعه چشمش به جینی افتاد که روی زمین بیهوش شده است و یک زره اورتر ولردمورت بود که داشت

هری ر ا نگاه می کرد بعد هر ی به ولردمورت گفت:

چرا اینکار کردی ؟

اما ولردمورت حرف هر ی را نشنیده گرفت.

بعد هری چشمش به یه پرنده ققنوس افتاد که داشت به طرف هری می آمد وبرای اون یه کلا ه کهنه انداخت ورفت ، توی کلاه یه شمشیر بود .

هری جینی را رها کرد وبه طرف اون شمشیر رفت وآن را برداشت که یک دفعه هر ی به یه ماری حمله ور شد وآن را کشت بعد که به یه دفتر ی برخورد کرد اسم این کتاب دفتر خاطرات ریدل

بود.

وباز هم هر ی ولردمورت را شکست داد وقتی که این حادثه تمام شد هری جینی را برد درمانگاه که حالش خوب بشود.

بعد از چند ساعت توی سالن عمومی دامبلدور گفت:

هیس!

وبعد ادامه داد که می گفت :من می خواهم برای آخر سال یه آواز بخوانم آخه! من همیشه برای تمام کردم تضحیلاتون یه آواز می خونم .


من هرچی که تونستم نوشتم اگرممکن است آخرین پاراگرافت را برای من درست کنید خواهش می کنم آنرا برای من قبول کنید
من دیگه طاقت ندارم

--------------------
سلام!

اممم....یه کم زیادی زیاد نبود!؟
اینجا داستانک می خوایم بنویسیم آخه...این رفت طرف داستان و نمایشنامه!


یه چیز دیگه هم.....سعی کن یه موضوع تازه پیدا کنی! چیزی که رولینگ خودش تو کتاب نوشته و تعریف کرده رو استفاده نکن! اون میشه تکراری....یه چیز جدید پیدا کن!


راستی! کلمات عوض شدن. یکی دو پست پایین تره! این دفعه که خواستی بنویسی، لطفا با اونا بنویس! مرسی!

بازم سعی کن بابا....اینقدر زود ناامید نشو!


فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/9/22 23:58:49
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/9/23 0:02:27
[color=FF3300][font=Arial]�
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 21 آذر 1387 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
دوست - مدرسه - شمشیر - سرخ - متانت - لبخند - خاطره - انبوه - آبی - روز

دست ایکاروس روی غلاف شمشیر خشک شده بود. دلش نمیخواست دوست قدیمی اش بدونه که هنوز مثل دوران مدرسه وقت عصبانیت چهره اش سرخ میشه.
میتونست از زیر ردای آبی کینگلا دست قفل شده روی شمشیرش رو تشخیص بده. سرش رو بالا آورد. حتی باوجود لباسهای پاره، کینگلا هنوز با متانت یک شاهزاده لبخند میزد. ایکاروس از این لبخند متنفر بود،خاطره برق شمشیری که خواهرش رو کشته بود مثل صاعقه به مغزش هجوم آورد. صورتش داغ شد...شمشیر رو کشید و با فریادی به سمت کینگلا حمله کرد. کینگلا در انتظار تقاص، دستش رو از روی شمشیر برداشت و فقط چشمهاش رو بست.



تایید شد!

ممنون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/9/22 23:37:58
سرور ما سالازار اسلیترین.
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: چهارشنبه 20 آذر 1387 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین

کلمات جدید:


دوست - مدرسه - شمشیر - سرخ - متانت - لبخند - خاطره - انبوه - آبی - روز


1) از ده کلمه ای که تعیین شده حداقل 7 تا باید در داستان به کار بره!

2) کلماتی که تعیین شدن رو لطفا در نوشته تون رنگی کنید....میتونید هم نکنید اما این به ما کمک می کنه که راحت تر پستتون رو بخونیم و تایید کنیم...

3)میتونید از یه کلمه به شکلهای مختلفش استفاده کنید...مثلا: حرکت: (حرکتی - حرکت کردم - پر حرکت) یا دلم می خواست: (دلت می خواست- دلش خواسته بود)

4) اینجا محلی برای ورود به ایفای نقشه...پست های زیبای شما اینجا خونده می شن و اگه تایید شدید( که زیر پستتون با رنگ سبز نوشته میشه) میرید به مرحله بعد....یعنی کارگاه نمایشنامه نویسی!

5) اعضای ایفای نقش هم می تونن اینجا پست بزنن...اینجا یه تاپیک آزاد برای همه ست...برای پستهای ایفای نقشی ها هم جا داره!

6) لطفا از نوشتن پست غیر اخلاقی یا دارای توهین پرهیز کنید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/10/12 12:58:29
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/10/12 13:02:24
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 آذر 1387 22:28
نمایش جزئیات
آفلاین
آواز - شب - مشغول - ترس - کنار - رها - وحشت - هیس - مرگ - آرام

نیمفادورا تانکس در گوشه ای از آشپزخانه کنار میز بزرگ پناهگاه نشسته بود . شب آرام آن سوی پنجره نگاه میکرد.فکرش سخت مشغول بود. ناگهان اولین روز ورودش به هاگوارتز برایش تداعی شد.همه بچه ها بعد از تمام شدن آواز همیشگیه کلاه آن را روی سرشان گذاشتند.وقتی دورا آن را روی سرش گذاشت فریاد زد: هافلپاف.همیشه پیش خودش فکر میکرد استحاق رفتم به گروه گریفندور را داشته است.حالا که فرصتش پیش آمده بود باید به خودش ثابت میکرد که در تمام این سالها حق با او بوده نه کلاه غازی. حالا که میبایست با خطرناک ترین مرگخواران یا حتی شاید خود ولدرمورت بجنگید تا انتقام مرگ پدرش را از آنها بگیرد.ترس را از خود راند.احساس رهایی میکرد.تمام شجاعتش را جمع کرد چوبدستیش را محکم در دستش فشرد و بی پروا به سوی جنگ با تاریکی رفت.


سلام!
مرسی...نسبتا خوب بود...فقط یه چند تا اشکال داشتی:

شب آرام آن سوی پنجره نگاه میکرد.

هممم...شب نگاه می کرد؟ یا تانکس داشت شب رو نگاه می کرد؟ یه کم مشکوکه جمله!

اگه منظورت اولیه، و منظورت مثلا یه حالت ادبیه که شب داشت نگاه می کرد، این نگاه کردن یه کم نامحسوسه! یه کم باید این حالت نگاه کردن رو بیشتر نشون بدی.... مثلا بگی:

شب چشمانش را از پشت پنجره آرام به تانکس دوخته بود.

یا هر چیز دیگه! که این بستگی به خودت و تخیلت و قلمت داره!

اگه منظورت دومی بود...فکر کنم باید می شد: تانکس به شب آرام نگاه می کرد. یا: شب آرام را نگاه می کرد!


یه چند تا هم غلط املایی داشتی...

آواز همیشگیه کلاه: باید بشه آواز همیشگی کلاه. گذاشتن اون ه واسه همیشگی درست نیستش!
استحقاق رفتم به گروه را داشته است: رفتم باید بشه رفتن....فکر کنم غلط تایپیه...
کلاه غازی: کلاه قاضی درسته!
میبایست با مرگخواران بجنگید: می بایست با مرگخواران می جنگید...


در کل خوب بود....سعی کن نوشته ات تا حد امکان غلط املایی یا تایپی نداشته باشه، چون غلط املایی می تونه باعث بشه خواننده علاقه اش به خوندن پست کمتر بشه!


مرسی....یه بار دیگه هم میشه بنویسی؟ نوشته ات خوب بود، ولی فکر کنم یکی دیگه هم لازمه....یه بار دیگه هم لطفا بنویس!ممنون


پ.ن. گذاشتن لینک تو امضا فکر کنم خلاف مقرراته....فکر کنم برداریش بهتر باشه!



فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/9/20 23:15:25
سرور ما سالازار اسلیترین.