شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
"وقتی که امپدکلوس خدای اجنه در حال غرق شدن در گرنسی بود شينوا پری دريايی او را نجات داد، امپدکلوس روی چمن های آرام و آفتابیدرياچه دراز کشيده بود و به آسمان نيلگون چشم دوخته بود که تصميم خود را گرفت، او بايد با شينوا ازدواج ميکرد..." اين جواب پرفسور فيلت ويک به سؤال نويل بود که "مردمان دريايی چگونه به وجود آمدند؟"
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/4/20 1:05:49
be IsaE ke dare be jaye man minevise begoo khat bezane esmamo az ghesse...
به او نگاه کردم... غرق چشمان عاشقانه اش شدم.... چه زیباست نیلگون آبی چشمش!!!... دوست داشتنی من... دلخوشی من! چه آرام و با وقار چمن های کنار دریاچه را میخورد. او مرد رویا های من است... پدر گوساله ها یم..
دیدم تایید اینا نشد، گفتم دوباره بزنم. البته ببخشید که بعد از کلمات "جدیدتر" پست شد. ---------------------------------------------------------
مرگ. حالا در برابرش ایستاده بود. چیزی که از مدت ها قبل ادعای خواستنش را می کرد. قبلا با گفتن نامش آرامش می گرفت. اما در این لحظه، تنها وحشت را حس می کرد. تنها ترس بود که می شناخت. فرار کرد. دوید و مسئولیت را به گوشه ای پرتاب کرد! خیانت؟ بله، خیانت بود. بگذار خشمگین شوند، بگذار زمین و زمان را به هم بریزند؛ به دنبال تار مویی از او، تمام کشور را جستجو کنند. او دلیل موجهی داشت: ترس. اسرار؟ بله، اسراری به ذهن او راه یافته بود که فقط قبر می توانست آن ها را بپوشاند. می دانست که پشیمانی به سراغش نخواهد آمد و هیچ جدالی هم با خود نخواهد داشت. تنها، ترس.
خشمگین - اسرار - خیانت - آرامش - مرگ - جدال - ناراحت - پیش بینی - جستجو - وحشت.
به اعتمادش خیانتشده بود. از اسرار پشت پرده خبر نداشت و به همین دلیل، خشمگیناز آنچه نمی توانست پیش بینی کند، حق خود را می خواست. سعی کرد آرامش خود را حفظ کند. از مرگ بالاتر که چیزی نبود. بود؟
بدون کوچکترین وحشتی، راه حل های ممکن را در ذهن خود جستجو کرد. بسیار منطقی آنچه که حق داشت بداند، را جویا شد و چون پاسخ نگرفت، جدالرا در پیش گرفت تا حق خود و دیگران را به دستشان برساند.
نتیجه ناراحت کننده بود. زورمندی چون دیگر زورمندان، خاموشش کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/4/11 12:57:15
baa marg faaseleii nadasht .khashmgin bood ke be oo khiaanat karde va asraarash ra faash karde boodand. oo ba aramesh ba marg jeedal mikard vali dar del kami ehsaase vahshat mikard.oo pishbini nakarde bood ke momken ast kasi be jostejooye jaan pich hayash beravad va an ha ra naabood konad vadar aakhar khodash... ke lod voldemort bood be pishvaaze marg raft.mjn
در مقابل مرگ با ارامش ظاهری ایستاده بود......چون قریغی قرق در افکارش به نظر میرسید سرانجام چنان خشمگین شد که نتوانست جلوی خودش را بگیرد،باصدایی که در ان سرداب منعکس میشد با انزجار فریاد زد:چرا روی او حساب کردم و پیش بینی نکردم که او به من خیانت میکند، در حالی که ناراحتی در صدایش موج می زد ادامه داد: من سال ها برای او اسرارم را می گفتم فکر نکردم او به من خیانت میکند یا نه.و حالا هر چقدر داد بزنم احدی نمیفهمد من در جستجو حقیقت مردم و اینچنین ناجوان مردانه در جدال با مرگ از پای در امدم.چرا بعد از این همه کمک که به او کردم باید اینچنی تنها به دست خود او بمیرم......سکوتی سنگین بر قرار شد اما صدایی بی روح ان را شکست:اواداکداوارا!....
به دور از وحشت،در سالن های تالار اسرار گام برمیداشت تا به جدال مرگ رود.باشد که خیانت را خنثی کرده و آرامش نهایی را چنان که پیشگویی ها میگفتند جستجو کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
صبح یکی از روزهای تابستانی وقتی که آلبوس پاتر ردای خود را می پوشید که به سرسرای بزرگ برود تا با بقیه بچه ها آماده ی رفتن به خونه برای تعطیلات کریسمس باشد و هر چه زودتر می خواست که پیش پدر و مادرش برود واز آنها بخواهد که برای او یک جاروی پرنده دیگر بگیرند چون دیگر تحمل تمسخر بچه ها را نداشت که می گفتند بازیکن جستجوگر تیم گریفندور از یک جاروی آذرخش استفاده میکند و همینطور یک ماه پیش بود که پرفسور مکگوناگل به او گفت که به دفترش برود وهمینطور که در حالی که کنار شومینه خاموش دفترش نشسته بود به او گوش زد کرده بود که باید یه فکری به حال جاروی خودش بکند چون آگر همینطور پیش برود باید تیم گریفندور را در ته جدول دید.
خلاصه پس از ۳ روز خانواده ۵ نفری پاتر همراه با رون و هرمیون در کوچه دیاگون در حال حرکت به سمت جارو فروشی بودن که ناگهان متوجه شدن که مغازه جارو فروشی بیش از حد معمول شلوغ است لیلی سریع به سمت مغازه رفت و پس از چند ثانیه برگشت و همینطور که از شور و شعف قرمز می شد با صدای بلند داد میزد مامان بابا حدس بزنید کی اونجاست ویکتور کرام همین کلمه کافی بود که آه از نهاد رون در بیاد ولی هرمیون و جینی با سرعت بیشتر می رفتن تا کرام را ببینند و در بین راه هری آهسته در دل می خندید هنگامی که به داخل مغازه رسیدند آول از همه هرمیون جینی و هری به او رسیدند کرام همینکه آنها به او رسیدند دستش را دراز کرد تا از آنها کاغذ بگیرد که برایشان امضا کند ولی همینکه چشمش به هری افتاد آهی کشید و با صمیمیت با آنها دست داد وقتی با هرمیون دست میداد نگاهش به حلق ای که دردست او بود افتاد و با ناباوری پرسید تو ازدواج کردی و رون که همین الان از پشت هرمیون بیرو اومده بود و چپ چپ به کرام نگاه می کرد با صدایی بلند گفت بله .....
هنگام برگشت تو ماشین رون در صندلی عقب نشسته بود و زیر لب فحش میداد و آلبوس هی از پدر مادرش می خواست که امشب برای جاروی جدیدش یه جشن کوچیک بگیرن