جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  60 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  174 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  193 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1388 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین
"وقتی که امپدکلوس خدای اجنه در حال غرق شدن در گرنسی بود شينوا پری دريايی
او را نجات داد، امپدکلوس روی چمن های آرام و آفتابی درياچه دراز کشيده بود
و به آسمان نيلگون چشم دوخته بود که تصميم خود را گرفت، او بايد با شينوا ازدواج ميکرد..."
اين جواب پرفسور فيلت ويک به سؤال نويل بود که "مردمان دريايی چگونه به وجود آمدند؟"




تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/4/20 1:05:49
be IsaE ke dare be jaye man minevise begoo khat bezane esmamo az ghesse...
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1388 23:29
نمایش جزئیات
آفلاین
به او نگاه کردم...
غرق چشمان عاشقانه اش شدم....
چه زیباست نیلگون آبی چشمش!!!...
دوست داشتنی من... دلخوشی من!
چه آرام و با وقار چمن های کنار دریاچه را میخورد.
او مرد رویا های من است... پدر گوساله ها یم..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 11 تیر 1388 23:34
نمایش جزئیات
آفلاین
دیدم تایید اینا نشد، گفتم دوباره بزنم.
البته ببخشید که بعد از کلمات "جدیدتر" پست شد.
---------------------------------------------------------

مرگ. حالا در برابرش ایستاده بود. چیزی که از مدت ها قبل ادعای خواستنش را می کرد. قبلا با گفتن نامش آرامش می گرفت. اما در این لحظه، تنها وحشت را حس می کرد. تنها ترس بود که می شناخت. فرار کرد. دوید و مسئولیت را به گوشه ای پرتاب کرد!
خیانت؟ بله، خیانت بود. بگذار خشمگین شوند، بگذار زمین و زمان را به هم بریزند؛ به دنبال تار مویی از او، تمام کشور را جستجو کنند. او دلیل موجهی داشت: ترس. اسرار؟ بله، اسراری به ذهن او راه یافته بود که فقط قبر می توانست آن ها را بپوشاند. می دانست که پشیمانی به سراغش نخواهد آمد و هیچ جدالی هم با خود نخواهد داشت. تنها، ترس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هنوز در همین نزدیکی شاید منتظر ماست
یک جاده
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 11 تیر 1388 12:39
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام

کلمات جدید:خنک، آفتابی، دریاچه،آرام، عاشقانه، مردمان دریائی،چمن،غرق، دلخوش، نیلگون.

1) از ده کلمه ای که تعیین شده حداقل 7 تا باید در داستان به کار بره!


2) کلماتی که تعیین شدن رو لطفا در نوشته تون رنگی کنید.میتونید هم نکنید اما این به ما کمک می کنه که راحت تر پستتون رو بخونیم..

3)میتونید از یه کلمه به شکلهای مختلفش استفاده کنید.مثلا: حرکت: (حرکتی - حرکت کردم - پر حرکت) یا دلم می خواست: (دلت می خواست- دلش خواسته بود)


4) ینجا یه تاپیک آزاد برای همه ست.

6) لطفا از نوشتن پست غیر اخلاقی یا دارای توهین پرهیز کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 11 تیر 1388 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
خشمگین - اسرار - خیانت - آرامش - مرگ - جدال - ناراحت - پیش بینی - جستجو - وحشت.

به اعتمادش خیانت شده بود. از اسرار پشت پرده خبر نداشت و به همین دلیل، خشمگین از آنچه نمی توانست پیش بینی کند، حق خود را می خواست. سعی کرد آرامش خود را حفظ کند. از مرگ بالاتر که چیزی نبود. بود؟

بدون کوچکترین وحشتی، راه حل های ممکن را در ذهن خود جستجو کرد. بسیار منطقی آنچه که حق داشت بداند، را جویا شد و چون پاسخ نگرفت، جدال را در پیش گرفت تا حق خود و دیگران را به دستشان برساند.

نتیجه ناراحت کننده بود. زورمندی چون دیگر زورمندان، خاموشش کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/4/11 12:57:15
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 11 تیر 1388 12:12
نمایش جزئیات
آفلاین
جدالی با مرگ وجود ندارد ، تنها اسرار پیش بینی نشده ایی تو را به خود فرا می خواند ، در وحشت آرامش را جستجو کن !

فقط عبور کرد.
خشمگین یا ناراحت نبود ، تنها به او خیانت شده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 11 تیر 1388 11:51
نمایش جزئیات
آفلاین
baa marg faaseleii nadasht .khashmgin bood ke be oo khiaanat karde va asraarash ra faash karde boodand. oo ba aramesh ba marg jeedal mikard vali dar del kami ehsaase vahshat mikard.oo pishbini nakarde bood ke momken ast kasi be jostejooye jaan pich hayash beravad va an ha ra naabood konad vadar aakhar khodash... ke lod voldemort bood be pishvaaze marg raft.mjn

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: چهارشنبه 10 تیر 1388 11:51
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات جدید:خشمگین - اسرار - خیانت - آرامش - مرگ - جدال - ناراحت - پیش بینی - جستجو - وحشت.


در مقابل مرگ با ارامش ظاهری ایستاده بود......چون قریغی قرق در افکارش به نظر میرسید سرانجام چنان خشمگین شد که نتوانست جلوی خودش را بگیرد،باصدایی که در ان سرداب منعکس میشد با انزجار فریاد زد:چرا روی او حساب کردم و پیش بینی نکردم
که او به من خیانت میکند، در حالی که ناراحتی در صدایش موج
می زد ادامه داد: من سال ها برای او اسرارم را می گفتم فکر نکردم او به من خیانت میکند یا نه.و حالا هر چقدر داد بزنم احدی نمیفهمد من در جستجو حقیقت مردم و اینچنین ناجوان مردانه در جدال با مرگ از پای در امدم.چرا بعد از این همه کمک که به او کردم باید اینچنی تنها به دست خود او بمیرم......سکوتی سنگین بر قرار شد اما صدایی بی روح ان را شکست:اواداکداوارا!....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1388 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
به دور از وحشت،در سالن های تالار اسرار گام برمیداشت تا به جدال مرگ رود.باشد که خیانت را خنثی کرده و آرامش نهایی را چنان که پیشگویی ها میگفتند جستجو کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1388 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح یکی از روزهای تابستانی وقتی که آلبوس پاتر ردای خود را می پوشید که به سرسرای بزرگ برود تا با بقیه بچه ها آماده ی رفتن به خونه برای تعطیلات کریسمس باشد و هر چه زودتر می خواست که پیش پدر و مادرش برود واز آنها بخواهد که برای او یک جاروی پرنده دیگر بگیرند چون دیگر تحمل تمسخر بچه ها را نداشت که می گفتند بازیکن جستجوگر تیم گریفندور از یک جاروی آذرخش استفاده میکند و همینطور یک ماه پیش بود که پرفسور مکگوناگل به او گفت که به دفترش برود وهمینطور که در حالی که کنار شومینه خاموش دفترش نشسته بود به او گوش زد کرده بود که باید یه فکری به حال جاروی خودش بکند چون آگر همینطور پیش برود باید تیم گریفندور را در ته جدول دید.

خلاصه پس از ۳ روز خانواده ۵ نفری پاتر همراه با رون و هرمیون در کوچه دیاگون در حال حرکت به سمت جارو فروشی بودن که ناگهان متوجه شدن که مغازه جارو فروشی بیش از حد معمول شلوغ است لیلی سریع به سمت مغازه رفت و پس از چند ثانیه برگشت و همینطور که از شور و شعف قرمز می شد با صدای بلند داد میزد مامان بابا حدس بزنید کی اونجاست ویکتور کرام همین کلمه کافی بود که آه از نهاد رون در بیاد ولی هرمیون و جینی با سرعت بیشتر می رفتن تا کرام را ببینند و در بین راه هری آهسته در دل می خندید هنگامی که به داخل مغازه رسیدند آول از همه هرمیون جینی و هری به او رسیدند کرام همینکه آنها به او رسیدند دستش را دراز کرد تا از آنها کاغذ بگیرد که برایشان امضا کند ولی همینکه چشمش به هری افتاد آهی کشید و با صمیمیت با آنها دست داد وقتی با هرمیون دست میداد نگاهش به حلق ای که دردست او بود افتاد و با ناباوری پرسید تو ازدواج کردی و رون که همین الان از پشت هرمیون بیرو اومده بود و چپ چپ به کرام نگاه می کرد با صدایی بلند گفت بله .....

هنگام برگشت تو ماشین رون در صندلی عقب نشسته بود و زیر لب فحش میداد و آلبوس هی از پدر مادرش می خواست که امشب برای جاروی جدیدش یه جشن کوچیک بگیرن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!