تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
136 کاربر(ها) آنلاین هستند (34 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
133
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
اسلیترین
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
2 کاربر مهمان
تصویر پنجم کارگاه نمایشنامه نویسی
وقتی از قطار پیاده شدم یک نفر با صدای بلند گفت:سال اولی ها از این طرف.رفتم سمتش.سال اولی های دیگه هم امدند.چقدر زیاد بودیم.یه مرد درشت هیکل مارا باقایق از روی یک دریاچه به طرف قلعه ی بزرگ هاگواترزبرد.تاریکی هوا و سکوت دریاچه به نظر من ترسناک بود.بعد از ربع ساعت به یک سرسرای بزرگ رسیدیم.ما کنار بودیم و ناممان را یکی یکی می خواندند.مردی که نام هارا میخواند،داد زدفرد پاتر.
یک دفعه ترس وجودمو فرا گرفت.با قدم های لرزان به سمت کلاه رفتم.
سنگینی نگاه های دیگران را حس میکردم.به سختی روی صندلی نشستم وکلاه را روی سرم گذاشتم.ظاهر کلاه کوچک بود ولی وقتی روی سرم گذاشتمش تا شانه هایم پایین امد.صدای خنده ی چند نفر به گوشم رسید.احساس کردم از خجالت سرخ میشوم.که یکدفعه صدای کلاه به گوشم رسید.
-اووووم.پسر البو سوروس پاتر.نوه ی هری پاتر.پدرت توی اسلیترین بود.پدر بزرگت توی گریفندور.چی کنم؟
-هر کاری میکنی منو توی اسلیترین ننداز.
-چرا؟
-ولدمورت توی اسلیترین بوده.
-وااااای باز هم از این چرندیات.پدرت توی اسلیترین بود.
-باشه بابا .
-میخوام بفرستمت گریفندور پیش فردوجرج ویزلی
-ولی فرد مرده و جرج مدرسش تموم شده
-اوه راستی ولی باهم گروه باحالی میساختین
-خب حالا کجا برم
-راونکلاو خوبه.چون هم باهوشی هم باحال پس...
-یه لحظه صبر کن .چرا انقد بزرگی تا روی شونم اومدی
-به تو چه.پس راونکلاو
کلاه رو از سرم برداشتم .صدای هلهله ی جمعیت بلند شد و من روی میز راونکلاو نشستم.باخودم فکر کردم اجدادم گریفندوری،پدرم اسلایترینی،من راونکلاوی،وحتما پسرم هافلپافی.چه فکر مسخره ای:)
جای کار بیشتری داشت،ولی بد نبود...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
وقتی از قطار پیاده شدم یک نفر با صدای بلند گفت:سال اولی ها از این طرف.رفتم سمتش.سال اولی های دیگه هم امدند.چقدر زیاد بودیم.یه مرد درشت هیکل مارا باقایق از روی یک دریاچه به طرف قلعه ی بزرگ هاگواترزبرد.تاریکی هوا و سکوت دریاچه به نظر من ترسناک بود.بعد از ربع ساعت به یک سرسرای بزرگ رسیدیم.ما کنار بودیم و ناممان را یکی یکی می خواندند.مردی که نام هارا میخواند،داد زدفرد پاتر.
یک دفعه ترس وجودمو فرا گرفت.با قدم های لرزان به سمت کلاه رفتم.
سنگینی نگاه های دیگران را حس میکردم.به سختی روی صندلی نشستم وکلاه را روی سرم گذاشتم.ظاهر کلاه کوچک بود ولی وقتی روی سرم گذاشتمش تا شانه هایم پایین امد.صدای خنده ی چند نفر به گوشم رسید.احساس کردم از خجالت سرخ میشوم.که یکدفعه صدای کلاه به گوشم رسید.
-اووووم.پسر البو سوروس پاتر.نوه ی هری پاتر.پدرت توی اسلیترین بود.پدر بزرگت توی گریفندور.چی کنم؟
-هر کاری میکنی منو توی اسلیترین ننداز.
-چرا؟
-ولدمورت توی اسلیترین بوده.
-وااااای باز هم از این چرندیات.پدرت توی اسلیترین بود.
-باشه بابا .
-میخوام بفرستمت گریفندور پیش فردوجرج ویزلی
-ولی فرد مرده و جرج مدرسش تموم شده
-اوه راستی ولی باهم گروه باحالی میساختین
-خب حالا کجا برم
-راونکلاو خوبه.چون هم باهوشی هم باحال پس...
-یه لحظه صبر کن .چرا انقد بزرگی تا روی شونم اومدی
-به تو چه.پس راونکلاو
کلاه رو از سرم برداشتم .صدای هلهله ی جمعیت بلند شد و من روی میز راونکلاو نشستم.باخودم فکر کردم اجدادم گریفندوری،پدرم اسلایترینی،من راونکلاوی،وحتما پسرم هافلپافی.چه فکر مسخره ای:)
جای کار بیشتری داشت،ولی بد نبود...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/24 22:21:13
جزئیات کاربر

روز 31 اگوست ایستگاه کینگز کراس
سدرلا: مامان هرروز برامنامه بنویس باشه؟
خانم بلک : سدرلا ما برای برادراتم هر روز نامه می فرستادیم نگران نباش.
-اگه من تو ریفندور بیفتم منو از توی شجره نامه خط میزنن ؟خودت که میدونی خودشون گفتن فکر میکنن من توی گریفندور بیفتم.
- منم تو رینوکلا بودم بنابراین ممکنه تو هم توی رینوکلا بیفتی و شاید اسلیترین هر چی نباشه تو یه اصیل زاده ای .
-سیریوس هم اصیل زاده بود.
-خوب مشخص بود اون توی گریفندور میفته . نگران نباش گریفندور خیلی شبیه اسلیترینه
-امیدوارم هر جا که بیفتم رابطه ام با خانواده بد نشه و دوستیم با نارسیسا به هم نخوره .
- نه نمی خوره برو .
- خداحافظ مامان.
در قطار
سدرلا : سلام
نارسیسا و اندرومیدا: سلام
- خیلی نگرانم
- مطمئن باش حالت از ریگولس بد تر نیست همه به خاطر برادرش مسخرش میکنن
- حالا زیادم مطمئن نباش شاید من هم تو گریفندور بیفتم
کلاه گروه بندی
مک گونگال:نارسیسا بلک
کلاه : اسلیترین
اسلیترینی ها دست میزنند و تشویقش میکنند و نارسیسا به میز اسلیترین می پیوندد.
مک گونگال:سدرلا بلک
کلاه : بعد از اندکی تامل... گریغندور یا رینوکلا؟؟؟
سدرلا: اسلیتریننننننن
-تو خیلی باهوشی و خیلی شجاع ، گریفندور رو دوست نداری؟؟پس برو .... رینوکلا
جیمز : دومین بلکی که توی اسلیترین نیفتاد رفیق.
سیریوس : اره مثل اینکه بایدبه سدرلا افتخار کنم.
سدرلا در دل خود میگوید : ای کاش منو تو اسلیترین انداخته بود
این نمایشنامه نیاز به "توصیف" داشت،لاکن تو فقط از دیالوگ استفاده کردی...
به عنوان مثال همون اول که سدرلا با مادرش صحبت میکنه بایداینطوری میبود:
"سدرلا با نگرانی به مادر خود نگاهی انداخت. قرار بود برای اولین بار از مادرش به مدتی طولانی جدا شود و همچنین نگرانی بزرگتری داشت...اگر در اسلیترین نمی افتاد،چه میشد؟
_مامان هر روز برام نامه بنویس..باشه؟
مادر با مهربانی نگاهی به دخترش انداخت و گفت:
_سدرلا ما برای برادراتم هر روز نامه می فرستادیم نگران نباش.
.
.
."
ایرادای خیلی زیاد دیگه مثل غلط تایپی و غیره هم داره...اصولا باید تایید نشی ولی خب...بخوایم خیلی خیلی ارفاق کنیم،با نهایت ارفاق...
.تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
سدرلا: مامان هرروز برامنامه بنویس باشه؟
خانم بلک : سدرلا ما برای برادراتم هر روز نامه می فرستادیم نگران نباش.
-اگه من تو ریفندور بیفتم منو از توی شجره نامه خط میزنن ؟خودت که میدونی خودشون گفتن فکر میکنن من توی گریفندور بیفتم.
- منم تو رینوکلا بودم بنابراین ممکنه تو هم توی رینوکلا بیفتی و شاید اسلیترین هر چی نباشه تو یه اصیل زاده ای .
-سیریوس هم اصیل زاده بود.
-خوب مشخص بود اون توی گریفندور میفته . نگران نباش گریفندور خیلی شبیه اسلیترینه
-امیدوارم هر جا که بیفتم رابطه ام با خانواده بد نشه و دوستیم با نارسیسا به هم نخوره .
- نه نمی خوره برو .
- خداحافظ مامان.
در قطار
سدرلا : سلام
نارسیسا و اندرومیدا: سلام
- خیلی نگرانم
- مطمئن باش حالت از ریگولس بد تر نیست همه به خاطر برادرش مسخرش میکنن
- حالا زیادم مطمئن نباش شاید من هم تو گریفندور بیفتم
کلاه گروه بندی
مک گونگال:نارسیسا بلک
کلاه : اسلیترین
اسلیترینی ها دست میزنند و تشویقش میکنند و نارسیسا به میز اسلیترین می پیوندد.
مک گونگال:سدرلا بلک
کلاه : بعد از اندکی تامل... گریغندور یا رینوکلا؟؟؟
سدرلا: اسلیتریننننننن
-تو خیلی باهوشی و خیلی شجاع ، گریفندور رو دوست نداری؟؟پس برو .... رینوکلا
جیمز : دومین بلکی که توی اسلیترین نیفتاد رفیق.
سیریوس : اره مثل اینکه بایدبه سدرلا افتخار کنم.
سدرلا در دل خود میگوید : ای کاش منو تو اسلیترین انداخته بود
این نمایشنامه نیاز به "توصیف" داشت،لاکن تو فقط از دیالوگ استفاده کردی...
به عنوان مثال همون اول که سدرلا با مادرش صحبت میکنه بایداینطوری میبود:
"سدرلا با نگرانی به مادر خود نگاهی انداخت. قرار بود برای اولین بار از مادرش به مدتی طولانی جدا شود و همچنین نگرانی بزرگتری داشت...اگر در اسلیترین نمی افتاد،چه میشد؟
_مامان هر روز برام نامه بنویس..باشه؟
مادر با مهربانی نگاهی به دخترش انداخت و گفت:
_سدرلا ما برای برادراتم هر روز نامه می فرستادیم نگران نباش.
.
.
."
ایرادای خیلی زیاد دیگه مثل غلط تایپی و غیره هم داره...اصولا باید تایید نشی ولی خب...بخوایم خیلی خیلی ارفاق کنیم،با نهایت ارفاق...
.تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/23 15:38:56
خداحافط تا عید
جزئیات کاربر

سلام.من جک ویزلی پسر بیل ویزلی وفلور دلاکور هستم.من در یازده سالگی قراربود برای بار اول سوار قطار هاگوارتز بشوم وبه هاگوارتز بروم .درقطار با دو نفرآشنا کنار هم نشستیم.من،لیلی پاتر وپیتر مک لاگن،باهم پیمان دوستی بستیم و به هم قول دادیم هیچ وقت همدیگر را تنها نگذاریم.به هاگوارتز رسیدیم وکلاه گروه بندی دوستانم را در گروه گریفندور گذاشت .اسم من خوانده شد.به طرف کلاه رفتم.من جزو متأخرین کلاه شدم. بعد از شش دقیقه کلاه گفت:گریفندووور.خوشحال به طرف میز گریفیندور رفتم. دیگر از هیچ چیز نمی ترسیدم.بعد از مراسم به دوستانم گفتم:تا این جا مانند هری پاتر و دوستانش بودیم .به نظرتان می توانیم ،ماجراهای جالبی داشته باشیم?.لی لی گفت :نمی دانم .چون دیگر ولدمورتی برای شکست دادن نمانده.پیتر گفت: من به برادرت حسودیم می شود لیلی .چون او با پدرت به گذشته رفته،و بادختر ولدمورت جنگیده. حتی می گویند او جان پدرت را نجات داده است.ولی ؛دشمن ماکیه؟
ناگهان صدایی بلند به گوش رسید:
دانش آموزان هاگوارتز من بلاتریکس لسترنج هستم.من و دختر من و لرد سیاه،دلفی زندانیان مرگخوار آزکابان را آزادکرده وبرای حمله ای آماده می شویم.
اون جا فهمیدم این کلاه داناتر از این حرفها است.حتی وقتی اسلیترینی مهربان است یا گریفندوری ای ترسو است،حکمتی درآن است.
تصویر شماره ی پنج
ناگهان صدایی بلند به گوش رسید:
دانش آموزان هاگوارتز من بلاتریکس لسترنج هستم.من و دختر من و لرد سیاه،دلفی زندانیان مرگخوار آزکابان را آزادکرده وبرای حمله ای آماده می شویم.
اون جا فهمیدم این کلاه داناتر از این حرفها است.حتی وقتی اسلیترینی مهربان است یا گریفندوری ای ترسو است،حکمتی درآن است.
تصویر شماره ی پنج
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/23 2:54:01
ویرایش شده توسط alisevres در 1395/6/23 16:51:38
ویرایش شده توسط alisevres در 1395/6/23 17:02:44
ویرایش شده توسط alisevres در 1395/6/23 17:03:05
ویرایش شده توسط alisevres در 1395/6/24 0:35:29
ویرایش شده توسط alisevres در 1395/6/24 0:48:00
ویرایش شده توسط alisevres در 1395/6/23 16:51:38
ویرایش شده توسط alisevres در 1395/6/23 17:02:44
ویرایش شده توسط alisevres در 1395/6/23 17:03:05
ویرایش شده توسط alisevres در 1395/6/24 0:35:29
ویرایش شده توسط alisevres در 1395/6/24 0:48:00
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/06/21
تولد نقش: 1395/06/23
آخرین ورود: پنجشنبه 15 مهر 1395 14:49
از: تهران
پستها:
6

کندرا سورنسون برای آخرین بار با پدر و مادرش خداحافظی کرد و سوار قطار هاگوارتز شد.
بچه ها در قطار پخش شده بودند و به دنبال کوپه خالی می گشتند. کندرا با چشم هایش قطار را گشت.
تا اینکه رزا دوست صمیمیش را پیدا کرد که جلو ی یک کوپه خالی برایش دست تکان می داد.
رزا صبر کرد تا کندرا به او برسد و گفت: داشتی از قطار جا می موندی. نگران نباش دوباره میبینیشون.
کندرا و رزا داخل کوپه خالی شدند و به بیرون نگاه کردند.
در واقع کندرا و رزا دوساحره ی ماگل زاده بودند. آن دو قبل از آن که نامه ی هاگوارتز به دستشان برسد باهم دوست بودن. و از اینکه هر دو ساحره هستند بسیار خوشحال شده و دو هفته بعد از آن با هم به کوچه دیاگون رفته و وسایل جادوگریشان را خریده بودند.
کندرا نگاهی به رزا انداخت وپرسید: دوست داری تو چه گروهی بیفتی ؟
رزا نیز به او نگاهی انداخت و جواب داد: خب اینکه معلومه دوست دارم توی گروه گریفندور بیفتم. ولی مطميءنم که توی گریفندور نمی افتم. من حتی از یک سوسک مرده هم می ترسم. زرنگ که نیستم ،اصیلزاده هم نیستم . پس می افتم توی هافل پاف.
کندرا دلسوزانه به رزا نگاه کرد وگفت: خودت که می دونی منم از تو بهتر نیستم .نه زرنگ و نه اصیلم. تازه حتی از تو هم ترسو ترم.
وقتی قطار به ایستگاه هاگزمید رسید ، کندرا و رزا وسایلشان را جمع کردند و به دنبال مردی که سال اولی هارا صدا می زد رفتند.
بعد از اینکه کمی راه رفتند به یک دریاچه رسیدند .پنج تا قایق پارویی ولی بدون پارو روی دریاچه بود.
ولی رزا ،کندرا و بقیه سال اولی ها به آن جا نگاه نمی کردند . آن ها به یک قلعه بسیار بزرگ وباشکوهی خیره شده بودند، که از این پس قرار
بود خانه شان باشد.
کندرا و رزا همراه با یک پسر که صورت و سینه اش را مغرورانه جلو داده بود و یک دختر سوار قایق وسطی شدند. و به سمت قلعه حرکت کردند.
بعد از آن زنی بسیار مهربان و خوش قلب که خودش را یکی از پروفسور های هاگوارتز معرفی کرده بود. آن ها به تالاری برد که کندرا نظیرش را هیچ کجا ندیده بود. تالار بسیا بزرگ بود. چهار میز طویل وبسیار بلند در آن جا چیده شده بود و کندرا پرچم های چهار گروه هاگوارتز را بالای هر کدام از میز ها دید. و بعد هم چشمش به میز اساتید که زن ها ومرد های بسیاری آن جا نشسته بودن خورد. کلاس اولی ها به نوبت رو به میز اساتید به صف شدند. رزا جلوی او و دختری که با او سوار قایق شده بودند پشتش بود.
پروفسور یک چهار پایه که روی آن یک کلاه بسیار قدیمی بود را جلوی بچه ها گذاشت و کندرا با نگاه کردن به کلاه گروهبندی ناگهان دچار اظطراب و نگرانی شدیدی شد. او به بقیه بچه ها نگاه کرد و وقتی فهمید همه مثل او نگران و مضطرب هستند خیالش راحت شد.
پروفسور به آن ها گفت که وقتی اسمشان را می خواند روی چهارپایه بنشینند و کلاه را روی سرشان بگذارند.
پروفسور اسم های زیادی را خواند و فقط کندرا، رزا و آن پسر و دختری که با آن ها سوار قایق شده بودند ماندند.
بعد از اینکه پروفسور اسم پسر را خواند او با همان غرور توی قایق روی چهارپایه نشست و کلاه را روی سرش گذاشت. در واقع دلیلی نداشت پسر کلاه
را روی سرش بگذارد چون با اینکه کلاه چند سانتی متر با سرش فاصله داشت کلاه گفت: اسلایترین!!!!
بعد آن دختر به سمت کلاه رفت وروی سرش گذاشت. بعد از یک دقیقه کلاه گفت: ریونکلاو!!!!
بالاخره نوبت رزا رسید، او که قیافه ای نگران به سمت کلاه روفت و آن را روی سرش گذاشت. گروهبندی رزا از همه دیر تر صورت گرفت. کندرا رزا را می دید که بیش تر از پنج دقیقه روی چهارپایه نشسته بود و زیر لب با خودش حرف می زد. به محض اینکه کندرا فکر کرد چرا رزا با خود حرف می زند، کلاه گروهبندی تصمیم خود را گرفت و گفت: گریفیییییندور!!!!
و رزای بسیار خندان و خوشحال به سمت میزی رفت که دانش آموزان آن جا برایش دست می زدند.
پروفسور نگاهی به کاغذی که در دست داشت انداخت واسم کندرا را صد زد. کندرا به سمت چهارپایه رفت و وقتی نشست چشمش به رزا خورد که داشت به او نگاه می کرد. کندرا کلاه را برداشت وبه سمت سرش برد. گروهبندی او حتی از آن پسر هم کم تر طول کشید. کندرا لحظه ای احساس کرد که کلاه به نوک مویش برخورد کرده است و همین کافی بود تا کلاه بگوید: گریفیییییندور!!!!!
عاقبت تمام شده بود و او توی گروه گریفندور افتاده بود.
کندرا که اکنون بسیار خوش حال بود به سمت بهترین دوستش رفت که برایش دست می زد و کنار او نشست.
تصویر شماره 5 کارگاه نمایشنامه نویسی
خوب بود و مطمئنا بهتر از اینم میتونی بنویسی وقتی وارد ایفا بشی...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
بچه ها در قطار پخش شده بودند و به دنبال کوپه خالی می گشتند. کندرا با چشم هایش قطار را گشت.
تا اینکه رزا دوست صمیمیش را پیدا کرد که جلو ی یک کوپه خالی برایش دست تکان می داد.
رزا صبر کرد تا کندرا به او برسد و گفت: داشتی از قطار جا می موندی. نگران نباش دوباره میبینیشون.
کندرا و رزا داخل کوپه خالی شدند و به بیرون نگاه کردند.
در واقع کندرا و رزا دوساحره ی ماگل زاده بودند. آن دو قبل از آن که نامه ی هاگوارتز به دستشان برسد باهم دوست بودن. و از اینکه هر دو ساحره هستند بسیار خوشحال شده و دو هفته بعد از آن با هم به کوچه دیاگون رفته و وسایل جادوگریشان را خریده بودند.
کندرا نگاهی به رزا انداخت وپرسید: دوست داری تو چه گروهی بیفتی ؟
رزا نیز به او نگاهی انداخت و جواب داد: خب اینکه معلومه دوست دارم توی گروه گریفندور بیفتم. ولی مطميءنم که توی گریفندور نمی افتم. من حتی از یک سوسک مرده هم می ترسم. زرنگ که نیستم ،اصیلزاده هم نیستم . پس می افتم توی هافل پاف.
کندرا دلسوزانه به رزا نگاه کرد وگفت: خودت که می دونی منم از تو بهتر نیستم .نه زرنگ و نه اصیلم. تازه حتی از تو هم ترسو ترم.
وقتی قطار به ایستگاه هاگزمید رسید ، کندرا و رزا وسایلشان را جمع کردند و به دنبال مردی که سال اولی هارا صدا می زد رفتند.
بعد از اینکه کمی راه رفتند به یک دریاچه رسیدند .پنج تا قایق پارویی ولی بدون پارو روی دریاچه بود.
ولی رزا ،کندرا و بقیه سال اولی ها به آن جا نگاه نمی کردند . آن ها به یک قلعه بسیار بزرگ وباشکوهی خیره شده بودند، که از این پس قرار
بود خانه شان باشد.
کندرا و رزا همراه با یک پسر که صورت و سینه اش را مغرورانه جلو داده بود و یک دختر سوار قایق وسطی شدند. و به سمت قلعه حرکت کردند.
بعد از آن زنی بسیار مهربان و خوش قلب که خودش را یکی از پروفسور های هاگوارتز معرفی کرده بود. آن ها به تالاری برد که کندرا نظیرش را هیچ کجا ندیده بود. تالار بسیا بزرگ بود. چهار میز طویل وبسیار بلند در آن جا چیده شده بود و کندرا پرچم های چهار گروه هاگوارتز را بالای هر کدام از میز ها دید. و بعد هم چشمش به میز اساتید که زن ها ومرد های بسیاری آن جا نشسته بودن خورد. کلاس اولی ها به نوبت رو به میز اساتید به صف شدند. رزا جلوی او و دختری که با او سوار قایق شده بودند پشتش بود.
پروفسور یک چهار پایه که روی آن یک کلاه بسیار قدیمی بود را جلوی بچه ها گذاشت و کندرا با نگاه کردن به کلاه گروهبندی ناگهان دچار اظطراب و نگرانی شدیدی شد. او به بقیه بچه ها نگاه کرد و وقتی فهمید همه مثل او نگران و مضطرب هستند خیالش راحت شد.
پروفسور به آن ها گفت که وقتی اسمشان را می خواند روی چهارپایه بنشینند و کلاه را روی سرشان بگذارند.
پروفسور اسم های زیادی را خواند و فقط کندرا، رزا و آن پسر و دختری که با آن ها سوار قایق شده بودند ماندند.
بعد از اینکه پروفسور اسم پسر را خواند او با همان غرور توی قایق روی چهارپایه نشست و کلاه را روی سرش گذاشت. در واقع دلیلی نداشت پسر کلاه
را روی سرش بگذارد چون با اینکه کلاه چند سانتی متر با سرش فاصله داشت کلاه گفت: اسلایترین!!!!
بعد آن دختر به سمت کلاه رفت وروی سرش گذاشت. بعد از یک دقیقه کلاه گفت: ریونکلاو!!!!
بالاخره نوبت رزا رسید، او که قیافه ای نگران به سمت کلاه روفت و آن را روی سرش گذاشت. گروهبندی رزا از همه دیر تر صورت گرفت. کندرا رزا را می دید که بیش تر از پنج دقیقه روی چهارپایه نشسته بود و زیر لب با خودش حرف می زد. به محض اینکه کندرا فکر کرد چرا رزا با خود حرف می زند، کلاه گروهبندی تصمیم خود را گرفت و گفت: گریفیییییندور!!!!
و رزای بسیار خندان و خوشحال به سمت میزی رفت که دانش آموزان آن جا برایش دست می زدند.
پروفسور نگاهی به کاغذی که در دست داشت انداخت واسم کندرا را صد زد. کندرا به سمت چهارپایه رفت و وقتی نشست چشمش به رزا خورد که داشت به او نگاه می کرد. کندرا کلاه را برداشت وبه سمت سرش برد. گروهبندی او حتی از آن پسر هم کم تر طول کشید. کندرا لحظه ای احساس کرد که کلاه به نوک مویش برخورد کرده است و همین کافی بود تا کلاه بگوید: گریفیییییندور!!!!!
عاقبت تمام شده بود و او توی گروه گریفندور افتاده بود.
کندرا که اکنون بسیار خوش حال بود به سمت بهترین دوستش رفت که برایش دست می زد و کنار او نشست.
تصویر شماره 5 کارگاه نمایشنامه نویسی
خوب بود و مطمئنا بهتر از اینم میتونی بنویسی وقتی وارد ایفا بشی...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/21 15:39:51
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/06/18
تولد نقش: 1395/06/22
آخرین ورود: یکشنبه 1 بهمن 1396 18:54
از: کاخ مالفوی ها
پستها:
54

تصویر شماره5
وقتی برای اولین بار وارد هاگوارتز شدم با خودم گفتم یعنی می توانم اینجاپیشرفت کنم. همه خانواده من در هاگوارتز درس خواند ند همه شون اسلیترینی بودند. من از خانواده اصیل زاده متولد شدم پس باید مایه افتخار پدرم می شدم.
من و همه بچه های سال اولی در دروازه ورودی هاگوارتز ایستاده بودیم تا اینکه پرفسور مک گوناگل پیش ما آمد.
- بچه های سال اولی با من بیان.
من و همه بچه ها وارد تالار شدیم.
- بچه ها همه تون بیان جلو نترسین بیاین اسمتون رو می خونم میاین کلاه رو می زارین سرتون بعد از گروه بندی می زارین سر جاش.
هیجان زده بودم کمی هم استرس داشتم دوست داشتم اسلیترینی باشم.
- امیلی واتسون
امیلی دختری کوچک اندام بود با موهایی قهوه ای صورتش پر کک و مک بود. با ترس و لرز روی صندلی نشست کلاه رو رو سرش گذاشت.
کلاه فریاد زد: هافل پاف!
امیلی کلاه رو گذاشت روی صندلی و به هافل پاف ها پیوست.
- توماس اندرسون
توماس پسری مو سیاه بلند قد و جذاب بود با قدم های استوار به طرف کلاه رفت او هم کلاه را روی سرش گذاشت.
کلاه گفت: می دونم کجا بزارمت گریفیندور!
- میشا ردفورد
میشا دختر مو نقره ای و زیبا یود به زیبای و ب طنازی به پیش کلاه رفت کلاه را روی سرش گذاشت
کلاه بدون تردید گفت: ریونکلاو!
- دوروتی مالفوی
می ترسیدم با استرس به سمت کلاه رفتم کلاه را بر روی سرم گذاشتم چشمانم را بستم
کلاه گیج شده بود : با توجه به خانوادت اسلیترین!
با شادی و هیجان به سمت میز اسلیترین ها دویدم.
پیرو سبک مینی مالسیم و ماسمالیسم هستی...نه؟
وارد ایفا بشی راه میوفتی...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
وقتی برای اولین بار وارد هاگوارتز شدم با خودم گفتم یعنی می توانم اینجاپیشرفت کنم. همه خانواده من در هاگوارتز درس خواند ند همه شون اسلیترینی بودند. من از خانواده اصیل زاده متولد شدم پس باید مایه افتخار پدرم می شدم.
من و همه بچه های سال اولی در دروازه ورودی هاگوارتز ایستاده بودیم تا اینکه پرفسور مک گوناگل پیش ما آمد.
- بچه های سال اولی با من بیان.
من و همه بچه ها وارد تالار شدیم.
- بچه ها همه تون بیان جلو نترسین بیاین اسمتون رو می خونم میاین کلاه رو می زارین سرتون بعد از گروه بندی می زارین سر جاش.
هیجان زده بودم کمی هم استرس داشتم دوست داشتم اسلیترینی باشم.
- امیلی واتسون
امیلی دختری کوچک اندام بود با موهایی قهوه ای صورتش پر کک و مک بود. با ترس و لرز روی صندلی نشست کلاه رو رو سرش گذاشت.
کلاه فریاد زد: هافل پاف!
امیلی کلاه رو گذاشت روی صندلی و به هافل پاف ها پیوست.
- توماس اندرسون
توماس پسری مو سیاه بلند قد و جذاب بود با قدم های استوار به طرف کلاه رفت او هم کلاه را روی سرش گذاشت.
کلاه گفت: می دونم کجا بزارمت گریفیندور!
- میشا ردفورد
میشا دختر مو نقره ای و زیبا یود به زیبای و ب طنازی به پیش کلاه رفت کلاه را روی سرش گذاشت
کلاه بدون تردید گفت: ریونکلاو!
- دوروتی مالفوی
می ترسیدم با استرس به سمت کلاه رفتم کلاه را بر روی سرم گذاشتم چشمانم را بستم
کلاه گیج شده بود : با توجه به خانوادت اسلیترین!
با شادی و هیجان به سمت میز اسلیترین ها دویدم.
پیرو سبک مینی مالسیم و ماسمالیسم هستی...نه؟
وارد ایفا بشی راه میوفتی...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/20 22:05:01
تصویر شماره 1 :
هوا تاریک شده و وزارت جادوگری هم رو به تعطیل شدنه .هری و آرتور ویزلی تو سالن اصلی دارن با هم در مورد محاکمه امروز صحبت میکنن.
که یکی از کارکنان بخش به سمت آرتور میاد
- قربان قربان صبر کنید قربان .
-بله ویلی چی شده کاری داری؟
-بله قربان همین الان رییس بخش گفتن هرچه سریعتر بیاین پیش من
-اوه اوه باز چی شده این پیر خرفت منو صدا کرده بریم ویلی ببینم چه کارم داره ...
آرتور نگاهی به هری میکنه .
-اوه هری جان تو کمی میتونی منتظر بمونی ؟!
-بله حتما تا شما به کارتون میرسید من هم در تالار اصلی وزارت خونم .
-باشه پس تا کمی استراحت کنی زودی برگشتیم
آرتور و ویلی به سمت آسانسور میروند
هری هم همینطور که به سمت آب نما جادویی وسط تالار میره تا روی نیمکت بشنینه.
هری در حالی که کتاب میخونه احساس میکنه سالن اصلی به طرز عجیبی ساکت شده ....احساس ترس بهش دست میده .
در همان حین صدای فیس فیس مار مانندی رو میشنوه .
-هری تو دیگه تنهایی
-هری پسری که زنده ماند
هری با ترس از جاش بلند میشه به پشت سرش نگاهی میکنه ...کسی پشتش نیست .ناگهان زخم پیشونی هری شروع به سوختن میکنه .هری که توان ایستادن نداره رو زانوهاش میفته و سرشو محکم میگیره .
در همین حین شومینه روبروی هری روشن میشه و کسی جلوی هری ظاهر میشه هری که فکر میکنه آرتوره توان اینکه سرشو بالا بیاره نداره از آرتور طلب کمک میکنه .
ولی با صدایی که میشنوه در جا قلبش وایمیسته .
صدا صدای لرد ولدمورت است .
-نه نه این امکان نداره.
-چرا هری فکر میکنی این خلوتی و سکوت برای چیه ؟!
هری با هر جون کندنیه از جاش بلند میشه .
در همین هین شومینه دیگری روشن میشه .و دامبلدور وارد می شود.
-هری حالت خوبه ؟!
-بله پرفسور
-اوه ببین کی اینجاست دامبلدور عزیز....
دامبلدور اعتنایی به ولدمورت نمیکنه واز هری میخواد که هرچه زودتر از اونجا دور بشه .
بعد از اینکه هری از اونجا دور شد .
دانبلدور رو به ولدمورت وایمیسته و شروع به حرف زدن با او مبکنه
- برای چی اینجایی ؟!
- ولدمورت فکر نمیکردم تنها بیای.
- تنها فکر می کنی تنهام ارتش من منتظر یک اشارن در همون حال عصاشو بالا میاره و به سمت دانبلدور شلیک میکنه
جنگ سختی بالا گرفته
معلوم نیست کی جان سالمی به در میبره
آیا ولدمورت بر دامبلدور غلبه میکنه ؟
آیا هری زنده میماند ؟
آخر جملاتت یادت نره نقطه بذاری هیچوقت.
دانبلدور؟ مثل شنبه؟
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
هوا تاریک شده و وزارت جادوگری هم رو به تعطیل شدنه .هری و آرتور ویزلی تو سالن اصلی دارن با هم در مورد محاکمه امروز صحبت میکنن.
که یکی از کارکنان بخش به سمت آرتور میاد
- قربان قربان صبر کنید قربان .
-بله ویلی چی شده کاری داری؟
-بله قربان همین الان رییس بخش گفتن هرچه سریعتر بیاین پیش من
-اوه اوه باز چی شده این پیر خرفت منو صدا کرده بریم ویلی ببینم چه کارم داره ...
آرتور نگاهی به هری میکنه .
-اوه هری جان تو کمی میتونی منتظر بمونی ؟!
-بله حتما تا شما به کارتون میرسید من هم در تالار اصلی وزارت خونم .
-باشه پس تا کمی استراحت کنی زودی برگشتیم
آرتور و ویلی به سمت آسانسور میروند
هری هم همینطور که به سمت آب نما جادویی وسط تالار میره تا روی نیمکت بشنینه.
هری در حالی که کتاب میخونه احساس میکنه سالن اصلی به طرز عجیبی ساکت شده ....احساس ترس بهش دست میده .
در همان حین صدای فیس فیس مار مانندی رو میشنوه .
-هری تو دیگه تنهایی
-هری پسری که زنده ماند
هری با ترس از جاش بلند میشه به پشت سرش نگاهی میکنه ...کسی پشتش نیست .ناگهان زخم پیشونی هری شروع به سوختن میکنه .هری که توان ایستادن نداره رو زانوهاش میفته و سرشو محکم میگیره .
در همین حین شومینه روبروی هری روشن میشه و کسی جلوی هری ظاهر میشه هری که فکر میکنه آرتوره توان اینکه سرشو بالا بیاره نداره از آرتور طلب کمک میکنه .
ولی با صدایی که میشنوه در جا قلبش وایمیسته .
صدا صدای لرد ولدمورت است .
-نه نه این امکان نداره.
-چرا هری فکر میکنی این خلوتی و سکوت برای چیه ؟!
هری با هر جون کندنیه از جاش بلند میشه .
در همین هین شومینه دیگری روشن میشه .و دامبلدور وارد می شود.
-هری حالت خوبه ؟!
-بله پرفسور
-اوه ببین کی اینجاست دامبلدور عزیز....
دامبلدور اعتنایی به ولدمورت نمیکنه واز هری میخواد که هرچه زودتر از اونجا دور بشه .
بعد از اینکه هری از اونجا دور شد .
دانبلدور رو به ولدمورت وایمیسته و شروع به حرف زدن با او مبکنه
- برای چی اینجایی ؟!
- ولدمورت فکر نمیکردم تنها بیای.
- تنها فکر می کنی تنهام ارتش من منتظر یک اشارن در همون حال عصاشو بالا میاره و به سمت دانبلدور شلیک میکنه
جنگ سختی بالا گرفته
معلوم نیست کی جان سالمی به در میبره
آیا ولدمورت بر دامبلدور غلبه میکنه ؟
آیا هری زنده میماند ؟
آخر جملاتت یادت نره نقطه بذاری هیچوقت.
دانبلدور؟ مثل شنبه؟
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/18 5:16:39
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/12/05
تولد نقش: 1395/07/24
آخرین ورود: جمعه 23 تیر 1396 16:03
از: اتاق مدیران هاگوارتز
پستها:
12

تصویر شماره6
دستشویی دختران طبقه اول ساکت بود میرتل گریان مثل همیشه در حال پرسه زدن در سالن دستشویی بود ناگهان صدای پایی به گوشش رسید دراکو مالفوی پسر سال ششمی اسلیترینی بود.
میرتل گریان باخودش گفت:این پسره اینجا چی کار می کنه.
دراکو شیر روشویی را باز می کند ناگهان شروع می کند به گریستن.
میرتل:به به چشمم روشن دراکو مالفوی هم بلاخره عاشق شد!
دراکو(با عصبانیت):خفه شو شبح وراج .
و دوباره شروع به گریهمی کند.
میرتل:نکنه عاشق دخترای خوشگل ریونکلاوی شدی ها؟و اونم بهت جواب رد داده حالا تو هم بهم ریختی نگران نباش تو از اون دخترایی که میان اینجا طلسم می خونن که بدتر نیستی. نمی دونی اینجا دخترا میان واسه پسرای خوشتیپ طلسم عاشقی می خونن. می تونی راز نگه داری؟ یه دختریه هافل پافی رو می شناسم که عاشقت شده می خوای...
دراکو(وسط حرفش می پرد):گفتم که خفه تو هیچی نمی دونی .همه تون همین جوری هستین از اون دامبلدور گرفته تا تو شبحه خرفت.
میرتل:آهای هواست باشه درسته که تو یه اصیل زاده ای نمیتونی به من توهین کنی.
دراکو: اصیل زاده!دیگه واسم مهم نیست که کی ام.
ناگهان آستین چپش را بالا می زند...
دراکو:من مرگ خوار شدم پدر مادرم مجبورم کردن اونا فکر می کنن که جنگی در راهه که لرد سیاه پیروزشه.اونا فکر می کنن اگه من مرگ خوار بشم در امامن نمیتونم کاری رو که لرد سیاه گفته انجام بدم من شجاع نیستم من قاتل نیستم.
و دو باره هق هق گریه را سر می دهد.
میرتل گریان دلش به حال پسرک می سوزد و با او احساس همدردی می کند ناگهان صدای پایی به گوش می رسد کسی وارد دستشویی می شود او هری پاتر است پسر برگزیده.
خب میدونی، این چیزی که تو نوشتی نصفش نمایشنامه س، نصفش رول. به معنای واقعی کارگاهِ نمایشنامه نویسی شرکت کردی.
ولی این روشی نیس که ما اینجا کارا رو پیش میبریم. این قضیه ای که تو پرانتز توضیح دادی کاراکتر چیکار کرده، این باید عوض بشه، توصیف بشه. اینجوری مثلا.
دراکو وسط حرفش پرید:
_گفتم که، خفه شو. تو هیچی نمیدونی.
"شبحه" خرفت هم درست نیست، "شبح" خرفت درسته. هروقت دیدی حرفِ ــِـ که اومده به معنای "است"ــه، "ه" لازمه. هروقت به معنای بودن نبود، کسره بذار.
وقتی میخوای یه دیالوگیو از یه کاراکتری نقل قول کنی، لازم نیست حتما اسمشو بنویسی دو نقطه و اینا. یه بار که این کارو بکنی یا مثلا بگی که فلانی گفت که فلان، بعدش دیگه میتونی از _ استفاده کنی. یه جا ام زمان فعلات عوض شده بود، یا ماضی بنویس یا مضارع. یکیش فقط تو هر نوشته.
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
دستشویی دختران طبقه اول ساکت بود میرتل گریان مثل همیشه در حال پرسه زدن در سالن دستشویی بود ناگهان صدای پایی به گوشش رسید دراکو مالفوی پسر سال ششمی اسلیترینی بود.
میرتل گریان باخودش گفت:این پسره اینجا چی کار می کنه.
دراکو شیر روشویی را باز می کند ناگهان شروع می کند به گریستن.
میرتل:به به چشمم روشن دراکو مالفوی هم بلاخره عاشق شد!
دراکو(با عصبانیت):خفه شو شبح وراج .
و دوباره شروع به گریهمی کند.
میرتل:نکنه عاشق دخترای خوشگل ریونکلاوی شدی ها؟و اونم بهت جواب رد داده حالا تو هم بهم ریختی نگران نباش تو از اون دخترایی که میان اینجا طلسم می خونن که بدتر نیستی. نمی دونی اینجا دخترا میان واسه پسرای خوشتیپ طلسم عاشقی می خونن. می تونی راز نگه داری؟ یه دختریه هافل پافی رو می شناسم که عاشقت شده می خوای...
دراکو(وسط حرفش می پرد):گفتم که خفه تو هیچی نمی دونی .همه تون همین جوری هستین از اون دامبلدور گرفته تا تو شبحه خرفت.
میرتل:آهای هواست باشه درسته که تو یه اصیل زاده ای نمیتونی به من توهین کنی.
دراکو: اصیل زاده!دیگه واسم مهم نیست که کی ام.
ناگهان آستین چپش را بالا می زند...
دراکو:من مرگ خوار شدم پدر مادرم مجبورم کردن اونا فکر می کنن که جنگی در راهه که لرد سیاه پیروزشه.اونا فکر می کنن اگه من مرگ خوار بشم در امامن نمیتونم کاری رو که لرد سیاه گفته انجام بدم من شجاع نیستم من قاتل نیستم.
و دو باره هق هق گریه را سر می دهد.
میرتل گریان دلش به حال پسرک می سوزد و با او احساس همدردی می کند ناگهان صدای پایی به گوش می رسد کسی وارد دستشویی می شود او هری پاتر است پسر برگزیده.
خب میدونی، این چیزی که تو نوشتی نصفش نمایشنامه س، نصفش رول. به معنای واقعی کارگاهِ نمایشنامه نویسی شرکت کردی.
ولی این روشی نیس که ما اینجا کارا رو پیش میبریم. این قضیه ای که تو پرانتز توضیح دادی کاراکتر چیکار کرده، این باید عوض بشه، توصیف بشه. اینجوری مثلا. دراکو وسط حرفش پرید:
_گفتم که، خفه شو. تو هیچی نمیدونی.
"شبحه" خرفت هم درست نیست، "شبح" خرفت درسته. هروقت دیدی حرفِ ــِـ که اومده به معنای "است"ــه، "ه" لازمه. هروقت به معنای بودن نبود، کسره بذار.
وقتی میخوای یه دیالوگیو از یه کاراکتری نقل قول کنی، لازم نیست حتما اسمشو بنویسی دو نقطه و اینا. یه بار که این کارو بکنی یا مثلا بگی که فلانی گفت که فلان، بعدش دیگه میتونی از _ استفاده کنی. یه جا ام زمان فعلات عوض شده بود، یا ماضی بنویس یا مضارع. یکیش فقط تو هر نوشته.
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط GinnyWeasley در 1395/6/17 21:54:35
ویرایش شده توسط GinnyWeasley در 1395/6/17 21:55:19
ویرایش شده توسط GinnyWeasley در 1395/6/17 21:56:31
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/18 5:14:57
ویرایش شده توسط GinnyWeasley در 1395/6/17 21:55:19
ویرایش شده توسط GinnyWeasley در 1395/6/17 21:56:31
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/18 5:14:57
جزئیات کاربر

تصویر شماره 5
همهمه ی عظیمی از صدا های پچ پچ در سالن هاگوارتز به گوش می رسید .برای اولین بار در تاریخ هاگوارتز در میانه سال تحصیلی دانش اموزی به این مدرسه اضافه شده است.دختری با موهای مشکی بلند.انقدر بلند که وقتی راه میرود موهایش بر زمین کشیده میشود.
با امدن کلاه گروهبندی سالن به سکوتی مرک بار فرو میرود.
-گوش کنید.دانش اموز آلیس پنترسون اولین سالی ست که به اینجا امده.آلیس سال اولی نیست..
با گفتن این جمله سر و صدا باز دوباره شروع میشود
البوس پاتر:مگه میشه دانش اموزی از سال های بالاتر شروع کنه؟
اسکورپیوس مالفوی:احتمالا!
در همین وقت در گریفندور
لی لی پاتر:هه جالبه
رز ویزلی:اصلا هم جالب نیست لی لی داره به اون دختر حسودی ام میشه
..
-و هم اکنون کلاه گروه بندی .. آلیس بیا اینجا..
آلیس زیبا و کم رو بر روی صندلی مینشید و کلاه را روی سرش میگذارند.
.
کلاه:خب خب خب.جالبه در تمام سالهایی که اینجا بودم چنین چیزی ندیده بودم.کدوم گروه؟ کدوم یکی؟
کاملا گیج شدم.صبر کنید.شجاع و بی پروا اما کم رو و کم حرف..با دقت و متین .
فهمیدم ریونکلاو!
جمعیت ریونکلاو فریاد میزنند و هورا میکشند.بقیه گروه ها هم تنها دست میزنند.
.
فردای ان روز
.
البوس:میدونی چیه اسکورپیوس؟!از دیروز دارم به اون دختر فکر میکنم چرا اعضای هاگوارتز راضی شدن تا یه دختر غریبه وسط سال بیاد هاگوارتز و تازه سال اولی هم نشه؟
عجیب نیست؟به نظر خیلی مشکوکه
اسکورپیوس:اوه آل تو هم دیگه خیلی به همه چی مشکوکی ..
اوناهاش داره میاد اینوری
البوس:صبر کن الان میام
اسکورپیوس:کجا داری میری ...از دست تو آل.واقعا که یه پاتری
.
.
البوس:هی آلیس سلام من البوس پاتر
الیس با خجالت:اوه سلام منم..
-بله فکر کنم همه دیگه میشناسنت!
-ب.ب..بله
-گفتم اگر فکر میکنی تنهایی میتونی با ما بیای
-م..م.من خیلی ممنونم
-الان یعنی قبول کردی؟
-اگه اشکال نداره...
-نه معرکه میشه! بیا میخوام با دوستام اشنات کنم
-اقای پاتر؟
-بله؟
-شما پسر جینی ویزلی هستید؟
البوس با تعجب:اره اما معمولا منو با پدرم میشناسن اما تو از مادرم میپرسی !خب یه ذره عجیبه
-پس تو اون پسری
-کدوم پسر؟
-خطر آلبوس..خطر..من به خاطر تو اینجام.میدونم تعجب میکنی اما خواهشا گوش کن.
-آلیس من واقعا گیج شدم...
ناگهان اسمان شروع به تغییر میکند.صاعقه هایی حیرت اور شروع به درخشش میکنند.
الیس به سمت اسمان که رو به تاریکی ست نگاه میکند و با وحشت میدود
البوس:کجا میری؟الیس؟ الیس؟/
اسکورپیوس به طرف او می اید:چی شد؟چرا فرار کرد؟
-نمیدونم اما تا اسمون تاریک شد دوید یه چیزایی رو هم گفت که دقیق نفهمیدم
اسکورپیوس:پس خیلی مفید بوده!
-مسخره نکن اون دختر واقعا یه چیز مرموزی داره
جیمز پاتر از پشت سر انها می اید و محکم به پشت ان دو میزند
البوس و اسکورپیوس:اخ...
جیمز:ناز نازی ها ! اگه نمیخواین یه چیز باحال رو از دست بدید سریع بیاین سالن اصلی
البوس:چرا؟
جیمیز:اصلا میدونی چرا اسمون یهو سیاه شد؟
اسکورپیوس با خنده:چون یه دختر..
البوس ضربه ای محکم به اسکورپیوس میزند و اسکورپیوس حرفش را میخورد
البوس:نه نمیدونیم
جیمز:چون خیلی خنگید.معلم جدید هاگوارتز با یه حرکت میتونه اسمون رو تحت امر خودش بگیره میگن که کارش معرکه ست.الانم داره یکی از هنرنمایی هاش رو به رخ بقیه استاد ها میکشه
-معلم جدید؟
-خب اره .اه. منم دارم نمایش رو از دست میدم. تا بعد
اسکورپیوس:واای یه معلم دیگه؟چه خبر خوبی واقعا!
البوس زیر لب چیز هایی را زمزمه میکند:معلم جدید..خطر..اسمان سیاه...مراقب...
.
برای نشون دادن گذشت زمان از توصیف استفاده کن.
دیالوگ هارو هم یا جلوی گویندشون بنویس، یا برو خط پایین و از - استفاده کن که یه دست بشه پست.
تایید شد!
برو به مرحله بعد: کلاه گروهبندی!
همهمه ی عظیمی از صدا های پچ پچ در سالن هاگوارتز به گوش می رسید .برای اولین بار در تاریخ هاگوارتز در میانه سال تحصیلی دانش اموزی به این مدرسه اضافه شده است.دختری با موهای مشکی بلند.انقدر بلند که وقتی راه میرود موهایش بر زمین کشیده میشود.
با امدن کلاه گروهبندی سالن به سکوتی مرک بار فرو میرود.
-گوش کنید.دانش اموز آلیس پنترسون اولین سالی ست که به اینجا امده.آلیس سال اولی نیست..
با گفتن این جمله سر و صدا باز دوباره شروع میشود
البوس پاتر:مگه میشه دانش اموزی از سال های بالاتر شروع کنه؟
اسکورپیوس مالفوی:احتمالا!
در همین وقت در گریفندور
لی لی پاتر:هه جالبه
رز ویزلی:اصلا هم جالب نیست لی لی داره به اون دختر حسودی ام میشه
..
-و هم اکنون کلاه گروه بندی .. آلیس بیا اینجا..
آلیس زیبا و کم رو بر روی صندلی مینشید و کلاه را روی سرش میگذارند.
.
کلاه:خب خب خب.جالبه در تمام سالهایی که اینجا بودم چنین چیزی ندیده بودم.کدوم گروه؟ کدوم یکی؟
کاملا گیج شدم.صبر کنید.شجاع و بی پروا اما کم رو و کم حرف..با دقت و متین .
فهمیدم ریونکلاو!
جمعیت ریونکلاو فریاد میزنند و هورا میکشند.بقیه گروه ها هم تنها دست میزنند.
.
فردای ان روز
.
البوس:میدونی چیه اسکورپیوس؟!از دیروز دارم به اون دختر فکر میکنم چرا اعضای هاگوارتز راضی شدن تا یه دختر غریبه وسط سال بیاد هاگوارتز و تازه سال اولی هم نشه؟
عجیب نیست؟به نظر خیلی مشکوکه
اسکورپیوس:اوه آل تو هم دیگه خیلی به همه چی مشکوکی ..
اوناهاش داره میاد اینوری
البوس:صبر کن الان میام
اسکورپیوس:کجا داری میری ...از دست تو آل.واقعا که یه پاتری
.
.
البوس:هی آلیس سلام من البوس پاتر
الیس با خجالت:اوه سلام منم..
-بله فکر کنم همه دیگه میشناسنت!
-ب.ب..بله
-گفتم اگر فکر میکنی تنهایی میتونی با ما بیای
-م..م.من خیلی ممنونم
-الان یعنی قبول کردی؟
-اگه اشکال نداره...
-نه معرکه میشه! بیا میخوام با دوستام اشنات کنم
-اقای پاتر؟
-بله؟
-شما پسر جینی ویزلی هستید؟
البوس با تعجب:اره اما معمولا منو با پدرم میشناسن اما تو از مادرم میپرسی !خب یه ذره عجیبه
-پس تو اون پسری
-کدوم پسر؟
-خطر آلبوس..خطر..من به خاطر تو اینجام.میدونم تعجب میکنی اما خواهشا گوش کن.
-آلیس من واقعا گیج شدم...
ناگهان اسمان شروع به تغییر میکند.صاعقه هایی حیرت اور شروع به درخشش میکنند.
الیس به سمت اسمان که رو به تاریکی ست نگاه میکند و با وحشت میدود
البوس:کجا میری؟الیس؟ الیس؟/
اسکورپیوس به طرف او می اید:چی شد؟چرا فرار کرد؟
-نمیدونم اما تا اسمون تاریک شد دوید یه چیزایی رو هم گفت که دقیق نفهمیدم
اسکورپیوس:پس خیلی مفید بوده!
-مسخره نکن اون دختر واقعا یه چیز مرموزی داره
جیمز پاتر از پشت سر انها می اید و محکم به پشت ان دو میزند
البوس و اسکورپیوس:اخ...
جیمز:ناز نازی ها ! اگه نمیخواین یه چیز باحال رو از دست بدید سریع بیاین سالن اصلی
البوس:چرا؟
جیمیز:اصلا میدونی چرا اسمون یهو سیاه شد؟
اسکورپیوس با خنده:چون یه دختر..
البوس ضربه ای محکم به اسکورپیوس میزند و اسکورپیوس حرفش را میخورد
البوس:نه نمیدونیم
جیمز:چون خیلی خنگید.معلم جدید هاگوارتز با یه حرکت میتونه اسمون رو تحت امر خودش بگیره میگن که کارش معرکه ست.الانم داره یکی از هنرنمایی هاش رو به رخ بقیه استاد ها میکشه
-معلم جدید؟
-خب اره .اه. منم دارم نمایش رو از دست میدم. تا بعد
اسکورپیوس:واای یه معلم دیگه؟چه خبر خوبی واقعا!
البوس زیر لب چیز هایی را زمزمه میکند:معلم جدید..خطر..اسمان سیاه...مراقب...
.
برای نشون دادن گذشت زمان از توصیف استفاده کن.
دیالوگ هارو هم یا جلوی گویندشون بنویس، یا برو خط پایین و از - استفاده کن که یه دست بشه پست.
تایید شد!
برو به مرحله بعد: کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Tarantulla در 1395/6/14 19:57:06
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/15 19:17:08
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/15 19:17:08
این که بتوانی مقابل دشمنانت بایستی، واقعا قابل تحسین است! اما قابل تحسین تر از آن، این است که بتوانی جلوی دوستانت بایستی...
البوس دامبلدور
البوس دامبلدور
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/06/12
تولد نقش: 1395/06/15
آخرین ورود: یکشنبه 11 مهر 1395 22:58
از: تهران
پستها:
7

تصویر شماره 5
گروهبندی دانش آموزان هاگوارتز:
- اوه اوه ببین چه شلوغه من خیلی استرس دارم .
- آره منم یکم استرس دارم نمی دونم کدوم گروه انتخاب میشم
- کاش زودتر شروع بشه گروهبندی خسته شدم از بس قیافه مالفویو دیدم
هری داشت به مکالمه دو دوستش گوش میداد .با احساس اینکه کسی داره نگاش میکنه سرشو برگردوند
کسی نبود جز اسنیپ ...
-وا این چرا انطوری به من زل زده ؟! شروع کرد به خودش نگاه کردن
- من که لباسم خوبه مشکلی نداره .پس چرا زل زده و چشم ازم برنمیداره فکر کنم مشکل خوددرگیری داره ...
ولی این طور نبود اسنیپ به هری زل زده بود تا راز اصلی هری رو بفمه رازی که باعث شد تا خیلی جیزا عوض شه ولی یه چیز هیچ وقت عوض نمیشه ...
-وای وای شروع شد ...
پرفسور مگ گونگال : دانش آموزان جدید لطفا همه در صف باشید برای گروهبندی هر کی رو صدا میزنم بیاد رو این صندلی بشینه ...
دراکو مالفوی
پرفسور کلاه رو سر مالفوی میزاره و کمی عقب وایمیسته
مالفوی که در جریان گروهبندی نیست تا کلاه شروع به حرف زدن میکنه شروع میکنه به جیغ زدن ...پرفسور سعی در آروم کردنش میکنه . کل سالن اصلی از خنده غش کردن
گروهبندی بعد از تذکر پرفسور شروع میشه
- گروه گریفندور...؟! نه نه اسلیترین
-نفر بعدی ... هری پاتر
هری رو صندلی میشینه قلبش تند تند میزنه واقعا نمیدونه کدوم گروه قراره بره
-گروه اسلیترین ها
همه تعجب میکنن ...
هری یه لحظه نگاه به اسنیپ میکنه ...اسنیپ با یه پوزخند نگاهش میکنه پس دوست تاش چی ...
هرمیون و رون به گروه گریفندور میرن و با یه نگاه غمگین به هری زل میزنن
هری که الان پیش مالفوی نشسته و منظره تا گروهبندی تموم شه
-هری اصلا فکرشو نمیکردم بیای تو گروه اسلیترین ها
- منم فکرشو نمیکردم که با تو هم گروه بشم
مالفوی اخم میکنه انتظار این حرف رو از هری نداشت فکر میکرد میتونن با هم دوستای خوبی باشن
واین حرف میشه آغاز یک کینه ..کینه ای که میتونه باعث خیلی چیزها بشه
کمی بیشتر با علائم نگارشی خب دوست باش.
برای مکث های کوتاه بین جملاتت از ویرگول استفاده کن. هرجایی هم که جمله تموم شد، حتما از نقطه استفاده کن.
در مورد سه نقطه ها و به طور کلی علائم نگارشی، اونارو به کلمه قبلی میچسبونی بدون فاصله و با یک فاصله از کلمه بعدی جدا میکنیشون.
دیالوگ هارو هم همیشه سعی کن بری یک خط پایین، و جلوی یک - بنویسی. آخرشون رو هم با نقطه یا در صورتی که دیالوگ حالت فریاد یا تعجب داشت، با علامت تعجب ببند.
بعد از دیالوگ هات هم همیشه دو تا اینتر بزن که توصیفاتت از دیالوگ ها جدا بشن.
شکلک هارو هم یدونه ازشون استفاده کنی تاثیر کامل رو به جا میذارن. نیازی نیست چند تا ازشون بزنی.
در کل خوب بود... مطمئنم با ورود به ایفا و نقد شدن میتونی پیشرفت کنی.
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
گروهبندی دانش آموزان هاگوارتز:
- اوه اوه ببین چه شلوغه من خیلی استرس دارم .
- آره منم یکم استرس دارم نمی دونم کدوم گروه انتخاب میشم
- کاش زودتر شروع بشه گروهبندی خسته شدم از بس قیافه مالفویو دیدم
هری داشت به مکالمه دو دوستش گوش میداد .با احساس اینکه کسی داره نگاش میکنه سرشو برگردوند
کسی نبود جز اسنیپ ...
-وا این چرا انطوری به من زل زده ؟! شروع کرد به خودش نگاه کردن
- من که لباسم خوبه مشکلی نداره .پس چرا زل زده و چشم ازم برنمیداره فکر کنم مشکل خوددرگیری داره ...
ولی این طور نبود اسنیپ به هری زل زده بود تا راز اصلی هری رو بفمه رازی که باعث شد تا خیلی جیزا عوض شه ولی یه چیز هیچ وقت عوض نمیشه ...
-وای وای شروع شد ...
پرفسور مگ گونگال : دانش آموزان جدید لطفا همه در صف باشید برای گروهبندی هر کی رو صدا میزنم بیاد رو این صندلی بشینه ...
دراکو مالفوی
پرفسور کلاه رو سر مالفوی میزاره و کمی عقب وایمیسته
مالفوی که در جریان گروهبندی نیست تا کلاه شروع به حرف زدن میکنه شروع میکنه به جیغ زدن ...پرفسور سعی در آروم کردنش میکنه . کل سالن اصلی از خنده غش کردن
گروهبندی بعد از تذکر پرفسور شروع میشه
- گروه گریفندور...؟! نه نه اسلیترین
-نفر بعدی ... هری پاتر
هری رو صندلی میشینه قلبش تند تند میزنه واقعا نمیدونه کدوم گروه قراره بره
-گروه اسلیترین ها
همه تعجب میکنن ...
هری یه لحظه نگاه به اسنیپ میکنه ...اسنیپ با یه پوزخند نگاهش میکنه پس دوست تاش چی ...
هرمیون و رون به گروه گریفندور میرن و با یه نگاه غمگین به هری زل میزنن
هری که الان پیش مالفوی نشسته و منظره تا گروهبندی تموم شه
-هری اصلا فکرشو نمیکردم بیای تو گروه اسلیترین ها
- منم فکرشو نمیکردم که با تو هم گروه بشم
مالفوی اخم میکنه انتظار این حرف رو از هری نداشت فکر میکرد میتونن با هم دوستای خوبی باشن
واین حرف میشه آغاز یک کینه ..کینه ای که میتونه باعث خیلی چیزها بشه
کمی بیشتر با علائم نگارشی خب دوست باش.

برای مکث های کوتاه بین جملاتت از ویرگول استفاده کن. هرجایی هم که جمله تموم شد، حتما از نقطه استفاده کن.
در مورد سه نقطه ها و به طور کلی علائم نگارشی، اونارو به کلمه قبلی میچسبونی بدون فاصله و با یک فاصله از کلمه بعدی جدا میکنیشون.
دیالوگ هارو هم همیشه سعی کن بری یک خط پایین، و جلوی یک - بنویسی. آخرشون رو هم با نقطه یا در صورتی که دیالوگ حالت فریاد یا تعجب داشت، با علامت تعجب ببند.
بعد از دیالوگ هات هم همیشه دو تا اینتر بزن که توصیفاتت از دیالوگ ها جدا بشن.
شکلک هارو هم یدونه ازشون استفاده کنی تاثیر کامل رو به جا میذارن. نیازی نیست چند تا ازشون بزنی.
در کل خوب بود... مطمئنم با ورود به ایفا و نقد شدن میتونی پیشرفت کنی.
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط vizliii در 1395/6/12 14:30:18
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/13 15:23:11
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/13 15:23:11
اسنیپ:یعنی این همه سال بزرگش کردی که آخرش قربانی بشه؟؟مثله یک خوک
تصویر کارگاه شماره 7
مرتیکه لعنتی ! دوباره بهم منفی داد! اخه تا کی باید تحمش کنم ؟ با اون شنل مشکلی خفاشی و اون دماغ سر بالا و اون طرز راه رفتنش اعصابمو خرد میکنه ! گاهی اوقات دلم میخواد برم جلو یه مشت بکوبونم تو صورتش!
هری با عصبانیت این جمله ها را به دوستش رون میگفت ! رون با اون همدردی میکرد و احساسش را درک میکرد . واقعا عجیب بود که اسنیپ از بین این همه دانش اموز از هری متنفر باشد و با نمره های کم آینده تحصیلی او را به خطر بیندازد
رون : هری میگم به نظرت چرا اسنیپ از تو بدش میاد؟
هری : نمیدونم ! خودمم موندم
هرمیون که تا آن زمان ساکت بود به هری گفت :
به نظر من بهتره ازش بپرسی ! نظرت چیه؟ میتونی بری پیشش بهش بگی این مقاله من خوب بوده و حق نداری بهش منفی بدی
رون : فقط اگه با اردنگی هری رو نندازه بیرون
هرمیون : حق نداره این کارو بکنه! دامبلدور پشت هریه نمیزاره اسنیپ دانش اموز محبوبش رو اذیت کنه !
هری : میدونم اون از بابام بدش میومد ولی دیگه حق نداره بهم منفی بده ! باهاش حرف میزنم
هری با گفتن این جمله به سرعت به سمت دخمه اسنیپ رفت
هرمیون : برات دعا میکنیم !
رون : هرمیون تو بد مخمسه ای انداختیش
هری به دخمه رسید ! نفش عمیقی کشید و در زد . صدای سرد اسنیپ به گوش رسید که میگفت :
بیا تو
هری در را باز کرد. اسنیپ از دیدن او متعجب شد و گفت
دیدن تو به حد کافی تو کلاس بد هست ! واسه چی اومدی اینجا؟
هری : راستش قربان میخواستم ازتون بخوام اگه میشه دوباره مقالم رو نگاه کنید
اسنیپ : چی ؟ مقالتو نگاه کنم ؟ یعنی میخوای بگی من نمیتونم درست تصحیح کنم ؟ من اون چیزی رو دادم که حقته
هری : اخه ....
اسنیپ : آخه نداره دیگه اصرار نکن
هری نا امید شده بود . اسنیپ کوتاه نمی آمد . هری میخواست به سمت در برود که قیافه پدر خوانده اش در ذهنش جای گرفت و جمله ارزشمندی که به او گفت : سعی کن هیچ وقت نا امید نشی !
هری رو کرد به اسنیپ و گفت : ببخشید ولی من نمی فهمم چرا اینقدر از من بدتون میاد ؟
اسنیپ به هری نگاه کرد . در عمق چشم های مشکی او چیزی جز تعجب و نفرت دیده نمی شد . معلوم بود تنفر چند ساله اش از پدر هری نه تنها کم نشده بلکه افزایش یافته است.
اسنیپ : چرا از تو بدم میاد؟
هری : بله
اسنیپ : خب پاتر سوال آسونی پرسیدی . من از تو بدم نمیاد بلکه تو برام هیچی نیستی . تو برام نه مهمی نه با ارزش تو هیچی نیستی جز یک پسری که حتی جات تو هاگوارتز نیست
هری : اخه چرا؟ من که با شما کاری ندارم ! مشکل من اینه شما با تنفری که از من دارید باعث خراب شدن آینده من میشید !
اسنیپ : تمومش کن ! وقت من با ارزش تر از این حرفاس که بخوام به چرت و پرت های تو گوش کنم پاتر ! تو و پدرت هر دو شبیه همید ! هر دو بی مصرف و آشغال ! به هیچ دردی نمی خورید ! پدرتم به هیچ دردی نخورد ! اینقدر بی ارزش بود که اسمشو نبر به راحتی از روش رد شد ! اون هیچ ارزشی واسه هیچکی نداره
هری : تو از کجا میدونی ولدمورت از رو بدن پدرم رد شده ؟
اسنیپ حرفی نزد . یادآوری آن لحظات برای او دردناک بود . دیدن بدن در هم فشرده و سرد لیلی در حالی که به پسرش چشم دوخته بود برایش ان قدر زجر آور بود که در آن لحظه چیزی جز مرگ آرزو نمی کرد
هری : دوباره میگم از کجا میدونی ؟ حتما ولدمورت بهت گفته نه ؟
اسنیپ : بهتره دهن گنده تو ببندیو از دفترم گم شی بیرون !
اسنیپ به سمت هری هجوم آورد . هری جا خالی داد .اسنیپ ورد ناشناسی بر زبان آورد . هری به سمت دیگری رفت و ورد به شیشه های معجون های اسنیپ خورد . بوی نفرت انگیز معجون های مختلف و خشم اسنیپ فضای غیر قابل تحملی را ایجاد کرده بود
اسنیپ : گم شو از دفترم بیرون !
هری با تمام سرعت در دفتر را بست ! سریع یبه سمت حیاط رفت و در گوشه دنجی نشست ! فکر کرد ... به پدرش و به مادرش و به اسنیپ که از ان ها متنفر بود ... ولی هری می دانست نفرت اسنیپ بیش از حد معمول است ... هری باید میفهمید....باید ....
اول از همه، علائم نگارشی رو به کلمه قبل میچسبونی، با یه فاصله از کلمه بعد جدا میکنی و اینکه حتی بعد از اتمام دیالوگ هات هم علامت نگارشی بذار. اگر جمله یا دیالوگ به صورت عادی تموم شد که از نقطه استفاده میکنی و اگر حالت هیجانی یا تعجبی وجود داشت، از علامت تعجب.
در انتهای بعضی از توصیفاتت دیدم که چهار یا پنج تا نقطه گذاشتی به جای سه نقطه. اینکارو نکن. همون سه نقطه کافیه.
دوم هم اینکه لحن توصیفات (جاهای غیر دیالوگی) باید یکسان باشه. یا محاوره ای بنویس و یا کتابی. تا آخرش هم همون لحنو ادامه بده. عوضش نکن وسط کار یهو.
برای دیالوگ هات هم یه اینتر میزنی، میری سر خط، یدونه - اول دیالوگ میزنی و دیالوگ رو جلوش میزنی. آخرش رو هم که با نقطه تزئین میکنی. اگر دیالوگ هم خیلی خیلی لازم شد که وسط جمله باشه، یدونه " اول دیالوگ و یدونه هم آخرش میزنی.
با اینتر هم بیشتر دوست باش. هر وقت که یه پاراگراف تموم شد، دو تا اینتر بزن و بعد ادامه پست رو بنویس.
سوژه رو تقریبا خوب ادامه دادی و پیش بردی. ولی توصیفاتت یه مقدار کم بود. بیشتر روی توصیف و ادامه دادن سوژه کار کن و درخواست نقد کن در ایفای نقش.
تایید شد!
برو به مرحله بعد: کلاه گروهبندی
مرتیکه لعنتی ! دوباره بهم منفی داد! اخه تا کی باید تحمش کنم ؟ با اون شنل مشکلی خفاشی و اون دماغ سر بالا و اون طرز راه رفتنش اعصابمو خرد میکنه ! گاهی اوقات دلم میخواد برم جلو یه مشت بکوبونم تو صورتش!
هری با عصبانیت این جمله ها را به دوستش رون میگفت ! رون با اون همدردی میکرد و احساسش را درک میکرد . واقعا عجیب بود که اسنیپ از بین این همه دانش اموز از هری متنفر باشد و با نمره های کم آینده تحصیلی او را به خطر بیندازد
رون : هری میگم به نظرت چرا اسنیپ از تو بدش میاد؟
هری : نمیدونم ! خودمم موندم
هرمیون که تا آن زمان ساکت بود به هری گفت :
به نظر من بهتره ازش بپرسی ! نظرت چیه؟ میتونی بری پیشش بهش بگی این مقاله من خوب بوده و حق نداری بهش منفی بدی
رون : فقط اگه با اردنگی هری رو نندازه بیرون
هرمیون : حق نداره این کارو بکنه! دامبلدور پشت هریه نمیزاره اسنیپ دانش اموز محبوبش رو اذیت کنه !
هری : میدونم اون از بابام بدش میومد ولی دیگه حق نداره بهم منفی بده ! باهاش حرف میزنم
هری با گفتن این جمله به سرعت به سمت دخمه اسنیپ رفت
هرمیون : برات دعا میکنیم !
رون : هرمیون تو بد مخمسه ای انداختیش
هری به دخمه رسید ! نفش عمیقی کشید و در زد . صدای سرد اسنیپ به گوش رسید که میگفت :
بیا تو
هری در را باز کرد. اسنیپ از دیدن او متعجب شد و گفت
دیدن تو به حد کافی تو کلاس بد هست ! واسه چی اومدی اینجا؟
هری : راستش قربان میخواستم ازتون بخوام اگه میشه دوباره مقالم رو نگاه کنید
اسنیپ : چی ؟ مقالتو نگاه کنم ؟ یعنی میخوای بگی من نمیتونم درست تصحیح کنم ؟ من اون چیزی رو دادم که حقته
هری : اخه ....
اسنیپ : آخه نداره دیگه اصرار نکن
هری نا امید شده بود . اسنیپ کوتاه نمی آمد . هری میخواست به سمت در برود که قیافه پدر خوانده اش در ذهنش جای گرفت و جمله ارزشمندی که به او گفت : سعی کن هیچ وقت نا امید نشی !
هری رو کرد به اسنیپ و گفت : ببخشید ولی من نمی فهمم چرا اینقدر از من بدتون میاد ؟
اسنیپ به هری نگاه کرد . در عمق چشم های مشکی او چیزی جز تعجب و نفرت دیده نمی شد . معلوم بود تنفر چند ساله اش از پدر هری نه تنها کم نشده بلکه افزایش یافته است.
اسنیپ : چرا از تو بدم میاد؟
هری : بله
اسنیپ : خب پاتر سوال آسونی پرسیدی . من از تو بدم نمیاد بلکه تو برام هیچی نیستی . تو برام نه مهمی نه با ارزش تو هیچی نیستی جز یک پسری که حتی جات تو هاگوارتز نیست
هری : اخه چرا؟ من که با شما کاری ندارم ! مشکل من اینه شما با تنفری که از من دارید باعث خراب شدن آینده من میشید !
اسنیپ : تمومش کن ! وقت من با ارزش تر از این حرفاس که بخوام به چرت و پرت های تو گوش کنم پاتر ! تو و پدرت هر دو شبیه همید ! هر دو بی مصرف و آشغال ! به هیچ دردی نمی خورید ! پدرتم به هیچ دردی نخورد ! اینقدر بی ارزش بود که اسمشو نبر به راحتی از روش رد شد ! اون هیچ ارزشی واسه هیچکی نداره
هری : تو از کجا میدونی ولدمورت از رو بدن پدرم رد شده ؟
اسنیپ حرفی نزد . یادآوری آن لحظات برای او دردناک بود . دیدن بدن در هم فشرده و سرد لیلی در حالی که به پسرش چشم دوخته بود برایش ان قدر زجر آور بود که در آن لحظه چیزی جز مرگ آرزو نمی کرد
هری : دوباره میگم از کجا میدونی ؟ حتما ولدمورت بهت گفته نه ؟
اسنیپ : بهتره دهن گنده تو ببندیو از دفترم گم شی بیرون !
اسنیپ به سمت هری هجوم آورد . هری جا خالی داد .اسنیپ ورد ناشناسی بر زبان آورد . هری به سمت دیگری رفت و ورد به شیشه های معجون های اسنیپ خورد . بوی نفرت انگیز معجون های مختلف و خشم اسنیپ فضای غیر قابل تحملی را ایجاد کرده بود
اسنیپ : گم شو از دفترم بیرون !
هری با تمام سرعت در دفتر را بست ! سریع یبه سمت حیاط رفت و در گوشه دنجی نشست ! فکر کرد ... به پدرش و به مادرش و به اسنیپ که از ان ها متنفر بود ... ولی هری می دانست نفرت اسنیپ بیش از حد معمول است ... هری باید میفهمید....باید ....
اول از همه، علائم نگارشی رو به کلمه قبل میچسبونی، با یه فاصله از کلمه بعد جدا میکنی و اینکه حتی بعد از اتمام دیالوگ هات هم علامت نگارشی بذار. اگر جمله یا دیالوگ به صورت عادی تموم شد که از نقطه استفاده میکنی و اگر حالت هیجانی یا تعجبی وجود داشت، از علامت تعجب.
در انتهای بعضی از توصیفاتت دیدم که چهار یا پنج تا نقطه گذاشتی به جای سه نقطه. اینکارو نکن. همون سه نقطه کافیه.
دوم هم اینکه لحن توصیفات (جاهای غیر دیالوگی) باید یکسان باشه. یا محاوره ای بنویس و یا کتابی. تا آخرش هم همون لحنو ادامه بده. عوضش نکن وسط کار یهو.
برای دیالوگ هات هم یه اینتر میزنی، میری سر خط، یدونه - اول دیالوگ میزنی و دیالوگ رو جلوش میزنی. آخرش رو هم که با نقطه تزئین میکنی. اگر دیالوگ هم خیلی خیلی لازم شد که وسط جمله باشه، یدونه " اول دیالوگ و یدونه هم آخرش میزنی.
با اینتر هم بیشتر دوست باش. هر وقت که یه پاراگراف تموم شد، دو تا اینتر بزن و بعد ادامه پست رو بنویس.
سوژه رو تقریبا خوب ادامه دادی و پیش بردی. ولی توصیفاتت یه مقدار کم بود. بیشتر روی توصیف و ادامه دادن سوژه کار کن و درخواست نقد کن در ایفای نقش.
تایید شد!
برو به مرحله بعد: کلاه گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/6 18:11:00
i hate you
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
(32.21 KB)