جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  184 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تصویر شماره 10
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 بهمن 1399 10:41
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 10
هری و هاگرید در خیابان ها ی جادویی راه می رفتند.
هری با تعجب به خیابان هایی که پر از وسایل و ادم هایی جادویی نگاه می کرد.
با خود می گفت:( من این همه سال در جهانی زندگی می کردم که در دل خود راز های انبوهی را جا داده است).
در طول سفر چیزهای عجیب زبادی دیده بود و بخاطر این اتفاقات فرق رویا و واقعیت را متوجه نمی شد .
هری در حال خود بود و با چشمان کنجکاو خود همه چیز را می دید که ناگهان هاگرید گفت:(بریم و یک چوب جادو گری بگیریم).
در همان زمان هری گفت:(من که پولی ندارم که بتونم چیزی بخرم).
_ (مطمئنی؟؟؟ )
_ (من مطمئن هستم که هیچ پولی ندارم).
_ (نه تو پول داری).
_ (چی کدوم پول؟ )
_ (پولت در بانکه پدر و مادرت اون پول را به تو داده اند).
و این گونه شد که هری و هاگریت به سمت بانک رفتند. درون بانک یک مرد رو دیدیم نمی شد به او گفت مرد فکر می کنم او علف بود . مردی کوتاه قد ولی باهوش زمانی که به شماره صندوق رسیدیم حال هری بد بود چون اسانسوره یکم بد بود . به این ترتیب هری به صندوق خود رسید .
علف گفت:(کلید رو بدهید).
و هاگریت کلید رو از کفش خود در اورد و به علف داد.زمانی که علف در صندوق را باز کرد کلی سکه ان جا بود و هری نمی دانست با ان ها چه کند.هری با سکه ها به سمت چوب فروشی رفت ولی هاگریت با او نیا مده بود و هری نمی دانست چرا؟
وقتی هاگریت برگشت یک قفس در دست داشت که درون ان یک جغد سفید بود .
و این بود داستان ورود هری پاتر به جادو .

به گفته یکی از دوستان هری پاتر


به کارگاه خوش برگشتی.
یکی از مهم‌ترین نکات توی کارگاه داستان نویسی، اگر مهم ترینشون نباشه، خلاقیته. خیلی مهمه که ببینم می‌تونی یه داستان اورجینال بنویسی یا نه... و چیزی که اینجا داریم اتفاقات خیلی شبیه به مجموعه اصلی هری‌پاتره و این باعث می‌شه نظر رو جلب نکنه.

از طرفی دیگه، توی ظاهر پست خیلی ایراد ها داریم، مخصوصاً توی غلط‌های املایی یا تایپی. برای مثال: علف = الف، هاگریت = هاگرید، زبادی = زیادی.

برای همین، ازت می‌خوام یه بار دیگه با توجه بیشتر به این نکات یه پست دیگه برامون بنویسی. تا اون زمان...
تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط herobrain در 1399/11/14 10:44:28
ویرایش شده توسط herobrain در 1399/11/14 10:45:13
ویرایش شده توسط herobrain در 1399/11/14 11:22:50
ویرایش شده توسط herobrain در 1399/11/14 11:28:34
ویرایش شده توسط herobrain در 1399/11/14 11:41:45
ویرایش شده توسط herobrain در 1399/11/14 11:43:14
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/11/14 12:15:18
herobrain
antihero
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 بهمن 1399 09:51
نمایش جزئیات
آفلاین
هری چوبدستی اش را به سمت اسنیپ گرفت«...........!»(اسمه وردشو یادم رفته )

ناگهان حس کرد موجی او را به عقب راند؛خاطرات اسنیپ یکی پس از دیگری از جلو چشمانش می گذشتند:کودکی نه چندان خوشایند اسنیپ،آشنایی او با دختر بچه ای که موهای بلوطی رنگ و چشمانی آبی داشت،دریافت دعوت نامه و ورود اسنیپ به هاگوارتزوتصاویری از جیمز پاتر،سیریوس بلک و رموس لوپین در حال آزار دادن اسنیپ«اسنیپه دیوونه!اسنیپه دیوونه!»

هری هر لحظه شوکه تراز قبل می شد.می خواست جا بزند و از دیدن باقی حقیقت شانه خالی کند.

که ناگهان تصویری در پس چشمانش پدیدار شد؛اسنیپ در برابر آینه نفاق انگیز ایستاده بود و به آن نگاه می کرد.درون آینه او زنی باموهای قرمز و چشمان آبی را در آغوش گرفته بود.هری اهمیتی نداد و با خود اندیشید که آن زن حتما زمانی نامزد اسنیپ بوده است.

اما...اما...هری آنچه را که می دید باور نمی کرد!زنی که در آغوش اسنیپ بود کسی نبود جز لیلی اوانز،مادر هری و همسر جیمز پاتر!

به یکباره همه چیز در ذهنش مانند یک پازل در کنار هم قرار گرفت؛تنفر بیش از حد اسنیپ به او وپدرش،آشنایی اسنیپ با آن دختر بچه ی چشم آبی و حالا،تصویر مادر هری در آغوش سورس اسنیپ در آینه نفاق انگیز.همه ی این ها یک معنی بیشتر نمی دادند.

مغز هری داشت از این حجم اطلاعات منفجر می شد.با موج دیگری خود را از میان خاطرات اسنیپ بیرون کشید و به عقب تلو تلو خورد.اسنیپ شگفت زده و هری از او شگفت زده تر بود.لحظه ای هر دو با ناباوری یکدیگر را می نگریستند و هیچ یک توان صحبت کردن نداشتند.

تااینکه اسنیپ به سمت هری خیز برداشت:«تو به چه جرئتی...» هری صبر نکرد تا ادامه حرفش را بشنود.بی درنگ از دخمه بیرون زد،پله ها را دوتا یکی کرد و باقی راه راتا تالار گریفندور دوید

تا وارد خوابگاه پسر ها شد رون که سرش در نقشه غارتگر بود با هیجان گفت:«هی هری!بیا ببین چی پیدا کردم!»و وقتی پاسخی نشنید سرش را بالا گرفت و با تردید پرسید:«اتفاقی افتاده؟» هری همانطور که پرده های تختش را می کشید فریاد زد :«می خوام تنها باشم!»

به محض آنکه پتو را روی سرش کشید افکار مختلف به ذهنش هجوم آوردند.حالا علت تنفر اسنیپ از خودش را می فهمید؛او پسر جیمز پاتر بود ،کسی که باعث شد اسنیپ در عشق خود ناکام بماند.
تمام تصورات هری راجع به پدرش داشت فرو می ریخت،او هر لحظه با خود می اندیشید که آیا به راستی پدرش مرد خوب و با محبتی بود؟یا ...در همین حین سوالی در ذهنش پدیدار شد«آیا واقعا عشق اسنیپ به لی لی یک طرفه بود؟»

هری افکارش را پس زد و از فکر کردن به حقیقت سر باز زد.حقیقت تلخی که سرنوشت او را به بازی گرفته بود...تصویر شماره ۳

سلام، به کارگاه خوش اومدی.
پست قشنگی بود، احساسات شخصیت‌ها قابل درک بودن و این خیلی مهمه. یه سری اشکالات ظاهری هست، مثل اینکه علامت نگارشی به کلمه قبل می‌چسبه و از کلمه بعد با اسپیس فاصله می‌گیره. به این شکل: به محض آنکه پتو را روی سرش کشید افکار مختلف به ذهنش هجوم آوردند. حالا علت تنفر اسنیپ از خودش را می فهمید؛ او پسر جیمز پاتر بود. کسی که باعث شد اسنیپ در عشق خود ناکام بماند.

همچنین، توی جادوگران برای راحت‌تر شدن خوندن پست‌ها، دیالوگ‌ها با این فرمت نوشته می‌شن:
با تردید پرسید:
- اتفاقی افتاده؟
هری همانطور که پرده های تختش را می کشید، فریاد زد:
- می خوام تنها باشم!

غیر از این، اشکال اساسی‌ای ندیدم که توی این مرحله جلوتو بگیره...
تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/11/14 11:28:13
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 13 بهمن 1399 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 5


ماریا، آرام و پیوسته، در راهرو ها، بین انبوهی از دانش آموزان راه میرفت. لبخند کوچکی بر لب داشت و هر چند وقت یک بار، پایش را محکم روی پای فرد بدبختی فرو می آورد.
-هی، از جلوم برو کنار! جلوی راهمو بستی!

قطعا از حالا خلقش پیش روی بچه ها رو شده بود. فردی بد خلق و بد اخلاق که اعصاب ندارد.

- هی، مجبوری اینقدر فریاد بزنی؟

این را دانش آموز ریزه پیزه و جسوری گفته بود و پس آن با نگاه عمیق و خشمگین ماریا رو به رو شد.
- اوه شرمنده! نمیدونستم سال بالایی هستید. چون قاطی سال پایینی ها بودید فکر کردم...

و باز هم با نگاه خشمگین روبه رو شد و حرفش نیمه کاره ماند.
- من رفع زحمت میکنم.
- چون کار درست همینه!

قطعا به خاطر قد بلند و صدای رسای ماریا، همه از او میترسیدند. و فکر میکردند او جزو سال بالایی هاست.
ماریا، لبخند جسوری زد و به سمت چهارپایه رفت و روی آن نشست.
- اوه جالبه! یکی از نواده های لانگ باتم! قطعا... گریفیندور!

دوستانش نمیدانستند او کلاه را مجبور کرده تا او را در گریفیندور بیندازد، یا واقعا کلاه اسم گروه گریفیندور را آورد! هر چه بود لبخند ماریا از قبل هم جسورانه تر شد!

سلام به کارگاه خوش اومدید.
با توجه به ظاهری که از پست می‌بینم خیلی ظاهر جادوگرانیزه‌ای داره و حس می‌کنم قبلاً توی سایت شناسه داشتید. اگر این‌طوره، یه بلیت بزنید و شناسه قبلی‌تون رو اعلام کنید (اگر بخواین می‌تونه محرمانه بمونه و فقط مدیرا از شناسه قبلی‌تون خبر داشته باشن). چون اعضای قدیمی نیازی نیست مرحله کارگاه و گروهبندی رو بگذرونن.

اگر هم که اینطور نیست، پست کامل و قشنگی بود.
تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/11/14 6:24:38
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 13 بهمن 1399 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
لندن وزارت سحر جادو
وزیر اشتاین روی صندلی چوبی خود نشسته بود و به دیروز فکر میکرد روزی که همزمان با تولدش وزارت را بر عهده گرفته بود که ناگهان جغدی سیاه به پنجره نک زد و او را از افکار خود بیرون اورد. بلند شد و غرلند کنان به سمت پنجره رفت و ان را باز کرد و جغد به داخل امد بسته ای را روی میز انداخت و بدون صبر کردن برای گرفتن جواب از انجا رفت. بسته با کاغذ کادویی به رنگ ابی پوشیده شده بود بسته را باز کرد یک عکس و یک نامه دید نامه را برداشت روی ان نوشته بود از طرف لیام بلیندر ناخوداگاه لبخندی عظیم به صورتش نقش بست.
لیام بهترین دوستش بود و حال نزدیک به سه سال بود که ان را ندیده بود او بعد از ازدواجش با تینا همسرش به استرالیا مهاجرت کردند تا به قول لیام دقدقه کمتری داشته باشند او میگفت: بعضی وقتا فقط دوست داری تو افتاب بخابی و حموم افتاب بگیری بدون اینکه از بغلت یه طلسم رد شه . و شروع به خندیدن میکرد لیام یک خبر نگار بین المللی بود و برای همین به سراسر دنیا سفر میکرد اما خانه پدرزنش در استرالیا را برای زندگی انتخاب کرده بود.
نامه را باز کرد در ان نوشته بود :«سلام مایکی چخبر پسر ببخشید نتونستم برا تولدت بیام ولی خبراش به گوشم رسیده مبارکت باشه جناب وزیر اشتاین هنوزم غش میکنی مرد گنده راستی داری عمو میشی منو تینا خیلی دوست داریم تو پدر خونده اون کوچولو باشی یه سور پرایز کوچیچ برات دارم امیدوارم خوش حالت کنه دوست دار تو لیام.» لبخندی که روی صورتش بود یکباره چند برابر شدبا خود فکر کرد وای لیام داره بابا میشه و بهتر از اون من پدر خوندشم انگار درون قلبش اتشبازی راه انداخته بودند نامه را روی میز گذاشت و عکس را برداشت قلبش شروع به تند زدن کرد او در عکس پسر بچه ای ده یازده ساله دید که از لاغری زیاد ردایش به تنش زار میزد اما ان پسر از زیبایی چیزی کم نداشت چشمانی مشکی تر از تاریکی شب و مو های فر خرمایی رنگ و صورت استخانی اش به صورتش زیبایی میبخشید در عکس ان پسر با چشمان باز بیهوش شده بود ان روز را خوب به خاطر داشت.....
هاگوارتز سال ۱۹۸۹
مایک اشتاین و پسری که لیام نام داشت و با ان در قطار اشنا شده بود و سایر سال اولی ها به سوی سرسرای بزرگ میرفتند پروفسور مک گناگل سفی طویل از دانش اموزان سال اولی ردیف کرد وخود به داخل سر سرا رفت
مایک لیام را دید که از وقطی اورا دیده بود یکسره عکس میگرفت به لیام گفت بنظرت کدوم گروه میری لیام گفت: نمیدنم ولی من هافلپافو خیلی دوست دارم اخه بابام میگه اونا همشون مهربونن ولی اگه جای دیگه ای بیافتم ناراحت نمیشم تو چی؟
مایک گفت: معلومه من اسلیترینم از زمان بابا بزرگم همه تو اسلیترین بودن .
پرو فسور مک گناگل از در بیرون امد وگفت :همگی به ارامی برید داخل و صف رو بهم نزنید.
همگی به سوی سرسرای شگفت انگیز رفتند سرسرایی زیبا و سقف اعجاب انگیز ان که هوای بیرون را نشان میداد و شمع های زیبا که به فضا زینت و روشنایی بخشیده بود و پنج میز بزرگ که چهار تای انها برای چهار گروه دانش اموز و یک گروه معلم ها در روی انها نشسته بودند.
همینطور که مایک اطراف را بررسی میکرد چشمش به کلاهی عظیم خورد داستان های زیادی از ان شنیده بود اری ان کلاه گروه بندی بود ناگهان پیر مردی که دامبلدور نام داشت و بعدا فهمید او مدیر است ایستاد و با قاشقش چند ظربه به لیوانش زد ایستاد و شروع کرد: سلام به هاگوارتز که جادو اموزانش به ان روح بخشیده اند تمام دانش اموزان یکصدا گفتند سلام به هاگوارتز دامبلدور ادامه داد: سال جدید رو به تمام جادو اموزان و اموز گاران تبریک میگم امسال هم شما میتونین لیست قوانین رو روی تابلو ها خابگاه ببینید و باز مثل هر سال به یک قانون تاکید میکنم ورود به جنگل ممنوعه قدقنه و حالا نوبت جادو اموزان جوانه که گروه بندی بشن. مک گناگل لیستی در دستش ظاهر کرد که اسم دانش اموزان سال جدید روی ان بود و شروع کرد و گفت :اسم هر کس که صدا میکنم روی صندلی میشینه و کلاه را روی سرش میزاره ؛مایک اشتاین قلب مایک یازده ساله فرو ریخت انتظار نداشت تا نفر اول باشد به سمت کلاه رفت روی صندلی نشستو کلاه را روی سرش گذاشت کلاه در ذهن مایک شروع به صحبت کردو گفت اشتاینای اصیل یکی دیگه داریم ولی تو با بقیه فرغ داری مایک با خود گفت من فرغ دارم؟ کلاه گفت اره فرغ داری تو خیلی از بقیه احساساتی تر و از خود گذشته تری و همینطور خیلی شجاع مایک که داشت از ترس اینکه به اسلیترین نرود به خود میلرزید ابدهانش را قورت داد و ناگهان کلاه داد زد گریفیندور قلب مایک فرو ریخت و ناگهان بیهوش شد و به زمین افتاد.

تصویر شماره ۵

درود. به کارگاه داستان نویسی خوش اومدین.
داستان جالبی بود. شخصیت پردازی قشنگی رو توی پست تکی تونسته بودین انجام بدین، اشاره به خاطرات و فلش‌بک هم زیبا بود.
ولی نکته‌ی اصلی، اشکالات ظاهری پستتون بود که واقعاً توی ذوق می‌زنن و حتی محتوا رو تحت شعاع قرار می‌دن. پاراگراف بندی غلط، علائم نگارشی کم و غلط‌های املایی بسیار (صفی، فرق، ضربه، خابگاه و...)
به همین دلیل، ازتون می‌خوام یه بار دیگه تلاش کنید، سعی کنید پست‌های دیگه رو بخونید تا نُرم ظاهری رو متوجه بشین و املای کلمات هم بعد از ارسال چک کنید تا باعثِ هدر رفتن زحماتتون نشه.

تا اون زمان...
تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط amindehqan در 1399/11/13 16:03:51
ویرایش شده توسط amindehqan در 1399/11/13 16:09:20
ویرایش شده توسط amindehqan در 1399/11/14 1:50:03
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/11/14 6:20:35
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 13 بهمن 1399 13:47
نمایش جزئیات
آفلاین
هری جوری نگاه می کرد که از ده ها متر ان طرف تر می شد دقت و کنجکاوی او را در چشمانش دید
همه به هم نگاه می کردنند و مات و مبهوت به دیوار ها ی عظیم و زیبای هگوارز نگاه می کردن و کسی
از اینده این قلعه خبر نداشت نمی دانست که یک زمانی می رسد که این دیوار ها ی عظیم فرو می ریزد
و هگوارز به پایان خود می رسد زمانی که سفر را شروع کرد با دو نفر اشنا شد ولی درست ان ها را نشناخته بود
زمانی که به هاگوارز رسیدند خیلی ها با تعجب به تابلوها نگاه می کردند که ناگهان پروفسور دامبلدور امد و کلاه
گروه بندی را معرفی کرد و چهار گروه اصلی هگوارز زمانی که گروه بندی تمام شد اون پسر مو طلایی خود خواه
امد سراغ هری و به او پیشنهاد دوستی داد و هری رد کرد کار عالی کرد این شد که من از هری خوشم امد
راستشو اگه بخواهید همین باعث جنگ بین این دو شد فکر نمی کردم یک چنین اتفافاتی بی افته

به گفته یکی از دوستان هری پاتر

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدین.
اول از همه چی، مشخص نکرده بودید مرتبط با کدوم عکس دارید می‌نویسید، و واقعا متنتون هم جوری نبود که مشخص کنه.
به غیر از اون، خیلی تیتروار و با عجله نوشته بودید. بهتون پیشنهاد می‌کنم کمی از پستای تایید شده همین تاپیک رو مطالعه کنید و به ویرایش هایِ زیر پست‌های دیگه هم توجه کنید و با یه پست کامل‌تر برگردید.


تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/11/13 15:09:04
herobrain
antihero
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 9 بهمن 1399 14:23
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۰

از زبان هری
اتفاقاتی که افتاد خیلی عجیب بود امیدوارم که یک رویا نباشد.
هاگرید: هری به چی فکر می کنی پسر
هری: به اتفاقاتی که افتاد خیلی عجیب و هیجان انگیزه و مهم تر از اون فوق العاده است.
یعنی پدر مادر من جادوگر بودن!
یعنی من جادوگر هستم؟
هاگرید: درسته هری تو جادوگر هستی یه جادوگر خیلی خیلی بزرگ و مشهور وقتی به هاگوارتز بری متوجه میشی که همه تورو میشناسند هری من ایمان دارم که تو یکی از بهترین و شجاع ترین جادوگران قرن خواهی شد.

از زبان هری:
حرف های هاگرید خیلی عجیب بود یعنی واقعا من بین جادوگران، مشهور هستم؟
گیج شدم یعنی اون هری که هر صبح برای دادلی و خانواده اش صبحانه درست می کرد از این به بعد وارد یه جایی خوب میشه؟ امیدوارم.
هری: راستی هاگرید از این وسایلی که اینجا نوشته من هیچکدوم رو ندارم باید چیکار کنم.
هاگرید: الان به کوچه دیاگون میریم تا این وسایل رو تهیه کنیم
دیگه چیزی نگفتم تا برسیم به همین جایی که هاگرید می گفت
هاگرید: خب رسیدیم
هری: وایییی اینجا چقدر قشنگه همه بچه ها هم سن و سال خودم بودند و داشتن خرید می کردند یه دست بچه ها جغد،وزغ و گربه دیده میشد.
حس خیلی خوبی بود برای رفتن به هاگوارتز روز شماری می کردم
خیلی خیلی زیاد خوشحالم!!
فکر کنم بالاخره دوره خوشبختی من هم فرا رسیده ولی کاش پدر و مادرم زنده بودن و من تا این سن پیش خاله ام زندگی نمی‌کردم که اینقدر عذاب بکشم
هاگرید: هری از کجا شروع کنیم؟
هری: اول بریم چوب دستی بخریم
هاگرید: نه چوب دستی رو می‌زاریم برای آخر کار الان باید بریم یه حیوان خانگی بخریم
هری: باشه بریم
از زبان هری
داشتیم به سمت مغازه حیوان خانگی می‌رفتیم به جلوی مغازه رسیدیم که یک جغد خوشگل و سفید اونجا تویه قفس بود.
خدای من خیلی خوشگله!!
هری:هاگرید اینو ببین چه خوشگله
هاگرید:آره خیلی قشنگه بیا بریم بخریمش

با هاگرید به سمت فروشنده رفتیم.
گفتگوی هاگرید و فروشنده
هاگرید_ فروشنده+
_ببخشید آقا این جغد که اون بالاس رو می خواستم میشه لطفاً بدین
+این جغد گرون ترین حیوون خونگیه یعنی از بقیه جغد ها ۵ سکه گرون تره
_باشه مشکلی نیست لطفا بدین بهم

از زبان نویسنده:

فروشنده جغد رو به هاگرید داد هاگرید هم پول رو حساب کرد و با هری به سمت خرید بقیه وسایل حرکت کردند...


اینبار بهتر شد...
با ارفاق میتونم قبولش کنم و امیدوارم باشم بقیه اشکالاتت در ایفای نقش رفع بشن.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/11/9 22:03:51
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 8 بهمن 1399 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 1

از زبان هری:
داخل محوطه هاگوارتز قدم میزدم که پروفسور اسنیپ رو دیدم؛ پروفسور اسنیپ خیلی بد اخلاق بود و من ازش خوشم نمیاد به سمتم اومد و گفت:
_پاتر پروفسور دامبلدور گفت
اتاقش بری کار واجب باهات داره.

هری:بله پروفسور

اسنیپ: در ضمن اینجا مدرسه است و جایه یاد گرفتن فنون جادوگری نه جایه قدم زدن و ول چرخیدن.

هری: ببخشید پروفسور امروز عصر کلاس نداشتم گفتم یکم قدم....

نزاشت حرفمو تموم کنم و بی توجه راهشو کشید و رفت.

منم به سمت دفتر جناب مدیر رفتم.
در زدم و اجازه خواستم
پروفسور گفت: بیا تو هری
من وارد شدم اتاق پروفسور واقعا مرتب بود من خیلی دفتر کار پروفسور دامبلدور رو دوست دارم!!
گفتگو هری و پروفسور دامبلدور
هری_ پروفسور+
_سلام پروفسور
+سلام هری حالت چطوره
_خوبم ممنون
پروفسور اسنیپ گفتن که باهام کار دارین
+ بله خودم بهش گفتم
هری چند تا سوال ازت داشتم می خواستم ببینم جدیدا ولدمورت می‌تونه به ذهنت ورود کنه؟
_راستش تمام تلاشمو می کنم که بهش اجازه نفوذ ندم پروفسور ولی خب بعضی وقتا دست خودم نیست.
+میفهمم هری درکت می کنم
ولی خب تو باید تمام تلاشتو بکنی تا اجازه ندی اون به فکرت نفوذ کنه.

_چشم پروفسور

+خب هری دیگه چه خبر
فعالیت های بیرون مدرسه ات چجوری می گذره
_راستش زیاد خوب نیست وقتی به تعطیلات میرم واقعا روز شماری می کنم که به اینجا برگردم .
+اهان آروزی موفقیت برات دارم هری
_ممنون پروفسور

از زبان هری:
می خواستم برم از پروفسور خداحافظی کردم که یهو بین راه زخم روی پیشونیم درد گرفت نتونستم خودمو کنترل کنم همونجا نشستم
پروفسور به کمکم اومد
در همین لحظه یه نفر اون گوشه ظاهر شد
اون ولدمورت بود خودش بود
پروفسور خودش رو سپر من قرار داد

گفتگوی دامبلدور و ولدمورت
دامبلدور_ ولدمورت+

_ببین کی اینجاس تام خوش اومدی برگشتی ولی کسی از برگشتت خوشحال نیست پسر مهربون ساده ای مثه تو ببین به چه روزی افتاده
+ساکت شو پیرمرد
نیومد که بمونم و به حرفای تو پیرمرد روانی گوش کنم
الان هم اگه می خوای زنده بمونی اون چوبدستیت و پاتر رو بده به من
می خوام بهت یه شانس بدم تو می‌تونی الان من بپیوندی و جونت رو نجات بدی
_ وضعیت خودتو ببین تام
تو شاید قدرتمند باشی ولی نمی تونی جلوی عشق و سرنوشت رو بگیری.
اگه می‌تونستی اونروز توی دره گودریک اون اتفاق نمی افتاد.
عشق لیلی به تو غلبه کرد
فداکاری لیلی باعث شد که اونروز تو ضعیف بشی
هنوز هم دیر نشده
اگه الان هم از این کار هات دست برداری شاید بتونی درستش کنی و اشتباهاتتو جبران کنی.

+فکر کنم تو دوست داری بمیری من تورو می کشم و چوب دستی تو ماله من میشه و من شکست ناپذیر میشم.

_به همین خیال باش تام

از زبان نویسنده

دامبلدور و ولدمورت چوبدستی هاشونو بیرون آوردن و به سمت یکدیگر افسون پرتاب می کردند
حدود ۵ دقیقه در حال مبارزه بودند که بالاخره پروفسور دامبلدور بخاطر چوبدستی بهتری که داشت یکم به ولدمورت آسیب زد ولدمورت که دید نمیتونه برنده این نبرد باشه فرار کرد.
هری که فقط درحال دیدن اون نبرد بود صحبت نمیکرد خیلی ترسیده بود.
بعد از چند ثانیه یهو صدای بلندی پیچید و درد پیشانی هری دوباره زیاد شد
صدای ولدمورت بود
می گفت :
تو از فرصتت استفاده نکردی پیرمرد
من برمی‌گردم با قدرت بیشتر برمی‌گردم
مطمئن باش از کارت پشیمون میشی.
صدا قطع شد
هری خیلی ترسیده بود
و میشد ترس رو از چشماش دید
پروفسور رو به هری کرد و گفت:نترس پسر
تو پیروز نبرد با او خواهی بود
اون شاید قدرت زیادی داشته باشه ولی تو میتونی با کمک دوستات و ما پیروز نبرد با او باشی
هری تو پسر شجاعی هستی!
مطمئن باش میتونی اونو شکست بدی و انتقام مادر و پدرت رو بگیری.

از زبان هری:
حرف های پروفسور خیلی زیبا بود آره من میتونم من میتونم اونو شکست بدم
رو به پروفسور کردم و گفتم :
پروفسور ممنون که جونمو نجات دادین.
امیدوارم بتونم اونو شکست بدم.
پروفسور: منم همینطور هری مواظب خودت باش
هری: خدانگهدار پروفسور
پروفسور:خداحافظ هری

بعد گفتگو با پروفسور از دفتر بیرون اومدم و رفتم یکم استراحت کنم...

اینبار پیشرفت کردی نسبتا... ولی بازم اون مشکل قدیمی رو داری... که امیدوارم دیگه حل بشه واقعا.
نقل قول:
دامبلدور و ولدمورت چوبدستی هاشونو بیرون آوردن و به سمت یکدیگر افسون پرتاب می کردند
حدود ۵ دقیقه در حال مبارزه بودند که بالاخره پروفسور دامبلدور بخاطر چوبدستی بهتری که داشت یکم به ولدمورت آسیب زد ولدمورت که دید نمیتونه برنده این نبرد باشه فرار کرد.
هری که فقط درحال دیدن اون نبرد بود صحبت نمیکرد خیلی ترسیده بود.
بعد از چند ثانیه یهو صدای بلندی پیچید و درد پیشانی هری دوباره زیاد شد
صدای ولدمورت بود
می گفت :
تو از فرصتت استفاده نکردی پیرمرد
من برمی‌گردم با قدرت بیشتر برمی‌گردم
مطمئن باش از کارت پشیمون میشی.

و اما حالت درستش:
دامبلدور و ولدمورت چوبدستی هاشونو بیرون آوردن و به سمت یکدیگر افسون پرتاب می کردند
حدود ۵ دقیقه در حال مبارزه بودند که بالاخره پروفسور دامبلدور بخاطر چوبدستی بهتری که داشت یکم به ولدمورت آسیب زد ولدمورت که دید نمیتونه برنده این نبرد باشه فرار کرد.
هری که فقط درحال دیدن اون نبرد بود صحبت نمیکرد خیلی ترسیده بود.
بعد از چند ثانیه یهو صدای بلندی پیچید و درد پیشانی هری دوباره زیاد شد.
صدای ولدمورت بود که می گفت :
- تو از فرصتت استفاده نکردی پیرمرد. من برمی‌گردم با قدرت بیشتر برمی‌گردم مطمئن باش از کارت پشیمون میشی.

این تیکه واقعا تیکه خوبی بود که میتونستم اصلاح کنم و حالت درستو نشونت بدم. توصیفاتت (قسمت های غیر دیالوگ) الان حالت خیلی بهتری دارن نسبت به پست قبلیت. ولی دیالوگات هنوز حالت درست رو ندارن. وسط دیالوگ هی اینتر میزنی، که نباید بزنی. یه دیالوگ که تموم شد و خواستی دیالوگ طرف مقابل رو بنویسی، یا توصیف بنویسی باید اینتر بزنی. میتونی حتی برای نمونه پست های قبلی که تایید شدن رو هم نگاه کنی.
منتظر پست بعدیت هستم، و امیدوارم که پست بعدیت کیفیت لازم برای تایید شدن رو داشته باشه.


متاسفانه فعلا هم تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/11/9 2:22:50
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 8 بهمن 1399 02:20
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 1

توی حیاط سرسرا راه می رفتم
که پروفسور مک‌گونگال رو دیدم که به سمتم می اومده
من پروفسور مک‌گونگال رو خیلی دوست داشتم واقعا مهربون بود!!
اومد سمتم و گفت:
پاتر به سمت اتاق پروفسور دامبلدور برو گفتن بهت بگم بری پیششون
هری:چشم پروفسور
پروفسور مک‌گونگال راهش رو کشید و رفت
هری به سمت اتاق پروفسور دامبلدور رفت
در زد و اجازه خواست که وارد بشه
پروفسور به هری اجازه ورود داد
هری وارد شد و سلام کرد پروفسور هم جواب اونو داد
هری:
کاری با من داشتین پروفسور
دامبلدور: نه کار مهمی نداشتم می خواستم حالت رو بپرسم و یکم گپ بزنیم
اگه کار واجب یا کلاسی داری میتونی بری
هری : نه پروفسور کار واجبی ندارم با کمال میل میمونم چه کاری بهتر از وقت گذروندن با شما
دامبلدور: لطف داری هری تو پسر خیلی خوش قلبی هستی و این مهربونی زیادت رو از مادرت به یادگار داری
راستی هری می خواستم بگم
برای تابستان چیکار می کنی ؟
کجا زندگی می کنی ؟
شنیدم که با خاله ات و شوهر خاله ات رابطه ی خوبی نداری
هری: با پروفسور متاسفانه همینطوره نمی‌دونم دیگه مجبورم اونجا بمونم
دامبلدور: همه چی درست میشه پسر خیالت راحت
هری : امیدوارم
از زبان هری:
بعد این حرف نزدیک چند ثانیه بینمون سکوت بود که یهو تویه پیشونیم و جایه زخمم احساس درد کردم
دردش از همیشه شدید تر بود
پروفسور که منو دید اومد و کمکم کرد یهو گوشه اتاق یه نفر ظاهر خودش بود ولدمورت یا همون تام ریدل
پروفسور جلوی من ایستاد که آسیب نبینم و خودش با او صحبت می کرد
دامبلدور:
خب تام میبینم که به خونه برگشتی
منتظرت بودم
ولدمورت: ساکت شو
من بر گشتم ولی برای کار مهم
اومدم که هری پاتر رو بکشم و میرم
دامبلدور: من همچین اجازه ای رو به تو نمیدم
ولدمورت: از جلوی اون پسره بیا کنار وگرنه جفتتونو باهم می کشم
دامبلدور چوبدستیشو در آورد و به سمت ولدمورت گرفت
ولدمورت هم چوبدستیشو در آورد
به سمت هم افسون پرتاب می کردن ولی کسی موفق به شکست دادن دیگری نمیشد
ولدمورت با صدای خیلی بلند گفت: آخرین اخطار رو بهت میدم هری رو به من بده و خودتو نجات بده
دامبلدور: مگه اینکه خوابشو ببینی
بعد دوباره به سمت هم افسون پرتاب می کردن
ولی کسی نمیتوست برنده این نبرد باشه
ولی پروفسور دامبلدور بخاطر چوبدستی بهتری که داشت
کم کم داشت به ولدمورت آسیب میزد ولدمورت که متوجه این قضیه شد فرار کرد
وایی خداروشکر
دامبلدور: نترس هری نترس
چیزی نیست
برای شکست دادن اون نیاز به شجاعت و جسارت هست که تو داری
مطمئنم تو می‌تونی اونو شکست بدی
حرف های پروفسور خیلی قشنگ بود روم تاثیر گذاشت
من انتقام پدر و مادرمو از اون میگیرم از ازش نمی ترسم من از اون خیلی قوی تر هستم به من میگن هری پاتر!!

پایان


در پایان داستان بگم که تویه داستان قبلیم نوشته بودین موضوع اصلی رو استفاده نکردم تویه این یکی داستان سعی کردم بیشتر از دعوای پروفسور دامبلدور و ولدمورت
بزارم ولی خب آخه اینجوری داستان جذابیتش کمتر میشه گفتم شاید اینجوری قابل درک تر و قشنگ تر باشه که از بقیه اتفاقات هم بزارم با تشکر

دوباره سلام و ممنون که پست دیگه ای ارسال کردی.
ببین، سوژه ت اینبار واقعا بهتر شد، ولی مشکل ظاهر پستت همچنان هست. دقیقا همون اشکالات رو تکرار کردی. بذار برات یک نمونه بیارم:

نقل قول:
توی حیاط سرسرا راه می رفتم
که پروفسور مک‌گونگال رو دیدم که به سمتم می اومده
من پروفسور مک‌گونگال رو خیلی دوست داشتم واقعا مهربون بود!!
اومد سمتم و گفت:
پاتر به سمت اتاق پروفسور دامبلدور برو گفتن بهت بگم بری پیششون
هری:چشم پروفسور
پروفسور مک‌گونگال راهش رو کشید و رفت
هری به سمت اتاق پروفسور دامبلدور رفت

ببین اینجا چندتا اشکال بزرگ داره. اول اینکه جمله رو وسطش ول کردی رفتی خط بعد. دوم اینکه هیچ گونه علامت نگارشی ای استفاده نکردی، مثل نقطه و ویرگول و امثالهم، سوم اینکه... چرا یهو از اول شخص فاعل جمله شده هری؟
اگه اولش نوشتی پروفسور مک گونگال به سمت "من" اومد، دیگه بعدش نباید طبیعتا بنویسی هری رفت پیش دامبلدور!
به هر صورت، حالت درست این پاراگراف به این شکله:

توی حیاط سرسرا راه می رفتم که پروفسور مک‌گونگال رو دیدم که به سمتم می اومد. من پروفسور مک‌گونگال رو خیلی دوست داشتف واقعا مهربون بود!
اومد سمتم و گفت:
- پاتر، به سمت اتاق پروفسور دامبلدور برو. گفتن بهت بگم بری پیششون.

من:
- چشم پروفسور.

پروفسور مک‌گونگال راهش رو کشید و رفت. من به سمت اتاق پروفسور دامبلدور رفتم.


ببین... یه درخواست بزرگی ازت دارم. همین پست رو، سوژه ش که خب واقعا خوبه. لطفا ظاهرش رو طبق چیزهایی که گفتم اصلاح کن. نه فقط این یه تیکه که من اصلاح کردم. بلکه بقیه پست تا آخرش رو اصلاح کن و دوباره ارسال کن تا بتونم تاییدت کنم.

فعلا تایید نشد، و منتظر پست بعدیت هستم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/11/8 17:26:40
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 بهمن 1399 17:52
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۵
وارد محوطه هاگوارتز شدم
واییی خدای من اینجا چقدر بزرگه
تو کتاب ها دیده بودم عکس هاشو ولی بازم از نزدیک خیلی قشنگ تره
جلوی درب سرسرا پروفسور مک‌گونگال اومد و توصیه های لازم رو انجام داد و راجعب گروه بندی گف
خدایا من اصلا دوست ندارم تویه اسلیترین بیوفتم
امیدوارم کلاه گروهبندی منو داخل اسلیترین نندازه
حرف های پروفسور
مک‌گونگال تموم شد.
درب سرسرا باز شد
خدای من چقدر اینجا بزرگه
سقف سرسرا با اینکه با جادو این شکلی شده ولی بازم خیلی زیباست!!
هاگوارتز بهترین مدرسه دنیاست!!
رفتیم به سمت کلاه گروهبندی
اسم های بچه هارو خوندن
هر کس داخل گروهی افتاد که به خصوصیات فردی اش مربوط بود
در تاریخچه گروه های هاگوارتز نوشته است
مدرسه هاگوارتز توسط چهار نفر از بهترین جادوگران دنیا تاسیس شده است و این چهار نفر
گودریک گریفندور
روونا ریونکلاو
هلگا هافلپاف
سالازار اسلیترین

نام دارند.
بعد چند وقت بین این اعضا اختلاف به وجود می آید و
هرکدام عقیده جدایی دارند
اسلیترین اعتقاد داشت که هاگوارتز جایه جادوگران اصیل است و جادوگران مشنگ تبار نباید به هاگوارتز بیایند
ریونکلاو میگفت من فقط به اعضای باهوش درس می دهم.
گریفندور می گفت من فقط به دانش آموزان شجاع درس میدهم.
اما هافلپاف بین کسی فرق نمی گذاشت و عقیده داشت که همه جادوگر هستند و فرقی بین آنها وجود ندارد.
به همین دلیل مدرسه به چهار گروه
گریفندور
اسلیترین
هافلپاف
ریونکلاو
تبدیل شد
گریفندور برای اعضای شجاع
ریونکلاو برای اعضای باهوش
و اسلیترین برای اعضای اصیل زاده.
و هافلپاف هم که برایش این چیز ها مهم نبود اما اعضای هافلپاف واقعا مهربان بودند و آنها هم بین جادوگران فرقی نمی گذاشتند.
خب این از تاریخچه گروه های هاگوارتز بود!!
من خودم چون تقریبا جسارت زیادی دارم و تقریبا زرنگ هم هستم دوست دارم در گریفندور یا ریونکلاو باشم
خب نوبت من شد
رفتم و روی صندلی نشستم حس عجیبی بود
استرس زیادی داشتم
کلاه گفت: خب جسارت و شجاعت بالایی در تو میبینم اماخب هوش خوبی هم داری
انتخاب سختیه ولی خب برو به
گریفندور
خیلی خوشحال شدم با ذوق و شوق بسیار رفتم به سمت میز بزرگ اعضای گریفندور و آنجا نشستم
مطمئنم سال بسیاری خوبی برام میشه چون داخل گروهی که عاشقش بودم افتادم.

پایان

سلام. به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.
اول از همه راجع به ظاهر پستت. یه مقدار زیادی از حد از اینتر استفاده کردی، که خب جذاب نیست. برای مثال این قسمت:

نقل قول:
به همین دلیل مدرسه به چهار گروه
گریفندور
اسلیترین
هافلپاف
ریونکلاو
تبدیل شد
گریفندور برای اعضای شجاع
ریونکلاو برای اعضای باهوش
و اسلیترین برای اعضای اصیل زاده.
و هافلپاف هم که برایش این چیز ها مهم نبود اما اعضای هافلپاف واقعا مهربان بودند و آنها هم بین جادوگران فرقی نمی گذاشتند.

اینجا باید به این شکل نوشته میشد:
به همین دلیل مدرسه به چهار گروه گریفندور، اسلیترین، هافلپاف و ریونکلاو تبدیل شد. گریفندور برای اعضای شجاع، ریونکلاو برای اعضای باهوش، و اسلیترین برای اعضای اصیل زاده. و هافلپاف هم که برایش این چیز ها مهم نبود؛ اما اعضای هافلپاف واقعا مهربان بودند و آنها هم بین جادوگران فرقی نمی گذاشتند.

پس نکته ای که از اینجا متوجه شدیم، این بود که نباید بین جملات مربوط به هم اینتر بزنیم.
پستت یه مقداری خلاقیت کم داشت... توی این پست باید سوژه ت در واقع گروهبندی میبود. ولی کل پستت رو به تاریخچه هاگوارتز اختصاص دادی، و چند خط رو گذاشتی برای گروهبندی. در صورتی که باید اصل پستت راجع به گروهبندی و حال و هواش نوشته میشد.
بهرحال... منتظر یه پست بهتر ازت هستم.
فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Yousef735 در 1399/11/7 20:59:45
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/11/7 23:41:19
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 28 دی 1399 22:29
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 5

همراه با چند تا از دوستانم وارد سرسرا شدیم.
جای خیلی قشنگی بود.پروفسور دامبلدور،پروفسور مگ گونگال،پروفسور هاگرید و... در اونجا بودن.
یک کلاه عجیب و غریب هم روی یک میز مخصوص بود.
از بقیه شنیده بودم که یه کلاه،گروه های هر کدوم مون رو مشخص میکنه اما نمیدونستم که حرف هم میزنه.
پروفسور مگ گونگال یکی یکی اسم هامون رو صدا زد و ما هم به نوبت میرفتیم روی صندلی مینشستیم و پروفسور کلاه رو روی سرمون میگذاشت.
پروفسور مگ گونگال اسم دوستم امیلی رو صدا زد و امیلی رفت که روی صندلی بشینه.
پروفسور کلاهو رو سرش گذاشت و کلاه شروع کرد به حرف زدن:«شجاعی،قدرت طلب،یکمی هم مغرور.....گریفیندور»👏
امیلی با خوشحالی کلاه و از سرش برداشت و اومد پیشم و گفت:«واااااای خیلی خوشحالم💗فقط کاش قبل از اینکه کلاهو رو سرمون بذاریم بهمون میگفتن که کلاه چه بوی بدی داره.
هر وقت خواستی که کلاهو رو سرت بذاری حتما ورد قطع حس بویایی رو اجرا کن»
-من که این ورد و بلد نیستم!!
-اوففففففف خب فقط جلوی بینی تو بگیر که بویی رو متوجه نشی.
-باشه ممنون که گفتی💛.
بعدش پروفسور مگ گونگال اسم منو صدا زد:«کاترین ردکینگ».
با خوشحالی رفتم و روی صندلی نشستم و پروفسور کلاه و رو سرم گذاشت.
-وایییی این کلاه چرا انقدر بزرگه یعنی بعضی از سال اولیا سرشون انقدر گندست؟؟
اوف اوف پیف پیف.چه بوییم میده!!
کاش به حرف امیلی گوش میکردم و جلوی بینی مو میگرفتم.
یهو کلاه به حرف اومد و گفت:«آهای بچه جون،از یه کلاه ۱۰۰۰ساله چه انتظاری داری؟؟انتظار داری بوی کلاه نو بده!!؟؟»
تو دلم گفتم:«یعنی یه اسپری خوشبو کننده نداشتن که بزنن بهش یکم خوشبو بشه؟؟هر چند فکر نکنم روی این بوی بد،اسپری اثری داشته باشه!!»
دوباره کلاه گفت:«ای بابا!!!بس کننننن.مثله اینکه نمیدونی من توانایی خوندن ذهنتو دارم».
گفتم: «ببخشید ببخشید منظوری نداشتم...»
-نکنه بخاطر این حرفم بندازتم تو اسلیترین!!
-نگران نباش این کارو نمیکنم!!
-آخیش
-خب خب خب...عدالت طلبی تو خونته،دختر باهوشی هستی،شجاع هم که هستی،اهل یادگیری چیز های جدید......ریونکلا💙💙💙💙
باورم نمیشد.
از خوشحالی داشتم منفجر میشدم.
منو تو همون گروهی گذاشت که آرزو شو داشتم💖
با شادی فراوان از کلاه تشکر کردم و اونو از سرم برداشتم و پیش بقیه هم گروهیام رفتم و باهاشون مشغول گپ و گفتگو شدم.
بعدش منو هم گروهیام آواز سر دادیم:
«ریونکلای عادل از دره تن_ولی ریونکلا هوشش بها داد»
بعدش هم همه کلاه هامونو پرت کردیم به هوا...
منم خوشحال مشغول خوردن غذا های لذیذی که پروفسوردامبلدور ترتیب داده بود شدم.
اون روز یکی از بهترین روز های زندگیم بود؛چون میدونستم که از این پس،سال های خیلی خوبی رو در هاگوارتز تجربه خواهم کرد....

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.
داستانت قشنگ بود، ارتباط شخصیتا باهم دیگه خوب بود. گرچه خلاقیت عجیب غریبی توش نبود ولی نشون میده با پایه های نوشتن آشنایی داری. چندتا نکته‌ی ظاهری هست که باید بهشون اشاره کنم:
1- علامت نگارشی، به غیر از سه نقطه (...) که خودش علامت خاصه، فقط یه بار استفاده میشه. بنابر این !! غلط هست.
2- بهتره بین دیالوگ و توصیف بعدی دوتا اینتر بزنی که واضح تر بشه پستت برای خوندن.
3- شکلک آخرِ دیالوگ استفاده میشه چون توصیف خودش برای وصف کردن احساسات و حالات شخصیت‌هاست و باید بدون شکلک هم از پسش بر بیاد. و همچنین، بهتره از شکلک‌های سایت توی این مسئله استفاده کنی تا پست یک‌دست تری داشته باشی.

امیدوارم اینارو گوش کنی و در ادامه رعایت کنی، از اونجایی که حداقل های لازم رو داشت...
تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Katrin در 1399/10/28 22:33:50
ویرایش شده توسط Katrin در 1399/10/29 12:45:23
ویرایش شده توسط Katrin در 1399/10/29 12:48:58
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/10/29 12:59:50
تصویر تغییر اندازه داده شده