
۴
به زیر می آورد و در آغوش می کشد، آن تاریکی
از زبان ناتان
او را محکم در آغوش می گیرم و می فشارم.
"آا، گادفری عزیزم، اصلا نمی توانم به تو بگویم چه قدر خوشحالم!"
او هم مرا به خودش فشار می دهد.
"ناتان جانم، همه چیز آن قدر خوب است که انگار دارم خواب می بینم."
و بعد دستم را می گیرد و هر دو به سمت تابوتش می رویم و بر لبه ی آن می نشینیم. من لبخندی کج و شیطنت بار می زنم و و با نوک انگشتم به بازویش می زنم.
"خب، بگو ببینم تو و سرورت چه طور هستید؟ دیگر مثل قبل به تو زور نمی گوید و تو را داخل قفس نمی اندازد؟"
او آه می کشد، اما با محبت و شوق در چشمانش.
"نه، اما هنوز به نوعی در قفسش گرفتارم."
لبخند می زنم.
"می فهمم چه می گویی. من هم گاه با خودم فکر می کنم اگر به خاطر لرد آریل نبود، آمالثورا را رها می کردم و در نوکتیرا یا مرز زندگی می کردم.
البته الان هم قرار است مدتی در مرز ساکن شوم."
گیجی بر چهره ی گادفری می نشیند.
"چه؟"
من دست او را می گیرم و فشار می دهم و با صدایی که از هیجان می لرزد:
"من یک ماموریت هیجان انگیز دارم، گادفری."
حالا او به وضوح نگران می شود.
"چه ماموریتی؟ دقیقا در کدام نقطه ی مرز؟"
من هوا را داخل ریه هایم می کشم.
"قرار است به معبد مخفی راهبان بروم. می دانی، راهبان در آنجا…"
اما او نمی گذارد حرفم را تمام کنم و با وحشت می گوید:
"معبد مخفی راهبان ضد خون آشام؟ تو با پای خودت می خواهی بروی در دل خانه ی آنان که از خون آشام ها نفرت دارند؟"
من با لحنی اطمینان دهنده:
"چیزی برای نگرانی نیست. این یک اعزام رسمی است، از طرف شاه گابریل. و رئیس معبد، راهب پطروس تعهد داده که آسیبی به من نرسد."
گادفری در حالی که رنگش پریده:
"باورم نمی شود که شاه گابریل می خواهد تو را به چنین ماموریتی بفرستد. نمی شود لرد آریل با او صحبت کند و منصرفش کند؟"
من در چشمان کهربایی اش نگاه می کنم.
"من خودم درخواست کردم که مرا به این ماموریت بفرستد."
چشمانش گشاد می شود و دهانش باز می ماند.
"اما آخر چرا؟"
من:
"در معبد مخفی بیماری مهلکی شیوع پیدا کرده و پطروس هم مبتلا شده. به خاطر شاه گابریل و لوی می خواهم به آنجا بروم، با پوشش تحقیق درباره ی بیماری، اما در واقع می خواهم پطروس را تبدیل کنم تا نمیرد."
گادفری چند لحظه فقط به من خیره می شود و بعد:
"چرا تو باید بخواهی به خاطر آن دو به آن مکان شوم بروی و موجودی منفور مثل پطروس را نجات بدهی؟"
من دست دیگرش را هم می گیرم.
"در رابطه با شاه گابریل، باید بگویم او واقعا از کرده هایش پشیمان است و همان طور که در نامه ام به تو گفتم، رویه ی متفاوتی را در پیش گرفته و دارد تیرگی های درونش را پاک می کند.
و لوی جادوگر؟ بله، می دانم او غریب و غیر قابل اعتماد به نظر می رسد، اما وقتی داشت از پطروس حرف می زد، بر خلاف همیشه چهره اش حالتی انسانی و غم آلود به خود گرفته بود و خب، من زندگی دوباره ام را مدیون او هستم، پس تصمیم گرفتم به معبد بروم و همروحی سابقش را نجات دهم."
حالتی سرد بر چهره ی گادفری می نشیند.
"همچنان قانع نشده ام. آن پطروس، حقش است که بمیرد."
من:
"شاید این طور باشد که تو می گویی. اما ممکن است او هم مثل پدرش تغییر کند."
گادفری:
"او از خون آشام ها نفرت دارد، چه طور می خواهی تبدیلش کنی؟"
من:
"سعی می کنم قانعش کنم. ظاهرم که شبیه لویست، می تواند کمک کننده باشد. اگر قانع نشد، به زور تبدیلش می کنم."
چهره ی گادفری در هم می رود.
"ناتان! تو اصلا می فهمی داری چه می گویی؟ اگر به زور متوسل شوی، پطروس از تو کینه به دل می گیرد و بلایی به سرت می آورد."
من:
"این طور نمی شود. اگر من برایش لوی ای باشم که بتواند نجاتش دهد."
گادفری با حالتی درمانده:
"آخر آن موجود از نجات چه می داند؟ تمام کاری که از دستش برمی آید، انداختن خون آشام های بیچاره در سلول های زیرزمینی و تشنگی دادن به آن هاست."
من از روی تابوت بلند می شوم و بازوی او را می گیرم و می کشم:
"بیا این حرف ها را کنار بگذاریم. می خواهم بروم به شاه مالخازار عرض ادب کنم."
دقایقی بعد من جلوی تخت شاه مالخازار نشسته ام و پایین ردایش را گرفته ام و دارم به آن بوسه می زنم.
"سرورم! چه قدر مشعوفم که دوباره چشمم به چهره ی خداگون شما روشن می شود. لطفا به خاطر عذاب هایی که در زندگی پیشینم به شما تحمیل کردم، مرا عفو کنید."
مالخازار به من نگاه می کند. من هم خاضعانه و با لبخند به او نگاه می کنم. به گونه های استخوانی تو رفته اش، پوست سفیدش که انگار نور ملایمی از آن ساطع می شود. موهای سیاه بلند و ابریشمینش، و چشمان خاکستری عمیقش. او دستش را با حالتی محبت آمیز روی سرم می گذارد.
"حالت خوب به نظر می رسد."
من:
"بله سرورم. در کنار لرد آریل خوشحالم، اما ترجیح می دادم در نوکتیرا باشم."
یک ابرویش را بالا می برد.
"به چه دلیل؟ یادم نمی آید از مناسک اینجا لذت برده باشی."
لب پایینم را به لب بالایم می فشارم، در حالی که لبخندم هنوز پا برجاست.
"چه بگویم، سرورم؟ آن تلاششان برای زهد و پرهیزگاری و آن روزه های طولانی انگار با طبع من همسو نیست."
مالخازار:
"آا، گابریل. او همیشه زیاده روی می کند. خون آشامی که آهن می نوشد؟"
پوزخند می زند و سرش را به نشان تاسف تکان می دهد. بعد دستش را از روی سرم برمی دارد و اشاره می کند که می توانم بلند شوم. من نیز چنین می کنم و به سمت صندلی های کنار تخت او می روم و کنار گادفری می نشینم که چهره اش در هم است و به فکر فرو رفته و با خود می گویم که اشتباه کردم و نباید درباره ی ماموریتم به او می گفتم. حالا چه خواهد شد؟ آیا گادفری سعی می کند جلویم را بگیرد؟ اگر بدون کسب اجازه از شاه مالخازار بخواهد همراهم بیاید، چه؟
همین طور که در این افکار غوطه ورم، یک گروه اجراگر با رداهای مشکی و سرخ وارد می شوند و شروع می کنند به نواختن و حرکات موزون. موسیقی ای که انگار دارد روحم را ذره ذره می نوشد و تکان های بدنی ای که انگار می خواهد جانم را برای خود بردارد. ضربان قلبم تند می شود و نفس هایم به شماره می افتند.
به گادفری گفتم به خاطر شاه گابریل و لوی می خواهم به معبد مخفی بروم، اما آیا واقعا دلیلش این است؟ چیست که مرا به آن مکان تاریک می کشاند؟ غروری که تصور می کند می تواند آن راهب را به زیر بیاورد؟ در زندگی پیشینم میل به انتقام بود که همه چیز را سوزاند و این بار میل به تصاحب کردن خواهد بود؟ من او را می خواهم؟ آن راهب انسان را که تا به حال او را ندیده ام؟ می خواهم ببینم چه طور در برابرم زانو می زند و به تاریکی ای پناه می آورد که پیشتر به آن می تاخت؟
قطرات عرق بر پیشانی ام می نشینند و صحنه ی اجرا در برابر دیدگانم تار می شود و آوای موسیقی مثل ضربه ای بر پرده ی گوش هایم می تازد. رویم را به سمت گادفری برمی گردانم و می خواهم بگویم به این ماموریت نخواهم رفت که ناگهان صدای گادفری بلند می شود که دارد به مالخازار می گوید:
"سرورم، اجازه بدهید برای انجام یک ماموریت همراه با ناتان به معبد مخفی راهبان ضد خون آشام بروم."
اجراگران از رقص بازمی ایستند و صدای موسیقی قطع می شود. مالخازار به گادفری نگاه می کند.
"یک ماموریت به معبد مخفی؟ آخرین بار که با ناتان همراه شدی، دیدی که چه نتایجی در پی داشت."
گادفری با لحنی قاطعانه:
"در آن زمان آن طور که باید عمل نکردم. این بار مطمئن می شوم که ناتان در مسیر درست پیش می رود و دست به کاری با عاقبت ناخوشایند نمی زند."
مالخازار مدتی سکوت می کند و بعد در حالی که ابروهایش را بالا برده:
"میل ندارم که بگذارم بروی. اما تو هم مثل جوجه ی تبدیلی ات کله شق هستی و می دانم در هر حال کار خودت را می کنی. اما بدان اگر اوضاع آن طور که باید پیش نرود، من آن معبد را به آتش می کشانم."