wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: امروز ساعت 11:27
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 11:36
از: خونت می‌نوشم و سیراب می‌شوم!
پست‌ها: 401
آفلاین
این بخش آخر از داستان یک انگل برای تولد: جلد دوم دنیای نوکترنال کتدراله. لینک فایلشو به زودی میذارم.

--


۸


قبر یا تابوت؟

از زبان پطروس

روی تخت افتاده ام، با نفس های گرفته. دریای کرم ها داخل بدنم می شوند و بیرون می آیند، در پادشاهی ای که در آنجا برای خود شکل داده اند. من قلمروی آن ها هستم.

ناتان و گادفری روی صندلی هایی کنار تختم نشسته اند. من دستم را به سمت گادفری دراز می کنم، اما انتظار ندارم او مثل ناتان آن را بگیرد، او هم از من نفرت دارد و هم از کرم ها.

من رو به گادفری:
"می خواهم به من قول بدهی به بچه ات صدمه نمی زنی."

گادفری نفسش را عمیق بیرون می دهد.
"چند بار به تو بگویم، پطروس؟ آن فقط یک انگل است، نه بچه ی من و رزالی."

پطروس:
"حتی اگر یک انگل باشد، من نشانه هایی از سپیدی گرم رزالی و تاریکی باوقار تو را در او دیدم."

ابروهایش کمی بالا می رود و حالتی سردرگم در چهره اش پیدا می شود. ادامه می دهم:
"می دانم چه حسی داری. نگاه کردن به او برایت مثل این است که خودت را موقع شکار و فرو کردن نیش هایت در قربانی و نوشیدن خونش در آینه ببینی. اما بگذار او بماند، به خاطر خودت، رزالی و…"

مکث می کنم و ادامه می دهم:
"من."

حالتی همدردانه در صورتش نقش می بندد. می دانم که هنوز از من بیزار است و فقط وضعیت اسفناکم او را واداشته کنارم بنشیند و مرا در این آخرین لحظات همراهی کند.

من رو به ناتان و گادفری:
"می دانید، وقتی پدرم ترکمان کرد، از او خیلی خشمگین شدم. او ما را به حال خود رها کرده بود در این تاریکی، در حالی که می توانست دستمان را بگیرد و به سمت نور ببرد. شاید ترس داشت که اگر چنین کند، با شکست رو به رو شود و ما دوباره عقب گرد کنیم. او بدون این هم بار زیادی را داشت تحمل می کرد.

در هر حال کینه ی من از پدرم باعث شد عکس کاری را کنم که او به آن امیدوار بود.

و لوی؟ آه می دانم. این انگل را خود او به جان معبد انداخت. می خواست من نجات پیدا کنم، چه با مرگ و چه با تولد دوباره."

نفس عمیقی می کشم و صدایی خس خس مانند و دردآلود از اعماق سینه ام بلند می شود. ناتان خم می شود و دستم را می گیرد و با حالتی نگران اما محکم می گوید:
"پطروس!"

جواب می دهم:
"می دانم. دیگر وقتش است. باید بین قبر و تابوت یکی را انتخاب کنم."

و چشمان آبی ام را در چشمان زمردی اش گره می زنم.
"این کار را بکن. می خواهم این بار به خاطر عشق زندگی کنم، نه نفرت. حتی اگر مجبور باشم مثل این انگل ها ادامه دهم."

و ناتان دهانش را به سمت گردنم می برد و نیش هایش را در من فرو می کند و شروع می کند به نوشیدن. می توانم حس کنم وقتی آن خون های پر از کرم در دهانش جمع می شود و پایین می رود، چه حالی پیدا می کند، طوری که انگار من فقط در جسم خودم نیستم، در کالبد او هم حضور دارم.

او می نوشد و می نوشد و وقتی دیگر تقریبا جانی در من نمانده و دیدم تار شده، نیش هایش را بیرون می کشد و مچش را سوراخ می کند و بر دهانم می گذارد و این بار من می نوشم.

و تمام آنچه ناتان می گفت درباره ی سرورش آریل را، می بینم و حس می کنم. آن غم عمیق مثل باتلاق را.

لحظاتی بعد ناتان با ملایمت مچش را از روی دهانم برمی دارد و من از جایم بلند می شوم و به سمت آینه ی قدی ای که در آن سوی اتاق است، می روم و خودم را در آن می بینم و می لرزم. این پوست صاف و سپید درخشان، عاری از انگل. و چشمانی که مثل یک برکه ی آبی عمیق و ساکن است. و موهای طلایی ای که انگار پرپیچ و تاب تر از همیشه هستند. اما این برکه آیا فقط این قدر آبیست تا قربانی ها را وسوسه کند در آن پا بگذارند و غرق شوند؟ و این کمند پرپیچ وتاب موها فقط دور گردن هایشان می پیچد تا خفه شان کند؟

رویم را به سمت ناتان و گادفری برمی گردانم و می بینم که آن ها با شگفتی و تحسین به من خیره شده اند. لبخند می زنم و می گویم:
"بیایید به جنگل برویم و شکار کنیم."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: چهارشنبه 5 آذر 1404 15:01
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 11:36
از: خونت می‌نوشم و سیراب می‌شوم!
پست‌ها: 401
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


۵

لول‌گاه کرمی که راهب بود

از زبان گادفری

در فضای نیمه تاریک اتاق مالخازار نشسته ام، بر یک صندلی کنار پنجره ی باز. باد پرده های حریر را به نرمی می رقصاند و هلال ماه نور می اندازد به داخل، بر چهره ی مالخازار که کنار صندوقی در گوشه ی اتاق ایستاده و با چشمانی غمگین اما مصمم به من خیره شده.

او درب صندوق را باز می کند و از داخلش یک وسیله درمی آورد، یک شلنگ پلاستیکی کدر با رنگی چرک آلود که به دو سرش یک سوزن قطور وصل است. با دیدنش لرز به تنم می افتد.
"این چیست، سرورم؟"

مالخازار:
"یکی از ابزاری که لرد سابیس خون آشام و لوی جادوگر با هم ساخته اند. با این می توان خون را بین دو قلب جا به جا کرد و با طلسمی ترکیب کرد که باعث می شود خون انتقال یافته با درد در قلب بتپد."

من با حالتی درمانده به او خیره می شوم و او جلو می آید و روی صندلی مقابل من می نشیند و یک سر شلنگ را به سمت من می گیرد. با دستی لرزان می پذیرمش و آن را به سمت سینه ام می برم. نفسی عمیق می کشم و فرو می برمش در عمق قلبم. چشمانم گشاد می شود. عضلات صورتم منقبض و دهانم باز، و صدای فریاد دردآلودی از اعماق گلویم بلند می شود.

مالخازار سر دیگر شلنگ را در سینه ی خود فرو می کند. چهره اش در هم می رود و رگ پیشانی اش بیرون می زند، اما فریاد نمی کشد، فقط صدایی غرولند مانند از گلویش خارج می شود.

در حالی که نفس هایی گرفته و خش دار می کشم و سینه ام با درد بالا و پایین می رود، خون را می بینم که داخل شلنگ به جریان در می آید. مالخازار به سمتم خم می شود و دستانم را می گیرد‌.
"دردی که در قلبت حس می کنی، به یادت می آورد که هر گاه لازم شد، خون جاری کنی. و دردی که من در قلبم حس می کنم، به یادم می آورد که هنوز زنده ام و باید منتظرت بمانم."

*

با ناتان در دل جنگل مرزی ایستاده ایم. چشمانمان را با تکه پارچه ای بسته ایم و در انتظاریم تا راهبان بیایند و ما را به معبدشان ببرند. نرمی گِل های زیر پایم را مثل باتلاقی حس می کنم که می خواهد مرا پایین بکشد و زوزه ی باد که در گوشم می پیچد، مثل مرثیه ای برای مرگ است. دستم را پیش می برم و دست ناتان را که کنارم ایستاده، می گیرم.

دقایقی بعد صدای پاهایی را می شنویم و یک نفر به ما نزدیک می شود. او قدم هایی سبک و رایحه ی ملایم گل های یاس را دارد و حضورش بی قراری روحم را آرام می کند. لبخند می زنم.
"رزالی، این تو هستی؟"

دستش بازوی مرا می گیرد و صدای لطیف و فرازمینی اش مثل یک موسیقی روحم را نوازش می کند.
"فکر نمی کردم مرا بشناسی."

و شروع می کند به راه رفتن و ما را نیز به دنبال خود می برد. مدتی در سکوت پیش می رویم تا اینکه رزالی می ایستد و صدای قژقژ باز شدن دربی فلزی به گوش می رسد. او ما را به داخل می برد و ما تکه پارچه ها را از روی چشمانمان باز می کنیم.

رزالی مقابلم ایستاده، با لبخندی بر لبانش. ردای سپید راهبان را به تن دارد و موهای طلایی بلند مجعد و باشکوهش از روی شانه هایش سرازیر شده. نور ماه بر پوست سپید مرمرینش می تابد و چشمان آبی اقیانوسی اش با مهربانی به ما نگاه می کند.

ناتان پیامی ذهنی به من می فرستد:
"آا، انگار این جنگل و این مکان مُهر زده بود بر روحم. گادفری، این زن کیست؟"

من بی صدا:
"او کسیست که جانم را مدیونش هستم. برادرش یک بار هوس خون آشام کباب شده کرده بود و رزالی داغ این خوراک را بر دلش گذاشت."

ناتان:
"حالا که دوست داری شوخ طبع باشی، بگذار بگویم هنوز هم برای پطروس دیر نشده. شاید بتوانیم یک تکه از تو را بدهیم میل کند قبل از تبدیلش."

من:
"مرگ میل کند!"

اکنون ما در یک حیاط وسیع هستیم، با سنگفرش خاکستری. راهب های نگهبان با فاصله اطرافمان هستند و ساختمان طوسی و رنگ پریده ی معبد با گنبدهای نوک تیزش مقابلمان برافراشته شده. رزالی به آن اشاره می کند.
"لطفا دنبالم بیایید."

ما چنین می کنیم و داخل می شویم و بعد از عبور از راهررویی، رزالی مقابل یک در چوبی می ایستد و به آن می زند.
"برادر، فرستادگان خون آشام اینجا هستند."

منتظر می ایستد. صدایی از داخل اتاق نمی آید. در را باز می کند و وارد می شود و ما نیز بعد از او به اتاق پا می گذاریم. بوی تند داروها بینی ام را پر می کند و از پشت بخاری که از ظرف مایع بخور بلند می شود، می بینمش. پطروس را. انتظار داشتم منظره ای وحشت آلود ببینم. کرم هایی که از یک طرف صورت نیم خورده اش در حال خزیدن هستند. اما او مثل قبل است. با همان پوست سفید بی نقص، موهای بلند مجعد و طلایی، و چشمان آبی که اکنون فقط مرطوب و غمگین هستند.

او دستش را به سمت ما دراز می کند.
"لوی! پس بالاخره آمدی."

رزالی:
"برادر، این مرد لوی نیست. یکی از فرستادگان خون آشام به اسم ناتان است."

پطروس به ناتان خیره می شود و هیچ نمی گوید. ناتان با قدم هایی محتاطانه جلو می رود و کنارش روی تخت می نشیند و با صدایی کمرو که بر خلاف همیشه اش است:
"راهب پطروس، از ملاقات با شما خوشحالم."

پطروس با حالتی گنگ به او خیره می شود.
"این دیگر چیست؟ داری با من بازی می کنی؟"

ناتان:
"من به همراه تبدیل کننده ام گادفری به اینجا آمده ایم تا روی بیماری تحقیق کنیم."

پطروس سرش را با حالتی گیج تکان می دهد.
"تبدیل کننده؟ قبلا اسمش چیز دیگری بود. گذارنده ی قلب سیاه. و نامش سابیس بود."

ناتان آرام و صبورانه:
"من ناتان هستم، راهب پطروس، نه لوی."

پطروس:
"فکر می کردم تو هم نمی آیی، مثل پدرم."

درد در صدایش موج می زند.
"او ما را رها کرد. من، رزالی، مادرم را. آن موقع من و خواهرم خیلی کوچک بودیم. و او ما را پشت سر گذاشت. در تاریکی اینجا، تا همدم خون آشام های مغموم داخل سلول ها شویم و مثل آن ها نفرین شویم. حالا تمام آن غم مثل کرم هایی درونم خزیدن گرفته و دارد مرا می خورد و تمام می کند. و پدرم؟ او همچنان نمی آید."

شروع می کند به هق هق. با حالتی رقت انگیز و در حالی که پشتش خم شده. من به او نگاه می کنم، در حالی که چیزی درونم می جوشد. نفرتی که اکنون با دلسوزی همراه شده و میلم را برای مرگ او بیشتر می کند.

همان طور که پطروس اشک می ریزد و شانه هایش تکان می خورند، ناتان با ملایمت دستش را پشت او می گذارد.
"او نمی آید، چون تحمل ندارد شما را این گونه ببیند. وقتی درمان شوید و حالتان خوب شود، می آید."

پطروس پوزخند تمسخرآمیزی می زند و رویش را برمی گرداند و روی تخت دراز می کشد. ناتان با ابروهایی بالا رفته و چهره ای غم آلود بلند می شود و رزالی جلو می آید و روی پطروس پتو می اندازد.

من و ناتان داریم از اتاق خارج می شویم که صدای پطروس بلند می شود:
"لوی؟ بیا اینجا. پیشم بمان. خوشحالم که تو بالاخره آمدی."

ناتان می رود و دوباره روی تخت می نشیند. پطروس که حالا رویش را به سمت او برگردانده، لبخند می زند و دستش را به سمت او دراز می کند. ناتان آن را می گیرد.

پطروس:
"دلم برایت تنگ شده بود."

من به همراه رزالی از اتاق بیرون می روم، در حالی که دارم فکر می کنم پطروس واقعا ناتان را با لوی اشتباه گرفته یا فقط می خواهد باور کند که او لوی است؟

همان طور که در افکارم غرقم، رزالی دستش را روی بازویم می گذارد.
"گادفری عزیز، بیا برویم به تالار مریض ها."

به او لبخند می زنم.
"باشد، برویم."

و دستش را می گیرم و در راهرو به حرکت می آییم.

من:
"رزالی عزیز، تو باید در اتاقت می ماندی و از خودت مراقبت می کردی، نه اینکه با مریض ها در تماس باشی."

رزالی:
"نمی توانم این کار را بکنم، گادفری. نه فقط چون دلسوز آن ها هستم، به این خاطر که حبس کردن خودم در اتاقم مثل این است که در قبرم دراز کشیده باشم و منتظر مرگ باشم."

به تالار می رسیم و وقتی وارد می شویم، چیزی می بینم که از مرگ کینه توزتر است. توده گوشت های دراز کشیده بر تخت ها که زمانی راهب بودند و حالا جشن‌گاه کرم های سفید کوچک لولنده در میانشان. سرم گیج می رود، دیدم تار می شود و خون مالخازار در قلبم تیر می کشد. دستم را بر سینه ام می گذارم و تلوتلو خوران از آنجا بیرون می روم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: دوشنبه 3 آذر 1404 21:54
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 11:36
از: خونت می‌نوشم و سیراب می‌شوم!
پست‌ها: 401
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


۴

به زیر می آورد و در آغوش می کشد، آن تاریکی

از زبان ناتان

او را محکم در آغوش می گیرم و می فشارم.
"آا، گادفری عزیزم، اصلا نمی توانم به تو بگویم چه قدر خوشحالم!"

او هم مرا به خودش فشار می دهد.
"ناتان جانم، همه چیز آن قدر خوب است که انگار دارم خواب می بینم."

و بعد دستم را می گیرد و هر دو به سمت تابوتش می رویم و بر لبه ی آن می نشینیم. من لبخندی کج و شیطنت بار می زنم و و با نوک انگشتم به بازویش می زنم.
"خب، بگو ببینم تو و سرورت چه طور هستید؟ دیگر مثل قبل به تو زور نمی گوید و تو را داخل قفس نمی اندازد؟"

او آه می کشد، اما با محبت و شوق در چشمانش.
"نه، اما هنوز به نوعی در قفسش گرفتارم."

لبخند می زنم.
"می فهمم چه می گویی. من هم گاه با خودم فکر می کنم اگر به خاطر لرد آریل نبود، آمالثورا را رها می کردم و در نوکتیرا یا مرز زندگی می کردم.

البته الان هم قرار است مدتی در مرز ساکن شوم."

گیجی بر چهره ی گادفری می نشیند.
"چه؟"

من دست او را می گیرم و فشار می دهم و با صدایی که از هیجان می لرزد:
"من یک ماموریت هیجان انگیز دارم، گادفری."

حالا او به وضوح نگران می شود.
"چه ماموریتی؟ دقیقا در کدام نقطه ی مرز؟"

من هوا را داخل ریه هایم می کشم.
"قرار است به معبد مخفی راهبان بروم. می دانی، راهبان در آنجا…"

اما او نمی گذارد حرفم را تمام کنم و با وحشت می گوید:
"معبد مخفی راهبان ضد خون آشام؟ تو با پای خودت می خواهی بروی در دل خانه ی آنان که از خون آشام ها نفرت دارند؟"

من با لحنی اطمینان دهنده:
"چیزی برای نگرانی نیست. این یک اعزام رسمی است، از طرف شاه گابریل. و رئیس معبد، راهب پطروس تعهد داده که آسیبی به من نرسد."

گادفری در حالی که رنگش پریده:
"باورم نمی شود که شاه گابریل می خواهد تو را به چنین ماموریتی بفرستد. نمی شود لرد آریل با او صحبت کند و منصرفش کند؟"

من در چشمان کهربایی اش نگاه می کنم.
"من خودم درخواست کردم که مرا به این ماموریت بفرستد."

چشمانش گشاد می شود و دهانش باز می ماند.
"اما آخر چرا؟"

من:
"در معبد مخفی بیماری مهلکی شیوع پیدا کرده و پطروس هم مبتلا شده. به خاطر شاه گابریل و لوی می خواهم به آنجا بروم، با پوشش تحقیق درباره ی بیماری، اما در واقع می خواهم پطروس را تبدیل کنم تا نمیرد."

گادفری چند لحظه فقط به من خیره می شود و بعد:
"چرا تو باید بخواهی به خاطر آن دو به آن مکان شوم بروی و موجودی منفور مثل پطروس را نجات بدهی؟"

من دست دیگرش را هم می گیرم.
"در رابطه با شاه گابریل، باید بگویم او واقعا از کرده هایش پشیمان است و همان طور که در نامه ام به تو گفتم، رویه ی متفاوتی را در پیش گرفته و دارد تیرگی های درونش را پاک می کند.

و لوی جادوگر؟ بله، می دانم او غریب و غیر قابل اعتماد به نظر می رسد، اما وقتی داشت از پطروس حرف می زد، بر خلاف همیشه چهره اش حالتی انسانی و غم آلود به خود گرفته بود و خب، من زندگی دوباره ام را مدیون او هستم، پس تصمیم گرفتم به معبد بروم و همروحی سابقش را نجات دهم."

حالتی سرد بر چهره ی گادفری می نشیند.
"همچنان قانع نشده ام. آن پطروس، حقش است که بمیرد."

من:
"شاید این طور باشد که تو می گویی. اما ممکن است او هم مثل پدرش تغییر کند."

گادفری:
"او از خون آشام ها نفرت دارد، چه طور می خواهی تبدیلش کنی؟"

من:
"سعی می کنم قانعش کنم. ظاهرم که شبیه لویست، می تواند کمک کننده باشد. اگر قانع نشد، به زور تبدیلش می کنم."

چهره ی گادفری در هم می رود.
"ناتان! تو اصلا می فهمی داری چه می گویی؟ اگر به زور متوسل شوی، پطروس از تو کینه به دل می گیرد و بلایی به سرت می آورد."

من:
"این طور نمی شود. اگر من برایش لوی ای باشم که بتواند نجاتش دهد."

گادفری با حالتی درمانده:
"آخر آن موجود از نجات چه می داند؟ تمام کاری که از دستش برمی آید، انداختن خون آشام های بیچاره در سلول های زیرزمینی و تشنگی دادن به آن هاست."

من از روی تابوت بلند می شوم و بازوی او را می گیرم و می کشم:
"بیا این حرف ها را کنار بگذاریم. می خواهم بروم به شاه مالخازار عرض ادب کنم."

دقایقی بعد من جلوی تخت شاه مالخازار نشسته ام و پایین ردایش را گرفته ام و دارم به آن بوسه می زنم.
"سرورم! چه قدر مشعوفم که دوباره چشمم به چهره ی خداگون شما روشن می شود. لطفا به خاطر عذاب هایی که در زندگی پیشینم به شما تحمیل کردم، مرا عفو کنید."

مالخازار به من نگاه می کند. من هم خاضعانه و با لبخند به او نگاه می کنم. به گونه های استخوانی تو رفته اش، پوست سفیدش که انگار نور ملایمی از آن ساطع می شود. موهای سیاه بلند و ابریشمینش، و چشمان خاکستری عمیقش. او دستش را با حالتی محبت آمیز روی سرم می گذارد.
"حالت خوب به نظر می رسد."

من:
"بله سرورم. در کنار لرد آریل خوشحالم، اما ترجیح می دادم در نوکتیرا باشم."

یک ابرویش را بالا می برد.
"به چه دلیل؟ یادم نمی آید از مناسک اینجا لذت برده باشی."

لب پایینم را به لب بالایم می فشارم، در حالی که لبخندم هنوز پا برجاست.
"چه بگویم، سرورم؟ آن تلاششان برای زهد و پرهیزگاری و آن روزه های طولانی انگار با طبع من همسو نیست."

مالخازار:
"آا، گابریل. او همیشه زیاده روی می کند. خون آشامی که آهن می نوشد؟"

پوزخند می زند و سرش را به نشان تاسف تکان می دهد. بعد دستش را از روی سرم برمی دارد و اشاره می کند که می توانم بلند شوم. من نیز چنین می کنم و به سمت صندلی های کنار تخت او می روم و کنار گادفری می نشینم که چهره اش در هم است و به فکر فرو رفته و با خود می گویم که اشتباه کردم و نباید درباره ی ماموریتم به او می گفتم. حالا چه خواهد شد؟ آیا گادفری سعی می کند جلویم را بگیرد؟ اگر بدون کسب اجازه از شاه مالخازار بخواهد همراهم بیاید، چه؟

همین طور که در این افکار غوطه ورم، یک گروه اجراگر با رداهای مشکی و سرخ وارد می شوند و شروع می کنند به نواختن و حرکات موزون. موسیقی ای که انگار دارد روحم را ذره ذره می نوشد و تکان های بدنی ای که انگار می خواهد جانم را برای خود بردارد. ضربان قلبم تند می شود و نفس هایم به شماره می افتند.

به گادفری گفتم به خاطر شاه گابریل و لوی می خواهم به معبد مخفی بروم، اما آیا واقعا دلیلش این است؟ چیست که مرا به آن مکان تاریک می کشاند؟ غروری که تصور می کند می تواند آن راهب را به زیر بیاورد؟ در زندگی پیشینم میل به انتقام بود که همه چیز را سوزاند و این بار میل به تصاحب کردن خواهد بود؟ من او را می خواهم؟ آن راهب انسان را که تا به حال او را ندیده ام؟ می خواهم ببینم چه طور در برابرم زانو می زند و به تاریکی ای پناه می آورد که پیشتر به آن می تاخت؟

قطرات عرق بر پیشانی ام می نشینند و صحنه ی اجرا در برابر دیدگانم تار می شود و آوای موسیقی مثل ضربه ای بر پرده ی گوش هایم می تازد. رویم را به سمت گادفری برمی گردانم و می خواهم بگویم به این ماموریت نخواهم رفت که ناگهان صدای گادفری بلند می شود که دارد به مالخازار می گوید:
"سرورم، اجازه بدهید برای انجام یک ماموریت همراه با ناتان به معبد مخفی راهبان ضد خون آشام بروم."

اجراگران از رقص بازمی ایستند و صدای موسیقی قطع می شود. مالخازار به گادفری نگاه می کند.
"یک ماموریت به معبد مخفی؟ آخرین بار که با ناتان همراه شدی، دیدی که چه نتایجی در پی داشت."

گادفری با لحنی قاطعانه:
"در آن زمان آن طور که باید عمل نکردم. این بار مطمئن می شوم که ناتان در مسیر درست پیش می رود و دست به کاری با عاقبت ناخوشایند نمی زند."

مالخازار مدتی سکوت می کند و بعد در حالی که ابروهایش را بالا برده:
"میل ندارم که بگذارم بروی. اما تو هم مثل جوجه ی تبدیلی ات کله شق هستی و می دانم در هر حال کار خودت را می کنی. اما بدان اگر اوضاع آن طور که باید پیش نرود، من آن معبد را به آتش می کشانم."

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: دوشنبه 3 آذر 1404 01:26
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 11:36
از: خونت می‌نوشم و سیراب می‌شوم!
پست‌ها: 401
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


بیش از عطش


کلمات:

بیداری

تسلیم

غریزه

اعتراف

شکوه

انکار

گناه‌چشیده


از زبان گابریل:

می دانم که بیداری ام در خواب است. آنگاه که با قلبی گیج، اما روحی مطمئن می گذارم غریزه ام مرا از تابوت بیرون بکشاند. به سمت قرارگاه همیشگی مان. جایی که تو در ایوانش با شکوه همیشگی ات ایستاده ای و به نقطه ای چشم دوخته ای که من از آن پدیدار می شوم.

در این هنگام من به سویت می آیم، ما پشت آن میز دایره ای کوچک می نشینیم، خون داغ می نوشیم و اعتراف می کنیم، طوری که انگار هم کشیش هستیم و هم بنده ای گناه‌چشیده.

در اینجا، در این زمان، دیگر باتلاق انکار ما را در خود نمی کشد. و ما تسلیم چیزی بیش از عطش برای این خون داغ داخل فنجان هایمان نیستیم. بله، مالخازار‌. همه اش درباره ی این سرخ‌مایع است، که در نگاه تو جاریست و زمزمه های من.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: یکشنبه 2 آذر 1404 22:00
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 11:36
از: خونت می‌نوشم و سیراب می‌شوم!
پست‌ها: 401
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


۱

تپش در تابوت

لحظه ای در اعماق آب هستم و از آنجا به آسمان بالای سر نگاه می کنم. هلال ماه با حالتی مبهم و محو. نوری ضعیف که انگار رو به خواب می رود. لبخندی کمرنگ می زنم و دستم را دراز می کنم سمتش، اما در همین لحظه دردی جانکاه در قلبم حس می کنم. نفسم بند می آید و با چشمان گشاد شده متوجه می شوم در چه وضعیتی هستم. برهنه، داخل یک آکواریوم تابوت مانند شیشه ای پر از آب و سوزنی قطور متصل به یک شلنگ فرو رفته داخل سینه ام. انگار در همین لحظه است که متوجه می شوم زیر آب هستم و نمی توانم نفس بکشم. دهانم را باز و بسته می کنم و جریان آب وارد دهان و گلویم می شود. بدنم با حالتی متشنج و بی قرار تکان می خورد و سعی می کنم خودم را بالا بکشم. فردی بالای سرم ظاهر می شود. او چشمان سبز زمردی و موهای سرخ آتشین دارد. صدا می زنم:
"ناتان!"

فقط حباب هایی از دهانم خارج می شود. ناتان با چهره ای دقیق به من خیره می شود، طوری که انگار دارد چیزی را درونم اندازه می گیرد. بعد کم کم در حالی که دیدم دارد تار می شود، انگار دستی نامرئی مرا می کشد بالا، بر سطح آب. همان طور که هنوز در حالت درازکش هستم، نفس نفس می زنم.
"ناتان، چه اتفاقی افتاده؟ آخرین چیزی که یادم می آید فرو آمدن شمشیر جلاد بر گردنمان و به آتش کشیده شدن بدن هایمان است."

دستش را بالا می آورد و روی سرم می گذارد. لبخند می زند، اما کمرنگ و با حالتی قاطعانه، و با صدایی آرام می گوید:
"گادفری، من ناتان نیستم، لوی جادوگر هستم."

با گیجی به او نگاه می کنم و کم کم تفاوت های ظریف چهره اش با ناتان را تشخیص می دهم.
"آاا، بله. شما را می شناسم. رهبر جادوگرهای مرزنشین.

چه اتفاقی افتاده، آقای لوی؟ من نباید الان مرده باشم؟"

لوی:
"بله، در واقع تو مرده بودی. من تو را به زندگی برگرداندم. هم تو و هم ناتان، آریل و شاه گابریل را‌."

چشمانم گشاد می شود.
"شاه گابریل مگر مرده بود؟"

لوی:
"بله، او مرده بود. وقتی او تو را اعدام کرد، سرورت شاه مالخازار درصدد نابودی اش برآمد. او راز گابریل را کشف کرد و از آن علیه او استفاده کرد."

من:
"راز؟"

لوی:
"بله. اینکه او آریل را اعدام نکرده بود."

چند لحظه فقط به او خیره می شوم، با دهان باز.
"پس ناتان بیهوده به دنبال انتقام از شاه گابریل بود."

لوی آه می کشد.
"بله، و این مسیر فقط مرگ را برای شما چهار نفر به دنبال داشت."

من:
"چرا شما ما را به زندگی برگرداندید؟"

لوی انتهای سوزنی که داخل قلبم است را می گیرد و شروع می کند به تکان دادن آن در سینه ام. چشمانم گشاد می شود و فریاد می کشم. او می گوید:
"شما را برگرداندم. چون هنوز کارهایی هست که می توانید برای دنیای تاریکمان انجام دهید. جهانی که عاشقش هستیم، نوکترنال کتدرال."

و در نگاهش محبتی مرطوب می نشیند.

من:
"نوکترنال کتدرال اسم آن مکان در منطقه ی مرزی مشترک آمالثورا و نوکتیرا است."

لوی:
"و من دنیایمان را نیز با این اسم می خوانم. اینجا کتدرالی است که ما در آن تیرگی های روحمان را نابود می کنیم، می سوزانیم و رستگار می شویم."

من در حالی که حس می کنم داخل تارهای عنکبوت گرفتار آمده ام، می پرسم:
"شما از من چه خواسته ای دارید؟"

لوی به سمت مخزن پر از خونی می رود که شلنگ به آن متصل است و پیچ آن را می چرخاند. جریان مایع سرخ تیره وارد شلنگ و بعد قلبم می شود. و کم کم حس می کنم همه چیز واضح تر شده. منظره ی لاوی با موهای سرخ تیره و چشمان زمردی اش. چک چک آب در این مکان غار مانند با برجستگی های آهکی بیرون آمده از سقفش. و رایحه ای که انگار ترکیبی از حضور لاوی است، چیزی از روح او که دارد به وجودم راه پیدا می کند.

لوی به مخزن اشاره می کند.
"از خون خودم برای برگرداندنتان استفاده کردم و یک جادوی باستانی. می دانی این چه معنی ای دارد؟"

من آب دهانم را قورت می دهم و به این فکر می کنم که لوی جادوگر، صاحب قلب سیاه حالا قلب من، ما را در دست دارد.
"بله، می دانم."

لوی روی چارپایه ی کنار آکواریوم می نشیند و دستم را می گیرد، طوری که انگار می خواهد اعتراف کند.
"گادفری، در این دنیا باید تغییراتی صورت بگیرد. قوانین قدیم دیگر بی معنی هستند."

من:
"چون دیگر اخلاقی به نظر نمی آیند؟"

لوی کمی به سمتم خم می شود و با صدایی آهسته، طوری که انگار کسی آنجاست که نمی خواهد حرفش به گوش او برسد:
"چون حوصله ام را سر برده اند."

چشمانم گشاد می شود. او ادامه می دهد:
"اما این که تو گفتی هم می تواند درست باشد. چیزهای حوصله سربر غیر اخلاقی هستند، پس باید تغییرشان داد."

لبخند می زند، خسته اما با برقی در نگاه زمردی اش. و خون با سرعت بیشتری داخل قلبم می شود و آن را با شدت به تپش درمی آورد، طوری که سینه ام بالا و پایین می رود و حس می کنم الان است که شکاف بخورد. با نفسی قطع شده دستم را بالا می آورم و روی آن می گذارم و فشار می دهم. و بعد انگار همان دست نامرئی مرا به اعماق آب می کشد.

دوباره هلال باریک ماه که از بالا به من می نگرد. این بار از مردمک چشمان لوی.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: جمعه 23 آبان 1404 18:12
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 11:36
از: خونت می‌نوشم و سیراب می‌شوم!
پست‌ها: 401
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


آزادنویسی شبانه

ساغی خون

از زبان گادفری:

این عمارت کوچک با دیوارهای خاکستری نم خورده اش. با ترک هایی که در جای جایش به چشم می خورند و بویی که از آن بلند می شود، شبیه مرگی که به آن دارو خورانده باشند تا نرم شود. و من که با آمیزه از غم، درماندگی و بیزاری به آن نگاه می کنم.

بر کف چوبی و پر از برجستگی و فرورفتگی اش راه می روم و می گذارم صدای جیرجیر فضا را پر کند. آشفته ام و بی قرار. مثل هر شب وقتی پدرم بنجامین می رود سراغ آن فعالیت های پنهانی اش.

چه قدر همه چیز خوب بود وقتی در نوکتیرا بودیم. اما پدرم نمی توانست به آن قانع باشد. او احساس گناه می کرد که یک زندگی راحت و بی دغدغه دارد، در حالی که برادران و خواهران آمالثورایی اش به طبیعی ترین حقشان یعنی خون انسان دسترسی ندارند.

و این طور شد که ما به آمالثورا آمدیم و پدرم شروع کرد به عملیات پنهانی وارد کردن خون انسان به اینجا از طریق ارتباطاتش در نوکتیرا و توزیع آن بین خون آشام های آمالثورا.

هر روز و هر شب، چه موقع خوابیدن در تابوت و چه موقع بیداری این کابوس در برابر چشمانم رژه می رود که او را بگیرند و اعدام کنند. مهم نیست از سمت آمالثورا یا نوکتیرا. می دانم که شاه مالخازار، فرمانروای نوکتیرا هم مایل نیست خلاف میل همتای آمالثورایی اش، شاه گابریل عمل کند. آاا، سیاسمتدارها! متنفرم از آن ها. هم با یکدیگر دوستند و هم دشمن.

در حالی که همچنان با نگرانی راه می روم و دستانم را به هم می فشارم، از میان جیرجیر چوب ها، صدای پای آهسته ای بر زمین های خاکی اطراف عمارت، و بر سنگفرش ها به گوشم می خورد. می ایستم. بی حرکت بر سر جایم. آیا خودش است؟ یا فقط یک خون آشام که خبر دستگیری اش را آورده؟

بالاخره بعد از لحظاتی نفس گیر در ورودی عمارت باز می شود و او داخل می آید. با آن قد بلند، شانه های ورزیده و سینه ی ستبر، چشمان آبی روشن و نگاه گرم، موهای بلند نقره ای که مثل آبشار دو طرف صورتش ریخته اند، و لبخند حجیم و مهربانش. به سمتش می دوم و او را محکم در آغوش می گیرم.
"تو برگشتی، پدر!"

--

آزادنویسی شبانه

مجنون خون‌نوش

از زبان گادفری:

می نشینیم مقابل هم در برابر شومینه. او دستش را رو به شعله ها می گیرد و با لحنی راضی و شاد می گوید:
"آرامش بخش است."

چشمانم را تنگ می کنم و با اخم به او می نگرم.
"به این فکر کرده ای که چه طور یک روز همین شعله ها تو را خاکستر می کنند؟"

نیم نگاهی به من می اندازد و لبخند از لبانش محو می شود.
"دست بردار، گادفری. آن طور که مقابلم می نشینی، با پاهای انداخته روی هم، دست به سینه و نگاه آن چشمان گربه ای کهربایی ات، باعث می شوی حس کنم والد تویی و فرزند منم."

پای راستم را از روی پای دیگرم برمی دارم و دستانم را از هم باز می کنم و به جلو خم می شوم.
"من فقط نگران تو هستم، پدر. چرا باید تو را به خاطر بقیه ی خون آشام ها از دست بدهم؟"

بنجامین:
"عزیزم! این طور نگو. می بینی که من هنوز زنده و سالم هستم. چرا می خواهی هر شب فکر مرگ مرا جلوی چشمانت بیاوری و آن را بارها و بارها در قلبت حس کنی؟ نباید این طور خودت را زجر بدهی."

هوا را از بینی ام خارج می کنم.
"تقصیر توست که باید رنج بکشم."

بنجامین با صدایی آرام و سری رو به پایین:
"بابتش متاسفم، عزیزم. اما چاره ی دیگری ندارم."

من:
"آه، بله. من برای تو هیچ هستم."

بنجامین چشمان آبی اش را به من می دوزد.
"نه، این طور نیست. تو خودت می دانی چه قدر برای من مهم هستی. تو تکه ای از خودم هستی. روح انسانی ام و خون آشامی ام."

سرم را به نشانه ی نفی تکان می دهم.
"نه، نه. برای تو فقط یک چیز اهمیت دارد، اقناع آن میل افسارگسیخته ات برای کمک به همنوعانت. این است که تو را زنده نگه می دارد.

باشد پدر. همین گونه به زندگی ات ادامه بده. اما همان طور که گفتی، من دیگر نباید و نمی توانم ادامه دهم. می خواهم تو را ترک کنم. می خواهم فراموش کنم که پدرم هستی."

بنجامین با حالتی شوکه به من خیره می شود.
"گادفری! تو، چه طور می توانی؟"

ابروانم اندکی در هم کشیده می شود.
"تو راه دیگری برایم نگذاشته ای."

از جایم بلند می شوم و مشغول بقچه کردن وسایلم می شوم.
"شاید بروم پیش یک جادوگر و از او بخواهم خاطره ی تو را از ذهنم پاک کند."

شوک کم کم از چهره ی بنجامین پاک می شود و با خشمی ملایم و غم جایگزین می شود.
"باشد برو. تو مثل مادرت هستی. خودخواه. نه من برایت مهم هستم و نه هیچ کس دیگر."

خشم مثل مذاب درونم می جوشد. بقچه را میان دستانم می فشارم و نگاهم را به او می دوزم.
"چه طور می توانید این قدر عادی از او حرف بزنید؟ از عشق زندگی تان، مادرم، کسی که با دستان خودتان او را کشتید!"

بنجامین:
"بله. و به خاطرش تکه ای از قلبم هم کنده شد. اما او مرا وادار به این کار کرد. او، آنجل از کنترل خارج شده بود."

گادفری:
"شما او را کشتید، چون خون انسان می نوشید. کاری که خودتان و من هم می کنیم. او، مادرم همان را می نوشید که شما پنهانی برای خون آشام های آمالثورا می آورید."

بنجامین هوا را با حالتی آه مانند از دهانش بیرون می دهد.
"گادفری! خودت هم می دانی که مساله این نبود. او با خون نوشی طغیان کرده بود. دیوانه وار می نوشید، مثل یک مجنون. اما واقعا دیوانه نبود، فقط یک یاغی بود."

پاسخی نمی دهم و فقط بستن بقچه ام را تمام می کنم و به سمت در می روم. بنجامین صدایم می کند. مکث می کنم، اما رویم را برنمی گردانم. او با لحنی پر احساس و غم آلود می گوید:
"مراقب خودت باش."

چشمانم پر از اشک می شود. در را باز می کنم و پا به بیرون می گذارم.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: یکشنبه 18 آبان 1404 17:58
تاریخ عضویت: 1404/08/10
تولد نقش: 1404/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 21 آبان 1404 17:30
پست‌ها: 15
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


ارواح گمگشته،
این پری (خون آشام سابق) ویرایش هایی بر نمایشنامه ی 'نغمه ی خون بر تاج' اعمال کرده:

نغمه ی خون بر تاج

خلاصه:
گابریل مددکار از همروحی خون آشامش می خواهد او را بدل کند تا بتواند خون آشام ها را از تباهی و مرگ نجات دهد. اما در این مسیر رستگاری آرمیده یا سقوط؟

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط تالویر آلبرت در 1404/8/18 18:02:15
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 آبان 1404 14:57
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 11:36
از: خونت می‌نوشم و سیراب می‌شوم!
پست‌ها: 401
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


گادفری:
"جانم،
ادامه ی پلات می تواند این گونه باشد:

مالخازار به من می گوید فقط به یک شرط بازگشت مرا می پذیرد و آن هم اینکه در یک مسابقه که قرار است بین آمالثورا و نوکتیرا برگزار شود، شرکت کنم.

در این مسابقه یک شرکت کننده از آمالثورا حضور خواهد داشت و یک شرکت کننده از نوکتیرا.

از آن طرف، تو که به آمالثورا گریخته ای، از گابریل تقاضا می کنی تو را به تخت ببندد و خون انسان را به یک باره از تو منع کند. گابریل به تو توضیح می دهد که این کار خطرناک است و منع باید کم کم و تدریجی باشد. اما تو می گویی فقط با پاک شدن یک باره می توانی به آرامش برسی و حس کنی رها کردن اربابت به خاطر هیچ نبوده. و همچنین هدف تو این است که به اربابت نشان بدهی می تواند انسان بودن را لمس کند، بدون اینکه به صورت فیزیکی به انسان بدل شود. به خاطر رسیدن به این نقطه و به خاطر باثوری، تو آماده ای تا عمیق ترین رنج ها را تحمل کنی.

در حالی که تو در مبارزه با عطشت به خون انسان هستی، در قصر گابریل با ناتان آشنا می شوی. ناتان نمی داند که تو به انتخاب خودت داری این مراحل را می گذرانی و تصور می کند گابریل مجبورت کرده، پس پنهانی یک بطری خون انسان به تو می دهد.

تو که مقصودی در ذهنت هست، سعی نمی کنی فکر اشتباه او را تصحیح کنی و بطری را می پذیری و می پرسی این خون را چه طور به دست آورده ای؟ ناتان هم پاسخ می دهد دوستم گادفری برایم خون انسان می فرستد.

تو از او می خواهی بیشتر درباره ی گادفری، یعنی من بگوید و او همه چیز را توضیح می دهد. اینکه من چه طور وقتی انسان بودم، دچار وحشت از مرگ شدم وتوسط مالخازار اغوا و به خون آشام بدل شدم. اینکه چه طور در راه کمک به ناتان برای فرار از زندان کشته شدم و دوباره به زندگی برگشتم. و چه طور با رزالی به قلعه ی سابیس گریختم و مدتی آنجا بودم تا اینکه به خاطر آن خطا، نوشیدن دردخون سابیس، او مرا از قلعه اش بیرون کرد. و حالا دوباره در قصر مالخازار هستم و موظف به شرکت در مسابقه ی پیش رو.

توجه تو به من جلب می شود. به این فکر می کنی که شاید من یک پله باشم در مسیر رسیدن به هدف نهایی ات: پاک کردن روح اربابت. و تصمیم می گیری مرا به دست آوری. با شرکت کردن در مسابقه."

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 آبان 1404 00:02
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 11:36
از: خونت می‌نوشم و سیراب می‌شوم!
پست‌ها: 401
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


گادفری:
"عزیز جان،
فکری به ذهنم رسید.

اول دو خط داستانی داشته باشیم و بعد به سراغ مسابقه برویم.

ابتدا، روایتی بر اساس داستان خدا و سیب و آدم و حوا:

سابیس در زیر زمین قلعه اش یک بطری کوچک پر از خون دارد. این خون برایش خیلی عزیز است، چون آن را از خودش گرفته، در تاریک ترین دوره ی زندگی اش. وقتی در خودش فرو رفته بود و داشت به خون آشام بدل می شد.

گادفری و رزالی یک شب که به زیرزمین رفته بودند، این بطری خون را می بینند و درباره اش از سابیس سوال می کنند و سابیس هم ماجرایش را به آن ها می گوید.

از آنجایی که این خون رنج و غم عظیمی را دربردارد و غم و درد عمیق ترین تاثیر را بر طعم خون می گذارد، وسوسه ای شدید در ذهن گادفری و رزالی ایجاد می شود که خون را بنوشند. سرانجام یک شب رزالی گادفری را قانع می کند این کار را انجام دهند. آن ها به زیرزمین می روند و خون را می نوشند و وقتی سابیس می فهمد، بسیار خشمگین می شود و آن ها را از قلعه اش بیرون می کند.

گادفری و رزالی به ناچار به نوکتیرا و نزد مالخازار می روند.

در بخش بعد می رویم به آمالثورا.

تو اخیرا نوکتیرا و اربابت باثوری را ترک کرده ای و آمده ای نزد شاه گابریل و او در قصرش به تو جا داده و البته تو را به بک تخت زنجیر کرده و دارد سعی می کند عطشت به خون انسان را محو کند.

قضیه ی اربابت باثوری این است:
او سعی دارد دستگاهی بسازد که بتواند خون را به سرعت و بدون درد تا آخرین قطره از جسم قربانی ها جدا کند. عقیده دارد این گونه روحشان هم به طور کامل و بدون صدمه داخل خون قرار می گیرد و اگر خون آشام ها این ترکیب را بنوشند، می توانند انسان شوند.

چرا تو را تبدیل کرد؟
معصومیت و آرامشی که در تو دید، تحت تاثیرش قرار داد. حس کرد تو تسلایی هستی برایش در این مسیر تاریک و جان فرسا.

اما تو سرانجام نتوانستی آن تاریکی را تاب بیاوری و ترکش کردی. در قلبت به او عشق هست، اما همراه با ترس.

بعد از این دو بخش، موضوع مسابقه را به داخل سوژه می آوریم."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: جمعه 2 آبان 1404 00:27
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 11:36
از: خونت می‌نوشم و سیراب می‌شوم!
پست‌ها: 401
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


گادفری:
"و اینکه چه طور خود سابیس به خون آشام تبدیل شد؟

می تواند چنین چیزی باشد:

در آن زمان که هنوز هیچ سرزمینی وجود نداشت و فقط فضایی بیکران بود، سابیس، معلق در این هیچ به خیالپردازی مشغول می شود. او تکه هایی از امیدها، ترس ها، شادی ها و غم هایش را مجسم می کند، از خاطراتی که در ذهنش است و متعلق به زندگی ای که نمی داند کجا آن را تجربه کرده.

با تصورات او، کم کم اطرافش شکل می گیرند. جنگل ها، دهکده ها، انسان ها. در چرخه ی حیات، انسان ها متولد می شدند، زندگی می کردند و می مردند. این همان چیزی بود که عدم و هیچ سابیس را وجود و معنا بخشیده بود و در عین حال منشا بی معنایی هم بود. سابیس نمی توانست تحمل کند که چه طور آن ها، مخلوقات ذهنش، به اجبار به این دنیا می آیند، عاشق زندگی می شوند و در حالی که روحشان هنوز پر از اشتیاق نفس کشیدن و لمس کردن است، قبر آن ها را در آغوش می گیرد. او نمی توانست ببیند که چه طور با هر نفس به ظاهر کمال می یابند و در باطن، زوال. و البته که خود سابیس هم هرچند خالق این دنیا بود، از این سرنوشت مصون نبود. همان طور که از نشاط جوانی فاصله می گرفت، می دید که انگشتان مرگ چه طور آهسته و نامحسوس بر او می نواختند.

او زندگی را ترک می کند و فقط زنده می ماند. در گوشه ای در تاریکی درونش فرو می رود و زندگی را طوری انکار می کند که حتی مرگ نیز با او بیگانه می شود. و زمانی به خود می آید و می بیند تمام کسانی که می شناخته، پیر و فرتوت شده یا مرده اند، اما او هنوز به آن شکل که بوده، مانده. اما نه بدون بها. دوری دراز مدت از زندگی، حالا او را چنان به حیات تشنه کرده که فقط یک راه برای رفع عطشش هست. نوشیدن زندگی، خون از رگ های انسان ها.

در تاریکی و سکون و به دور از زیستن، در حالی که در عمیق ترین لایه های وجودش فرو رفته بود، سابیس به یک خون آشام بدل شد."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟