مالخازار می خواد شر رو قانون مند کنه.
الیرا و لورنس میخوان شر رو مقدس نگه دارن.
و سابیس؟ اون شر رو زیبا میخواد: زخم عمیق، طولانی، نمایشی.

جلد پنجم
–
بخش ۱
به بهای جان تو
از زبان سابیس
قبرهایی محصور با میله های فلزی. اجسادی که سرهایشان از بدن جدا شده و سوزانده شده. اینجا آرامگاهی در نوکتیراست. خون آشام ها به آن می آیند تا به غم های همنوعانشان در گذشته فکر کنند و انسان ها می آیند تا به خدایان درگذشته شان ادای احترام کنند.
مالخازار ملبس به ردا و شنل سیاه مخملی همراه با عده ای از درباریانش دارد به آهستگی از بین قبرها عبور می کند. نور ماه بر صورتش تابیده و نگاهش رو به پایین است، طوری که انگار در داخل گورها و صاحبان رنج کشیده شان سیر می کند، اما من می دانم که دارد به غم های خودش فکر می کند.
من جلو می روم و به او می رسم و دستش را می گیرم و او ناگهان از دنیای داخل ذهنش بیرون می آید و سرش را بالا می گیرد و یک لحظه بهت زده به من نگاه می کند و بعد دستش را به تندی عقب می کشد.
"لرد سابیس! تو اینجا چه کار می کنی؟"
من با صدایی گرفته:
"بیا برویم روی آن نیمکت زیر درخت بید بنشینیم و حرف بزنیم."
چنین می کنیم. من با آهی از سینه ام می نشینم و مالخازار با نگاهی در هم رفته به من کنارم می نشیند.
مالخازار:
"چرا آمده ای اینجا؟ چرا دوباره پلک هایت سرخ و متورم شده و پوستت خاکستری؟ تو که حالت خوب شده بود و خیلی هم خوشحال بودی. برای قلب سیاهت مشکلی پیش آمده؟"
من به او نگاه می کنم. چشمانم خیس می شوند. نمی دانم از عفونت است یا از احساس.
"این طور سخن گفتنت یعنی نگران من هستی؟"
چهره اش سخت می شود.
"نگران هستم، اما نه برای تو. گفتم مبادا مشکلی درست کنی."
من:
"از وقتی لوی ترکم کرده، احساس فقدان می کنم. حس می کنم قلب سیاهم در سینه ام نیست، در حالی که هست."
مالخازار:
"تو با او مثل یک تکه وسیله رفتار می کردی. و آن طور که قلب ها را جا به جا کردی، حتی من هم شوکه شده بودم."
من:
"نمی دانم چرا آن طور کردم. چون مست از قدرت خدایی ام شده بودم یا اینکه چون می خواستم او مرا فراموش کند."
مالخازار:
"لرد سابیس، تو واقعا مجنون هستی و تصور می کنی خدای دنیای نوکترنال کتدرال هستی یا فقط وانمود می کنی دیوانه ای؟"
من:
"هیچ کدام. مالخازار، من واقعا همان چیزی هستم که ادعا می کنم."
مالخازار:
"من از نوکتیرایی ها شنیده ام قبل از تبدیل من ادعای خدایی نداشته ای. نکند ضربه ی کاری که با من کردی، باعث شد به این ادعا روی بیاوری؟"
من چند لحظه با گیجی به او نگاه می کنم.
"از آن موقع چیز زیادی به یاد ندارم. اگر هویتم را از آن ها مخفی کرده ام، حتما دلیل خوبی برایش داشته ام. شاید چون تصور می کردم آن ها هنوز آماده نیستند تا حقیقت را بشنوند. تو می دانی، آن ها سابقه ی رفتار خشونت آمیز با خدایانشان را داشته اند."
چند لحظه با چشمان خاکستری عمیقش به من خیره می شود.
"چرا آن کار را با من کردی؟ چرا نگذاشتی مثل یک انسان عادی در کنار خانواده ام زندگی کنم و بمیرم؟"
خودم را به او نزدیک می کنم و دستم را روی بازویش می گذارم.
"چون تو برای یک زندگی عادی ساخته نشده بودی. من از ابتدا سرشتت را برای خدایی شکل داده بودم."
مالخازار با صدایی آهسته طوری که انگار می ترسد درباریانش که با فاصله ای از ما ایستاده اند و چشمان کنجکاوشان را به ما دوخته اند، چیزی بشنوند:
"هیچ چیز غیر معمولی در مورد من وجود ندارد، حتی حالا که خون آشام و فرمانروای نوکتیرا هستم. لرد سابیس، من آن قدر عادی ام که باعث حیرت و وحشت خودم شده ام و ناچارم مثل یک احمق حسم را پشت نقاب غرورم مخفی کنم."
من با صدایی زمزمه وار:
"دقیقا همین حس غم انگیزت است که تو را مناسب جایگاهت کرده. و تو…"
مکث می کنم و او نگاهی تشویق آمیز به من می کند.
"من چه؟"
من:
"تو مهربان هستی."
پوزخند می زند. ادامه می دهم:
"واقعا هستی. هر کسی غیر از تو شاه نوکتیرا بود، با گابریل دشمنی می ورزید."
مالخازار:
"من یک بار با دستان خودم او را به مرگ فرستادم."
من:
"آن هم از طبیعت مهربانت بود، تو به خاطر گادفری، فرزند تبدیلی ات این کار را کردی."
مالخازار:
"آ، تو به حس انتقام جویی می گویی مهربانی."
من:
"و بعد که گابریل برگشت، رابطه ات با او حتی بهتر شد و همروحی اش شدی."
مالخازار:
"من دلایلی برای این کارم داشتم. می خواهم قدرت گابریل حفظ شود و آمالثورا تحت فرمان او بماند. نمی خواهم رسوم نوکتیرا به آنجا بکشد. می بینی؟ من شاه نوکتیرا هستم و باید از صمیم قلب عاشق رسوم اینجا باشم، اما از آن بیزارم. چه طور ممکن است این جایگاه مناسب من باشد؟"
من دست دیگرم را هم روی بازوی او می گذارم.
"اگر دوستش نداری، پس شاید باید تغییرش بدهیم."
ابروهایش در هم می رود.
"چه در ذهنت است؟"
من:
"می خواهم تو مرا دوست داشته باشی."
مالخازار به تندی:
"این ممکن نیست. من هرگز نمی توانم تو را ببخشم."
من:
"اشکالی ندارد. می توانی مرا نبخشی، اما دوستم داشته باشی. من تنها هستم، مالخازار و حس می کنم دارم می میرم."
قطره اشکی سیاه و قیرآلود از گوشه ی چشمم روی گونه ام جاری می شود. مالخازار با نگاهی که آمیخته ای از رقت و انزجار است، به من نگاه می کند.
"چه طور می توان وضعیت نوکتیرا را تغییر داد؟ آن ها بسیار به رسومشان پایبند هستند."
من:
"مالخازار عزیزم، رسوم را من می توانم عوض کنم. فراموش کرده ای؟ کسی که آن ها را پایبند به این رسوم کرد، خود من بودم."
چشمان مالخازار کمی گشاد می شود و لرزش کوچکی بر لب هایش می نشیند، اما دوباره به سرعت کنترلش را به دست می گیرد.
"آ، بله، یک لحظه فراموش کردم نوکتیرایی ها چه قدر برای تو احترام قائلند. آن ها تو را پدر خدای نوکتیرا می نامند."
من بازوهایش را در میان چنگال دستانم فشار می دهم.
"اگر آن ها دیگر باور نداشته باشند که خون آشام ها خدا هستند، می توانی تصور کنی چه خواهد شد؟"
مالخازار:
"در آمالثورا هم انسان ها خون آشام ها را خدا نمی دانند، اما خون آشام ها وضع خوبی دارند."
لبخند تلخی می زنم.
"آه، مالخازار، این فقط ظاهر امر است. در آمالثورا خون آشام ها در طبقه ی اجتماعی بالاتری هستند نسبت به انسان ها، اما آن ها محکومند به تهذیب های اجباری، چه قانون گابریل را زیر پا گذاشته باشند و چه نه."
چهره ی مالخازار در هم می رود.
"من چنین چیزی نشنیده ام."
من:
"تو از وقتی با گابریل همروحی شده ای، جاسوس هایت را از آمالثورا بیرون آورده ای، معلوم است که چیزی نمی دانی.
گابریل دیگر خون آشام ها را اعدام نمی کند، اما تهذیبشان می کند و اگر سعی کنند به نوکتیرا بگریزند، آن ها را زیر زمین چال می کند که از اعدام هم بدتر است."
رنگ از روی مالخازار می پرد.
"نمی توانم باور کنم که او دارد چنین کاری می کند."
من:
"درباره اش تحقیق کن. و وقتی مطمئن شدی، به من بگو آیا می خواهی خدای انسان ها باشی یا شکارشان؟ چون انتخاب دیگری برایت نیست."
مکث می کنم و بعد:
"من هر کاری که تو بخواهی، انجام می دهم. می خواهم دوستم داشته باشی، حتی اگر به بهای جانت تمام شود."
–
۲
اگر زجر بکشید
از زبان مالخازار
از بازدید قبور برگشته ایم. من در اتاقم روی نیمکت نشسته ام، در حالی که نفسم تنگ شده و دارم دستمال دور گردن، دستکش ها و جوراب هایم را با حرکتی تند باز می کنم و می کشم و از خودم جدا می کنم تا فشار چنگال های نامرئی بر تنم کم شود.
و بعد لحظه ای مکث می کنم، با حالتی مغموم به کف زمین، مرمرهای سیاه نگاه می کنم و آه می کشم. کاش گادفری اینجا بود. خودم خواستم که برود. از سخنرانی هایش درباره ی دوری از گابریل خسته شده بودم. گابریل! آیا حرف هایی که لرد سابیس درباره ی او زد، واقعیت دارد؟ یا فقط برای تحریک من آن ها را به زبان آورد؟
در افکارم غرقم که صدای ضربه ی ملایمی بر در می آید و بعد اِلَیرا خدمتکارم وارد می شود. او در حالی که چشمان بنفش-سرخش را به من دوخته، جلو می آید. من با لحنی آغشته با سردی و نفرت می گویم:
"به تو نگفتم اجازه داری داخل شوی."
الیرا چشمانش را تنگ می کند و لبخندی معنادار به من می زند.
"سرورم! من و بقیه ی درباریان نگران شما هستیم. اخیرا آشفتگی تان بیش از قبل شده. و امشب هم که داشتید در گورستان با چهره ای جدی و کمی ترسیده با لرد سابیس حرف می زدید. داشتید چه می گفتید با او؟"
ابروهایم را در هم می کشم و چشمان خاکستری عمیقم را به او می دوزم. چشمان او ناگهان گشاد می شود، دهانش باز می ماند، عضلات صورتش سفت می شود، رگ پیشانی اش بیرون می زند، کمرش خم می شود و فریادی کوتاه و دردآلود از سینه اش بلند می شود. او با کلماتی بریده می گوید.
"سرورم… خواهش می کنم…"
من:
"شما زیردستان بی شرم خجالت نمی کشید مرا زیر سوال می برید و طوری رفتار می کنید که انگار شما شاهید و من زیردست؟"
خشم مانند مذاب زیر پوستم می جوشد. به یاد حرف لرد سابیس می افتم:
"تو مهربانی."
پوزخند می زنم و می گذارم حرارت مذاب از از پوستم خارج شود و به سوی الیرا برود. پوست الیرا شروع می کند به سرخ شدن و چشمانش گشادتر می شود. او با ترس می گوید:
"سرورم، خواهش می کنم این کار را نکنید."
من:
"آ، بله، بگذار برایت توضیح بدهم داشتم درباره ی چه با لرد سابیس حرف می زدم. داشتم می گفتم دیگر نمی توانم این مراسم بیمارگونه ی نوکتیرا را تاب بیاورم. بله، همین مراسمی که آن را مقدس می نامید.
گذاشتم او مرا با سخنانش وحشت زده کند. که این باور را درونم بکارد که اگر خدا نباشیم، نابود می شویم.
ها! تفصیر از خود من است. اجازه دادم او و شما مردم پست نوکتیرا مرا به بازی بگیرید. شما دون پایه هایی که مرا از زندگی انسانی و خانواده ام جدا کردید و در برابر مقدسات شومتان به زانو درآوردید.
وحشتم مرا مثل یک موش کرده بود. حتی داشتم به این فکر می کردم که فرار کنم و پنهانی به آمالثورا بروم و در یک سرداب متروک لانه کنم و به این منوال ادامه دهم، با این ترس که هر آن ممکن است مرا پیدا کنید و به عنوان یک خدای خائن بسوزانید.
بگذار به تو بگویم، این طور نخواهد شد. حالا برنامه عوض شده."
الیرا در حالی که نفسش بند آمده و نمی تواند از جایش تکان بخورد:
"سرورم… مردم... شما نمی توانید با خواست آن ها مخالفت کنید… و لرد سابیس…"
من لب هایم را به هم می فشارم و لبخندی آمیخته به خشم بر آن ها می نشانم.
"الیرا، لوی از زمانی که از لرد سابیس جدا شده، گروهش را به یک ارتش بدل ساخته. و او از لرد سابیس عزیزتان نفرتی عمیق دارد. اگر شما نوکتیرایی ها بخواهید با من مخالفت کنید، آن ها را به جانتان خواهم انداخت."
الیرا با حیرت:
"شما… می دانید این یعنی چه؟"
من نفسم را از سینه بیرون می دهم.
"آه، بله، یعنی جنگ، خونریزی، زشتی و تعفن. نمی خواهم اینجا را به چنین باتلاقی بدل کنم، اما اگر شما کرم های منفور با من مخالفت کنید، چاره ی دیگری نخواهم داشت.
مراسم خون نوشی باید برچیده شود، بقیه ی مراسم می توانند بمانند. خون آشام ها فقط خون اشرار را می توانند بنوشند. خون نوشی مستقیم از انسان ها باید ممنوع شود؛ خون اشرار محکوم به اعدام گرفته می شود و در اختیار خون آشام ها قرار می گیرد.
حالا برو و شرایط من را به درباریان بگو."
و از بند قدرتم آزادش می کنم. او نفسی را که حبس کرده بود، بیرون می دهد و تلو تلو می خورد و فورا از اتاق خارج می شود.
من نیز از جایم بلند می شوم و به سمت پنجره می روم و بازش می کنم و می گذارم باد سرد مثل شلاقی ظریف آهسته بر صورتم فرود بیاید. حالا مذاب درونم آرام گرفته. لبخند می زنم.
"با من مخالفت کنید. بگذارید جنگ آغاز شود. فقط خون و آتش است که می تواند آرامم کند. اگر زجر بکشید، شاید بتوانم شما را ببخشم."
–
۳
خون بالا می آورد
از زبان اِلَیرا
نور مهتاب مثل باران است. در حالی که کالسکه پیش می رود و آهنگ تق تق سم اسب ها و چرخش چرخ های چوبی کالسکه در گوشم خوانده می شود، دستم را از پنجره بیرون برده ام و به درخشش مهتاب روی آن نگاه می کنم.
"آن شب هم همین طور بود. او، سرورمان مالخازار را با دست ها و پاهای بسته آورده بودیم و پای مجسمه های خون آشامان گذاشته بودیم. چهره اش ملتمس بود و چشمانش اشکین و خواهش می کرد که رهایش کنیم. منظره ای بود غمناک، اما چیزی باشکوه هم در آن می دیدم، و انگار هم قلبم بزرگ می شد و هم مچاله.
لرد سابیس با آن چشم هایی که زیر پلک های متورم و سوگوارش نظاره می کرد، وارد شد و آن اتفاق مقدس را رقم زد. سرورمان مالخازار را شاهخدای ما کرد."
این ها را همچون رویا در حالی که چشمان بنفشسرخم را به دوردست دوخته ام، به زبان می آورم، و بعد آه می کشم.
"اما حالا چرا این گونه می کند؟ آیا شاه گابریل و منش فرشته وارش روی او تاثیر گذاشته؟"
کالسکه مقابل عمارت لرد لورنس، ارشد دربار می رسد و من پیاده می شوم. به نمای سرخ و رگه های خاکستری ساختمان نگاه می کنم و بعد به سمت ورودی می روم و در می زنم. ولتریس، خدمتکار لورنس با موهای مواج بلند و قهوه ای روشنش و چشمان میشی رنگی که هم غمگین است و هم نگران، در را برایم باز می کند و مرا به سمت پذیرایی راهنمایی می کند، جایی که لرد لورنس، با موهای قهوه ای تیره و صاف و بلندش، چانه ی نوک تیز و چشمان یخی اریبش روی کاناپه لم داده، با ردایی نامرتب از جنس حریر آستردار و به رنگ شیری با طرح شکوفه های سرخ که درست بسته نشده و فقط گره ای شل لبه های آن را روی هم نگه داشته. در دست او یک جام است، نگاهش نامتمرکز است و جویبار ظریفی از خون از دهانش جاریست. در این لحظه بوی تعفنی از پشت کاناپه بلند می شود و وارد بینی ام می شود و من ناخودآگاه دستم را بالا می برم و روی دهان و بینی ام می گذارم. بوی جنازه است. مگسی از پشت کاناپه پرواز می کند و جلو می آید و از کنارم رد می شود. لورنس سکسکه ای می کند و با صدای کسی که انگار داروی خواب آور خورده و با لحنی معترض می گوید:
"الیرا! چرا به اینجا آمدی؟ مگر نگفتم مشکل را به لرد سابیس بگو؟ مگر قرار نبود شاه مالخازار یا محکوم شود و یا فرار کند و من شاه بشوم؟ مگر لرد سابیس قول نداده بود؟"
من پاسخ نمی دهم و فقط سعی می کنم نفسم نکشم تا بوی تعفن بیهوشم نکند. لورنس به چشمان گشاد شده و صورت منقبضم نگاه می کند و داد می زند:
"ولتریس! کجایی تو؟ مگر نگفتم این جسد ملعون را از اینجا ببری؟"
ولتریس دوان دوان وارد می شود.
"سرورم! من هم به شما گفتم. دیگر در قبرستان پشت عمارت جایی برای دفن کردن اجساد نیست."
صورت لورنس سرخ می شود و با خشم می گوید:
"خب ببرش یک قبرستان دیگر."
ولتریس:
"نمی شود، سرورم. خطرناک است، ممکن است کسی ببیند."
لورنس جامش را پایین می آورد و با خشم بر میز رو به رویش می کوبد. قطرات خون از جام بر رومیزی ابریشمی سپید رنگ می ریزند.
"فورا این جسد را از اینجا ببر تا خودت را هم به او ملحق نکرده ام."
ولتریس با حالتی آشفته و گونه هایی سرخ:
"همین حالا، سرورم."
و پشت کاناپه می رود و جسد را بلند می کند و وقتی دارد از کنارم رد می شود، من به چشمان باز و بی حرکت، پوست کبود و زخم روی گردن آن نگاه می کنم.
ولتریس که می رود، لورنس به من اشاره می کند که بیایم روی مبل مقابلش بنشینم. چنین می کنم و بعد شروع می کنم به حرف زدن:
"حالا که شاه مالخازار برایمان شرط گذاشته و گفته اگر رعایت نکنیم، جنگ به پا می کند، لرد سابیس هم تصمیم گرفته دخالت نکند."
چشمان لورنس گشاد می شود.
"اما این یعنی نابودی ما. قطعا شاه گابریل هم تصمیم می گیرد در جنگ به شاه مالخازار ملحق شود و آن وقت ما چه داریم؟ یک گروه مفلوک از انسان ها و خون آشام ها که انگار در خلسه ای دائمی به سر می برند. ما در میدان نبرد شانسی نداریم."
من با هیجان به جلو خم می شوم.
"چه اشکال دارد برای آرمان های مقدسمان بجنگیم؟"
لورنس یک لحظه طوری به من نگاه می کند که انگار مجنون شده ام. من ادامه می دهم:
"فکرش را بکنید، لرد. اگر در جنگ برنده شوید، مردم نوکتیرا بهتر شما را به عنوان شاهشان می پذیرند."
لورنس سکسکه ی دیگری می کند.
"اما چه طور می خواهیم بجنگیم؟ همه ی آن ها شاه مالخازار، لوی، شاه گابریل، چه طور می توانیم در برابر آن ها و ارتششان شانسی داشته باشیم؟"
من یک لحظه مکث می کنم و بعد:
"لرد سابیس گفت نمی جنگد، اما شاید اگر از او درخواست کنیم، برایمان ارتشی فراهم کند. من گمان نمی کنم تماشای یک جنگ نابرابر و عاری از چالش برایش جالب باشد."
لورنس همان طور که در فکر فرو رفته، جامش را بلند می کند و به لب می برد.
"آه، بله، او زخم و خونریزی را عمیق و طولانی دوست دارد."
لبخند می زنم.
"انسان های نوکتیرا تا الان فقط خونشان را به ما تقدیم می کردند، اما حالا این فرصت را دارند که در دستان لرد سابیس و با نیروی قلب سیاه ورز داده شوند و به جنگجو بدل شوند."
لورنس که حالا چشمانش یکی به بالا و یکی به پایین نگاه می کند، با تکان سر حرفم را تایید می کند و بعد خم می شود و روی میز خون بالا می آورد.