جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: دیروز ساعت 16:48
نمایش جزئیات
آزادنویسی شبانه

کتاب دوم

۵

به خاطر آمالثورا

از زبان گابریل


از مرز می گذرم، وارد منطقه ی مشترک می شوم. اینجا آب و هوایی خاکستری دارد، یا شاید حال من است که به این رنگ درآمده. مالخازار را به دومینیک مورن سپرده ام. زخم های جسمش بهبود چشمگیری داشته، اما روح و روانش آشفته است. چیزی در رابطه با آن خون آشام های بی مغز او را وارد کابوسی بی پایان کرده.

خودم را سرزنش می کنم. نباید می گذاشتم او به تنهایی در برابر آن ها قرار بگیرد. اما من ترسیده بودم. از چه؟ اینکه تاج و تختم را از دست بدهم؟ به خود می لرزم. آیا من پادشاهی ام را می خواهم تا همنوعانم را حفظ کنم؟ تا آمالثورا بدل به آن جنگلی که در گذشته بود، نشود؟

آه، گذشته. آن هنگام که خون آشام ها و انسان ها چون حیوانات همدیگر را شکار می کردند. حالا چه فرق کرده؟ من جسم و روح خون‌نوش ها را در قفس می کنم تا جانور درونشان را رام کنم و بین آن ها و انسان ها صلح برقرار کنم. و بیشتر از آنچه فکر می کردم در این امر کامیاب شدم، اما این کامیابی در دهانم طعم آب‌آهن می دهد، نه خون.

پیش می روم تا به قلعه ی قهوه ای رنگ رگه دار می رسم، مدرسه ی سنت الویرا. چیزی درونم در هم فشرده می شود. چه قدر اینجا رایحه ی وینسنت را دارد. شوالیه‌سفیر سابق من.

حلقه ی درب عظیم آهنی را می کوبم و منتظر می مانم تا پنجره ی کوچک داخل آن باز شود و چشمانی مشکوک از چارچوبش به من خیره شوند. می گویم:
"به مدیر وینسنت بگویید یک آشنای قدیمی می خواهد او را ببیند."

پنجره بسته می شود و من در حالی که تپش قلبم تندتر شده، به انتظار می ایستم. چرا به اینجا آمدم؟ چه دارم که به او بگویم؟ من گذاشتم او رنج بکشد و هیچ کاری برای نجاتش نکردم، همان طور که برای مالخازار نکردم، همان طور که برای فرزندانم، همسرم نکردم.

عضلات صورتم منقبض می شوند.
"آه، لعنت به من."

همان طور که دارم با حالتی عصبی جلوی درب عظیم به این سوی و آن سوی قدم می زنم، کلاه شنلم از سرم پایین می افتد و در حالی که هر لحظه از آمدنم پشیمان تر می شوم، بالاخره رویم را برمی گردانم تا آنجا را ترک کنم، اما ناگهان پنجره ی داخل در باز می شود و چهره ی وینسنت با آن موهای مجعد طلایی قهوه ای و چشمان زیتونی پدیدار می شود. سر جایم متوقف می شوم. نگاه هایمان در هم گره می خورد، من شرم آگین و او حیرت زده.

لحظاتی در همان حال می مانیم و بعد وینسنت نامم را به زبان می آورد.
"سرورم، گابریل!"

مثل یک دعا. در را باز می کند و من با قدم هایی سست و با سری پایین داخل می شوم و در یک حیاط وسیع با باغی در اطراف آن و حوضی در میانش قرار می گیرم. وینسنت مرا به سمت نیمکتی زیر یک درخت راهنمایی می کند و هر دو کنار هم روی آن می نشینیم.

من به فواره ی خاموش خیره می شوم، در حالی که صدای نفس های آرام وینسنت در گوشم است و عضلات صورتم منقبض می شوند. می خواهم چیزی بگویم، اما نمی توانم و سرانجام وقتی حس می کنم این سکوت دارد جانم را از هم می درد، او دستش را جلو می آورد و دست مرا می گیرد.
"سرورم، شما هیچ وقت نتوانستید خودتان را به خاطر آنچه بر من رفت، ببخشید، اما من این طور نیستم. شما پادشاه آمالثورا هستید. باید به آرمان هایتان فکر کنید."

جمله ی آخر را را طوری به زبان می آورد که انگار غده ای در گلویش به دام افتاده. قلبم تیر می کشد و نگاهم را به او می دوزم‌.
"اما وینسنت، من نمی توانم مطمئن باشم چرا آن چیزها را می خواهم. به آرزوهای دست یافته ام نگاه می کنم و از خودم می پرسم آن ها چه معنی ای دارند؟"

دستانم را در دستانش می گیرد و می فشارد.
"معنی دارند، سرورم. برای من دارند. من هنوز گذشته ای را که در کنار شما گذراندم، در گورستان روحم دفن نکرده ام. حتی تمام آن دردها، رنج ها، شکنجه ها. آن ها برای هیچ نبودند.

همیشه به خودم می گویم این مدرسه را ساختم تا صلح به پا کنم، اما…"

مکث می کند و چشمانش تنگ می شود.
"بگذارید برایتان اعتراف کنم، سرورم. من ترسیده بودم. از خشمی که مثل آتش درونم زبانه برمی داشت و مرا به سوی انتقام می راند. اگر کنارتان می ماندم، دیگر نمی توانستم صادقانه به شما خدمت کنم.

من اینجا ماندم، در پناه سنگ های این قلعه تا کینه را از روحم دور کنم و آرام بگیرم و موفق شدم. حالا دیگر نمی خواهم بجنگم تا از هم بدرم."

از روی نیمکت بلند می شود و مقابلم زانو می زند.
"می دانم چرا به اینجا آمدید و چرا به خاطرش این طور آشفته شدید. اما سرورم، بگذارید به شما بگویم که من هنوز هم شوالیه ی شما هستم و آماده ام تا به خاطر آرمان هایتان شمشیر به دست بگیرم."

چشمان زیتونی اش را قاطعانه به من می دوزد. و من فقط لحظاتی به او خیره می شوم، بی آنکه بتوانم کلامی به زبان بیاورم. آیا وفاداری وینسنت به من یک بیماری است که او در تمام این سال ها نتوانسته از آن رهایی یابد؟

دستانم را پیش می برم و بر شانه هایش می گذارم.
"اما وینسنت، تو چگونه می توانی بپذیری که من شکنجه گرت، مالخازار را همروحی خود کرده ام و دارم به او دست یاری می دهم؟"

وینسنت:
"می پذیرم، چون ایمان دارم که به خاطر آمالثورا این کار را کردید."

قلبم فشرده می شود. وحشت است که بر آن چنگ انداخته. به خاطر آمالثورا؟ یا اینکه فقط می خواستم تاریکی اش را به تملک خود دربیاورم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: پنجشنبه 9 بهمن 1404 19:26
نمایش جزئیات
کتاب دوم

۴

آزادنویسی شبانه

بیش از پیش می سوزاندشان

از زبان گادفری


رد سرخ خون از دهانم جاریست. پاکش نمی کنم. می گذارم بماند. مثل لکه ی تیره ای که بر قلبم افتاده. تازه از شکار برگشته ام. گاه در آمالثورا شرورخون ها را می گیرم و گاه در نوکتیرا و بعد دوباره به اینجا برمی گردم. پناهگاه خون آشام ها، معبد مخفی سابق. می نشینم کنار معشوقم رزالی، دخترم لوسیندا و آن ها با مهربانی و عشق مرا می پذیرند، با وجود تمام کم لطفی هایی که به آن ها کرده بودم. من دست هایشان را می گیرم و می فشارم و حس می کنم وجودشان پاهایم را در زمین محکم می کند. من، خون آشام گادفری، موجودی که نمی تواند احساس تعلق کند، کنار آن ها احساس تعلق می کند.

رزالی و لوسیندا مشغول رسیدگی به دو خون آشام زخمی هستند و من با فاصله از آن ها نشسته ام و دارم تماشایشان می کنم. پطروس با چهره ای آغشته به شرم به سمتم می آید و با احتیاط کنارم می نشیند. می دانم چه در ذهنش می گذرد، حسش می کنم. مدت ها وقتی به او نگاه می کردم، خشم مثل مذاب درونم می جوشید و دوست داشتم به او حمله کنم و او را از هم بدرم. نمی توانم بگویم آن حس حالا کاملا مرده، اما می دانم که نمی خواهم او بمیرد. دلیلش فقط لوسیندا نیست، اینکه او چه طور توسط دخترم تقریبا خورده شد، اما سعی کرد از او محافظت کند. یک چیز دیگر هم هست.

با حالتی گیج به او نگاه می کنم، انگار سعی دارم چیزی را بفهمم. نیمرخ بی نقص سفید و مرمری اش، چشمان آبی شفاف، موهای مجعد بلند و طلایی. دستم را بالا می برم و آرام روی بازویش می گذارم. او نگاهش را با ملایمت سمت من برمی گرداند. چشمان آبی او در چشمان کهربایی من گره می خورد.

من:
"فکر کنم دارم می فهمم."

پطروس:
"چه را؟"

من:
"این شبیه همان چیزیست که قبلا برای آریل و پدرت شاه گابریل اتفاق افتاد. پدرت در یک پناهگاه از او مراقبت می کرد."

گونه هایش اندکی سرخ می شود.
"اما آن زمان پدرم یک انسان بود. و آریل، او زخمی بود و به مراقبت نیاز داشت. گادفری…"

کمی مکث می کند و بعد آهی می کشد.
"فکر نمی کنم تو به کمک من نیازی داشته باشی."

من بازویش را اندکی می فشارم.
"اما نیاز دارم و تو داری کمکم می کنی. مرا در این پناهگاه راه دادی و با نگاهت به من آرامش دادی. تو توانستی این کار را بکنی، حتی با اینکه من از تو متنفر بودم."

پطروس:
"گمان می کنم این خودت بودی که نمی خواستی با نفرت زندگی کنی."

حس می کنم چیزی در گلویم، قلبم به حرکت درمی آید.
"تو آن چیز را داری، پطروس. همان که در وجود پدرت شاه گابریل هست. به یاد دارم که یک بار چگونه مدهوش او شدم، در مقابلش به زانو درآمدم و او را مثل یک فرشته دیدم."

چشمانش گشاد می شوند. از وحشت.
"گادفری! من هرگز نمی خواهم یک فرشته باشم. زمانی یک راهب بودم و حالا می خواهم خاطره اش را از ذهنم پاک کنم."

من:
"پدرت هم نمی خواهد یک فرشته باشد. او می خواهد از جنس زمین باشد نه آسمان. اما او نمی تواند از آن چیزی که هست، فرار کند."

عضلات صورتش کمی از هم باز می شوند.
"این گونه نگو. کسی مثل تو نمی تواند به تقدیر اعتقاد داشته باشد."

لحنش حالتی ناامیدانه دارد.

من:
"آ، بله. او ظاهرا فقط می خواهد یک اجراکننده ی قانون باشد، اما شاید در عمق وجودش می خواهد چیزی بیش از این باشد. شاید در آینه ی قلبش خودش را با بال های سفید خونین می بیند. اما نه خون زیردستانش، خون خودش."

صورتش منقبض می شود و دستانش مشت.
"برایم دردناک است که خودش را دچار این نفرین کرده."

من:
"و تو چه طور، پطروس؟ آیا می خواهی خودت را نفرین کنی، اما وقتی به خانواده ات، رزالی و لوسیندا نگاه می کنی، قلبت به لرزش درمی آید؟ تو نمی خواهی آن ها تو را در قامت یک راهب ویژه ببینند؟ یک پیام آور از جانب خدا؟"

رنگ از صورت پطروس محو می شود.
"منظورت کدام خداست؟ لرد سابیس یا شاه مالخازار؟"

من لبخند تلخی می زنم.
"بستگی دارد چه نوع نفرینی را بخواهی. خدای تسلیم شده یا خدای در تقلا."

پطروس:
"تو در جنگ علیه شاه مالخازار شرکت نکردی؟"

من:
"نه، فقط توانستم جایی پنهان شوم و شاهد این باشم که خون آشام های بی مغز چگونه نیش در او فرو می کنند و خونش را می نوشند."

دستم را روی بازویش شل می کنم و آرام روی آن می کشم، مثل یک نوازش. از جایم بلند می شوم. او سرش را بالا می گیرد.
"حالا می خواهی چه کار کنی؟"

من از بالا به صورتش نگاه می کنم. چه قدر در این لحظه معصوم به نظر می رسد. چه قدر دوست دارم نیش در گردنش فرو کنم و خونش را بنوشم. خونی که می دانم خنک خواهد بود و مثل یک مرهم بر شعله ی درونم.

من:
"به این جنگ ادامه خواهم داد، پطروس. نمی توانم بگذارم سرورم مالخازار تبدیل به عروسک پدرت شود. من او را وامی دارم که شاه‌خدای نوکتیرا باشد، مهم نیست چه قدر به خاطرش درد بکشد."

ابروهایش را در هم می کشد.
"اگر تو را موقع شکار در آمالثورا یا نوکتیرا بگیرند، رهایت نخواهند کرد."

من:
"اگر این طور شود، شاید تو بتوانی مرا نجات دهی. نه این گونه که حالا هستی، بلکه در قالب یک راهب ویژه. آن موقع من از خونت خواهم نوشید. خونی که داغ خواهد بود و بر زخم های بازم می ریزد و بیش از پیش می سوزاندشان."

و رویم را برمی گردانم و از او دور می شوم.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 بهمن 1404 16:43
نمایش جزئیات
آزادنویسی شبانه

می شناسم

از زبان وینسنت


اینجا زندگی می کنم، نفس می کشم. در این قلعه ی سنگی با رنگ قهوه ای روشن و آرام بخشش و رگ هایی که انگار آینه ی درون خودم هستند. می توانم حس کنم. خودم را می شناسم. من وینسنت هستم. خون آشامی با موهای بلند و مجعد قهوه ای طلایی و چشمان زیتونی. زمانی یک شوالیه بودم. هنوز در برابر چشمانم می بینم که چگونه شمشیر می چرخاندم و در جسم حریفانم فرو می کردمش و حیات را می دیدم، می شنیدم که چه طور اشک ریزان از حفره ی داخل گوشتشان ترکشان می کرد. من جان ها را می گرفتم، در راه آنچه قسم خورده بودم به آن. در راه آرمان سرورم، پادشاهم گابریل. آرمانی که حالا مال من هم بود.

و من یک سفیر بودم. ماموری از جانب سرورم در سرزمین غریبه نوکتیرا. به ظاهر در تلاش برای ایجاد روابط حسنه بین دو کشور و در باطن در حال کشف رازهای آن و فرستادن آن ها در قالب نامه برای سرورم. اما شاه مالخازار مرا به دام انداخت. او مرا شکنجه کرد. تقلیل داد. به تکه ای از گوشت و پوست و استخوان که دیگر برایم آشنا نبود. دیگر خودم را نمی شناختم. مثل یک کپه زباله مرا از نوکتیرا بیرون انداختند و من در منطقه ی مرزی بی هدف به این سوی و آن سوی کشانده می شدم، با قدم هایی که انگار مال خودم نبود.

درد داشتم؟ بله، اما به دام افتاده بود، داخل حبابی در روحم و نمی توانست بیرون بلغزد و فریاد بزند. و من نمی توانستم اشک بریزم. و می خواستم به سرورم، گابریل فکر کنم، به نگاه آبی اش که نوازش می کرد، اما آهسته می سوزاند و مرا وامی داشت که از وجودم آگاه باشم. اما حالا من از هم گسسته بودم. دیگر چیزی از من باقی نمانده بود، نه از وینسنت شوالیه و نه از وینسنت سفیر.

به یک بیابان پا گذاشته بودم. در میان شن و ماسه ها تلوتلو خوران پیش می رفتم و به یک قلعه رسیده بودم. خاکستری، رگه دار، محزون. با دیدنش قلبم به تپش درآمد. فهمیده بودم که در اینجا هم درد در انتظارم است و هم حیات. و این چیزی بود که در آن لحظه روحم برایش گریه می کرد.

و من داخل رفتم و در آنجا او را دیدم، او با آن چشمان خاکستری روشن در سایه ی پلک های پف آلود سرخ و نگاهی که حباب درونم را پاره کرد و گذاشت بدنم بلرزد و اشک از چشمانم جاری شود. او، لرد سابیس روح و جسم در هم کوبیده ام را خردتر از پیش کرد و این گونه من از نو متولد شدم.

و می دانستم چه می خواهم. صلحی که از قلب رنج بیرون بتراود. از میان خون و ناله های جگرخراش. می دانستم که آن وینسنت قدیمی جایی در ذهنم شمشیر می زند و می کشد و جایی توسط مالخازار شکنجه می شود، اما وینسنت اکنون مدرسه ی سنت الویرا را تاسیس می کند. مکانی که آمالثورایی ها و نوکتیرایی ها کنار هم می آموزند، همدیگر را درک می کنند و به صلح می رسند.

من، خون آشام وینسنت موسس و مدیر مدرسه ی سمت الویرا هستم. من در این مدرسه، در این قلعه ی قهوه ای چون پوست درختان خودم را می شناسم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: دوشنبه 6 بهمن 1404 00:49
نمایش جزئیات
آزادنویسی شبانه

کسی که گابریل نیست

از زبان مالخازار

درد نیست، فقط یک سستی آرام بخش. تابوتی که داخلش دراز کشیده ام را حس می کنم و همین طور دست او را. دستم را گرفته و از تماسش موجی از رگ هایم عبور می کند و وارد قلبم می شود. من زنده ام!

چشمانم را باز می کنم و چشمان آبی او را می بینم که با محبت به من نگاه می کند. چند لحظه فقط نگاهش می کنم بدون آنکه قادر باشم چیزی بگویم و بعد با صدایی خش دار:
"گابریل! چه اتفاقی افتاده؟"

و ترس به درونم می خزد و عضلات صورتم منقبض می شود و چشمانم گشاد. گابریل با صدایی ملایم و تسکین دهنده:
"تو به شدت زخمی بودی، اما هنوز زنده. لوی درمانت کرد."

من سعی می کنم نیم خیز شوم، اما نمی توانم. گابریل دستانش را روی شانه هایم می گذارد و به نرمی جلوی تقلایم را می گیرد.
"لوی مقدار زیادی آرام بخش به تو تزریق کرده. الان فقط باید دراز بکشی."

من:
"گابریل! تو چه کار کردی؟ چرا مرا به اینجا آوردی؟"

او با لبخند:
"این خواسته ی تو بود، مالخازار عزیزم و من چه طور می توانستم اجابتش نکنم؟"

سرم را به علامت نفی تکان می دهم.
"درخواست من دیوانگی بود، من فقط بیش از حد احساساتی شده بودم. اما هنوز مشکلی وجود ندارد، مگر نه؟ همه چیز سر جایش است، درست است؟ من چه مدت بیهوش بودم؟ هنوز جنگ و درگیری ای اتفاق نیفتاده؟"

گابریل دوباره دستم را می گیرد و این بار لبخند از لبانش محو می شود و با حالتی جدی می گوید:
"مالخازار عزیز، این فقط به خاطر تو نیست، به خاطر آمالثورا هم هست. من و لوی در حال تلاش برای متقاعد کردن دربار هستیم. آن ها دیدند که نوکتیرایی ها به سر تو، شاه‌خدایشان چه آورده اند، حالا راضی کردنشان راحت تر است."

من مچ دستش را با دست آزادم می گیرم.
"اما گابریل، آن خون آشام های بی مغز، این یک جنون است. آن ها فقط نیش فرو می کنند و می مکند. نمی توانم برایت توضیح بدهم."

و با درماندگی به او نگاه می کنم. او به من لبخند می زند، این بار قاطعانه‌.
"من می فهمم. دقیقا به همین خاطر است که باید با آن ها بجنگیم. من و تو کنار یکدیگر به این جنون خاتمه می دهیم و تو دوباره بر تخت می نشینی، به عنوان پادشاه نوکتیرا، اما این بار بدون زنجیر."

مدتی به او نگاه می کنم، در حالی که نفس هایی آرام اما اندکی آشفته می کشم و سینه ام بالا و پایین می رود. بعد مچش را رها می کنم. او پتوی مخملی را رویم می کشد و دوباره آن لبخند مهرآمیز را بر لب هایش می نشاند.
"حالا چشمانت را ببند و سعی کن به خواب بروی، مالخازار عزیزم. حتی اگر کابوس به سراغت آمد، به یاد داشته باش که من نه کنارت، که در روحت، در قلبت خانه دارم."

درپوش تابوت را می گذارد و من در تاریکی فرو می روم. پلک هایم انگار خود به خود بسته می شوند و می شنوم که کسی دارد صدایم می زند، کسی که گابریل نیست.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: شنبه 27 دی 1404 17:41
نمایش جزئیات
دنیای نوکترنال کتدرال: کتاب دوم


۱

تباهی ای که رستگاری می زاید

از زبان سابیس


نسیمی نم گرفته که از دروز سقف و دیوارهای قلعه به داخل نشت می کند. رایحه ی مرگی را دارد که هنوز نیم لبخند حیات بر لبانش جاریست و به یادم می آورد که هنوز وجود دارم.

در اتاقم در نور ضعیف یک شمع رو به روی پنجره بر صندلی گهواره ای ام نشسته ام و روی آن آرام تاب می خورم و می گذارم صدای جیرجیرش با نوای زوزه ی نسیم در هم بیامیزد. نفس می کشم، خس خس کنان و می گذارم قلب سیاهم بتپد.

آیا ممکن است یک خدا بمیرد؟
با تولد این پرسش در ذهنم به خود می لرزم.

تبدیل انسان های نوکتیرا به آن خون آشام های بی مغز جانم را بسیار تحلیل برده، طوری که حس می کنم بخش هایی از وجودم از میان رفته.

و تمام تقلایم بیهوده بود. این را با لبخندی تلخ به یاد می آورم. نوکتیرا در برابر ارتش آمالثورا و لوی نجنگید، تنها در برابر خداشاهش جنگید و آن موجودات بی مغز که مانند حشراتی انگلی بر سر مالخازار ریختند، تنها نمایشی سیرک وار بودند از حقارت. حقارت نوکتیرا و حقارت من.

چیزی در درونم می جوشد. خشم است. از خودم. آیا هنوز هم در ایمان متعفن این مردمان شکوه می بینم؟ یا اینکه فقط می خواهم خوارتر شوند تا روشنایی در کنارشان بیش از پیش جلوه کند؟

و کدام روشنایی؟
تصویر گابریل در ذهنم می درخشد. پادشاه خون آشام آمالثورا. قانون منع خون انسانش. آیا اگر ریسمان های حکومت او سفت تر از قبل شوند، می توانم آرام بگیرم؟

در همین لحظه صدای قدم های شتاب زده ای را بر پله ها می شنوم و لحظاتی بعد الیرا با چشمانی گشاد شده، صورتی منقبض و قطرات عرق بر پیشانی در برابرم ظاهر می شود و با صدایی لرزان می گوید:
"سرورم! اتفاق بدی افتاده."

آه می کشم.
"بله، بدون این اتفاقات تاریک چگونه می توانیم احساس کنیم که معنایی هست؟"

او ناله وار ادامه می دهد:
"جسد شاه مالخازار ناپدید شده."

چشمانم اندکی گشاد می شود، قلب سیاهم تندتر می تپد و ترسی آمیخته به شوق زیر پوستم می دود.
"چه طور این اتفاق افتاد؟"

الیرا:
"ما دور تا دور معبد را پر از نگهبان کرده بودیم، اما با این حال بدون اینکه بفهمیم کسی به داخل نفوذ کرده و جسد شاه مالخازار را با خودش برده."

من در حالی که به نقطه ای نامعلوم خیره شده ام، زمزمه می کنم:
"که این طور."

الیرا که انگار از واکنش آرامم آشفته شده:
"سرورم، این قطعا کار شاه گابریل است و او مسلما به تنهایی انجامش نداده. لوی جادوگر هم کمکش کرده. لوی غمگین و دلمرده بود و می خواست وارد جنگ نشود، اما شاه گابریل حتما با سخنانی پر شور قانعش کرده که به او ملحق شود. و حالا هم حتما آن دو دارند با هم دربار آمالثورا را راضی می کنند که با ما بجنگند. سرورم، ما در خطریم!"

یک ابرویم را بالا می برم.
"این همه بی قراری برای چیست؟ شما از اول هم قرار بود با ارتش آمالثورا و لوی بجنگید."

الیرا لحظه ای سکوت می کند و بعد:
"سرورم، شما باید کمکمان کنید."

اخم هایم را با ملایمت در هم می کشم و با صدایی که آرام است، اما حالتی تهدیدآمیز به نرمی در آن می خزد:
"فکر نمی کنی من همین حالا هم بیش از استحقاقتان به شما کمک کرده ام؟ نمی بینی به چه وضعی دچار شده ام؟"

ابروهای الیرا با حالتی درمانده بالا می رود و گونه هایش سرخ می شود. او جلو می آید و در یک قدمی ام زانو می زند و پایین ردایم را می گیرد.
"لطفا مرا ببخشید، سرورم. من فقط ترسیده ام."

دستم را روی سر پوشیده از موهای سفیدش می گذارم.
"نترس، عزیز من. جنگ پیش رو ایمان را در قلب هایتان راسخ تر خواهد کرد."

و لبخند می زنم و حس می کنم نور زندگی در چشمانم روشن می شود. بالاخره دارد اتفاق می افتد. همان چیزی که به آن نیاز داشتم تا بمانم. همان که دنیایم را حیات می دهد. تباهی ای که رستگاری می زاید.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: جمعه 12 دی 1404 13:36
نمایش جزئیات

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: جمعه 5 دی 1404 17:03
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

پنجمین (آخرین) داستان از مجموعه داستانای دنباله داری که این مدت مشغولشون بودمو تموم کردم.

اسم آخرین داستانو گذاشتم:
خدای در بند

و اسم مجموعه رو گذاشتم:
ماسگراویت، تاریکی ای که انسان است هنوز

ماسگراویت یه جواهر سیاه کمیابه.

تصمیم دارم این مجموعه رو به انگلیسی ترجمه کنم و بفرستم واسه ناشرای خارجی.

پ ن:
اون بخشایی از 'خدای در بند' رو که هنوز نذاشتم، به زودی میذارم.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: چهارشنبه 3 دی 1404 16:33
نمایش جزئیات
مالخازار می خواد شر رو قانون‌ مند کنه.
الیرا و لورنس می‌خوان شر رو مقدس نگه دارن.
و سابیس؟ اون شر رو زیبا می‌خواد: زخم عمیق، طولانی، نمایشی.

تصویر اصلی

جلد پنجم



بخش ۱

به بهای جان تو

از زبان سابیس


قبرهایی محصور با میله های فلزی. اجسادی که سرهایشان از بدن جدا شده و سوزانده شده. اینجا آرامگاهی در نوکتیراست. خون آشام ها به آن می آیند تا به غم های همنوعانشان در گذشته فکر کنند و انسان ها می آیند تا به خدایان درگذشته شان ادای احترام کنند.

مالخازار ملبس به ردا و شنل سیاه مخملی همراه با عده ای از درباریانش دارد به آهستگی از بین قبرها عبور می کند. نور ماه بر صورتش تابیده و نگاهش رو به پایین است، طوری که انگار در داخل گورها و صاحبان رنج کشیده شان سیر می کند، اما من می دانم که دارد به غم های خودش فکر می کند.

من جلو می روم و به او می رسم و دستش را می گیرم و او ناگهان از دنیای داخل ذهنش بیرون می آید و سرش را بالا می گیرد و یک لحظه بهت زده به من نگاه می کند و بعد دستش را به تندی عقب می کشد.
"لرد سابیس! تو اینجا چه کار می کنی؟"

من با صدایی گرفته:
"بیا برویم روی آن نیمکت زیر درخت بید بنشینیم و حرف بزنیم."

چنین می کنیم. من با آهی از سینه ام می نشینم و مالخازار با نگاهی در هم رفته به من کنارم می نشیند.

مالخازار:
"چرا آمده ای اینجا؟ چرا دوباره پلک هایت سرخ و متورم شده و پوستت خاکستری؟ تو که حالت خوب شده بود و خیلی هم خوشحال بودی. برای قلب سیاهت مشکلی پیش آمده؟"

من به او نگاه می کنم. چشمانم خیس می شوند. نمی دانم از عفونت است یا از احساس‌.
"این طور سخن گفتنت یعنی نگران من هستی؟"

چهره اش سخت می شود.
"نگران هستم، اما نه برای تو. گفتم مبادا مشکلی درست کنی."

من:
"از وقتی لوی ترکم کرده، احساس فقدان می کنم. حس می کنم قلب سیاهم در سینه ام نیست، در حالی که هست."

مالخازار:
"تو با او مثل یک تکه وسیله رفتار می کردی. و آن طور که قلب ها را جا به جا کردی، حتی من هم شوکه شده بودم."

من:
"نمی دانم چرا آن طور کردم. چون مست از قدرت خدایی ام شده بودم یا اینکه چون می خواستم او مرا فراموش کند."

مالخازار:
"لرد سابیس، تو واقعا مجنون هستی و تصور می کنی خدای دنیای نوکترنال کتدرال هستی یا فقط وانمود می کنی دیوانه ای؟"

من:
"هیچ کدام. مالخازار، من واقعا همان چیزی هستم که ادعا می کنم."

مالخازار:
"من از نوکتیرایی ها شنیده ام قبل از تبدیل من ادعای خدایی نداشته ای. نکند ضربه ی کاری که با من کردی، باعث شد به این ادعا روی بیاوری؟"

من چند لحظه با گیجی به او نگاه می کنم.
"از آن موقع چیز زیادی به یاد ندارم. اگر هویتم را از آن ها مخفی کرده ام، حتما دلیل خوبی برایش داشته ام. شاید چون تصور می کردم آن ها هنوز آماده نیستند تا حقیقت را بشنوند. تو می دانی، آن ها سابقه ی رفتار خشونت آمیز با خدایانشان را داشته اند."

چند لحظه با چشمان خاکستری عمیقش به من خیره می شود.
"چرا آن کار را با من کردی؟ چرا نگذاشتی مثل یک انسان عادی در کنار خانواده ام زندگی کنم و بمیرم؟"

خودم را به او نزدیک می کنم و دستم را روی بازویش می گذارم.
"چون تو برای یک زندگی عادی ساخته نشده بودی. من از ابتدا سرشتت را برای خدایی شکل داده بودم."

مالخازار با صدایی آهسته طوری که انگار می ترسد درباریانش که با فاصله ای از ما ایستاده اند و چشمان کنجکاوشان را به ما دوخته اند، چیزی بشنوند:
"هیچ چیز غیر معمولی در مورد من وجود ندارد، حتی حالا که خون آشام و فرمانروای نوکتیرا هستم. لرد سابیس، من آن قدر عادی ام که باعث حیرت و وحشت خودم شده ام و ناچارم مثل یک احمق حسم را پشت نقاب غرورم مخفی کنم."

من با صدایی زمزمه وار:
"دقیقا همین حس غم انگیزت است که تو را مناسب جایگاهت کرده. و تو…"

مکث می کنم و او نگاهی تشویق آمیز به من می کند.
"من چه؟"

من:
"تو مهربان هستی."

پوزخند می زند. ادامه می دهم:
"واقعا هستی. هر کسی غیر از تو شاه نوکتیرا بود، با گابریل دشمنی می ورزید."

مالخازار:
"من یک بار با دستان خودم او را به مرگ فرستادم."

من:
"آن هم از طبیعت مهربانت بود، تو به خاطر گادفری، فرزند تبدیلی ات این کار را کردی."

مالخازار:
"آ، تو به حس انتقام جویی می گویی مهربانی."

من:
"و بعد که گابریل برگشت، رابطه ات با او حتی بهتر شد و همروحی اش شدی."

مالخازار:
"من دلایلی برای این کارم داشتم. می خواهم قدرت گابریل حفظ شود و آمالثورا تحت فرمان او بماند. نمی خواهم رسوم نوکتیرا به آنجا بکشد. می بینی؟ من شاه نوکتیرا هستم و باید از صمیم قلب عاشق رسوم اینجا باشم، اما از آن بیزارم. چه طور ممکن است این جایگاه مناسب من باشد؟"

من دست دیگرم را هم روی بازوی او می گذارم.
"اگر دوستش نداری، پس شاید باید تغییرش بدهیم."

ابروهایش در هم می رود.
"چه در ذهنت است؟"

من:
"می خواهم تو مرا دوست داشته باشی."

مالخازار به تندی:
"این ممکن نیست. من هرگز نمی توانم تو را ببخشم."

من:
"اشکالی ندارد. می توانی مرا نبخشی، اما دوستم داشته باشی. من تنها هستم، مالخازار و حس می کنم دارم می میرم."

قطره اشکی سیاه و قیرآلود از گوشه ی چشمم روی گونه ام جاری می شود. مالخازار با نگاهی که آمیخته ای از رقت و انزجار است، به من نگاه می کند.
"چه طور می توان وضعیت نوکتیرا را تغییر داد؟ آن ها بسیار به رسومشان پایبند هستند."

من:
"مالخازار عزیزم، رسوم را من می توانم عوض کنم. فراموش کرده ای؟ کسی که آن ها را پایبند به این رسوم کرد، خود من بودم."

چشمان مالخازار کمی گشاد می شود و لرزش کوچکی بر لب هایش می نشیند، اما دوباره به سرعت کنترلش را به دست می گیرد.
"آ، بله، یک لحظه فراموش کردم نوکتیرایی ها چه قدر برای تو احترام قائلند. آن ها تو را پدر خدای نوکتیرا می نامند."

من بازوهایش را در میان چنگال دستانم فشار می دهم.
"اگر آن ها دیگر باور نداشته باشند که خون آشام ها خدا هستند، می توانی تصور کنی چه خواهد شد؟"

مالخازار:
"در آمالثورا هم انسان ها خون آشام ها را خدا نمی دانند، اما خون آشام ها وضع خوبی دارند."

لبخند تلخی می زنم.
"آه، مالخازار، این فقط ظاهر امر است. در آمالثورا خون آشام ها در طبقه ی اجتماعی بالاتری هستند نسبت به انسان ها، اما آن ها محکومند به تهذیب های اجباری، چه قانون گابریل را زیر پا گذاشته باشند و چه نه."

چهره ی مالخازار در هم می رود.
"من چنین چیزی نشنیده ام."

من:
"تو از وقتی با گابریل همروحی شده ای، جاسوس هایت را از آمالثورا بیرون آورده ای، معلوم است که چیزی نمی دانی.

گابریل دیگر خون آشام ها را اعدام نمی کند، اما تهذیبشان می کند و اگر سعی کنند به نوکتیرا بگریزند، آن ها را زیر زمین چال می کند که از اعدام هم بدتر است."

رنگ از روی مالخازار می پرد.
"نمی توانم باور کنم که او دارد چنین کاری می کند."

من:
"درباره اش تحقیق کن. و وقتی مطمئن شدی، به من بگو آیا می خواهی خدای انسان ها باشی یا شکارشان؟ چون انتخاب دیگری برایت نیست."

مکث می کنم و بعد:
"من هر کاری که تو بخواهی، انجام می دهم. می خواهم دوستم داشته باشی، حتی اگر به بهای جانت تمام شود."



۲

اگر زجر بکشید

از زبان مالخازار


از بازدید قبور برگشته ایم. من در اتاقم روی نیمکت نشسته ام، در حالی که نفسم تنگ شده و دارم دستمال دور گردن، دستکش ها و جوراب هایم را با حرکتی تند باز می کنم و می کشم و از خودم جدا می کنم تا فشار چنگال های نامرئی بر تنم کم شود.

و بعد لحظه ای مکث می کنم، با حالتی مغموم به کف زمین، مرمرهای سیاه نگاه می کنم و آه می کشم. کاش گادفری اینجا بود. خودم خواستم که برود. از سخنرانی هایش درباره ی دوری از گابریل خسته شده بودم. گابریل! آیا حرف هایی که لرد سابیس درباره ی او زد، واقعیت دارد؟ یا فقط برای تحریک من آن ها را به زبان آورد؟

در افکارم غرقم که صدای ضربه ی ملایمی بر در می آید و بعد اِلَیرا خدمتکارم وارد می شود. او در حالی که چشمان بنفش-سرخش را به من دوخته، جلو می آید. من با لحنی آغشته با سردی و نفرت می گویم:
"به تو نگفتم اجازه داری داخل شوی‌."

الیرا چشمانش را تنگ می کند و لبخندی معنادار به من می زند.
"سرورم! من و بقیه ی درباریان نگران شما هستیم. اخیرا آشفتگی تان بیش از قبل شده. و امشب هم که داشتید در گورستان با چهره ای جدی و کمی ترسیده با لرد سابیس حرف می زدید. داشتید چه می گفتید با او؟"

ابروهایم را در هم می کشم و چشمان خاکستری عمیقم را به او می دوزم. چشمان او ناگهان گشاد می شود، دهانش باز می ماند، عضلات صورتش سفت می شود، رگ پیشانی اش بیرون می زند، کمرش خم می شود و فریادی کوتاه و دردآلود از سینه اش بلند می شود. او با کلماتی بریده می گوید.
"سرورم… خواهش می کنم…"

من:
"شما زیردستان بی شرم خجالت نمی کشید مرا زیر سوال می برید و طوری رفتار می کنید که انگار شما شاهید و من زیردست؟"

خشم مانند مذاب زیر پوستم می جوشد. به یاد حرف لرد سابیس می افتم:
"تو مهربانی."

پوزخند می زنم و می گذارم حرارت مذاب از از پوستم خارج شود و به سوی الیرا برود. پوست الیرا شروع می کند به سرخ شدن و چشمانش گشادتر می شود. او با ترس می گوید:
"سرورم، خواهش می کنم این کار را نکنید."

من:
"آ، بله، بگذار برایت توضیح بدهم داشتم درباره ی چه با لرد سابیس حرف می زدم. داشتم می گفتم دیگر نمی توانم این مراسم بیمارگونه ی نوکتیرا را تاب بیاورم. بله، همین مراسمی که آن را مقدس می نامید.

گذاشتم او مرا با سخنانش وحشت زده کند. که این باور را درونم بکارد که اگر خدا نباشیم، نابود می شویم.

ها! تفصیر از خود من است. اجازه دادم او و شما مردم پست نوکتیرا مرا به بازی بگیرید. شما دون پایه هایی که مرا از زندگی انسانی و خانواده ام جدا کردید و در برابر مقدسات شومتان به زانو درآوردید.

وحشتم مرا مثل یک موش کرده بود. حتی داشتم به این فکر می کردم که فرار کنم و پنهانی به آمالثورا بروم و در یک سرداب متروک لانه کنم و به این منوال ادامه دهم، با این ترس که هر آن ممکن است مرا پیدا کنید و به عنوان یک خدای خائن بسوزانید.

بگذار به تو بگویم، این طور نخواهد شد. حالا برنامه عوض شده."

الیرا در حالی که نفسش بند آمده و نمی تواند از جایش تکان بخورد:
"سرورم… مردم..‌. شما نمی توانید با خواست آن ها مخالفت کنید… و لرد سابیس…"

من لب هایم را به هم می فشارم و لبخندی آمیخته به خشم بر آن ها می نشانم.
"الیرا، لوی از زمانی که از لرد سابیس جدا شده، گروهش را به یک ارتش بدل ساخته. و او از لرد سابیس عزیزتان نفرتی عمیق دارد. اگر شما نوکتیرایی ها بخواهید با من مخالفت کنید، آن ها را به جانتان خواهم انداخت."

الیرا با حیرت:
"شما… می دانید این یعنی چه؟"

من نفسم را از سینه بیرون می دهم.
"آه، بله، یعنی جنگ، خونریزی، زشتی و تعفن. نمی خواهم اینجا را به چنین باتلاقی بدل کنم، اما اگر شما کرم های منفور با من مخالفت کنید، چاره ی دیگری نخواهم داشت.

مراسم خون نوشی باید برچیده شود، بقیه ی مراسم می توانند بمانند. خون آشام ها فقط خون اشرار را می توانند بنوشند. خون نوشی مستقیم از انسان ها باید ممنوع شود؛ خون اشرار محکوم به اعدام گرفته می شود و در اختیار خون آشام ها قرار می گیرد.

حالا برو و شرایط من را به درباریان بگو."

و از بند قدرتم آزادش می کنم. او نفسی را که حبس کرده بود، بیرون می دهد و تلو تلو می خورد و فورا از اتاق خارج می شود.

من نیز از جایم بلند می شوم و به سمت پنجره می روم و بازش می کنم و می گذارم باد سرد مثل شلاقی ظریف آهسته بر صورتم فرود بیاید. حالا مذاب درونم آرام گرفته. لبخند می زنم.
"با من مخالفت کنید. بگذارید جنگ آغاز شود. فقط خون و آتش است که می تواند آرامم کند. اگر زجر بکشید، شاید بتوانم شما را ببخشم."



۳

خون بالا می آورد

از زبان اِلَیرا


نور مهتاب مثل باران است. در حالی که کالسکه پیش می رود و آهنگ تق تق سم اسب ها و چرخش چرخ های چوبی کالسکه در گوشم خوانده می شود، دستم را از پنجره بیرون برده ام و به درخشش مهتاب روی آن نگاه می کنم.
"آن شب هم همین طور بود. او، سرورمان مالخازار را با دست ها و پاهای بسته آورده بودیم و پای مجسمه های خون آشامان گذاشته بودیم. چهره اش ملتمس بود و چشمانش اشکین و خواهش می کرد که رهایش کنیم. منظره ای بود غمناک، اما چیزی باشکوه هم در آن می دیدم، و انگار هم قلبم بزرگ می شد و هم مچاله.

لرد سابیس با آن چشم هایی که زیر پلک های متورم و سوگوارش نظاره می کرد، وارد شد و آن اتفاق مقدس را رقم زد. سرورمان مالخازار را شاه‌خدای ما کرد."

این ها را همچون رویا در حالی که چشمان بنفش‌سرخم را به دوردست دوخته ام، به زبان می آورم، و بعد آه می کشم.
"اما حالا چرا این گونه می کند؟ آیا شاه گابریل و منش فرشته وارش روی او تاثیر گذاشته؟"

کالسکه مقابل عمارت لرد لورنس، ارشد دربار می رسد و من پیاده می شوم. به نمای سرخ و رگه های خاکستری ساختمان نگاه می کنم و بعد به سمت ورودی می روم و در می زنم. ولتریس، خدمتکار لورنس با موهای مواج بلند و قهوه ای روشنش و چشمان میشی رنگی که هم غمگین است و هم نگران، در را برایم باز می کند و مرا به سمت پذیرایی راهنمایی می کند، جایی که لرد لورنس، با موهای قهوه ای تیره و صاف و بلندش، چانه ی نوک تیز و چشمان یخی اریبش روی کاناپه لم داده، با ردایی نامرتب از جنس حریر آستردار و به رنگ شیری با طرح شکوفه های سرخ که درست بسته نشده و فقط گره ای شل لبه های آن را روی هم نگه داشته. در دست او یک جام است، نگاهش نامتمرکز است و جویبار ظریفی از خون از دهانش جاریست. در این لحظه بوی تعفنی از پشت کاناپه بلند می شود و وارد بینی ام می شود و من ناخودآگاه دستم را بالا می برم و روی دهان و بینی ام می گذارم. بوی جنازه است. مگسی از پشت کاناپه پرواز می کند و جلو می آید و از کنارم رد می شود. لورنس سکسکه ای می کند و با صدای کسی که انگار داروی خواب آور خورده و با لحنی معترض می گوید:
"الیرا! چرا به اینجا آمدی؟ مگر نگفتم مشکل را به لرد سابیس بگو؟ مگر قرار نبود شاه مالخازار یا محکوم شود و یا فرار کند و من شاه بشوم؟ مگر لرد سابیس قول نداده بود؟"

من پاسخ نمی دهم و فقط سعی می کنم نفسم نکشم تا بوی تعفن بیهوشم نکند. لورنس به چشمان گشاد شده و صورت منقبضم نگاه می کند و داد می زند:
"ولتریس! کجایی تو؟ مگر نگفتم این جسد ملعون را از اینجا ببری؟"

ولتریس دوان دوان وارد می شود.
"سرورم! من هم به شما گفتم. دیگر در قبرستان پشت عمارت جایی برای دفن کردن اجساد نیست."

صورت لورنس سرخ می شود و با خشم می گوید:
"خب ببرش یک قبرستان دیگر."

ولتریس:
"نمی شود، سرورم. خطرناک است، ممکن است کسی ببیند."

لورنس جامش را پایین می آورد و با خشم بر میز رو به رویش می کوبد. قطرات خون از جام بر رومیزی ابریشمی سپید رنگ می ریزند.
"فورا این جسد را از اینجا ببر تا خودت را هم به او ملحق نکرده ام."

ولتریس با حالتی آشفته و گونه هایی سرخ:
"همین حالا، سرورم."

و پشت کاناپه می رود و جسد را بلند می کند و وقتی دارد از کنارم رد می شود، من به چشمان باز و بی حرکت، پوست کبود و زخم روی گردن آن نگاه می کنم.

ولتریس که می رود، لورنس به من اشاره می کند که بیایم روی مبل مقابلش بنشینم. چنین می کنم و بعد شروع می کنم به حرف زدن:
"حالا که شاه مالخازار برایمان شرط گذاشته و گفته اگر رعایت نکنیم، جنگ به پا می کند، لرد سابیس هم تصمیم گرفته دخالت نکند."

چشمان لورنس گشاد می شود.
"اما این یعنی نابودی ما. قطعا شاه گابریل هم تصمیم می گیرد در جنگ به شاه مالخازار ملحق شود و آن وقت ما چه داریم؟ یک گروه مفلوک از انسان ها و خون آشام ها که انگار در خلسه ای دائمی به سر می برند. ما در میدان نبرد شانسی نداریم."

من با هیجان به جلو خم می شوم.
"چه اشکال دارد برای آرمان های مقدسمان بجنگیم؟"

لورنس یک لحظه طوری به من نگاه می کند که انگار مجنون شده ام. من ادامه می دهم:
"فکرش را بکنید، لرد. اگر در جنگ برنده شوید، مردم نوکتیرا بهتر شما را به عنوان شاهشان می پذیرند."

لورنس سکسکه ی دیگری می کند.
"اما چه طور می خواهیم بجنگیم؟ همه ی آن ها شاه مالخازار، لوی، شاه گابریل، چه طور می توانیم در برابر آن ها و ارتششان شانسی داشته باشیم؟"

من یک لحظه مکث می کنم و بعد:
"لرد سابیس گفت نمی جنگد، اما شاید اگر از او درخواست کنیم، برایمان ارتشی فراهم کند. من گمان نمی کنم تماشای یک جنگ نابرابر و عاری از چالش برایش جالب باشد."

لورنس همان طور که در فکر فرو رفته، جامش را بلند می کند و به لب می برد.
"آه، بله، او زخم و خونریزی را عمیق و طولانی دوست دارد."

لبخند می زنم‌.
"انسان های نوکتیرا تا الان فقط خونشان را به ما تقدیم می کردند، اما حالا این فرصت را دارند که در دستان لرد سابیس و با نیروی قلب سیاه ورز داده شوند و به جنگجو بدل شوند."

لورنس که حالا چشمانش یکی به بالا و یکی به پایین نگاه می کند، با تکان سر حرفم را تایید می کند و بعد خم می شود و روی میز خون بالا می آورد.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 دی 1404 15:20
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

داستان 'تهذیب گابریل': جلد چهارم نوکترنال کتدرال

خلاصه:
شاه گابریل برای تهذیب به نوکترنال کتدرال می رود، اما تنها روح او نیست که در آستانه ی دگرگونیست.

--

نمایشنامه ها و داستان های نوکترنال کتدرال

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: دوشنبه 1 دی 1404 15:44
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

هر دفعه که یه جلدو تموم می کنم، به خودم میگم ممکنه این آخریش بوده باشه؟ حس می کنم خشک شدم.

اما یه کم بعد شخصیت ها میان پیشم و از دردهاشون میگن و از اشتیاقشون، و من دوباره شروع می کنم به ایده پردازی.

افرادی که لایک کردند