جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  92 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  202 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  306 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: روزهای پیش از اکتبر
ارسال شده در: دیروز ساعت 16:35
نمایش جزئیات
- هی پاتر خوب خوابیدی؟
- پروفسور بینز واقعا عصبی شد که نیومدی سر کلاسش
- خودتو جمع کن پاتر امروز واقعا داغونی!

او از کنار جادوآموزانی که دور میز بسیار طویل گریفیندور در سالن اصلی نشسته بودند و خودشان را با غذا خفه میکردند میگذشت تا به جای خالی خودش که همیشه کنار سیریوس بود برسد. خسته از شنیدن تیکه و کنایه های همگروهی هایش روی صندلی نشست. لباس هایش را به زور تنش کرده بود و موهایش مثل همیشه نامرتب و بلند به نظر میرسید. عینکش روی بینی اش کج شده بود و بی توجه به سیریوس، ریموس و پیتر مقدار بسیار زیادی از پای گوشت را در دهانش گذاشت و شروع به جویدن کرد.

- واقعا داغون به نظر میرسی
- اذیتش نکن ما بودیم که مجبورش کردیم تا صبح بیدار بمونه..هی گوش کنین ببینین چی میگم

ریموس این را گفت و سرش را به جلو خم کرد تا فقط آن سه نفر صدایش را بشنوند. با این کارش سیریوس و پیتر هم به جلو خم شدند اما جیمز همچنان درحال جویدن آن تکه گوشتی بود که میتوانست چند دقیقه قبل تر جویدنش را تمام کرده باشد و آن را قورت داده باشد اما بسیار خسته تر از این حرف ها بود. سیریوس از موهایش گرفت و اورا به جلو خم کرد.
-قبل اینکه چیزی بگم، پاتر اون گوشت رو قورت بده چون اگه بگم که نصف مدرسه الان فکر میکنن که تو و اوانز باهم قرار میزارین خفه میشی

قطعا ریموس خیلی زود این خبر را گفت چون جیمز هنوز غذایش را قورت نداده بود و با شنیدن این خبر بسیار هولناک غذا در گلویش ماند و درجا قرمز شد. سرفه ی بلندی کرد و از جایش بلند شد. صدای قهقهه های سیریوس در سالن بسیار بزرگ غذا خوری میپیچید و پیتر هراسان از جای خود بلند شده بود و فریاد میزد:
- الان میمیره!!
- نه نه ولش کن این طبیعیه

هیچکس همچنان به داد جیمز بدبخت نرسیده بود و بعد از یک دقیقه ی کامل ریموس از جایش بلند شد و با نگرانی گفت:
- هنوز زنده ای؟..
- دقیقا..از..کی؟؟!..

ریموس با فرض اینکه جیمز هنوز زنده است سر جایش نشست و حالا به جای چهره ای نگران نیشخندی از سر شیطنت روی لب هایش بود.
- دقیقا از همون دیشب وقتی که 10 دقیقه ی کامل بهش زل زده بودی
- نه نه جیمز، ریموس داره بهت لطف میکنه درواقع 12 دقیقه بود

جیمز شروع به مرور کردن حرکاتش در شب گذشته کرد. با وحشت به باقی مانده ی پای گوشت روی میز زل زده بود و به فکر فرو رفته بود.
- نه نه..امکان نداره..انقدر ضایع بودم؟..همه فهمیدن؟ اوانزم فهمید؟..

جیمز واقعا چیزی نداشت بگوید. او میتوانست حتی بیشتر از 10 دقیقه بنشیند و به لیلی زل بزند. هربار که نگاهش میکرد، در زیبایی هایش غرق میشد و بقیه حق داشتند بفهمند که او چقدر شیفته ی آن دختر است.
قبول داشت که بلد نیست احساساتش را پنهان کند. درست در همان لحظه بویی آشنا به مشامش رسید. او حتی از صدای قدم هایش هم میتوانست بفهمد که لیلی اینجاست. و بلاخره لحظه ی بزرگ خودنمایی رسیده بود.
سریعا خودش را جمع کرد و دستی روی موهای همیشه نامرتبش کشید. شانه هایش را عقب داد و با اعتماد به نفسی که خودش هم نمیدانست از کجا آمده است چرخید و سمت او برگشت اما اینبار هم شانس با او یار نبود چون در یک چشم به هم زدن خودش به همراه صندلی واژگون شد.

سکوت. سکوتی آزار دهنده که تمامی بچه های گریفیندور آن را رعایت کرده بودند حتی سیریوسی که همیشه به حرکاتش میخندید ساکت شده بود انگار خودش را در آن موقعیت بسیار خجالت آور تصور میکرد و همین باعث میشد به او نخندد.

- پاتر دوباره خراب شده

صدای خنده ای آمد و چند نفر دیگر به دنبالش خندیدند. اما تنها چیز عجیب این بود که لیلی حتی لبخند هم نزد. مکثی کرد و به جیمز که وسط زمین ولو شده بود چشم دوخت.
- صبح بخیر پاتر

به سرعت از کنارش رد شد و خودش را به انتهای میز رساند. ریموس از شدت خنده سرش را روی میز گذاشته بود تا به چشم های جیمز نگاه نکند و سیریوس هم در آن لحظه تصوراتش را رها کرده بود و داشت منفجر میشد. اما تنها کسی که دستی به جیمز رساند و اورا از آن وضعیت رهایی داد پیتر بود.
روزی که اینگونه شروع شده بود قطعا پایان جالبی هم نداشت.


محوطه ی بیرونی هاگوارتز جایی بود که حالا برگ های زرد و نارنجی زمین آن را فرا گرفتند و راه رفتن روی آنها آن هم بعد از کلاس بسیار حوصله سربر پیشگویی جادویی، برای سیریوس از لذت بخش ترین کارها بود. همه جا خلوت بود و او میتوانست ساعت ها از این سکوت لذت ببرد. آن زمان کلاس های جیمز و ریموس تازه شروع شده بود و آنها به سمت دخمه های هاگوارتز رفته بودند. پیتر هم هیچ درس مشترکی با آنها نداشت پس سیریوس قرار بود ساعت ها تنها بماند.

با نزدیک شدن به جغددانی، میتوانست بوی فضله ی جغد را حس کند. جلوی بینی اش را گرفت و وارد جغددانی شد. جغدهای بیشماری در آن لحظه در جای جای آن فضای بسیار بزرگ نشسته بودند و احتمالا چرت عصرگاهیشان را میزدند. جغد خاکستری رنگی که متعلق سیریوس نبود جلو آمد، روی بازوی او نشست و پایش را که به آن نامه ای وصل بود جلو آورد. سیریوس آن را از پایش باز کرد و جغد به سرعت پر زد تا روی یک سکو در ارتفاع بسیار بالا بنشیند. از بوی عطر گل رز، میتوانست بفهمد که نامه را مادرش فرستاده است پس بدون مکث آن را باز کرد.

نقل قول:
«به سیریوس بلک،

امیدوارم در تحصیلاتت به اندازه ای موفق باشی که بیش از این نام خانواده ی بلک رو خدشه دار و بی آبرو نکنی.

اخیرا خبر هایی به دستم رسیده که مثل هر سال، با افراد نامناسب وقت خودت رو سپری میکنی و این جای تعجب نداره. به اندازه ی کافی وقت خودت رو به علافی با یک سری بی رگو ریشه گذروندی، حالا باید یک بار هم که شده اسم پدرت رو پیش خانواده سربلند کنی.

ریگولوس تا حالا عملکرد بسیار خوبی در خاندان بلک داشته و امیدوارم حداقل از برادر کوچیک ترت این چیزهارو یاد بگیری. تا پیش از کریسمس نامه ی دعوت به مهمانی خانوادگی به دستت میرسه.
نیازی به پاسخگویی این نامه نیست.

والبورگا بلک. »

افرادی که لایک کردند

لیزا کالن
لیزا کالن دیروز ساعت 18:54
#1
حین خوندنش ناخودآگاه داشتم لبخند موذیانه می‌زدم. ⁦(≧▽≦)⁩
1

افرادی که لایک کردند

روزهای پیش از اکتبر
ارسال شده در: جمعه 8 خرداد 1405 16:57
نمایش جزئیات
بیشتر شما، داستان غم انگیز 31 اکتبر را شنیده اید.
شبی که نام مارادرز برای همیشه تبدیل به یک خاطره ی فراموش نشدنی شد.
اما پیش از همه ی این ها، پیش از آزکابان، پیش از مرگ، پیش از خیانت و پیش از تنها شدن، آنها در راهرو های هاگوارتز میدویدند، شب های طولانی را باهم سحر میکردند و از همه مهمتر اینکه فکر میکردند هنوز، زمان زیادی داردند.
و داستان من روایت این روز هاست.
_لیلی اوانز.


14 سپتامبر 1980، دوشنبه.
شب گذشته باران بسیار طولانی ای آمده بود و پسر ها، تا صبح غافل از اینکه اولین مسابقه ی کوییدیچ امسال ساعت 8 آغاز میشود، بیدار مانده بودن و حالا جیمز به عنوان جستجوگر تیم گریفیندور، در خواب عمیقی فرو رفته بود.
پیتر، با ذوقی که احتمالا تا انتهای روز پایان نمیافت، و استرس و اضطرابی که به خاطر دیر کردن جیمز داشت سراسیمه به اتاق آنها حمله ور شده بود. جیمز را تکان میداد و دادو فریاد میکرد.
_همه ی بازیکنا الان داخل رختکن هستن و تو خوابی!!
جیمز ظاهرا خوابش آنقدر عمیق بود که حتی بلند ترین صدایی که از پیتر پتیگرو خارج شد را هم نشنید.
_به مرلین قسم میخورم که اگه امروز ما ببازیم بندازمت جلوی جن های خاکی باغچه!!!
سیریوس که از دادو فریاد های پیتر آزرده شده بود بلند شد و سر جایش نشست. اتاق پر بود از پوسته ی شکلات های مورد علاقه شان و آنقدر نا مرتب به نظر میرسید که انگار یک دم انفجاری در آنجا منفجر شده است.
_چه خبر شده پیتر؟..
چشم هایش را مالید و خمیازه ی طولانی ای کشید.
_چه خبر شده؟ اصلا میدونید ساعت چنده؟!! امروز روز مسابقست!!!!
چشم های سیریوس از تعجب گرد شد و انگار خواب از سرش پرید چون به سرعت سمت جیمز آمد و با تکان های وحشتناکی اورا از خواب بیدار کرد. بعد از آن نوبت بیدار کردن ریموس بود اما آنها ابتدا جیمز را به رختکن بازیکنان گریفیندور فرستادند.

_موفق باشی جیمز
گاه دستی بر روی شانه هایش قرار میگرفت و گاه فقط از کنارش رد میشدند و برایش آرزوی موفقیت میکردند.
اما درهرصورت او بلاخره از فضای خفه کننده ی رختکن بیرون آمده بود و به همراه بقیه ی بازیکنان گریفیندور به زمین بازی میرفت. صدای جیغو داد گریفیندوری ها با پوستر هایی که در دست داشتند و روی خیلی از آنها حتی نام خودش نوشته شده بود بالا رفت و همگی شروع به دادن شعار های مخصوص تیمشان را کردند.
تیم مقابل وارد زمین بازی شد و طرف سبز پوش زمین بازی با غرور همیشگیشان برای طرفدارانشان دست تکان دادند.
بلاخره بازی شروع شده بود و جیمز به دنبال گوی زرین، مانند پشه ای ویز ویز کنان، با سرعت به این طرف و آنطرف میرفت. صدای کسانی را میشنید که اسمش را صدا میزدند و بی شک ریموس، سیریوس و پیتر بودند.
لحظه ای رد شدن بسیار سریع گوی زرین را از جلوی چشمش دید و در همان لحظه جستجوگر اسلیترین مانند برق از کنارش گذشت اما بی شک جیمز از او سریع تر بود پس خود را به او رساند.
مدت زمان زیادی از بازی میگذشت و جیمز و جستجوگر تیم مقابلش دوباره گیج و سردرگم به دنبال گوی زرین در آسمان آبی ای بودند که شب گذشته ابر های سیاه آن را احاطه کرده بودند.
گزارشگر کوییدیچ یکی از جادوآموزان ریونکلایی بود که جیمز زیاد از او خوشش نمی آمد چون همیشه در مسابقات اورا پیکاک(طاووس) خطاب میکرد آن هم قطعا به خاطر این بود که همه فکر میکردند او زیادی خود نمایی میکند. البته جیمز خودش به این اعتراف میکرد اما «The peacock»دیگر زیادی بود!
چندی نگذشت که صدای گزارشگر بلند شد:
_پاتر طاووسه گوی زرین رو گرفت!!! 150 امتیاز برای گریفیندور!!
و این آغاز مهمانی مفصل گریفیندوری ها در سالن اجتماعات برج گریفیندور بود.

صدای آواز خواندن، بوی نوشیدنی های کره ای و انواع شیرینی و شکلات ها،صدای همهمه و غوغایی که در سالن کوچک اما دنج برج گریفیندور برپا بود و جیمزی که داشت زیر دستو پای هم گروهی هایش که درحال خندیدن به یکی از کسانی بودند که درحال باد کردن آدامس دروبل بود (در نهایت آنقدر آن را باد کرد که به سقف چسبید و مانند حبابی بنفش ترکید)خفه میشد تا خودش را به لیلی که از پله های خوابگاه پایین می آمد و لباس شب بسیار زیبایی بر تن داشت برساند.
لیلی موهایش را بسته بود تا گوشواره هایش نمایان باشد.
_ه..هی هی اوانز!
لیلی نگاهی به او انداخت و به سمتش آمد.
_اوه جیمز، شنیدم باز گل کاشتی
لبخندی زد که از نظر جیمز زیبا ترین لبخند دنیا بود.
_خ..خب اره! هاها..ولی امروز بین تماشاچیا..ندیدمت..
دستپاچه شده بود و دستش را درون موهایش فرو برده بود. به طور ضایعی داشت سعی میکرد در آن لحظه جذاب به نظر برسد.
لیلی خنده ی کوتاهی کرد و با همان لبخند لب زد:
خب امروز یه مشکل تقریبا کوچولو داش..
_لیلی زود باش بیا اینجا!
مری این را گفت، دست اورا کشید و حتی فرصت نداد او حرفش را تمام کند.
صدای خنده های تمسخر آمیزی از پشت سرش شنید که قطعا متعلق به سیریوس و ریموس بود.
اخم ظریفی بین ابروهایش نشست و سرش را سمت آن دو برگرداند.
_نمیخواید دست بردارید؟
ریموس طوری که ادای جیمز را دراورده باشد گفت:
لیلی،الهه ی زندگی من هر سری ردم میکنه!
هردو خندیدند و جیمز نگاه جدی اش را به آن دو انداخت.
_هی پاتر خودتو کنترل کن، من که ترجیح میدم دفعه ی بعد خودم بندازمت توی بغلش تا شاید این داستانا تموم بشه
_ممنون میشم اگه این کار رو بکنی ریموس
پیتر پتیگرو که از هر سه شان کمی کوچک تر بود و حالا آبنبات های کدو حلوایی مورد علاقه اش در دستش بود با خوشحالی به طرفشان می آمد.
_وقت نشد برات تعریف کنم پاتر ولی با یه اسلیترینی گنده دعوام شد!
_بس کن پیتر..با تو چیکار داشت؟
_خودش اومد سمتم! داشت میگفت اینبارم شانسی بردین
پیتر با لحن مسخره ای این را گفت و بعد روی مبل گرم و نرم کنار دیوار نشست.
_بعد من بهش گفتم که از بی عرضگیشه که نتونسته ببره و باهاش شرط بستم که ا...
سیریوس روی دسته ی مبل نشست و با زدن زیر آواز مسخره ای حرف پیتر را قطع کرد.
جیمز خنده ای به این وضعیت کرد و به آن طرف سالن که لیلی و بقیه ی دوستانش درحال حرف زدن و خندیدن بودند نگاهی انداخت. تقریبا خنده اش را قورت داد و انگار که محو آن دختر شده باشد لبخند ملیحی بر لبانش شکل گرفت.
آن شب برج گریفیندور تا صبح رو به خاموشی نرفت و هیچکس حاضر نمیشد به خوابگاهش برود و لحظه ای استراحت کند. البته جیمز خسته تر از آن بود که بتواند تا صبح بیدار بماند اما به خاطر غرور بسیار زیاد ناشی از شکست دادن اسلیترینی های خودخواه، این کار را کرد. و صبح روز بعد دوباره کسی نتوانست برای کلاس تاریخ جادو اورا از خواب بیدار کند.