- هی پاتر خوب خوابیدی؟
- پروفسور بینز واقعا عصبی شد که نیومدی سر کلاسش
- خودتو جمع کن پاتر امروز واقعا داغونی!
او از کنار جادوآموزانی که دور میز بسیار طویل گریفیندور در سالن اصلی نشسته بودند و خودشان را با غذا خفه میکردند میگذشت تا به جای خالی خودش که همیشه کنار سیریوس بود برسد. خسته از شنیدن تیکه و کنایه های همگروهی هایش روی صندلی نشست. لباس هایش را به زور تنش کرده بود و موهایش مثل همیشه نامرتب و بلند به نظر میرسید. عینکش روی بینی اش کج شده بود و بی توجه به سیریوس، ریموس و پیتر مقدار بسیار زیادی از پای گوشت را در دهانش گذاشت و شروع به جویدن کرد.
- واقعا داغون به نظر میرسی
- اذیتش نکن ما بودیم که مجبورش کردیم تا صبح بیدار بمونه..هی گوش کنین ببینین چی میگم
ریموس این را گفت و سرش را به جلو خم کرد تا فقط آن سه نفر صدایش را بشنوند. با این کارش سیریوس و پیتر هم به جلو خم شدند اما جیمز همچنان درحال جویدن آن تکه گوشتی بود که میتوانست چند دقیقه قبل تر جویدنش را تمام کرده باشد و آن را قورت داده باشد اما بسیار خسته تر از این حرف ها بود. سیریوس از موهایش گرفت و اورا به جلو خم کرد.
-قبل اینکه چیزی بگم، پاتر اون گوشت رو قورت بده چون اگه بگم که نصف مدرسه الان فکر میکنن که تو و اوانز باهم قرار میزارین خفه میشی
قطعا ریموس خیلی زود این خبر را گفت چون جیمز هنوز غذایش را قورت نداده بود و با شنیدن این خبر بسیار هولناک غذا در گلویش ماند و درجا قرمز شد. سرفه ی بلندی کرد و از جایش بلند شد. صدای قهقهه های سیریوس در سالن بسیار بزرگ غذا خوری میپیچید و پیتر هراسان از جای خود بلند شده بود و فریاد میزد:
- الان میمیره!!
- نه نه ولش کن این طبیعیه
هیچکس همچنان به داد جیمز بدبخت نرسیده بود و بعد از یک دقیقه ی کامل ریموس از جایش بلند شد و با نگرانی گفت:
- هنوز زنده ای؟..
- دقیقا..از..کی؟؟!..
ریموس با فرض اینکه جیمز هنوز زنده است سر جایش نشست و حالا به جای چهره ای نگران نیشخندی از سر شیطنت روی لب هایش بود.
- دقیقا از همون دیشب وقتی که 10 دقیقه ی کامل بهش زل زده بودی
- نه نه جیمز، ریموس داره بهت لطف میکنه درواقع 12 دقیقه بود
جیمز شروع به مرور کردن حرکاتش در شب گذشته کرد. با وحشت به باقی مانده ی پای گوشت روی میز زل زده بود و به فکر فرو رفته بود.
- نه نه..امکان نداره..انقدر ضایع بودم؟..همه فهمیدن؟ اوانزم فهمید؟..
جیمز واقعا چیزی نداشت بگوید. او میتوانست حتی بیشتر از 10 دقیقه بنشیند و به لیلی زل بزند. هربار که نگاهش میکرد، در زیبایی هایش غرق میشد و بقیه حق داشتند بفهمند که او چقدر شیفته ی آن دختر است.
قبول داشت که بلد نیست احساساتش را پنهان کند. درست در همان لحظه بویی آشنا به مشامش رسید. او حتی از صدای قدم هایش هم میتوانست بفهمد که لیلی اینجاست. و بلاخره لحظه ی بزرگ خودنمایی رسیده بود.
سریعا خودش را جمع کرد و دستی روی موهای همیشه نامرتبش کشید. شانه هایش را عقب داد و با اعتماد به نفسی که خودش هم نمیدانست از کجا آمده است چرخید و سمت او برگشت اما اینبار هم شانس با او یار نبود چون در یک چشم به هم زدن خودش به همراه صندلی واژگون شد.
سکوت. سکوتی آزار دهنده که تمامی بچه های گریفیندور آن را رعایت کرده بودند حتی سیریوسی که همیشه به حرکاتش میخندید ساکت شده بود انگار خودش را در آن موقعیت بسیار خجالت آور تصور میکرد و همین باعث میشد به او نخندد.
- پاتر دوباره خراب شده
صدای خنده ای آمد و چند نفر دیگر به دنبالش خندیدند. اما تنها چیز عجیب این بود که لیلی حتی لبخند هم نزد. مکثی کرد و به جیمز که وسط زمین ولو شده بود چشم دوخت.
- صبح بخیر پاتر
به سرعت از کنارش رد شد و خودش را به انتهای میز رساند. ریموس از شدت خنده سرش را روی میز گذاشته بود تا به چشم های جیمز نگاه نکند و سیریوس هم در آن لحظه تصوراتش را رها کرده بود و داشت منفجر میشد. اما تنها کسی که دستی به جیمز رساند و اورا از آن وضعیت رهایی داد پیتر بود.
روزی که اینگونه شروع شده بود قطعا پایان جالبی هم نداشت.
محوطه ی بیرونی هاگوارتز جایی بود که حالا برگ های زرد و نارنجی زمین آن را فرا گرفتند و راه رفتن روی آنها آن هم بعد از کلاس بسیار حوصله سربر پیشگویی جادویی، برای سیریوس از لذت بخش ترین کارها بود. همه جا خلوت بود و او میتوانست ساعت ها از این سکوت لذت ببرد. آن زمان کلاس های جیمز و ریموس تازه شروع شده بود و آنها به سمت دخمه های هاگوارتز رفته بودند. پیتر هم هیچ درس مشترکی با آنها نداشت پس سیریوس قرار بود ساعت ها تنها بماند.
با نزدیک شدن به جغددانی، میتوانست بوی فضله ی جغد را حس کند. جلوی بینی اش را گرفت و وارد جغددانی شد. جغدهای بیشماری در آن لحظه در جای جای آن فضای بسیار بزرگ نشسته بودند و احتمالا چرت عصرگاهیشان را میزدند. جغد خاکستری رنگی که متعلق سیریوس نبود جلو آمد، روی بازوی او نشست و پایش را که به آن نامه ای وصل بود جلو آورد. سیریوس آن را از پایش باز کرد و جغد به سرعت پر زد تا روی یک سکو در ارتفاع بسیار بالا بنشیند. از بوی عطر گل رز، میتوانست بفهمد که نامه را مادرش فرستاده است پس بدون مکث آن را باز کرد.
نقل قول:
«به سیریوس بلک،
امیدوارم در تحصیلاتت به اندازه ای موفق باشی که بیش از این نام خانواده ی بلک رو خدشه دار و بی آبرو نکنی.
اخیرا خبر هایی به دستم رسیده که مثل هر سال، با افراد نامناسب وقت خودت رو سپری میکنی و این جای تعجب نداره. به اندازه ی کافی وقت خودت رو به علافی با یک سری بی رگو ریشه گذروندی، حالا باید یک بار هم که شده اسم پدرت رو پیش خانواده سربلند کنی.
ریگولوس تا حالا عملکرد بسیار خوبی در خاندان بلک داشته و امیدوارم حداقل از برادر کوچیک ترت این چیزهارو یاد بگیری. تا پیش از کریسمس نامه ی دعوت به مهمانی خانوادگی به دستت میرسه.
نیازی به پاسخگویی این نامه نیست.
والبورگا بلک. »
افرادی که لایک کردند