نوری درخشان و کور کننده از میان پرده های کوپه ی قدیمی قطار را روشن کرده بود.
کوپه بوی آهن زنگ زده، آبنبات های برتی بات، زنجبیل، دارچین، نم خاک و پارچه هایی که در میان تار و پود هایشان عرق میرود میداد.
سیریوس که هنوز دستش کامل خوب نشده بود یکی دیگر از آبنبات های چسبناک را برداشت و در دهانش گذاشت.
جیمز پاهایش را روی یکدیگر انداخته بود و داشت حرف میزد.
«لیلی خیلی جذابه. میخوام بهش بگم بریم بیرون.»
پیتر دستی در میان موی بلوندش کشید و یک آبنبات با مزه ی لجن برداشت و گفت گفت:«بیخیال جیمز. اون هیچوقت قبول نمیکنه.»
«چند میدی راضیش کنم.»
«یه بسته کامل آبنبات.»
«نمیارزه. من ی چیز بهتر میخوام.»
سیریوس وارد بحث شد و با شیطنت گفت:«نظرتون چیه قانون نصف نصف رو انجام بدیم؟ مثلا برای جیمز سر اسنیچ طلایی باشه؟»
پیتر پرسید:«یعنی چی؟»
«اگه جیمز برد تو باید اسنیچ رو براش بدزدی. اگه جیمز باخت هرچی تو بگی.»
ریموس سرش را از کتاب نجوم بالا آورد. نیم نگاهی به چهره ی آشفته اما چشم گیر سیریوس انداخت.
«نظرت چیه نظراتت رو برای خودت نگه داری پدز؟»
سیریوس چشمش را برای ریموس ریز کرد.
«اوه نه رمی. ایده خوبیه.»
ریموس شانه هایش را بالا انداخت و نجوا کرد:«اصلا به من چه.»
و دوباره به کتابش خیره شد.
زخم هایش متورم شده بود. هرچقدر که به بدر ماه کامل نزدیک میشدند سوزش زخم هایش بیشتر میشد اما آن زخم ها به هیچ وجه از زیبایی او کم نمیکردند. فقط پختگی اش را بیشتر نشان میدادند.
سیریوس موهایش را تکانی داد و گفت:«حالا بیخیال این چیزا. میشه یکی موهامو از جلوی صورتم بزنه کنار؟»
ریموس زیر لب خندید اما کتاب را بالا نیاورد.
جیمز گفت:«خاک تو سرت کنن اگه پریشب با مامانت دعوات نمیشد الان سالم بودی.»
سیریوس گفت:«من چمیدونستم تا امروز این شکلی میمونه. ولی خب میتونم تا چند روز اساتید رو بپیچونم.»
ریموس با تمسخر گفت:«احمقی دیگه. احمق .»
---
@Liya_Black
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




