یه هفته قبل از کریسمس بود...
هری، ران و هرمایینی به جنگل ممنوعه رفتن چون هگرید گم شده بود، همه جا ساکت بود ناگهان یه صدای بلند از اعماق جنگل شنیدند، صدایی شبیه به صدای هگرید؛
اونها به سمت صدا دویدند، اما چیزی پیدا نکردند...
هرمایینی: هری اونجارو!
اون برادر هگرید بود که اسیر شده بود!
با چندین تنابنده اون رو زندانی کرده بودند؛
اما کی؟ چرا اینکار رو کرده بود؟
اونها آزادش کردن و سعی کردن ازش اطلاعات بگیرن اما اون هیچی نگفت...فقط به سمت غربی جنگل اشاره میکرد...
اونها به همون سمت رفتن، هوا داشت تاریک میشد، رفتن و رفتن و بالاخره چیزی پیدا کردن،
کت هگرید، پاره یا تیکه تیکه نبود، سالم بود اما افتاده بود وسط جنگل؛
اونها کت رو برداشتن و باز هم به راه رفتن ادامه دادن؛ رسیدن به یه کلبه قدیمی در بازدید بود و اونها وارد شدن، داخل بزرگتر از چیزی بود که نشون میداد، یهو یه صدا اوند!
مثل ضربه...به سمت صدا رفتن و به یه اتاق کوچیک رسیدن..در رو باز کردن و...هگرید اونجا بود!
دست و پاهاش و حتی دهنش رو بسته بودن!
سعی داشت یه چیزی بگه...هری دهنش رو باز کرد؛
_ فرار کنید این که طلهاست!
یهو یه مرد با چاقو پشت سرشون ظاهر شد!
گفته شده بود که اون مرد سالها پیش تو جنگل گم شده بود و از اون روز به بعد نزدیک کریسمس افرادی توی جنگل گم میشدن...و هیچوقت پیدا نمیشدن...
ران سریع به سمت هگرید رفت و دست و پاهاش رو باز کرد...
هری چوب دستیش رو در آورد اما اون مرد هم سریع چوبش رو بیرون آورد و باهاش مبارزه کرد؛
هری: استوپفای!
مرد هوشیاری خودش رو تا حدودی از دست داد...
همون لحظه چند نفر که به نظر مامور بودند وارد شدن و مرد رو گرفتن، هری، رون و هرمایینی به سمت هگرید رفتن و ازش ماجرا رو پرسیدن،
_رفتم به برادرم سر بزنم اون ترسیده بود و متوجه شدم چیزی داره اونجا اذیتش میکنه گ، یهو اوم مرد اومد و با یه ورد بیهوشی کرد بقیه ماجرا هم که خودتون دیدین...
اونها به سمت هاگواتز رفتن همه چیز رو برای دامبلدور توضیح دادن...
دامبلدور: اوم مردی که دیدید یه زمانی دانش آموز هاگواتز بود؛ یه مدت کوتاه...از وقتی که توی جنگل گمشده هیچکس اون رو ندیده بود...
---
در مرحله اول باید براساس یکی از تصاویر کارگاه، داستانی در همین تاپیک ارسال کنی.
و حتما بالای پستت به شماره تصویر مورد نظرت اشاره کن تا متوجه بشیم کدوم تصویر رو انتخاب کردی!
پس فعلا تایید نشد!@Roshana934