آن شب، اتاق مدیر مدرسه برخلاف همیشه ساکت بود. تنها صدای آرام سوختن آتش شومینه به گوش میرسید. دامبلدور پشت میزش نشسته بود و نامهای قدیمی را در دست داشت. کاغذ زرد و گوشههایش کمی سوخته بود.
چند لحظه به نامه نگاه کرد و بعد آهسته گفت:
«بعضی نامهها را نباید هیچوقت فرستاد...»
اما انگار چیزی نظرش را عوض کرد. نامه را باز کرد و شروع به نوشتن کرد. هنوز چند خط بیشتر ننوشته بود که صدای در آمد.
«بفرمایید.»
پروفسور مکگونگال وارد اتاق شد و با تعجب به شمشیری که کنار میز قرار داشت نگاه کرد.
«آلبوس، باز هم داری دردسر درست میکنی؟»
دامبلدور لبخند زد و گفت:
«من؟ هرگز! فقط دارم یک نامه ساده مینویسم.»
مکگونگال نگاهی به کاغذ انداخت.
«نامه ساده؟ با شمشیر گریفیندور کنارت؟»
دامبلدور خندید و گفت:
«گاهی برای نوشتن یک نامه، باید ابزار مناسبی داشت.»
مکگونگال سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت. دامبلدور دوباره به نامه نگاه کرد. این بار لبخندش محو شده بود.
او میدانست چیزی که روی این کاغذ نوشته میشود، ممکن است آیندهی یک دانشآموز را تغییر دهد.
قلم را برداشت و آخرین جمله را نوشت:
«شجاعت همیشه به معنای نترسیدن نیست؛ گاهی یعنی با وجود ترس، قدم بعدی را برداری.»
نامه را تا کرد و داخل پاکت گذاشت. سپس شمشیر را برداشت و با لبخندی آرام گفت:
«خب... حالا فقط باید امیدوار باشم گیرندهاش معنای حرفم را بفهمد.»
و نامه، در سکوت شب، راهی مقصدش شد.
ازونجایی که قبلا تایید و گروهبندی شدی، نیازی به تایید مجدد نیست.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



