تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
419 کاربر(ها) آنلاین هستند (397 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
414
مهمانان
|
5
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
6 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

شماره ۱۲:
هری و رون کنار ماشین قدیمی پدر رون ایستاده بودند. چمدانهایشان را با عجله داخل صندوق گذاشتند و بعد هر دو سوار شدند.
رون پشت فرمان نشست و هری کنار او جا گرفت. موتور ماشین روشن شد و ماشین آرامآرام از زمین فاصله گرفت. هری با ناباوری از پنجره به پایین نگاه کرد؛ خانهها هر لحظه کوچکتر میشدند و باد شدیدی به صورتشان میخورد.
پرواز در ابتدا هیجانانگیز بود، اما خیلی زود همهچیز تغییر کرد. ماشین شروع به لرزیدن کرد و کنترلش سختتر شد. رون با نگرانی فرمان را میچرخاند و تلاش میکرد مسیرشان را پیدا کند.
چند ساعت بعد، وقتی هوا تاریک شده بود، نورهای هاگوارتز از دور دیده میشد. هری با هیجان به قلعه نگاه کرد، اما ناگهان ماشین تکان شدیدی خورد.
درخت بزرگی درست مقابلشان قرار داشت.
رون فرصت کافی برای تغییر مسیر نداشت.
ماشین با سرعت به سمت شاخههای درخت رفت و میان شاخوبرگهای ضخیم گیر کرد. شاخهها به بدنه میکوبیدند و ماشین بهشدت تکان میخورد.
هری و رون با ترس به اطراف نگاه کردند.
آنها حالا نه روی زمین بودند و نه در آسمان؛ درست وسط درختی عظیم گرفتار شده بودند، در حالی که هاگوارتز تنها چند قدم آنطرفتر به نظر میرسید.
اما درخت هنوز کارش را تمام نکرده بود...
درخت با شدت تکان خورد و ماشین بالاخره از میان شاخهها آزاد شد. هری و رون نفسشان را حبس کرده بودند و محکم به صندلیها چسبیده بودند.
ماشین لحظهای در هوا معلق ماند و بعد با سرعت به سمت پایین سقوط کرد. هری فریاد زد و رون سعی کرد دوباره کنترل فرمان را به دست بگیرد.
چند لحظه بعد، ماشین با تکانی شدید روی زمین فرود آمد.
هر دو چند ثانیه بیحرکت ماندند.
رون نفسش را بیرون داد و با لبخندی عصبی گفت: «فکر کنم سالمیم.»
هری از ماشین پیاده شد و به قلعهی عظیم هاگوارتز نگاه کرد که در تاریکی شب روبهرویشان قرار داشت. پنجرههای روشن قلعه مثل ستارههایی در دل شب میدرخشیدند.
آنها چمدانهایشان را برداشتند و به سمت قلعه راه افتادند؛ بیخبر از اینکه ماجراهای عجیب و خطرناکشان در هاگوارتز تازه قرار بود آغاز شود.
@Asadi
ازونجایی که قبلا تایید و گروهبندی شدی، نیازی به تایید مجدد نیست و میتونی برای معرفی شخصیت بری.
هری و رون کنار ماشین قدیمی پدر رون ایستاده بودند. چمدانهایشان را با عجله داخل صندوق گذاشتند و بعد هر دو سوار شدند.
رون پشت فرمان نشست و هری کنار او جا گرفت. موتور ماشین روشن شد و ماشین آرامآرام از زمین فاصله گرفت. هری با ناباوری از پنجره به پایین نگاه کرد؛ خانهها هر لحظه کوچکتر میشدند و باد شدیدی به صورتشان میخورد.
پرواز در ابتدا هیجانانگیز بود، اما خیلی زود همهچیز تغییر کرد. ماشین شروع به لرزیدن کرد و کنترلش سختتر شد. رون با نگرانی فرمان را میچرخاند و تلاش میکرد مسیرشان را پیدا کند.
چند ساعت بعد، وقتی هوا تاریک شده بود، نورهای هاگوارتز از دور دیده میشد. هری با هیجان به قلعه نگاه کرد، اما ناگهان ماشین تکان شدیدی خورد.
درخت بزرگی درست مقابلشان قرار داشت.
رون فرصت کافی برای تغییر مسیر نداشت.
ماشین با سرعت به سمت شاخههای درخت رفت و میان شاخوبرگهای ضخیم گیر کرد. شاخهها به بدنه میکوبیدند و ماشین بهشدت تکان میخورد.
هری و رون با ترس به اطراف نگاه کردند.
آنها حالا نه روی زمین بودند و نه در آسمان؛ درست وسط درختی عظیم گرفتار شده بودند، در حالی که هاگوارتز تنها چند قدم آنطرفتر به نظر میرسید.
اما درخت هنوز کارش را تمام نکرده بود...
درخت با شدت تکان خورد و ماشین بالاخره از میان شاخهها آزاد شد. هری و رون نفسشان را حبس کرده بودند و محکم به صندلیها چسبیده بودند.
ماشین لحظهای در هوا معلق ماند و بعد با سرعت به سمت پایین سقوط کرد. هری فریاد زد و رون سعی کرد دوباره کنترل فرمان را به دست بگیرد.
چند لحظه بعد، ماشین با تکانی شدید روی زمین فرود آمد.
هر دو چند ثانیه بیحرکت ماندند.
رون نفسش را بیرون داد و با لبخندی عصبی گفت: «فکر کنم سالمیم.»
هری از ماشین پیاده شد و به قلعهی عظیم هاگوارتز نگاه کرد که در تاریکی شب روبهرویشان قرار داشت. پنجرههای روشن قلعه مثل ستارههایی در دل شب میدرخشیدند.
آنها چمدانهایشان را برداشتند و به سمت قلعه راه افتادند؛ بیخبر از اینکه ماجراهای عجیب و خطرناکشان در هاگوارتز تازه قرار بود آغاز شود.
@Asadi
ازونجایی که قبلا تایید و گروهبندی شدی، نیازی به تایید مجدد نیست و میتونی برای معرفی شخصیت بری.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/2 19:45:28
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/2 19:46:19
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/2 19:46:19
جزئیات کاربر

تصویر شماره 8:
آن شب، اتاق مدیر مدرسه برخلاف همیشه ساکت بود. تنها صدای آرام سوختن آتش شومینه به گوش میرسید. دامبلدور پشت میزش نشسته بود و نامهای قدیمی را در دست داشت. کاغذ زرد و گوشههایش کمی سوخته بود.
چند لحظه به نامه نگاه کرد و بعد آهسته گفت:
«بعضی نامهها را نباید هیچوقت فرستاد...»
اما انگار چیزی نظرش را عوض کرد. نامه را باز کرد و شروع به نوشتن کرد. هنوز چند خط بیشتر ننوشته بود که صدای در آمد.
«بفرمایید.»
پروفسور مکگونگال وارد اتاق شد و با تعجب به شمشیری که کنار میز قرار داشت نگاه کرد.
«آلبوس، باز هم داری دردسر درست میکنی؟»
دامبلدور لبخند زد و گفت:
«من؟ هرگز! فقط دارم یک نامه ساده مینویسم.»
مکگونگال نگاهی به کاغذ انداخت.
«نامه ساده؟ با شمشیر گریفیندور کنارت؟»
دامبلدور خندید و گفت:
«گاهی برای نوشتن یک نامه، باید ابزار مناسبی داشت.»
مکگونگال سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت. دامبلدور دوباره به نامه نگاه کرد. این بار لبخندش محو شده بود.
او میدانست چیزی که روی این کاغذ نوشته میشود، ممکن است آیندهی یک دانشآموز را تغییر دهد.
قلم را برداشت و آخرین جمله را نوشت:
«شجاعت همیشه به معنای نترسیدن نیست؛ گاهی یعنی با وجود ترس، قدم بعدی را برداری.»
نامه را تا کرد و داخل پاکت گذاشت. سپس شمشیر را برداشت و با لبخندی آرام گفت:
«خب... حالا فقط باید امیدوار باشم گیرندهاش معنای حرفم را بفهمد.»
و نامه، در سکوت شب، راهی مقصدش شد.
@Parham90F
ازونجایی که قبلا تایید و گروهبندی شدی، نیازی به تایید مجدد نیست و میتونی برای معرفی شخصیت بری.
آن شب، اتاق مدیر مدرسه برخلاف همیشه ساکت بود. تنها صدای آرام سوختن آتش شومینه به گوش میرسید. دامبلدور پشت میزش نشسته بود و نامهای قدیمی را در دست داشت. کاغذ زرد و گوشههایش کمی سوخته بود.
چند لحظه به نامه نگاه کرد و بعد آهسته گفت:
«بعضی نامهها را نباید هیچوقت فرستاد...»
اما انگار چیزی نظرش را عوض کرد. نامه را باز کرد و شروع به نوشتن کرد. هنوز چند خط بیشتر ننوشته بود که صدای در آمد.
«بفرمایید.»
پروفسور مکگونگال وارد اتاق شد و با تعجب به شمشیری که کنار میز قرار داشت نگاه کرد.
«آلبوس، باز هم داری دردسر درست میکنی؟»
دامبلدور لبخند زد و گفت:
«من؟ هرگز! فقط دارم یک نامه ساده مینویسم.»
مکگونگال نگاهی به کاغذ انداخت.
«نامه ساده؟ با شمشیر گریفیندور کنارت؟»
دامبلدور خندید و گفت:
«گاهی برای نوشتن یک نامه، باید ابزار مناسبی داشت.»
مکگونگال سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت. دامبلدور دوباره به نامه نگاه کرد. این بار لبخندش محو شده بود.
او میدانست چیزی که روی این کاغذ نوشته میشود، ممکن است آیندهی یک دانشآموز را تغییر دهد.
قلم را برداشت و آخرین جمله را نوشت:
«شجاعت همیشه به معنای نترسیدن نیست؛ گاهی یعنی با وجود ترس، قدم بعدی را برداری.»
نامه را تا کرد و داخل پاکت گذاشت. سپس شمشیر را برداشت و با لبخندی آرام گفت:
«خب... حالا فقط باید امیدوار باشم گیرندهاش معنای حرفم را بفهمد.»
و نامه، در سکوت شب، راهی مقصدش شد.
@Parham90F
ازونجایی که قبلا تایید و گروهبندی شدی، نیازی به تایید مجدد نیست و میتونی برای معرفی شخصیت بری.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/2 19:03:57
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/2 19:44:48
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/2 19:46:42
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/2 19:44:48
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/2 19:46:42
جزئیات کاربر

ساعت سه شب جغدی نامه ای برایم آورد در نامه خیلی مختصر آمده بود که دامبلدور کشته شده ؛ باورم نمیشد ، چطور میتوانستم باور کنم ، چطور دلم میامد باور کنم .
آماده شدم و بیست دقیقه بعد به هاگوارتز رسیدم ، دیگر همه ی دانش آموزان رفته بودند و فقط تعدادی از افراد وزارت خانه و اساتید هاگوارتز را میتوانستم ببینم سر انجام پروفسور مک گونگال همه چیز را برایم تعریف کرد ، هیچ یک کلماتش باورپذیر نبودند ، حمله مرگ خواران به هاگوارتز ؟ کشته شدن دامبلدور توسط سوروس اسنیپ ؟ انگار همگی داشتند محتوای خوابی بد را برای هم تعریف میکردند ، درست مثل زمانی که یک کابوس میبینی و سپس از خواب بیدار میشی و رو به آسمان شکر میکنی که همش یک خواب بد بوده ، اما اکنون هرچه میکردم بیدار نمیشدم .
همه ی اعضای هیت مدرسه در کنار هم جمع شده بودند و در حال تصمیم گیری برای ادامه مسیر هاگوارتز بودند و در آخر همه منتظر نظر من شدند ؛ چند باری صدام زدند تا به خودم آمدم ، مغزم خالی بود جوری که انگار تحت طلسم فرمان بودم ، من نیز نظر خودم را گفتم ، هاگوارتز دیگر امن نیست و باید بسته شود ، اما همگی موافقت کردیم که مدرسه تا زمان مراسم ختم دامبلدور باز بمونه ، چند دقیقه ای در هاگوارتز قدم زدم بی آنکه بدونم به کجا میروم ، فکری مثل یک درخت به سرعت در سرم ریشه میزد و با سرعتی باور نکردنی شاخ و برگ میگرفت ، بزرگ ترین برگ برنده ما در مقابل ولدمورت کشته شده بدون اینکه خود لرد سیاه به مدرسه بیاد ، آیا اصلا دامبلدور آنقدری که فکر میکردم قدرتمند بود یا من او را در ذهنم آنقدر بزرگ کرده بودم ، تصور من از دامبلدور این بود که به تنهایی تمام مرگ خواران را دستگیر کند ولی ...
اکنون همه راجب هری پاتر صحبت میکنند و شایعات مختلفی در مورد او در میان زبان ها میچرخد ، میگویند که او قرار است ولدمورت را شکست بدهد اما نمیتوانم این را باور کنم .
---
خیلی خوب چیزی که گفتم رو رعایت کردی و خیلی خیلی بهتر شد.
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
آماده شدم و بیست دقیقه بعد به هاگوارتز رسیدم ، دیگر همه ی دانش آموزان رفته بودند و فقط تعدادی از افراد وزارت خانه و اساتید هاگوارتز را میتوانستم ببینم سر انجام پروفسور مک گونگال همه چیز را برایم تعریف کرد ، هیچ یک کلماتش باورپذیر نبودند ، حمله مرگ خواران به هاگوارتز ؟ کشته شدن دامبلدور توسط سوروس اسنیپ ؟ انگار همگی داشتند محتوای خوابی بد را برای هم تعریف میکردند ، درست مثل زمانی که یک کابوس میبینی و سپس از خواب بیدار میشی و رو به آسمان شکر میکنی که همش یک خواب بد بوده ، اما اکنون هرچه میکردم بیدار نمیشدم .
همه ی اعضای هیت مدرسه در کنار هم جمع شده بودند و در حال تصمیم گیری برای ادامه مسیر هاگوارتز بودند و در آخر همه منتظر نظر من شدند ؛ چند باری صدام زدند تا به خودم آمدم ، مغزم خالی بود جوری که انگار تحت طلسم فرمان بودم ، من نیز نظر خودم را گفتم ، هاگوارتز دیگر امن نیست و باید بسته شود ، اما همگی موافقت کردیم که مدرسه تا زمان مراسم ختم دامبلدور باز بمونه ، چند دقیقه ای در هاگوارتز قدم زدم بی آنکه بدونم به کجا میروم ، فکری مثل یک درخت به سرعت در سرم ریشه میزد و با سرعتی باور نکردنی شاخ و برگ میگرفت ، بزرگ ترین برگ برنده ما در مقابل ولدمورت کشته شده بدون اینکه خود لرد سیاه به مدرسه بیاد ، آیا اصلا دامبلدور آنقدری که فکر میکردم قدرتمند بود یا من او را در ذهنم آنقدر بزرگ کرده بودم ، تصور من از دامبلدور این بود که به تنهایی تمام مرگ خواران را دستگیر کند ولی ...
اکنون همه راجب هری پاتر صحبت میکنند و شایعات مختلفی در مورد او در میان زبان ها میچرخد ، میگویند که او قرار است ولدمورت را شکست بدهد اما نمیتوانم این را باور کنم .
---
خیلی خوب چیزی که گفتم رو رعایت کردی و خیلی خیلی بهتر شد.

تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/2 14:48:59
جزئیات کاربر

تصویر شماره 8:
آن شب، اتاق مدیر مدرسه برخلاف همیشه ساکت بود. تنها صدای آرام سوختن آتش شومینه به گوش میرسید. دامبلدور پشت میزش نشسته بود و نامهای قدیمی را در دست داشت. کاغذ زرد و گوشههایش کمی سوخته بود.
چند لحظه به نامه نگاه کرد و بعد آهسته گفت:
«بعضی نامهها را نباید هیچوقت فرستاد...»
اما انگار چیزی نظرش را عوض کرد. نامه را باز کرد و شروع به نوشتن کرد. هنوز چند خط بیشتر ننوشته بود که صدای در آمد.
«بفرمایید.»
پروفسور مکگونگال وارد اتاق شد و با تعجب به شمشیری که کنار میز قرار داشت نگاه کرد.
«آلبوس، باز هم داری دردسر درست میکنی؟»
دامبلدور لبخند زد و گفت:
«من؟ هرگز! فقط دارم یک نامه ساده مینویسم.»
مکگونگال نگاهی به کاغذ انداخت.
«نامه ساده؟ با شمشیر گریفیندور کنارت؟»
دامبلدور خندید و گفت:
«گاهی برای نوشتن یک نامه، باید ابزار مناسبی داشت.»
مکگونگال سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت. دامبلدور دوباره به نامه نگاه کرد. این بار لبخندش محو شده بود.
او میدانست چیزی که روی این کاغذ نوشته میشود، ممکن است آیندهی یک دانشآموز را تغییر دهد.
قلم را برداشت و آخرین جمله را نوشت:
«شجاعت همیشه به معنای نترسیدن نیست؛ گاهی یعنی با وجود ترس، قدم بعدی را برداری.»
نامه را تا کرد و داخل پاکت گذاشت. سپس شمشیر را برداشت و با لبخندی آرام گفت:
«خب... حالا فقط باید امیدوار باشم گیرندهاش معنای حرفم را بفهمد.»
و نامه، در سکوت شب، راهی مقصدش شد.
---
خلاقیتت رو دوست داشتم!
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی![/b]
آن شب، اتاق مدیر مدرسه برخلاف همیشه ساکت بود. تنها صدای آرام سوختن آتش شومینه به گوش میرسید. دامبلدور پشت میزش نشسته بود و نامهای قدیمی را در دست داشت. کاغذ زرد و گوشههایش کمی سوخته بود.
چند لحظه به نامه نگاه کرد و بعد آهسته گفت:
«بعضی نامهها را نباید هیچوقت فرستاد...»
اما انگار چیزی نظرش را عوض کرد. نامه را باز کرد و شروع به نوشتن کرد. هنوز چند خط بیشتر ننوشته بود که صدای در آمد.
«بفرمایید.»
پروفسور مکگونگال وارد اتاق شد و با تعجب به شمشیری که کنار میز قرار داشت نگاه کرد.
«آلبوس، باز هم داری دردسر درست میکنی؟»
دامبلدور لبخند زد و گفت:
«من؟ هرگز! فقط دارم یک نامه ساده مینویسم.»
مکگونگال نگاهی به کاغذ انداخت.
«نامه ساده؟ با شمشیر گریفیندور کنارت؟»
دامبلدور خندید و گفت:
«گاهی برای نوشتن یک نامه، باید ابزار مناسبی داشت.»
مکگونگال سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت. دامبلدور دوباره به نامه نگاه کرد. این بار لبخندش محو شده بود.
او میدانست چیزی که روی این کاغذ نوشته میشود، ممکن است آیندهی یک دانشآموز را تغییر دهد.
قلم را برداشت و آخرین جمله را نوشت:
«شجاعت همیشه به معنای نترسیدن نیست؛ گاهی یعنی با وجود ترس، قدم بعدی را برداری.»
نامه را تا کرد و داخل پاکت گذاشت. سپس شمشیر را برداشت و با لبخندی آرام گفت:
«خب... حالا فقط باید امیدوار باشم گیرندهاش معنای حرفم را بفهمد.»
و نامه، در سکوت شب، راهی مقصدش شد.
---
خلاقیتت رو دوست داشتم!
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی![/b]
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/2 13:58:27
جزئیات کاربر

تصویر شماره 21
باورم نمیشد دامبلدور مرده
همه برای ادای احترام چوب دستی هایشان را بالا بردند
من که از همه دور تر بودم نیز بالا بردم . چند ساعت بعد همه ی دانش آموزان به خوابگاه هایشان رفتند و من به همراه دیگران به هاگزمید رفتم همه آنجا بودند و هر یک چیز میگفتم این بار هم دور از همگی رفتم به رستوران سه دسته جارو آنجا هم پر از آدم بود
یه نوشیدنی گرفتم و رفتم زیر سایه درختی شروع به نوشیدن کردم خسته از هر چیزی دیگر امیدی برای ادامه جنگیدن نداشتم
هیچکس تا صبح خوابش نبرد .
---
داستانت قشنگ بود و مشخصه پتانسیل زیاری داری. اما یکم کوتاهه و اتفاقها خیلی سریع از کنار هم رد شدن. اگه کمی بیشتر دربارهی اتفاقاتی که برای شخصیت میافته، احساساتی که تجربه میکنه یا حتی دیالوگهایی که بین شخصیتها رد و بدل میشه بنویسی، داستانت خیلی کاملتر میشه.
منتظر برگشتت هستیم.
فعلا تایید نشد!
باورم نمیشد دامبلدور مرده
همه برای ادای احترام چوب دستی هایشان را بالا بردند
من که از همه دور تر بودم نیز بالا بردم . چند ساعت بعد همه ی دانش آموزان به خوابگاه هایشان رفتند و من به همراه دیگران به هاگزمید رفتم همه آنجا بودند و هر یک چیز میگفتم این بار هم دور از همگی رفتم به رستوران سه دسته جارو آنجا هم پر از آدم بود
یه نوشیدنی گرفتم و رفتم زیر سایه درختی شروع به نوشیدن کردم خسته از هر چیزی دیگر امیدی برای ادامه جنگیدن نداشتم
هیچکس تا صبح خوابش نبرد .
---
داستانت قشنگ بود و مشخصه پتانسیل زیاری داری. اما یکم کوتاهه و اتفاقها خیلی سریع از کنار هم رد شدن. اگه کمی بیشتر دربارهی اتفاقاتی که برای شخصیت میافته، احساساتی که تجربه میکنه یا حتی دیالوگهایی که بین شخصیتها رد و بدل میشه بنویسی، داستانت خیلی کاملتر میشه.

منتظر برگشتت هستیم.
فعلا تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/2 13:53:52
یه هفته قبل از کریسمس بود...
هری، ران و هرمایینی به جنگل ممنوعه رفتن چون هگرید گم شده بود، همه جا ساکت بود ناگهان یه صدای بلند از اعماق جنگل شنیدند، صدایی شبیه به صدای هگرید؛
اونها به سمت صدا دویدند، اما چیزی پیدا نکردند...
هرمایینی: هری اونجارو!
اون برادر هگرید بود که اسیر شده بود!
با چندین تنابنده اون رو زندانی کرده بودند؛
اما کی؟ چرا اینکار رو کرده بود؟
اونها آزادش کردن و سعی کردن ازش اطلاعات بگیرن اما اون هیچی نگفت...فقط به سمت غربی جنگل اشاره میکرد...
اونها به همون سمت رفتن، هوا داشت تاریک میشد، رفتن و رفتن و بالاخره چیزی پیدا کردن،
کت هگرید، پاره یا تیکه تیکه نبود، سالم بود اما افتاده بود وسط جنگل؛
اونها کت رو برداشتن و باز هم به راه رفتن ادامه دادن؛ رسیدن به یه کلبه قدیمی در بازدید بود و اونها وارد شدن، داخل بزرگتر از چیزی بود که نشون میداد، یهو یه صدا اوند!
مثل ضربه...به سمت صدا رفتن و به یه اتاق کوچیک رسیدن..در رو باز کردن و...هگرید اونجا بود!
دست و پاهاش و حتی دهنش رو بسته بودن!
سعی داشت یه چیزی بگه...هری دهنش رو باز کرد؛
_ فرار کنید این که طلهاست!
یهو یه مرد با چاقو پشت سرشون ظاهر شد!
گفته شده بود که اون مرد سالها پیش تو جنگل گم شده بود و از اون روز به بعد نزدیک کریسمس افرادی توی جنگل گم میشدن...و هیچوقت پیدا نمیشدن...
ران سریع به سمت هگرید رفت و دست و پاهاش رو باز کرد...
هری چوب دستیش رو در آورد اما اون مرد هم سریع چوبش رو بیرون آورد و باهاش مبارزه کرد؛
هری: استوپفای!
مرد هوشیاری خودش رو تا حدودی از دست داد...
همون لحظه چند نفر که به نظر مامور بودند وارد شدن و مرد رو گرفتن، هری، رون و هرمایینی به سمت هگرید رفتن و ازش ماجرا رو پرسیدن،
_رفتم به برادرم سر بزنم اون ترسیده بود و متوجه شدم چیزی داره اونجا اذیتش میکنه گ، یهو اوم مرد اومد و با یه ورد بیهوشی کرد بقیه ماجرا هم که خودتون دیدین...
اونها به سمت هاگواتز رفتن همه چیز رو برای دامبلدور توضیح دادن...
دامبلدور: اوم مردی که دیدید یه زمانی دانش آموز هاگواتز بود؛ یه مدت کوتاه...از وقتی که توی جنگل گمشده هیچکس اون رو ندیده بود...
---
در مرحله اول باید براساس یکی از تصاویر کارگاه، داستانی در همین تاپیک ارسال کنی.
و حتما بالای پستت به شماره تصویر مورد نظرت اشاره کن تا متوجه بشیم کدوم تصویر رو انتخاب کردی!
پس فعلا تایید نشد!
@Roshana934
هری، ران و هرمایینی به جنگل ممنوعه رفتن چون هگرید گم شده بود، همه جا ساکت بود ناگهان یه صدای بلند از اعماق جنگل شنیدند، صدایی شبیه به صدای هگرید؛
اونها به سمت صدا دویدند، اما چیزی پیدا نکردند...
هرمایینی: هری اونجارو!
اون برادر هگرید بود که اسیر شده بود!
با چندین تنابنده اون رو زندانی کرده بودند؛
اما کی؟ چرا اینکار رو کرده بود؟
اونها آزادش کردن و سعی کردن ازش اطلاعات بگیرن اما اون هیچی نگفت...فقط به سمت غربی جنگل اشاره میکرد...
اونها به همون سمت رفتن، هوا داشت تاریک میشد، رفتن و رفتن و بالاخره چیزی پیدا کردن،
کت هگرید، پاره یا تیکه تیکه نبود، سالم بود اما افتاده بود وسط جنگل؛
اونها کت رو برداشتن و باز هم به راه رفتن ادامه دادن؛ رسیدن به یه کلبه قدیمی در بازدید بود و اونها وارد شدن، داخل بزرگتر از چیزی بود که نشون میداد، یهو یه صدا اوند!
مثل ضربه...به سمت صدا رفتن و به یه اتاق کوچیک رسیدن..در رو باز کردن و...هگرید اونجا بود!
دست و پاهاش و حتی دهنش رو بسته بودن!
سعی داشت یه چیزی بگه...هری دهنش رو باز کرد؛
_ فرار کنید این که طلهاست!
یهو یه مرد با چاقو پشت سرشون ظاهر شد!
گفته شده بود که اون مرد سالها پیش تو جنگل گم شده بود و از اون روز به بعد نزدیک کریسمس افرادی توی جنگل گم میشدن...و هیچوقت پیدا نمیشدن...
ران سریع به سمت هگرید رفت و دست و پاهاش رو باز کرد...
هری چوب دستیش رو در آورد اما اون مرد هم سریع چوبش رو بیرون آورد و باهاش مبارزه کرد؛
هری: استوپفای!
مرد هوشیاری خودش رو تا حدودی از دست داد...
همون لحظه چند نفر که به نظر مامور بودند وارد شدن و مرد رو گرفتن، هری، رون و هرمایینی به سمت هگرید رفتن و ازش ماجرا رو پرسیدن،
_رفتم به برادرم سر بزنم اون ترسیده بود و متوجه شدم چیزی داره اونجا اذیتش میکنه گ، یهو اوم مرد اومد و با یه ورد بیهوشی کرد بقیه ماجرا هم که خودتون دیدین...
اونها به سمت هاگواتز رفتن همه چیز رو برای دامبلدور توضیح دادن...
دامبلدور: اوم مردی که دیدید یه زمانی دانش آموز هاگواتز بود؛ یه مدت کوتاه...از وقتی که توی جنگل گمشده هیچکس اون رو ندیده بود...
---
در مرحله اول باید براساس یکی از تصاویر کارگاه، داستانی در همین تاپیک ارسال کنی.
و حتما بالای پستت به شماره تصویر مورد نظرت اشاره کن تا متوجه بشیم کدوم تصویر رو انتخاب کردی!

پس فعلا تایید نشد!
@Roshana934
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/2 13:35:41
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/2 13:36:18
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/2 13:39:21
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/2 13:36:18
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/2 13:39:21
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۱۲:
هری و رون کنار ماشین قدیمی پدر رون ایستاده بودند. چمدانهایشان را با عجله داخل صندوق گذاشتند و بعد هر دو سوار شدند.
رون پشت فرمان نشست و هری کنار او جا گرفت. موتور ماشین روشن شد و ماشین آرامآرام از زمین فاصله گرفت. هری با ناباوری از پنجره به پایین نگاه کرد؛ خانهها هر لحظه کوچکتر میشدند و باد شدیدی به صورتشان میخورد.
پرواز در ابتدا هیجانانگیز بود، اما خیلی زود همهچیز تغییر کرد. ماشین شروع به لرزیدن کرد و کنترلش سختتر شد. رون با نگرانی فرمان را میچرخاند و تلاش میکرد مسیرشان را پیدا کند.
چند ساعت بعد، وقتی هوا تاریک شده بود، نورهای هاگوارتز از دور دیده میشد. هری با هیجان به قلعه نگاه کرد، اما ناگهان ماشین تکان شدیدی خورد.
درخت بزرگی درست مقابلشان قرار داشت.
رون فرصت کافی برای تغییر مسیر نداشت.
ماشین با سرعت به سمت شاخههای درخت رفت و میان شاخوبرگهای ضخیم گیر کرد. شاخهها به بدنه میکوبیدند و ماشین بهشدت تکان میخورد.
هری و رون با ترس به اطراف نگاه کردند.
آنها حالا نه روی زمین بودند و نه در آسمان؛ درست وسط درختی عظیم گرفتار شده بودند، در حالی که هاگوارتز تنها چند قدم آنطرفتر به نظر میرسید.
اما درخت هنوز کارش را تمام نکرده بود
درخت با شدت تکان خورد و ماشین بالاخره از میان شاخهها آزاد شد. هری و رون نفسشان را حبس کرده بودند و محکم به صندلیها چسبیده بودند.
ماشین لحظهای در هوا معلق ماند و بعد با سرعت به سمت پایین سقوط کرد. هری فریاد زد و رون سعی کرد دوباره کنترل فرمان را به دست بگیرد.
چند لحظه بعد، ماشین با تکانی شدید روی زمین فرود آمد.
هر دو چند ثانیه بیحرکت ماندند.
رون نفسش را بیرون داد و با لبخندی عصبی گفت: «فکر کنم سالمیم.»
هری از ماشین پیاده شد و به قلعهی عظیم هاگوارتز نگاه کرد که در تاریکی شب روبهرویشان قرار داشت. پنجرههای روشن قلعه مثل ستارههایی در دل شب میدرخشیدند.
آنها چمدانهایشان را برداشتند و به سمت قلعه راه افتادند؛ بیخبر از اینکه ماجراهای عجیب و خطرناکشان در هاگوارتز تازه قرار بود آغاز شود.
---
@Asadi
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
هری و رون کنار ماشین قدیمی پدر رون ایستاده بودند. چمدانهایشان را با عجله داخل صندوق گذاشتند و بعد هر دو سوار شدند.
رون پشت فرمان نشست و هری کنار او جا گرفت. موتور ماشین روشن شد و ماشین آرامآرام از زمین فاصله گرفت. هری با ناباوری از پنجره به پایین نگاه کرد؛ خانهها هر لحظه کوچکتر میشدند و باد شدیدی به صورتشان میخورد.
پرواز در ابتدا هیجانانگیز بود، اما خیلی زود همهچیز تغییر کرد. ماشین شروع به لرزیدن کرد و کنترلش سختتر شد. رون با نگرانی فرمان را میچرخاند و تلاش میکرد مسیرشان را پیدا کند.
چند ساعت بعد، وقتی هوا تاریک شده بود، نورهای هاگوارتز از دور دیده میشد. هری با هیجان به قلعه نگاه کرد، اما ناگهان ماشین تکان شدیدی خورد.
درخت بزرگی درست مقابلشان قرار داشت.
رون فرصت کافی برای تغییر مسیر نداشت.
ماشین با سرعت به سمت شاخههای درخت رفت و میان شاخوبرگهای ضخیم گیر کرد. شاخهها به بدنه میکوبیدند و ماشین بهشدت تکان میخورد.
هری و رون با ترس به اطراف نگاه کردند.
آنها حالا نه روی زمین بودند و نه در آسمان؛ درست وسط درختی عظیم گرفتار شده بودند، در حالی که هاگوارتز تنها چند قدم آنطرفتر به نظر میرسید.
اما درخت هنوز کارش را تمام نکرده بود
درخت با شدت تکان خورد و ماشین بالاخره از میان شاخهها آزاد شد. هری و رون نفسشان را حبس کرده بودند و محکم به صندلیها چسبیده بودند.
ماشین لحظهای در هوا معلق ماند و بعد با سرعت به سمت پایین سقوط کرد. هری فریاد زد و رون سعی کرد دوباره کنترل فرمان را به دست بگیرد.
چند لحظه بعد، ماشین با تکانی شدید روی زمین فرود آمد.
هر دو چند ثانیه بیحرکت ماندند.
رون نفسش را بیرون داد و با لبخندی عصبی گفت: «فکر کنم سالمیم.»
هری از ماشین پیاده شد و به قلعهی عظیم هاگوارتز نگاه کرد که در تاریکی شب روبهرویشان قرار داشت. پنجرههای روشن قلعه مثل ستارههایی در دل شب میدرخشیدند.
آنها چمدانهایشان را برداشتند و به سمت قلعه راه افتادند؛ بیخبر از اینکه ماجراهای عجیب و خطرناکشان در هاگوارتز تازه قرار بود آغاز شود.
---
@Asadi
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/1 23:51:15
جزئیات کاربر

تصویر شماره 20 :
مثل همیشه تسترال هارو دیدم توجهی نکردم چون از روزی که یادم میومد اونها رو میدیدم هر چند وقت یک بار دانش آموز هایی رو میدیدم که متوجه تسترال ها شدن و تعجب کرده بودن و این باعث به وجود آمدن حس همدردی ای در من میشد چون میدانستم آنها مرگ رو به چشم دیدن ولی معمولا اهمیتی نمیدادم ، یکی از روز های زمستونی که در مسیر هاگزمید بودم نویل لانگ باتم رو دیدم که درحال نوازش یک تسترال بود ، اون پسری تنها بود خیلی کم میدیدم که همراه کسی باشه و معمولا تنها بود همین باعث شد پیشش برم ،" هی نویل "
نویل ترسید و دست و پاش رو گم کرد و گفت: " عه تویی ادموند "
" آره خودمم نیستم ؟ نظرت چیه بریم هاگزهد یه نوشیدنی کره ای بخوریم "
" بریم من که بدم نمیاد "
و بالاخره به هاگزهد رسیدند
نویل : نمیشد بریم رستوران سه دسته جارو ؟
" نه اینجا خلوت تره کسی مزاحم ما نمیشه ، بگو ببینم مرگ کیو دیدی آخه دیدم یه تسترال رو نوازش میکردی "
"بابابزرگم"
صحبت هایمان یک ساعت طول کشید و خدا میداند نویل چه چرت و پرت هایی به زبون آورد.
ازش خداحافطی کردم و تصمیم گرفتم دوباره به حاشیه جنگل ممنوعه برم ، چند تسترال آنجا بودن به نظر من اون ها نه شوم بودند و نه ترسناک بودند بلکه موجودات بسیار زیبایی بودن و از آن روز به بعد با هر دانش آموزی که آنها را میدید سر صحبت را باز میکردم ، شاید روزی یک انجمن برای تسترال ها بزنم...
---
@Edmund.Percival.Redgrave
آفرین که به توصیهم گوش کردی، خیلی بهتر شد.
فقط یه نکتهای رو بگم که لطفا بعد از ویرایش مسئول، پستت رو ویرایش نکن و به جاش یه پست جدید ارسال کن. چون مسئول با این خیال که این پست پاسخ داده شده، دیگه اون پست رو چک نمیکنه و متوجه تغییراتی که توش دادی نمیشه تا مجددا بهش رسیدگی کنه. من الان به صورت کاملا اتفاقی متوجه این موضوع شدم. پس لطفا از دفعه بعد یه پست جدید ارسال کن.
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
مثل همیشه تسترال هارو دیدم توجهی نکردم چون از روزی که یادم میومد اونها رو میدیدم هر چند وقت یک بار دانش آموز هایی رو میدیدم که متوجه تسترال ها شدن و تعجب کرده بودن و این باعث به وجود آمدن حس همدردی ای در من میشد چون میدانستم آنها مرگ رو به چشم دیدن ولی معمولا اهمیتی نمیدادم ، یکی از روز های زمستونی که در مسیر هاگزمید بودم نویل لانگ باتم رو دیدم که درحال نوازش یک تسترال بود ، اون پسری تنها بود خیلی کم میدیدم که همراه کسی باشه و معمولا تنها بود همین باعث شد پیشش برم ،" هی نویل "
نویل ترسید و دست و پاش رو گم کرد و گفت: " عه تویی ادموند "
" آره خودمم نیستم ؟ نظرت چیه بریم هاگزهد یه نوشیدنی کره ای بخوریم "
" بریم من که بدم نمیاد "
و بالاخره به هاگزهد رسیدند
نویل : نمیشد بریم رستوران سه دسته جارو ؟
" نه اینجا خلوت تره کسی مزاحم ما نمیشه ، بگو ببینم مرگ کیو دیدی آخه دیدم یه تسترال رو نوازش میکردی "
"بابابزرگم"
صحبت هایمان یک ساعت طول کشید و خدا میداند نویل چه چرت و پرت هایی به زبون آورد.
ازش خداحافطی کردم و تصمیم گرفتم دوباره به حاشیه جنگل ممنوعه برم ، چند تسترال آنجا بودن به نظر من اون ها نه شوم بودند و نه ترسناک بودند بلکه موجودات بسیار زیبایی بودن و از آن روز به بعد با هر دانش آموزی که آنها را میدید سر صحبت را باز میکردم ، شاید روزی یک انجمن برای تسترال ها بزنم...
---
@Edmund.Percival.Redgrave
آفرین که به توصیهم گوش کردی، خیلی بهتر شد.
فقط یه نکتهای رو بگم که لطفا بعد از ویرایش مسئول، پستت رو ویرایش نکن و به جاش یه پست جدید ارسال کن. چون مسئول با این خیال که این پست پاسخ داده شده، دیگه اون پست رو چک نمیکنه و متوجه تغییراتی که توش دادی نمیشه تا مجددا بهش رسیدگی کنه. من الان به صورت کاملا اتفاقی متوجه این موضوع شدم. پس لطفا از دفعه بعد یه پست جدید ارسال کن.

تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/1 22:24:42
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/1 22:27:19
ویرایش شده توسط Edmund.Percival.Redgrave در 1405/7/1 22:53:35
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/1 23:20:34
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/1 22:27:19
ویرایش شده توسط Edmund.Percival.Redgrave در 1405/7/1 22:53:35
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/1 23:20:34
جزئیات کاربر

تصویر شماره 21 :
وقتی بدن بی جان دامبلدور را دیدم دنیا جلوی چشمانم سیاه شد ، مردی که سال ها او را میشناختم و او را مثل یک فرشته میدانستم تنها امیدم به نابودی مرگ خواران از بین رفت . اصلا چه کسی همچین قدرتی داره که آلبوس دامبلدور بزرگ را شکست بده ، بدتر از آن نا آگاهی از چگونگی مرگ او بود ، باید تنها چیزی که به فکرم میرسید سوال کردن از هری پاتر بود ولی ... حتی نمیتوانستم چشم از پیکر بی جان دامبلدور بردارم وقتی به خودم آدم که دیدم همه ی افراد حاضر در محل چوب دستی هایشان را به نشانه ادای احترام بالا بردن
آخرین چوب دستی ای که بالا رفت چوب دستی من بود و آخرین چوب دستی ای هم که پایین آمد چوب دستی من بود
و سپس به همراه هاگرید برای انتقال پیکر رفتم و هیچ یک در راه صحبتی نکردیم ، هاگرید گریه میکرد و من از درون نابود شده بودم حتی یک قطره اشک هم از چشمانم بیرون نمیامد نه به خاطر اینکه غمگین نبود ... خودم هم نمیدانستم چرا گریه نمیکردم ، تمام سعی خودم را به کار گرفته بودم اما یک قطره اشک هم از چشمانم بیرون نمیامد . آن شب تا صبح در کافه هاگزهد نشستم و نوشیدنی عسلی خوردم و تنها نوشیدنی باعث شد که گریه ام بغضم بشکنه
---
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
@pixad
وقتی بدن بی جان دامبلدور را دیدم دنیا جلوی چشمانم سیاه شد ، مردی که سال ها او را میشناختم و او را مثل یک فرشته میدانستم تنها امیدم به نابودی مرگ خواران از بین رفت . اصلا چه کسی همچین قدرتی داره که آلبوس دامبلدور بزرگ را شکست بده ، بدتر از آن نا آگاهی از چگونگی مرگ او بود ، باید تنها چیزی که به فکرم میرسید سوال کردن از هری پاتر بود ولی ... حتی نمیتوانستم چشم از پیکر بی جان دامبلدور بردارم وقتی به خودم آدم که دیدم همه ی افراد حاضر در محل چوب دستی هایشان را به نشانه ادای احترام بالا بردن
آخرین چوب دستی ای که بالا رفت چوب دستی من بود و آخرین چوب دستی ای هم که پایین آمد چوب دستی من بود
و سپس به همراه هاگرید برای انتقال پیکر رفتم و هیچ یک در راه صحبتی نکردیم ، هاگرید گریه میکرد و من از درون نابود شده بودم حتی یک قطره اشک هم از چشمانم بیرون نمیامد نه به خاطر اینکه غمگین نبود ... خودم هم نمیدانستم چرا گریه نمیکردم ، تمام سعی خودم را به کار گرفته بودم اما یک قطره اشک هم از چشمانم بیرون نمیامد . آن شب تا صبح در کافه هاگزهد نشستم و نوشیدنی عسلی خوردم و تنها نوشیدنی باعث شد که گریه ام بغضم بشکنه
---
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
@pixad
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/1 19:31:39
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/1 19:33:21
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/1 19:33:21
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج