امّا اصولاً گوشهای جهان برای شنیدن صدای یک کودک شش ساله بیش از حد سنگین است. خصوصاً اگر صدای دویدن آن کودک، از صدای فریاد زدنش بلندتر باشد. مگر هرچیزی بلندتر از آن نیست؟
تسئوس داشت سال آخر هاگوارتز را میگذراند و مادر نیوت برای بررسی هیپوگریفهای زخمی از شهر خارج شده بود. پس عملاً کسی باقی نمانده بود که بتواند نیوت را در مشکلی که پیش آمده بود یاری بدهد. از سویی دیگر. نیوت نمیتوانست به هرکس دیگری مشکلش را بگوید. خصوصاً که اگر جادوگر نباشند.
پس از آنکه نیوت دید نمیتواند بر روی کمک هیچکسی حساب کند، با ناامیدی به سمت برکه بازگشت، جایی که کلابرتی کوچک به سختی سعی میکرد خودش را از یک برگ نیلوفر آویزان کند تا غرق نشود. احتمالاً ماگلی به خیال خودش این تصوّر را میکرد که آن کلابرت، یک قورباغۀ معمولی است و با گذاشتنش درون برکه به او لطف بزرگی میکند. امّا نیوت خوب میدانست که اینطور نیست.
با تمام توانش سعی کرد فریاد بزند و کسی را خبر کند. امّا تمام توانش برای خبر کردن کسی که بتواند به او کمک کند کافی نبود. چارهای نداشت؛ خودش باید دست به کار میشد. نیوت باید آن کلابرت بیچاره را نجات میداد. پس چشمانش را بست و پا درون برکه گذاشت. شنا بلد نبود امّا امیدش به این بود که عمق برکه تا حدّی کم باشد که بتواند در آن راه برود. قدم برداشت امّا ناگهان زیر پایش خالی شد و درون آب برکه، غوطهور ماند. جلبک درون دهانش فرو میرفت و نفس کشیدن را برایش حتی سختتر میکرد. سعی میکرد دست و پا بزند امّا اینکار بیشتر باعث غرق شدنش میشد. حبابها بالای سرش شکل میگرفتند و چشمان نیوت، بی رمق و بی رمقتر، سیاهی میرفت. چیزی نمانده بود که آن پسرک جوان، جانش را از دست بدهد.
امید نیوت، درحال محو شدن بود؛ نه توانسته بود که کلابرت را نجات بدهد، و نه حتی خودش در موقعیت خوبی قرار داشت. مرگ درحال فراخواندن نیوت جوان بود. دیگر حبابها با سرعت قبل از دهانش خارج نمیشدند. آهستهتر و کمتر. کمتر... کمتر... آخرین حباب از دهان نیوت که بیرون آمد؛ نیوت چیزی به مرگش نمانده بود. امّا نمیدانست چه شد که انگار زندگی به او روی برگرداند. سرفهای کرد و قطرات آب از دهانش خارج شد. احساس کرد میتواند چشمانش را باز کند؛ و باز کرد. چیزی را که میدید باورش نمیشد. نیوت درون حباب بود. آخرین حباب ناگهان مانند محفظهای اکسیژن، بزرگ شده بود و نیوت را در خود جای داده بود. نیوت میتوانست نفس بکشد.
نمیدانست این جادوی غریب قرار است تا کی ادامه پیدا کند. شاید اگر ثانیهای تعلل میکرد، حباب میترکید و او دوباره به سمت مرگ میرفت. به هرحال او توانست بالاخره کلابرت را نجات بدهد. امّا این تنها شگفتی آن روزش نبود. نیوت بالاخره توانسته بود که جادو کند!
***
کلابرتها جانورانی کوچک و بیخطر هستند که رنگ پوستی سبز دارند و زائدۀ سرخ رنگ روی پیشانی آنها، هنگام خطر میدرخشند. کلابرتها با آنکه از نظر ظاهری شباهتی میان قورباغه و میمون دارند، امّا زیستگاه آنها بر روی درختهاست، نه در آب.

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج













از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین

»
