تنظیمات نمایش
ورود
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
پیام امروز
ماجراهای مردم شهر لندن

از پیچ باریک و گلآلود ناکترن که رد شدم، یهو نور شدید و رنگارنگ کوچهی دیاگون خورد تو چشمم. تضاد مسخرهای بود؛ اینور چند تا جادوگر ژندهپوش داشتن سر استخون وزغ چانه میزدن، اونور یه مشت بچهمحصل با روپوشهای نو و خندههای احمقانه دور بستنیفروشی فلورین فورتسکو جمع شده بودن. سر و صدای چکش دیگسازها و جیغ جغدهای توی قفس روی اعصابم خط میانداخت. شنلم رو کیپتر کردم تا نگاهم به این جماعت بیخاصیت نیفته.
راهمو کج کردم سمت انتهای کوچه؛ جایی که مغازهها خلوتتر میشدن و اون تابلوی زواردررفته با حروف طلایی پوستهپوسته خودنمایی میکرد:
«اولیواندر: سازندگان بهترین چوبدستیها از ۳۸۲ پیش از میلاد»
ویترین مغازه مثل همیشه داغون و رنگوروپریده بود. پشت شیشهی غبارگرفته، فقط یه چوبدستی تک و تنها روی یه بالشتک بنفشِ بیدزده خوابیده بود. پوزخندی زدم. سیصد سال قبل از میلاد؟ این پیرمرد خرفت اگه واقعاً از اون موقع زنده بود، تا الان باید پوسیده میشد.
پامو گذاشتم روی پلهی ورودی. به جای اینکه دستگیره رو بچرخونم، با نوک چکمهم یه لگد به در زدم. درِ چوبی با صدای جیرجیر بلندی باز شد و زنگولهی بالای در با لرزش مسخرهای صدا داد: دینگ... دانگ.
---
📜 پارت ۱۰: سکوت خاکگرفتهی دکان و وحشت الیواندر پشت پیشخان
هوای داخل مغازه خنک، بوی چوب نمکشیده و خاکستر میداد. تا چشم کار میکرد، از کف زمین تا سقف بلند مغازه، هزاران جعبهی باریک و درازِ خاکخورده روی هم چیده شده بود؛ اونقدر فشرده که انگار با یه عطسه همهشون آوار میشدن. سکوت سنگینی توی فضا بود، جوری که صدای نفس کشیدنم هم توش میپیچید.
عصام رو محکم کوبیدم به کف زمین: تق!
- پیرمرد! غارنشینی رو تمومش کن و بیا بیرون تا جعبههاتو روی سرت خراب نکردم!
چند ثانیه سکوت شد. بعد، از پشت قفسههای ردیف ته مغازه، یه نردبان چوبی تکون خورد. هیکل لاغر و قوزی با موهای سفید شلخته و چشمهای کمفروغِ درشتش سرک کشید. گریک اولیواندر بود... متر چرمی جادوییش دور گردنش مثل یه مار آویزون بود.
همین که اومد جلو و چشمش به ردای مشکی لسترنج، یقه نقرهدوز و عصای نقرهنشانم افتاد، چند تا جعبه از لای دستهای باریکش سر خورد و با صدا افتاد روی زمین. دستش روی لبهی پیشخان خشک شد. رنگش مثل ملحفهی بیمارستان سنتمانگو پرید و زیر لب زمزمه کرد:
- لـ... لسترنج... رودولف لسترنج! مـ... مرلین به داد برسه...
پوزخند زدم، دو قدم رفتم جلوتر و به پیشخان تکیه دادم:
- چیه الیواندر؟ رنگت پریده. نکنه منتظر بودی یکی از نوچههای پاتر بیاد برات از موی تکشاخ و لطافت جادو شعر بخونه؟
---
📜 پارت ۱۱: متلکهای سمی، ساقه مغز و چوبدستیهای اصیل
اولیواندر آب دهنش رو با صدای قورت داد. سعی کرد لرزش دستهاش رو با جمع کردن متر جادوییش قایم کنه:
- من... من همهی چوبدستیهایی که فروختم رو یادمه آقای لسترنج. مال شما... چوب گردوی سیاه، دوازده اینچ و سهچهارم، با ریسهی قلب اژدهای نرِ شاخدم مجارستانی... انعطافناپذیر و بیرحم. هنوز یادمه روزی که با پدرتون اومدید اینجا...
حرفشو با کوبیدن دستهی عصام روی شیشهی پیشخان قطع کردم
- خاطرهگویی رو بذار واسه وصیتنامهت پیرمرد! اومدم ببینم چرا انقدر توی این دکونت آشغال تولید میکنی. شنیدم اخیراً چوبدستیهات انقدر بیخاصیت شدن که حتی جلوی بشکن زدن یه جن خونگی هم دووم نمیارن!
اولیواندر دو قدم رفت عقب، پشتش چسبید به ردیف جعبهها:
- چوبدستی... چوبدستی جادوگر رو انتخاب میکنه، قربان! این ذات جادوئه... شما نمیتونید تقصیر رو بندازید گردن هستهی چوب!
چشمهامو ریز کردم و صدامو بردم پایین، جوری که زهرهترک بشه:
- ذات جادو؟ دیشب شنیدم داشتی به لوسیوس التماس میکردی جلوی منو بگیره! فکر کردی چند تا آجر و این جعبههای بیدزده میتونه جلوی یه لسترنج رو بگیره؟ میدونی دیشب به چی فکر میکردم الیواندر؟ داشتم فکر میکردم اگه یه تکه چوب آبنوس بردارم و هستهش رو از ساقه مغز یه چوبدستیساز کهنهکار بذارم، چه طلسمهای نابی ازش شلیک میشه!
اولیواندر رسماً دستهاش شروع کرد به لرزیدن. پوزخندی به چهرهش زدم و ادامه دادم:
- شانس آوردی فعلاً چوبدستی خودم کارشو خوب بلده. اما الان یه چیز خاص میخوام... چیزی که توی این ویترینهای مسخرهت واسه بچهمحصلهای مشنگ نمیذاری. قویترین، تیرهترین و وحشیترین چوبدستیای که توی اون پستو قایم کردی رو بیار روی میز!
---
📜 پارت ۱۲: جرقههای سیاه روی هوا و تسلیم شدن پیرمرد چوبدستیساز
اولیواندر چند لحظه هاجوواج نگاهم کرد. فهمید اگه یه کلمه دیگه چونه بزنه، دکونش خاکستر میشه. دستپاچه چرخید سمت یه قفسهی مخفی پشت یه پردهی سیاه چرکمرده. یه جعبهی چوبی قدیمی و طلاکوب که لایهای از گرد و خاک روغنی روش نشسته بود رو با احتیاط بیرون کشید و با دو تا دستش گذاشت روی میز.
درِ جعبه رو با انگشتهای لرزونش باز کرد. مخمل قرمز داخل جعبه فرسوده شده بود، ولی چوبدستی داخلش برق میزد؛ چوب سیاهرنگ و پیچخوردهای شبیه شاخهی خشکیدهی درخت نفرینشده، با رگههای خونی محو.
اولیواندر با صدای لرزون زمزمه کرد:
- چوب درخت سرخدار... سیزده اینچ... هستهش موی دم تستراله، قربان. مال قرن پیشه... سالهاست کسی جرئت نکرده دست بهش بزنه. فقط با کسایی ارتباط برقرار میکنه که مرگ رو از نزدیک لمس کرده باشن.
دست بردم جلو. انگشتهام که به چوب خنک و صیقلیش خورد، یه حس مورمور گزنده صاف از نوک انگشتام دوید توی رگهام و تا مغز استخونم رفت. چوبدستی رو برداشتم و یه چرخش سریع توی هوا بهش دادم.
وووووش!
یه دستهی جرقهی بنفش و تیره از نوکش پرید بیرون. جرقهها خوردن به دیگچهی برنجی گوشهی مغازه و در جا فلز برنجی مثل یخ ترک برداشت و مچاله شد. بوی گوگرد و ازون سوخته پیچید توی مغازه.
اولیواندر هینی کشید و سرشو دزدید پشت پیشخان.
لبخند خبیثانهای گوشهی لبم نشست. چوبدستی توی دستم مثل یه افعی رام شده بود. با نوک چوبدستی زدم به پیشخان:
- بدک نیست پیرمرد... حداقل از اون چوبهای مسخرهی موی تکشاخت بهتره.
یه کیسه گالیون سنگین از زیر ردام درآوردم و محکم کوبیدم روی شیشهی پیشخان که صدای قرچقرچ شیشه بلند شد:
- اینم پاداشت. به لوسیوس هم بگو به جای نامهنگاری با تو، مراقب حیاط عمارتش باشه!
چوبدستی رو سر دادم توی آستینم، رداءم رو با یه حرکت چرخوندم و از در زدم بیرون. صدای نفس راحتی که اولیواندر بعد از بستن در کشید، تا چند قدمی توی کوچه شنیده میشد!
افرادی که لایک کردند

درِ چوبی پشت مغازه رو با یه لگدِ محکم باز کردم و پا گذاشتم توی کوچهی فرعی. باد سردی زوزه کشید و مهِ کثیف ناکترن که بوی زغالسنگ و پیه سوخته میداد، پیچید لای رداء سیاهم. هنوز صدای حرفهای چرتوپرت لونا دربارهی «آزکابان و آب شدن یخ با آتیش» توی گوشم وزوز میکرد. دخترهی احمق شانس آورد دستم به خونش آلوده نشد؛ اگه جای من بلاتریکس اونجا بود، تیکهتیکهش میکرد و استخونهاش رو میانداخت جلوی کفتارها.
ولی قضیهی اون آینه ولکنم نبود. یه عتیقهی سیاه از خاندان بلک توی زیرزمین یه سمساری لجنمال وسط ناکترن؟ آقای کاراکتاکوس بورگین خیلی وقت بود داشت پاشو از گلیمش درازتر میکرد. فکر کرده بود چون چند تا طلسم دافع به در زده، میتونه گنجینههای اصیلزادهها رو کش بره و به هر کی دلش خواست نشون بده.
پیچیدم سمت ورودی اصلی مغازهی «بورگین و برکز». زنگولهی برنجی بالای در با صدای قیژقیژِ گوشخراشی صدا کرد. مغازه مثل همیشه تاریک، خفه و نمور بود. همهجا پر بود از وسایل نفرینشده: قفسههای پر از جمجمههای کوچکشده، دست مردهها که توی شیشههای الکل شناور بودن، و اون «دست افتخار» کذایی که روی مخمل کهنه گذاشته شده بود. بوی گرد و خاک و پیپ ارزانقیمت هوا رو سنگین کرده بود.
پشت پیشخان، پیرمردی با موهای کمپشت روغنی و چشمهای ریزِ روباهصفت ایستاده بود و داشت روی یه تکه طلای سیاه با ذرهبین خط میانداخت. همین که صدای قدمهامو شنید، سرشو آورد بالا. لبخند چاپلوسانهی همیشگیش روی لبهای خشکیدهش ماسید.
عصای نقرهنشانم رو محکم کوبیدم کف تختههای چوبی: تق!
- بورگین! میبینم هنوز زندهای و دکونت بوی تعفن میده...
---
📜 پارت ۶: بازجویی از عتیقهفروش حریص و فشار چوبدستی روی گلو
بورگین ذرهبین رو از دستش انداخت روی میز. چند بار تندتند پلک زد، دستپاچه دستهاشو مالید به پیشبند چرمیش و با صدایی که سعی میکرد لرزشش رو پنهان کنه گفت:
- اوه... ارباب لسترنج! چـ... چه افتخاری. راستش انتظار دیدارتون رو نداشتم قربان. چیزی برای فروش آوردید یا دنبال قطعهی خاصی برای کلکسیون عمارت میگردید؟
چند قدم رفتم جلوتر. دست چپم رو گذاشتم روی شیشهی پیشخان و با پوزخند گفتم:
- فکر کردی اومدم خرید؟ نه پیرمرد... اومدم ببینم چطوری جرئت کردی وسایل خاندان بلک رو توی اون زیرزمین نمور پشت مغازت قایم کنی و بذاری یه الفبچه از ریونکلاو بیاد اونجا با ارواح سیاه خلوت کنه!
رنگ صورت بورگین مثل گچ سفید شد. دهنش دو بار باز و بسته شد ولی صدایی درنیومد. دستش رفت زیر پیشخان، ولی قبل از اینکه حتی به دستهی کشو دست بزنه، چوبدستیمو با سرعت صاعقه کشیدم بیرون و نوک تیزش رو صاف گذاشتم زیر چونهش، درست جایی که نبض گردنش مثل گنجشک میزد.
با صدای بم و تهدیدآمیز گفتم:
- دستاتو بذار روی میز بورگین... قبل از اینکه مغزت رو بپاشونم روی این شیشههای کثیف. اون آینهی شیشضلعیِ بلکها چطوری رسیده به دست تو؟ کی بهت اجازه داده پای نحست به عمارت سیریوس باز بشه؟
بورگین آب دهنش رو قورت داد، چشماش از ترس گرد شده بود و تندتند نفس میکشید:
- بـ... به ریش مرلین قسم ارباب لسترنج، من ندزدیدمش! اون... اون جن خونگی، کریچر! چند ماه پیش بعد از غیب شدن سیریوس، یه گونی از خرتوپرتهای زیرزمین گریمولد رو آورد اینجا تا آبشون کنه. من فقط خریدمش... نمیدونستم آینهی شخصی خاندان بلکه!
نوک چوبدستی رو بیشتر فشار دادم توی گوشت گلوش:
- دروغ نگو سگمصب! کریچر حتی با اجازه اربابش هم جرات نداشت دست به اون آینه بزنه. بگو ببینم، دیگه چی از اون عمارت خریدی که من خبر ندارم؟
---
📜 پارت ۷: صندوقچهی مخفی در انبار پشتی و افشای رازهای سیاه
بورگین از درد نالید و دستهاشو بالاتر آورد
- همهش همینه به ولای لرد سیاه! فقط همون آینه بود و یه گردنبند قفلدار که همون روز اول یه جادوگر نقابدار با دو برابر قیمت ازم خرید و رفت! من اصلاً دست به آینه نزدم، گذاشتمش توی زیرزمین چون هر بار بهش نزدیک میشدم صدای جیغ میشنیدم! اون دخترهی لاوگود هم خودش قفل رو با یه ترفند باز کرد و رفت تو... من حتی ندیدمش کی اومد!
چند لحظه زل زدم توی چشمهای پر از التماسش. مشخص بود نصف حرفهاش راسته و نصف دیگهش از ترس پاره شدن شاهرگشه. چوبدستی رو از زیر گلوش کشیدم عقب ولی پایین نیاوردم:
- اون گردنبند رو کی خرید؟ چه جور نقابی داشت؟
بورگین نفس راحتی کشید و پیشونیش رو که عرق کرده بود پاک کرد:
- صورتش معلوم نبود قربان... قدبلند بود، ردای بنفش تیره داشت و بوی دریا میداد. طلاهای سنگین گالیون انداخت روی میز و حتی منتظر رسید هم نموند. فقط گفت «این امانتی باید برگرده سر جاش» و غیبش زد!
پوزخندی زدم. بوی دریا؟ ردای تیره؟ حتماً یکی از اون ولگردهای قدیمی محفل یا شاید حتی یکی از خود ما بود که داشت بازی کثیفی راه میانداخت.
عصام رو دوباره کوبیدم روی زمین:
- کلید اون زیرزمین رو میدی به من بورگین. فردا شب دو تا از نوچههام میان اون آینه رو میبرن عمارت لسترنج. اگه بفهمم حتی یه خش روی شیشهش افتاده یا کلمهای از این ماجرا به گوش کسی برسه، مطمئن باش صبح روز بعدش دکونت خاکستر شده و خودتم داری توی آزکابان به دیوانهسازها التماس میکنی. فهمیدی یا با کروشیو حالیت کنم؟
بورگین دولا راست شد، دستپاچه یه کلید برنجی قدیمی و سنگین از توی کشو درآورد و با دستهای لرزون گذاشت روی پیشخان:
- چـ... چشم ارباب لسترنج! قدمتون روی چشم... هر چی شما بفرمایید. کلید خدمت شما!
---
📜 پارت ۸: خروج از ناکترن زیر باران اسیدی و آمادهباش برای دیاگون
کلید رو برداشتم و انداختم توی جیب ردام. بدون اینکه حتی نیمنگاهی به تعظیمهای احمقانهی بورگین بندازم، پشتمو کردم بهش و از در مغازه زدم بیرون. زنگولهی در دوباره غژغژ کرد و سکوت سنگین کوچه ناکترن ریخت رو سرم.
بارون دوباره شروع کرده بود به باریدن؛ قطرههای درشت و اسیدی که روی سنگفرشهای لجنمال ناکترن جلزولز میکردن. بوی گوشت سوخته و تنباکوی قلیانهای جادوگری از کافههای زیرزمینی کوچه میزد بیرون. چند تا جادوگر نقابدار توی دالانهای تاریک کز کرده بودن و با چشمهای حریص منو میپاییدن، ولی دیدن نشان مار و جمجمهی نقرهای روی عصای لسترنج کافی بود تا سرهاشونو بدزدن و برن توی سایهها.
دستمو بردم زیر شنلم. خنکای کلید برنجی زیر انگشتام حس میشد. اون دختره لونا فکر کرده بود با چهار تا شر و ور دربارهی نارجِل و خاطرات مادرش میتونه این قضایا رو سرهمبندی کنه، اما داستان خیلی بزرگتر از این حرفها بود. اون آینه و گردنبندی که بورگین ازش دم میزد، ردپای لرد سیاه و اسرار خاندان بلک بود که دوباره داشت سر باز میکرد.
پوزخندی زدم و کلاهم رو کشیدم جلوتر تا صورتم زیر سایهی شنل مخفی بشه.
با قدمهای محکم و سنگین راه افتادم سمت پیچ کوچه؛ جایی که تاریکی ناکترن تموم میشد و نورهای فریبندهی دیاگون خودنمایی میکردن. وقتش بود برم سراغ اولیواندر... کارم توی کوچهی ناکترن تازه شروع شده بود!
افرادی که لایک کردند

رودولف لسترنج
کوچهی ناکترن، لندن
لونا حتی زحمت فرار کردن هم به خودش نداد. فقط دو قدم رفت عقب، دستاشو برد پشت کمرش و با همون خونسردی رو مخش گفت:
- آینه چیزایی رو نشون میده که دلت نمیخواد قبول کنی... اون زن مادرم نبود، ولی تو قراره چی ببینی؟
دندونهامو فشار دادم رو هم:
- زر نزن لاوگود!
رو چرخوندم سمت آینه. اون دود سیاه لعنتی وسط شیشه یهو چرخید و کل سطحش مثل یخ کدر شد. هوای اتاق تو یه ثانیه اونقدر سرد شد که نفسم بخار کرد. توی شیشه، به جای تصویر خودم، برای یه لحظه دیوارهای سیاه و نمور آزکابان رو دیدم... صدای زوزهی دیوانهسازها و خندههای جنونآمیز بلاتریکس صاف پیچید تو مخم!
خون تو رگهام یخ زد. سریع نگاهمو دزدیدم و یه قدم پریدم عقب. دستم رو بردم بالا و قبل از اینکه روحم رو بکشه تو خودش، چوبدستیمو چرخوندم و پردهی پارهپورهی کنار دیوار رو با جادو کشیدم و انداختم روی آینه تا شیشهش پوشونده بشه.
نفسم بالا نمیاومد ولی نذاشتم این دختره بفهمه چه زجری کشیدم. این یه آینهی عتیقهی معمولی نبود؛ مال خاندان بلک بود که بورگین حرومزاده از عمارت بلند کرده بود و این احمق هم فعالش کرده بود.
برگشتم سمت لونا. دو قدم رفتم جلو، یقهی ردای گشادش رو چنگ زدم و کشیدمش بالا، طوری که نوک پاهاش به زور رو زمین بود:
- خوب گوشاتو باز کن لاوگود! یک کلمه... فقط یک کلمه بشنوم که دربارهی این آینه یا دیدن من توی ناکترن به بابات یا هر خری تو اون مجلهی مسخرهش حرف زدی، خودم میام دفتر کویبلر رو با جادوی سیاه آتیش میزنم و خاکسترتونم نمیدم دست پاتر!
ولش کردم که پرت شد گوشهی پلهها. با پوزخند بهش نگاه کردم:
- حالا هم تا پشیمون نشدم و چوبدستیمو روت تست نکردم، گورتو از این دخمه گم کن بیرون!
لونا خیلی آروم از روی زمین بلند شد، انگار نه انگار همین الان پرت شده بود گوشهی پلهها. با خونسردی خاک روی ردای بیدزدهش رو تکوند و یه نگاه به پردهی روی آینه انداخت:
- آزکابان خیلی سرده، مگه نه رودولف؟ شبیه اینه که قلبت یخ بزنه... ولی مادرم میگفت حتی یخ هم با آتیش آب میشه.
دندونهام از عصبانیت به هم ساییده شد. چوبدستیمو گرفتم سمت پلهها و با غرش گفتم:
- گفتم گم شو بیرون قبل از اینکه زبونتو از حلقت بکشم بیرون دخترهی دیوونه!
لونا بدون اینکه حتی قدمهاشو تند کنه، خیلی ریلکس و سلانه سلانه از پلههای سنگی رفت بالا. صدای قدمهاش کمکم توی بوی نم و تاریکی محو شد و در چوبیِ جیرجیرو پشت سرش بسته شد.
تنها شدم توی اون دخمهی کثیف. شمع آبی هنوز با شعلهی ضعیفش میسوخت و سایههای کج روی دیوارهای نمکشیده میانداخت. برگشتم سمت آینه. هنوز از زیر پرده بوی سرمای زنندهی دیوانهسازها میزد بیرون. شک نداشتم بورگین این عتیقهی لعنتی رو از عمارت بلک کش رفته بود؛ یکی از همون آینههای مخفی که اجداد بلک برای ارتباط با ارواح سیاه استفاده میکردن.
چوبدستیمو چرخوندم و با یه طلسم محکم، قفلهای در پشتی رو از جا درآوردم و دوباره به هم جوش دادم تا دیگه هیچ احمقی نتونه پاشو بذاره این تو.
پلهها رو اومدم بالا و زدم بیرون. هوای بارونی و لجنی ناکترن خورد تو صورتم. باید یه سر میرفتم سراغ خود بورگین تا بهش یادآوری کنم دزدیدن وسایل خاندانهای اصیل چه تاوانی داره، ولی فعلاً اولویتم رسیدن به کارهای مهمتر توی دیاگون بود.
شنلم رو کشیدم روی سرم و بدون اینکه نگاهم به ولگردهای تو کوچه بیفته، راه افتادم سمت خروجی ناکترن.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1405/7/18 1:47:38

رودولف لسترنج
کوچهی ناکترن، لندن
لونا خیلی آروم، انگار که توی باغ گل دارن صداش میزنن، سرشو چرخوند سمتم. با اون چشمهای درشت و وقزدهش چند ثانیه صاف زل زد تو تخم چشمام. حتی پلک هم نزد، چه برسه به اینکه از دیدن یه لسترنج جا بخوره یا بترسه. این قیافهی خونسرد و خنگش بیشتر از هر چیزی رو مخم رفت.
یه لبخند مسخره گوشهی لبش نشست و با اون صدای کشدار و آرومش گفت:
- تو رودولف لسترنجی... آره، دور و بر سرت پر از نارجله. خیلی وقته خشم توی کلهت لونه کرده، برای همینه که صدای آینه رو نمیشنوی.
پوزخند زدم و چوبدستیمو بالاخره کشیدم بیرون. نوک چوبدستی رو گرفتم صاف روبروی پیشونیش:
- خفه شو دختره! نارجلی که توی مغز فندقی تو و اون بابای دیوونهته، جلوی یه طلسم شکنجه دووم نمیاره. فکر کردی با کی طرفی؟ یه بار دیگه از این اراجیف به هم ببافی، زبونتو میچسبونم به سقفت تا یاد بگیری به یه مرگخوار چی بگی.
نگاهم افتاد به پشت سرش، توی آینه. تصویر اون زن مو نقرهای توی شیشه تار شده بود و جاش یه لکهی سیاه شبیه دود داشت پیچ و تاب میخورد. معلوم بود این آینه از وسایل قاچاقی و نفرینشدهی لرد یا خاندان بلک بوده که بورگین قایمش کرده.
یه قدم رفتم جلوتر و با چوبدستی هلش دادم کنار:
- بکش کنار ببینم چی داره تو اون شیشه تکون میخوره. این خرتوپرتها اسباببازی دستدوم شما گریفیندوریها و ریونکلاویهای بدبخت نیست. حالا هم قبل از اینکه حوصلهم سر بره و این زیرزمین بشه قبرستونت، جنازهتو جمع کن و از ناکترن گم شو بیرون!
افرادی که لایک کردند

کوچهی ناکترن، لندن
بارون دوباره بند اومده بود ولی کوچهی ناکترن از پاتیل درزدار هم لجنتر بود. داشتم از جلوی ویترین خاکگرفتهی بورگین و برکز رد میشدم و زیر لب به این مشنگهای لندن فحش میدادم که مجبورم کرده بودن توی این هوای سگی پیاده راه برم. حواسم بود شنلم به لجنهای کنار دیوار نخوره، چون تمیز کردن ردای لسترنج کار هر جن خونگیای نبود.
همینطوری که داشتم رد میشدم، دیدم در چوبی داغونِ پشت مغازه نیمهبازه. کنجکاو شدم کدوم خری جرئت کرده قفل این دخمه رو باز کنه. آروم رفتم سمت در. پلههای سنگی کثیف میخورد میرفت ته یه زیرزمین تاریک. صدای پچپچ میاومد، بوی خاک خیس و شمع سوخته هم کل فضا رو برداشته بود.
پلهها رو بدون صدا رفتم پایین. رسیدم به یه اتاق گرد و داغون که پر از قابهای خالی بود. وسط اتاق یه شمع آبی مسخره روشن بود و یه دختر لاغر با موهای شلختهی زرد وایساده بود جلوی یه آینهی عتیقهی کهنه و داشت با تصویر توش حرف میزد.
یه لحظه چشامو تنگ کردم... لاوگود؟ دخترهی دیوونهی ریونکلاو؟ این اینجا چه غلطی میکرد وسط جادوی سیاه و آتوآشغالهای ناکترن؟
دستم رو بردم سمت چوبدستیم ولی حیفم اومد سر این دیوونه بکشمش بیرون. محکم زدم کف پام روی سنگای خیس تا صدای پام بپیچه تو اتاق:
- هی دختره! کم عقلت پارهس، اومدی تو ناکترن دنبال ارواح خبیثه میگردی؟
برنگشت. انگار نه انگار یکی پشت سرشه. رفتم جلوتر و با تمسخر گفتم:
- اون آینه اگه زبون داشت تا الان روحتو کشیده بود تو خودش و لاشهتم انداخته بود بیرون. از جلوی آینه بکش کنار تا چوبدستیمو روت تست نکردم. بابات یاد نداده نباید سرتو بکنی تو خرتوپرتهای خاکخوردهی اصیلزادهها؟
افرادی که لایک کردند

کوچهی ناکتِرن الی، لندن
کوچه باریک و سنگفرش است. بخار از دریچههای فاضلاب بالا میآید و بوی چوب سوخته و جوهر کهنه را با خود میآورد. لونا چند قدم جلوتر میرود. مغازهی «بوگین و برکز» با آن ویترین کثیف و جمجمههای چتکنندهاش هنوز باز است. مردی با شنل ژنده از کنارش میگذرد و زیر لب چیزی دربارهی «شبهای تاریکتر» زمزمه میکند.
لونا میایستد. دستش را در جیب میکند و آن تکه کاغذ را بیرون میآورد. باد آن را تکان میدهد. برای لحظهای حس میکند کسی پشت سرش ایستاده — نه یک آدم معمولی، بلکه چیزی شبیه سایهای که نفس میکشد.
برمیگردد. کسی نیست. فقط یک گربهی سیاه با چشمهای زرد روی دیوار نشسته و او را تماشا میکند.
لونا لبخند کوچکی میزند و به گربه میگوید:
«تو هم دنبال چیزی میگردی که پیدا نمیشه؟»
گربه دمش را تکان میدهد و میپرد پایین. لونا به دنبالش راه میافتد، از میان کوچههای پیچدرپیچ، تا به در چوبی کوچکی میرسند که رویش با خطی نامرتب نوشته شده: «فقط برای کسانی که میبینند.»
لونا دستش را روی در میگذارد. در با صدای جیر باز میشود. بوی خاک نمخورده و شمعهای ذوبشده بیرون میزند. لونا داخل میشود. پلههای باریکی به زیرزمین میروند. دیوارها پر از قابهای خالیاند — قابهایی که انگار روزی عکس داشتهاند، اما حالا فقط گرد و غبار در آنها جا خوش کرده.
پایینترین پله، اتاقی گرد است. در وسط، میزی چوبی با یک شمع آبی و یک آینهی قدیمی. لونا به آینه نگاه میکند. تصویر خودش را میبیند، اما پشت سرش — در انعکاس — کسی ایستاده. زنی با موهای نقرهای و لبخندی آرام. لونا برنمیگردد. فقط میگوید:
«تو مادرم نیستی. مادرم مرده. اما شبیه اون هستی.»
زن در آینه سر تکان میدهد. صدایش از همهجا و هیچجا میآید:
«من چیزی هستم که تو دنبالش میگردی. جوابی که هیچوقت پیدا نکردی. بپرس.»
لونا نفس عمیقی میکشد. شمع آبی میلرزد. میپرسد:
«چرا من چیزهایی رو میبینم که بقیه نمیبینن؟»
زن لبخند میزند. دستش را روی شانهی لونا در آینه میگذارد:
«چون بقیه نگاه میکنن، اما تو میبینی. و کسی که میبیند، هیچوقت واقعاً تنها نیست — حتی وقتی همه فکر میکنن دیوانهست.»
لونا برای لحظهای سکوت میکند. بعد سرش را بالا میگیرد و میگوید:
«پس من دیوانه نیستم.»
«نه. تو فقط بیداری.»
شمع خاموش میشود. آینه تاریک میشود. لونا برمیگردد — این بار واقعاً پشت سرش خالی است. اما روی میز، یک پرِ نازک نقرهای مانده. آن را برمیدارد و در جیبش میگذارد.
از پلهها بالا میرود. وقتی از در چوبی بیرون میآید، کوچهی ناکتِرن دیگر آن کوچهی قبلی نیست — پر از نور و صدای قدمهای مردم است. گربهی سیاه روی دیوار نشسته و به او پلک میزند.
لونا لبخند میزند و زیر لب میگوید:
«بعضی جوابها رو باید خودت بسازی.»
و به سمت خیابان دیاگون راه میافتد، در حالی که پرِ نقرهای در جیبش گرمای مطبوعی دارد.
پایان.
افرادی که لایک کردند

امّا اصولاً گوشهای جهان برای شنیدن صدای یک کودک شش ساله بیش از حد سنگین است. خصوصاً اگر صدای دویدن آن کودک، از صدای فریاد زدنش بلندتر باشد. مگر هرچیزی بلندتر از آن نیست؟
تسئوس داشت سال آخر هاگوارتز را میگذراند و مادر نیوت برای بررسی هیپوگریفهای زخمی از شهر خارج شده بود. پس عملاً کسی باقی نمانده بود که بتواند نیوت را در مشکلی که پیش آمده بود یاری بدهد. از سویی دیگر. نیوت نمیتوانست به هرکس دیگری مشکلش را بگوید. خصوصاً که اگر جادوگر نباشند.
پس از آنکه نیوت دید نمیتواند بر روی کمک هیچکسی حساب کند، با ناامیدی به سمت برکه بازگشت، جایی که کلابرتی کوچک به سختی سعی میکرد خودش را از یک برگ نیلوفر آویزان کند تا غرق نشود. احتمالاً ماگلی به خیال خودش این تصوّر را میکرد که آن کلابرت، یک قورباغۀ معمولی است و با گذاشتنش درون برکه به او لطف بزرگی میکند. امّا نیوت خوب میدانست که اینطور نیست.
با تمام توانش سعی کرد فریاد بزند و کسی را خبر کند. امّا تمام توانش برای خبر کردن کسی که بتواند به او کمک کند کافی نبود. چارهای نداشت؛ خودش باید دست به کار میشد. نیوت باید آن کلابرت بیچاره را نجات میداد. پس چشمانش را بست و پا درون برکه گذاشت. شنا بلد نبود امّا امیدش به این بود که عمق برکه تا حدّی کم باشد که بتواند در آن راه برود. قدم برداشت امّا ناگهان زیر پایش خالی شد و درون آب برکه، غوطهور ماند. جلبک درون دهانش فرو میرفت و نفس کشیدن را برایش حتی سختتر میکرد. سعی میکرد دست و پا بزند امّا اینکار بیشتر باعث غرق شدنش میشد. حبابها بالای سرش شکل میگرفتند و چشمان نیوت، بی رمق و بی رمقتر، سیاهی میرفت. چیزی نمانده بود که آن پسرک جوان، جانش را از دست بدهد.
امید نیوت، درحال محو شدن بود؛ نه توانسته بود که کلابرت را نجات بدهد، و نه حتی خودش در موقعیت خوبی قرار داشت. مرگ درحال فراخواندن نیوت جوان بود. دیگر حبابها با سرعت قبل از دهانش خارج نمیشدند. آهستهتر و کمتر. کمتر... کمتر... آخرین حباب از دهان نیوت که بیرون آمد؛ نیوت چیزی به مرگش نمانده بود. امّا نمیدانست چه شد که انگار زندگی به او روی برگرداند. سرفهای کرد و قطرات آب از دهانش خارج شد. احساس کرد میتواند چشمانش را باز کند؛ و باز کرد. چیزی را که میدید باورش نمیشد. نیوت درون حباب بود. آخرین حباب ناگهان مانند محفظهای اکسیژن، بزرگ شده بود و نیوت را در خود جای داده بود. نیوت میتوانست نفس بکشد.
نمیدانست این جادوی غریب قرار است تا کی ادامه پیدا کند. شاید اگر ثانیهای تعلل میکرد، حباب میترکید و او دوباره به سمت مرگ میرفت. به هرحال او توانست بالاخره کلابرت را نجات بدهد. امّا این تنها شگفتی آن روزش نبود. نیوت بالاخره توانسته بود که جادو کند!
***
کلابرتها جانورانی کوچک و بیخطر هستند که رنگ پوستی سبز دارند و زائدۀ سرخ رنگ روی پیشانی آنها، هنگام خطر میدرخشند. کلابرتها با آنکه از نظر ظاهری شباهتی میان قورباغه و میمون دارند، امّا زیستگاه آنها بر روی درختهاست، نه در آب.

افرادی که لایک کردند




من از آن بچههایی نبودم که خانوادهشان سالها منتظر بمانند تا بفهمند بالاخره جادوگر هستند یا نه. با پدری که خدای کوهستان و طبیعت بود و قرار بود روزی جانشینش شوم، اینکه قدرتهای ماورایی داشته باشم بیشتر از اینکه عجیب باشد، کاملاً قابل انتظار بود.
اولین نشانهها از همان سالهای خیلی دور شروع شدند؛ زمانی که هنوز آنقدر کوچک بودم که نمیفهمیدم کاری که انجام میدهم برای دیگران غیرعادی است.
هر جا میرفتم، گیاهان واکنش عجیبی نشان میدادند. گلهایی که تازه پژمرده شده بودند، دوباره جان میگرفتند و شاخههای خشک، گاهی درست زمانی که دستم به آنها میرسید، جوانه میزدند. یک بار هم مادرم متوجه شد گیاهی که ماهها بود رشد نمیکرد، فقط چند روز بعد از اینکه من کنارش بازی کردم، آنقدر بلند شده که تقریباً به سقف رسیده بود.
البته کسی تعجب نکرد. بیشتر شبیه این بود که همه منتظر بودند ببینند قدرتهایم دقیقاً از چه راهی خودشان را نشان میدهند.
حیوانات هم رفتار عجیبی با من داشتند. پرندهها بدون ترس نزدیکم میشدند، روباهها از فاصلهای نزدیک نگاهم میکردند و حتی حیواناتی که معمولاً از آدمها فرار میکردند، وقتی من اطرافشان بودم آرام میشدند. یک بار چند ساعت دنبال یک تولهگرگ گمشده گشتم و وقتی پیدایش کردم، بدون هیچ مقاومتی کنارم راه افتاد و تا خانه دنبالم آمد.
پدرم وقتی ماجرا را شنید، فقط لبخند زد. ظاهراً برای او، این اتفاق چندان شگفتانگیز نبود.
هرچه بزرگتر شدم، طبیعت هم واکنشهای واضحتری نشان داد. وقتی عصبانی میشدم، باد شدت میگرفت. وقتی ناراحت بودم، آسمان بالای سرم ابری میشد؛ و وقتی آرام میشدم، انگار خود طبیعت هم نفس راحتی میکشید.
یک بار در کودکی آنقدر از دست چیزی ناراحت شده بودم که تمام درختان اطراف خانه همزمان شروع به تکان خوردن کردند، با اینکه هوا تقریباً کاملاً آرام بود. من وسط آن همه خشخش برگ فقط ایستاده بودم و با تعجب به اطراف نگاه میکردم.
پدرم از دور تماشایم میکرد. بعدها فهمیدم آن اتفاق برای او بیشتر از اینکه یک حادثه باشد، نشانهای بوده از اینکه قدرتهای من فقط جادو نیستند؛ چیزی عمیقتر از آن، چیزی که با طبیعت پیوند خورده، در وجودم جریان دارد.
شاید به همین دلیل هیچوقت کسی از اینکه من تواناییهای غیرعادی دارم تعجب نکرد.
افرادی که لایک کردند
나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊


آن شب شب بهخصوصی بود؛ شبی بود که گریک اولیواندر ۱۰ ساله میشد، یعنی یک سال قبل از اینکه نامه هاگوارتز به او برسد. اما خانواده او نگران بودند، زیرا گریک هیچ نشانهای از قدرتهای جادویی نشان نداده بود و احتمال داده میشد که یک فشفشه باشد؛ فرزند یک خانواده اصیل، اما بدون قدرتهای جادویی. و این مسئله همه افراد خانواده، مخصوصاً مادر او را نگران کرده بود.
مادر او، همچنان که در حال چیدن سوروسات جشن تولد بود، رو به گریک کرد و از او پرسید: «پسرم، هنوز هیچ نشونه جادویی توی خودت نمیبینی؟ هیچ احساس خاصی، هیچ قدرت ماورایی، هیچی؟»
گریک اولیواندرِ جوان، در حالی که کنار دست پدر و مادرش مشغول بازی و بدو بدو بود، جواب داد: «نه، مامان. مگه چه احساسی باید داشته باشم؟ یعنی میگید شاید من جادوگر نباشم؟»
با گفتن این جمله، ابروهای پدرش در هم رفت، ولی با آرامش به پسرش گفت: «هیچ نگران نباش، باباجان. هر لحظه ممکنه نشونهای احساس کنی. من که نگران نیستم. توی خاندان اولیواندر تا حالا هیچ فشفشهای نداشتیم، تو هم استثنا نخواهی بود.»
مادرش با نگرانی و ناراحتی به سمت اتاق رفت تا چند بشقاب جدید مخصوص مهمانیها را از زیر کمد انبار چوبدستیها دربیاورد. ناگهان گریک و پدرش صدای بلندی را که نشان از به زمین ریختن دهها چوبدستی داشت، شنیدند.
گریک با حالتی آرام و طوری که انگار از وسط اتاق چوبدستیها را میدید، گفت: «۶۳ تا چوبدستی به زمین ریختند و از بینشون سهتاشون شکستند. یکیشون یه پر طلاییرنگ توی مغزش بود، یکی دیگه از جنس چوب بلوط بود و تکهای از قلب یک اژدها رو داشت، و یکی دیگهشون هم از جنس چوب گردو بود.»
پدرش که میدانست چه اتفاقی میافتد، با لبخندی رضایتآمیز به پسرش نگاه کرد و سپس گفت: «همینجا صبر کن.» و به داخل اتاق رفت.
به کمک مادرش، تمامی چوبدستیهایی که به زمین ریخته بود را شمردند؛ دقیقاً ۶۳ تا بود. و پس از وارسی چوبدستیها، دیدند که سه تا از چوبدستیها دقیقاً با آن مشخصاتی که گریک گفته بود، شکسته بودند؛ با همان جنس چوب و با همان مغزهایی که او گفته بود.
پدرش خبر خوش را به مادر داد و هر دو با خوشحالی و با اشک شوق به سمت پسرشان برگشتند و او را در آغوش گرفتند.
پدر پرسید: «پسرم، از کجا میدونستی که ۶۳ تا بودند و اون سهتایی که شکسته بودند چه جنسی داشتند؟»
گریک خنده کودکانهای کرد و گفت: «باباجون، من از شب جشن تولد سال قبل شروع کردم به حس کردن چوبدستیها. انگار میبینمشون و به اعماق وجودشون و جنسشون آگاهم؛ مثل اینکه چوبدستیها با من حرف میزنند و خودشون رو بهم معرفی میکنند.»
پدر با همان لبخند رضایتآمیز رو به مادر کرد و گفت: «خانم، تحویل بگیر! اینم پسر شاخ شمشادت. نگفتم خاندان اولیواندر یک فشفشه هم نداشته؟»
بعد صدای ناقوس نیمهشب به گوش رسید. مادر با چشمانی پر از اشک شوق به گریک نگاه کرد و گفت: «تولدت مبارک، پسرم. از امسال تا سال بعد که به هاگوارتز بری، خودم همه مقدمات رو بهت آموزش میدم. حالا بیا کیک بخوریم که هدیههات منتظرند.»
افرادی که لایک کردند
Me-

من همیشه بچه باهوشی بودم
یک بار که داشتم بازی کوییدیچ داداشمو نگاه میکردم
چشمم خورد به چوبدستی پرسی
رفتم چوبدستی رو برداشتم و وردی که همیشه پرسی رویه فرد و جورج امتحان خوندم و چوبدستی رو تکون دادم
برخلاف انتظارم ورد عمل کرد و جورج که رویه جارو بود میخکوب شد و از رویه جارو افتاد رویه زمین
همونجا بود که فهمیدم من جادوگرم
البته پرسی دعوام کرد به چوبدستیش دست زدم مامانم تنبیهم کرد جورج رو طلسم کردم
افرادی که لایک کردند
من ادم ارومیم بازی نکن با روحیم
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج