تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
266 کاربر(ها) آنلاین هستند (92 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
265
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
3 کاربر مهمان
«تصویر #۲۳»
[زنده ولی بی روح تر از مرگخوار]
- تق... خِش... تق! -
**>
پای چوبیم رو محکم میکوبیدم روی سنگفرشهای خیس و لجنگرفتهی حیاط هاگوارتز. بوی تند گوگرد، خاکسترِ طلسمهای منفجر شده و نم بارون پاییزی هنوز توی هوا معلق بود. تازه نیم ساعت بود که درگیری با اون سه تا مرگخوار فراری توی حاشیهی محوطه خوابیده بود.
**>
وسط حیاط، روی یه تختهسنگ پهن، یه برانکارد برزنتی گذاشته بودن و یه شنل سیاه کشیده بودن روش؛ جنازهی «پرادفوت»، یکی از معدود کارآگاههای کاردرست و کهنهکارِ وزارت که احمقهای پشتمیزنشین فرستاده بودنش خط مقدم بدون نیروی پشتیبان!
**>
یهو یکی از این پپههای کتشلواری وزارتخونه که تا حالا حتی بوی باروت جنگ هم به دماغش نخورده بود، با یه ژستِ لوس و رمانتیک چوبدستیش رو گرفت سمت ابرهای تیره بالای سرمون:
- لوموس...
**>
پشتبندش، کل جماعت—از الفبچههای سال پنجمی هاگوارتز گرفته تا کارآموزهای ترسو و اعضای گریهاوکوی محفل—چوبدستیاشونو مثل شاخ گوزن گرفتن هوا! یه نور سفید و نقرهایِ گنده فواره زد توی آسمون مهگرفته؛ ادای احترام به رفیقِ شهیدمون! نماد اتحاد و این خزعبلات!
**>
دست سالمم رو سر دادم توی جیب عمیق پالتوی کهنهم. قمقمهی برنجی رو کشیدم بیرون. با ناخن شستم ضامنش رو پروندم:
- تِق! -
یه قورتِ گنده از معجونِ تلخ و تیزِ توش رو دادم بالا که تا مغز استخونم سوخت. آستینم رو کشیدم رو دهن کجم و یه پوزخند زدم.
**>
من چوبدستیمو ببرم بالا؟! عمراً! مگه مغز خر خوردم؟!
**>
چوبدستی بلوط کهنهم مثل قفل فرمون چسبیده بود بیخ کمرم، نوکش هم با زاویه چهلوپنج درجه صاف قفل بود رو لای شاخ و برگهای سیاه جنگل ممنوعه.
**>
این کارشون احترام نبود، بلاهتِ محضِ نظامی بود! صد تا جادوگر خنگ، گاردشون رو کلاً باز کرده بودن، سلاحها رو نشونه گرفته بودن سمت ابرها، و با یه منورِ غولپیکرِ چندصدمتری، قشنگ داشتن به هر مرگخوار یا تکتیرانداز سیاهی که تو تاریکی قایم شده بود گرا میدادن: «آهای! ما همه اینجا دستهجمعی و بیدفاع وایسادیم، بیاین شخممون بزنید!»
**>
چشم جادوییم با یه صدای ویززززِ ممتد، سیصد و شصت درجه چرخید و رفت پشت جمجمهم. تیغهی پشتبامها رو اسکن کرد، بعد لای مه حیاط شیرجه زد و برگشت سر جاش.
**>
حسم تو اون لحظه؟ گریه و زاری؟ نه بابا! خشم خالص از دست یه مشت آدم احساساتیِ بیکله!
**>
لنگلنگان پشتم رو کردم به جمعیت، یه تف غلیظ انداختم گوشهی سنگفرش و زیر لب غریدم:
- هوشیاری مدام لعنتیا... هوشیاری مدام! ادای احترام به یه همرزمِ تیرخورده این نیست که بیای وسط میدون فانوس روشن کنی و آبغوره بگیری؛ احترام به مرده یعنی چوبدستیت رو بگیری رو به تاریکی، گوشات تیز باشه، و نذاری نفر بعدی روی اون برانکارد لعنتی بیفته!
[زنده ولی بی روح تر از مرگخوار]
- تق... خِش... تق! -
**>
پای چوبیم رو محکم میکوبیدم روی سنگفرشهای خیس و لجنگرفتهی حیاط هاگوارتز. بوی تند گوگرد، خاکسترِ طلسمهای منفجر شده و نم بارون پاییزی هنوز توی هوا معلق بود. تازه نیم ساعت بود که درگیری با اون سه تا مرگخوار فراری توی حاشیهی محوطه خوابیده بود.
**>
وسط حیاط، روی یه تختهسنگ پهن، یه برانکارد برزنتی گذاشته بودن و یه شنل سیاه کشیده بودن روش؛ جنازهی «پرادفوت»، یکی از معدود کارآگاههای کاردرست و کهنهکارِ وزارت که احمقهای پشتمیزنشین فرستاده بودنش خط مقدم بدون نیروی پشتیبان!
**>
یهو یکی از این پپههای کتشلواری وزارتخونه که تا حالا حتی بوی باروت جنگ هم به دماغش نخورده بود، با یه ژستِ لوس و رمانتیک چوبدستیش رو گرفت سمت ابرهای تیره بالای سرمون:
- لوموس...
**>
پشتبندش، کل جماعت—از الفبچههای سال پنجمی هاگوارتز گرفته تا کارآموزهای ترسو و اعضای گریهاوکوی محفل—چوبدستیاشونو مثل شاخ گوزن گرفتن هوا! یه نور سفید و نقرهایِ گنده فواره زد توی آسمون مهگرفته؛ ادای احترام به رفیقِ شهیدمون! نماد اتحاد و این خزعبلات!
**>
دست سالمم رو سر دادم توی جیب عمیق پالتوی کهنهم. قمقمهی برنجی رو کشیدم بیرون. با ناخن شستم ضامنش رو پروندم:
- تِق! -
یه قورتِ گنده از معجونِ تلخ و تیزِ توش رو دادم بالا که تا مغز استخونم سوخت. آستینم رو کشیدم رو دهن کجم و یه پوزخند زدم.
**>
من چوبدستیمو ببرم بالا؟! عمراً! مگه مغز خر خوردم؟!
**>
چوبدستی بلوط کهنهم مثل قفل فرمون چسبیده بود بیخ کمرم، نوکش هم با زاویه چهلوپنج درجه صاف قفل بود رو لای شاخ و برگهای سیاه جنگل ممنوعه.
**>
این کارشون احترام نبود، بلاهتِ محضِ نظامی بود! صد تا جادوگر خنگ، گاردشون رو کلاً باز کرده بودن، سلاحها رو نشونه گرفته بودن سمت ابرها، و با یه منورِ غولپیکرِ چندصدمتری، قشنگ داشتن به هر مرگخوار یا تکتیرانداز سیاهی که تو تاریکی قایم شده بود گرا میدادن: «آهای! ما همه اینجا دستهجمعی و بیدفاع وایسادیم، بیاین شخممون بزنید!»
**>
چشم جادوییم با یه صدای ویززززِ ممتد، سیصد و شصت درجه چرخید و رفت پشت جمجمهم. تیغهی پشتبامها رو اسکن کرد، بعد لای مه حیاط شیرجه زد و برگشت سر جاش.
**>
حسم تو اون لحظه؟ گریه و زاری؟ نه بابا! خشم خالص از دست یه مشت آدم احساساتیِ بیکله!
**>
لنگلنگان پشتم رو کردم به جمعیت، یه تف غلیظ انداختم گوشهی سنگفرش و زیر لب غریدم:
- هوشیاری مدام لعنتیا... هوشیاری مدام! ادای احترام به یه همرزمِ تیرخورده این نیست که بیای وسط میدون فانوس روشن کنی و آبغوره بگیری؛ احترام به مرده یعنی چوبدستیت رو بگیری رو به تاریکی، گوشات تیز باشه، و نذاری نفر بعدی روی اون برانکارد لعنتی بیفته!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۲۱
به بالا خیره شده بودم و به آسمونی که انگار از وسط شکافته شده بود، به برجهایی که زیر بارون خم شده بودن، یا به شعلههای کوچیکی که توی دستهاشون میلرزید.
نگاه می کردم.
هوا بوی خاک می داد وقت خداحافظی بود از اون خداحافظیهایی که هیچکس دلش نمیخواد به زبون بیاره، چون تا وقتی اسمش رو نذاری خداحافظی، یه گوشهی دلت هنوز فکر میکنه شاید همهچیز درست بشه.
یکی شمعش رو بالاتر گرفت. یکی دیگه، بیاینکه حواسش باشه، زیر لب اسمی رو تکرار میکرد. انگار اگر به اندازهی کافی تکرارش کنه، اسم میتونه از کلمه تبدیل به در بشه؛ دری رو به جایی که آدمها هنوز زندهان، هنوز میخندن و هنوز فرصت دارن به هم بگن که چقدر دوستشون دارن.
اما بعضی درها، حتی با جادو هم باز نمیشن.
بارون روی صورتهاشون میریخت و معلوم نبود کدوم قطره اشکه و کدومش از آسمون اومده. شاید اصلاً فرقی نداشت. اون شب، آسمون هم یکی از خودشون بود؛ یکی که بلد نبود دلداری بده و فقط کنارشون گریه میکرد.
قلعه پشت سرشون ایستاده بود؛ پیر و زخمی، مثل پیرمردی که تمام عمرش قصهی قهرمانها رو شنیده و حالا برای اولین بار فهمیده قهرمانها هم ممکنه برنگردن.
و با این حال، هیچکس شمعش رو خاموش نکرد.
شاید چون آدمیزاد موجود عجیبیه. میتونه از چیزی که دوست داره، یه مشت خاکستر تحویل بگیره و باز هم دستهاش رو دور آخرین ذرهی گرماش حلقه کنه. میتونه دنیا رو در حال فرو ریختن ببینه و بازم دلش بخواد فردا صبح بشه. میتونه از جادو زخم بخوره و باز هم به معجزه ایمان داشته باشه.
اون شب، اونا برای مردهها شمع روشن نکرده بودن؛ برای خودشون روشن کرده بودن. برای اینکه یادشون نره قبل از اینکه دنیا ازشون شجاعت بخواد، بهشون اجازه داده بود بچه باشن. بخندن، عاشق بشن، از امتحانها بترسن و فکر کنن تابستون بعدی هم حتماً از راه میرسه.
شاید بزرگترین تراژدی دنیا همین باشه؛ اینکه یه روز بفهمی تابستون بعدی برای همه نمیرسه.
اما شاید جادو هم دقیقاً از همینجا شروع میشه؛ از جایی که با وجود دونستن این حقیقت، باز هم برای هم شمع روشن میکنیم.
و اون شب، زیر آسمونی که انگار دیگه هیچ قولی به زمین نمیداد، صدها شعلهی کوچیک به تاریکی خیره شده بودن.
تاریکی خیلی بزرگ بود
سلام به کسی که این داستان رو می خونه من این داستان رو به یک اسم دیگه فرستادم ولی اتفاقی اون حسابم رو پاک کردم و با یک حساب دیگه دوباره همون داستان.رو برای همان تایید فرستادم.
---
@wwww
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
به بالا خیره شده بودم و به آسمونی که انگار از وسط شکافته شده بود، به برجهایی که زیر بارون خم شده بودن، یا به شعلههای کوچیکی که توی دستهاشون میلرزید.
نگاه می کردم.
هوا بوی خاک می داد وقت خداحافظی بود از اون خداحافظیهایی که هیچکس دلش نمیخواد به زبون بیاره، چون تا وقتی اسمش رو نذاری خداحافظی، یه گوشهی دلت هنوز فکر میکنه شاید همهچیز درست بشه.
یکی شمعش رو بالاتر گرفت. یکی دیگه، بیاینکه حواسش باشه، زیر لب اسمی رو تکرار میکرد. انگار اگر به اندازهی کافی تکرارش کنه، اسم میتونه از کلمه تبدیل به در بشه؛ دری رو به جایی که آدمها هنوز زندهان، هنوز میخندن و هنوز فرصت دارن به هم بگن که چقدر دوستشون دارن.
اما بعضی درها، حتی با جادو هم باز نمیشن.
بارون روی صورتهاشون میریخت و معلوم نبود کدوم قطره اشکه و کدومش از آسمون اومده. شاید اصلاً فرقی نداشت. اون شب، آسمون هم یکی از خودشون بود؛ یکی که بلد نبود دلداری بده و فقط کنارشون گریه میکرد.
قلعه پشت سرشون ایستاده بود؛ پیر و زخمی، مثل پیرمردی که تمام عمرش قصهی قهرمانها رو شنیده و حالا برای اولین بار فهمیده قهرمانها هم ممکنه برنگردن.
و با این حال، هیچکس شمعش رو خاموش نکرد.
شاید چون آدمیزاد موجود عجیبیه. میتونه از چیزی که دوست داره، یه مشت خاکستر تحویل بگیره و باز هم دستهاش رو دور آخرین ذرهی گرماش حلقه کنه. میتونه دنیا رو در حال فرو ریختن ببینه و بازم دلش بخواد فردا صبح بشه. میتونه از جادو زخم بخوره و باز هم به معجزه ایمان داشته باشه.
اون شب، اونا برای مردهها شمع روشن نکرده بودن؛ برای خودشون روشن کرده بودن. برای اینکه یادشون نره قبل از اینکه دنیا ازشون شجاعت بخواد، بهشون اجازه داده بود بچه باشن. بخندن، عاشق بشن، از امتحانها بترسن و فکر کنن تابستون بعدی هم حتماً از راه میرسه.
شاید بزرگترین تراژدی دنیا همین باشه؛ اینکه یه روز بفهمی تابستون بعدی برای همه نمیرسه.
اما شاید جادو هم دقیقاً از همینجا شروع میشه؛ از جایی که با وجود دونستن این حقیقت، باز هم برای هم شمع روشن میکنیم.
و اون شب، زیر آسمونی که انگار دیگه هیچ قولی به زمین نمیداد، صدها شعلهی کوچیک به تاریکی خیره شده بودن.
تاریکی خیلی بزرگ بود
سلام به کسی که این داستان رو می خونه من این داستان رو به یک اسم دیگه فرستادم ولی اتفاقی اون حسابم رو پاک کردم و با یک حساب دیگه دوباره همون داستان.رو برای همان تایید فرستادم.
---
@wwww
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/20 20:40:46
,🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄
شماره 22
معاملهای که مرگ انتظارش را نداشت
سه برادر در شبی تاریک از رودخانهای خطرناک گذشتند و در آن سوی رودخانه با مرگ روبهرو شدند. مرگ که از زنده ماندن آنها خشمگین بود، به هرکدام اجازه داد هدیهای انتخاب کنند.
برادر اول، چوبدستی ارشد را خواست؛ برادر دوم، سنگ رستاخیز را انتخاب کرد؛ اما برادر سوم چیزی نخواست.
او رو به مرگ گفت: «میخواهم با تو معامله کنم. به ازای هر روزی که به زندگی یک انسان اضافه میکنی، من یک روز از عمر خودم را به تو میدهم.»
مرگ با لبخند پذیرفت؛ مطمئن بود روزی این معامله به زیان برادر سوم تمام خواهد شد.
سالها گذشت. برادر اول با قدرت چوبدستیاش به شهرت رسید، اما سرانجام قدرتش دشمنان بسیاری برایش ساخت. برادر دوم آنقدر در دیدار با مردگان غرق شد که زندگی واقعی را فراموش کرد.
اما برادر سوم زندگی سادهای داشت و با معاملهاش به انسانهای بسیاری فرصت دوبارهای بخشید؛ تا اینکه روزی دخترش بیمار شد و مرگ به سراغش آمد.
برادر سوم از مرگ خواست دخترش را نجات دهد و تمام روزهایی را که به دیگران بخشیده بود، پس بگیرد. مرگ پاسخ داد: «اگر این کار را بکنم، تمام کسانی که به لطف تو زنده ماندهاند، روزهای اضافهشان را از دست خواهند داد.»
برادر سوم سکوت کرد. سرانجام فهمید نمیتواند همه را نجات دهد؛ پس اجازه داد معاملهشان پایان یابد.
سالها بعد، هنگامی که آخرین روز زندگی خودش فرا رسید، دوباره با مرگ روبهرو شد.
مرگ پرسید: «پشیمانی که با من معامله کردی؟»
برادر سوم لبخند زد و گفت: «نه. من نتوانستم مرگ را شکست بدهم، اما به آدمهای زیادی فرصت دادم تا زندگی کنند.»
مرگ دستش را دراز کرد و این بار، نه بهعنوان دشمن، بلکه بهعنوان همراه، او را با خود برد.
از آن روز به بعد، مرگ دیگر آن معامله را فراموش نکرد؛ زیرا برای نخستین بار فهمیده بود که گاهی یک روز زندگی، برای یک انسان بهاندازهی تمام دنیا ارزش دارد.
chatGPT
---
@Amirer
با پست زدن تو کارگاه داستاننویسی، تو داری تلاش میکنی وارد ایفای نقش جادوگران بشی که بر مبنای داستان نویسی بنا شده و نیازه که اگه به چنین کاری علاقمند هستی خودت انجامش بدی. وگرنه اگه به نوشتن علاقه نداری که بخوای به هوش مصنوعی بدی تا برات بنویسه، چرا برای ورود به این بخش اقدام میکنی؟ ارزش سایت ما به اینه که خودت بنویسی و از نوشتن لذت ببری! و هیچکس اینجا فوقالعاده نمینویسه... بلکه با مهارت خودش حالا هرچقدر هم ناشیانه باشه رول مینویسه و در کنار بقیه از ایفای نقش لذت میبره. اینجا برای نویسندههای ماهر نیست، برای کساییه که از نوشتن و ایفای نقش کردن لذت میبرن، هرچقدرم که ضعیف یا قوی بنویسن. پس لطفا اگه واقعا میخوای وارد ایفای نقشی بشی که با داستاننویسی گره خورده، سعی کن با تلاش خودت و نه با کمک هوش مصنوعی داستانت رو بنویسی. مطمئنم اگه تلاش کنی از پسش برمیای.
تایید نشد. منتظرم تا با یه داستان دیگه که خودت نوشتی برگردی.
معاملهای که مرگ انتظارش را نداشت
سه برادر در شبی تاریک از رودخانهای خطرناک گذشتند و در آن سوی رودخانه با مرگ روبهرو شدند. مرگ که از زنده ماندن آنها خشمگین بود، به هرکدام اجازه داد هدیهای انتخاب کنند.
برادر اول، چوبدستی ارشد را خواست؛ برادر دوم، سنگ رستاخیز را انتخاب کرد؛ اما برادر سوم چیزی نخواست.
او رو به مرگ گفت: «میخواهم با تو معامله کنم. به ازای هر روزی که به زندگی یک انسان اضافه میکنی، من یک روز از عمر خودم را به تو میدهم.»
مرگ با لبخند پذیرفت؛ مطمئن بود روزی این معامله به زیان برادر سوم تمام خواهد شد.
سالها گذشت. برادر اول با قدرت چوبدستیاش به شهرت رسید، اما سرانجام قدرتش دشمنان بسیاری برایش ساخت. برادر دوم آنقدر در دیدار با مردگان غرق شد که زندگی واقعی را فراموش کرد.
اما برادر سوم زندگی سادهای داشت و با معاملهاش به انسانهای بسیاری فرصت دوبارهای بخشید؛ تا اینکه روزی دخترش بیمار شد و مرگ به سراغش آمد.
برادر سوم از مرگ خواست دخترش را نجات دهد و تمام روزهایی را که به دیگران بخشیده بود، پس بگیرد. مرگ پاسخ داد: «اگر این کار را بکنم، تمام کسانی که به لطف تو زنده ماندهاند، روزهای اضافهشان را از دست خواهند داد.»
برادر سوم سکوت کرد. سرانجام فهمید نمیتواند همه را نجات دهد؛ پس اجازه داد معاملهشان پایان یابد.
سالها بعد، هنگامی که آخرین روز زندگی خودش فرا رسید، دوباره با مرگ روبهرو شد.
مرگ پرسید: «پشیمانی که با من معامله کردی؟»
برادر سوم لبخند زد و گفت: «نه. من نتوانستم مرگ را شکست بدهم، اما به آدمهای زیادی فرصت دادم تا زندگی کنند.»
مرگ دستش را دراز کرد و این بار، نه بهعنوان دشمن، بلکه بهعنوان همراه، او را با خود برد.
از آن روز به بعد، مرگ دیگر آن معامله را فراموش نکرد؛ زیرا برای نخستین بار فهمیده بود که گاهی یک روز زندگی، برای یک انسان بهاندازهی تمام دنیا ارزش دارد.
chatGPT
---
@Amirer
با پست زدن تو کارگاه داستاننویسی، تو داری تلاش میکنی وارد ایفای نقش جادوگران بشی که بر مبنای داستان نویسی بنا شده و نیازه که اگه به چنین کاری علاقمند هستی خودت انجامش بدی. وگرنه اگه به نوشتن علاقه نداری که بخوای به هوش مصنوعی بدی تا برات بنویسه، چرا برای ورود به این بخش اقدام میکنی؟ ارزش سایت ما به اینه که خودت بنویسی و از نوشتن لذت ببری! و هیچکس اینجا فوقالعاده نمینویسه... بلکه با مهارت خودش حالا هرچقدر هم ناشیانه باشه رول مینویسه و در کنار بقیه از ایفای نقش لذت میبره. اینجا برای نویسندههای ماهر نیست، برای کساییه که از نوشتن و ایفای نقش کردن لذت میبرن، هرچقدرم که ضعیف یا قوی بنویسن. پس لطفا اگه واقعا میخوای وارد ایفای نقشی بشی که با داستاننویسی گره خورده، سعی کن با تلاش خودت و نه با کمک هوش مصنوعی داستانت رو بنویسی. مطمئنم اگه تلاش کنی از پسش برمیای.

تایید نشد. منتظرم تا با یه داستان دیگه که خودت نوشتی برگردی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/20 19:45:26
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۲۱
به بالا خیره شده بودم و به آسمونی که انگار از وسط شکافته شده بود، به برجهایی که زیر بارون خم شده بودن، یا به شعلههای کوچیکی که توی دستهاشون میلرزید.
نگاه می کردم.
هوا بوی خاک می داد وقت خداحافظی بود از اون خداحافظیهایی که هیچکس دلش نمیخواد به زبون بیاره، چون تا وقتی اسمش رو نذاری خداحافظی، یه گوشهی دلت هنوز فکر میکنه شاید همهچیز درست بشه.
یکی شمعش رو بالاتر گرفت. یکی دیگه، بیاینکه حواسش باشه، زیر لب اسمی رو تکرار میکرد. انگار اگر به اندازهی کافی تکرارش کنه، اسم میتونه از کلمه تبدیل به در بشه؛ دری رو به جایی که آدمها هنوز زندهان، هنوز میخندن و هنوز فرصت دارن به هم بگن که چقدر دوستشون دارن.
اما بعضی درها، حتی با جادو هم باز نمیشن.
بارون روی صورتهاشون میریخت و معلوم نبود کدوم قطره اشکه و کدومش از آسمون اومده. شاید اصلاً فرقی نداشت. اون شب، آسمون هم یکی از خودشون بود؛ یکی که بلد نبود دلداری بده و فقط کنارشون گریه میکرد.
قلعه پشت سرشون ایستاده بود؛ پیر و زخمی، مثل پیرمردی که تمام عمرش قصهی قهرمانها رو شنیده و حالا برای اولین بار فهمیده قهرمانها هم ممکنه برنگردن.
و با این حال، هیچکس شمعش رو خاموش نکرد.
شاید چون آدمیزاد موجود عجیبیه. میتونه از چیزی که دوست داره، یه مشت خاکستر تحویل بگیره و باز هم دستهاش رو دور آخرین ذرهی گرماش حلقه کنه. میتونه دنیا رو در حال فرو ریختن ببینه و بازم دلش بخواد فردا صبح بشه. میتونه از جادو زخم بخوره و باز هم به معجزه ایمان داشته باشه.
اون شب، اونا برای مردهها شمع روشن نکرده بودن؛ برای خودشون روشن کرده بودن. برای اینکه یادشون نره قبل از اینکه دنیا ازشون شجاعت بخواد، بهشون اجازه داده بود بچه باشن. بخندن، عاشق بشن، از امتحانها بترسن و فکر کنن تابستون بعدی هم حتماً از راه میرسه.
شاید بزرگترین تراژدی دنیا همین باشه؛ اینکه یه روز بفهمی تابستون بعدی برای همه نمیرسه.
اما شاید جادو هم دقیقاً از همینجا شروع میشه؛ از جایی که با وجود دونستن این حقیقت، باز هم برای هم شمع روشن میکنیم.
و اون شب، زیر آسمونی که انگار دیگه هیچ قولی به زمین نمیداد، صدها شعلهی کوچیک به تاریکی خیره شده بودن.
تاریکی خیلی بزرگ بود.
---
@Zseijtjtjf
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
به بالا خیره شده بودم و به آسمونی که انگار از وسط شکافته شده بود، به برجهایی که زیر بارون خم شده بودن، یا به شعلههای کوچیکی که توی دستهاشون میلرزید.
نگاه می کردم.
هوا بوی خاک می داد وقت خداحافظی بود از اون خداحافظیهایی که هیچکس دلش نمیخواد به زبون بیاره، چون تا وقتی اسمش رو نذاری خداحافظی، یه گوشهی دلت هنوز فکر میکنه شاید همهچیز درست بشه.
یکی شمعش رو بالاتر گرفت. یکی دیگه، بیاینکه حواسش باشه، زیر لب اسمی رو تکرار میکرد. انگار اگر به اندازهی کافی تکرارش کنه، اسم میتونه از کلمه تبدیل به در بشه؛ دری رو به جایی که آدمها هنوز زندهان، هنوز میخندن و هنوز فرصت دارن به هم بگن که چقدر دوستشون دارن.
اما بعضی درها، حتی با جادو هم باز نمیشن.
بارون روی صورتهاشون میریخت و معلوم نبود کدوم قطره اشکه و کدومش از آسمون اومده. شاید اصلاً فرقی نداشت. اون شب، آسمون هم یکی از خودشون بود؛ یکی که بلد نبود دلداری بده و فقط کنارشون گریه میکرد.
قلعه پشت سرشون ایستاده بود؛ پیر و زخمی، مثل پیرمردی که تمام عمرش قصهی قهرمانها رو شنیده و حالا برای اولین بار فهمیده قهرمانها هم ممکنه برنگردن.
و با این حال، هیچکس شمعش رو خاموش نکرد.
شاید چون آدمیزاد موجود عجیبیه. میتونه از چیزی که دوست داره، یه مشت خاکستر تحویل بگیره و باز هم دستهاش رو دور آخرین ذرهی گرماش حلقه کنه. میتونه دنیا رو در حال فرو ریختن ببینه و بازم دلش بخواد فردا صبح بشه. میتونه از جادو زخم بخوره و باز هم به معجزه ایمان داشته باشه.
اون شب، اونا برای مردهها شمع روشن نکرده بودن؛ برای خودشون روشن کرده بودن. برای اینکه یادشون نره قبل از اینکه دنیا ازشون شجاعت بخواد، بهشون اجازه داده بود بچه باشن. بخندن، عاشق بشن، از امتحانها بترسن و فکر کنن تابستون بعدی هم حتماً از راه میرسه.
شاید بزرگترین تراژدی دنیا همین باشه؛ اینکه یه روز بفهمی تابستون بعدی برای همه نمیرسه.
اما شاید جادو هم دقیقاً از همینجا شروع میشه؛ از جایی که با وجود دونستن این حقیقت، باز هم برای هم شمع روشن میکنیم.
و اون شب، زیر آسمونی که انگار دیگه هیچ قولی به زمین نمیداد، صدها شعلهی کوچیک به تاریکی خیره شده بودن.
تاریکی خیلی بزرگ بود.
---
@Zseijtjtjf
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط Zseijtjtjf در 1405/7/19 19:34:23
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/19 21:43:27
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/19 21:43:27
👾🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۲۱
اون شب، هیچکس نمیدونست دقیقاً باید به کجا نگاه کنه. به آسمونی که انگار از وسط شکافته شده بود، به برجهایی که زیر بارون خم شده بودن، یا به شعلههای کوچیکی که توی دستهاشون میلرزید.
هوا بوی خاک خیس و خداحافظی میداد. از اون خداحافظیهایی که هیچکس دلش نمیخواد به زبون بیاره، چون تا وقتی اسمش رو نذاری خداحافظی، یه گوشهی دلت هنوز فکر میکنه شاید همهچیز درست بشه.
یکی شمعش رو بالاتر گرفت. یکی دیگه، بیاینکه حواسش باشه، زیر لب اسمی رو تکرار میکرد. انگار اگر به اندازهی کافی تکرارش کنه، اسم میتونه از کلمه تبدیل به در بشه؛ دری رو به جایی که آدمها هنوز زندهان، هنوز میخندن و هنوز فرصت دارن به هم بگن که چقدر دوستشون دارن.
اما بعضی درها، حتی با جادو هم باز نمیشن.
بارون روی صورتهاشون میریخت و معلوم نبود کدوم قطره اشکه و کدومش از آسمون اومده. شاید اصلاً فرقی نداشت. اون شب، آسمون هم یکی از خودشون بود؛ یکی که بلد نبود دلداری بده و فقط کنارشون گریه میکرد.
قلعه پشت سرشون ایستاده بود؛ پیر و زخمی، مثل پیرمردی که تمام عمرش قصهی قهرمانها رو شنیده و حالا برای اولین بار فهمیده قهرمانها هم ممکنه برنگردن.
و با این حال، هیچکس شمعش رو خاموش نکرد.
شاید چون آدمیزاد موجود عجیبیه. میتونه از چیزی که دوست داره، یه مشت خاکستر تحویل بگیره و باز هم دستهاش رو دور آخرین ذرهی گرماش حلقه کنه. میتونه دنیا رو در حال فرو ریختن ببینه و بازم دلش بخواد فردا صبح بشه. میتونه از جادو زخم بخوره و باز هم به معجزه ایمان داشته باشه.
اون شب، اونا برای مردهها شمع روشن نکرده بودن؛ برای خودشون روشن کرده بودن. برای اینکه یادشون نره قبل از اینکه دنیا ازشون شجاعت بخواد، بهشون اجازه داده بود بچه باشن. بخندن، عاشق بشن، از امتحانها بترسن و فکر کنن تابستون بعدی هم حتماً از راه میرسه.
شاید بزرگترین تراژدی دنیا همین باشه؛ اینکه یه روز بفهمی تابستون بعدی برای همه نمیرسه.
اما شاید جادو هم دقیقاً از همینجا شروع میشه؛ از جایی که با وجود دونستن این حقیقت، باز هم برای هم شمع روشن میکنیم.
و اون شب، زیر آسمونی که انگار دیگه هیچ قولی به زمین نمیداد، صدها شعلهی کوچیک به تاریکی خیره شده بودن.
تاریکی خیلی بزرگ بود.
ولی برای اولین بار، مجبور بود به چشمهاشون نگاه کنه
---
@Khiaalsaaz
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
اون شب، هیچکس نمیدونست دقیقاً باید به کجا نگاه کنه. به آسمونی که انگار از وسط شکافته شده بود، به برجهایی که زیر بارون خم شده بودن، یا به شعلههای کوچیکی که توی دستهاشون میلرزید.
هوا بوی خاک خیس و خداحافظی میداد. از اون خداحافظیهایی که هیچکس دلش نمیخواد به زبون بیاره، چون تا وقتی اسمش رو نذاری خداحافظی، یه گوشهی دلت هنوز فکر میکنه شاید همهچیز درست بشه.
یکی شمعش رو بالاتر گرفت. یکی دیگه، بیاینکه حواسش باشه، زیر لب اسمی رو تکرار میکرد. انگار اگر به اندازهی کافی تکرارش کنه، اسم میتونه از کلمه تبدیل به در بشه؛ دری رو به جایی که آدمها هنوز زندهان، هنوز میخندن و هنوز فرصت دارن به هم بگن که چقدر دوستشون دارن.
اما بعضی درها، حتی با جادو هم باز نمیشن.
بارون روی صورتهاشون میریخت و معلوم نبود کدوم قطره اشکه و کدومش از آسمون اومده. شاید اصلاً فرقی نداشت. اون شب، آسمون هم یکی از خودشون بود؛ یکی که بلد نبود دلداری بده و فقط کنارشون گریه میکرد.
قلعه پشت سرشون ایستاده بود؛ پیر و زخمی، مثل پیرمردی که تمام عمرش قصهی قهرمانها رو شنیده و حالا برای اولین بار فهمیده قهرمانها هم ممکنه برنگردن.
و با این حال، هیچکس شمعش رو خاموش نکرد.
شاید چون آدمیزاد موجود عجیبیه. میتونه از چیزی که دوست داره، یه مشت خاکستر تحویل بگیره و باز هم دستهاش رو دور آخرین ذرهی گرماش حلقه کنه. میتونه دنیا رو در حال فرو ریختن ببینه و بازم دلش بخواد فردا صبح بشه. میتونه از جادو زخم بخوره و باز هم به معجزه ایمان داشته باشه.
اون شب، اونا برای مردهها شمع روشن نکرده بودن؛ برای خودشون روشن کرده بودن. برای اینکه یادشون نره قبل از اینکه دنیا ازشون شجاعت بخواد، بهشون اجازه داده بود بچه باشن. بخندن، عاشق بشن، از امتحانها بترسن و فکر کنن تابستون بعدی هم حتماً از راه میرسه.
شاید بزرگترین تراژدی دنیا همین باشه؛ اینکه یه روز بفهمی تابستون بعدی برای همه نمیرسه.
اما شاید جادو هم دقیقاً از همینجا شروع میشه؛ از جایی که با وجود دونستن این حقیقت، باز هم برای هم شمع روشن میکنیم.
و اون شب، زیر آسمونی که انگار دیگه هیچ قولی به زمین نمیداد، صدها شعلهی کوچیک به تاریکی خیره شده بودن.
تاریکی خیلی بزرگ بود.
ولی برای اولین بار، مجبور بود به چشمهاشون نگاه کنه
---
@Khiaalsaaz
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/17 20:40:02
جزئیات کاربر

هری و هرماینی و رون با تمام عجله از مخفیگاه خود بیرون اومدند . چون صدای کمکی را شنیده بودند . وقتی به محلی که صدا از ان امده بود رسیدند دیدند نویل روی زمین افتاده و دراکو بهت زده از کار خودش داشت می لرزید بلاتریکس می خندید و به دراکو گفت :«مادرت بهت افتخار میکنه حالا برو کنار تا کارش را تموم کنم 💥 »که هری از همان موقع نویل را کنار کشید .نویل بی هوش شده بود . رون و هرماینی هم به هری پوستند .بلاتریکس گفت:«پاتر آماده ای که بمیری ؟» هری گفت :«همیشه اماده بودم» نبرد خیلی سختی در گرفت و آخر بلاتریکس و دراکو و گری بک که تازه به انها پیوستده برنده شدند . بلاتریکس و گری بک می خواستند همان موقع هری و هرماینی و رون را بکشند ولی دارکو گفت« لرد سیاه خودش می خواد پاتر را بکشه و می تونیم از اون دوتا اطلاعات بگیریم و بعد بکششیمشون »
بلاتریکس اول موافقت نکرد ولی آخر کوتاه اومد و گفت «باشه باشه ولی اون دختر ماله منه» بلاتریکس و دراکو و گری بک اونها را به قصر مالفوی ها بردند . وقتی به دروازه رسیدند . مرگخوار اول پرسید« رمز؟ »و بلاتریکس نقش روی ساعدش را نشان داد مرگخوار دوم گفت «اونهمون پاتر معروفه . خوشحالم از دیدنش» و لبخند ترسناکی زد بلاتریکس و بقیه وارد شدند عمارت بسیار بزرگ و باشکوه بود . بلاتریکس گفت: « پاتر را به سیاهچال ببر گری بک » . حال نویل ،هرماینی ،رون تنها مانده بودند با یه عالمه مرگخوار بلاتریکس گفت « لوسیوس به لرد سیاه خبر بده پاتر را گرفتیم »و بعد با خنده ادامه داد: «خب خب اول کدومتون داوطلب میشه؟» نویل که همه ی این فجایع را تقصیر خودش می دانست گفت «ممنن »رون گفت «نه من » هرماینی فقط با بهت نگاه می کرد . بلاتریکس گفت « هی چه سر نترسی دارین شرط می بندم که گریفیندوری هستین، ولی من گفتم که دختره را می خوام » یه مکث کوچیک کرد و ادامه داد:« نارسیسا دختره را ببر تو اتاق و تو گری بک مراقب پسرا باش » رون که بغضش ترکید گفت:«نه نه من را ببرید هرماینیی نهههه » دراکو با بهت به رون نگاه می کرد و بعد وقتی نگاه رونرا دید پوزخند زد رون نمی توانست کاری کند ولی اگر می توانست دراکو را انقدر میزد تا دندان هایش بریزد ولی در همین لحظه صدایی از دم در ورودی امد و همه دیدند که دو نگهبان با تمام قدرت در حال دفاع کردن بودند ولی چندی بعد هردو بی هوش بر روی زمین سرد افتاده بودند . اعضای محفل به داخل امدند . بلاتریکس با لوپین درگیر بود دراکو با جینی و هرکدام رقیبی برای خود داشتند . ناگهان دین که با اعضای محفل امده بود از پشت همه بیرون امد و با ورد دست های رون و نویل را باز کرد . رون به نویل گفت :«برو دنبال هری منم میرم سراغ هرماینی »نویل با سر تایید کرد و هر دو به طرف جایی که می خواستند بروند دویدند چندی بعد هری و نویل و رون درحال مبارزه بودند . ولی هرماینی توان مبارزه نداشت چون گری بک او را تقریباً گاز گرفته بود پس رون به او کمک می کرد تا ضد طلسم ها را اجرا کند . لوپین داد زد :«بچه ها برید بیرون » هری گفت «ولی اخه۰۰۰» لوپین نگذاست حرفش تمام شود و گفت «دین یادته بهت چیگفتم بدو ببرشون بیرون ناگهان دین دست هری و جینی را گرفت رون هم که دید چاره ای ندارد کت دین را گرفت و همه ی انها به جنگل ممنوعه رفتند . دین و هرماینی زخمی شده بودند پس به سوی قلعه رفتند تا مادام پامفری زخمی ها را درمان کند ساعت ها گذشت . تقریبا ساعت ۱ صبح بود که بقیه امدند ولی با هزار زخم مادام پامفری به همه ی انها گفت که خوب شد همه تان زنده اید زخم ها درمان می شوند اما مرگ درمانی ندارد . تمام مرگخواران ان شب تنبیهشده بودند که چرا لرد سیاه را صدا کرده بودند و بلاترکس هم دراکو را بعد از لرد سیاه تنبیه کرد چون او نگذاشته بود هری را بکشد .
تمام
رز مالفوی
تصویر ۱۵
---
ممنون که خودت نوشتی. تلاشت قابل تحسینه و خیلی بهتر از قبل شد.
@رزمالفوی
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
بلاتریکس اول موافقت نکرد ولی آخر کوتاه اومد و گفت «باشه باشه ولی اون دختر ماله منه» بلاتریکس و دراکو و گری بک اونها را به قصر مالفوی ها بردند . وقتی به دروازه رسیدند . مرگخوار اول پرسید« رمز؟ »و بلاتریکس نقش روی ساعدش را نشان داد مرگخوار دوم گفت «اونهمون پاتر معروفه . خوشحالم از دیدنش» و لبخند ترسناکی زد بلاتریکس و بقیه وارد شدند عمارت بسیار بزرگ و باشکوه بود . بلاتریکس گفت: « پاتر را به سیاهچال ببر گری بک » . حال نویل ،هرماینی ،رون تنها مانده بودند با یه عالمه مرگخوار بلاتریکس گفت « لوسیوس به لرد سیاه خبر بده پاتر را گرفتیم »و بعد با خنده ادامه داد: «خب خب اول کدومتون داوطلب میشه؟» نویل که همه ی این فجایع را تقصیر خودش می دانست گفت «ممنن »رون گفت «نه من » هرماینی فقط با بهت نگاه می کرد . بلاتریکس گفت « هی چه سر نترسی دارین شرط می بندم که گریفیندوری هستین، ولی من گفتم که دختره را می خوام » یه مکث کوچیک کرد و ادامه داد:« نارسیسا دختره را ببر تو اتاق و تو گری بک مراقب پسرا باش » رون که بغضش ترکید گفت:«نه نه من را ببرید هرماینیی نهههه » دراکو با بهت به رون نگاه می کرد و بعد وقتی نگاه رونرا دید پوزخند زد رون نمی توانست کاری کند ولی اگر می توانست دراکو را انقدر میزد تا دندان هایش بریزد ولی در همین لحظه صدایی از دم در ورودی امد و همه دیدند که دو نگهبان با تمام قدرت در حال دفاع کردن بودند ولی چندی بعد هردو بی هوش بر روی زمین سرد افتاده بودند . اعضای محفل به داخل امدند . بلاتریکس با لوپین درگیر بود دراکو با جینی و هرکدام رقیبی برای خود داشتند . ناگهان دین که با اعضای محفل امده بود از پشت همه بیرون امد و با ورد دست های رون و نویل را باز کرد . رون به نویل گفت :«برو دنبال هری منم میرم سراغ هرماینی »نویل با سر تایید کرد و هر دو به طرف جایی که می خواستند بروند دویدند چندی بعد هری و نویل و رون درحال مبارزه بودند . ولی هرماینی توان مبارزه نداشت چون گری بک او را تقریباً گاز گرفته بود پس رون به او کمک می کرد تا ضد طلسم ها را اجرا کند . لوپین داد زد :«بچه ها برید بیرون » هری گفت «ولی اخه۰۰۰» لوپین نگذاست حرفش تمام شود و گفت «دین یادته بهت چیگفتم بدو ببرشون بیرون ناگهان دین دست هری و جینی را گرفت رون هم که دید چاره ای ندارد کت دین را گرفت و همه ی انها به جنگل ممنوعه رفتند . دین و هرماینی زخمی شده بودند پس به سوی قلعه رفتند تا مادام پامفری زخمی ها را درمان کند ساعت ها گذشت . تقریبا ساعت ۱ صبح بود که بقیه امدند ولی با هزار زخم مادام پامفری به همه ی انها گفت که خوب شد همه تان زنده اید زخم ها درمان می شوند اما مرگ درمانی ندارد . تمام مرگخواران ان شب تنبیهشده بودند که چرا لرد سیاه را صدا کرده بودند و بلاترکس هم دراکو را بعد از لرد سیاه تنبیه کرد چون او نگذاشته بود هری را بکشد .
تمام
رز مالفوی
تصویر ۱۵
---
ممنون که خودت نوشتی. تلاشت قابل تحسینه و خیلی بهتر از قبل شد.
@رزمالفوی
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط رزمالفوی در 1405/7/16 21:39:41
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/16 21:54:46
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/16 21:54:46
جزئیات کاربر

**تصویر ۲۳ **
**مرگ اسنیپ به قلمی نو و شیوه جدید**
آسمان میغرید؛ غرشی کشدار و خشمگین، چون نفرینِ پیرمردی که در خلوت خودش را تمام کرده باشد. ابرها چنان بر سرِ دنیا خم شده بودند که روز را از میان برده بودند و رنگِ آفاق به رنگ ماتم نشسته بود. ماتمِ چه؟ نمیدانستم. اما در مغز استخوانم حسش میکردم، همانگونه که حیوان پیش از زلزله میداند.
میان جمعی ایستاده بودم. چهرهها آشنا بودند؛ چهرههایی که سالها دیده بودمشان. سلام کردم. صدایم به هوای نمناک خورد و فرو ریخت. بار دیگر خواندمشان، بلندتر، تقریباً با التماس. هیچ سری نچرخید. هیچ نگاهی به من نیفتاد. گویی نبودم، گویی هرگز نبودهام، و آنان تنها از سر ادب، جای خالیام را رعایت میکردند.
زنان میگریستند. نه شیونی در کار بود و نه فریادی؛ نالهای بود فروخورده که از ته سینه برمیخاست و پیش از آنکه به لب برسد، در باد گم میشد. مردان خشک ایستاده بودند، چون چوبهایی که آفتاب سالها ترکشان داده باشد. دستها آویخته، نگاهها بر خاک دوخته؛ مردانی که بلد نبودند اندوه را چگونه بر زبان آورند و ناچار آن را به استخوانهایشان سپرده بودند.
آنگاه آوردندش.
پارچهای سپید بر گرد چیزی پیچیده بود. نه، «چیزی» نه؛ تنی. تنی که اندازهاش را میشناختم: کوتاه و باریک، به قامت جوانی که هنوز از عمرش چیزی ندیده است. کفن بود، کفنِ جوانی.
قلبم از حرکت ایستاد.
خودِ اوست؟
نه. او نیست. نمیتواند او باشد. همین دیروز بود، همین دیروز صدایش در گوشم بود. نه، نمیشود، نمیشود...
زانوانم خالی شد. سیاهی بر چشمانم دوید و چون مرکب در آب، همهچیز را در خود حل کرد. هفت آسمان بر گردِ سرم به چرخش درآمدند و غرش ابرها در گوشم به وزوزی بیپایان بدل شد.
و ناگهان، سپیدی.
سپیدیِ آرام و بیصدا. نفسزنان چشم گشودم و در میانِ آن سپیدی، چیزی آشنا یافتم: شکافی باریک در گچ و لکهای کهنه در گوشهاش.
سقف اتاقم بود.
---
این بیدار شدن نبود؛ بیرون کشیده شدن بود، از ته چاهی تاریک، با دستهایی که هنوز بوی کفن میدادند.
دیری به همان شکاف خیره ماندم. نفسم بالا نمیآمد. دست بر سینه نهادم: قلب میکوبید، اما نه چون قلبِ زندهای که از زندگی سرشار است؛ چون قلبِ کسی که چیزی را گم کرده و نمیداند چه را. خواب بود، جز خواب نبود. این را چند بار به خودم گفتم. اما این خواب تازه نبود. هفده سال بود هر شب به سراغم میآمد، با همان جمع، همان کفن، همان سکوت؛ و هر بار، درست همانجا که باید چهرهی مرده را ببینم، بیدارم میکرد، گویی حتی ذهنم هم جرأتِ دیدنش را نداشت.
برخاستم. آبی به صورت زدم و در آینه مردی را دیدم که گویی شبی تمام در سوگ نشسته بود، با رنگی چون پوستِ شمع و چشمهایی که دیگر از کسی انتظاری نداشتند. جامهی سیاه پوشیدم، همان جامهای که سالها بود از تنم جدا نمیشد، و از اتاق بیرون زدم، بیمقصد، تنها برای آنکه آن تصویر را از سر بیرون کنم.
بیرون نرفت.
در راهروها و کوچهها که گام میزدم، پارچهی سپید با من گام برمیداشت. هر چهرهای که از کنارم میگذشت یکی از آن چهرهها بود: آن زنها که میگریستند، آن مردهای چوبخشک. همهی صداها دور بود و خفه، چون صداهایی که از زیر آب بشنوی. پاهایم مرا میبردند و نمیدانستم به کجا. «او» که بود؟ چرا دلم میگفت که میشناسمش؟
آنقدر در خود فرو رفته بودم که نفهمیدم کِی نشانِ مرگخوار، همان داغِ سیاهی که بر ساعدم بود، شروع کرد به سوختن. فقط دستم میسوخت؛ هیچجای دیگر تنم دردی نداشت، انگار تمام آتش را در همان یک نقطه جمع کرده بودند. نفهمیدم کِی آن فراخوان را شنیدم و کِی پاهایم راه را به سمتِ همان کلبهی نفرینشده کج کرد؛ همان کلبهای که نامش پیش از آنکه سکنایش باشد، بوی ترس میداد. نفهمیدم کِی از آستانه گذشتم.
صدای ترمز نبود. صدای فحیحِ مار بود. و نور نبود، تنها برقِ دو چشمِ سرخ در تاریکی.
فشردگی. سوزش. گرمایی که از گردنم سرازیر شد، آرام و سنگین، چون شرابی که از جامی لبپر سرریز شود. خواستم فریاد بزنم و نشد. من که عمری سکوت کرده بودم، حالا هم نمیتوانستم حرف بزنم. بر کفپوش چوبی افتادم و در همان یک ثانیهی بیپایان، همهچیز روشن شد.
چه زود بود. هرگز گمان نمیکردم اینهمه زود از راه برسد؛ چنان زود که آرزوها و جوانی و تمام زندگیام را یکجا با خود برد. هیچگاه باور نداشتم که نوبت من هم برسد، من که اینهمه سال با مرگ همخانه بودم. اما مرگ شتری است که بر در خانهی هر کس میخوابد، و امروز نوبتِ خانهی من بود.
وقتم تمام شده بود.
پسری آمد؛ پسرِ جیمز، با عینک شکسته و صورتی که اینهمه سال از آن بیزار بودم. دستم را بالا بردم، نه از سر مهر، از سر عجله. باید همهچیز را به او میسپردم. خاطرهها از شقیقهام بیرون میزد، نقرهای و لرزان، چون جانی که از تن میگریزد.
و آنگاه، میان آنهمه خون، دیدمش.
آن شب بود. همان شب. شبی که هر سال از آن میگریختم و هر سال دوباره گیرم میانداخت.
دیر رسیده بودم. در خانه باز بود و بوی سوختگیِ چوب و جادو در هوا پیچیده بود. از پلهها بالا رفتم و روی کف اتاق، او را دیدم. موهایش، همان سرخیِ دوران کودکی، روی زمین پخش شده بود و چشمهایش، آن دو چشم سبز که در تمام عمرم تنها چراغ تاریکیهایم بود، باز مانده بود، بیآنکه چیزی را ببیند.
کنارش زانو زدم. دستش سرد بود. چیزی در سینهام شکست که هرگز بند نیامد.
«نه»، گفتم. «نه... نمیتونی تو باشی.»
آنجا بود که فهمیدم. آن خوابِ هفدهساله، آن جمعِ عزادار، آن مردانِ چوبخشک، آن کفنِ سپید و کوتاه و باریک... همهاش همین شب بود. من هرگز در سوگواریاش نبودم. نخواسته بودند، نتوانسته بودم، و ذهنم سالها، هر شب، آنچه را از من دریغ شده بود برایم بازسازی میکرد. همین بود که هیچکس جوابم را نمیداد؛ در مرگ او، من وجود نداشتم.
صدای پسر از دوردست آمد، لرزان و نزدیک:
«نگاهم کن...»
نگاهش کردم. و در تنِ پسرِ جیمز، دو چشم سبز بود.
دیگر بیش از این نمیخواستم.
این واپسین سخن من است.
سقوط.
---
اگه خواستی یه عنوان براش بذارم یا یه قسمت دیگه بهش اضافه کنم، بگو. 🌑
---
@Arianf3
با پست زدن تو کارگاه داستاننویسی، تو داری تلاش میکنی وارد ایفای نقش جادوگران بشی که بر مبنای داستان نویسی بنا شده و نیازه که اگه به چنین کاری علاقمند هستی خودت انجامش بدی. وگرنه اگه به نوشتن علاقه نداری که بخوای به هوش مصنوعی بدی تا برات بنویسه، چرا برای ورود به این بخش اقدام میکنی؟ ارزش سایت ما به اینه که خودت بنویسی و از نوشتن لذت ببری! و هیچکس اینجا فوقالعاده نمینویسه... بلکه با مهارت خودش حالا هرچقدر هم ناشیانه باشه رول مینویسه و در کنار بقیه از ایفای نقش لذت میبره. اینجا برای نویسندههای ماهر نیست، برای کساییه که از نوشتن و ایفای نقش کردن لذت میبرن، هرچقدرم که ضعیف یا قوی بنویسن. پس لطفا اگه واقعا میخوای وارد ایفای نقشی بشی که با داستاننویسی گره خورده، سعی کن با تلاش خودت و نه با کمک هوش مصنوعی داستانت رو بنویسی. مطمئنم اگه تلاش کنی از پسش برمیای.
تایید نشد. منتظرم تا با یه داستان دیگه که خودت نوشتی برگردی.
**مرگ اسنیپ به قلمی نو و شیوه جدید**
آسمان میغرید؛ غرشی کشدار و خشمگین، چون نفرینِ پیرمردی که در خلوت خودش را تمام کرده باشد. ابرها چنان بر سرِ دنیا خم شده بودند که روز را از میان برده بودند و رنگِ آفاق به رنگ ماتم نشسته بود. ماتمِ چه؟ نمیدانستم. اما در مغز استخوانم حسش میکردم، همانگونه که حیوان پیش از زلزله میداند.
میان جمعی ایستاده بودم. چهرهها آشنا بودند؛ چهرههایی که سالها دیده بودمشان. سلام کردم. صدایم به هوای نمناک خورد و فرو ریخت. بار دیگر خواندمشان، بلندتر، تقریباً با التماس. هیچ سری نچرخید. هیچ نگاهی به من نیفتاد. گویی نبودم، گویی هرگز نبودهام، و آنان تنها از سر ادب، جای خالیام را رعایت میکردند.
زنان میگریستند. نه شیونی در کار بود و نه فریادی؛ نالهای بود فروخورده که از ته سینه برمیخاست و پیش از آنکه به لب برسد، در باد گم میشد. مردان خشک ایستاده بودند، چون چوبهایی که آفتاب سالها ترکشان داده باشد. دستها آویخته، نگاهها بر خاک دوخته؛ مردانی که بلد نبودند اندوه را چگونه بر زبان آورند و ناچار آن را به استخوانهایشان سپرده بودند.
آنگاه آوردندش.
پارچهای سپید بر گرد چیزی پیچیده بود. نه، «چیزی» نه؛ تنی. تنی که اندازهاش را میشناختم: کوتاه و باریک، به قامت جوانی که هنوز از عمرش چیزی ندیده است. کفن بود، کفنِ جوانی.
قلبم از حرکت ایستاد.
خودِ اوست؟
نه. او نیست. نمیتواند او باشد. همین دیروز بود، همین دیروز صدایش در گوشم بود. نه، نمیشود، نمیشود...
زانوانم خالی شد. سیاهی بر چشمانم دوید و چون مرکب در آب، همهچیز را در خود حل کرد. هفت آسمان بر گردِ سرم به چرخش درآمدند و غرش ابرها در گوشم به وزوزی بیپایان بدل شد.
و ناگهان، سپیدی.
سپیدیِ آرام و بیصدا. نفسزنان چشم گشودم و در میانِ آن سپیدی، چیزی آشنا یافتم: شکافی باریک در گچ و لکهای کهنه در گوشهاش.
سقف اتاقم بود.
---
این بیدار شدن نبود؛ بیرون کشیده شدن بود، از ته چاهی تاریک، با دستهایی که هنوز بوی کفن میدادند.
دیری به همان شکاف خیره ماندم. نفسم بالا نمیآمد. دست بر سینه نهادم: قلب میکوبید، اما نه چون قلبِ زندهای که از زندگی سرشار است؛ چون قلبِ کسی که چیزی را گم کرده و نمیداند چه را. خواب بود، جز خواب نبود. این را چند بار به خودم گفتم. اما این خواب تازه نبود. هفده سال بود هر شب به سراغم میآمد، با همان جمع، همان کفن، همان سکوت؛ و هر بار، درست همانجا که باید چهرهی مرده را ببینم، بیدارم میکرد، گویی حتی ذهنم هم جرأتِ دیدنش را نداشت.
برخاستم. آبی به صورت زدم و در آینه مردی را دیدم که گویی شبی تمام در سوگ نشسته بود، با رنگی چون پوستِ شمع و چشمهایی که دیگر از کسی انتظاری نداشتند. جامهی سیاه پوشیدم، همان جامهای که سالها بود از تنم جدا نمیشد، و از اتاق بیرون زدم، بیمقصد، تنها برای آنکه آن تصویر را از سر بیرون کنم.
بیرون نرفت.
در راهروها و کوچهها که گام میزدم، پارچهی سپید با من گام برمیداشت. هر چهرهای که از کنارم میگذشت یکی از آن چهرهها بود: آن زنها که میگریستند، آن مردهای چوبخشک. همهی صداها دور بود و خفه، چون صداهایی که از زیر آب بشنوی. پاهایم مرا میبردند و نمیدانستم به کجا. «او» که بود؟ چرا دلم میگفت که میشناسمش؟
آنقدر در خود فرو رفته بودم که نفهمیدم کِی نشانِ مرگخوار، همان داغِ سیاهی که بر ساعدم بود، شروع کرد به سوختن. فقط دستم میسوخت؛ هیچجای دیگر تنم دردی نداشت، انگار تمام آتش را در همان یک نقطه جمع کرده بودند. نفهمیدم کِی آن فراخوان را شنیدم و کِی پاهایم راه را به سمتِ همان کلبهی نفرینشده کج کرد؛ همان کلبهای که نامش پیش از آنکه سکنایش باشد، بوی ترس میداد. نفهمیدم کِی از آستانه گذشتم.
صدای ترمز نبود. صدای فحیحِ مار بود. و نور نبود، تنها برقِ دو چشمِ سرخ در تاریکی.
فشردگی. سوزش. گرمایی که از گردنم سرازیر شد، آرام و سنگین، چون شرابی که از جامی لبپر سرریز شود. خواستم فریاد بزنم و نشد. من که عمری سکوت کرده بودم، حالا هم نمیتوانستم حرف بزنم. بر کفپوش چوبی افتادم و در همان یک ثانیهی بیپایان، همهچیز روشن شد.
چه زود بود. هرگز گمان نمیکردم اینهمه زود از راه برسد؛ چنان زود که آرزوها و جوانی و تمام زندگیام را یکجا با خود برد. هیچگاه باور نداشتم که نوبت من هم برسد، من که اینهمه سال با مرگ همخانه بودم. اما مرگ شتری است که بر در خانهی هر کس میخوابد، و امروز نوبتِ خانهی من بود.
وقتم تمام شده بود.
پسری آمد؛ پسرِ جیمز، با عینک شکسته و صورتی که اینهمه سال از آن بیزار بودم. دستم را بالا بردم، نه از سر مهر، از سر عجله. باید همهچیز را به او میسپردم. خاطرهها از شقیقهام بیرون میزد، نقرهای و لرزان، چون جانی که از تن میگریزد.
و آنگاه، میان آنهمه خون، دیدمش.
آن شب بود. همان شب. شبی که هر سال از آن میگریختم و هر سال دوباره گیرم میانداخت.
دیر رسیده بودم. در خانه باز بود و بوی سوختگیِ چوب و جادو در هوا پیچیده بود. از پلهها بالا رفتم و روی کف اتاق، او را دیدم. موهایش، همان سرخیِ دوران کودکی، روی زمین پخش شده بود و چشمهایش، آن دو چشم سبز که در تمام عمرم تنها چراغ تاریکیهایم بود، باز مانده بود، بیآنکه چیزی را ببیند.
کنارش زانو زدم. دستش سرد بود. چیزی در سینهام شکست که هرگز بند نیامد.
«نه»، گفتم. «نه... نمیتونی تو باشی.»
آنجا بود که فهمیدم. آن خوابِ هفدهساله، آن جمعِ عزادار، آن مردانِ چوبخشک، آن کفنِ سپید و کوتاه و باریک... همهاش همین شب بود. من هرگز در سوگواریاش نبودم. نخواسته بودند، نتوانسته بودم، و ذهنم سالها، هر شب، آنچه را از من دریغ شده بود برایم بازسازی میکرد. همین بود که هیچکس جوابم را نمیداد؛ در مرگ او، من وجود نداشتم.
صدای پسر از دوردست آمد، لرزان و نزدیک:
«نگاهم کن...»
نگاهش کردم. و در تنِ پسرِ جیمز، دو چشم سبز بود.
دیگر بیش از این نمیخواستم.
این واپسین سخن من است.
سقوط.
---
اگه خواستی یه عنوان براش بذارم یا یه قسمت دیگه بهش اضافه کنم، بگو. 🌑
---
@Arianf3
با پست زدن تو کارگاه داستاننویسی، تو داری تلاش میکنی وارد ایفای نقش جادوگران بشی که بر مبنای داستان نویسی بنا شده و نیازه که اگه به چنین کاری علاقمند هستی خودت انجامش بدی. وگرنه اگه به نوشتن علاقه نداری که بخوای به هوش مصنوعی بدی تا برات بنویسه، چرا برای ورود به این بخش اقدام میکنی؟ ارزش سایت ما به اینه که خودت بنویسی و از نوشتن لذت ببری! و هیچکس اینجا فوقالعاده نمینویسه... بلکه با مهارت خودش حالا هرچقدر هم ناشیانه باشه رول مینویسه و در کنار بقیه از ایفای نقش لذت میبره. اینجا برای نویسندههای ماهر نیست، برای کساییه که از نوشتن و ایفای نقش کردن لذت میبرن، هرچقدرم که ضعیف یا قوی بنویسن. پس لطفا اگه واقعا میخوای وارد ایفای نقشی بشی که با داستاننویسی گره خورده، سعی کن با تلاش خودت و نه با کمک هوش مصنوعی داستانت رو بنویسی. مطمئنم اگه تلاش کنی از پسش برمیای.

تایید نشد. منتظرم تا با یه داستان دیگه که خودت نوشتی برگردی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/16 9:39:18
🩸 Блаженны сильные: время казнит слабых, и они служат сильным ♟️
جزئیات کاربر

تصویر ۱۵
***
**عنوان: مهمانی خونین در عمارت مالفوی**
هری، رون و هرمیون برخلاف کتاب، برای یک مأموریت جاسوسی مخفیانه وارد عمارت شدهاند؛ آنها به دنبال یک نقشه قدیمی در کتابخانه شخصی لوسیوس هستند. اما به محض ورود، متوجه میشوند که با یک تله روبرو شدهاند.
در سالن اصلی، **لوسیوس و نارسیسا مالفوی** با ظاهری سرد و کنترلشده، درست مثل میزبانهایی که منتظر مهمانهای ناخوانده هستند، نشستهاند. **دراکوی** با نگاهی میان ترس و تردید، در گوشهای ایستاده و **فنریر گریبک** با لبخندی وحشتناک، در سایهها حضور دارد و با صدای خشنش، امنیت آنها را تهدید میکند.
اتفاقات از اینجا به هم میریزد: به جای یک مبارزه بزرگ، لوسیوس با بازی روانی شروع میکند. او میداند آنها برای نقشه آمدهاند و به جای حمله، آنها را به یک "شام رسمی" دعوت میکند که در واقع یک میدان مین است. هر لقمه غذا، میتواند آخرین لقمه باشد!
**نقطه اوج:** هرمیون با استفاده از یک جادوی تغییر شکل سریع، نارسیسا را (که هنوز ذرهای انسانیت دارد) برای چند لحظه متقاعد میکند که به آنها کمک کند. در حالی که دراکو در لحظهای از تردید، یک مسیر فرار را نشان میدهد، رون با یک انفجار کوچک از جادوی بیدقت خودش، حواس مرگخواران را پرت میکند.
**خروج:** آنها به جای فرار از در اصلی، از طریق سیستم گرمایش قدیمی و تونلهای زیرزمینی که با استفاده از جادوی هرمیون پیدا شده، از میان انباریِ فنریر گریبک فرار میکنند و درست زمانی که گریبک متوجه میشود، آنها در تاریکی جنگلهای اطراف غیب شدهاند.
***
امیدوارم این روایت کوتاه از چیزی که در ذهن داشتی خوشت اومده باشه! اگر دوست داشتی بخش خاصی رو تغییر بدم یا روی یکی از شخصیتها تمرکز بیشتری کنیم، حتما بهم بگو.
---
@رزمالفوی
با پست زدن تو کارگاه داستاننویسی، تو داری تلاش میکنی وارد ایفای نقش جادوگران بشی که بر مبنای داستان نویسی بنا شده و نیازه که اگه به چنین کاری علاقمند هستی خودت انجامش بدی. وگرنه اگه به نوشتن علاقه نداری که بخوای به هوش مصنوعی بدی تا برات بنویسه، چرا برای ورود به این بخش اقدام میکنی؟ ارزش سایت ما به اینه که خودت بنویسی و از نوشتن لذت ببری! و هیچکس اینجا فوقالعاده نمینویسه... بلکه با مهارت خودش حالا هرچقدر هم ناشیانه باشه رول مینویسه و در کنار بقیه از ایفای نقش لذت میبره. اینجا برای نویسندههای ماهر نیست، برای کساییه که از نوشتن و ایفای نقش کردن لذت میبرن، هرچقدرم که ضعیف یا قوی بنویسن. پس لطفا اگه واقعا میخوای وارد ایفای نقشی بشی که با داستاننویسی گره خورده، سعی کن با تلاش خودت و نه با کمک هوش مصنوعی داستانت رو بنویسی. مطمئنم اگه تلاش کنی از پسش برمیای.
تایید نشد. منتظرم تا با یه داستان دیگه که خودت نوشتی برگردی.
***
**عنوان: مهمانی خونین در عمارت مالفوی**
هری، رون و هرمیون برخلاف کتاب، برای یک مأموریت جاسوسی مخفیانه وارد عمارت شدهاند؛ آنها به دنبال یک نقشه قدیمی در کتابخانه شخصی لوسیوس هستند. اما به محض ورود، متوجه میشوند که با یک تله روبرو شدهاند.
در سالن اصلی، **لوسیوس و نارسیسا مالفوی** با ظاهری سرد و کنترلشده، درست مثل میزبانهایی که منتظر مهمانهای ناخوانده هستند، نشستهاند. **دراکوی** با نگاهی میان ترس و تردید، در گوشهای ایستاده و **فنریر گریبک** با لبخندی وحشتناک، در سایهها حضور دارد و با صدای خشنش، امنیت آنها را تهدید میکند.
اتفاقات از اینجا به هم میریزد: به جای یک مبارزه بزرگ، لوسیوس با بازی روانی شروع میکند. او میداند آنها برای نقشه آمدهاند و به جای حمله، آنها را به یک "شام رسمی" دعوت میکند که در واقع یک میدان مین است. هر لقمه غذا، میتواند آخرین لقمه باشد!
**نقطه اوج:** هرمیون با استفاده از یک جادوی تغییر شکل سریع، نارسیسا را (که هنوز ذرهای انسانیت دارد) برای چند لحظه متقاعد میکند که به آنها کمک کند. در حالی که دراکو در لحظهای از تردید، یک مسیر فرار را نشان میدهد، رون با یک انفجار کوچک از جادوی بیدقت خودش، حواس مرگخواران را پرت میکند.
**خروج:** آنها به جای فرار از در اصلی، از طریق سیستم گرمایش قدیمی و تونلهای زیرزمینی که با استفاده از جادوی هرمیون پیدا شده، از میان انباریِ فنریر گریبک فرار میکنند و درست زمانی که گریبک متوجه میشود، آنها در تاریکی جنگلهای اطراف غیب شدهاند.
***
امیدوارم این روایت کوتاه از چیزی که در ذهن داشتی خوشت اومده باشه! اگر دوست داشتی بخش خاصی رو تغییر بدم یا روی یکی از شخصیتها تمرکز بیشتری کنیم، حتما بهم بگو.
---
@رزمالفوی
با پست زدن تو کارگاه داستاننویسی، تو داری تلاش میکنی وارد ایفای نقش جادوگران بشی که بر مبنای داستان نویسی بنا شده و نیازه که اگه به چنین کاری علاقمند هستی خودت انجامش بدی. وگرنه اگه به نوشتن علاقه نداری که بخوای به هوش مصنوعی بدی تا برات بنویسه، چرا برای ورود به این بخش اقدام میکنی؟ ارزش سایت ما به اینه که خودت بنویسی و از نوشتن لذت ببری! و هیچکس اینجا فوقالعاده نمینویسه... بلکه با مهارت خودش حالا هرچقدر هم ناشیانه باشه رول مینویسه و در کنار بقیه از ایفای نقش لذت میبره. اینجا برای نویسندههای ماهر نیست، برای کساییه که از نوشتن و ایفای نقش کردن لذت میبرن، هرچقدرم که ضعیف یا قوی بنویسن. پس لطفا اگه واقعا میخوای وارد ایفای نقشی بشی که با داستاننویسی گره خورده، سعی کن با تلاش خودت و نه با کمک هوش مصنوعی داستانت رو بنویسی. مطمئنم اگه تلاش کنی از پسش برمیای.

تایید نشد. منتظرم تا با یه داستان دیگه که خودت نوشتی برگردی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/14 10:57:42
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/14 10:58:04
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/14 10:58:04
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/07/12
تولد نقش: 1405/07/13
آخرین ورود: امروز ساعت 09:13
از: Diagon Alley, Ollivanders
پستها:
39

تصویر شماره ۳:
یک روز طولانی و خستهکننده تمام شده بود. تازه تدریس شش تا کلاس معجونها را به پایان رساندهبود. سِوِروس بعد از رها شدن از دست شاگردانی که دل به درس نمیدهند، پیدرپی انفجار به بار میآورند، معجونهایشان را زمین میریزند و آتش میاندازند به جان همدیگر، به سمت تالار بزرگ رفت تا شام بخورد. ولی بعد از دیدن ریخت و قیافهی آن پسرک پاتر در کلاس آخر، دیگر میل به غذا نداشت. وقتی داشت از کنار تالار بزرگ رد میشد (دیگر داخل نرفت)، چشمش به هری افتاد که داشت با رفقایش شام میخورد.
با خودش فکر کرد:
"پسرهی گستاخ، نه استعدادی داره که بخاطر استعدادش باهاش مدارا کنم، نه ادب و احترام سرش میشه که تحملش کنم. عین باباش فقط ادعاش میشه. چه کنم که دامبلدور ازم قول گرفته که مراقبش باشم. وگرنه..."
دندانهایش را به هم میسابید و میرفت. از کنار تالار بزرگ رد شد و وارد تالار پلکانهای متحرک شد.
"همهچیش شبیه اون بابای ناکِسشه. البته... بجز چشماش که..."
با دیدن دامبلدور که به سمت تالار اصلی میرفت، با بیمیلی سری به نشانهی احترام تکان داد و به راهش ادامه داد.
"چشماش شبیه لیلیه. لیلی..."
به راهش ادامه داد؟ کدام راه؟ اصلاً کجا میرفت؟ او که تنها کاری که امشب داشت شامش بود، که آن هم به لطف هری میلی به آن نداشت. پس...؟
"لیلی هم رفت و منو با این پسره تنها گذاشت..."
پس کجا میرفت؟ ظاهراً خودش هم نمیدانست.
"لیلی اگه الان زنده بود..."
در افکارش غرق شده بود و بیهدف از پلهها پایین میرفت.
"اگه الان زنده بود چقدر همهچی بهتر بود...شاید اصلا لازم نبود به همچین تقشهای تن بدم..."
به دوراهی رسید و همینطوری به چپ پیچید.
"والا دیگه، اگه لیلی نمیمرد و جادوی مرگ ولدمورت کمونه نمیکرد، اون موقع هری هم تبدیل به جانپیچه نمیشد.منم دیگه مجبور نبودم برای اینکه تنها خاطرهای که از لیلی توی هری بجا مونده رو بکشم تا ولدمورت از بین بره. تنها نقطهی امیدم توی زندگی، همون چشای لعنتیِ لیلیه که توی هری میبینم."
گویا دست خودش نبود؛ خودکار و بیاراده میرفت. به راست پیچید و از دری که از صدای قیژقیژش مشخص بود خیلی وقت است کسی از آن استفاده نکرده، وارد شد. چیزی در اتاق نبود. البته انگار هیچِ هیچ هم نه، تهِ اتاق یک کمدِ بزرگ و بلند بود که رویش را با یک پتوی ضخیم خاکی پوشانده بودند. اسنیپ که "کمد" را میشناخت، لبخند تلخی زد و زیر لب زمزمه کرد:
"آها، پس بگو چرا داری منو حیرون میگردونی توی این راهروها. نگو قرار بوده امشب ببینمت."
چوبدستیِ سیاهش را بیرون کشید، به سمت پارچهی روی کمد گرفت و آرام زمزمه کرد:
"لوکوموتو!"
و پتو از روی کمد برداشتهشد و معلق شد. با حرکت چوبدستی اسنیپ، پتو از روی کمد کنار رفت و روی زمین افتاد و کلی گرد و خاک بلند شد. تازه مشخص شد که چیزی که از دور مثل کمد به نظر میرسید، یک آینهی قدی بزرگ بود که با پتو پوشانده شدهبود. یک آینهی بخصوص. همان آینهای که هری در سال اول حضورش در هاگوارتز، والدینش را در آن دیده بود: "آینهی نفاق انگیز".
بنظر میرسید چندین سال بود که بدون استفاده مانده بود. خیلی خاک خورده و کثیف شده بود. اسنیپ سریع مشکل را حل کرد:
"اسکورجیفای!"
و در لحظه، کلِ آینه و پتو و دور و اطرافش، از گرد و خاک و کثیفی پاک شد.
اسنیپ کمکم به آینه نزدیک شد. انگار چشمهایش میترسیدند به آینه نگاه کنند. از طرفی دلتنگی و ناراحتی از مرگ لیلی و خاطرات تلخ آن شبی که لیلی را از دست داد، و از طرفی شوق دیدن دوبارهی محبوبش، آن هم بعد از شانزده سال!
محبوب، چه محبوبی؟ همان محبوبی که به او نرسید، همان محبوبی که جلوی چشمش یارِ دشمنش شد، همان محبوبی که هر کاری هم میکرد باز برای سوروس محبوب میماند، همان محبوبی که آخرسر، سوروس را به پای جنازهاش کشاند...
زمان، چه زمانی؟ در این شانزده سال، بدون لیلی، چقدر تنها بود، شاهد ظلمهای ولدمورت بود، کلی در مسیر مبارزه با او سختی دید، بعدِ یازده سال از مرگ لیلی هم که باید هرروز پسرش را میدید، پسری که بیشتر از همه شبیه آن جیمز پاترِ لعنتی بود، ولی چون پسر لیلی بود و شباهتی هم به او داشت، یاد لیلی هم میانداختش. در این میان، راز دلش و قول و قرار مخفیانهای که با دامبلدور داشت هم باید پنهان میماند و چه سخت بود نگهداشتنش! بماند که سرنوشت کلِ جادوگرهای خوب و پاک، وابسته به زنده ماندن هری و آخرسر کشتهشدنش بهدست ولدمورت بود. بنابراین اسنیپ باید تا رسیدن آن لحظه، همیشه مراقبش میبود.
دیدن، چه دیدنی؟ دیدنی که از بس محدود بود و از واقعیت دور بود، ای کاش اصلا نمیبود. ولی نمیتوانست همان دیدار دروغین را هم رها کند؛ هرچند از ماهیتِ آینهی نفاقانگیز باخبر بود و میدانست همهاش الکی است و امکانش هست که تا ابد اسیرِ جذابیت ظاهریش بشود.
با همهی این احوال، به سختی و وجببهوجب نزدیکِ آینه شد. چشمهایش را بست، و بعد از چند ثانیه باز کرد.
و بالاخره، لیلی را دید. محبوبش همانجا بود و داشت به او لبخند میزد. آن چشمهای جذاب، آن صورت زیبا، و آن لبخند مهربان... بالاتر از آن، در آینه، سوروس و لیلی در آغوش هم بودند! و از نظر او، چقدر به هم میآمدند! اسنیپ مات و مبهوتِ آینه شد. انگار دیگر ذهنش از حرکت ایستاد. فقط خیرهی آن منظرهی زیبا بود. دیگر حساب دقایق از دستش در رفت...
بعد از مدتی که به نظر میرسید یک ساعت تمام طول کشیده باشد، لبهای اسنیپ به آرامی تکان خوردند.
"لیلی! زیبای من! تو کجایی الان؟ منو اینجا تنها گذاشتی و کجا رفتی؟ بی تو چیکار کنم من؟ خیلی سخته...همهچی خیلی سخته. وقتی دانشآموزِ همین مدرسه بودم، همه مسخرهام میکردن چون متفاوت بودم. گناهم همین بود که مثل اونا حرف نمیزدم و به چیزایی که اونا میخندیدن نمیخندیدم. مثل اونا لباس نمیپوشیدم. مثل اونا فکر نمیکردم. همین کافی بود تا همه باهام دشمن بشن و تنها بمونم. اما تو...تو فرق میکردی. تو باهام مهربون بودی. تو انگار چیزی رو توی من میدیدی که خودمم نمیدیدمش. تو باهام حرف زدی، باهام همراه شدی. منم تو رو راه دادم. توی جاهایی که توی تنهایی هام میرفتم، توی دردودل هام، و توی دلم. اما بعدش همون پاتر...لعنت بهش...همون پسره که کلی بهم ظلم کرد، اومد و دلتو برد. قبل از اینکه من بتونم حسمو بهت بگم، قبل اینکه بگم میخوام باهات بمونم، اومد و تو رو از من جدا کرد. آخرشم باعث شد از دست بدمت. هم خودش مرد و هم تو رو به کشتن داد."
چند ثانیهای متوقف شد و اشکهایی که روی گونهاش بودند را با پشت آستین ردای سیاهش پاک کرد. گویا همانند سخنانی که مدتی طولانی در دل نگهداشته بود، اشکهایش هم بیتابِ بیرون آمدن بودند.
"گاهی اوقات فکر میکنم اگه با من بودی، من میتونستم ازت محافظت کنم. قسم میخورم هر قدرتی داشتم بکار میبستم تا نجاتت بدم. من مثل پاتر نبودم که! من توی دنیای مرگخوارا نفوذ داشتم. لُرد سیاه رو میشناختم. میدونستم چطور حرکت میکنه. میدونستم چطوری از قربانیاش اطلاعات میگیره. نقطهضعف هاشو میدونستم. میتونستم طوری پنهانت کنم که حتی اگه کل دنیای جادوگری رو تا آخرین نقطه میگشت هم نتونه پیدات کنه. حتی اگه منم بازجویی میکرد و به مغزم هم نفوذ میکرد باز نمیتونست. من سالها وقتم رو صرفِ تقویتِ ذهنم و دیوار های دفاعیِ روحم کردم. ولی چه فایده؟... اصلا با من بودنت پیشکش، حتی اگه وقتی با جیمز بودی، فقط بهم میگفتین و ازم کمک میخواستین، دو تاتونو باهم پنهان میکردم؛ ولی حیف و صد حیف..."
کمی به چشمانِ لیلی خیره شد، نفس عمیقی کشید و انگار که بخواهد خودش را از جاذبهی آینه بکشد بیرون، سرش را چندبار به چپ و راست تکان داد.
"من باید اینجا رهات کنم و برم لیلی.
دیگه کم کم داره وقتش میرسه که کاری رو که دامبلدور اینهمه سال براش برنامه ریزی کرده انجام بدم.
اصلا دلم نمیخواد، ولی باید نحسیِ قتل دامبلدور رو به گردن بگیرم، و بعدش هری رو دو دستی تقدیمِ ولدمورت کنم. تنها ذرهای که از تو توی این دنیا مونده. و اینه بختِ سیاهی که من دارم.
ولی شاید بتونم اینطوری ذرهای از عشقم رو بهت نشون بدم. باید کاری کنم که فداکاریای که برای نجات هری از خودت نشون دادی بیفایده نباشه. و جونِ هری برای نابودی ولدمورت صرف بشه."
چوبدستیاش را به طرف همان پتوی ضخیم گرفت و قبل از اینکه بلندش کند و آینه را با آن بپوشاند، دوباره به تصویر لیلی در آینه نگاه کرد؛ که اینبار داشت صاف توی چشمهای سوروس نگاه میکرد و لبخند میزد.
"اینو بدون که من همیشه دوستت داشتم، از همون اولین لحظهای که دیدمت. امیدوارم بازم ببینمت، یه جایی غیر لز این دنیای ظالم..."
و نگاهش را به پتو برگرداند.
"وینگاردیوم لِویوسا!"
و پتو به پرواز درآمد و با حرکت چوبدستی سوروس، روی آینه رفت و کامل پوشاندش.
با چشمهای اشکآلود به سمت در برگشت. این برگشتن خیلی سخت بود برایش. این برگشتن به معنی ارادهی محکمی بود که سوروس برای انجام مأموریت چندینسالهاش داشت. دامبلدور و هری چندتا از جانپیچهها را نابود کرده بودند. بهزودی هم بنا بود برای پیدا کردن یک جانپیچهی دیگر در قالب یک گردنبند، دوتایشان با هم بروند به یک غار، وسط دریایی در ناکجاآباد. اسنیپ میتوانست حس کند که دارد زمانِ یک تغییر اساسی در مدرسه نزدیک میشود. دارد زمان آن نبرد پایانی نزدیک میشود. و اینجا، نقش سوروس خیلی خیلی حیاتی بود. دامبلدور واقعاً خیلی به او اعتماد داشت که میخواست برای جلب اعتماد ولدمورت به اسنیپ، زندگیاش را بدست او تمام کند!
با همین افکار و با روحیهای که توی این شرایط سخت فقط میشود در وجود پرقدرتِ اسنیپ پیدا کرد، در را پشت سرش بست و با چوبدستیاش به قفل در اشاره کرد:
"کالوپورتوس!"
و در با قدرت جادو قفل شد؛ تا کمتر کسی باز راهش به این آینهی نفاقانگیز بیفتد.
سپس راهش را به سمت اتاق مخصوص خودش پیدا کرد.
در راهِ برگشت، هری و ران و هرماینی را دید که در حال گفتوگو، به طرف خانهی گروه گرفیندور میرفتند. بلافاصله یادش آمد، همین عصر هری تکلیفِ معجونهایش را به او تحویل داده. با خودش فکر کرد:
"خیلهخب... بریم که خوندهنخونده یه هشتِ دیگه بدیم بهش! پسرهی از خودراضی فکر کرده کیه؟!"
یک روز طولانی و خستهکننده تمام شده بود. تازه تدریس شش تا کلاس معجونها را به پایان رساندهبود. سِوِروس بعد از رها شدن از دست شاگردانی که دل به درس نمیدهند، پیدرپی انفجار به بار میآورند، معجونهایشان را زمین میریزند و آتش میاندازند به جان همدیگر، به سمت تالار بزرگ رفت تا شام بخورد. ولی بعد از دیدن ریخت و قیافهی آن پسرک پاتر در کلاس آخر، دیگر میل به غذا نداشت. وقتی داشت از کنار تالار بزرگ رد میشد (دیگر داخل نرفت)، چشمش به هری افتاد که داشت با رفقایش شام میخورد.
با خودش فکر کرد:
"پسرهی گستاخ، نه استعدادی داره که بخاطر استعدادش باهاش مدارا کنم، نه ادب و احترام سرش میشه که تحملش کنم. عین باباش فقط ادعاش میشه. چه کنم که دامبلدور ازم قول گرفته که مراقبش باشم. وگرنه..."
دندانهایش را به هم میسابید و میرفت. از کنار تالار بزرگ رد شد و وارد تالار پلکانهای متحرک شد.
"همهچیش شبیه اون بابای ناکِسشه. البته... بجز چشماش که..."
با دیدن دامبلدور که به سمت تالار اصلی میرفت، با بیمیلی سری به نشانهی احترام تکان داد و به راهش ادامه داد.
"چشماش شبیه لیلیه. لیلی..."
به راهش ادامه داد؟ کدام راه؟ اصلاً کجا میرفت؟ او که تنها کاری که امشب داشت شامش بود، که آن هم به لطف هری میلی به آن نداشت. پس...؟
"لیلی هم رفت و منو با این پسره تنها گذاشت..."
پس کجا میرفت؟ ظاهراً خودش هم نمیدانست.
"لیلی اگه الان زنده بود..."
در افکارش غرق شده بود و بیهدف از پلهها پایین میرفت.
"اگه الان زنده بود چقدر همهچی بهتر بود...شاید اصلا لازم نبود به همچین تقشهای تن بدم..."
به دوراهی رسید و همینطوری به چپ پیچید.
"والا دیگه، اگه لیلی نمیمرد و جادوی مرگ ولدمورت کمونه نمیکرد، اون موقع هری هم تبدیل به جانپیچه نمیشد.منم دیگه مجبور نبودم برای اینکه تنها خاطرهای که از لیلی توی هری بجا مونده رو بکشم تا ولدمورت از بین بره. تنها نقطهی امیدم توی زندگی، همون چشای لعنتیِ لیلیه که توی هری میبینم."
گویا دست خودش نبود؛ خودکار و بیاراده میرفت. به راست پیچید و از دری که از صدای قیژقیژش مشخص بود خیلی وقت است کسی از آن استفاده نکرده، وارد شد. چیزی در اتاق نبود. البته انگار هیچِ هیچ هم نه، تهِ اتاق یک کمدِ بزرگ و بلند بود که رویش را با یک پتوی ضخیم خاکی پوشانده بودند. اسنیپ که "کمد" را میشناخت، لبخند تلخی زد و زیر لب زمزمه کرد:
"آها، پس بگو چرا داری منو حیرون میگردونی توی این راهروها. نگو قرار بوده امشب ببینمت."
چوبدستیِ سیاهش را بیرون کشید، به سمت پارچهی روی کمد گرفت و آرام زمزمه کرد:
"لوکوموتو!"
و پتو از روی کمد برداشتهشد و معلق شد. با حرکت چوبدستی اسنیپ، پتو از روی کمد کنار رفت و روی زمین افتاد و کلی گرد و خاک بلند شد. تازه مشخص شد که چیزی که از دور مثل کمد به نظر میرسید، یک آینهی قدی بزرگ بود که با پتو پوشانده شدهبود. یک آینهی بخصوص. همان آینهای که هری در سال اول حضورش در هاگوارتز، والدینش را در آن دیده بود: "آینهی نفاق انگیز".
بنظر میرسید چندین سال بود که بدون استفاده مانده بود. خیلی خاک خورده و کثیف شده بود. اسنیپ سریع مشکل را حل کرد:
"اسکورجیفای!"
و در لحظه، کلِ آینه و پتو و دور و اطرافش، از گرد و خاک و کثیفی پاک شد.
اسنیپ کمکم به آینه نزدیک شد. انگار چشمهایش میترسیدند به آینه نگاه کنند. از طرفی دلتنگی و ناراحتی از مرگ لیلی و خاطرات تلخ آن شبی که لیلی را از دست داد، و از طرفی شوق دیدن دوبارهی محبوبش، آن هم بعد از شانزده سال!
محبوب، چه محبوبی؟ همان محبوبی که به او نرسید، همان محبوبی که جلوی چشمش یارِ دشمنش شد، همان محبوبی که هر کاری هم میکرد باز برای سوروس محبوب میماند، همان محبوبی که آخرسر، سوروس را به پای جنازهاش کشاند...
زمان، چه زمانی؟ در این شانزده سال، بدون لیلی، چقدر تنها بود، شاهد ظلمهای ولدمورت بود، کلی در مسیر مبارزه با او سختی دید، بعدِ یازده سال از مرگ لیلی هم که باید هرروز پسرش را میدید، پسری که بیشتر از همه شبیه آن جیمز پاترِ لعنتی بود، ولی چون پسر لیلی بود و شباهتی هم به او داشت، یاد لیلی هم میانداختش. در این میان، راز دلش و قول و قرار مخفیانهای که با دامبلدور داشت هم باید پنهان میماند و چه سخت بود نگهداشتنش! بماند که سرنوشت کلِ جادوگرهای خوب و پاک، وابسته به زنده ماندن هری و آخرسر کشتهشدنش بهدست ولدمورت بود. بنابراین اسنیپ باید تا رسیدن آن لحظه، همیشه مراقبش میبود.
دیدن، چه دیدنی؟ دیدنی که از بس محدود بود و از واقعیت دور بود، ای کاش اصلا نمیبود. ولی نمیتوانست همان دیدار دروغین را هم رها کند؛ هرچند از ماهیتِ آینهی نفاقانگیز باخبر بود و میدانست همهاش الکی است و امکانش هست که تا ابد اسیرِ جذابیت ظاهریش بشود.
با همهی این احوال، به سختی و وجببهوجب نزدیکِ آینه شد. چشمهایش را بست، و بعد از چند ثانیه باز کرد.
و بالاخره، لیلی را دید. محبوبش همانجا بود و داشت به او لبخند میزد. آن چشمهای جذاب، آن صورت زیبا، و آن لبخند مهربان... بالاتر از آن، در آینه، سوروس و لیلی در آغوش هم بودند! و از نظر او، چقدر به هم میآمدند! اسنیپ مات و مبهوتِ آینه شد. انگار دیگر ذهنش از حرکت ایستاد. فقط خیرهی آن منظرهی زیبا بود. دیگر حساب دقایق از دستش در رفت...
بعد از مدتی که به نظر میرسید یک ساعت تمام طول کشیده باشد، لبهای اسنیپ به آرامی تکان خوردند.
"لیلی! زیبای من! تو کجایی الان؟ منو اینجا تنها گذاشتی و کجا رفتی؟ بی تو چیکار کنم من؟ خیلی سخته...همهچی خیلی سخته. وقتی دانشآموزِ همین مدرسه بودم، همه مسخرهام میکردن چون متفاوت بودم. گناهم همین بود که مثل اونا حرف نمیزدم و به چیزایی که اونا میخندیدن نمیخندیدم. مثل اونا لباس نمیپوشیدم. مثل اونا فکر نمیکردم. همین کافی بود تا همه باهام دشمن بشن و تنها بمونم. اما تو...تو فرق میکردی. تو باهام مهربون بودی. تو انگار چیزی رو توی من میدیدی که خودمم نمیدیدمش. تو باهام حرف زدی، باهام همراه شدی. منم تو رو راه دادم. توی جاهایی که توی تنهایی هام میرفتم، توی دردودل هام، و توی دلم. اما بعدش همون پاتر...لعنت بهش...همون پسره که کلی بهم ظلم کرد، اومد و دلتو برد. قبل از اینکه من بتونم حسمو بهت بگم، قبل اینکه بگم میخوام باهات بمونم، اومد و تو رو از من جدا کرد. آخرشم باعث شد از دست بدمت. هم خودش مرد و هم تو رو به کشتن داد."
چند ثانیهای متوقف شد و اشکهایی که روی گونهاش بودند را با پشت آستین ردای سیاهش پاک کرد. گویا همانند سخنانی که مدتی طولانی در دل نگهداشته بود، اشکهایش هم بیتابِ بیرون آمدن بودند.
"گاهی اوقات فکر میکنم اگه با من بودی، من میتونستم ازت محافظت کنم. قسم میخورم هر قدرتی داشتم بکار میبستم تا نجاتت بدم. من مثل پاتر نبودم که! من توی دنیای مرگخوارا نفوذ داشتم. لُرد سیاه رو میشناختم. میدونستم چطور حرکت میکنه. میدونستم چطوری از قربانیاش اطلاعات میگیره. نقطهضعف هاشو میدونستم. میتونستم طوری پنهانت کنم که حتی اگه کل دنیای جادوگری رو تا آخرین نقطه میگشت هم نتونه پیدات کنه. حتی اگه منم بازجویی میکرد و به مغزم هم نفوذ میکرد باز نمیتونست. من سالها وقتم رو صرفِ تقویتِ ذهنم و دیوار های دفاعیِ روحم کردم. ولی چه فایده؟... اصلا با من بودنت پیشکش، حتی اگه وقتی با جیمز بودی، فقط بهم میگفتین و ازم کمک میخواستین، دو تاتونو باهم پنهان میکردم؛ ولی حیف و صد حیف..."
کمی به چشمانِ لیلی خیره شد، نفس عمیقی کشید و انگار که بخواهد خودش را از جاذبهی آینه بکشد بیرون، سرش را چندبار به چپ و راست تکان داد.
"من باید اینجا رهات کنم و برم لیلی.
دیگه کم کم داره وقتش میرسه که کاری رو که دامبلدور اینهمه سال براش برنامه ریزی کرده انجام بدم.
اصلا دلم نمیخواد، ولی باید نحسیِ قتل دامبلدور رو به گردن بگیرم، و بعدش هری رو دو دستی تقدیمِ ولدمورت کنم. تنها ذرهای که از تو توی این دنیا مونده. و اینه بختِ سیاهی که من دارم.
ولی شاید بتونم اینطوری ذرهای از عشقم رو بهت نشون بدم. باید کاری کنم که فداکاریای که برای نجات هری از خودت نشون دادی بیفایده نباشه. و جونِ هری برای نابودی ولدمورت صرف بشه."
چوبدستیاش را به طرف همان پتوی ضخیم گرفت و قبل از اینکه بلندش کند و آینه را با آن بپوشاند، دوباره به تصویر لیلی در آینه نگاه کرد؛ که اینبار داشت صاف توی چشمهای سوروس نگاه میکرد و لبخند میزد.
"اینو بدون که من همیشه دوستت داشتم، از همون اولین لحظهای که دیدمت. امیدوارم بازم ببینمت، یه جایی غیر لز این دنیای ظالم..."
و نگاهش را به پتو برگرداند.
"وینگاردیوم لِویوسا!"
و پتو به پرواز درآمد و با حرکت چوبدستی سوروس، روی آینه رفت و کامل پوشاندش.
با چشمهای اشکآلود به سمت در برگشت. این برگشتن خیلی سخت بود برایش. این برگشتن به معنی ارادهی محکمی بود که سوروس برای انجام مأموریت چندینسالهاش داشت. دامبلدور و هری چندتا از جانپیچهها را نابود کرده بودند. بهزودی هم بنا بود برای پیدا کردن یک جانپیچهی دیگر در قالب یک گردنبند، دوتایشان با هم بروند به یک غار، وسط دریایی در ناکجاآباد. اسنیپ میتوانست حس کند که دارد زمانِ یک تغییر اساسی در مدرسه نزدیک میشود. دارد زمان آن نبرد پایانی نزدیک میشود. و اینجا، نقش سوروس خیلی خیلی حیاتی بود. دامبلدور واقعاً خیلی به او اعتماد داشت که میخواست برای جلب اعتماد ولدمورت به اسنیپ، زندگیاش را بدست او تمام کند!
با همین افکار و با روحیهای که توی این شرایط سخت فقط میشود در وجود پرقدرتِ اسنیپ پیدا کرد، در را پشت سرش بست و با چوبدستیاش به قفل در اشاره کرد:
"کالوپورتوس!"
و در با قدرت جادو قفل شد؛ تا کمتر کسی باز راهش به این آینهی نفاقانگیز بیفتد.
سپس راهش را به سمت اتاق مخصوص خودش پیدا کرد.
در راهِ برگشت، هری و ران و هرماینی را دید که در حال گفتوگو، به طرف خانهی گروه گرفیندور میرفتند. بلافاصله یادش آمد، همین عصر هری تکلیفِ معجونهایش را به او تحویل داده. با خودش فکر کرد:
"خیلهخب... بریم که خوندهنخونده یه هشتِ دیگه بدیم بهش! پسرهی از خودراضی فکر کرده کیه؟!"
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط Snape,Always در 1405/7/12 21:01:53
ویرایش شده توسط Snape,Always در 1405/7/12 21:05:40
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/12 21:46:26
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1405/7/13 14:19:52
ویرایش شده توسط Snape,Always در 1405/7/12 21:05:40
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/12 21:46:26
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1405/7/13 14:19:52
l "The Wand chooses the Wizard, Mr. Potter. " l
Me-
جزئیات کاربر

تصویر ۲۲
روزی روزگاری در زمان های قدیم سه برادر بودند که به کشف ناشناخته ها علاقه بی حدی داشتند
روزی از روز ها از کنار دریاچه ای در حال عبور بودن سایه سیاهی توجه شان را جلب کرد به جلو رفتند و موجودی دیدند که شبیه به هیچ موجود دیگری نبود
برادر بزرگ پرسید:ای سایه سیاه کیستی
مرگ:من مرگ هستم ، همه موجودات از من میترسند . حتی ترس را در چشمان تک تک شما میبینم امروز روز بزرگی برای من است میخواهم بجای گرفتن جانتان با شما سه برادر معامله ای کنم در ازای جانتان هرچه میخواهید بگویید.
برادر اول گفت:من قدرت بیکران میخواهم قدرتی که بتوانم هر موجودی را شکست بدهم
مرگ گفت :که اینطور
از درون سایه خود شمشیری به بیرون کشید و گفت:این شمشیری است که بزرگترین شمشیر سازها ساخته اند و هیچ شمشیری از این شمشیر قوی تر نیست
برادر دوم گفت :حال که این گونه است من قدرتی میخواهم که بتوانم مردگان را به این جهان بیاورم
مرگ سنگی از آب بیرون کشید و گفت :این سنگ میتواند هر کس که مرده است و به او فکر کنی را در پیشت نمایان کند
و رو به برادر سوم کرد که تا آن موقع سخنی نگفته بود و گفت :تو چه میخواهی
برادر سوم گفت:من یک زندگی میخواهم
مرگ پرسید :برای چه کسی میخواهی
برادر سوم گفت :برای تو ،میخواهم تو نیز زنده شوی و معنی درد و ترس را بفهمی
مرگ کمی به فکر فرو رفت و گفت: تا زمان مرگ تو من زنده ام اما بعدش تمام افرادی که بهشان اهمیت میدهی را از تو میگیرم
برادر کوچک سکوتی کرد و گفت:هر طور مایل هستی
سال ها گذشت و هر کدام از برادر ها پیر شند
روزی برادر سوم مرگ را دید که در کنار برکه ای نشسته است
مرگ به محز دیدن برادر سوم به سمت او رفت و گفت:حال فهمیدم که چه چیزی در فکرت بود
در جهانی که مرگ نباشد مرگ هم وجود ندارد
و اگر اینگونه باشد تو هیچوقت نخواهی مرد و من تا ابدیت در این زندگی خواهم ماند
برادر سوم لبخندی زد و گفت :طمع چیزی بود که تو را زنده کرد نه من
و این آخرین معامله مرگ شد
---
تایید شد!
@Qazwsxedc
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
روزی روزگاری در زمان های قدیم سه برادر بودند که به کشف ناشناخته ها علاقه بی حدی داشتند
روزی از روز ها از کنار دریاچه ای در حال عبور بودن سایه سیاهی توجه شان را جلب کرد به جلو رفتند و موجودی دیدند که شبیه به هیچ موجود دیگری نبود
برادر بزرگ پرسید:ای سایه سیاه کیستی
مرگ:من مرگ هستم ، همه موجودات از من میترسند . حتی ترس را در چشمان تک تک شما میبینم امروز روز بزرگی برای من است میخواهم بجای گرفتن جانتان با شما سه برادر معامله ای کنم در ازای جانتان هرچه میخواهید بگویید.
برادر اول گفت:من قدرت بیکران میخواهم قدرتی که بتوانم هر موجودی را شکست بدهم
مرگ گفت :که اینطور
از درون سایه خود شمشیری به بیرون کشید و گفت:این شمشیری است که بزرگترین شمشیر سازها ساخته اند و هیچ شمشیری از این شمشیر قوی تر نیست
برادر دوم گفت :حال که این گونه است من قدرتی میخواهم که بتوانم مردگان را به این جهان بیاورم
مرگ سنگی از آب بیرون کشید و گفت :این سنگ میتواند هر کس که مرده است و به او فکر کنی را در پیشت نمایان کند
و رو به برادر سوم کرد که تا آن موقع سخنی نگفته بود و گفت :تو چه میخواهی
برادر سوم گفت:من یک زندگی میخواهم
مرگ پرسید :برای چه کسی میخواهی
برادر سوم گفت :برای تو ،میخواهم تو نیز زنده شوی و معنی درد و ترس را بفهمی
مرگ کمی به فکر فرو رفت و گفت: تا زمان مرگ تو من زنده ام اما بعدش تمام افرادی که بهشان اهمیت میدهی را از تو میگیرم
برادر کوچک سکوتی کرد و گفت:هر طور مایل هستی
سال ها گذشت و هر کدام از برادر ها پیر شند
روزی برادر سوم مرگ را دید که در کنار برکه ای نشسته است
مرگ به محز دیدن برادر سوم به سمت او رفت و گفت:حال فهمیدم که چه چیزی در فکرت بود
در جهانی که مرگ نباشد مرگ هم وجود ندارد
و اگر اینگونه باشد تو هیچوقت نخواهی مرد و من تا ابدیت در این زندگی خواهم ماند
برادر سوم لبخندی زد و گفت :طمع چیزی بود که تو را زنده کرد نه من
و این آخرین معامله مرگ شد
---
تایید شد!
@Qazwsxedc
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط Qazwsxedc در 1405/7/12 16:29:02
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/12 17:30:36
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/12 17:30:36
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج