**تصویر ۲۳ **
**مرگ اسنیپ به قلمی نو و شیوه جدید**
آسمان میغرید؛ غرشی کشدار و خشمگین، چون نفرینِ پیرمردی که در خلوت خودش را تمام کرده باشد. ابرها چنان بر سرِ دنیا خم شده بودند که روز را از میان برده بودند و رنگِ آفاق به رنگ ماتم نشسته بود. ماتمِ چه؟ نمیدانستم. اما در مغز استخوانم حسش میکردم، همانگونه که حیوان پیش از زلزله میداند.
میان جمعی ایستاده بودم. چهرهها آشنا بودند؛ چهرههایی که سالها دیده بودمشان. سلام کردم. صدایم به هوای نمناک خورد و فرو ریخت. بار دیگر خواندمشان، بلندتر، تقریباً با التماس. هیچ سری نچرخید. هیچ نگاهی به من نیفتاد. گویی نبودم، گویی هرگز نبودهام، و آنان تنها از سر ادب، جای خالیام را رعایت میکردند.
زنان میگریستند. نه شیونی در کار بود و نه فریادی؛ نالهای بود فروخورده که از ته سینه برمیخاست و پیش از آنکه به لب برسد، در باد گم میشد. مردان خشک ایستاده بودند، چون چوبهایی که آفتاب سالها ترکشان داده باشد. دستها آویخته، نگاهها بر خاک دوخته؛ مردانی که بلد نبودند اندوه را چگونه بر زبان آورند و ناچار آن را به استخوانهایشان سپرده بودند.
آنگاه آوردندش.
پارچهای سپید بر گرد چیزی پیچیده بود. نه، «چیزی» نه؛ تنی. تنی که اندازهاش را میشناختم: کوتاه و باریک، به قامت جوانی که هنوز از عمرش چیزی ندیده است. کفن بود، کفنِ جوانی.
قلبم از حرکت ایستاد.
خودِ اوست؟
نه. او نیست. نمیتواند او باشد. همین دیروز بود، همین دیروز صدایش در گوشم بود. نه، نمیشود، نمیشود...
زانوانم خالی شد. سیاهی بر چشمانم دوید و چون مرکب در آب، همهچیز را در خود حل کرد. هفت آسمان بر گردِ سرم به چرخش درآمدند و غرش ابرها در گوشم به وزوزی بیپایان بدل شد.
و ناگهان، سپیدی.
سپیدیِ آرام و بیصدا. نفسزنان چشم گشودم و در میانِ آن سپیدی، چیزی آشنا یافتم: شکافی باریک در گچ و لکهای کهنه در گوشهاش.
سقف اتاقم بود.
---
این بیدار شدن نبود؛ بیرون کشیده شدن بود، از ته چاهی تاریک، با دستهایی که هنوز بوی کفن میدادند.
دیری به همان شکاف خیره ماندم. نفسم بالا نمیآمد. دست بر سینه نهادم: قلب میکوبید، اما نه چون قلبِ زندهای که از زندگی سرشار است؛ چون قلبِ کسی که چیزی را گم کرده و نمیداند چه را. خواب بود، جز خواب نبود. این را چند بار به خودم گفتم. اما این خواب تازه نبود. هفده سال بود هر شب به سراغم میآمد، با همان جمع، همان کفن، همان سکوت؛ و هر بار، درست همانجا که باید چهرهی مرده را ببینم، بیدارم میکرد، گویی حتی ذهنم هم جرأتِ دیدنش را نداشت.
برخاستم. آبی به صورت زدم و در آینه مردی را دیدم که گویی شبی تمام در سوگ نشسته بود، با رنگی چون پوستِ شمع و چشمهایی که دیگر از کسی انتظاری نداشتند. جامهی سیاه پوشیدم، همان جامهای که سالها بود از تنم جدا نمیشد، و از اتاق بیرون زدم، بیمقصد، تنها برای آنکه آن تصویر را از سر بیرون کنم.
بیرون نرفت.
در راهروها و کوچهها که گام میزدم، پارچهی سپید با من گام برمیداشت. هر چهرهای که از کنارم میگذشت یکی از آن چهرهها بود: آن زنها که میگریستند، آن مردهای چوبخشک. همهی صداها دور بود و خفه، چون صداهایی که از زیر آب بشنوی. پاهایم مرا میبردند و نمیدانستم به کجا. «او» که بود؟ چرا دلم میگفت که میشناسمش؟
آنقدر در خود فرو رفته بودم که نفهمیدم کِی نشانِ مرگخوار، همان داغِ سیاهی که بر ساعدم بود، شروع کرد به سوختن. فقط دستم میسوخت؛ هیچجای دیگر تنم دردی نداشت، انگار تمام آتش را در همان یک نقطه جمع کرده بودند. نفهمیدم کِی آن فراخوان را شنیدم و کِی پاهایم راه را به سمتِ همان کلبهی نفرینشده کج کرد؛ همان کلبهای که نامش پیش از آنکه سکنایش باشد، بوی ترس میداد. نفهمیدم کِی از آستانه گذشتم.
صدای ترمز نبود. صدای فحیحِ مار بود. و نور نبود، تنها برقِ دو چشمِ سرخ در تاریکی.
فشردگی. سوزش. گرمایی که از گردنم سرازیر شد، آرام و سنگین، چون شرابی که از جامی لبپر سرریز شود. خواستم فریاد بزنم و نشد. من که عمری سکوت کرده بودم، حالا هم نمیتوانستم حرف بزنم. بر کفپوش چوبی افتادم و در همان یک ثانیهی بیپایان، همهچیز روشن شد.
چه زود بود. هرگز گمان نمیکردم اینهمه زود از راه برسد؛ چنان زود که آرزوها و جوانی و تمام زندگیام را یکجا با خود برد. هیچگاه باور نداشتم که نوبت من هم برسد، من که اینهمه سال با مرگ همخانه بودم. اما مرگ شتری است که بر در خانهی هر کس میخوابد، و امروز نوبتِ خانهی من بود.
وقتم تمام شده بود.
پسری آمد؛ پسرِ جیمز، با عینک شکسته و صورتی که اینهمه سال از آن بیزار بودم. دستم را بالا بردم، نه از سر مهر، از سر عجله. باید همهچیز را به او میسپردم. خاطرهها از شقیقهام بیرون میزد، نقرهای و لرزان، چون جانی که از تن میگریزد.
و آنگاه، میان آنهمه خون، دیدمش.
آن شب بود. همان شب. شبی که هر سال از آن میگریختم و هر سال دوباره گیرم میانداخت.
دیر رسیده بودم. در خانه باز بود و بوی سوختگیِ چوب و جادو در هوا پیچیده بود. از پلهها بالا رفتم و روی کف اتاق، او را دیدم. موهایش، همان سرخیِ دوران کودکی، روی زمین پخش شده بود و چشمهایش، آن دو چشم سبز که در تمام عمرم تنها چراغ تاریکیهایم بود، باز مانده بود، بیآنکه چیزی را ببیند.
کنارش زانو زدم. دستش سرد بود. چیزی در سینهام شکست که هرگز بند نیامد.
«نه»، گفتم. «نه... نمیتونی تو باشی.»
آنجا بود که فهمیدم. آن خوابِ هفدهساله، آن جمعِ عزادار، آن مردانِ چوبخشک، آن کفنِ سپید و کوتاه و باریک... همهاش همین شب بود. من هرگز در سوگواریاش نبودم. نخواسته بودند، نتوانسته بودم، و ذهنم سالها، هر شب، آنچه را از من دریغ شده بود برایم بازسازی میکرد. همین بود که هیچکس جوابم را نمیداد؛ در مرگ او، من وجود نداشتم.
صدای پسر از دوردست آمد، لرزان و نزدیک:
«نگاهم کن...»
نگاهش کردم. و در تنِ پسرِ جیمز، دو چشم سبز بود.
دیگر بیش از این نمیخواستم.
این واپسین سخن من است.
سقوط.
---
اگه خواستی یه عنوان براش بذارم یا یه قسمت دیگه بهش اضافه کنم، بگو. 🌑
---
@Arianf3
با پست زدن تو کارگاه داستاننویسی، تو داری تلاش میکنی وارد ایفای نقش جادوگران بشی که بر مبنای داستان نویسی بنا شده و نیازه که اگه به چنین کاری علاقمند هستی خودت انجامش بدی. وگرنه اگه به نوشتن علاقه نداری که بخوای به هوش مصنوعی بدی تا برات بنویسه، چرا برای ورود به این بخش اقدام میکنی؟ ارزش سایت ما به اینه که خودت بنویسی و از نوشتن لذت ببری! و هیچکس اینجا فوقالعاده نمینویسه... بلکه با مهارت خودش حالا هرچقدر هم ناشیانه باشه رول مینویسه و در کنار بقیه از ایفای نقش لذت میبره. اینجا برای نویسندههای ماهر نیست، برای کساییه که از نوشتن و ایفای نقش کردن لذت میبرن، هرچقدرم که ضعیف یا قوی بنویسن. پس لطفا اگه واقعا میخوای وارد ایفای نقشی بشی که با داستاننویسی گره خورده، سعی کن با تلاش خودت و نه با کمک هوش مصنوعی داستانت رو بنویسی. مطمئنم اگه تلاش کنی از پسش برمیای. 
تایید نشد. منتظرم تا با یه داستان دیگه که خودت نوشتی برگردی.