
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
117 کاربر(ها) آنلاین هستند (93 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
115
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
بیستویکمین دورهٔ انتخابات
نامزدهای تأییدصلاحیتشدهٔ وزارت سحر و جادو
ثبتنام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر
نامزدهای تأییدصلاحیتشده
۱

۲

هوریس اسلاگهورن
ستاد انتخاباتی۳

دابی
ستاد انتخاباتی۴

تلما هلمز
ستاد انتخاباتی۵

سیبل تریلانی
ستاد انتخاباتی۶

پرنتیس گاتو
ستاد انتخاباتی۷

نیکلاس فلامل
ستاد انتخاباتیمکانهای مجاز فعالیت
تبلیغات:
طرفداری:
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۲۱:
باران آرامی روی حیاط هاگوارتز میبارید. آلبوس سوروس پاتر چوبدستیاش را در دست فشرده بود و به پنجرهی روشن دفتر مدیر خیره مانده بود. هیچکس آن بالا نبود.
سر و کلهی اسکورپیوس نیز پیدا شد. برای چند دقیقه، هیچکدام چیزی نگفتند. میان جمعیت، صدای گریهی آرامی بلند شد و بعد، با اشارهی یکی از استادان، نخستین چوبدستی به سوی آسمان رفت. نورها، یکی پس از دیگری، در تاریکی روشن شدند.
اسکورپیوس زیر لب گفت: «فکر میکنی این کار رو برای اونه؟»
آلبوس به صدها چوبدستی روشن نگاه کرد.
«آره. از همین الان دلم براش تنگ میشه.»
اسکورپیوس پوزخندی زد.
«تو که هیچوقت باهاش کنار نمیاومدی.»
آلبوس لبخند خیلی کوتاهی زد.
«درسته ولی یه جایی ته قلبم دوستش داشتم؛ استاد فوقالعادهای بود.»
دستش را بالا برد. نور چوبدستیاش به جمع نورهای دیگر پیوست. اسکورپیوس هم همین کار را کرد.
آلبوس گفت: «بابا میگفت اون اولین کسی بود که بهش فهموند شجاعت یعنی از چیزی بترسی و بازم درست رو انجام بدی.»
اسکورپیوس به او نگاه کرد.
«و آخرین درسش برای ما؟»
آلبوس سر تکان داد.
«فکر کنم.»
و هر دو، بیآنکه کلمهی دیگری بگویند، چوبدستیهایشان را به سوی آسمان نگه داشتند. این بار، برای کسی که دیگر آنجا نبود. زمزمهی دانشآموزان حیاط مدرسه را فرا گرفت.
«بدرود پروفسور مکگونگال!»
باران آرامی روی حیاط هاگوارتز میبارید. آلبوس سوروس پاتر چوبدستیاش را در دست فشرده بود و به پنجرهی روشن دفتر مدیر خیره مانده بود. هیچکس آن بالا نبود.
سر و کلهی اسکورپیوس نیز پیدا شد. برای چند دقیقه، هیچکدام چیزی نگفتند. میان جمعیت، صدای گریهی آرامی بلند شد و بعد، با اشارهی یکی از استادان، نخستین چوبدستی به سوی آسمان رفت. نورها، یکی پس از دیگری، در تاریکی روشن شدند.
اسکورپیوس زیر لب گفت: «فکر میکنی این کار رو برای اونه؟»
آلبوس به صدها چوبدستی روشن نگاه کرد.
«آره. از همین الان دلم براش تنگ میشه.»
اسکورپیوس پوزخندی زد.
«تو که هیچوقت باهاش کنار نمیاومدی.»
آلبوس لبخند خیلی کوتاهی زد.
«درسته ولی یه جایی ته قلبم دوستش داشتم؛ استاد فوقالعادهای بود.»
دستش را بالا برد. نور چوبدستیاش به جمع نورهای دیگر پیوست. اسکورپیوس هم همین کار را کرد.
آلبوس گفت: «بابا میگفت اون اولین کسی بود که بهش فهموند شجاعت یعنی از چیزی بترسی و بازم درست رو انجام بدی.»
اسکورپیوس به او نگاه کرد.
«و آخرین درسش برای ما؟»
آلبوس سر تکان داد.
«فکر کنم.»
و هر دو، بیآنکه کلمهی دیگری بگویند، چوبدستیهایشان را به سوی آسمان نگه داشتند. این بار، برای کسی که دیگر آنجا نبود. زمزمهی دانشآموزان حیاط مدرسه را فرا گرفت.
«بدرود پروفسور مکگونگال!»
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۱۶:
اول سپتامبر در خانواده اصیل و باستانی بلک تاریخ مهمی بود. سیریوس اوریون بلک، با آن ظاهر اشرافی و موهای ابریشمی و چشمان نقره ای و ظاهر آراسته با بی میلی از زن و مرد عبوسی -که والدینش هستند- جدا میشود و درحالی که چشمان خیره برادر کوچکتر و ساکتش را نادیده میگیرد، بدون خداحافظی وارد قطار میشود. در ثانیه آخر، قبل از آنکه مادرش شانه های برادرش را بگیرد و اورا هدایت کند تا هرچه زودتر سکو را ترک کنند، با او رو به رو میشود. رگولوس با کمی حسرت و التماسی خاموش به سیریوس نگاه میکند و احتمالا آرزو میکند ای کاش می توانست با او همراه شود و با برادر بزرگترش دوست باشد. سیریوس بلافاصله نگاهش را برمیگرداند. نگاه سرسری ای به کوپه ها میکند و درنهایت رو به روی کوپه ای ایستاد که پسرکی با چهره زخمی و موهای تیره، پسری عینکی با موهای مشکی آشفته و پسرک چاق بوری نشسته بودند. درب کوپه را باز کرد و با لهجه اصیل و کشدار خود پرسید :«هیچکدوم از شماها رو نمیشناسم درسته؟»
پسر عینکی با لبخند پاسخ داد :«فکرنکنم. جیمز پاتر.»
سیریوس خندید و خودش را کنار پسرک زخمی انداخت :«چه خوب، یه پاتر، بابام گفته باهات حرف نزنم.» پوزخندی زد و گفت :«سیریوس بلک»
پسرک زخمی نیم نگاهی به او انداخته بود و گفت :«ریموس لوپین.» سیریوس با او دست میدهد.
پسر بور میپرسد:«پس همه مون اصیل زاده ایم؟»
سیریوس با شدت سرش را تکان میدهد :«نمیتونم اسم رو از خودم پاک کنم.»
جیمز میخندد و از ریموس میپرسد :«تو چطور؟» ریموس به زمین خیره شده است. «من.. بابام مثل ما بود.»
پسر بور میگوید :«اوه پس دورگه ای؟»
جیمز او را سرزنش میکند :«خفه شو پیتر. چه اهمیتی داره؟»
سیریوس با راحتی به عقب تکیه میدهد :«به نظر میرسه با تمام کسایی که پدر و مادرم تأکید کردن ازشون دور بشم دوست شدم»
ریموس طعنه میزند :«باعث افتخاره»
سیریوس میخندد. چه اهمیتی دارد که برخلاف آرمان های خانواده اش رفتار کند؟ آنها حتی اهمیتی نمیدهند. سیریوس حتی خوشحال میشود که ثابت کند مانند خانواده اش نیست. احتمالاً از کلاه گروهبندی خواهد خواست اورا در گریفندور گروه بندی کند...
سیریوس با ذوق میپرسد :«چه خونه ای قراره باشید؟» جیمز عینکش را جا به جا میکند و درحال باز کردن یک بسته شکلات قورباغه ای میگوید :«خانوادهم گریفندور بودن.» پیتر بلافاصله میگوید :«پس من هم میخوام گریفندور باشم.» سیریوس به سمت ریموس میچرخد و با علاقه به او نگاه میکند :«تو چطور؟ بابات توی کدوم خونه بود؟» ریموس نگاهش را از زمین بلند میکند و به شانه سیریوس -جایی که موهای زیبایش فر ظریفی خورده است- خیره میشود و کوتاه پاسخ میدهد :«نمیدونم. پدرم رو نمیشناختم.»
«اوه» سیریوس دخالتی نمیکند.
ریموس شانه بالا می اندازد :«اصلا چه اهمیتی داره؟»
سیریوس با حالتی دراماتیک به سینه خود چنگ میزند :« ریموس! این مهم ترین اتفاقیه که توی زندگی هر جادوگری میافته!» به نظر نمیرسد این حرف ریموس را آرام کند. جیمز میپرسد :«تمام خانواده تو اسلیترین بودن درسته؟»
سیریوس با تأسف سرش را تکان میدهد:«متنفرم. نمیخوام جایی باشم که اون ها بودن.» جیمز متفکرانه سر تکان میدهد و تأیید میکند. پیتر اضافه میکند :«من برام فرقی نمیکنه» سیریوس صورتش را در هم میکشد :«این مسئله خیلی حیاتیه پیت!» برای سیریوس بلک ۱۱ ساله که تمام زندگی اش برخلاف اصالت کثیف خانواده اش رفتار کرده بود، بودن در گروهی که آنها بودند غیرقابل تحمل بود. پیتر شانه بالا میاندازد و درحالی که بسته ای از آبنبات های عسلی از جیبش در میآورد میگوید :«پس هرجا که شما ها باشید میام.» سیریوس با شتاب بلند میشود و موهایش در هوا پرواز میکنند. ریموس در کنارش از این حرکت ناگهانی او جا میخورد. سیریوس میان کوپه ایستاده و به سه پسر نگاه میکند :« پس به سلامتی پسرهای جوون!» جیمز او را همراهی میکند و با صدای بلند از جای میپرد و میگوید :«همینه!» سیریوس میخندد. جیمز پاتر از حالا بهترین دوست او شده. همان کسی که نباید با او صحبت میکرد. با شور و شوق پسرها، حتی ریموس که تمام مدت در خود فرو رفته بود نیز کمی راحت تر در صندلی چهارخانه ای قطار فرو میرود و لبخند کمرنگی دارد. از پشت سر سیریوس صدای دختری میآید :«چه خبرتونه؟!» دختر موهای بلند و سرخی دارد و چشمانش میدرخشند. سیریوس به سمت دختر برمیگردد و از روی شانه به او نگاه میکند و میگوید :«اتفاقات مهمی قراره برای ما بیفته! قراره تاریخ رو بسازیم.» جیمز میخندد. دختر که سرگرم شده پوزخندی میزند. :«خیلی خوشحال به نظر میرسی بلک» ریموس به دختر نگاه میکند و میگوید :«به نظر میاد همه تون همدیگه رو میشناسید.» دختر موقرمز به ریموس خیره میشود :«همه بلک هارو میشناسن.» پیتر درحال خوردن آبنبات سر تکان میدهد. دختر ادامه میدهد:«بهرحال، ماهم میتونیم همدیگه رو بشناسیم. لیلی ایوانز» جیمز و سیریوس تعظیم ساختگی و کوتاهی به دختر میکنند. جیمز میپرسد:«میخوای بهمون محلق بشی؟» لیلی سر تکان میدهد :«نمیتونم. سِو منتظرمه. سر و صداتون من رو به اینجا کشوند!» سیریوس لبخند میزند :«بهرحال هم این یه کوپه مردونهست!» لیلی پوزخند میزند و چشمانش را میچرخاند :«توی قلعه میبینمتون!» لیلی پسرها را تنها میگذارد. جیمز خودش را روی صندلی اش پرتاب میکند و از آبنبات های پیتر برمیدارد. سیریوس به جایش در کنار ریموس بازمیگردد و ریموس که با دست هایش بازی میکند به آرامی از او میپرسد :«تو واقعاً فکرمیکنی قراره تاریخ رو بسازیم؟» صدایش کمی طعنه در خود داشت. سیریوس به چهره او خیره میشود:«البته که این کار رو میکنیم! هیچ چیز نمیتونه جلوی مارو بگیره! ما آزادیم و قراره زندگی کنیم!» نوری که در چشمان سیریوس برق میزد ریموس را به لحظه ای مکث وادار کرد. سیریوس آمادهٔ زندگی درکنار دوستان جدیدش بود و میتوانست برای خود زندگی کند. میتوانست همان کسی باشد که می خواهد. سیریوس و رفقای جوان اش. در آن لحظه، سیریوس تنها پسری با آرزو های بلندی بود و خود را به دست هر اتفاقی که در سرنوشتش نوشته شده سپرده بود و هیچچیز و هیچکس نمیتوانست آن را از او بگیرد. اهمیتی ندارد که خانواده اش از او متنفر هستند یا اورا مایه شرم میدانند، سیریوس خانواده جدید خودش را پیدا کرده بود. برای سیریوس، خانواده به خون وابسته نیست...
---
@Hersi
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
اول سپتامبر در خانواده اصیل و باستانی بلک تاریخ مهمی بود. سیریوس اوریون بلک، با آن ظاهر اشرافی و موهای ابریشمی و چشمان نقره ای و ظاهر آراسته با بی میلی از زن و مرد عبوسی -که والدینش هستند- جدا میشود و درحالی که چشمان خیره برادر کوچکتر و ساکتش را نادیده میگیرد، بدون خداحافظی وارد قطار میشود. در ثانیه آخر، قبل از آنکه مادرش شانه های برادرش را بگیرد و اورا هدایت کند تا هرچه زودتر سکو را ترک کنند، با او رو به رو میشود. رگولوس با کمی حسرت و التماسی خاموش به سیریوس نگاه میکند و احتمالا آرزو میکند ای کاش می توانست با او همراه شود و با برادر بزرگترش دوست باشد. سیریوس بلافاصله نگاهش را برمیگرداند. نگاه سرسری ای به کوپه ها میکند و درنهایت رو به روی کوپه ای ایستاد که پسرکی با چهره زخمی و موهای تیره، پسری عینکی با موهای مشکی آشفته و پسرک چاق بوری نشسته بودند. درب کوپه را باز کرد و با لهجه اصیل و کشدار خود پرسید :«هیچکدوم از شماها رو نمیشناسم درسته؟»
پسر عینکی با لبخند پاسخ داد :«فکرنکنم. جیمز پاتر.»
سیریوس خندید و خودش را کنار پسرک زخمی انداخت :«چه خوب، یه پاتر، بابام گفته باهات حرف نزنم.» پوزخندی زد و گفت :«سیریوس بلک»
پسرک زخمی نیم نگاهی به او انداخته بود و گفت :«ریموس لوپین.» سیریوس با او دست میدهد.
پسر بور میپرسد:«پس همه مون اصیل زاده ایم؟»
سیریوس با شدت سرش را تکان میدهد :«نمیتونم اسم رو از خودم پاک کنم.»
جیمز میخندد و از ریموس میپرسد :«تو چطور؟» ریموس به زمین خیره شده است. «من.. بابام مثل ما بود.»
پسر بور میگوید :«اوه پس دورگه ای؟»
جیمز او را سرزنش میکند :«خفه شو پیتر. چه اهمیتی داره؟»
سیریوس با راحتی به عقب تکیه میدهد :«به نظر میرسه با تمام کسایی که پدر و مادرم تأکید کردن ازشون دور بشم دوست شدم»
ریموس طعنه میزند :«باعث افتخاره»
سیریوس میخندد. چه اهمیتی دارد که برخلاف آرمان های خانواده اش رفتار کند؟ آنها حتی اهمیتی نمیدهند. سیریوس حتی خوشحال میشود که ثابت کند مانند خانواده اش نیست. احتمالاً از کلاه گروهبندی خواهد خواست اورا در گریفندور گروه بندی کند...
سیریوس با ذوق میپرسد :«چه خونه ای قراره باشید؟» جیمز عینکش را جا به جا میکند و درحال باز کردن یک بسته شکلات قورباغه ای میگوید :«خانوادهم گریفندور بودن.» پیتر بلافاصله میگوید :«پس من هم میخوام گریفندور باشم.» سیریوس به سمت ریموس میچرخد و با علاقه به او نگاه میکند :«تو چطور؟ بابات توی کدوم خونه بود؟» ریموس نگاهش را از زمین بلند میکند و به شانه سیریوس -جایی که موهای زیبایش فر ظریفی خورده است- خیره میشود و کوتاه پاسخ میدهد :«نمیدونم. پدرم رو نمیشناختم.»
«اوه» سیریوس دخالتی نمیکند.
ریموس شانه بالا می اندازد :«اصلا چه اهمیتی داره؟»
سیریوس با حالتی دراماتیک به سینه خود چنگ میزند :« ریموس! این مهم ترین اتفاقیه که توی زندگی هر جادوگری میافته!» به نظر نمیرسد این حرف ریموس را آرام کند. جیمز میپرسد :«تمام خانواده تو اسلیترین بودن درسته؟»
سیریوس با تأسف سرش را تکان میدهد:«متنفرم. نمیخوام جایی باشم که اون ها بودن.» جیمز متفکرانه سر تکان میدهد و تأیید میکند. پیتر اضافه میکند :«من برام فرقی نمیکنه» سیریوس صورتش را در هم میکشد :«این مسئله خیلی حیاتیه پیت!» برای سیریوس بلک ۱۱ ساله که تمام زندگی اش برخلاف اصالت کثیف خانواده اش رفتار کرده بود، بودن در گروهی که آنها بودند غیرقابل تحمل بود. پیتر شانه بالا میاندازد و درحالی که بسته ای از آبنبات های عسلی از جیبش در میآورد میگوید :«پس هرجا که شما ها باشید میام.» سیریوس با شتاب بلند میشود و موهایش در هوا پرواز میکنند. ریموس در کنارش از این حرکت ناگهانی او جا میخورد. سیریوس میان کوپه ایستاده و به سه پسر نگاه میکند :« پس به سلامتی پسرهای جوون!» جیمز او را همراهی میکند و با صدای بلند از جای میپرد و میگوید :«همینه!» سیریوس میخندد. جیمز پاتر از حالا بهترین دوست او شده. همان کسی که نباید با او صحبت میکرد. با شور و شوق پسرها، حتی ریموس که تمام مدت در خود فرو رفته بود نیز کمی راحت تر در صندلی چهارخانه ای قطار فرو میرود و لبخند کمرنگی دارد. از پشت سر سیریوس صدای دختری میآید :«چه خبرتونه؟!» دختر موهای بلند و سرخی دارد و چشمانش میدرخشند. سیریوس به سمت دختر برمیگردد و از روی شانه به او نگاه میکند و میگوید :«اتفاقات مهمی قراره برای ما بیفته! قراره تاریخ رو بسازیم.» جیمز میخندد. دختر که سرگرم شده پوزخندی میزند. :«خیلی خوشحال به نظر میرسی بلک» ریموس به دختر نگاه میکند و میگوید :«به نظر میاد همه تون همدیگه رو میشناسید.» دختر موقرمز به ریموس خیره میشود :«همه بلک هارو میشناسن.» پیتر درحال خوردن آبنبات سر تکان میدهد. دختر ادامه میدهد:«بهرحال، ماهم میتونیم همدیگه رو بشناسیم. لیلی ایوانز» جیمز و سیریوس تعظیم ساختگی و کوتاهی به دختر میکنند. جیمز میپرسد:«میخوای بهمون محلق بشی؟» لیلی سر تکان میدهد :«نمیتونم. سِو منتظرمه. سر و صداتون من رو به اینجا کشوند!» سیریوس لبخند میزند :«بهرحال هم این یه کوپه مردونهست!» لیلی پوزخند میزند و چشمانش را میچرخاند :«توی قلعه میبینمتون!» لیلی پسرها را تنها میگذارد. جیمز خودش را روی صندلی اش پرتاب میکند و از آبنبات های پیتر برمیدارد. سیریوس به جایش در کنار ریموس بازمیگردد و ریموس که با دست هایش بازی میکند به آرامی از او میپرسد :«تو واقعاً فکرمیکنی قراره تاریخ رو بسازیم؟» صدایش کمی طعنه در خود داشت. سیریوس به چهره او خیره میشود:«البته که این کار رو میکنیم! هیچ چیز نمیتونه جلوی مارو بگیره! ما آزادیم و قراره زندگی کنیم!» نوری که در چشمان سیریوس برق میزد ریموس را به لحظه ای مکث وادار کرد. سیریوس آمادهٔ زندگی درکنار دوستان جدیدش بود و میتوانست برای خود زندگی کند. میتوانست همان کسی باشد که می خواهد. سیریوس و رفقای جوان اش. در آن لحظه، سیریوس تنها پسری با آرزو های بلندی بود و خود را به دست هر اتفاقی که در سرنوشتش نوشته شده سپرده بود و هیچچیز و هیچکس نمیتوانست آن را از او بگیرد. اهمیتی ندارد که خانواده اش از او متنفر هستند یا اورا مایه شرم میدانند، سیریوس خانواده جدید خودش را پیدا کرده بود. برای سیریوس، خانواده به خون وابسته نیست...
---
@Hersi
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Hersi در 1405/7/10 23:38:32
ویرایش شده توسط Hersi در 1405/7/10 23:45:35
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/10 23:50:08
ویرایش شده توسط Hersi در 1405/7/10 23:58:03
ویرایش شده توسط Hersi در 1405/7/10 23:45:35
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/10 23:50:08
ویرایش شده توسط Hersi در 1405/7/10 23:58:03
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۳
گیسوانش همانند نارنج بودند.
مانند آن نارنجهای سرخ و دلچسب که برای چیدنش از درختان بیشهزار ها بالا میرفتیم. گیسوانی وزان در باد آگوست، و قهقهه ای جاری در گوش کمشنوای زمان.
قهقههای که روزگاری آرام جانم بود و اکنون سوهان روانم.
نگاهم را از طره موی روی پیشانیاش گرفته و بار دیگر چشم در چشمان سبز ماتش دوختم. زمانی در آن چشم ها می توانستم انعکاس خودم را ببینم؛ شادیاش با یادگیری هر طلسم جدیدی را نظاره کنم، رنجشش از حسادت خواهر ماگلش را حس کنم و ناباوری آمیخته به تنفرش پس از سخنانم را به چشم ببینم.
اما اکنون، تنها چیزی که در آن چشمها هویدا بود، تاریکی محض بود. سرسبزی چشمهای حقیقی آن بانوی سرخموی، سالها پیش خشک شده بودند و هیچ آیینه ای، هیچ قدح اندیشه و هیچ طلسم یاجادویی نمیتوانست گوشه ای از حقیقت آن نگاه را بازگردانَد.
تماس قطرهای نمناک با گونهام مرا از خلسه بیرون کشید و وادار کرد که با خشونت آستین ردایم را به صورت بکشم تا اثر آن را پاک کنم.
اشک؟ انگار قرنها بود که نگریسته بودم. نفس لرزانی بیرون دادم و در حالی که به سختی پایم را متقاعد کردم که قدمی از آینه ی نفاق انگیز فاصله بگیرد، در دل آلبوس را برای قرار دادنش در آن دخمهی نزدیک به کلاس معجون سازیام لعنت کردم. میتوانستم قسم بخورم که این مکان را از قصد برگزیده، شاید میدانست روزی آن قدر به عمق گنداب گناهان و اشتباهات بیپایان خودم فرو میروم که درد دیدن تصویری از لیلی ایوانز را، گرچه برایم سهمگینتر از مرگ بوده و هست، با دل و جان در آغوش میکشم. و یا شاید بدون هیچ دلیل خاصی این آینه را اینجا گذاشت، صرفا چون پیدا کردن مقداری آبنبات برتیبات را به پیدا کردن محلی امن برایش ترجیح میداد. هرگز هیچ شکی نداشتهام که دامبلدور فرزانه ترین جادوگر عصر و شیرین عقل ترین دلقک روزگار بود. افسوس که هرگز نمیتوانم این را از او بپرسم.
با شنیدن قهقهه ی یکی از مرگخواران مستقر در قلعه قدمی دیگر به سمت در برداشتم و به دستم اجازه دادم چوبدستیام را در جیب ردایم پیدا کند و بالا ببرد. برای بار آخر به موی سرخ و لبخند شیرینش در درون آینه نگریستم، این تصویر آرزویی بود که زمانی زندگیاش میکردم، آرزویی که با کلمات خودم نابودش کردم.
«بمباردا.»
صدای خرد شدن شیشه در دخمههای قیرمانند طنین انداز شد و صدای قدم هایم درحالی که از آنجا دور میگردیدم را پنهان ساخت. کارهایی برای به سرانجام رسانیدن باقی مانده بود و گناهانی برای به دوش کشیدن.
و شاید، بعد از اتمام آنها بود که میتوانستم اورا ملاقات کنم. شاید در عالمی رها از گذر زمان بتوانم زانو زده و از او طلب بخشش کنم. شاید آنجا متوجه شوم که آن نارنج سرخ مرا میبخشد یا نه.
---
چه توصیفات قشنگی!
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
گیسوانش همانند نارنج بودند.
مانند آن نارنجهای سرخ و دلچسب که برای چیدنش از درختان بیشهزار ها بالا میرفتیم. گیسوانی وزان در باد آگوست، و قهقهه ای جاری در گوش کمشنوای زمان.
قهقههای که روزگاری آرام جانم بود و اکنون سوهان روانم.
نگاهم را از طره موی روی پیشانیاش گرفته و بار دیگر چشم در چشمان سبز ماتش دوختم. زمانی در آن چشم ها می توانستم انعکاس خودم را ببینم؛ شادیاش با یادگیری هر طلسم جدیدی را نظاره کنم، رنجشش از حسادت خواهر ماگلش را حس کنم و ناباوری آمیخته به تنفرش پس از سخنانم را به چشم ببینم.
اما اکنون، تنها چیزی که در آن چشمها هویدا بود، تاریکی محض بود. سرسبزی چشمهای حقیقی آن بانوی سرخموی، سالها پیش خشک شده بودند و هیچ آیینه ای، هیچ قدح اندیشه و هیچ طلسم یاجادویی نمیتوانست گوشه ای از حقیقت آن نگاه را بازگردانَد.
تماس قطرهای نمناک با گونهام مرا از خلسه بیرون کشید و وادار کرد که با خشونت آستین ردایم را به صورت بکشم تا اثر آن را پاک کنم.
اشک؟ انگار قرنها بود که نگریسته بودم. نفس لرزانی بیرون دادم و در حالی که به سختی پایم را متقاعد کردم که قدمی از آینه ی نفاق انگیز فاصله بگیرد، در دل آلبوس را برای قرار دادنش در آن دخمهی نزدیک به کلاس معجون سازیام لعنت کردم. میتوانستم قسم بخورم که این مکان را از قصد برگزیده، شاید میدانست روزی آن قدر به عمق گنداب گناهان و اشتباهات بیپایان خودم فرو میروم که درد دیدن تصویری از لیلی ایوانز را، گرچه برایم سهمگینتر از مرگ بوده و هست، با دل و جان در آغوش میکشم. و یا شاید بدون هیچ دلیل خاصی این آینه را اینجا گذاشت، صرفا چون پیدا کردن مقداری آبنبات برتیبات را به پیدا کردن محلی امن برایش ترجیح میداد. هرگز هیچ شکی نداشتهام که دامبلدور فرزانه ترین جادوگر عصر و شیرین عقل ترین دلقک روزگار بود. افسوس که هرگز نمیتوانم این را از او بپرسم.
با شنیدن قهقهه ی یکی از مرگخواران مستقر در قلعه قدمی دیگر به سمت در برداشتم و به دستم اجازه دادم چوبدستیام را در جیب ردایم پیدا کند و بالا ببرد. برای بار آخر به موی سرخ و لبخند شیرینش در درون آینه نگریستم، این تصویر آرزویی بود که زمانی زندگیاش میکردم، آرزویی که با کلمات خودم نابودش کردم.
«بمباردا.»
صدای خرد شدن شیشه در دخمههای قیرمانند طنین انداز شد و صدای قدم هایم درحالی که از آنجا دور میگردیدم را پنهان ساخت. کارهایی برای به سرانجام رسانیدن باقی مانده بود و گناهانی برای به دوش کشیدن.
و شاید، بعد از اتمام آنها بود که میتوانستم اورا ملاقات کنم. شاید در عالمی رها از گذر زمان بتوانم زانو زده و از او طلب بخشش کنم. شاید آنجا متوجه شوم که آن نارنج سرخ مرا میبخشد یا نه.
---
چه توصیفات قشنگی!
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/10 21:56:13
جزئیات کاربر

عکس شماره ۲۲
قراردادِ آخرین برادر
میگفتند رودخانه در آن شب، آب نداشت.
سه برادر وقتی به پل رسیدند، ماه را دیدند که درون بستر خشک رودخانه افتاده بود؛ تکهای سفید و شکسته، میان سنگهایی که انگار سالها بود کسی صدای آبشان را نشنیده بود.
برادر بزرگتر گفت: «اینجا عجیب نیست؟»
برادر وسطی جواب داد: «عجیبتر اینه که هنوز زندهایم.»
اما کوچکترین برادر چیزی نگفت.
او به آن سوی رودخانه نگاه میکرد.
آنجا، در تاریکی، مردی ایستاده بود.
نه چهرهای داشت، نه سایهای.
فقط یک شنل سیاه.
مرد آرام گفت: «بالاخره رسیدید.»
برادر بزرگتر چوبش را بالا آورد.
«تو کی هستی؟»
مرد خندید.
«کسی که همیشه سرِ پل منتظر میماند.»
باد وزید.
و ناگهان هر سه فهمیدند با چه کسی طرفاند.
مرگ.
اما برخلاف افسانههایی که بعدها دربارهشان ساخته شد، مرگ آن شب عصبانی نبود.
حتی خوشحال هم نبود.
خسته بود.
مرگ دستهایش را پشت سرش قفل کرد و گفت:
«سه نفر از رودخانه رد نمیشوند. فقط یک نفر برمیگردد.»
برادر بزرگتر جلو رفت.
«پس بجنگ.»
برادر وسطی گفت: «یا معامله کن.»
و برادر کوچکتر هنوز چیزی نمیگفت.
مرگ نگاهش را به او دوخت.
«تو چرا ساکتی؟»
پسر پرسید:
«اگر قرار باشد یکی از ما بمیرد، چه کسی انتخاب میکند؟»
«من.»
«و اگر من انتخاب کنم؟»
مرگ برای نخستین بار لبخندش را از دست داد.
«چه چیزی میخواهی؟»
برادر بزرگتر قدرت خواست.
برادر وسطی بازگشت عزیز از دسترفتهاش را.
اما کوچکترین برادر گفت:
«من هیچ هدیهای نمیخواهم.»
مرگ سرش را کج کرد.
«پس چه میخواهی؟»
پسر یک قدم جلو آمد.
«میخواهم روز مرگم را خودم انتخاب کنم.»
سکوت.
حتی باد هم ایستاد.
مرگ پرسید:
«و در عوض؟»
پسر گفت:
«هر سال، در همان شب، یک نفر را به جای خودم به تو میدهم.»
دو برادر دیگر با وحشت به او نگاه کردند.
مرگ اما آرام خندید.
«تو نمیفهمی چه میگویی.»
«میفهمم.»
«اگر معامله را قبول کنم، تو تا روزی که خودت انتخاب کنی زنده میمانی.»
«بله.»
«اما هر سال باید یک زندگی را تحویل من بدهی.»
پسر گفت:
«نه.»
مرگ ساکت شد.
«چه؟»
«من نگفتم یک انسان.»
پسر به رودخانهٔ خشک نگاه کرد.
«گفتم یک زندگی.»
مرگ برای مدت زیادی چیزی نگفت.
بعد دستش را جلو آورد.
«معامله.»
سال اول، برادر کوچک به خانه برگشت.
سال دوم هم.
سال سوم.
سال دهم.
سال بیستم.
سال چهلم.
موهایش سفید شده بود، اما هنوز زنده بود.
مردم روستا اسمش را گذاشته بودند «مردی که مرگ فراموشش کرده».
هر سال، درست نیمهشب، او به همان رودخانه میرفت.
و چیزی را به مرگ میداد.
سال اول، یک درخت خشک را.
سال دوم، یک خانهٔ متروکه را.
سال سوم، یک شهر را.
هر چیزی که زندگی در آن جریان داشت، اما دیگر کسی به آن نیاز نداشت.
مرگ قبول میکرد.
چون معامله روشن بود:
هر سال، یک زندگی.
و تا زمانی که چیزی برای تحویل دادن وجود داشت، مرد نمیمرد.
اما یک روز، دیگر چیزی باقی نماند.
نه درختی.
نه شهری.
نه خانهای.
نه حیوانی.
نه حتی علفی در آن سرزمین.
تمام دنیا پیر شده بود.
مرد، تنها انسان زنده، دوباره کنار رودخانه ایستاد.
مرگ آمد.
این بار چهره داشت.
چهرهٔ همان پسر جوانی که شصت سال پیش، برای اولین بار با او معامله کرده بود.
مرگ گفت:
«وقتت تمام شده.»
مرد جواب داد:
«هنوز یک زندگی دارم.»
مرگ پرسید:
«کدام؟»
مرد لبخند زد.
«خودم.»
مرگ سرش را تکان داد.
«تو نمیتوانی خودت را به من بدهی. قرارداد اجازه نمیدهد.»
«دقیقاً.»
برای نخستین بار، ترس در چشمان مرگ نشست.
مرد ادامه داد:
«من هیچوقت نگفتم هر سال باید زندگیِ دیگری را بدهم.»
«گفتی یک زندگی.»
«و تمام این سالها، تو فکر کردی منظورم زندگیِ دیگران است.»
مرد دستش را روی سینهاش گذاشت.
«اما از روز اول، فقط یک زندگی در این معامله وجود داشت.»
مرگ به اطراف نگاه کرد.
دنیا خالی بود.
«تو همهچیز را از بین بردی.»
مرد گفت:
«نه.»
و لبخند زد.
«تو همهچیز را از من گرفتی.»
مرگ آرام عقب رفت.
«این معامله...»
«هنوز تمام نشده.»
مرد یک قدم جلو آمد.
«تو هر سال سهمت را گرفتی. هر سال چیزی را که زنده بود از من گرفتی. و در عوض، مرا زنده نگه داشتی.»
مرگ گفت:
«پس چه میخواهی؟»
مرد برای نخستین بار صدایش لرزید.
«میخواهم بدانی چرا این معامله را کردم.»
مرگ ساکت ماند.
مرد گفت:
«من از مرگ نمیترسیدم.»
نگاهش به رودخانه افتاد.
«از تنها ماندن میترسیدم.»
مرگ چیزی نگفت.
«دو برادرم همان شب مردند. یکی دنبال قدرت رفت، یکی دنبال گذشته. من فقط خواستم زمان بخرم.»
مرد زانو زد و دستش را روی سنگهای خشک رودخانه گذاشت.
«اما زمان، چیزی را نجات نمیدهد.»
اشکی روی صورت پیرش افتاد.
«فقط دیرتر نشان میدهد که چه چیزی را از دست دادهای.»
مرگ نزدیک شد.
«پس چرا هنوز نمیخواهی بمیری؟»
مرد سرش را بلند کرد.
«چون هنوز یک نفر هست که باید برگردد.»
مرگ اخم کرد.
«چه کسی؟»
مرد به آسمان اشاره کرد.
در دوردست، اولین قطرهٔ باران افتاد.
بعد یکی دیگر.
و یکی دیگر.
رودخانه شروع به پر شدن کرد.
مرگ عقب رفت.
«این غیرممکن است.»
مرد لبخند زد.
«نه.»
او به جایی نگاه میکرد که سالها پیش دو برادرش در آن ناپدید شده بودند.
«فقط دیر اتفاق افتاد.»
آب بالا آمد.
از میان مه، دو سایه در آن سوی رودخانه پدیدار شدند.
دو مرد جوان.
همانطور که شصت سال پیش بودند.
یکی چوبی در دست داشت.
دیگری سنگی.
و هر دو به برادر کوچکشان نگاه میکردند.
مرگ آرام گفت:
«تو آنها را برگرداندی؟»
پیرمرد سرش را تکان داد.
«نه.»
«پس چه کردی؟»
«من هیچوقت قرار نبود آنها را برگردانم.»
لبخند زد.
«فقط قرار بود تا وقتی دوباره همدیگر را ببینیم، زنده بمانم.»
مرگ به قرارداد نگاه کرد.
بعد به رودخانه.
بعد به سه برادر.
و ناگهان فهمید.
او در آن شب، سه برادر را فریب نداده بود.
سه برادر او را فریب داده بودند.
چون مرگ یک چیز را نمیدانست:
گاهی انسان برای شکست دادن مرگ، لازم نیست جاودانه شود.
کافی است چیزی را پیدا کند که ارزش مردن برایش را داشته باشد.
پیرمرد به دو برادرش پیوست.
برای نخستین بار در شصت سال، هر سه کنار هم ایستادند.
مرگ از آن سوی رودخانه گفت:
«پس قرارداد چه میشود؟»
برادر کوچک برگشت.
لبخند زد.
«قرارداد پابرجاست.»
«یعنی؟»
پیرمرد گفت:
«من زندگیام را به تو میدهم.»
مکث کرد.
«اما نه امشب.»
مرگ پرسید:
«پس کی؟»
سه برادر دست در دست هم از رودخانه گذشتند.
پیرمرد گفت:
«هر وقت خودت یاد گرفتی که برای همیشه منتظر ماندن، بدترین شکل مرگ است.»
و برای نخستین بار در تاریخ،
مرگ
منتظر ماند.
---
@Poiuytrewq
من با ارفاق خیلی خیلی زیاد قبولت میکنم، اما اگر توی مرحله بعدی هم پستت رو به هوش مصنوعی بدی که اون به جای تو و برای تو بنویسه، نه من و نه هیچکدوم از مدیر های ایفای نقش تاییدت نمیکنن. ارزش سایت ما به اینه که خودت بنویسی و از نوشتن لذت ببری! و هیچکس اینجا فوق العاده نمینویسه... بلکه با مهارت خودش حالا هرچقدر هم ناشیانه باشه رول مینویسه و در کنار بقیه از ایفای نقش لذت میبره. اینجا برای نویسنده های ماهر نیست، برای کساییه که بلدن از نوشتن و ایفای نقش کردن لذت ببرن.
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
قراردادِ آخرین برادر
میگفتند رودخانه در آن شب، آب نداشت.
سه برادر وقتی به پل رسیدند، ماه را دیدند که درون بستر خشک رودخانه افتاده بود؛ تکهای سفید و شکسته، میان سنگهایی که انگار سالها بود کسی صدای آبشان را نشنیده بود.
برادر بزرگتر گفت: «اینجا عجیب نیست؟»
برادر وسطی جواب داد: «عجیبتر اینه که هنوز زندهایم.»
اما کوچکترین برادر چیزی نگفت.
او به آن سوی رودخانه نگاه میکرد.
آنجا، در تاریکی، مردی ایستاده بود.
نه چهرهای داشت، نه سایهای.
فقط یک شنل سیاه.
مرد آرام گفت: «بالاخره رسیدید.»
برادر بزرگتر چوبش را بالا آورد.
«تو کی هستی؟»
مرد خندید.
«کسی که همیشه سرِ پل منتظر میماند.»
باد وزید.
و ناگهان هر سه فهمیدند با چه کسی طرفاند.
مرگ.
اما برخلاف افسانههایی که بعدها دربارهشان ساخته شد، مرگ آن شب عصبانی نبود.
حتی خوشحال هم نبود.
خسته بود.
مرگ دستهایش را پشت سرش قفل کرد و گفت:
«سه نفر از رودخانه رد نمیشوند. فقط یک نفر برمیگردد.»
برادر بزرگتر جلو رفت.
«پس بجنگ.»
برادر وسطی گفت: «یا معامله کن.»
و برادر کوچکتر هنوز چیزی نمیگفت.
مرگ نگاهش را به او دوخت.
«تو چرا ساکتی؟»
پسر پرسید:
«اگر قرار باشد یکی از ما بمیرد، چه کسی انتخاب میکند؟»
«من.»
«و اگر من انتخاب کنم؟»
مرگ برای نخستین بار لبخندش را از دست داد.
«چه چیزی میخواهی؟»
برادر بزرگتر قدرت خواست.
برادر وسطی بازگشت عزیز از دسترفتهاش را.
اما کوچکترین برادر گفت:
«من هیچ هدیهای نمیخواهم.»
مرگ سرش را کج کرد.
«پس چه میخواهی؟»
پسر یک قدم جلو آمد.
«میخواهم روز مرگم را خودم انتخاب کنم.»
سکوت.
حتی باد هم ایستاد.
مرگ پرسید:
«و در عوض؟»
پسر گفت:
«هر سال، در همان شب، یک نفر را به جای خودم به تو میدهم.»
دو برادر دیگر با وحشت به او نگاه کردند.
مرگ اما آرام خندید.
«تو نمیفهمی چه میگویی.»
«میفهمم.»
«اگر معامله را قبول کنم، تو تا روزی که خودت انتخاب کنی زنده میمانی.»
«بله.»
«اما هر سال باید یک زندگی را تحویل من بدهی.»
پسر گفت:
«نه.»
مرگ ساکت شد.
«چه؟»
«من نگفتم یک انسان.»
پسر به رودخانهٔ خشک نگاه کرد.
«گفتم یک زندگی.»
مرگ برای مدت زیادی چیزی نگفت.
بعد دستش را جلو آورد.
«معامله.»
سال اول، برادر کوچک به خانه برگشت.
سال دوم هم.
سال سوم.
سال دهم.
سال بیستم.
سال چهلم.
موهایش سفید شده بود، اما هنوز زنده بود.
مردم روستا اسمش را گذاشته بودند «مردی که مرگ فراموشش کرده».
هر سال، درست نیمهشب، او به همان رودخانه میرفت.
و چیزی را به مرگ میداد.
سال اول، یک درخت خشک را.
سال دوم، یک خانهٔ متروکه را.
سال سوم، یک شهر را.
هر چیزی که زندگی در آن جریان داشت، اما دیگر کسی به آن نیاز نداشت.
مرگ قبول میکرد.
چون معامله روشن بود:
هر سال، یک زندگی.
و تا زمانی که چیزی برای تحویل دادن وجود داشت، مرد نمیمرد.
اما یک روز، دیگر چیزی باقی نماند.
نه درختی.
نه شهری.
نه خانهای.
نه حیوانی.
نه حتی علفی در آن سرزمین.
تمام دنیا پیر شده بود.
مرد، تنها انسان زنده، دوباره کنار رودخانه ایستاد.
مرگ آمد.
این بار چهره داشت.
چهرهٔ همان پسر جوانی که شصت سال پیش، برای اولین بار با او معامله کرده بود.
مرگ گفت:
«وقتت تمام شده.»
مرد جواب داد:
«هنوز یک زندگی دارم.»
مرگ پرسید:
«کدام؟»
مرد لبخند زد.
«خودم.»
مرگ سرش را تکان داد.
«تو نمیتوانی خودت را به من بدهی. قرارداد اجازه نمیدهد.»
«دقیقاً.»
برای نخستین بار، ترس در چشمان مرگ نشست.
مرد ادامه داد:
«من هیچوقت نگفتم هر سال باید زندگیِ دیگری را بدهم.»
«گفتی یک زندگی.»
«و تمام این سالها، تو فکر کردی منظورم زندگیِ دیگران است.»
مرد دستش را روی سینهاش گذاشت.
«اما از روز اول، فقط یک زندگی در این معامله وجود داشت.»
مرگ به اطراف نگاه کرد.
دنیا خالی بود.
«تو همهچیز را از بین بردی.»
مرد گفت:
«نه.»
و لبخند زد.
«تو همهچیز را از من گرفتی.»
مرگ آرام عقب رفت.
«این معامله...»
«هنوز تمام نشده.»
مرد یک قدم جلو آمد.
«تو هر سال سهمت را گرفتی. هر سال چیزی را که زنده بود از من گرفتی. و در عوض، مرا زنده نگه داشتی.»
مرگ گفت:
«پس چه میخواهی؟»
مرد برای نخستین بار صدایش لرزید.
«میخواهم بدانی چرا این معامله را کردم.»
مرگ ساکت ماند.
مرد گفت:
«من از مرگ نمیترسیدم.»
نگاهش به رودخانه افتاد.
«از تنها ماندن میترسیدم.»
مرگ چیزی نگفت.
«دو برادرم همان شب مردند. یکی دنبال قدرت رفت، یکی دنبال گذشته. من فقط خواستم زمان بخرم.»
مرد زانو زد و دستش را روی سنگهای خشک رودخانه گذاشت.
«اما زمان، چیزی را نجات نمیدهد.»
اشکی روی صورت پیرش افتاد.
«فقط دیرتر نشان میدهد که چه چیزی را از دست دادهای.»
مرگ نزدیک شد.
«پس چرا هنوز نمیخواهی بمیری؟»
مرد سرش را بلند کرد.
«چون هنوز یک نفر هست که باید برگردد.»
مرگ اخم کرد.
«چه کسی؟»
مرد به آسمان اشاره کرد.
در دوردست، اولین قطرهٔ باران افتاد.
بعد یکی دیگر.
و یکی دیگر.
رودخانه شروع به پر شدن کرد.
مرگ عقب رفت.
«این غیرممکن است.»
مرد لبخند زد.
«نه.»
او به جایی نگاه میکرد که سالها پیش دو برادرش در آن ناپدید شده بودند.
«فقط دیر اتفاق افتاد.»
آب بالا آمد.
از میان مه، دو سایه در آن سوی رودخانه پدیدار شدند.
دو مرد جوان.
همانطور که شصت سال پیش بودند.
یکی چوبی در دست داشت.
دیگری سنگی.
و هر دو به برادر کوچکشان نگاه میکردند.
مرگ آرام گفت:
«تو آنها را برگرداندی؟»
پیرمرد سرش را تکان داد.
«نه.»
«پس چه کردی؟»
«من هیچوقت قرار نبود آنها را برگردانم.»
لبخند زد.
«فقط قرار بود تا وقتی دوباره همدیگر را ببینیم، زنده بمانم.»
مرگ به قرارداد نگاه کرد.
بعد به رودخانه.
بعد به سه برادر.
و ناگهان فهمید.
او در آن شب، سه برادر را فریب نداده بود.
سه برادر او را فریب داده بودند.
چون مرگ یک چیز را نمیدانست:
گاهی انسان برای شکست دادن مرگ، لازم نیست جاودانه شود.
کافی است چیزی را پیدا کند که ارزش مردن برایش را داشته باشد.
پیرمرد به دو برادرش پیوست.
برای نخستین بار در شصت سال، هر سه کنار هم ایستادند.
مرگ از آن سوی رودخانه گفت:
«پس قرارداد چه میشود؟»
برادر کوچک برگشت.
لبخند زد.
«قرارداد پابرجاست.»
«یعنی؟»
پیرمرد گفت:
«من زندگیام را به تو میدهم.»
مکث کرد.
«اما نه امشب.»
مرگ پرسید:
«پس کی؟»
سه برادر دست در دست هم از رودخانه گذشتند.
پیرمرد گفت:
«هر وقت خودت یاد گرفتی که برای همیشه منتظر ماندن، بدترین شکل مرگ است.»
و برای نخستین بار در تاریخ،
مرگ
منتظر ماند.
---
@Poiuytrewq
من با ارفاق خیلی خیلی زیاد قبولت میکنم، اما اگر توی مرحله بعدی هم پستت رو به هوش مصنوعی بدی که اون به جای تو و برای تو بنویسه، نه من و نه هیچکدوم از مدیر های ایفای نقش تاییدت نمیکنن. ارزش سایت ما به اینه که خودت بنویسی و از نوشتن لذت ببری! و هیچکس اینجا فوق العاده نمینویسه... بلکه با مهارت خودش حالا هرچقدر هم ناشیانه باشه رول مینویسه و در کنار بقیه از ایفای نقش لذت میبره. اینجا برای نویسنده های ماهر نیست، برای کساییه که بلدن از نوشتن و ایفای نقش کردن لذت ببرن.
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/10 18:05:06
به نام خالق جادوگرها
روزی روزگاری در شهری دور سه برادر جادوگر زندگی میکردند
آنها جادوگرانی ماهر بودند اما ماگل زاده بودند
در نزدیکی آنها جادوگر خبیثی زندگی میکرد که از گند زده ها نفرت داشت پس برای همین مرگ را فرا خواند و با مرگ معاملهای کرد گفت من جان خودم را به تو میدهم اما تو در عوض جان آن سه برادر گند زده را بگیر
مرگ معامله را قبول کرد چون به نفعش بود
ابتدا جان جادوگر خبیث را گرفت و سپس دنبال آن سه برادر ماگل زاده رفت
اتفاقا آن روز سه برادر ماگل زاده میخواستند به سفر بروند در راهشان به رودی برخورد کردند که جان صد ها نفر را گرفته بود اما آنها با جادوی خود پلی ساختند و به راحتی از روی آن عبور کردند اما فقط این نبود آنها در سفر خود از هرچیزی جان سالم به در بردند
مرگ هم که خسته شده بود آنها را رها کرد چون در هر صورت آنها بلاخره می مردند و مرگ به قول خودش عمل کرده بود
@Fatima@
داستانت خیلی کوتاه بود، ولی این بار با ارفاق تایید میکنم! منتظرم توی مراحل بعدی، وقت و خلاقیت بیشتری برای داستانت ببینم!
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
روزی روزگاری در شهری دور سه برادر جادوگر زندگی میکردند
آنها جادوگرانی ماهر بودند اما ماگل زاده بودند
در نزدیکی آنها جادوگر خبیثی زندگی میکرد که از گند زده ها نفرت داشت پس برای همین مرگ را فرا خواند و با مرگ معاملهای کرد گفت من جان خودم را به تو میدهم اما تو در عوض جان آن سه برادر گند زده را بگیر
مرگ معامله را قبول کرد چون به نفعش بود
ابتدا جان جادوگر خبیث را گرفت و سپس دنبال آن سه برادر ماگل زاده رفت
اتفاقا آن روز سه برادر ماگل زاده میخواستند به سفر بروند در راهشان به رودی برخورد کردند که جان صد ها نفر را گرفته بود اما آنها با جادوی خود پلی ساختند و به راحتی از روی آن عبور کردند اما فقط این نبود آنها در سفر خود از هرچیزی جان سالم به در بردند
مرگ هم که خسته شده بود آنها را رها کرد چون در هر صورت آنها بلاخره می مردند و مرگ به قول خودش عمل کرده بود
@Fatima@
داستانت خیلی کوتاه بود، ولی این بار با ارفاق تایید میکنم! منتظرم توی مراحل بعدی، وقت و خلاقیت بیشتری برای داستانت ببینم!

تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/10 13:44:40
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/10 13:46:24
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/10 13:46:24
جزئیات کاربر

شماره ۱۶
من و پیتر با جیمز داخل کابین نشسته بودیم و با هم شکلات های قورباغه ای و آبنبات هایی با طعم های حال به هم زن رو باز می کردیم به هاگوارتس رسیدیم جیمز گفت داره می ره سرویس بهداشتی ولی اون از سمت دیگه ای رفت من هم او را تعقیب کردم دیدم رفت اتاق معجون سازی و یک جیب را برداشت و درش را باز کرد تا بخورتش اما قبلش به شکل ارباب تاریکی در آمد و سریع معجون رو خورد و تبدیل به ارباب تاریکی شد همون جا کپ کردم معجون رو توی جیبش گذاشت خواست از اتاق بیاد بیرون که من سریع قایم شدم اون ارباب تاریکی بود ون میخواست هری پاترو نابود کنه اما چطوری پس جیمز کجا بود کمی فکر کردن حالا فهمیدم وقتی داشتیم میومدیم جیمز آخرین نفر پیاده شد پس ارباب تاریکی این جا بود و قصد داشت حمله کند ناگهان صدای جیغ از راهراه اومد اون جینی بود خواهر رون ،جینی برای این جیغ کشید چون هری رو زمین افتاده بود و بر اثر طلسم ولدمورت کشته شده بود ولی بعد دوباره بلند شد از تعجب خشکم زده بود تو این چند ساعت اتفاقات خیلی عجیبی افتاده بود قدرت هضمشو نداشتم هری پاتر بلند شد و ارباب تاریکی با طلسم هری پاتر کشته شد هری پاتر گفت در رویای مرگ خود دیده است که دامبلدور موجودی به او نشون میدهد که جزوی از ارباب تاریکی بوده و مرده بوده انگار جزوی از ارباب تاریکی در هری پاتر بوده من فهمیدم که ارباب تاریکی به طور اتفاقی قسمتی از جونش رو در هری پاتر گذاشته بود ما پارسال بقیه جون هاش رو با هری پاتر نابود کردیم همه اش رو به جز جام با شمشیر مخصوصش نابود کردیم و جام رو با دندان مار دیگه ارباب تاریکی نابود شد و آزادی تازه شروع شد و ناگهان جیمز هم با دست بسته و پای نیمه بسته می رسد می گوید یکی من رو گرفت و دست و پاهام رو بست و من به او گفتم اون ارباب تاریکی بود و حالا دیگه نابود شد و ما آن شب جشن بزرگی گرفتیم.
@Asdfg
ازونجایی که قبلا تایید شدی نیازی به تایید مجدد در این تاپیک نداری. ولی خوشحال میشیم هرچند بار که میخوای برگردی و داستانهای مختلفی با عکسای کارگاه بنویسی.
من و پیتر با جیمز داخل کابین نشسته بودیم و با هم شکلات های قورباغه ای و آبنبات هایی با طعم های حال به هم زن رو باز می کردیم به هاگوارتس رسیدیم جیمز گفت داره می ره سرویس بهداشتی ولی اون از سمت دیگه ای رفت من هم او را تعقیب کردم دیدم رفت اتاق معجون سازی و یک جیب را برداشت و درش را باز کرد تا بخورتش اما قبلش به شکل ارباب تاریکی در آمد و سریع معجون رو خورد و تبدیل به ارباب تاریکی شد همون جا کپ کردم معجون رو توی جیبش گذاشت خواست از اتاق بیاد بیرون که من سریع قایم شدم اون ارباب تاریکی بود ون میخواست هری پاترو نابود کنه اما چطوری پس جیمز کجا بود کمی فکر کردن حالا فهمیدم وقتی داشتیم میومدیم جیمز آخرین نفر پیاده شد پس ارباب تاریکی این جا بود و قصد داشت حمله کند ناگهان صدای جیغ از راهراه اومد اون جینی بود خواهر رون ،جینی برای این جیغ کشید چون هری رو زمین افتاده بود و بر اثر طلسم ولدمورت کشته شده بود ولی بعد دوباره بلند شد از تعجب خشکم زده بود تو این چند ساعت اتفاقات خیلی عجیبی افتاده بود قدرت هضمشو نداشتم هری پاتر بلند شد و ارباب تاریکی با طلسم هری پاتر کشته شد هری پاتر گفت در رویای مرگ خود دیده است که دامبلدور موجودی به او نشون میدهد که جزوی از ارباب تاریکی بوده و مرده بوده انگار جزوی از ارباب تاریکی در هری پاتر بوده من فهمیدم که ارباب تاریکی به طور اتفاقی قسمتی از جونش رو در هری پاتر گذاشته بود ما پارسال بقیه جون هاش رو با هری پاتر نابود کردیم همه اش رو به جز جام با شمشیر مخصوصش نابود کردیم و جام رو با دندان مار دیگه ارباب تاریکی نابود شد و آزادی تازه شروع شد و ناگهان جیمز هم با دست بسته و پای نیمه بسته می رسد می گوید یکی من رو گرفت و دست و پاهام رو بست و من به او گفتم اون ارباب تاریکی بود و حالا دیگه نابود شد و ما آن شب جشن بزرگی گرفتیم.
@Asdfg
ازونجایی که قبلا تایید شدی نیازی به تایید مجدد در این تاپیک نداری. ولی خوشحال میشیم هرچند بار که میخوای برگردی و داستانهای مختلفی با عکسای کارگاه بنویسی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/10 0:54:57
جزئیات کاربر

تصویر شمارهی ۱۹
بعد از ده دقیقه پیاده روی به بالای برج شمالی رسیده بودم، به پاگرد کوچکی رسیده ام که آنجا میان بچه های هم سن و سال خودم و در گروه خودم بچ بچی آرام می آمد. وقتی بالای سر خودم و همکلاسی های ردای پوشم را نگاه کردم، دری گرد با پلاک برنجی رنگ دیدم.
بعد از اینکه پچ پچ ها کم شدند در روی سقف باز شد و نردبانی نقره ای رنگ کنار چندتا از همکلاسی هایم فرود آمد.
وقتی من،سومین نفری که از نردبان بالا میرفت،وارد کلاس شدم تقریبا به اندازهی کسانی که در آن ساعت کلاس غیب بینی داشتند،میز های گرد و کوچک با روکش گل دار جا داده شده بود. کنار هر میز چند چهار پایه و سه پایهی مخملی بود. به خاطر پنجره های بسته شده و نور قرمز رنگ و همچنین بیشتر از همه رایحه ی تند و حال بهم زنی که از زیر بخاری برمیخواست، حالم بد شده بود. بعد از چند لحظه که همه ی بچه ها وارد کلاس شدند و با قیافه های سردرگم همه جا را نگاه میکردند. ناگهان زنی که مهره های زیادی روی گردن خود انداخت بود و شال های رنگارنگ روی دوش خود که با لحنی رازآلود گفت:
سلام بچه ها امروز میخوایم به مهارت کشف راز تفاله های چای بپردازیم.
ظاهرا همگی تازه فهمیده بودند که فنجان های چای روی میز ها قرار داشت.
آن زن گفت:بنده ترالانی هستم... پروفسور درس غیب بینی شما... لطفا بنشینید.
همه ی بچه ها سر جای خود نشستند یا حداقل میشه گفت جایی که از همه دور تر به بخاری بود را انتخواب کردند.
پروفسور ترالانی با لحنی راز آلود که انگار مهار کردن موجودی خبیث را می آموخت گفت:لطفا فنجان های چای خودتون رو بردارید و آن را بنوشید تا تفاله ها باقی بمونن...وقتی اینکارو کردید دستون رو داخل فنجون ببرید با دست چپتون این کارو بکنید،سه بار تفاله رو بچرخونید دور فنجون. و اون رو با هم گروهیتون عضو کنید.
تفاله هارو بخونید.
هم گروهی ام گفت:خانم از کجا بفه..
پروفسور ترالانی گفت:صفحه پنج و شش
بعد از اینکه همه فنجان هایشان را برداشتند،در هواس خفه ی کلاس انگار بعضی ها حاضر نبودند چایشان را بخورند.چون احتمالا یه بیشتر گرمشان میشد و حالت تهوع میگرفتند و شاید هم به چای درون فنجان اطمینان نداشتند.
ناگهان پروفسور ترالانی رو به یکی از بچه ها گفت:عزیزم بعد از اینکه چای پرید توی گلوت حق نداری بری بیرون یا آب بخوری.
دختر مات و مبهوت پروفسور رو نگاه کرد.
سپس لب هایش را روی فنجان گزاشت و با عجله چایش را خورد.
سپس لیوان را از روی لب هایش برداشت و بلند بلند سرفه کرد ک گفت: خاتم...لطفا میشه برم بیرون...
پروفسور گفت:گفتم که نمیشه
بعد از اینکه بچه ها همگی چای هایشان را تمام کرده و کاری که پروفسور گفته بود را انجام دادند.من که با امیلی کِلارک هم گروهی شده بودم باید تفاله هایش را میخواندم. بعد از چند دقیقه که همینطور تفاله های بی معنی را نگاه میکردم گفتم:امیلی من هیچی نمیفهمم آخه از تفاله چی بگم؟تفاله تفاله است دیگه..
پروفسور ناگهان با صدای بلند و طوری که دیگه راز آلود نبود گفت:عزیزم هرکسی توان دیدن این هنر رو نداره!
بعد از اینکه داشتم به حرف های امیلی گوش میکردم راجب اینکه:خوشبخت میشی!اما اولش همهی گالیون ها و کنات هاتو از دست میدی...
به همراه بقیهی هم گروهی هایم از کلاس بیرون رفتم.
--
@هلما.جادوگر
البته من تریلانی ام و گذاشت و انتخاب درسته.
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
بعد از ده دقیقه پیاده روی به بالای برج شمالی رسیده بودم، به پاگرد کوچکی رسیده ام که آنجا میان بچه های هم سن و سال خودم و در گروه خودم بچ بچی آرام می آمد. وقتی بالای سر خودم و همکلاسی های ردای پوشم را نگاه کردم، دری گرد با پلاک برنجی رنگ دیدم.
بعد از اینکه پچ پچ ها کم شدند در روی سقف باز شد و نردبانی نقره ای رنگ کنار چندتا از همکلاسی هایم فرود آمد.
وقتی من،سومین نفری که از نردبان بالا میرفت،وارد کلاس شدم تقریبا به اندازهی کسانی که در آن ساعت کلاس غیب بینی داشتند،میز های گرد و کوچک با روکش گل دار جا داده شده بود. کنار هر میز چند چهار پایه و سه پایهی مخملی بود. به خاطر پنجره های بسته شده و نور قرمز رنگ و همچنین بیشتر از همه رایحه ی تند و حال بهم زنی که از زیر بخاری برمیخواست، حالم بد شده بود. بعد از چند لحظه که همه ی بچه ها وارد کلاس شدند و با قیافه های سردرگم همه جا را نگاه میکردند. ناگهان زنی که مهره های زیادی روی گردن خود انداخت بود و شال های رنگارنگ روی دوش خود که با لحنی رازآلود گفت:
سلام بچه ها امروز میخوایم به مهارت کشف راز تفاله های چای بپردازیم.
ظاهرا همگی تازه فهمیده بودند که فنجان های چای روی میز ها قرار داشت.
آن زن گفت:بنده ترالانی هستم... پروفسور درس غیب بینی شما... لطفا بنشینید.
همه ی بچه ها سر جای خود نشستند یا حداقل میشه گفت جایی که از همه دور تر به بخاری بود را انتخواب کردند.
پروفسور ترالانی با لحنی راز آلود که انگار مهار کردن موجودی خبیث را می آموخت گفت:لطفا فنجان های چای خودتون رو بردارید و آن را بنوشید تا تفاله ها باقی بمونن...وقتی اینکارو کردید دستون رو داخل فنجون ببرید با دست چپتون این کارو بکنید،سه بار تفاله رو بچرخونید دور فنجون. و اون رو با هم گروهیتون عضو کنید.
تفاله هارو بخونید.
هم گروهی ام گفت:خانم از کجا بفه..
پروفسور ترالانی گفت:صفحه پنج و شش
بعد از اینکه همه فنجان هایشان را برداشتند،در هواس خفه ی کلاس انگار بعضی ها حاضر نبودند چایشان را بخورند.چون احتمالا یه بیشتر گرمشان میشد و حالت تهوع میگرفتند و شاید هم به چای درون فنجان اطمینان نداشتند.
ناگهان پروفسور ترالانی رو به یکی از بچه ها گفت:عزیزم بعد از اینکه چای پرید توی گلوت حق نداری بری بیرون یا آب بخوری.
دختر مات و مبهوت پروفسور رو نگاه کرد.
سپس لب هایش را روی فنجان گزاشت و با عجله چایش را خورد.
سپس لیوان را از روی لب هایش برداشت و بلند بلند سرفه کرد ک گفت: خاتم...لطفا میشه برم بیرون...
پروفسور گفت:گفتم که نمیشه
بعد از اینکه بچه ها همگی چای هایشان را تمام کرده و کاری که پروفسور گفته بود را انجام دادند.من که با امیلی کِلارک هم گروهی شده بودم باید تفاله هایش را میخواندم. بعد از چند دقیقه که همینطور تفاله های بی معنی را نگاه میکردم گفتم:امیلی من هیچی نمیفهمم آخه از تفاله چی بگم؟تفاله تفاله است دیگه..
پروفسور ناگهان با صدای بلند و طوری که دیگه راز آلود نبود گفت:عزیزم هرکسی توان دیدن این هنر رو نداره!
بعد از اینکه داشتم به حرف های امیلی گوش میکردم راجب اینکه:خوشبخت میشی!اما اولش همهی گالیون ها و کنات هاتو از دست میدی...
به همراه بقیهی هم گروهی هایم از کلاس بیرون رفتم.
--
@هلما.جادوگر
البته من تریلانی ام و گذاشت و انتخاب درسته.

تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/9 22:10:47
جزئیات کاربر

تصویر شمارهی 3
صدای کفشانم سکوت سرد شب را میشکست.با قدم هایی آهسته به آینه نزدیک میشدم و میدانستم هر آنچه در آن ببینم قرار است ضربه محکمی به من بزند، اما دیدن اون به تمام این ها میارزد!
با تنی لرزان جلوی آینه میایستم و به انعکاس خودم نگاه میکنم، انعکاس مردی که همه از او میترسند و از هر جای هاگوارتز پچپچ هایی به گوش میرسد که میگویند من بیرحم هستم...
صاحبان آن پچپچ ها نمیدانند چه چیز باعث شده است من اینی شوم که اکنون اینجا ایستاده.
تصویر لیلی را میبینم که آرام آرام پررنگ میشود و کنار من قرار میگیرد...
لیلی کنار انعکاس من در آینه است اما خارج از آینه برای من همیشه یک حسرت بوده...
و دلیل این حسرت خودم هستم...اگر فقط کمی، فقط کمی جرئت حرف زدن را داشتم لیلی شاید برایم حسرت نمیشد!
اما من نتواستم... نتوانستم بگویم از احساسات عمیقی که نسبت به او داشتم
نتوانستم بگویم که چگونه او را میپرستیدم و حتی اگر او راکنارم نداشتم همین که میدانستم خوشحال است برایم کافی بود
ولی آن شب لعنتی که لیلی از بینمان رفت تمام قلب و احساست مرا هم با خود برد
و دیگر روشناییای در زندگیام باقی نماند و من غرق در تاریکی شدم...
---
@نارامی
قشنگ توصیف کردی.
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
صدای کفشانم سکوت سرد شب را میشکست.با قدم هایی آهسته به آینه نزدیک میشدم و میدانستم هر آنچه در آن ببینم قرار است ضربه محکمی به من بزند، اما دیدن اون به تمام این ها میارزد!
با تنی لرزان جلوی آینه میایستم و به انعکاس خودم نگاه میکنم، انعکاس مردی که همه از او میترسند و از هر جای هاگوارتز پچپچ هایی به گوش میرسد که میگویند من بیرحم هستم...
صاحبان آن پچپچ ها نمیدانند چه چیز باعث شده است من اینی شوم که اکنون اینجا ایستاده.
تصویر لیلی را میبینم که آرام آرام پررنگ میشود و کنار من قرار میگیرد...
لیلی کنار انعکاس من در آینه است اما خارج از آینه برای من همیشه یک حسرت بوده...
و دلیل این حسرت خودم هستم...اگر فقط کمی، فقط کمی جرئت حرف زدن را داشتم لیلی شاید برایم حسرت نمیشد!
اما من نتواستم... نتوانستم بگویم از احساسات عمیقی که نسبت به او داشتم
نتوانستم بگویم که چگونه او را میپرستیدم و حتی اگر او راکنارم نداشتم همین که میدانستم خوشحال است برایم کافی بود
ولی آن شب لعنتی که لیلی از بینمان رفت تمام قلب و احساست مرا هم با خود برد
و دیگر روشناییای در زندگیام باقی نماند و من غرق در تاریکی شدم...
---
@نارامی
قشنگ توصیف کردی.
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/9 15:58:52
جزئیات کاربر

تصویر شماره 25
بعد از سوار شدن قطار هاگوارز به سمت کالسکه ها حرکت کردم . به کالسکه ها که رسیدم موجودات اسب مانند سیاهی را دیدم اولش حسابی ترسیدم ولی بعد از مدتی به انها نزدیک تر شدم از دختر کناری ام که از اول داشت یک بند در مورد هاگوارز حرف میزد پرسیدم : اینا چین ؟ یه نگاه به سر تاپام انداخت و به دوستش در گوشی یه چیزی گفت بعد هم از من دور شدند و شروع کردن به مسخره کردن من. اما مگه من چیزی گفتم؟ باشه قبول دارم کمی غیر عادیم ولی... به هر حال یهو ملعم بهم گفت که اگه زود تر سوار کالسکه نشم باید همونجا بمونم منم سریع رفتم سوار شدم به در هاگوارز که رسیدیم تستسرال ها ایستادند(از پروفسور پرسیدم اسمشون چیه) وقتی پیاده شدم به تسترال بیچاره نگاه کردم ویه لحظه احساس کردم ازم میخواست... اما اگه از همین اول اخراج بشم چی؟ ولی نمیتونستم نادیدش بگیرم و رفتمو ازادش کردم وقتی داشت میرفت بهم تعظیم کرد واقعا چغدر این زندگی زیباست
---
@ُSayoriy
خیلی کوتاه نوشتی اما با ارفاق میتونم تاییدش کنم. منتظرم که توی مراحل بعدی وقت و خلاقیت بیشتری برای داستانت ازت ببینم.
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
بعد از سوار شدن قطار هاگوارز به سمت کالسکه ها حرکت کردم . به کالسکه ها که رسیدم موجودات اسب مانند سیاهی را دیدم اولش حسابی ترسیدم ولی بعد از مدتی به انها نزدیک تر شدم از دختر کناری ام که از اول داشت یک بند در مورد هاگوارز حرف میزد پرسیدم : اینا چین ؟ یه نگاه به سر تاپام انداخت و به دوستش در گوشی یه چیزی گفت بعد هم از من دور شدند و شروع کردن به مسخره کردن من. اما مگه من چیزی گفتم؟ باشه قبول دارم کمی غیر عادیم ولی... به هر حال یهو ملعم بهم گفت که اگه زود تر سوار کالسکه نشم باید همونجا بمونم منم سریع رفتم سوار شدم به در هاگوارز که رسیدیم تستسرال ها ایستادند(از پروفسور پرسیدم اسمشون چیه) وقتی پیاده شدم به تسترال بیچاره نگاه کردم ویه لحظه احساس کردم ازم میخواست... اما اگه از همین اول اخراج بشم چی؟ ولی نمیتونستم نادیدش بگیرم و رفتمو ازادش کردم وقتی داشت میرفت بهم تعظیم کرد واقعا چغدر این زندگی زیباست

---
@ُSayoriy
خیلی کوتاه نوشتی اما با ارفاق میتونم تاییدش کنم. منتظرم که توی مراحل بعدی وقت و خلاقیت بیشتری برای داستانت ازت ببینم.
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/9 15:57:02
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/9 15:57:36
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/9 15:57:36
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج