
یه روز طولانی و خسته کننده تازه تموم شده بود. تازه تدریس شیش تا کلاس معجونها رو تموم کرده بود. بعد از رها شدن از دست کلی شاگرد که دل به درس نمیدن، هی انفجار به بار میارن و هی معجوناشونو زمین میریزن و آتیش میندازن به جون همدیگه، سوروس به سمت تالار بزرگ رفت تا شام بخوره. ولی بعد از دیدن ریخت و قیافهی اون پسره پاتر توی کلاس آخر، دیگه میل به غذا نداشت. وقتی داشت از کنار تالار بزرگ رد میشد(دیگه داخل نرفت)، چشمش به هری افتاد که داشت با رفقاش شام میخورد.
با خودش فکر کرد:
"پسرهی گستاخ، نه استعدادی داره که بخاطر استعدادش باهاش مدارا کنم، نه ادب و احترام سزش میشه که تحملش کنم. عین باباش فقط ادعاش میشه. چه کنم که دامبلدور ازم قول گرفته که مراقبش باشم. وگرنه..."
دندوناشو بهم میسابید و میرفت. از کنار تالار بزرگ رد شد و وارد تالار پلکانهای متحرک شد.
"همهچیش شبیه اون بابای ناکِسشه. البته... بجز چشماش که..."
با دیدن دامبلدور که به سمت تالار اصلی میرفت، با بی میلی سری به نشونهی احترام تکون داد و به راهش ادامه داد.
"چشماش شبیه لیلیه. لیلی..."
به راهش ادامه داد؟ کدوم راه؟ اصلا کجا میرفت؟ اون که تنها کاری که برای امشب داشت شامش بود، که اونم به لطف هری میلی بهش نداشت...پس...؟
"لیلی هم رفت و منو با این پسره تنها گذاشت..."
پس کجا میرفت؟ ظاهرا خودشم نمیدونست.
"لیلی اگه الان زنده بود..."
توی افکارش غرق شده بود و بی هدف از پله ها پایین میرفت.
"اگه الان زنده بود چقدر همهچی بهتر بود...شاید اصلا لازم نبود به همچین تقشهای تن بدم..."
به دوراهی رسید و همینطوری به چپ پیچید.
"والا دیگه، اگه لیلی نمیمرد و جادوی مرگ ولدمورت کمونه نمیکرد، اون موقع هری هم تبدیل به جانپیچه نمیشد.منم دیگه مجبور نبودم برای اینکه تنها خاطرهای که از لیلی توی هری بجا مونده رو بکشم تا ولدمورت از بین بره. تنها نقطهی امیدم توی زندگی، همون چشای لعنتیِ لیلیه که توی هری میبینم."
انگار دست خودش نبود. انگار خودکار و بی اراده میرفت. به راست پیچید و از دری که از صدای قیژ قیژش مشخص بود خیلی وقته کسی ازش استفاده نکرده، رفت داخل. توی اتاق هیچی نبود. البته انگار هیچیِ هیچی هم نه، تهِ اتاق یه کمدِ بزرگ و بلند بود که روشو با یه پتوی ضخیم خاکی پوشونده بودن. اسنیپ که کمد رو میشناخت، یه لبخند تلخ زد و زیر لب زمزمه کرد:
"آها، پس بگو چرا داری منو حیرون میگردونی توی این راهرو ها. نگو قرار بوده امشب ببینمت."
چوبدستیِ سیاهشو بیرون کشید و به سمت پارچهی روی کمد گرفت و آروم زمزمه کرد:
"لوکوموتو!"
و پتو از روی کمد بالا اومد و معلق شد. با حرکت چوبدستی اسنیپ، پتو از روی کمد کنار رفت و روی زمین افتاد و کلی گرد و خاک بلند شد. تازه مشخص شد که چیزی که از دور مثل کمد بنظر میرسید، یه آینهی قدی بزرگ بود. یه آینهی بخصوص. همون آینهای که هری سال اولش والدینشو توش دیده بود. ولی خیلی خاک خورده و کثیف شده بود. اسنیپ سریع حلش کرد:
"اسکورجیفای!"
و در لحظه، کلِ آینه و پتو و دور اطرافش، از گرد و خاک و کثیفی پاک شد.
اسنیپ کم کم به آینه نزدیک شد. انگار چشماش میترسیدن به آینه نگاه کنن. از طرفی دلتنگی و ناراحتی از مرگ لیلی و خاطرات تلخ اون شبی که لیلی رو از دست داد، و از طرفی شوق دیدن دوبارهی محبوبش، اونم بعد از ۱۵ سال!
محبوب، چه محبوبی؟ همون محبوبی که بهش نرسید، همون محبوبی که جلوی چشمش یارِ دشمنش شد، همون محبوبی که هر کاری هم میکرد باز برای سوروس محبوب میموند، همون محبوبی که آخرسر پای جنازهاش رسید...
زمان، چه زمانی؟ توی این ۱۶ سال، بدون لیلی، چقدر تنها بود، شاهد ظلم های ولدمورت بود، کلی توی مسیر مبارزه باهاش سختی دید، بعدِ ۱۱ سال از مرگ لیلی هم که باید هرروز پسرشو میدید، پسری که بیشتر از همه شبیه اون جیمز پاترِ لعنتی بود، از طرفی ولی چون شبیه لیلی هم بود و پسرش بود، یاد لیلی مینداختش. از طرفی راز دلش و قول و قرار مخفیانهای که با دامبلدور داشت هم باید پنهون میموند و نگهداشتنش سخت بود. بماند که سرنوشت کلِ جادوگرای خوب و پاک، وابسته به زنده موندن هری و آخرسر کشتهشدنش بدست ولدمورت بود و بنابراین اسنیپ باید تا اون لحظه، همیشه مراقبش میبود.
دیدن، چه دیدنی؟ دیدنی که از بس محدود بود و از واقعیت دور بود، ای کاش نمیبود اصلا. ولی نمیتونست همون دیدنِ دروغین رو هم رها کنه، هرچند از ماهیتِ آینهی نفاقانگیز باخبر بود و میدونست همهاش الکیه و امکانش هست که تا ابد اسیرِ جذابیت ظاهریش بشه.
با همهی این احوال، به سختی و سانت به سانت نزدیکِ آینه شد. چشماشو بست، و بعد از چند ثانیه باز کرد.
و بالاخره، لیلی رو دید. محبوبش همونجا بود و داشت بهش لبخند میزد. اون چشمای جذاب، اون صورت زیبا، و اون لبخند مهربون...بالاتر از اون، توی آینه، سوروس و لیلی توی آغوش هم بودن! و چقدر بهم میومدن واقعا. اسنیپ مات و مبهوتِ آینه شد. دیگه ذهنش از حرکت وایساد انگار. فقط خیرهی اون منظرهی زیبا بود. دیگه حساب دقایق از دستش در رفت. بعد از مدتی که بنظر میومد یک ساعت تمام طول کشیده باشه، لبهاش تکون خوردن.
"لیلی! الان بی تو چه کنم من؟ خیلی سخته...همهچی خیلی سخته. وقتی دانشآموزِ همین مدرسه بودم، همه مسخرهام میکردن چون متفاوت بودم. گناهم همین بود که مثل اونا حرف نمیزدم و به چیزایی که اونا میخندیدن نمیخندیدم. مثل اونا لباس نمیپوشیدم. همین کافی بود تا همه باهام دشمن بشن و تنها بمونم. اما تو...تو فرق میکردی. تو باهام مهربون بودی. تو انگار چیزی رو توی من میدیدی که خودمم نمیدیدمش. تو باهام حرف زدی، باهام همراه شدی. منم تو رو راه دادم. توی جاهایی که توی تنهایی هام میرفتم، توی دردودل هام، و توی دلم. اما بعدش همون پاتر...لعنت بهش...همون پسره که کلی بهم بدی کرد، اومد و دلتو برد. قبل از اینکه من بتونم حسمو بهت بگم، قبل اینکه بگم میخوام باهات بمونم، اومد و تو رو از من جدا کرد. آخرشم باعث شد از دست بدمت. هم خودش مرد و هم تو رو به کشتن داد."
چند ثانیهای متوقف شد و اشکهایی که روی گونهاش بودنو با پشت آستین ردای سیاهش پاک کرد.
"گاهی اوقات فکر میکنم اگه با من بودی، من میتونستم ازت محافظت کنم. قسم میخورم هر قدرتی داشتم بکار میبستم تا نجاتت بدم. من مثل پاتر نبودم که! من توی دنیای مرگخوارا نفوذ داشتم. لرد سیاه رو میشناختم. میدونستم چطور حرکت میکنه. میدونستم چطوری از قربانیاش اطلاعات میگیره. نقطضعف هاشو میدونستم. میتونستم طوری پنهانت کنم که حتی اگه کل دنیای جادوگری رو تا ذره آخرش میگشت هم نتونه پیدات کنه. حتی اگه منم بازجویی میکرد و به مغزم هم نفوذ میکرد باز نمیتونست. من سالها وقتم رو صرفِ تقویتِ ذهنم و دیوار های دفاعیِ روحم کردم. ولی چه فایده؟ با من بودنت پیشکش، حتی اگه وقتی با جیمز بودی، فقط بهم میگفتین و ازم کمک میخواستین، دو تاتونو باهم پنهان میکردم؛ ولی حیف که اونم نشد..."
نفس عمیقی کشید و انگار که بخواد خودشو از جاذبهی آینه بکشه بیرون، سرشو چندبار به چپ و راست تکون داد.
"من باید اینجا رهات کنم و برم، لیلی.
دیگه کم کم داره وقتش میرسه که کاری رو که دامبلدور اینهمه سال براش برنامه ریزی کرده انجام بدم.
اصلا دلم نمیخواد، ولی باید نحسیِ قتل دامبلدور رو به گردن بگیرم، و بعدش هری رو دو دستی تقدیمِ ولدمورت کنم. تنها ذرهای که از تو توی این دنیا مونده. و این بختِ سیاهیه که من دارم.
ولی شاید بتونم اینطوری ذرهای از عشقم رو بهت نشون بدم. باید کاری کنم که فداکاریای که برای نجات هری کردی بیفایده نباشه. و جونِ هری برای نابودی ولدمورت صرف بشه."
چوبدستیشو به طرف همون پتوی ضخیم گرفت و قبل از اینکه بلندش کنه و آینه رو باهاش بپوشونه، دوباره به تصویر لیلی توی آینه نگاه کرد که اینبار داشت صاف توی چشمای سوروس نگاه میکرد و لبخند میزد.
"اینو بدون که من همیشه دوستت داشتم، از همون اولین لحظهای که دیدمت."
و نگاهشو به پتو برگردوند.
"وینگاردیوم لِویوسا!"
و پتو به پرواز دراومد و با حرکت چوبدستی سوروس، روی آینه رفت و کامل پوشوندش.
با چشمای اشک آلود به سمت در برگشت. این برگشتن خیلی سخت بود براش. این برگشتن به معنی ارادهی محکمی بود که سوروس برای انجام مامورت چندین سالهاش داشت. دامبلدور و هری چنتا از جانپیچه ها رو نابود کرده بودن. به زودی هم بنا بود دوتاشون باهم برن به یه غار، وسط یه دریایی توی ناکجاآباد برای پیدا کردن یه جانپیچهی دیگه، در قالب یه گردنبند. اسنیپ میتونست حس کنه که داره زمانِ یه تغییر اساسی توی مدرسه نزدیک میشه. داره زمان اون نبرد پایانی نزدیک میشه. و اینجا، نقش سوروس خیلی خیلی حیاتی بود. دامبلدور واقعا خیلی بهش اعتماد داشت که میخواست برای جلب اعتماد ولدمورت، زندگیشو با دستای سوروس تموم کنه!
با همین افکار و با روحیهای که توی این شرایط سخت فقط میشه توی وجود پرقدرتِ اسنیپ پیدا کرد، در رو پشت سرش بست و با چوبدستیش به قفل در اشاره کرد:
"کالوپورتوس!"
تا کمتر کسی باز راهش بیافته به این آینهی نفاق انگیز؛
و راهشو به سمت اتاق مخصوص خودش پیدا کرد.
توی راه یادش اومد، همین عصری هری تکلیفِ معجونهاش رو بهش تحویل داده. با خودش فکر کرد:
"اوکی... بریم که خوندهنخونده یه هشتِ دیگه بدیم بهش! پسرهی از خودراضی فکر کرده کیه؟!"
---
@Snape,Always
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج









