جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

73 کاربر(ها) آنلاین هستند (60 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
72 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

صندوق‌های رأی باز است

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

روز رأی‌گیری

۱۵ و ۱۶ مهر

از میان سه نامزد نهایی، وزیر بعدی سحر و جادو را انتخاب کنید.

ورود به صندوق رأی
  • ۳پوستر انتخاباتی دابی

    دابی

  • ۵پوستر انتخاباتی سیبل تریلانی

    سیبل تریلانی

    به نفعش انصراف دادند

    • مرلین
    • تلما هلمز
  • ۶پوستر انتخاباتی پرنتیس گاتو

    پرنتیس گاتو

    به نفعش انصراف دادند

    • هوریس اسلاگهورن
    • نیکلاس فلامل

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 21:31
نمایش جزئیات
آفلاین
هری و هرماینی و رون با تمام عجله از مخفیگاه خود بیرون اومدند . چون صدای کمکی را شنیده بودند . وقتی به محلی که صدا از ان امده بود رسیدند دیدند نویل روی زمین افتاده و دراکو بهت زده از کار خودش داشت می لرزید بلاتریکس می خندید و به دراکو گفت :«مادرت بهت افتخار میکنه حالا برو کنار تا کارش را تموم کنم 💥 »که هری از همان موقع نویل را کنار کشید .نویل بی هوش شده بود . رون و هرماینی هم به هری پوستند .بلاتریکس گفت:«پاتر آماده ای که بمیری ؟» هری گفت :«همیشه اماده بودم» نبرد خیلی سختی در گرفت و آخر بلاتریکس و دراکو و گری بک که تازه به انها پیوستده برنده شدند . بلاتریکس و گری بک می خواستند همان موقع هری و هرماینی و رون را بکشند ولی دارکو گفت« لرد سیاه خودش می خواد پاتر را بکشه و می تونیم از اون دوتا اطلاعات بگیریم و بعد بکششیمشون »
بلاتریکس اول موافقت نکرد ولی آخر کوتاه اومد و گفت «باشه باشه ولی اون دختر ماله منه» بلاتریکس و دراکو و گری بک اونها را به قصر مالفوی ها بردند . وقتی به دروازه رسیدند . مرگخوار اول پرسید« رمز؟ »و بلاتریکس نقش روی ساعدش را نشان داد مرگخوار دوم گفت «اون‌همون پاتر معروفه . خوشحالم از دیدنش» و لبخند ترسناکی زد بلاتریکس و بقیه وارد شدند عمارت بسیار بزرگ و باشکوه بود . بلاتریکس گفت: « پاتر را به سیاهچال ببر گری بک » . حال نویل ،هرماینی ،رون تنها مانده بودند با یه عالمه مرگخوار بلاتریکس گفت « لوسیوس به لرد سیاه خبر بده پاتر را گرفتیم »و بعد با خنده ادامه داد: «خب خب اول کدومتون داوطلب میشه؟» نویل که همه ی این فجایع را تقصیر خودش می دانست گفت «ممنن »رون گفت «نه من » هرماینی فقط با بهت نگاه می کرد . بلاتریکس گفت « هی چه سر نترسی دارین شرط می بندم که گریفیندوری هستین، ولی من گفتم که دختره را می خوام » یه مکث کوچیک کرد و ادامه داد:« نارسیسا دختره را ببر تو اتاق و تو گری بک مراقب پسرا باش » رون که بغضش ترکید گفت:«نه نه من را ببرید هرماینیی نهههه » دراکو با بهت به رون نگاه می کرد و بعد وقتی نگاه رون‌را دید پوزخند زد رون نمی توانست کاری کند ولی اگر می توانست دراکو‌ را انقدر میزد تا دندان هایش بریزد ولی در همین لحظه صدایی از دم در ورودی امد و همه دیدند که دو نگهبان با تمام قدرت در حال دفاع کردن بودند ولی چندی بعد هردو بی هوش بر روی زمین سرد افتاده بودند . اعضای محفل به داخل امدند . بلاتریکس با لوپین درگیر بود دراکو با جینی و هرکدام رقیبی برای خود داشتند . ناگهان دین که با اعضای محفل امده بود از پشت همه بیرون امد و با ورد دست های رون و نویل را باز کرد . رون به نویل گفت :«برو دنبال هری منم میرم سراغ هرماینی »نویل با سر تایید کرد و هر دو به طرف جایی که می خواستند بروند دویدند چندی بعد هری و نویل و رون‌ درحال مبارزه بودند . ولی هرماینی توان مبارزه نداشت ‌چون گری بک او را تقریباً گاز گرفته بود پس رون به او کمک می کرد تا ضد طلسم ها را اجرا کند . لوپین داد زد :«بچه ها برید بیرون » هری گفت «ولی اخه۰۰۰» لوپین نگذاست حرفش تمام شود و گفت «دین یادته بهت چی‌گفتم بدو ببرشون بیرون ناگهان دین دست هری و جینی را گرفت رون هم که دید چاره ای ندارد کت دین را گرفت و همه ی انها به جنگل ممنوعه رفتند . دین و هرماینی زخمی شده بودند پس به سوی قلعه رفتند تا مادام پامفری زخمی ها را درمان کند ساعت ها گذشت . تقریبا ساعت ۱ صبح بود که بقیه امدند ولی با هزار زخم مادام پامفری به همه ی انها گفت که خوب شد همه تان زنده اید زخم ها درمان می شوند اما مرگ درمانی ندارد . تمام مرگخواران ان شب تنبیه‌شده بودند که چرا لرد سیاه را صدا کرده بودند و بلاترکس هم دراکو را بعد از لرد سیاه تنبیه کرد چون او نگذاشته بود هری را بکشد .
تمام
رز مالفوی
تصویر ۱۵



---
ممنون که خودت نوشتی. تلاشت قابل تحسینه و خیلی بهتر از قبل شد.
@رزمالفوی

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط رزمالفوی در 1405/7/16 21:39:41
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/16 21:54:46
سقوط اسنیپ
ارسال شده در: دیروز ساعت 09:01
نمایش جزئیات
آفلاین
**تصویر ۲۳ **
**مرگ اسنیپ به قلمی نو و شیوه جدید**

آسمان می‌غرید؛ غرشی کشدار و خشمگین، چون نفرینِ پیرمردی که در خلوت خودش را تمام کرده باشد. ابرها چنان بر سرِ دنیا خم شده بودند که روز را از میان برده بودند و رنگِ آفاق به رنگ ماتم نشسته بود. ماتمِ چه؟ نمی‌دانستم. اما در مغز استخوانم حسش می‌کردم، همان‌گونه که حیوان پیش از زلزله می‌داند.

میان جمعی ایستاده بودم. چهره‌ها آشنا بودند؛ چهره‌هایی که سال‌ها دیده بودمشان. سلام کردم. صدایم به هوای نمناک خورد و فرو ریخت. بار دیگر خواندمشان، بلندتر، تقریباً با التماس. هیچ سری نچرخید. هیچ نگاهی به من نیفتاد. گویی نبودم، گویی هرگز نبوده‌ام، و آنان تنها از سر ادب، جای خالی‌ام را رعایت می‌کردند.

زنان می‌گریستند. نه شیونی در کار بود و نه فریادی؛ ناله‌ای بود فروخورده که از ته سینه برمی‌خاست و پیش از آنکه به لب برسد، در باد گم می‌شد. مردان خشک ایستاده بودند، چون چوب‌هایی که آفتاب سال‌ها ترکشان داده باشد. دست‌ها آویخته، نگاه‌ها بر خاک دوخته؛ مردانی که بلد نبودند اندوه را چگونه بر زبان آورند و ناچار آن را به استخوان‌هایشان سپرده بودند.

آنگاه آوردندش.

پارچه‌ای سپید بر گرد چیزی پیچیده بود. نه، «چیزی» نه؛ تنی. تنی که اندازه‌اش را می‌شناختم: کوتاه و باریک، به قامت جوانی که هنوز از عمرش چیزی ندیده است. کفن بود، کفنِ جوانی.

قلبم از حرکت ایستاد.

خودِ اوست؟

نه. او نیست. نمی‌تواند او باشد. همین دیروز بود، همین دیروز صدایش در گوشم بود. نه، نمی‌شود، نمی‌شود...

زانوانم خالی شد. سیاهی بر چشمانم دوید و چون مرکب در آب، همه‌چیز را در خود حل کرد. هفت آسمان بر گردِ سرم به چرخش درآمدند و غرش ابرها در گوشم به وزوزی بی‌پایان بدل شد.

و ناگهان، سپیدی.

سپیدیِ آرام و بی‌صدا. نفس‌زنان چشم گشودم و در میانِ آن سپیدی، چیزی آشنا یافتم: شکافی باریک در گچ و لکه‌ای کهنه در گوشه‌اش.

سقف اتاقم بود.

---

این بیدار شدن نبود؛ بیرون کشیده شدن بود، از ته چاهی تاریک، با دست‌هایی که هنوز بوی کفن می‌دادند.

دیری به همان شکاف خیره ماندم. نفسم بالا نمی‌آمد. دست بر سینه نهادم: قلب می‌کوبید، اما نه چون قلبِ زنده‌ای که از زندگی سرشار است؛ چون قلبِ کسی که چیزی را گم کرده و نمی‌داند چه را. خواب بود، جز خواب نبود. این را چند بار به خودم گفتم. اما این خواب تازه نبود. هفده سال بود هر شب به سراغم می‌آمد، با همان جمع، همان کفن، همان سکوت؛ و هر بار، درست همان‌جا که باید چهره‌ی مرده را ببینم، بیدارم می‌کرد، گویی حتی ذهنم هم جرأتِ دیدنش را نداشت.

برخاستم. آبی به صورت زدم و در آینه مردی را دیدم که گویی شبی تمام در سوگ نشسته بود، با رنگی چون پوستِ شمع و چشم‌هایی که دیگر از کسی انتظاری نداشتند. جامه‌ی سیاه پوشیدم، همان جامه‌ای که سال‌ها بود از تنم جدا نمی‌شد، و از اتاق بیرون زدم، بی‌مقصد، تنها برای آنکه آن تصویر را از سر بیرون کنم.

بیرون نرفت.

در راهروها و کوچه‌ها که گام می‌زدم، پارچه‌ی سپید با من گام برمی‌داشت. هر چهره‌ای که از کنارم می‌گذشت یکی از آن چهره‌ها بود: آن زن‌ها که می‌گریستند، آن مردهای چوب‌خشک. همه‌ی صداها دور بود و خفه، چون صداهایی که از زیر آب بشنوی. پاهایم مرا می‌بردند و نمی‌دانستم به کجا. «او» که بود؟ چرا دلم می‌گفت که می‌شناسمش؟

آن‌قدر در خود فرو رفته بودم که نفهمیدم کِی نشانِ مرگ‌خوار، همان داغِ سیاهی که بر ساعدم بود، شروع کرد به سوختن. فقط دستم می‌سوخت؛ هیچ‌جای دیگر تنم دردی نداشت، انگار تمام آتش را در همان یک نقطه جمع کرده بودند. نفهمیدم کِی آن فراخوان را شنیدم و کِی پاهایم راه را به سمتِ همان کلبه‌ی نفرین‌شده کج کرد؛ همان کلبه‌ای که نامش پیش از آنکه سکنایش باشد، بوی ترس می‌داد. نفهمیدم کِی از آستانه گذشتم.

صدای ترمز نبود. صدای فحیحِ مار بود. و نور نبود، تنها برقِ دو چشمِ سرخ در تاریکی.

فشردگی. سوزش. گرمایی که از گردنم سرازیر شد، آرام و سنگین، چون شرابی که از جامی لب‌پر سرریز شود. خواستم فریاد بزنم و نشد. من که عمری سکوت کرده بودم، حالا هم نمی‌توانستم حرف بزنم. بر کف‌پوش چوبی افتادم و در همان یک ثانیه‌ی بی‌پایان، همه‌چیز روشن شد.

چه زود بود. هرگز گمان نمی‌کردم این‌همه زود از راه برسد؛ چنان زود که آرزوها و جوانی و تمام زندگی‌ام را یک‌جا با خود برد. هیچ‌گاه باور نداشتم که نوبت من هم برسد، من که این‌همه سال با مرگ هم‌خانه بودم. اما مرگ شتری است که بر در خانه‌ی هر کس می‌خوابد، و امروز نوبتِ خانه‌ی من بود.

وقتم تمام شده بود.

پسری آمد؛ پسرِ جیمز، با عینک شکسته و صورتی که این‌همه سال از آن بیزار بودم. دستم را بالا بردم، نه از سر مهر، از سر عجله. باید همه‌چیز را به او می‌سپردم. خاطره‌ها از شقیقه‌ام بیرون می‌زد، نقره‌ای و لرزان، چون جانی که از تن می‌گریزد.

و آنگاه، میان آن‌همه خون، دیدمش.

آن شب بود. همان شب. شبی که هر سال از آن می‌گریختم و هر سال دوباره گیرم می‌انداخت.

دیر رسیده بودم. در خانه باز بود و بوی سوختگیِ چوب و جادو در هوا پیچیده بود. از پله‌ها بالا رفتم و روی کف اتاق، او را دیدم. موهایش، همان سرخیِ دوران کودکی، روی زمین پخش شده بود و چشم‌هایش، آن دو چشم سبز که در تمام عمرم تنها چراغ تاریکی‌هایم بود، باز مانده بود، بی‌آنکه چیزی را ببیند.

کنارش زانو زدم. دستش سرد بود. چیزی در سینه‌ام شکست که هرگز بند نیامد.

«نه»، گفتم. «نه... نمی‌تونی تو باشی.»

آن‌جا بود که فهمیدم. آن خوابِ هفده‌ساله، آن جمعِ عزادار، آن مردانِ چوب‌خشک، آن کفنِ سپید و کوتاه و باریک... همه‌اش همین شب بود. من هرگز در سوگواری‌اش نبودم. نخواسته بودند، نتوانسته بودم، و ذهنم سال‌ها، هر شب، آن‌چه را از من دریغ شده بود برایم بازسازی می‌کرد. همین بود که هیچ‌کس جوابم را نمی‌داد؛ در مرگ او، من وجود نداشتم.

صدای پسر از دوردست آمد، لرزان و نزدیک:

«نگاهم کن...»

نگاهش کردم. و در تنِ پسرِ جیمز، دو چشم سبز بود.

دیگر بیش از این نمی‌خواستم.

این واپسین سخن من است.

سقوط.

---

اگه خواستی یه عنوان براش بذارم یا یه قسمت دیگه بهش اضافه کنم، بگو. 🌑




---
@Arianf3
با پست زدن تو کارگاه داستان‌نویسی، تو داری تلاش می‌کنی وارد ایفای نقش جادوگران بشی که بر مبنای داستان نویسی بنا شده و نیازه که اگه به چنین کاری علاقمند هستی خودت انجامش بدی. وگرنه اگه به نوشتن علاقه نداری که بخوای به هوش مصنوعی بدی تا برات بنویسه، چرا برای ورود به این بخش اقدام می‌کنی؟ ارزش سایت ما به اینه که خودت بنویسی و از نوشتن لذت ببری! و هیچ‌کس اینجا فوق‌العاده نمی‌نویسه... بلکه با مهارت خودش حالا هرچقدر هم ناشیانه باشه رول می‌نویسه و در کنار بقیه از ایفای نقش لذت می‌بره. اینجا برای نویسنده‌های ماهر نیست، برای کساییه که از نوشتن و ایفای نقش کردن لذت می‌برن، هرچقدرم که ضعیف یا قوی بنویسن. پس لطفا اگه واقعا می‌خوای وارد ایفای نقشی بشی که با داستان‌نویسی گره خورده، سعی کن با تلاش خودت و نه با کمک هوش مصنوعی داستانت رو بنویسی. مطمئنم اگه تلاش کنی از پسش برمیای.

تایید نشد. منتظرم تا با یه داستان دیگه که خودت نوشتی برگردی.
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/16 9:39:18
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مهر 1405 08:25
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر ۱۵

***

**عنوان: مهمانی خونین در عمارت مالفوی**

هری، رون و هرمیون برخلاف کتاب، برای یک مأموریت جاسوسی مخفیانه وارد عمارت شده‌اند؛ آن‌ها به دنبال یک نقشه قدیمی در کتابخانه شخصی لوسیوس هستند. اما به محض ورود، متوجه می‌شوند که با یک تله روبرو شده‌اند.

در سالن اصلی، **لوسیوس و نارسیسا مالفوی** با ظاهری سرد و کنترل‌شده، درست مثل میزبان‌هایی که منتظر مهمان‌های ناخوانده هستند، نشسته‌اند. **دراکوی** با نگاهی میان ترس و تردید، در گوشه‌ای ایستاده و **فنریر گری‌بک** با لبخندی وحشتناک، در سایه‌ها حضور دارد و با صدای خشنش، امنیت آن‌ها را تهدید می‌کند.

اتفاقات از اینجا به هم می‌ریزد: به جای یک مبارزه بزرگ، لوسیوس با بازی روانی شروع می‌کند. او می‌داند آن‌ها برای نقشه آمده‌اند و به جای حمله، آن‌ها را به یک "شام رسمی" دعوت می‌کند که در واقع یک میدان مین است. هر لقمه غذا، می‌تواند آخرین لقمه باشد!

**نقطه اوج:** هرمیون با استفاده از یک جادوی تغییر شکل سریع، نارسیسا را (که هنوز ذره‌ای انسانیت دارد) برای چند لحظه متقاعد می‌کند که به آن‌ها کمک کند. در حالی که دراکو در لحظه‌ای از تردید، یک مسیر فرار را نشان می‌دهد، رون با یک انفجار کوچک از جادوی بی‌دقت خودش، حواس مرگخواران را پرت می‌کند.

**خروج:** آن‌ها به جای فرار از در اصلی، از طریق سیستم گرمایش قدیمی و تونل‌های زیرزمینی که با استفاده از جادوی هرمیون پیدا شده، از میان انباریِ فنریر گری‌بک فرار می‌کنند و درست زمانی که گری‌بک متوجه می‌شود، آن‌ها در تاریکی جنگل‌های اطراف غیب شده‌اند.

***

امیدوارم این روایت کوتاه از چیزی که در ذهن داشتی خوشت اومده باشه! اگر دوست داشتی بخش خاصی رو تغییر بدم یا روی یکی از شخصیت‌ها تمرکز بیشتری کنیم، حتما بهم بگو.


---
@رزمالفوی
با پست زدن تو کارگاه داستان‌نویسی، تو داری تلاش می‌کنی وارد ایفای نقش جادوگران بشی که بر مبنای داستان نویسی بنا شده و نیازه که اگه به چنین کاری علاقمند هستی خودت انجامش بدی. وگرنه اگه به نوشتن علاقه نداری که بخوای به هوش مصنوعی بدی تا برات بنویسه، چرا برای ورود به این بخش اقدام می‌کنی؟ ارزش سایت ما به اینه که خودت بنویسی و از نوشتن لذت ببری! و هیچ‌کس اینجا فوق‌العاده نمی‌نویسه... بلکه با مهارت خودش حالا هرچقدر هم ناشیانه باشه رول می‌نویسه و در کنار بقیه از ایفای نقش لذت می‌بره. اینجا برای نویسنده‌های ماهر نیست، برای کساییه که از نوشتن و ایفای نقش کردن لذت می‌برن، هرچقدرم که ضعیف یا قوی بنویسن. پس لطفا اگه واقعا می‌خوای وارد ایفای نقشی بشی که با داستان‌نویسی گره خورده، سعی کن با تلاش خودت و نه با کمک هوش مصنوعی داستانت رو بنویسی. مطمئنم اگه تلاش کنی از پسش برمیای.

تایید نشد. منتظرم تا با یه داستان دیگه که خودت نوشتی برگردی.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/14 10:57:42
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/14 10:58:04
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 20:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۳:

یک روز طولانی و خسته‌کننده تمام شده بود. تازه تدریس شش تا کلاس معجون‌ها را به پایان رسانده‌بود. سِوِروس بعد از رها شدن از دست شاگردانی که دل به درس نمی‌دهند، پی‌درپی انفجار به بار می‌آورند، معجون‌هایشان را زمین می‌ریزند و آتش می‌اندازند به جان همدیگر، به سمت تالار بزرگ رفت تا شام بخورد. ولی بعد از دیدن ریخت و قیافه‌ی آن پسرک پاتر در کلاس آخر، دیگر میل به غذا نداشت. وقتی داشت از کنار تالار بزرگ رد می‌شد (دیگر داخل نرفت)، چشمش به هری افتاد که داشت با رفقایش شام می‌خورد.
با خودش فکر کرد:

"پسره‌ی گستاخ، نه استعدادی داره که بخاطر استعدادش باهاش مدارا کنم، نه ادب و احترام سرش میشه که تحملش کنم. عین باباش فقط ادعاش میشه. چه کنم که دامبلدور ازم قول گرفته که مراقبش باشم. وگرنه..."

دندان‌هایش را به هم می‌سابید و می‌رفت. از کنار تالار بزرگ رد شد و وارد تالار پلکان‌های متحرک شد.

"همه‌چیش شبیه اون بابای ناکِسشه. البته‌... بجز چشماش که..."

با دیدن دامبلدور که به سمت تالار اصلی می‌رفت، با بی‌میلی سری به نشانه‌ی احترام تکان داد و به راهش ادامه داد.

"چشماش شبیه لیلیه. لیلی..."

به راهش ادامه داد؟ کدام راه؟ اصلاً کجا می‌رفت؟ او که تنها کاری که امشب داشت شامش بود، که آن هم به لطف هری میلی به آن نداشت. پس...؟

"لیلی هم رفت و منو با این پسره تنها گذاشت..."

پس کجا می‌رفت؟ ظاهراً خودش هم نمی‌دانست.

"لیلی اگه الان زنده بود..."

در افکارش غرق شده بود و بی‌هدف از پله‌ها پایین می‌رفت.

"اگه الان زنده بود چقدر همه‌چی بهتر بود...شاید اصلا لازم نبود به همچین تقشه‌ای تن بدم..."

به دوراهی رسید و همین‌طوری به چپ پیچید.

"والا دیگه، اگه لیلی نمیمرد و جادوی مرگ ولدمورت کمونه نمیکرد، اون موقع هری هم تبدیل به جان‌پیچه نمیشد.منم دیگه مجبور نبودم برای اینکه تنها خاطره‌ای که از لیلی توی هری بجا مونده رو بکشم تا ولدمورت از بین بره. تنها نقطه‌ی امیدم توی زندگی، همون چشای لعنتیِ لیلیه که توی هری میبینم."

گویا دست خودش نبود؛ خودکار و بی‌اراده می‌رفت. به راست پیچید و از دری که از صدای قیژقیژش مشخص بود خیلی وقت است کسی از آن استفاده نکرده، وارد شد. چیزی در اتاق نبود. البته انگار هیچِ هیچ هم نه، تهِ اتاق یک کمدِ بزرگ و بلند بود که رویش را با یک پتوی ضخیم خاکی پوشانده بودند. اسنیپ که "کمد" را می‌شناخت، لبخند تلخی زد و زیر لب زمزمه کرد:

"آها، پس بگو چرا داری منو حیرون میگردونی توی این راهروها. نگو قرار بوده امشب ببینمت."

چوبدستیِ سیاهش را بیرون کشید، به سمت پارچه‌ی روی کمد گرفت و آرام زمزمه کرد:

"لوکوموتو!"

و پتو از روی کمد برداشته‌شد و معلق شد. با حرکت چوبدستی اسنیپ، پتو از روی کمد کنار رفت و روی زمین افتاد و کلی گرد و خاک بلند شد. تازه مشخص شد که چیزی که از دور مثل کمد به نظر می‌رسید، یک آینه‌ی قدی بزرگ بود که با پتو پوشانده شده‌بود. یک آینه‌ی بخصوص. همان آینه‌ای که هری در سال اول حضورش در هاگوارتز، والدینش را در آن دیده بود: "آینه‌ی نفاق انگیز".
بنظر می‌رسید چندین سال بود که بدون استفاده مانده بود. خیلی خاک خورده و کثیف شده بود. اسنیپ سریع مشکل را حل کرد:

"اسکورجیفای!"

و در لحظه، کلِ آینه و پتو و دور و اطرافش، از گرد و خاک و کثیفی پاک شد.

اسنیپ کم‌کم به آینه نزدیک شد. انگار چشم‌هایش می‌ترسیدند به آینه نگاه کنند. از طرفی دلتنگی و ناراحتی از مرگ لیلی و خاطرات تلخ آن شبی که لیلی را از دست داد، و از طرفی شوق دیدن دوباره‌ی محبوبش، آن هم بعد از شانزده سال!

محبوب، چه محبوبی؟ همان محبوبی که به او نرسید، همان محبوبی که جلوی چشمش یارِ دشمنش شد، همان محبوبی که هر کاری هم می‌کرد باز برای سوروس محبوب می‌ماند، همان محبوبی که آخرسر، سوروس را به پای جنازه‌اش کشاند...

زمان، چه زمانی؟ در این شانزده سال، بدون لیلی، چقدر تنها بود، شاهد ظلم‌های ولدمورت بود، کلی در مسیر مبارزه با او سختی دید، بعدِ یازده سال از مرگ لیلی هم که باید هرروز پسرش را می‌دید، پسری که بیشتر از همه شبیه آن جیمز پاترِ لعنتی بود، ولی چون پسر لیلی بود و شباهتی هم به او داشت، یاد لیلی هم می‌انداختش. در این میان، راز دلش و قول و قرار مخفیانه‌ای که با دامبلدور داشت هم باید پنهان می‌ماند و چه سخت بود نگه‌داشتنش! بماند که سرنوشت کلِ جادوگرهای خوب و پاک، وابسته به زنده ماندن هری و آخرسر کشته‌شدنش به‌دست ولدمورت بود. بنابراین اسنیپ باید تا رسیدن آن لحظه، همیشه مراقبش می‌بود.

دیدن، چه دیدنی؟ دیدنی که از بس محدود بود و از واقعیت دور بود، ای کاش اصلا نمی‌بود. ولی نمی‌توانست همان دیدار دروغین را هم رها کند؛ هرچند از ماهیتِ آینه‌ی نفاق‌انگیز باخبر بود و می‌دانست همه‌اش الکی است و امکانش هست که تا ابد اسیرِ جذابیت ظاهریش بشود.

با همه‌ی این احوال، به سختی و وجب‌به‌وجب نزدیکِ آینه شد. چشم‌هایش را بست، و بعد از چند ثانیه باز کرد.

و بالاخره، لیلی را دید. محبوبش همان‌جا بود و داشت به او لبخند می‌زد. آن چشم‌های جذاب، آن صورت زیبا، و آن لبخند مهربان... بالاتر از آن، در آینه، سوروس و لیلی در آغوش هم بودند! و از نظر او، چقدر به هم می‌آمدند! اسنیپ مات و مبهوتِ آینه شد. انگار دیگر ذهنش از حرکت ایستاد. فقط خیره‌ی آن منظره‌ی زیبا بود. دیگر حساب دقایق از دستش در رفت...

بعد از مدتی که به نظر می‌رسید یک ‌ساعت تمام طول کشیده باشد، لب‌های اسنیپ به آرامی تکان خوردند.

"لیلی! زیبای من! تو کجایی الان؟ منو اینجا تنها گذاشتی و کجا رفتی؟ بی‌ تو چیکار کنم من؟ خیلی سخته...همه‌چی خیلی سخته. وقتی دانش‌آموزِ همین مدرسه بودم، همه مسخره‌ام میکردن چون متفاوت بودم. گناهم همین بود که مثل اونا حرف نمیزدم و به چیزایی که اونا میخندیدن نمیخندیدم. مثل اونا لباس نمیپوشیدم. مثل اونا فکر نمیکردم. همین کافی بود تا همه باهام دشمن بشن و تنها بمونم. اما تو...تو فرق میکردی. تو باهام مهربون بودی. تو انگار چیزی رو توی من میدیدی که خودمم نمیدیدمش. تو باهام حرف زدی، باهام همراه شدی. منم تو رو راه دادم. توی جاهایی که توی تنهایی هام میرفتم، توی دردودل هام، و توی دلم. اما بعدش همون پاتر...لعنت بهش...همون پسره که کلی بهم ظلم کرد، اومد و دلتو برد. قبل از اینکه من بتونم حسمو بهت بگم، قبل اینکه بگم میخوام باهات بمونم، اومد و تو رو از من جدا کرد. آخرشم باعث شد از دست بدمت. هم خودش مرد و هم تو رو به کشتن داد."

چند ثانیه‌ای متوقف شد و اشک‌هایی که روی گونه‌اش بودند را با پشت آستین ردای سیاهش پاک کرد. گویا همانند سخنانی که مدتی طولانی در دل نگه‌داشته بود، اشک‌هایش هم بی‌تابِ بیرون آمدن بودند.

"گاهی اوقات فکر میکنم اگه با من بودی، من میتونستم ازت محافظت کنم. قسم میخورم هر قدرتی داشتم بکار میبستم تا نجاتت بدم. من مثل پاتر نبودم که! من توی دنیای مرگ‌خوارا نفوذ داشتم. لُرد‌ سیاه رو میشناختم‌. میدونستم چطور حرکت میکنه. میدونستم چطوری از قربانیاش اطلاعات میگیره. نقطه‌ضعف هاشو میدونستم. میتونستم طوری پنهانت کنم که حتی اگه کل دنیای جادوگری رو تا آخرین نقطه میگشت هم نتونه پیدات کنه. حتی اگه منم بازجویی میکرد و به مغزم هم نفوذ میکرد باز نمیتونست. من سالها وقتم رو صرفِ تقویتِ ذهنم و دیوار های دفاعیِ روحم کردم. ولی چه فایده؟... اصلا با من بودنت پیشکش، حتی اگه وقتی با جیمز بودی، فقط بهم میگفتین و ازم کمک میخواستین، دو تاتونو باهم پنهان میکردم؛ ولی حیف و صد حیف..."

کمی به چشمانِ لیلی خیره شد، نفس عمیقی کشید و انگار که بخواهد خودش را از جاذبه‌ی آینه بکشد بیرون، سرش را چندبار به چپ و راست تکان داد.

"من باید اینجا رهات کنم و برم لیلی.
دیگه کم کم داره وقتش میرسه که کاری رو که دامبلدور اینهمه سال براش برنامه ریزی کرده انجام بدم.
اصلا دلم نمی‌خواد، ولی باید نحسیِ قتل دامبلدور رو به گردن بگیرم، و بعدش هری رو دو دستی تقدیمِ ولدمورت کنم. تنها ذره‌ای که از تو توی این دنیا مونده. و اینه بختِ سیاهی که من دارم.
ولی شاید بتونم اینطوری ذره‌ای از عشقم رو بهت نشون بدم. باید کاری کنم که فداکاری‌ای که برای نجات هری از خودت نشون دادی بی‌فایده نباشه. و جونِ هری برای نابودی ولدمورت صرف بشه."

چوبدستی‌اش را به طرف همان پتوی ضخیم گرفت و قبل از اینکه بلندش کند و آینه را با آن بپوشاند، دوباره به تصویر لیلی در آینه نگاه کرد؛ که این‌بار داشت صاف توی چشم‌های سوروس نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد.

"اینو بدون که من همیشه دوستت داشتم، از همون اولین لحظه‌ای که دیدمت. امیدوارم بازم ببینمت، یه جایی غیر لز این دنیای ظالم..."

و نگاهش را به پتو برگرداند.

"وینگاردیوم لِویوسا!"

و پتو به پرواز درآمد و با حرکت چوبدستی‌ سوروس، روی آینه رفت و کامل پوشاندش.
با چشم‌های اشک‌آلود به سمت در برگشت. این برگشتن خیلی سخت بود برایش. این برگشتن به معنی اراده‌ی محکمی بود که سوروس برای انجام مأموریت چندین‌ساله‌اش داشت. دامبلدور و هری چندتا از جان‌پیچه‌ها را نابود کرده بودند. به‌زودی هم بنا بود برای پیدا کردن یک جان‌پیچه‌ی دیگر در قالب یک گردنبند، دوتایشان با هم بروند به یک غار، وسط دریایی در ناکجاآباد. اسنیپ می‌توانست حس کند که دارد زمانِ یک تغییر اساسی در مدرسه نزدیک می‌شود. دارد زمان آن نبرد پایانی نزدیک می‌شود. و اینجا، نقش سوروس خیلی خیلی حیاتی بود. دامبلدور واقعاً خیلی به او اعتماد داشت که می‌خواست برای جلب اعتماد ولدمورت به اسنیپ، زندگی‌اش را بدست او تمام کند!

با همین افکار و با روحیه‌ای که توی این شرایط سخت فقط می‌شود در وجود پرقدرتِ اسنیپ پیدا کرد، در را پشت سرش بست و با چوبدستی‌اش به قفل در اشاره کرد:

"کالوپورتوس!"

و در با قدرت جادو قفل شد؛ تا کمتر کسی باز راهش به این آینه‌ی نفاق‌انگیز بیفتد.
سپس راهش را به سمت اتاق مخصوص خودش پیدا کرد.
در راهِ برگشت، هری و ران و هرماینی را دید که در حال گفت‌وگو، به طرف خانه‌ی گروه گرفیندور می‌رفتند. بلافاصله یادش آمد، همین عصر هری تکلیفِ معجون‌هایش را به او تحویل داده. با خودش فکر کرد:

"خیله‌خب... بریم که خونده‌نخونده یه هشتِ دیگه بدیم بهش! پسره‌ی از خودراضی فکر کرده کیه؟!"

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط Snape,Always در 1405/7/12 21:01:53
ویرایش شده توسط Snape,Always در 1405/7/12 21:05:40
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/12 21:46:26
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1405/7/13 14:19:52
l "The Wand chooses the Wizard, Mr. Potter. " l


Me-
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 16:20
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر ۲۲
روزی روزگاری در زمان های قدیم سه برادر بودند که به کشف ناشناخته ها علاقه بی حدی داشتند
روزی از روز ها از کنار دریاچه ای در حال عبور بودن سایه سیاهی توجه شان را جلب کرد به جلو رفتند و موجودی دیدند که شبیه به هیچ موجود دیگری نبود
برادر بزرگ پرسید:ای سایه سیاه کیستی
مرگ:من مرگ هستم ، همه موجودات از من می‌ترسند . حتی ترس را در چشمان تک تک شما میبینم امروز روز بزرگی برای من است می‌خواهم بجای گرفتن جانتان با شما سه برادر معامله ای کنم در ازای جانتان هرچه میخواهید بگویید.
برادر اول گفت:من قدرت بیکران می‌خواهم قدرتی که بتوانم هر موجودی را شکست بدهم
مرگ گفت :که اینطور
از درون سایه خود شمشیری به بیرون کشید و گفت:این شمشیری است که بزرگترین شمشیر سازها ساخته اند و هیچ شمشیری از این شمشیر قوی تر نیست
برادر دوم گفت :حال که این گونه است من قدرتی می‌خواهم که بتوانم مردگان را به این جهان بیاورم
مرگ سنگی از آب بیرون کشید و گفت :این سنگ می‌تواند هر کس که مرده است و به او فکر کنی را در پیشت نمایان کند
و رو به برادر سوم کرد که تا آن موقع سخنی نگفته بود و گفت :تو چه می‌خواهی
برادر سوم گفت:من یک زندگی می‌خواهم
مرگ پرسید :برای چه کسی می‌خواهی
برادر سوم گفت :برای تو ،می‌خواهم تو نیز زنده شوی و معنی درد و ترس را بفهمی
مرگ کمی به فکر فرو رفت و گفت: تا زمان مرگ تو من زنده ام اما بعدش تمام افرادی که بهشان اهمیت می‌دهی را از تو میگیرم
برادر کوچک سکوتی کرد و گفت:هر طور مایل هستی


سال ها گذشت و هر کدام از برادر ها پیر شند
روزی برادر سوم مرگ را دید که در کنار برکه ای نشسته است
مرگ به محز دیدن برادر سوم به سمت او رفت و گفت:حال فهمیدم که چه چیزی در فکرت بود
در جهانی که مرگ نباشد مرگ هم وجود ندارد
و اگر اینگونه باشد تو هیچوقت نخواهی مرد و من تا ابدیت در این زندگی خواهم ماند
برادر سوم لبخندی زد و گفت :طمع چیزی بود که تو را زنده کرد نه من
و این آخرین معامله مرگ شد



---
تایید شد!
@Qazwsxedc
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط Qazwsxedc در 1405/7/12 16:29:02
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/12 17:30:36
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 04:31
نمایش جزئیات
آفلاین
شما هر روز به داستان ها نگاه می کنید؟

---
بله @دارل ! تمام تلاشمون رو میکنیم که هرچه زودتر و در اولین فرصت داستان ها رو ببینیم و برسیشون کنیم! هر وقت سوالی داشتی میتونی با خیال راحت از طریق تماس با ما سوالت رو بپرسی!
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/12 16:24:49
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/12 16:26:02
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 02:14
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۲۱:
باران آرامی روی حیاط هاگوارتز می‌بارید. آلبوس سوروس پاتر چوبدستی‌اش را در دست فشرده بود و به پنجره‌ی روشن دفتر مدیر خیره مانده بود. هیچ‌کس آن بالا نبود.
سر و کله‌ی اسکورپیوس نیز پیدا شد. برای چند دقیقه، هیچ‌کدام چیزی نگفتند. میان جمعیت، صدای گریه‌ی آرامی بلند شد و بعد، با اشاره‌ی یکی از استادان، نخستین چوبدستی به سوی آسمان رفت. نورها، یکی پس از دیگری، در تاریکی روشن شدند.
اسکورپیوس زیر لب گفت: «فکر می‌کنی این کار رو برای اونه؟»
آلبوس به صدها چوبدستی روشن نگاه کرد.
«آره. از همین الان دلم براش تنگ میشه.»
اسکورپیوس پوزخندی زد.
«تو که هیچ‌وقت باهاش کنار نمی‌اومدی.»
آلبوس لبخند خیلی کوتاهی زد.
«درسته ولی یه جایی ته قلبم دوستش داشتم؛ استاد فوق‌العاده‌ای بود.»
دستش را بالا برد. نور چوبدستی‌اش به جمع نورهای دیگر پیوست. اسکورپیوس هم همین کار را کرد.
آلبوس گفت: «بابا می‌گفت اون اولین کسی بود که بهش فهموند شجاعت یعنی از چیزی بترسی و بازم درست رو انجام بدی.»
اسکورپیوس به او نگاه کرد.
«و آخرین درسش برای ما؟»
آلبوس سر تکان داد.
«فکر کنم.»
و هر دو، بی‌آنکه کلمه‌ی دیگری بگویند، چوبدستی‌هایشان را به سوی آسمان نگه داشتند. این بار، برای کسی که دیگر آنجا نبود. زمزمه‌ی دانش‌آموزان حیاط مدرسه را فرا گرفت.
«بدرود پروفسور مک‌گونگال!»

@Midge
---
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/12 16:14:11
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 10 مهر 1405 23:28
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۶:
اول سپتامبر در خانواده اصیل و باستانی بلک تاریخ مهمی بود. سیریوس اوریون بلک، با آن ظاهر اشرافی و موهای ابریشمی و چشمان نقره ای و ظاهر آراسته با بی میلی از زن و مرد عبوسی -که والدینش هستند- جدا می‌شود و درحالی که چشمان خیره برادر کوچکتر و ساکتش را نادیده می‌گیرد، بدون خداحافظی وارد قطار می‌شود. در ثانیه آخر، قبل از آنکه مادرش شانه های برادرش را بگیرد و اورا هدایت کند تا هرچه زودتر سکو را ترک کنند، با او رو به رو می‌شود. رگولوس با کمی حسرت و التماسی خاموش به سیریوس نگاه می‌کند و احتمالا آرزو می‌کند ای کاش می توانست با او همراه شود و با برادر بزرگترش دوست باشد. سیریوس بلافاصله نگاهش را برمیگرداند. نگاه سرسری ای به کوپه ها می‌کند و درنهایت رو به روی کوپه ای ایستاد که پسرکی با چهره زخمی و موهای تیره، پسری عینکی با موهای مشکی آشفته و پسرک چاق بوری نشسته بودند. درب کوپه را باز کرد و با لهجه اصیل و کش‌دار خود پرسید :«هیچکدوم از شماها رو نمیشناسم درسته؟»
پسر عینکی با لبخند پاسخ داد :«فکرنکنم. جیمز پاتر.»
سیریوس خندید و خودش را کنار پسرک زخمی انداخت :«چه خوب، یه پاتر، بابام گفته باهات حرف نزنم.» پوزخندی زد و گفت :«سیریوس بلک»
پسرک زخمی نیم نگاهی به او انداخته بود و گفت :«ریموس لوپین.» سیریوس با او دست می‌دهد.
پسر بور می‌پرسد:«پس همه مون اصیل زاده ایم؟»
سیریوس با شدت سرش را تکان می‌دهد :«نمی‌تونم اسم رو از خودم پاک کنم.»
جیمز می‌خندد و از ریموس می‌پرسد :«تو چطور؟» ریموس به زمین خیره شده است. «من.. بابام مثل ما بود.»
پسر بور می‌گوید :«اوه پس دورگه ای؟»
جیمز او را سرزنش می‌کند :«خفه شو پیتر. چه اهمیتی داره؟»
سیریوس با راحتی به عقب تکیه می‌دهد :«به نظر می‌رسه با تمام کسایی که پدر و مادرم تأکید کردن ازشون دور بشم دوست شدم»
ریموس طعنه می‌زند :«باعث افتخاره»
سیریوس می‌خندد. چه اهمیتی دارد که برخلاف آرمان های خانواده اش رفتار کند؟ آنها حتی اهمیتی نمی‌دهند. سیریوس حتی خوشحال می‌شود که ثابت کند مانند خانواده اش نیست. احتمالاً از کلاه گروهبندی خواهد خواست اورا در گریفندور گروه بندی کند...
سیریوس با ذوق می‌پرسد :«چه خونه ای قراره باشید؟» جیمز عینکش را جا به جا می‌کند و درحال باز کردن یک بسته شکلات قورباغه ای می‌گوید :«خانواده‌م گریفندور بودن.» پیتر بلافاصله می‌گوید :«پس من هم می‌خوام گریفندور باشم.» سیریوس به سمت ریموس می‌چرخد و با علاقه به او نگاه می‌کند :«تو چطور؟ بابات توی کدوم خونه بود؟» ریموس نگاهش را از زمین بلند می‌کند و به شانه سیریوس -جایی که موهای زیبایش فر ظریفی خورده است-‌ خیره می‌شود و کوتاه پاسخ می‌دهد :«نمیدونم. پدرم رو نمیشناختم.»
«اوه» سیریوس دخالتی نمی‌کند.
ریموس شانه بالا می اندازد :«اصلا چه اهمیتی داره؟»
سیریوس با حالتی دراماتیک به سینه خود چنگ می‌زند :« ریموس! این مهم ترین اتفاقیه که توی زندگی هر جادوگری می‌افته!» به نظر نمی‌رسد این حرف ریموس را آرام کند. جیمز می‌پرسد :«تمام خانواده تو اسلیترین بودن درسته؟»
سیریوس با تأسف سرش را تکان می‌دهد:«متنفرم. نمی‌خوام جایی باشم که اون ها بودن.» جیمز متفکرانه سر تکان می‌دهد و تأیید می‌کند. پیتر اضافه می‌کند :«من برام فرقی نمی‌کنه» سیریوس صورتش را در هم می‌کشد :«این مسئله خیلی حیاتیه پیت!» برای سیریوس بلک ۱۱ ساله که تمام زندگی اش برخلاف اصالت کثیف خانواده اش رفتار کرده بود، بودن در گروهی که آنها بودند غیرقابل تحمل بود‌. پیتر شانه بالا می‌اندازد و درحالی که بسته ای از آبنبات های عسلی از جیبش در می‌آورد می‌گوید :«پس هرجا که شما ها باشید میام.» سیریوس با شتاب بلند می‌شود و موهایش در هوا پرواز می‌کنند. ریموس در کنارش از این حرکت ناگهانی او جا می‌خورد‌. سیریوس میان کوپه ایستاده و به سه پسر نگاه می‌کند :« پس به سلامتی پسرهای جوون!» جیمز او را همراهی می‌کند و با صدای بلند از جای می‌پرد و می‌گوید :«همینه!» سیریوس می‌خندد. جیمز پاتر از حالا بهترین دوست او شده. همان کسی که نباید با او صحبت می‌کرد. با شور و شوق پسرها، حتی ریموس که تمام مدت در خود فرو رفته بود نیز کمی راحت تر در صندلی چهارخانه ای قطار فرو می‌رود و لبخند کمرنگی دارد. از پشت سر سیریوس صدای دختری می‌آید :«چه خبرتونه؟!» دختر موهای بلند و سرخی دارد و چشمانش می‌درخشند. سیریوس به سمت دختر برمی‌گردد و از روی شانه به او نگاه می‌کند و می‌گوید :«اتفاقات مهمی قراره برای ما بیفته! قراره تاریخ رو بسازیم.» جیمز میخندد. دختر که سرگرم شده پوزخندی می‌زند. :«خیلی خوشحال به نظر می‌رسی بلک» ریموس به دختر نگاه می‌کند و می‌گوید :«به نظر میاد همه تون هم‌دیگه رو می‌شناسید.» دختر موقرمز به ریموس خیره می‌شود :«همه بلک هارو می‌شناسن.» پیتر درحال خوردن آبنبات سر تکان می‌دهد. دختر ادامه می‌دهد:«بهرحال، ماهم می‌تونیم همدیگه رو بشناسیم. لیلی ایوانز» جیمز و سیریوس تعظیم ساختگی و کوتاهی به دختر می‌کنند. جیمز می‌پرسد:«می‌خوای بهمون محلق بشی؟» لیلی سر تکان می‌دهد :«نمیتونم. سِو منتظرمه. سر و صداتون من رو به اینجا کشوند!» سیریوس لبخند می‌زند :«بهرحال هم این یه کوپه مردونه‌ست!» لیلی پوزخند می‌زند و چشمانش را می‌چرخاند :«توی‌ قلعه می‌بینمتون!» لیلی پسرها را تنها می‌گذارد. جیمز خودش را روی صندلی اش پرتاب می‌کند و از آبنبات های پیتر برمی‌دارد. سیریوس به جایش در کنار ریموس بازمیگردد و ریموس که با دست هایش بازی می‌کند به آرامی از او می‌پرسد :«تو واقعاً فکر‌می‌کنی قراره تاریخ رو بسازیم؟» صدایش کمی طعنه در خود داشت. سیریوس به چهره او خیره می‌شود:«البته که این کار رو می‌کنیم! هیچ چیز نمی‌تونه جلوی مارو بگیره! ما آزادیم و قراره زندگی کنیم!» نوری که در چشمان سیریوس برق می‌زد ریموس را به لحظه ای مکث وادار کرد. سیریوس آمادهٔ زندگی درکنار دوستان جدیدش بود و می‌توانست برای خود زندگی کند. می‌توانست همان کسی باشد که می خواهد. سیریوس و رفقای جوان اش. در آن لحظه‌، سیریوس تنها پسری با آرزو های بلندی بود و خود را به دست هر اتفاقی که در سرنوشتش نوشته شده سپرده بود و هیچ‌چیز و هیچکس نمیتوانست آن را از او بگیرد‌. اهمیتی ندارد که خانواده اش از او متنفر هستند یا اورا مایه شرم می‌دانند، سیریوس خانواده جدید خودش را پیدا کرده بود. برای سیریوس، خانواده به خون وابسته نیست...

---
@Hersi
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Hersi در 1405/7/10 23:38:32
ویرایش شده توسط Hersi در 1405/7/10 23:45:35
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/10 23:50:08
ویرایش شده توسط Hersi در 1405/7/10 23:58:03
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 10 مهر 1405 21:47
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۳
گیسوانش همانند نارنج بودند.
مانند آن نارنج‌های سرخ و دلچسب که برای چیدنش از درختان بیشه‌زار ها بالا‌ می‌رفتیم. گیسوانی وزان در باد آگوست، و قهقهه ای جاری در گوش کم‌شنوای زمان‌.
قهقهه‌ای که روزگاری آرام جانم بود و اکنون سوهان روانم.
نگاهم را از طره موی روی پیشانی‌اش گرفته و بار دیگر چشم در چشمان سبز ماتش دوختم. زمانی در آن چشم ها می توانستم انعکاس خودم را ببینم؛ شادی‌اش با یادگیری هر طلسم جدیدی را نظاره کنم، رنجشش از حسادت خواهر ماگلش را حس کنم و ناباوری آمیخته به تنفرش پس از سخنانم را به چشم ببینم.
اما اکنون، تنها چیزی که در آن چشم‌ها هویدا بود، تاریکی محض بود. سرسبزی چشم‌های حقیقی آن بانوی سرخ‌موی، سال‌ها پیش خشک شده بودند و هیچ آیینه ای، هیچ‌ قدح اندیشه و هیچ طلسم یاجادویی نمی‌توانست گوشه ای از حقیقت آن نگاه را بازگردانَد.

تماس قطره‌ای نمناک با گونه‌ام مرا از خلسه بیرون کشید و وادار کرد که با خشونت آستین ردایم را به صورت بکشم تا اثر آن را پاک کنم.
اشک؟ انگار قرن‌ها بود که نگریسته بودم. نفس لرزانی بیرون دادم و در حالی که به سختی پایم را متقاعد کردم که قدمی از آینه ی نفاق انگیز فاصله بگیرد، در دل آلبوس را برای قرار دادنش در آن دخمه‌ی نزدیک به کلاس معجون سازی‌ام لعنت کردم. می‌توانستم قسم بخورم که این مکان را از قصد برگزیده، شاید می‌دانست روزی آن قدر به عمق گنداب گناهان و اشتباهات بی‌پایان خودم فرو می‌روم که درد دیدن تصویری از لیلی‌ ایوانز را، گرچه‌ برایم سهمگین‌تر از مرگ بوده و هست، با دل و جان در آغوش می‌کشم. و یا شاید بدون هیچ دلیل خاصی این آینه را اینجا گذاشت، صرفا چون پیدا کردن مقداری آب‌نبات برتی‌بات را به پیدا کردن محلی امن برایش ترجیح می‌داد. هرگز هیچ شکی نداشته‌ام که دامبلدور فرزانه ترین جادوگر عصر و شیرین عقل ترین دلقک روزگار بود. افسوس که هرگز نمی‌توانم این را از او بپرسم.

با شنیدن قهقهه ی یکی از مرگخواران مستقر در قلعه قدمی دیگر به سمت در برداشتم و به دستم اجازه دادم چوبدستی‌ام را در جیب ردایم پیدا کند و بالا ببرد. برای بار آخر به موی سرخ و لبخند شیرینش در درون آینه نگریستم، این تصویر آرزویی بود که زمانی زندگی‌اش می‌کردم، آرزویی که با کلمات خودم نابودش کردم.
«بمباردا.»
صدای خرد شدن شیشه‌ در دخمه‌های قیرمانند طنین انداز شد و صدای قدم هایم درحالی که از آنجا دور می‌گردیدم را پنهان ساخت. کارهایی برای به سرانجام رسانیدن باقی مانده بود و گناهانی برای به دوش کشیدن.
و شاید، بعد از اتمام آنها بود که می‌توانستم اورا ملاقات کنم. شاید در عالمی رها از گذر زمان بتوانم زانو زده و از او طلب بخشش کنم. شاید آنجا متوجه شوم که آن نارنج سرخ مرا می‌بخشد یا نه.


---
چه توصیفات قشنگی!

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/10 21:56:13
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 10 مهر 1405 13:28
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس شماره ۲۲
قراردادِ آخرین برادر

می‌گفتند رودخانه در آن شب، آب نداشت.

سه برادر وقتی به پل رسیدند، ماه را دیدند که درون بستر خشک رودخانه افتاده بود؛ تکه‌ای سفید و شکسته، میان سنگ‌هایی که انگار سال‌ها بود کسی صدای آبشان را نشنیده بود.

برادر بزرگ‌تر گفت: «این‌جا عجیب نیست؟»

برادر وسطی جواب داد: «عجیب‌تر اینه که هنوز زنده‌ایم.»

اما کوچک‌ترین برادر چیزی نگفت.

او به آن سوی رودخانه نگاه می‌کرد.

آنجا، در تاریکی، مردی ایستاده بود.

نه چهره‌ای داشت، نه سایه‌ای.

فقط یک شنل سیاه.

مرد آرام گفت: «بالاخره رسیدید.»

برادر بزرگ‌تر چوبش را بالا آورد.

«تو کی هستی؟»

مرد خندید.

«کسی که همیشه سرِ پل منتظر می‌ماند.»

باد وزید.

و ناگهان هر سه فهمیدند با چه کسی طرف‌اند.

مرگ.

اما برخلاف افسانه‌هایی که بعدها درباره‌شان ساخته شد، مرگ آن شب عصبانی نبود.

حتی خوشحال هم نبود.

خسته بود.

مرگ دست‌هایش را پشت سرش قفل کرد و گفت:

«سه نفر از رودخانه رد نمی‌شوند. فقط یک نفر برمی‌گردد.»

برادر بزرگ‌تر جلو رفت.

«پس بجنگ.»

برادر وسطی گفت: «یا معامله کن.»

و برادر کوچک‌تر هنوز چیزی نمی‌گفت.

مرگ نگاهش را به او دوخت.

«تو چرا ساکتی؟»

پسر پرسید:

«اگر قرار باشد یکی از ما بمیرد، چه کسی انتخاب می‌کند؟»

«من.»

«و اگر من انتخاب کنم؟»

مرگ برای نخستین بار لبخندش را از دست داد.

«چه چیزی می‌خواهی؟»

برادر بزرگ‌تر قدرت خواست.

برادر وسطی بازگشت عزیز از دست‌رفته‌اش را.

اما کوچک‌ترین برادر گفت:

«من هیچ هدیه‌ای نمی‌خواهم.»

مرگ سرش را کج کرد.

«پس چه می‌خواهی؟»

پسر یک قدم جلو آمد.

«می‌خواهم روز مرگم را خودم انتخاب کنم.»

سکوت.

حتی باد هم ایستاد.

مرگ پرسید:

«و در عوض؟»

پسر گفت:

«هر سال، در همان شب، یک نفر را به جای خودم به تو می‌دهم.»

دو برادر دیگر با وحشت به او نگاه کردند.

مرگ اما آرام خندید.

«تو نمی‌فهمی چه می‌گویی.»

«می‌فهمم.»

«اگر معامله را قبول کنم، تو تا روزی که خودت انتخاب کنی زنده می‌مانی.»

«بله.»

«اما هر سال باید یک زندگی را تحویل من بدهی.»

پسر گفت:

«نه.»

مرگ ساکت شد.

«چه؟»

«من نگفتم یک انسان.»

پسر به رودخانهٔ خشک نگاه کرد.

«گفتم یک زندگی.»

مرگ برای مدت زیادی چیزی نگفت.

بعد دستش را جلو آورد.

«معامله.»

سال اول، برادر کوچک به خانه برگشت.

سال دوم هم.

سال سوم.

سال دهم.

سال بیستم.

سال چهلم.

موهایش سفید شده بود، اما هنوز زنده بود.

مردم روستا اسمش را گذاشته بودند «مردی که مرگ فراموشش کرده».

هر سال، درست نیمه‌شب، او به همان رودخانه می‌رفت.

و چیزی را به مرگ می‌داد.

سال اول، یک درخت خشک را.

سال دوم، یک خانهٔ متروکه را.

سال سوم، یک شهر را.

هر چیزی که زندگی در آن جریان داشت، اما دیگر کسی به آن نیاز نداشت.

مرگ قبول می‌کرد.

چون معامله روشن بود:

هر سال، یک زندگی.

و تا زمانی که چیزی برای تحویل دادن وجود داشت، مرد نمی‌مرد.

اما یک روز، دیگر چیزی باقی نماند.

نه درختی.

نه شهری.

نه خانه‌ای.

نه حیوانی.

نه حتی علفی در آن سرزمین.

تمام دنیا پیر شده بود.

مرد، تنها انسان زنده، دوباره کنار رودخانه ایستاد.

مرگ آمد.

این بار چهره داشت.

چهرهٔ همان پسر جوانی که شصت سال پیش، برای اولین بار با او معامله کرده بود.

مرگ گفت:

«وقتت تمام شده.»

مرد جواب داد:

«هنوز یک زندگی دارم.»

مرگ پرسید:

«کدام؟»

مرد لبخند زد.

«خودم.»

مرگ سرش را تکان داد.

«تو نمی‌توانی خودت را به من بدهی. قرارداد اجازه نمی‌دهد.»

«دقیقاً.»

برای نخستین بار، ترس در چشمان مرگ نشست.

مرد ادامه داد:

«من هیچ‌وقت نگفتم هر سال باید زندگیِ دیگری را بدهم.»

«گفتی یک زندگی.»

«و تمام این سال‌ها، تو فکر کردی منظورم زندگیِ دیگران است.»

مرد دستش را روی سینه‌اش گذاشت.

«اما از روز اول، فقط یک زندگی در این معامله وجود داشت.»

مرگ به اطراف نگاه کرد.

دنیا خالی بود.

«تو همه‌چیز را از بین بردی.»

مرد گفت:

«نه.»

و لبخند زد.

«تو همه‌چیز را از من گرفتی.»

مرگ آرام عقب رفت.

«این معامله...»

«هنوز تمام نشده.»

مرد یک قدم جلو آمد.

«تو هر سال سهمت را گرفتی. هر سال چیزی را که زنده بود از من گرفتی. و در عوض، مرا زنده نگه داشتی.»

مرگ گفت:

«پس چه می‌خواهی؟»

مرد برای نخستین بار صدایش لرزید.

«می‌خواهم بدانی چرا این معامله را کردم.»

مرگ ساکت ماند.

مرد گفت:

«من از مرگ نمی‌ترسیدم.»

نگاهش به رودخانه افتاد.

«از تنها ماندن می‌ترسیدم.»

مرگ چیزی نگفت.

«دو برادرم همان شب مردند. یکی دنبال قدرت رفت، یکی دنبال گذشته. من فقط خواستم زمان بخرم.»

مرد زانو زد و دستش را روی سنگ‌های خشک رودخانه گذاشت.

«اما زمان، چیزی را نجات نمی‌دهد.»

اشکی روی صورت پیرش افتاد.

«فقط دیرتر نشان می‌دهد که چه چیزی را از دست داده‌ای.»

مرگ نزدیک شد.

«پس چرا هنوز نمی‌خواهی بمیری؟»

مرد سرش را بلند کرد.

«چون هنوز یک نفر هست که باید برگردد.»

مرگ اخم کرد.

«چه کسی؟»

مرد به آسمان اشاره کرد.

در دوردست، اولین قطرهٔ باران افتاد.

بعد یکی دیگر.

و یکی دیگر.

رودخانه شروع به پر شدن کرد.

مرگ عقب رفت.

«این غیرممکن است.»

مرد لبخند زد.

«نه.»

او به جایی نگاه می‌کرد که سال‌ها پیش دو برادرش در آن ناپدید شده بودند.

«فقط دیر اتفاق افتاد.»

آب بالا آمد.

از میان مه، دو سایه در آن سوی رودخانه پدیدار شدند.

دو مرد جوان.

همان‌طور که شصت سال پیش بودند.

یکی چوبی در دست داشت.

دیگری سنگی.

و هر دو به برادر کوچکشان نگاه می‌کردند.

مرگ آرام گفت:

«تو آن‌ها را برگرداندی؟»

پیرمرد سرش را تکان داد.

«نه.»

«پس چه کردی؟»

«من هیچ‌وقت قرار نبود آن‌ها را برگردانم.»

لبخند زد.

«فقط قرار بود تا وقتی دوباره همدیگر را ببینیم، زنده بمانم.»

مرگ به قرارداد نگاه کرد.

بعد به رودخانه.

بعد به سه برادر.

و ناگهان فهمید.

او در آن شب، سه برادر را فریب نداده بود.

سه برادر او را فریب داده بودند.

چون مرگ یک چیز را نمی‌دانست:

گاهی انسان برای شکست دادن مرگ، لازم نیست جاودانه شود.

کافی است چیزی را پیدا کند که ارزش مردن برایش را داشته باشد.

پیرمرد به دو برادرش پیوست.

برای نخستین بار در شصت سال، هر سه کنار هم ایستادند.

مرگ از آن سوی رودخانه گفت:

«پس قرارداد چه می‌شود؟»

برادر کوچک برگشت.

لبخند زد.

«قرارداد پابرجاست.»

«یعنی؟»

پیرمرد گفت:

«من زندگی‌ام را به تو می‌دهم.»

مکث کرد.

«اما نه امشب.»

مرگ پرسید:

«پس کی؟»

سه برادر دست در دست هم از رودخانه گذشتند.

پیرمرد گفت:

«هر وقت خودت یاد گرفتی که برای همیشه منتظر ماندن، بدترین شکل مرگ است.»

و برای نخستین بار در تاریخ،

مرگ

منتظر ماند.

---
@Poiuytrewq
من با ارفاق خیلی خیلی زیاد قبولت می‌کنم، اما اگر توی مرحله بعدی هم پستت رو به هوش مصنوعی بدی که اون به جای تو و برای تو بنویسه، نه من و نه هیچکدوم از مدیر های ایفای نقش تاییدت نمی‌کنن. ارزش سایت ما به اینه که خودت بنویسی و از نوشتن لذت ببری! و هیچکس اینجا فوق العاده نمی‌نویسه... بلکه با مهارت خودش حالا هرچقدر هم ناشیانه باشه رول مینویسه و در کنار بقیه از ایفای نقش لذت می‌بره. اینجا برای نویسنده های ماهر نیست، برای کساییه که بلدن از نوشتن و ایفای نقش کردن لذت ببرن.

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/10 18:05:06

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.