جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  64 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  199 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: دوشنبه 24 مرداد 1384 15:38
نمایش جزئیات
آفلاین
مري: شواليه ما هنوز نيروي كافي نداريم تو مطمئني كه ما مي تونيم بجنگيم؟
شواليه:درسته كه ما نيروي كافي نداريم ولي اتحاد و عشقي كه در قلب همه ي ما هست از هر نيرويي قوي تره
از زماني كه شواليه برگشته بود به قلعه ديگه اوضاع فرق كرده بود
همه با هم مهربون شده بودند حتي روميلدا و مري هم با هم بحث نميكردن در واقع همه دل گرم شده بودند
چو:بچه ها عجله كنيد بيايد پايين جلسه داريم
هنري:اومديم چو
وقتي كه همه پيش هم نشستن
شواليه:ما بايد هر چه زودتر اعلام جنگ كنيم من فقط ميخوام بدونم شماها تو اين مدت فعاليتي كردين
مري:شواليه عزيز من به همراه يكي از گريفيندوري ها گروهي تاسيس كرديم به اسم wt و حالا مشغول عضو گيري هستيم
و هدفمون هم تقويت قلعه است به نظر من اگه دشمنامون بفهمن كه به جاي يك ارتش 2 يا چند ارتش قصد جنگ باهاشون رو دارن تاثيرش بيشتره
ادامه بديد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: دوشنبه 24 مرداد 1384 14:58
نمایش جزئیات
آفلاین
روميلدا با بي قراري به اتاق خود در بالاترين قسمت برج رفت....كنار اتاقش، پله كاني بود كه به بخش ديه باني ميرفت.
-نه...چرا برم اونجا؟ مطمئنم كه شواليه به اين زوديا نمياد...
اينهارا گفت و به اتاقش رفت....

دقايقي بعد، مري نيز به اتاقش آمد. آن روز پله كان همه را وسوسه ميكرد!
مري به آرامي از پله ها بالا رفت...چقدر بلند! از آن بالا اشخاص مثل مورچه هايي كوچك ديده ميشدند...
مورچه اي كوچك با سرعت از دورها ميامد!
مري چشمانش را ماليد و دوباره نگاه كرد؛ خودش بود!

- شواليه اومد! شواليه اومد!

____________________________
داخل قلعه، شواليه چو، روميلدا، مري، هنري و برتي دور هم نشسته بودند.

شواليه: خوب هنري، سرعت عملت عالي بود!
هنري: تو از كجا فهميدي؟!
- خوب ديگه! منم روشهايي براي خودم دارم!
-ولي من باهات دوئل نكردم ها.
-مشكلي نيست. با كماندوها كردي، همين كافيه.
-
-
چو: اهوم...
- چيزي شده چو؟!
چو: هان؟ نه...چيزي ني..
-نه يه چيزي هست. تو ميخواي بدوني من چه اخباري اوردم، ايطور نيست؟!
-
- اره....اول اينكه ريونكلاويها با هافلپاف بهم زدن. بهشون اعلان جنگ دادن. سر راهم ديدم داشتن براي جنگ آماده ميشدن...اون پسره هالف هم با هافلپاف و Hco بهم زده. گفتين لي رفته Hco ؟
-اوه اره..جا...
-خوبه.تا حالا تونستين باهاش ارتباط برقرار كنين؟!
-ا...راستش... نه!
- در هر حال..به زودي بهش ملحق ميشيم.
-
-براي جنگ آماده شيد. ميخوايم جنگ كنيم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا پاکی همیشگی زمین، تا نابودی تاریکی می جنگیم.
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: دوشنبه 24 مرداد 1384 08:28
نمایش جزئیات
آفلاین
هنري در سالن داشت قدم مي‌زد و به اين كه چرا سرژ اين‌جاست فكر مي‌كرد"حتماً جاسوسمونه...يا اسيرش كردن...ولكن از چو مي‌پرسم"در اين افكار قوطه‌ور بود كه رسيد به دري كه بچه‌ها از اون در سالن را ترك كرده بودند،صدايشون بيرون مي‌امد:
مري: تو مطمئني اين مطمئنه؟!
چو: اره!
روميلدا: ولي من نيستم!
چو: اوف. صبر كنين ببينيم شواليه كي مياد!
برتي: پس تا اون موقع اينو چيكارش كنيم؟!
چو: نميدونم!!!!! اميدوارم به زودي پيداش بشه! تا وقتي نيومده نميتونيم هنري رو تو بحثهاي محرمانمون بياريم كه!
مري: چو، تو گفتي دوستته ديگه نه؟ بو حاليش كن تا اومدن شواليه نمتونيم قبولش كنيم! اوكي؟!
چو: كار از اين سختتر نميتونستي بگي بكنم؟!
برتي: چو! ما از تو انتظار داريم!
مري: تو اميد مايي!
چو: ببينم چي ميشه!
***
هنري خود را سريعاً به يكي از مبل‌هاي داخل سالن رساند و همان‌جا نشست.او ناراحت نبود اما داشت از عصبانيت مي‌تركيد،با خود فكر مي‌كرد:"من عصباني نيستم... قدر نشناسا منو بگو كه...من عصباني نيستم...همون بهتر كه بدون من...من عصباني نيستم...بي لياقتا منو باش كه رفتم تو دل سياها براي اينا...من عصباني نيستم..." در همين افكار گم شده بود كه چو به آرامي دستي به شانه هنري زد و گفت:
_ اِ...خوبي هنري...چيزه.. ببين...من مي‌خواستم...يه چيزي بهت بگم...
هنري تمام تلاششو مي‌كرد كه در صدايش اثري از عصبنيت ظاهر نشه اما مثل اينكه در اين كار اصلاً موفق نبود پريد وسط حرف‌هاي چو و به تندي گفت:
_نمي‌خواد بگي ...دفعه‌ي بعد آروم‌تر حرف بزنيد از لحاظ امنيتي براتون بهتره... حالا هم اگه كار ديگه‌اي با من نداريد من مي‌رم ... تا افراديو بيارين كه بهشون اعتماد داريد.
نگاه سردي به همه كرد به آرامي از جايش بلند شد نگاهي با حسرت به اطراف سالن انداخت و به سمت در قلعه مثل آدمي كه در يك استخر آب سرد با لباس افتاده باشه به راه افتاد.ديگه نمي‌دونست بايد چه كار كنه اين حرف‌ها از اين افراد تقريباً تمام انگيزه‌هاشو كشته بود مثل آب سردي بود كه بر سرش ريخته باشن.با خودش فكر چند ساعت پيشو مي‌كرد كه با تمام قوا آماده‌ي دوئل با شواليه بود اون وقت اينايي كه حتي نفهميدن چه‌كارشون كرده بود انداختنش بيرون. به در كه رسيد به آرامي بر گشت و به چو گفت:
_ بيا بيرون حرف‌هاي مهمي دارم ... از جاسوسم.
_ اِ... باشه.
هنري دوباره نگاه حسرت‌باري به سالن قلعه انداخت و از در خارج شد.چو گفت:
_ اَه...فكر كنم گند زديم.
روميلدا گفت:
_خب بايد همين كارو مي‌كرديم.
برتي گفت:
_اما نه اين‌طوري.
مري گفت:
_فكر كنم خيلي عصباني شد.
روميلدا گفت:
_خودت تنهايي فهميدي.
مري اومد جواب بده كه چو پريد وسط گفت:
_خيلي خب بسه... من برم بيرون ببينم چي مي‌گه
****
در بيرون قلعه هنري با چهره‌اي غم زده در زير درختي نشسته بود و به جايي كه ازش بيرون اومده بود چشم دوخته بود اما هيچ‌چيزي نمي‌ديد.در همين لحظه چو اومد بيرون اما مثل اينكه در همان ثانيه اول هنري اونو نديد به هر هر حال بعد از چند ثانيه گفت:
_ اِ... اومدي مي‌خواستم بگم جاسوسم بالاخره رفت توي اسلايترين اونام جاسوس دارن يه ارتش دارن يه سازمان‌دهي قوي دارن بلا تريسك معاونه ... خلاصه چند تا تاپيك براي اومور جنگ دارن...اطلاعات بيش‌ترو بعداً مي‌دم.فعلاً همينا رو مي‌دونم. ببينم تكراري كه نبود.
چو كه نمي‌دونست چي بگه فقط گفت:
_ اِ.. خيلي خوب.
بعد از چند لحظه سكوت هنري با لحني كنايه آميز و سر شار از عصبانيت گفت:
_ببينم اين بيرون كه مي‌تونم منتظر شواليه باشم يا اينجا هم براتون خطرناكم و بحث‌هاي محرمانتونو مي‌شنوم...البته با اون صداي بلندي كه شما بحث مي‌كنيد فكر كنم تا يه كيلومتر اون‌طرف‌ترم بشنون.
چو با دست‌پاچگي گفت:
_نه...اِ ...يعني بله...هيچ اشكالي نداره اينجا بموني.
(ادامه بديد )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
:bigkiss: :wi
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: یکشنبه 23 مرداد 1384 14:11
نمایش جزئیات
آفلاین
اندرو داره از جلوی قلعه رد می شه که چو و لی میان بیرون.
اندرو : وای .عجب جاییه.می شه منم باشم؟
چو : باشی؟منظورتو نمی فهمم.
اندرو : منظورم اینه که عضو باشم؟
چو و لی: یکی دیگه.
اندرو : چی؟
چو : هیچی.نتیجه رو بهت می گیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: یکشنبه 23 مرداد 1384 13:08
نمایش جزئیات
آفلاین
در همينحال مري هي استين چو رو ميكشه!
چو: ا...چيزه هنري...دو ديقه مواظب اين سرژ باش ما بيايم....
بقيه:
بعد از رفتن به يكي از اتاقها:
چو: اااا مري ولم كن چي ميگي!
مري: تو مطمئني اين مطمئنه؟!
چو: اره!
روميلدا: ولي من نيستم!
چو: اوف. صبر كنين ببينيم شواليه كي مياد!
برتي: پس تا اون موقع اينو چيكارش كنيم؟!
چو: نميدونم!!!!! اميدوارم به زودي پيداش بشه! تا وقتي نيومده نميتونيم هنري رو تو بحثهاي محرمانمون بياريم كه!
مري: چو، تو گفتي دوستته ديگه نه؟ بو حاليش كن تا اومدن شواليه نمتونيم قبولش كنيم! اوكي؟!
چو: كار از اين سختتر نميتونستي بگي بكنم؟!
برتي: چو! ما از تو انتظار داريم!
مري: تو اميد مايي!
چو: ببينم چي ميشه!

___________
واقعا متاسفم هنري ببينيم چيكار ميشه كرد!‌ سعي كن فردا صبح حتما بياي! اوكي ؟باهات كار دارم./

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: یکشنبه 23 مرداد 1384 02:02
نمایش جزئیات
آفلاین
در در همان لحظه باز شد و با فرياد گفت: كمك اين بابا عجب سيريشيه از صبح تا حالا داره انواع طلسمارو امتحان مي‌كنه تا بتونه مرو پيدا كنه.خسته شدم كمكم كنين.
چو رو به بقيه مي‌كنه و مي‌گه:خب شما بريد بيرون ببينيد چه‌خبره من اين‌جا مواظبم اين سرژ كاري نكنه.

همه به سمت بيرون قلعه و آماده حركت كردند.
***
در بيرون قلعه پسري حدوداً 16 ساله با يك چوب‌دستي از جنس درخت خاس و مو‌هايي پركلاغي و فرقي به چپ به صورت كپ،با صورتي‌نسبتاً لاغر اما متناسب و چشماني به رنگ قهوه‌ايه تيره با حالتي كاملاً آماده به دوئل در حال گشت زدن بود و زير لب چيزي زمزمه مي‌كرد ناگهان نگاهش به كناري افتاد كه 3 نفر خارج شدند پسر با توجه به حالت دفاعي آن‌ها بلافاصله آماده‌ي حمله شد آن سه نفر هرسه چوب‌دستي‌هاي خود را به سمت پسر گرفتند. پسر بلافاصله‌چرخي زد و در همين حين در اعماق وجود خود با تمام وجود گفت:
_پتريفيكوس توتالوس
همگي آن سه نفر مثل سنگ با صدايي بلند نقش بر زمين شدند صدا آنقدر بلند بو كه گويا به گوش چو رسيده بود. چو دو‌باره از همان جاي قبلي ظاهر شد. ناگهان هر دو خشكشان زد.
چو: هنري!!!
هنري: چو!!!
_ تو اينجا چه كار مي‌كني؟
_خودت گفتي باين و چراغ قلع رو روشن كنيد ...خب منم اومدم.
_تو كه خاموشش كردي...حالا با اينا چه كار كردي؟!!
_هيچي فقط خشكشون كردم البته مي‌تونن ببينن يا بشنون.
_خب حالا مي‌شه دوباره به حال اول برشون گردوني.
_ خيلي خب. حالا بگو كدو مشون شواليه بود...تو كه مي‌گفتي خيلي قويه.
در همين حال هنري چوب‌دستيشو به طرف اونا برگردوند نوري خيره كننده از سر چوب‌دستي بيرون اومد و 3 نفر با حالتي گرفته و خسته از زمين بلند شدند.چو گفت:
_اينا هيچ كدوم شواليه نيستن.
_خب پس شواليه كجاست؟
_چيزه...خب حالا بيا بريم تو بعد راجع‌ به‌ش حرف مي‌زنيم.
برتي و مري با حالتي كنايه‌آميز به هنري گفتند:«ببخشيد طلسمتون كرديم»هنري ناگهان به سمت آن‌ها برگشت و گفت:
_ اِ.... آهان ببخشيد ولي خب شمام مي‌خواستين به من حمله كنيين فقط سرعت‌عمل من بيش‌تر بود
روميلدا گفت:
_حالا ما رو با چي طلسم كردي من كه هيچي نشنيدم؟
_ وقتي سال ششم رو خوندي ياد مي‌گيري بدون حرف زدن طلسم كني هنوز برات زوده..دختر
_
چو :خب ديگه بريم تو.
روميلدا به آرومي به چو گفت:
_ از كجا معلومه كه خود هنري گرنچر باشه؟
_ اِ... راست مي‌گي..خب هنري سپر مدافعت چيه؟
_ خب معلومه ديگه...يه ققنوس خشگل
_درسته خب بريم تو...بايد منو ببخشيد بچه‌ها اشتباه از من بود بايد قبلاً هنري رو به شما معرفي‌مي‌كردم.
هنري گفت:پس مگه نبايد با شواليه دوئل كنم؟
همه بهم نگاه كردند چو گفت:
_چيزه ....مي‌دوني...گفتم كه شواليه نيست...در واقع نمي‌دونيم كجاست...اما گفته كه به زودي بر‌ميگرده؟
_چي؟؟؟........پس حالا من بايد چه كار كنم؟چه طوري بيام تو؟
همه:
چو: خب ....من مطمئنم كه در به تو اجازه‌ي ورود مي‌ده آخه هرچي باشه تو جاسوس ما هستي.
چو ملتمسانه به در نگاه مي‌كنه اما در با صداي بلند مي‌گه:
_نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
همه با خشم چوب‌دستياشونو به طرف در مي‌گيرن. در يه سرفه مي‌كنه و مي‌گه:
_ اِ...خب..هميشه مي‌شه استثنا قائل شد.
در باز شد و آب دهني قورت داد.همگي وارد قلعه شده بودند.سرژ هم يه گوشه‌اي بيهوش افتاده بود.هنري گفت:
_ خوبه ...بدك نيست.
(ادامه بديد)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
:bigkiss: :wi
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: شنبه 22 مرداد 1384 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
در همون زمانی که لی در مقر "اچ سی ا " به دنبال راه حلی برای تماس با یاران قلعه میگشت

رومیلدا:مری اینو چیکارش کردی؟؟؟؟حالا چیکار کنیم؟؟

مری که دستپاچه شده بود گفت:ارررررر ......من نمیدونم

بقیه:

مری:

ولی سرژ بی خبر از همه جا در اون لحظات مشغول گزارش یه مسابقه ی کوییدیچ بود که در زمان 10 سالگی به دیدنش رفته بود: بله حالا ....بادریک سرخگونو میده به فردینو......میره به طرف حلقه ی وسطی ....آره ..خودشه ...سرخگونو میزنه و....گل

چو:میشه ساکت شی؟؟

سرژ :با من بودی؟؟

رومیلدا:ای وای ...آره با تو بود ....لطفا ساکت باش و همونجا بشین ...
چون در همون لحظه سرژ از جاش بلند شده بود

سرژ:من میخوام اینجارو ببینم ...چه قلعه قشنگی ......درش کو؟؟؟

برتی:به تو ربطی نداره

مری:چو میتونی به شوالیه خبر بدی ؟؟

چو:نمیدونم....فکر ....

ولی در همون لحظه ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The Death Prophet is coming to U

Enemies of the heir beware
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: شنبه 22 مرداد 1384 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
برتی:ما باید افکار سرژ رو پاک کنیم.
مری:من اینکارو می کنم و با چوبدستی به طرف سرژرفت و حافظشو پاک کرد.
سرژ:من عاشق گزارشگری کوئیدیچم.
رومیلدا:این چش شد؟
چو:وااای
برتی:فهمیدم.
چو:مری تو با همون چوبدستی که افکار سرژ رو به لی انتقال دادی این کارو انجام دادی.
مری:آره مگه چی شده؟
چو:کوری.سرژ عین لی شده.


لی در حال رفتن به قرارگاه اچ سی ا ای ها است.
لی:سلام بچه ها من برگشتم.
زاخی:سلام سرژ
لی:بچه ها من خسته ام میرم بخوابم.
زاخی:بیا اینجا چه خبر از گریفیندور
لی فکر اینجارو نکرده بود:چیزه،هیچی،خبری نیست.
سبیل:زاخی سرژ خسته اس بذار استراحت کنه.
لی:ممنون سبیل
لی:حالا چیکارکنم.بهتره یه تماس با قلعه بگیرم!!
ادامه بدید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: شنبه 22 مرداد 1384 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
و برتی به طرف سرژ میرود......
مري:مواظب باش برتي
برتي:خيلي خوب بابا كاري نميتونه بكنه كه
برتي:طلسم به هوشي رو ميفرسته
وسرژ با حالتي ساختگي ولي ماهرانه به هوش مياد
چو:سرژ
مري:آخيش خدارو شكر كه بي هوش بود
روميلدا: من ميدونستم كه بيهوشه
مري:از كجا ميدونستي خانم
چو:بسته ساكت داره يه چيزي ميگه
سرژ:ولم كنيد قاتلا
برتي: ما كه هنوز نكشديمت
مري:البته من هميشه دلم ميخواست اين نفرين آواكادا...
چو:مري حتي نبايد به زبونت بياريش ما آدمكش نيستيم
مري:ببخشيد
روميلدا:هي بچه ها حالا چي كارش كنيم اين داره هذيون ميگه
مري:فهميدم
روميلدا:من زود تر فهميدم
چو:خيلي خوب يكي يكي بگيد چي فهميديد اول تو روميلدا
مري:
روميلدا:اررررررررر .....ارررررر...ارررررررر
مري:مطمئني كه چيزي فهميدي
روميلدا :من فقط يادم رفت اگه راست ميگي تو اول بگو
مري:باشه ولي همتون ديديد كه اون ميخواد اداي منو در بياره
همه: مري بسه
مري:بسيار خوب من نظرم اينه كه حافظش رو پاك كنيم
ادامه بديد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: شنبه 22 مرداد 1384 15:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ياران قلعه همچنان بحث ميكردند...غافل از اينكه سرژ بهوش آمده و تمام نامه را شنيده است....

رومیلدا:حالا باید چیکار کنیم؟

لی:بهتره بگی من باید چیکار کنم؟؟

چو:صبر کنین ....باید فکر کنیم ....نمیدونم منظورش از اینکه به زودی برمیگرده چه زمانیه؟؟

مری:ولی ما هرچه زودتر باید یه کاری بکنیم

برتی:ولی گفته بود که صبر داشته باشیم

همه:

چو:نه ...ما فعلا کاری نمیکنیم....طبق این نامه باید از قلعه محافظت کنیم و به اعلان جنگها هم کاری نداشته باشیم

رومیلدا:ولی ...اگه بقیه شون هم مثل این بتونن به اینجا بیان چی؟؟؟
و با دستش به سرژ اشاره میکنه که به نظر بیهوش اونجا افتاده

برتی:بهتره اول اینو ببریم و یه جایی زندونی کنیم

چو نگاهی به سرژ میکنه و میگه:نه... نمیشه

مری:چرا؟؟؟

چو:اگه خودشو غیب کنه چی؟؟

بقیه:

لی:پس باید براش مراقب بذاریم ولی من که نمیتونم اینکارو بکنم .پس از بین خودتون یکی رو انتخاب کنین چون من یه بار انتخاب شدم

مری در حالی که به طرز مشکوکی به سرژ نگاه میکرد گفت: فکر نمیکنین تا حالا باید به هوش میومد؟؟ ...فقط یه طلسم بیهوشی ساده بهش زدیما

رومیلدا:آره ...کاملا موافقم

لی به طرف سرز میره تا ببینه در چه وعضیه که ...

برتی:صبر کن ...من میرم

لی:چرا ؟؟؟

چو:چون اگه بهوش بیاد با هم اشتباه میشین

لی:باشه

و برتی به طرف سرژ میرود......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The Death Prophet is coming to U

Enemies of the heir beware