جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  59 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 دی 1384 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
دانه های برف تک تک از آسمان دهکده هاگزمید بر روی زمین می افتاد.زمین دهکده تبدیل به سنگ فرشی سراسر یکدست و سفید شده بود که جز رد پای عابرین چیز دیگری بر روی آن دیده نمیشد.نزدیک کریسمس بود.تمامی مردم خود را برای جشن سال جدید آماده کرده بودند.جشن امسال برخلاف سال گذشته زیبا تر بنظر میرسید چون جمعیت دهکده نصب به سال 'گذشته تقریبا سه برابر شده بود.
در آنسوی دهکده در کنار درختی کهنسال که برف شاخه های آن را به زمین نزدیک تر کرده بود خانه ای قرار داشت.خانه کسی که مٌهر خیانت بر در آن زده شده بود و تقریبا متروک بنظر میرسید.خانه اش متفاوت با خانه های دیگر بود زیرا که هیچ تزئینی برای کریسمس بر روی آن قرار نداشت گویی فرد داخل خانه از واقع اطراف خود بیخبر است.
در داخل خانه مردی زندگی میکرد که به گفته دیگران یکی از مرموز ترین افراد هاگزمید است بار ها و بارها از او در جشنهای مختلف دعوت شده بود اما او هیچ یک را نپذیرفته بود.مردم علت تنهایی او را نمیدانستند اما ایمان داشتند که ممکن است روزی بالاخره چهره او بر همگان رویت شود.
هوا رو به تاریکی میرفت و برف و بوران هر لحظه شدیدتر از پیش شدت میگرفت.کوییرل نگاهی به هیزمهای داخل خانه انداخت.دیگر چیزی به اتمام آنها باقی نمانده بود.هوای داخل خانه سردتر میشد .به اطراف نگاهی انداخت تا شاید چیزی برای سوزاندن پیدا کند.هیچ چیز نبود جز تعدادی کاغذ های پوستی که دانش آموزان کلاس پیشگویی بر روی آن مقاله های درس گوی بلورین را نوشته بودند.
بلند شد تا آنها را برای سوزاندن به داخل شومینه بیندازد اما نتوانست.این بی انصافی بود که تکالیف شاگردانش را برای گرمای خودش بسوزاند.پس منصرف شد و آنها را در داخل کتابخانه جای داد.به سمت پنجره رفت.پرده را کنار زد و به بیرون نگاهی انداخت.همه جا پوشیده از برف شده بود.با چراغهایی که در داخل هاگزمید روشن بود دهکده نمای بسیار زیبایی پیدا کرده بود.مردم با وجود برف و سرما از خانه های خود بیرون آمده بودند تا با فرزندانشان برف بازی کنند.
مدتی گذشت و کوییرل همچنان در کنار پنجره ایستاده بود.غمگین بنظر میرسید شاید یکی از دلایلش تنهاییش بود.او مدتها پیش همه چیز یش را از دست داده بود.عشقش,کارش و چندی پیش زندگیش را.او از جبهه سیاهان کناره گرفته بود او نمیخواست یک مرگخوار باشه.شاید گمان میکرد با مرگخوار شدنش چیزهای گذشته را دوباره باز پس گیرد.اما اینها فقط جز رویاهایی در افکارش بیشتر نبود.او با اینکارش تنهاتر شده بود و اینک داغ خیانت نیز بر پیشانش زده شده بود.
از کنار پنجره فاصله گرفت تا شنل پوشی که در حال گذر از خانه او بود او را نبیند.کوییرل ایستاد.انگار او را مدتهاست که میشناسد.نزدیک شیشه شد اما مراقب بود تا شنل پوش متوجه او نشود.چشمهایش را تنگ کرد.درست میدید او را میشناخت .او دختر زیبایی که بود که سالها پیش برای خرید چوبدستی به مغازه او در دیاگون سری زده بود.
باورش برایش سخت بود.بسمت در حرکت کرد.آنقدر عجله داشت که فراموش کرد چیزی بپوشد.از خانه خارج شد و به اطراف نگاهی انداخت.رد پای دختر در برفها بجا مانده بود.رد پا را دنبال کرد شاید بتواند او پیداکند.درست در پشت خانه دختر را دید.اولین بار بود که بعد از مدتها کوییرل لبخند میزد.بسمتش رفت و شنلش را گرفت.دختر برگشت و او را دید.کوییرل درست حدس زده بود. او خودش بود پرنسس آنیا دختری که در زیبایی فراتر از تصور بود.
نمیتوانست چیزی بگوید.فقط دلش میخواست او را ببیند.مدتها بود که چنین احساسی نداشت.بااینکه هوا بسیار سرد بود اما او سردی هوا را احساس نمیکرد.هوا تاریک بود اما او خب میتوانست چهره دختر راببیند.نزدیکتر شد.نفس عمیقی کشید و خیلی آهسته به وی سلام کرد.دختر هنوز گیج بود.او کوییرل را بیاد نداشت.با لبخندی تصنعی جواب سلامش را داد و به سمت جاده حرکت کرد.کوییرل به دنبالش رفت و اینبار رو به رویش قرار گرفت از او درخواست کرد تا با هم یه فنجان چای بنوشند اما دختر قبول نکرد و دوباره به راه خود ادامه داد.
کوییرل نمیخواست این فرصت را از دست بدهد پس یکبار دیگر نیز شانسش را برای دعوت از دختر امتحان کرد.
دختر تقریبا به انتهای جاده رسیده بود.کوییرل اینار خیلی محتاتانه عمل کرد و سعی کرد خود را معرفی کند و یکبار دیگر از او بخواهد که همراهش بیاید.خود را به او رساند دستش را بسویش برد تا او را نگه دارد.اما ناگهان نوری خیره کننده در براش قرار گرفت.نمیتوانست چیزی ببیند.دستش را بالای چشمایش گرفت یه وسیله عجیب در برابرش قرار گرفته بود.بنظر شبیه اتوموبیل بود ولی درواقع هیچ شباهتی به آن نداشت.
مردی از داخل آن پیاده شد و دست دختر راگرفت.کوییرل متحیر مانده بود.با خود گفت شاید برادرش باشد اما اشتباه کرده بود.او همسر آنیا بود.مردی که بسیار سرتر از او بنظر میرسید.اشک در چشمهای کوییرل حلقه زد. نمتوانست قبول کند که اینبار هم دیر عمل کرده باشد.اما حقیقت داشت و آنیا به همراه همسرش هاگزمید را ترک کرد شاید برای همیشه .
کوییرل سرمای شدیدی در تمام بدنش احساس میکرد. اما قدرت حرکت نداشت نمیدانست چه مدت است که به جاده خیره نگاه میکند اما با گلوله برفی که بر صورتش خورد تازه متوجه شد که قبل از یخ زدن بهتر است از آنجا دور شود.با قلبی که بنظر میرسید دیگر هرگز برای هیچ ساحره ای نتپد به سمت کلبه اش روان شد با امید به اینکه شاید هنوز هیزمی در شومینه در حال سوختن باشد و بتواند مدتی خود را گرم نگه دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ققنوس
ارسال شده در: یکشنبه 11 دی 1384 12:22
نمایش جزئیات
آفلاین
**ققنوس**

خانه اش در هاگزميد مخفي بود.در و ديوار اتاقش از قاب عكسهاي متعددي پر شده بود.در يك طرف اتاق تختخواب و در طرف ديگر كمدي وجود داشت.درون كمد شيئي دايره اي شكل نمايان بود.داشت نوري را منعكس ميكرد...اما نه....آن شيء از خودش نور ساطع ميكرد.به نظر ميرسيد آبي نوراني در آن در حال چرخش بود.آلبوس از كودكيش آن قدح را با خود داشت و هميشه به اين فكر ميكرد كه اگر كسي بتواند قدحش را از او بدزدد تمام زندگيش برملا خواهد شد.
مركز تجمع قاب عكساي روي ديوار در كنار كمد بود.
قاب عكسي بزرگ در وسط عكسهاي ريز و درشت نظر همه رو به سوي خودش جلب ميكرد.درون عكس حدود شصت شخصيت متحرك نمايان بودند.
هيچ كس جز او نميدانست كه محفل ققنوس سالها قبل از قتل ها و جنايات ولدمورت وجود داشته است.حتي قدمتش به زمان قبل از ميلاد مسيح نيز ميرسيد.
پدرش قبل از مرگ تمام مال و اموال محفل ققنوس قديمي را به او سپرده بود و بدون هيچ حرفي ، حتي يك جمله در مورد آنها جان خود را به جان آفرين تسليم كرده بود.اما يك يادداشت كوچك همه چيز را براي آلبوس كوچك روشن كرده بود.
سالها بود كه آنها را در گنجينه ي باارزش خود نگهداري ميكرد.هر وقت از خواب بلند ميشد و يا براي خواب به اتاق خوابش مي رفت وسوسه ي اينكه رمز آنها را بشكند گريبان او را ميگرفت.
هميشه با خود فكر ميكرد كاش ميتوانست آن نوشته ي پدرش را از ياد ميبرد.اما جمله ي او هميشه ورد زبانش بود.......««در را مگشا كه سرماي جانفرساي زمستان گريبان مارا خواهد گرفت!»»
آن زمان سني نداشت.ولي با خواندن اين جمله دريافت كه باز كردن در صندوقچه ي سنگي چيز خوبي را به ارمغان نخواهد آورد.
اما اگر درون آن صندوقچه چيز خوبي نبود پس چرا پدرش آن را پيش خود نگه داشته بود و بعد آن را به آلبوس داده بود؟

آلبوس بر تخت گرم و نرم خود خوابيده بود و صداي گوشخراش خر و پفش سرتاسر اتاق را پر كرده بود.
نسيمي از پنجره ي نيمه باز اتاق وارد شد و تكاني به پرده ي سفيدي كه جلوي پنجره آويزان بود داد و بعد به سمت آلبوس رفت.بر صورتش تازيانه اي لذت بخش زد.هواي مطبوع و خورشيد درخشان و آسمان آبي آن روز نشان از روزي مرموز و البته زيبا بود.

آلبوس با همان نسيم كوچك از خواب برخواست و سوت زنان شروع به مرتب كردن رختخواب نمود.لحظه اي به نظرش آمد كه كسي در اتاقش بود اما بعد از چندين بار جستجو چيزي نيافت.
بعد از نگاهي به كمد و غلبه بر وسوسه ي باز كردن صندوقچه سنگي به سمت در خروجي اتاق رفت.قدمي مانده بود كه در به بيرون برود اما با صدايي در جا خشكش زد.شايد تا به حال آن طور شوكه نشده بود.
-موقع انجامش رسيده آلبوس!
برگشت و نوري را در وسط اتاق ديد كه هر لحظه كم رنگ تر ميشد و بعد كاملا از بين رفت.
به نظرش آمد در لحظات آخر چهره ي پدرش را با لبخندي بر روي لبانش ديده است.اين لبخند به يك معني بود و معني اين لبخند
يك جمله بود و آن يك جمله نيز اين بود كه ««من به تو افتخار ميكنم آلبوس!»»

ثانيه اي نگذشت كه آلبوس بر تخت خود نشست و صندوقچه را بر روي ميزي در جلوي خود گذاشت.چند دقيقه اي را به آن نگاه كرد.سعي ميكرد بفهمد درونش چيست اما مثل هميشه ناكام بود.جادويي عميق آن را احاطه كرده بود.

صندوقچه را نزديك تر آورد.چندين بار آن علامت هاي روي صندوقچه را ديده بود.سالها بود كه در مورد آنها تحقيق كرده بود اما چيزي نيافته بود.
ولي آنروز با بقيه روزها فرق داشت.حسي دروني آلبوس را راهنمايي ميكرد.
-انگشتر!

وقتي دستانش را به سمت صندوقچه دراز كرده بود تا آن را نزديك تر بياورد ناگهان متوجه شباهت موضوعي انگشتر خانوادگيش كه ارثيه ي پدربزرگش بود با علامات روي صندوق شده بود!
انگشترش را از دستش درآورد و لحظه بعد به كليد بودن انگشترش پي برد.
يعني آن همه سال تحقيق همه بيهوده بود؟

انگشترش را به صندوقچه نزديك كرد.از آن ميترسيد كه آن را باز نكند.
هر هفت علامت رويه صندوقچه با يكديگر فرق داشتند اما انگشترش فقط به يكي از آنها شبيه بود.پس چطور ميشد آن صندوق را باز كرد؟
انگشتر را بر روي علامت اول گذاشت.نوري قرمز رنگ بر روي بدنه ي فلزي انگشتر افتاد.حالا چه ميشود؟
انگشتر را برداشت.به صندوقچه نگاه كرد...!!!..علامت اول از بين رفته بود.به انگشترش نگاه كرد و با تعجب فراوان ديد كه علامت روي انگشتر شكل خود را تغيير داده است و شبيه به علامت دوم روي صندوقچه شده است!
انگشتر را روي دومين علامت گذاشت و اين بار نور قرمز بيشتر شد.همين كار را تا ششمين علامت تكرار كرد.نور قرمز بيشتر و بيشتر ميشد.به نظر ميرسيد انگشتر در حال داغ شدن بود.
و حالا نوبت آخرين علامت بود!
آيا اين همه سال صبر و تحملش به نتيجه خواهد رسيد؟

چند لحظه اي به ياد پدرش افتاد.به ياد همان لبخندي كه چند دقيقه پيش به او زده بود.انگشتر را به صندوقچه نزديك كرد.واكنش انگشتر طوري بود كه انگار نميخواست بر روي علامت جايگزاري شود.
عرق بر پيشاني آلبوس نمايان بود.حالا انگشتر بر روي علامت هفتم گذاشته شده بود.به اين فكر كرد كه هفت عدد مقدسيست!

ناگهان نوري قرمز رنگ همه ي اتاق را در بر گرفت.نوري وصف ناپذير!
كمي دقت كرد و به نظرش آمد فردي از ميان نور به او نزديك ميشود.اما آن يك انسان نبود.يك پرنده بود!

پرنده به او نزديك شد.بر روي شانه ي او نشست و شروع به خواندن آواز كرد.ققنوس را شناخت.همان موجود افسانه اي كه هميشه پدرش در مورد آن صحبت ميكرد.
دوباره به ياد پدرش افتاد كه هميشه پرنده ها را دوست ميداشت.
سر ققنوس را نوازش كرد.نور قرمز كم و كم تر ميشد.تا اينكه ديگر نوري وجود نداشت.لحظه اي به اين فكر كرد كه شايد ققنوس هم با نور از بين برود.اما ققنوس بر روي شانه ي او نشسته بود.
انگشتر و صندوق نيز محو شدند.

آلبوس لبخندي را نثار ققنوس زيبا كرد.انگار ققنوس نيز به او ميخنديد!

لحظه اي بعد ديگر هيچ نبود!


خب خب خب بزار ببينم اينجا چي داريم؟يه متن جالب با توصيفات بسيار قشنگ,خب آلبوس جان بدون رودرباسي بايد بگم يكي از بهترين نوشته هايي بود كه ازت خوندم.همه چيز به جا و خوب به كار برده شده بود,شاخ و برگ و كشش داستان يكي از مهمترين عوامل يك رول يا بهتره بگم يه داستانه خوبه كه در نوشته ي تو به خوبي رعايت شده بود.در كل راستش من زياد با رولهاي تو انس نميگرفتم ولي مثل اينكه بايد يه تجديد نظري بكنم.اميدوارم بازم بهتر بنويسي

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1384/10/11 13:15:33
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/10/11 13:32:06
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/10/11 13:36:06
شناسه ی جدید: اسکاور
داره از ابر سياه خون ميچكه
ارسال شده در: یکشنبه 4 دی 1384 22:21
نمایش جزئیات
آفلاین
دارون ملكيان و سرژ تانكيان در راه بازگشت به لبنان هستند...!از خيابان اصلي هاگزميد خارج شدند و ترانه خود را با آرامش ميخوانند...با آرامش...با آرامش...!

سرژ با فريادي به بلندي چاه تاريك گمراهان و به عمق آسمان مرگ و پوچي قضاوت كنندگان ميخواند:
مردان جوان مي ايستند بر روي قبرهايمان
متعجب ميشن وقتي مسيح بيايد
ايا آنها مارا نجات ميدهند؟
شايد تو عامل سوگواري باشي....شايد تو سزاوار مرگ باشي
جاي كه هيچ كس نيست
همه مردم رشد ميكنن براي مرگ


دارون:سرژ...چرا يهو اسمون تيره شد؟اين ابر هاي سياه از كجا اومدن؟
سرژ:نميدونم...!فكر ميكني براي من اهميت داره كه اين ابر هاي سياه از كجا اومدن؟براي من وجود تو مهمه...براي من زنده بودن شخصي مثل تو مهمه نه اين ابر هاي سياه...! بعد از مرگ شيو و جان فقط تو موندي برام...!تو مهم تر از هر چيزي در دنيا هستي

وارد بيراهه اي مخوف ميشوند،درختهاي كاج بلند اطراف رو پوشونده...مه غليظ باعث شده همونقدر فضاي كه بين درختان مشخص بود محو بشه...هيچ چيز به غير از روبرو و پشت مشخص نيست...!و البته فقط ميتوان دو متر جلوي خود رو ديد...!

دارون:هوووم...!چه مشكوك...!
ناگهان از اعماق نا پيداي مه ،از روبرو، پير مردي لنگان لنگان نزديك ميشه...!پير مردي شالمه بسته با ردايي خاكستري و كهنه...از همان فاصله كه ميامد _به طرف سرژ و دارون _خنده هاي چندشناكي ميكرد...واقعا وحشتناك...خنده هاي ريزي كه از شدت آن شانه هايش بالا پايين ميشد...خنده هاي كه مو به تن آدم سيخ ميكرد...آرزو ميكرد كه ناشنوا بود تا آن خنده هاي مريض وار را نميشنيد...اي كاش كور بود تا او را نميديد...!
در آن مه غليظ ناگهان سايه اي براي دارون شكل گرفت...شكل سايه اول بسيار گنگ بود...ولي كم كم تا آن پير مردي شالمه بسته نزديك شود سايه شكل واضحي گرفت...شكل يك جغد...جغد ميناليد...اولين سايه اي بود كه صدا داشت...جغد ضجه ميزد...صداي كه انسان ارزو ميند كه ناشنوا باشد نا نشوند...نابينا باشد نا نبيند...!صداي هوهوي ضجه وار جغد اين احساسا را در انسان بوجود مي اورد كه جغد حتما كور شده است...!
سرژ و دارون هر دو گنگ بودند...انگار در رويايي بودند...و منتظر تا كسي آنها را از رويا بپراند...!

پير مرد با همان خنده اي چندش آور دست در ردايش كرد...چوب دستيش را بيرون آورد و به طرف دارون گرفت

_اواداكداورا

با چنان صداي خشداري كه انسان در تعجب فرو ميرفت كه چرا نور سبزي كه از نوك چوبدستي بيرون آمد و به سينه دارون خورد سبز بود...!
صداي ضجه هاي جغد به نهايت خود رسيد...!دارون روي زمين افتاد...پير مرد شالمه بسته دوباره همان خنده خود را ادامه داد طوري كه شانه هايش بالا ميرفت و از كنار سرژ گذشت و پوزخندي به او زد كه سرژ آرزو ميكرد كه اي كاش ناشنوا بود تا صداي پوزخند را نشنود...اي كاش نابينا بود تا آن پوزخند را نبينيد...!
سايه دارون ناپديد شده بود...پير مرد هم ناپديد شده بود...مه از بين رفته بود...جاده اي طويل ديده ميشد...آسمان هنوز تيره بود...سرژ به طرف دارون رفت...در كنار جسد او نشست...!نميدانست چه شده است...!اي كاش نابينا بود تا چشم هاي بازي كه نشان دهنده فقدان روح در بدن او بود نميديد...بعد از چند دقيقه خيره شدن به چهره دارون سرش را به سمت اسمان كرد و فرياد زد:چرا؟چرا از من گرفتيش؟...!
ابر هاي سياه شروع به غرش كردند...!غرشي دردناك...اين اولين بار بود كه دل انسان به حال اين ابر هاي سياه ميسوخت...صداي كه اي كاش انسان ناشوا بود تا نميشنيد...سياهي اي كه اي كاش انسان كور بود تا نميديد...!
سرژ به صورت دارون نگاه كرد...دستش را روي صورت او گذاشت تا چشمانش را ببندد...قطره خوني قرمز رو دستش چكيد...لحظه اي بعد قطره ديگر در كنار آن...قطرات خون زياد شدند...سرژ بالا را نگاه كرد...

داشت از ابر سياه خون ميچكيد

سرژ متوجه شد كه نبايد به اين ابر هاي سياه بي توجه بود...همونطور كه وجود دارون رو دوست داشت ،نشانه هاي اطراف هم مهم بودند...اين چيز ها رو فهميد...ولي يك چيز را متوجه نشد

چرا آن پير مرد شالمه بسته دارون را كشت...چرا دارون را از او گرفت؟ايا اين عمل ،حكمت خدا بود؟

پايان

من همیشه از این داستانها خوشم میومده با اینکه سراسر تاریکه و غم تو تک تک کلماتش موج میزنه ولی با این حال گاهی مواقع مرگ خیلی زیبا تر از تولده البته این نظر منه و شاید مسخره باشه.در مورد داستانت بنظر من زیبا بود با اینکه آخرش اشک آدم رو درمیاره ولی از نظر جمله بندی و روایت خوب بود.از اینکه از تمثیل توش استفاده کردی خیلی خوشم اومد ابرهای سیاه خودش یه دریا معنی میده و یا همون پیرمدی که میخندید.واقعا چرا اون پير مرد شالمه بسته دارون رو كشت.چرا دارون را از تو گرفت؟ايا اين عمل ،حكمت خدا بود؟واقعا فکر میکنی بود؟من مطمئنم که بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در 1384/10/4 23:20:08
ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در 1384/10/5 0:09:07
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/10/5 2:26:43
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 17 آذر 1384 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
کیلومتر ها دورتر از هاگزمید درمیان شلوغی و تلاطم خیابان های لندن مردی روی یکی از پشت بام ساختمان های قدیمی شهر ایستاده بود. در پایین خیابان ترافیک بود و راننده های عصبانی پشت سر هم بوق میزدند. خورشید در حال غروب بود و چراغ های خیابان را روشن کرده بودند. مغازه دارها از مغازه هایشان بیرون امده بودند و درباره مقاله های روزنامه تایمز با هم گفت و گو میکردند.
مرد آرام بر لبه پشت بام ایستاده بود و به خورشید سرخ رنگ نگاه میکرد.هیچ ابری در اسمان نبود.خورشید سوزان در حال کوچ بود و تا لحظاتی دیگر تاریکی شب لندن را فرا میگرفت. شون بی حرکت به خورشید نگاه میکرد و به سر و صدای زیر پایش گوش میکرد. صداها در مغزش میپیچید ولی انگار او کمترین اهمیتی به سر و صدای راننده های مزاحم نمیداد.
چشمانش همانند خورشید سرخ بود.روزهایی را به خاطر میاورد که از گذارندن آن روزها شرم تمام وجودش را فرا میگرفت. روزهایی که در وزارت خانه کار میکرد. جادوگری سفید بود و ذهنش با مزخرفاتی مانند آزادی و صلح پر بود. اما او راهش را پیدا کرده بود. درمیان آن همه جادوگر توانسته بود ندای لرد ولدمورت را بشنود و به سوی او برود.
با فکر کردن به روزهایی که با سفیدها بود خشم تمام وجودش را فرا میگرفت. او تمام عمرش را صرف خدمت به آنها کرده بود اما آنها با او به مانند موجودی اضافی رفتار میکردند. انگار او اصلاً وجود نداشته.
ولی حالا همه چیز عوض شده بود. او دیگر آن جادوگر سفید بی عرضه نبود. او به لشکر یاران لرد سیاه پیوسته بود. بعد از ان همه زندگی تازه راه واقعی اش را پیدا کرده بود. او از همان اول باید اینکا را میکرد. به خاطر این تاخیرش خودش را سرزنش میکرد. امام مصمم بود. مدت زیادی از کشتن آن سه مامور وزارت خانه نگذشته بود. احساس میکرد در وجودش میلی به کشتن زبانه میکشید. دوست داشت بکشد. از کشتن سفیدها و مشنگ ها ترسی نداشت. زمان به او یاد داده بود نباید به دشمن رحم کرد. همه آنها دشمنان او بودند.
به پایین نگاه کرد. چند مشنگ در وسط پیاده رو دعوا میکردند. شون چوب دستی اش را به طرف آنان گرفت و لبهایش اندکی تکان خورد.نور سبزی که فقط شون آن را میدید از چوب دستی اش جدا شد و به قلب یکی از مشنگ ها اصابت کرد.مشنگ به آرامی روی زمین غلتید و مرد.
شون وحشیانه خندید. از این کار لذت میبرد. مشنگ ها پیرامون مشنگ مرده حلقه زدند. خورشید غروب کرده بود و نور چراغ های خیابان جسد مرد را روشن میکرد.
شون رفته بود.......
=====================================
پسر در حالی که با یکی از دست هایش آب نبات چوبی بزرگی را لیس میزد و دست دیگرش در دست پدرش بود در پیاده روی هاگزمید قدم میزد.
پسر نگاهی به یکی از خانه های کنار پیاده رو انداخت و از پدرش پرسید:بابا......میگم....این خونه هه چرا....اینجوریه؟...همه جاش رو...تخته کوبیدن...
مرد با نفرت نگاهی به خانه انداخت و گفت:آره پسرم....اینجا رو تخته کوب کردند.
پسر که هنوز داشت آب نباتش را لیس میزد گفت:خب...چرا؟
مرد لحظه ای ایستاد...چشمانش را تنگ کرد و با نفرت عمیقی به خانه نگاه کرد و گفت:اینجا خونه یه خائن احمقه.....شون پن.....یه خیانتکار پست.....اون ما رو به اسمشرونبر فروخت.......و چندتا از بهترین مامور های وزارت خونه رو کشت.....
پسر از لیس زدن آب نبات دست برداشت و با ترس به پدرش نگاه کرد:بابایی.....اون که دوباره نمیاد اینجا؟میاد؟......من میترسم.
این رو گفت و خودش را به پدرش چسباند.
پدرش کودک را بغل کرد و با صدایی که هنوز خشمگین بود گفت: نه پسرم.....اون دیگه نمیاد......اگه هم بیاد حسابش رو میرسن....نگران نباش پسرم.
این را گفت و همانطور که پسرش را بغل کرده بود به راهش ادامه داد.
خورشید در هاگزمید هم غروب کرد...

خیلی خوب بود.فقط ایکاش قسمت اول و دوم رو بجای جدا کردن یه جوری بهم وصل میکردی مثلا غروب خورشید در هاگزمید رو اول مینوشتی البته این نظر منه.ممنون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/9/21 1:17:28
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 17 آذر 1384 18:50
نمایش جزئیات
آفلاین
31 اکتبر- گورستان هاگزمید
همه جا سوت و کور است شهر به معیت گورستان با صفایش در سکوت اعجاب آوری فرو رفته. پرت پرت صدای بال جغدی در گوش کر سکوت می پیچد و آن نیز به سرعت قطع می شود. با اینکه شب ابری است و حتی روزن کوچک نوری وجود ندارد، ولی شهر به سبک فیلم ایرانی روشن است.(اونایی که فیلم خیلی دور خیلی نزدیکو دید ن منظورمو می فهمن!!!) بوی نم به مشام می خورد و کم کم وقتی قدم برمی داریم، صدای شر شر بلند تر می شود. اگر آنجا باشید گمان می کنید که باران گرفته. به زیر سایبانی پناه می برید وبعد از چند لحظه متوجه می شوید که کفش چپتان پر از آب شده و هنوز صدای شر شر به گوش می رسد. دقت که کنید می بینید که بد جوری در حال کور خواندن بوده اید و صدای شر شر ، صدای باران نبوده. بلکه سگ بی فرهنگ و بی شعور در حال مستفیض نمودن و آبیاری کفش شما بوده است.!!!(از طرف من پوزخندی تحویل خودتان بدهید)
کمی جلوتر در میان گورستان ولی غوغایی به پا خواهد شد. غیر مترقبه و ناگهانی. پس جلو برویم. قطعه ی 38،39،51،98.(این مدل شماره گذاری اخیرا در شماره گذاری کوچه ها بسیار متداول گردیده)ردیف 49، شماره ی 20. روی قبر نوشته شده:"و من اینجا خفتم، تا نفرینت کنم و زیبا تر از همیشه مرگ را به گردنت بیاویزم." روی قبر بقلی نوشته ای با خطی عجیب به چشم می خورد، قبل از آنکه بتوانیم بخوانیم دستی از قبر بیرون آمده ، آن را با غلط گیر پاک می کند و با خودکار بیک شروع به نوشتن می کند، چرا که فقط بیک مثل بیک می نویسد.اما این قبر چه پیامی برای ما دارد؟ می نویسد:هالو...ولی جوهر خودکارش تمام می شود.
صدایی از ته اعماق قبر می گوید:"ببخشید خودکار خدمتتون هست؟"
از ته اعماق قبر بقلی صدای دیگری بلند می شود:ندی بش ها!
و متعاقبا دستی از آن بیرون امده و هالوی نوشته شده را پاک می کند. قبر اولی دوباره می نویسد:هالو... .قبر دوم بعد از ضربه ای روی آن میزند و شنیده شدن صدای آخ، دوباره هالو را پاک می کند.
ته اعماق قبر اولی می گوید:مگه مرض داری؟
قبر دوم: بی شعور چرا فحش می دی؟
و بعد از مقادیری فحش و فحش کشی(که به دلیل رعایت حال شما شهروند عزیز و به دستور ستاد منکرات قزوین از بیان آنها معذوریم) دو قبر با هم درگیر می شوند.(راستی دوتا قبر چطور می تونن با هم دست به یقه بشن؟) و بالا خره قبر اول در حالی که با یک فن تدافعی خفن، دومی رو از خودش دور نگه داشتهشروع می کنه و می نویسه:هالو...هالو..هالو--------------> هالووین بر شما مبارکباد.
قبردوم:آهان!
و دو قبر با هم فریاد می زنن:Happy Holloween! همه ی قبرها شکافته می شوند و جنازه های پوسیده ای بیرون می آیند و شروع به انجام حرکات موزون و هم خوانی با آهنگ Move your body دی جی الیگیتور می کنند. به طرزی مهجزه آسا، هزاران بطری ظاهر می شود. البته ما نمی دانیم داخل آنها چیست(زکککی) ولی سواد که داریم، روی بطری ها اسامی عجیب و غریبی که تا به حال نشنیده ایم(!!!) به چشم می خورد:ویسکی، شامپاین،ودکا،برندی!!!جنازه های کپک زده از بطری های عجیب که مطمئنا محتوی آب هستند، می نوشند. گوشه ای از جشن رو از نزدیک دنبال می کنیم: یک پدر غیرتی دخترشو که در حال رقص با مردی است که از وسط به دونیم شده ، صدا می کنه:هوی...بیا اینجا ببینم.
دختر:چیه پاپا؟
پدر:تو هم خل شدی؟ این لباسای ماگلی چیه پوشیدی؟
دختر:مگه چشه؟
پدر:بی ریخت ترین لباسای ماگلی ایه که تا حالا دیده م.این چه شلوادریه؟
دختر:پاپا! امل نباش. به این میگن شلوار برمودا. آخر مده.
پدر:حداقل یکی می گرفتی که اندازه ت باشه.
دختر:همینجوریه.
پدر:واسه من زبون در اورده!!! بکشش پایین اون پاهات تا زانو معلومه. نه نه... بد تر شد همون بکشش بالا بهتره.
(دیگه بستونه. خسته شدم انقد تایپ کردم)
فردا صبح، روزنامه ی صبح هاگزمید:شب گذشته عده ای اوباش مجهول الحال ، دست به نبش قبر در گورستان هاگزمید زدند...


خوب بود.همون سبکیه که من دوست دارم توصیفت صحنه هم عالی بود طنزها هم بجا و دقیق بود فقط یه اشکالی داشت این بود که همونطور که با ابهام شروع شده بهتر بود البته بنظر من با ابهام هم تموم بشه منظور نوع نوشتنه.در کل هم اگه از جملات توضیحی داخل پرانتز هم استفاده نکنی جالب تر میشه .اینظوری خیلی جدی تر میشه.در ضمن مرض داری و بی شعور هم فحش محسوب میشن بجاش اگه بنویسی بوق بهتره .موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/9/18 6:20:11
جلد هفتم کتابهای هری پاتر:"هری پاتر و چهل دزد بغداد."
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 14 آذر 1384 02:38
نمایش جزئیات
آفلاین
آن شب هوای دهکده با روزهایه دیگر کاملا متفاوت بود.ابر سیاه و بزرگی تمام دهکده را پوشانده بود و با شدت در حال باریدن بود.هر از گاهی آسمان خشمش را بر هاگزمید نشان میداد و قسمتی از دهکده را روشن میکرد گویی میخواست محلی را به همگان نشان دهد.
هوا هر لحظه تاریکتر میشد و باران بیشتر از پیش شدت میگرفت.نوری در یکی از خانه ها روشن شد و شخصی آهسته از پلکان خانه اش به سمت طبق بالا در راه بود.مرد در کنار پنجره ایستاد و به آسمان چشم دوخت.انگار قرار بود آن شب اتفاق بدی رخ دهد.
آسمان دوباره غرید بلند تر از دفعات قبل و مرد برای دوری ماندن از خطر به سمت طبقه پایین براه افتاد.به اطراف نگاهی انداخت تا مطمئن شود همه چیز خوب است.بر رویه یکی از کاناپه هایه داخل اتاق نشست.بر لباس خود دستی کشید تا آن را صاف کند.آن شب لباسی تیره پوشید بود.می خواست بسیار آراسته بنظر برسد.
از جایه خود بلند شد و به سمت میز حرکت کرد.میز را برای دو نفر چیده بود.نگاهی به ساعت انداخت.هنوز تا ساعت هفت چند دقیقه مانده بود.شروع به قدم زدن در اطراف اتاق کرد.نزدیک پنجره که رسید دوباره به بیرون نگاه کرد.هوای بیرون بسیار وحشناک بود.ترسیده بود.پرده را کشید و دوباره سمت کاناپه برگشت.صدایی شنید.کسی در میزد.با شتاب به طرف در دوید و آرام آن را گشود.
سایه مردی در برابرش قرار گرفت.خود را کنار کشید تا او وارد شود.باورش نمیشد که او بالاخره بعد از مدتها بازگشته باشد.کوییرل در را بسرعت بست.تازه وارد لباس خور را که از قطرات بارن خیس شده بود تکاند و بسمت مرد برگشت.کوییرل که قدرت نگاه کردن در چشمان او را نداشت فقط با اشاره دست به مرد فرمود که بنشیند و مرد نیز چنین کرد.
کوییرل نمیدانست که چه بگوید فقط در مقابلش ایستاده بود.جرات حرکت کردن را نداشت.بسختی نفس میکشید فقط در دل آرزو میکرد که او را بخشیده باشد.
مرد بر رویه کاناپه مقداری جابجا شد و با چشمان سرخ رنگش به او خیره شد.کوییرل که دیگر طاقت سکوت را نداشت آهسته سرش را بالا آورد و سعی کرد کلمات را بسیار آرام و شمرده بر زبان آورد."قربان اگر لرد سیاه اجازه بدهند میخواستم در خدمت ایشون بمونم برای همیشه"
ولدرمورت که دیگر از نگاه کرد به کوییرل خسته شده بود چشمانش را کمی در اتاق چرخاند و با لحنی کاملا جدی و خشک شروع به صحبت کرد."جالبه! خیلی وقت پیش منتظر این درخواست از جانب تو بودم.چرا حالا؟یکم دیر نیست؟"
کوییرل که تمام بدنش از عرق خیس شده بود و احساس ترس بر تمام وجودش افتاده بود در حالی که سعی میکرد ترسش را نشان ندهد به آرامی گفت"حق با شماست من اشتباه کردم و حاضرم تاوان این اشتباه رو بدهم"
ولدرمورت دست در ردایش کرد و چوبدستیش را بیرون آورد.آن را مدتی در میان انگشتانش حرکت داد و بعد او را بسمت کوییرل نشانه گرفت.کوییرل که از ترس زبانش خشک شده بود نتوانست چیزی بگوید.فقط در دل دعا میکرد لرد یک فرصت دیگر به او بدهد.ولدرمورت لبخندی بر لبش نشست و بعد از اینکه ابروهایش را بالا برد گفت"فرصت؟تو یه فرصت دیگه میخوای؟"
کوییرل که حالا دیگر رنگ بر چهره نداشت فقط توانست بگوید بله.ولدرمورت از جایش بلند شد.چرخی بدور کوییرل زد و با غرور خاصی که همیشه در کلماتش وجود داشت گفت"تو چه کمکی میتونی به من بکنی؟درستکه زمانی من رو در وجود خودت مخفی کردی اما اون ماله سالهاپیشه"ولدرمورت نگاهی به کوییرل انداخت و اینبار چوبدستیش را بر روی قلب کوییرل قرار داد"می خوای دوباره یه مرگخوار باشی؟هان؟آره اینو میخوای؟باشه این فرصت رو دوباره بهت میدم.اما اینو بدون که این آخرین مهلت برای توئه پس خوب ازش استفاده کن"
کوییرل چشمانش را بست.دردی را در بازویه سمت چپش احساس کرد.درد نبود سوزشه عمیقی بود که انگار در تمام بدنش جریان دارد.میخواست فریاد بزند اما در یک لحظه همه چیز تمام شد.
چشمانش را باز کرد.هیچ کس نبود.به سمت در رفت و آن را باز کرد.باران قطع شده بود و ماه در میان ابرهای آسمان خودنمایی میکرد.بوی باران در سراسر دهکده پیچیده بود.نفس عمیقی کشید.ریه هایش از هوایه سرد پر شد.از ته دل خندید.او زنده بود و فرصتی دیگر بهش داده شده بود.کوییرل الان دیگر یک مرگخوار بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

سرژ و دارون
ارسال شده در: شنبه 5 آذر 1384 12:40
نمایش جزئیات
آفلاین
يك ماه قبل قبل:

جمعيت متظاهر به تظاهرات در خيابان هاي هاگزميد دست به تظاهراتي وسيعي زدند...!
صداي جمعيت:ما سرژ نميخواييم...ما سرژ نميخواييم.....اي سرژ ارزشي...اي كه چه بي ارزشي...!بگو مرگ بر سرژ...بگو مرگ بر سيستم او ا دون
پشت خانه سرژ تانكيان تجمع كرده اند...!
يك ماه بعد بعد شب پنج شنبه...
صداي جمعيت:اي سرژ ارزشي...اي كه چه بيشتر بي ارزشي....اي كاربر ارزشي...برو زين مكان ورزشي...(زين:از اين)..
جمعيت يك ماه پشت در هاي سرژ دست به تظاهرات زده بودند...
صداي دارون از توي خونه مياد:سرژژ...هوشت...هوي..با توام...بيدار شو...برو جواب اينارو بده...الان يه ماهه كه به خاطر اينا نميتونم از خونه برم بيرون...هويي
سرژ:هممممم؟باشه...الان ميرم...حالا چي ميگن؟
دارون:بوق و شعر...ويليام ادوارد سر دستشونه...اون شعار ميده همه عين بز تكرار ميكنن...
سرژ:الان ميرم جواب ميدم...
سرژ از قصرش كه با پول اضافه كاري ها با سه شناسه(السامور...سرژ و ولدمورت) خريده بود پايين مياد و به طرف در ميره...در رو باز ميكنه و ملت شوت ميشن تو خونه و سرژ زير دست پا له ميشه...
بعد از دو دقيقه كه ملت دنبال سرژ گشتن بالاخره صداي ناله سرژ رو شنيدن و فهميدن اون زيره...

ويليام ادوارد:اون ملعون اونجاست...حمله...بزنديش...
همه با گوشكوب اچ سي او ميافتن به جون سرژ و تا ميخوره ميزنن...
سرژ در بين كتك خوردن ها:اخ...چي؟...گوشكوب اچ سي او؟....خودم...كردم...كه...اخ...لعنت بر خوردم باد...اوي
جمعيت شعار ميدن:اي كار بر ارزشي....حتي نيستي پشه كشي...!
سرژ:باشه..من از اين شهر ميرم...باي باي
صداي جمعيت:هووم؟ماااا...اي سرژ با ارزش.....تو نبايد بري اي راز آفرينش.....دوستت داريم برگرد...خاطرخاتيم برگرد
ناگهان صداي غمناك «فرهاد مهراد» با طنين زيبا به گوش ميرسه...
صدا:اي كاااااااش آدمي وطنش را همچون بنفشه ها ميشد با خود ببرد هر كجا كه خوااااااست...
صداي ريموس لوپين:تو نميتوني بري..اين خلاف قوانينه...الان حذف كاربرت ميكنم...روهاهاهاها..
صداي غمناك ويليام ادوارد:نه...تو نبايد بري...بچه ها شعار بدين:ما دوست داريم سرژي...تو نبايد بري سرژي...

دارون و سرژ بار بنديل رو ميبندن و به آفتابي كه در پشت خانه هاي هاگزميد در حال غروب كردن بود نگاهي كردند...جمعيت در حال buzz دادن بودند...سرژ به پشت نگاه كرد...به غير از چند نفري كه كه يا زيرك به نظر ميرسيدن و يا خندان...بقيه چهره اي ماتم زده و نالان و ناراحت داشتند و دستشان آويزان بود!
سرژ:ميدوني چيه دارون؟...هيچ وقت غروب آفتاب برام تا اين اندازه غم انگيز نبود...!هيچ فكرشو ميكردي اينجا موندگار بشيم؟جان و شيو رو از دست بديم؟...هيچ جا وطن ادم نميشه...لبنان...من ميخوام برگردم لبنان...تو كجا ميري؟
دارون:هر جا باشم بهتر از نزديك بودن به مدرسه هاليووده...منم باهات ميام...هاگزميد را پشت سر گزاشتن...از كنار قبرستان هاگزميد رد شدند...با آرامش قدم ميزنن...با آرامش.
سرژ:دارون...يه سوال بكنم درست جواب ميدي؟..اگر جاي من بودي چي كار ميكردي؟
دارون كمي فكر ميكنه...
دارون:همين كاري كه تو كردي....ببينم...ديگه بر نميگردي به لندن؟
سرژ:نميدونم...!
دارون از غيب گيتارش را ظاهر ميكنه و آرام آرام موسيقي غم انگيزي مينوازه...
و سرژ هم به آرامي ميخواند:
نميتوانم پنهان كنم
اين همه درد معده را
و پرسه در ميان نيزار را
و در گوش من ميخواني
از زندگي تراژيك من

حتي نميتوانم رشد كنم
تا تو باقي مانده مرا هم تباه كني
فقط ميزبان ديگري بياب
فقط بوق ديگري پيدا كن تا كباب كني

دارم راه ميروم
با تفكراتي كه ذهنم را انگولك ميكند
تنها در انتظار آرامگاه

سرژ نفسي ميگيرد و با فريادي به بلند فريادش ميخواند: circumventing circuses
your sacred silence
losing all violence

___
كوييرل عزيز...شرمنده كه بي ربط بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 26 آبان 1384 20:55
نمایش جزئیات
آفلاین
" پس از آنکه ارتش سیاه بر ارتش سفید پیروز گشت، در هاگزمید دیگر خبری از شادی نبود، هاگواتز را بسته بودن و مردم عادی نیز دیگر سری به دهکده ی زیبای هاگزمید نمی زدند، ولی با این وجود ...
هاگزمید پس از آن پیروزی و شکست بزرگ هیچ گاه کوچه های خلوت به خود ندید! چرا که آنجا ...
مقر فرماندهی ولدرمورت و کمپ تفریحی مرگخوارانش شده بود!

لرد سیاه به دلایل نامعلومی به این دهکده سرسبز رنگ پریده عشق می ورزید، او به قدری عاشق هاگزمیدش بود که به محض اینکه عضوی از اعضا در آن اثر از خود به یادگار می گذاشت، آن را زیر افسون شکنجه گر نقد خود میگرفت و تا جان در جسم اثر آن شخصیت بود، او را شکنجه میکرد و پس از آنکه از آن فلک زده بدبخت، چیزی جز لاشه ی خونین ( رنگ جوهر نقد ولدرمورت ! ) باقی نمی ماند، با صراحت و رویی که به سنگ پای قزوینی مار مانند شباهت داشت، به او می گفت: من پشيزي نيستم كه بخوام شکنجه ی نقد افسون كنم ( چه گفتیم ! به به )
ولی آیا او پشیزی ست ؟!

نه !!!

او ولدرمورت است، جادوگری که نامش، تا ابد در خاطر سیاهان به سفیدی و در خاطر سفیدان به سیاهی باقی ست ...
جادوگری که روح خود را درید ... دریدنی به هفت ... هفتی که دوتا یش رفت ...
جادوگری که رموز جاودانگی را کفش کرد ! و بر عرش کبریایی اش واقع در کافه سه دسته جاروی هاگزمید تکیه زد و با فرمان و کن فیکون هایش عالمی را خاکستری و آدمی را خاکستر نشین کرد ...
او جادوگری ست که پاچه خوارانش درهای عرش هاگزمیدی اش را از پاشنه در آورده اند و با فریاد های بلندشان گوش فلک کر کرده اند
- ولدی دوست داریم ... بوق بوق ... ولدی دوست داریم

آری این اوست که یارانش وفادارش ( مقلب به مرگخواران ) تا آخرین قطره خونشان در برابر حوس عوض کردن و تغییر دادن نشان سیاه امضاهایشان، نشانی که او برایشان درست و انتخاب کرده بود، ایستادگی کردن و دل دشمنش را به خاک و خون کشیدن، دشمنی که در یک توطئه ی بزرگ دست به ساخت نشانی بهتر زده بود، نشانی که به نظر گواهان کیفیت جهانی داشت و لایق دریافت یک ( ایزو ) بود.
آری آن دشمن یا " بدومن " با این کار سعی کرد، با ایجاد نفاق و شکاف میان اتحاد او و مرگخوارانش، به عرشی که او هم اکنون بر آن تکیه داده دست یابد !
ولی ذهی خیال باطل ! تاریخ با چشمان عادلش شکست دشمن او را دید و حال ای دوستان، ای حافظان حقوق بشر، ای جادوگران توریستی که به این دهکده تاریخی آمده اید، بیایید همه با هم برای آزادی و آبادی این تاپیک – ببخشید این دهکده فریاد زنیم :

پاینده باد ولدرمورت ... زنده باد کوییرل

و اینک در پایان یکی از پاچه خوارن آن والا حضرت با خلوص نیت و قلبی پاک همچون مرواید ! در برابر صلیب مقدس جادوگران زانو زده ! و میگوید :
" درود بر ارواح پنج گانه تو ای بزرگ مرد تاریخ سیاه ... ای بزرگ مردی که به ما رخصت دادی اثری ناب از خود در این مکان نیک به یادگار گذاریم ... اثری که بیشتر مناسب برای نوشتن در مقاله های روزنامه جام جم هست نه هاگزمیدیه "

ها حالا اینایی که نوشتی یعنی چه؟
والا به جون ولدی من یک کلمم نفهمیم چی نوشتی.اینجا الان چه خبر بود؟جنگ بود فکر میکنم.عمرا اگه بزار ولدرمورت جنگرو به هاگزمید بکشونه؟حالا چون از منم تو نمایش تقدیر شده بود ماست مالیش میکنیم بره.
راستش یکم نمایشنامت گیج کننده بود چون سرو تهش معلوم نبود اما از کلماتی که توش بکار بردی خیلی خوشم اومد.فقط نفهمیدم چرا بعد از ولدی دوست داریم نوشتی بوق بوق اگه وقت کردی فرهنگ اصطلاحات فروم رو یه نگاهی بکن بعد منظورم رو میفهمی در ضمن هوس درسته نه حوس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/8/27 2:56:32
این نیز بگذرد !
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 26 آبان 1384 14:01
نمایش جزئیات
آفلاین
*تقدیم به سرژ

دیگر هاگزمید به زیباییه گذشته نیست.تمام دهکده در زیر سکوتی بلند تر از فریاد سرژ فرو رفته است.حتی دیگر صدای باد شنیده نمیشود.نه صدای باد نه ناله درختان که از سرما خشک شده اند.با اینکه هنوز مردمانی هستند که نفس میکشند راه میروند حرف میزنند اما دهکده انگار مرده است.هیچ صدایی شنیده نمشود جز صدای سکوت.
اولین باری رو که وارد دهکده شدم را هنوز بخاطر دارم.گم شده بودم بدنبال کسی میگشتم تا از او راه را بپرسم.هاگزمید آنقدر بزرگ بود که من در میان جمعیت درون آن اصلا دیده نمیشدم.آنقدر جمعیت داشت که واقعا قدم زدن در میان آنها مشکل بود.آنجا رو دوست داشتم چون به من آرامش میداد.
یادمه اولین کاری که کردم این بود که اسم خودم رو به عنوان یه تازه وارد در دهکده ثبت کردم.مردمان اونجا بسیار مهربان بودند با اینکه درمیانشان غریبه بودم اما احساس تنهایی نمکردم.هر روز هزاران نفر در آنجا رفت و آمد میکردند و من با گذشت روزها و هفته ها که در آنجا ساکن شده بودم اما هنوز هیچ جای دهکده رو بلد نبودم. قوانین شان را نمیدانستم و اصلا هیچ دوستی پیدا نکرده بودم .اما این را بخوبی فهمیده بودم که این دهکده قوانین سختی دارد که حتما باید به آنها وفادار بود.مردمانشان رو دوست داشتم چون در هر شرایطی به همدیگر کمک میکردند.
بعد از مدتها و تقریبا آشنا شدن به بعضی چیزها برای خودم در دهکده مغازه ای به راه انداختم تا از این راه هم با مردم بیشتر آشنا شوم و هم اینکه در آمدی بدست بیاورم.دوستان زیادی پیدا کردم و بیش از 50 نوع چوبدستی به مردمان این دهکده فروختم .چند بار بخاطر دلایل مختلف از قبیل نپرداختن مالیات و یا خریدن چوبهای قاچاق به آزکابان فرستاده شدم.اما در آخر با پولهایی که بعد از شش ماه زحمت بدست آوردم توانستم خانه ای در هاگزمید خریداری کنم و در کنار دیگر دوستانم ساکن شوم.
هرگز فراموش نخواهم کرد السامور را سوسک را بن را و یا سنتور را کسانی که رفتند و دیگر باز نخواهند گشت.کسانی مثل هاگرید آبرفورث کالین مک گونگال و یا حتی کرام.کسانی که زمانی حکومت را بدست داشتند کسانی که باعث دلگرمی مردم دهکده میشدند و کسانیکه با ما همراه بودند.
پس چه شد این همه اتحاد این همه یکدلی چرا همه رفتن چرا باید دهکده در سکوت به انتظار تنها صدایی هر چند آرام بماند چرا هر روز دهکده سردتر غمگین تر و خلوتر از گزشته میشود.با اینکه هنوز کسانی هستند که در هاگزمید رفت و آمد میکنند سخن میگویند و گه گاهی نامه ای میفرستند اما دیگر دهکده مانند گذشته گرم نخواهد شد و این تقصیر ماست که دهکده مان را به سرزمینی متروک مبدل کردم که هر کس براحتی وارد آنجا میشود و بعد از نیم نگاهی به آنجا احساس میکند میتواند جایی ماند آنجا نه, خیلی بهتر از آنجا را او هم بسازد.جایی که هیچوقت خراب نشود.
گرچه الان هزاران دهکده مانند هاگزمید ساخته شده و میدانیم که حتی نقشه شان را از روی هاگزمید برداشته اند اما هیچ کدامشان به پای دهکده سرسبز ما نخواهد رسید.با اینکه هاگزمید سراسر در سکوت غرق شده و شاید مدتها در سکوت فرو بماند و یا کسان دیگری جمع ما را ترک کنند اما هرگز فراموش نخواهم کرد که حتی نمای دهکده هر چند خلوت باعث آرامش خاطر من خواهد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 آبان 1384 11:53
نمایش جزئیات
آفلاین
مكاني سرد و بي روح...تنها صداي پر زدن كلاغ...در گوشه اي...در دشتي وسيع كه سر در ورودي ان نوشته شده است«قبرستان هاگزميد»...كنار قبري بزرگ...موشي در حال جفت گيري...
ترق
ته رنگ سبز فضا رو اشغال كرد...سياه پوشي ظاهر ميشود و به كنار همان قبري ميرود كه موشي در حال جفت گيري بود...!
روي همان قبري كه موشي در حال جفت گيري بود از بالا تا پايين نوشته شده:
نام و نام خوانوادگي:سالازار اسليترين
شهرت:نيش نيش
تولد:كسي چه داند؟
مرگ:چه داند كسي؟

چو صبح تيره گشت به لطف او......شب روشن چه شد؟ جوان مرگ شد و او نبود
بنيان نهادي سياهي جادو ،هاگو....چه سود بدون تو كه سوروس اسنيپ شد كفور؟*

كنار قبر مي ايستد...او كه بود؟...اما از زير ردا اين عبارت در ذهن ما پديدار ميشود«او مافوق مافوق مرد بود»
مرد:اي جد بزرگ...آمده ام تا اولين و اخرين درد دلم را بسرايم
صداي از اعماق قبري كه موشي در كنار آن در حال جفت گيري بود:بگو ميشنوم
مرد:چرا اينقدر صدات از اعماق مياد؟
صدا:داريم پايين با بروبچز پلي استيشن 2 بازي ميكنيم..ولي صبر كن الان ميام بالا...
صداي ديگر از قبر:نيش نيش كجا ميري..چهار جانبه زديم ترسيدي ؟
صدا:الان ميام پايين..بزارين اين نوه ام يه خورده خالي بشه...!
مرد:جد بزرگ...من دچار چند گانگي شخصيت شدم...هر چند مدت ناگهان شخصيتم عوض ميشه..با اينكه من همونم ولي اخلاقم عوض ميشه...يهو خشن ميشم...بعد از چند مدت اروم ميشم..بعد عشق جنگ يدا ميكنم...الانم علاقه مند به موسيقي شدم
صداي سالازار از قبري كه موشي در كنار آن در حال جفت گيري بود:دركت ميكنم...حالا چه موسيقي گوش ميدي؟
مرد:سيستم آو ا دون
صداي سه نفر از اعماق قبر:ايول..نيش نيش..بيارش پايين..اهل حاله..از خودمونه...
سالازار:نه ...اين فعلا كار داره...بابا اينهمه خودشو تيكه تيكه كرده نميدونم چيچي كراكس درست كرده كه نياد پيش ما ها...
مرد:جد بزرگ..اون پايين كيا هستن؟
سالازار:همين بروبچز رفقا قبر هاي همسايه...مرلين...گودريك...هلگا هم هست...
مرد:يه چيزه ديگه هم هست بايد بگم...
روي قبر مينشيند...ناگهان صداي آژير پليس از اعماق قبر مياد..
مرد:جد بزرگ..اين صداي چيه
سالازار:بلند شو..بلند شو..از منكرات قزوين كاراگاه فرستادن
مرد مي ايستد:داشتم ميگفتم...هر چي هوركراكس درست ميكنم اين ملت ميزنن نابود ميكنن...مگه هوركراكس علف خرسه؟...ميدوني تيكه تيكه كردن روح چقدر درد داره...خصوصا اگر قيچيش كند باشه....

تيكه تيكه كردي روح منو....سر به سرم نزار من هوركراكس ميخوام...تيكه تيكه بردي...(زنگ مبايل)

مرد:بله بفرماينن..؟..سلام...ميدونم لوسيوسي...كر كه نيستم...
صداي انفجار از گوشي مياد
مرد:خب.بگو...چي؟صدا نمياد...انتن نميده
ميره بالاي قبر:اها..حالا خوب شد بگو...چي؟..خب اينكه مشورت نميخواد..بكشش...اره بكشش..الو..صدا نمياد...
صداي بومي از گوشي مياد و و با جيغي خوفناك قطع ميشه
مرد:خب..جد بزرگ...من بايد برم...مرسي كه به حرفام گوش دادي
دستي روح مانند از درون قبر بيرون مياد و يقه مرد رو ميگيره
سالازار:هوي..كجا...پول مشاوره رو بده...
موش نر به سيم آخر زد و به موش ماده چشمك زد...موش ماده چشم غرره رفت و دور شد...بعد از چند ثانيه برارد موش ماده در حال شكنجه دادن موش نر بود

_______
معني شعر:
در دوران وجود او حتي صبح روشن هم تحت تاثير سياهي او تيره ميشد.......وقتي او جوان مرگ شد ديگر حتي شب ها هم در نبود او روشن شدند
سالازار..تو جادوي سياه را در هاگوارتز بنيان نهادي(هاگو=هاگوارتز).....چه فايده كه وقتي تو نيستي شخصي به نام سوروس اسنيپ دامبلدور را كشت(كفور در اينجا يعني كافور زننده...و در اين بيت كنايه از قاتل كسي بودن يا شدن)

اینقدر از کلمه جفت گیری استفاده کردی که من موقع خوندن همش فکر اون دوتا موشای روی قبر بودم وقتی نشستی رو قبر گفتم اون دو تا بیچاره حتما له شدن فکر میکردم آخرشم لرد پاشو بزاره رو اونا یا با یه طلسم نابودشون کنه آخه منظره جالبی بنظر نمیومد اونم رو قبر سالازار بزرگ.نمایشنامت همه چیزش خوب بود فضاسازی و موضوع عالی بود فقط یه چیزی تو میتونی از طنز خیلی بهتر و بیشتر استفاده کنی پس بیشتر سعی کن.خیلی خوبه که معنی شعرا رو مینویسی چون من اصلا از سبک و معنیش هیچی نمیفهمم.موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/8/17 13:42:03