آورده اند كه در عهد قديم، ورزشكاري بودي بنام و ويترين سرايش پرزجام ، دوستدار شلغم خام و پوشنده جامه سيه فام، هكتور*نام عقاب فرجام .
به عهد شباب نيكو جهش بودي و ماهرپرش. بسيار محبوب بودي و مهاجمان در وقت رسيدن به سه دروازه اش مرعوب . چنان كه در حماسه ملبورن كاري كردي كارستان و وصف چيرگي هايش افسانه و داستان .
نقل است كه چون جارو ها را از دم آويزان كردي و ساعت ها را براي بازنشستگي ميزان ، لشكر سلم و تور به سرايش در آمدندي و درها كوفتندي و او را چون تاجي بر سر بردندي و مرشد نگاهبانان دروازه هاي سرخ جامگان شدي .
اما به رسم روزگار ديري نپاييدي كه او از عرش بر فرش اوفتادي و ورود مرشد جديد همانا و پركندن از عقاب همانا .
پس عقاب پربسته با عهد مكتوب راه به دارالعدل بردي و نزد چهار بنيانگذار بنام دادستاندي و بازگشتي اما چونان عقاب پروبال بسته به ميانه چمن نشستي و در آرزوي پرواز به شمارش و آناليز پرداختي .
تا آنجا كه غمگين و دلگير عطاي پرواز را بر لقاي پربازكردن بخشيدي و نامه بنگاشتي كه :
«مراپربازگذاريد. پرواز نخواهمي و طلبم صدوچند گاليوني ام نوش جان تان.»
و از اين اتفاق ، جمع ناظران انگشت بر دهان مانده و طلب ژاژخوايي او خوانده و از بدعهدي روزگار متحير چرتكه بردست ، به محاسبه پرداختي .
شبها مرغ پربسته منم/دل شكسته منم/تا سحر بيدارم/سربه زانو دارم/برنخيزدرازمن هاي و هويي
پس ديري نپاييد كه عقاب را با تاجي بر سر به آذين بندي چيني جات برده و آنجا برايش آشيانه اي فراخ ساختندي. ساختن ها .
توكز محنت ديگران بي غمي / نشايند كه نامت نهند جادوگري
*: هكتور كيجنات پيت نام دروازه باني است افسانه اي در تاريخ كوييديچ
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
بیدل نقال به روايت ما
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/10/09
تولد نقش: 1386/04/16
آخرین ورود: چهارشنبه 4 شهریور 1405 18:54
از: هاگزمید
پستها:
357

یک روزی ساحره جوانی برای گرفتن شوی خود به خواستگاری پسر مورد علاقه اش میشود.و وقتی پدر میفهمد که دختر ساحره است میزند پسرش را میکشد!
همیشه باید اول به سراغ موضوعات اصلی بریم و مطالبی که منشا چیزی هستن نه حاشیه...
دوست من لطف کن یه ذره بیشتر و بلند تر بنویس !
همیشه باید اول به سراغ موضوعات اصلی بریم و مطالبی که منشا چیزی هستن نه حاشیه...
دوست من لطف کن یه ذره بیشتر و بلند تر بنویس !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در 1388/4/23 11:09:16

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/10/09
تولد نقش: 1386/04/16
آخرین ورود: چهارشنبه 4 شهریور 1405 18:54
از: هاگزمید
پستها:
357

از تمامی دوستان بابت همکاریشون تشکر میکنم.
داستانهاتون همه عالی و زیبا بودن.نتیجه هارو هم که خودتون نوشتید تشکر.اما سعی کنیم داستانهای من درآوردی(!)و جادویی بنویسیم.
روزی مردی در بغداد برای دزدی برخاست.مردم در بازارها جمع شده بودند و معابر پر از مردم.او با خود فکر کرد:آخه روز چه وقت دزدی است؟
اما ساعتی داشت که زمان را نگاه میداشت.او پیچ تنظیم ساعت را بالا کشید و همه چیز متوقف شد.او با دیدن آن صحنه عجیب دزدی را فراموش کرد و خاست در آن سکوت فریاد بزند و یا روی سر مردم آب بریزد و .....اما امان از دست وسوسه و طمع....او از زمان استفاده کرد و هم لذت برد و هم دزدی اش را کرد.وقتی زمان به حل خود بازگشت:مردم یا خیس بودند یا سرخ و یا متعجب از نبود وسایلشان...
نتیجه:انسان گاهی با وسوسه ای هم طمع میکند و هم لذت میبرد.
(حکایتی از محمد بشیر از اجداد علی بشیر که قالی های پرنده داشت!)
امیدوارم خسته نشده باشید.....
داستانهاتون همه عالی و زیبا بودن.نتیجه هارو هم که خودتون نوشتید تشکر.اما سعی کنیم داستانهای من درآوردی(!)و جادویی بنویسیم.
روزی مردی در بغداد برای دزدی برخاست.مردم در بازارها جمع شده بودند و معابر پر از مردم.او با خود فکر کرد:آخه روز چه وقت دزدی است؟
اما ساعتی داشت که زمان را نگاه میداشت.او پیچ تنظیم ساعت را بالا کشید و همه چیز متوقف شد.او با دیدن آن صحنه عجیب دزدی را فراموش کرد و خاست در آن سکوت فریاد بزند و یا روی سر مردم آب بریزد و .....اما امان از دست وسوسه و طمع....او از زمان استفاده کرد و هم لذت برد و هم دزدی اش را کرد.وقتی زمان به حل خود بازگشت:مردم یا خیس بودند یا سرخ و یا متعجب از نبود وسایلشان...
نتیجه:انسان گاهی با وسوسه ای هم طمع میکند و هم لذت میبرد.
(حکایتی از محمد بشیر از اجداد علی بشیر که قالی های پرنده داشت!)
امیدوارم خسته نشده باشید.....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر

همه چيز بستگي به ديدگاه شما دارد:
استادي قبل از شروع کلاس فلسفه اش در حالي که وسايلي را به همراه داشت در کلاس حاضر شد. وقتي کلاس
شروع شد بدون هيچ کلامي شيشه خالي سوس مايونزي را برداشت و با توپ هاي گلف شروع کرد به پر کردن آن.
سپس از دانشجويان پرسيد که آيا شيشه پر شده است؟ آنها تاييد کردند. در همين حال استاد سنگريزه هايي را از
پاکتي برداشت و در شيشه ريخت و به آرامي شيشه را تکان داد.
سنگريزه ها با تکان استاد وارد فضاهاي خالي بين توپ هاي گلف شدند و استاد مجددا پرسيد که آيا شيشه پر شده
است يا نه؟ دانشجويان پذيرفتند که شيشه پر شده است.
اين بار استاد بسته اي از شن را برداشت و در شيشه ريخت و شن تمام فضاي هاي خالي را پر کرد. استاد بار ديگر
پرسيد که آيا باز شيشه پر شده است؟ دانشجويان به اتفاق گفتند: بله!
استاد اين بار دو ظرف از شکلات را به حالت مايع در آورد و شروع کرد به ريختن در همان شيشه به طوري که کاملا
فضاهاي بين دانه هاي شن نيز پر شود. در اين حالت دانشجويان شروع کردند به خنديدن.
وقتي خندين دانشجويان تمام شد استاد گفت: "حالا"، " مي خواهم بدانيد که اين شيشه نمادي از زندگي شماست.
توپ هاي گلف موارد مهم زندگي شما هستند مانند: خانواد، همسر، سلامتي و دوستان و اميالتان است. چيز هايي که
اگر ساير موارد حذف شوند زندگي تان چيزي کم نخواهد داشت. سنگريزه ها در واقع چيز هايي مهم ديگري هستند
مانند شغل، منزل و اتومبيل شماست. شن ها همان وسايل و ابزاري کوچکي هستند که در زندگي تان از آنها استفاه
مي کنيد. و اين طور صحبتش را ادامه داد: اگر شما شن را در ابتدا در شيشه بريزيد در اين صورت جايي براي
سنگريزه ها و توپ هاي گلف وجود نخواهد داشت. و اين حقيقتي است که در زندگي شما هم اتفاق مي افتد. اگر
تمام وقت و انر ِ ژي خود را بر روي مسائل کوچک بگذاريد در اين صورت هيچگاه جايي براي مسائل مهم تر نخواهيد
داشت. به چيز هاي مهمي که به شاد بودن شما کمک مي کنند توجه کنيد.در ابتدا به توپ هاي گلف توجه کنيد که
مهم ترين مسئله هستند. اولويت ها را در نظر آوريد و باقي همه شن هستند و بي اهميت.
دانشجويي دستش را بلند کرد و پرسيد: پس شکلات نماد چيست؟
استاد لبخند زد و گفت: خوشحالم که اين سئوال را پرسيدي! و گفت: نقش شکلات فقط اين است که نشان دهد
مهم نيست که چه مقدار زندگي شما کامل به نظر مي رسد مهم اين است که هميشه جايي براي شيريني وجود دارد.
نتیجه : هیچگاه در زندگی مغرور نشویم . ( وسایر نتایج )
استادي قبل از شروع کلاس فلسفه اش در حالي که وسايلي را به همراه داشت در کلاس حاضر شد. وقتي کلاس
شروع شد بدون هيچ کلامي شيشه خالي سوس مايونزي را برداشت و با توپ هاي گلف شروع کرد به پر کردن آن.
سپس از دانشجويان پرسيد که آيا شيشه پر شده است؟ آنها تاييد کردند. در همين حال استاد سنگريزه هايي را از
پاکتي برداشت و در شيشه ريخت و به آرامي شيشه را تکان داد.
سنگريزه ها با تکان استاد وارد فضاهاي خالي بين توپ هاي گلف شدند و استاد مجددا پرسيد که آيا شيشه پر شده
است يا نه؟ دانشجويان پذيرفتند که شيشه پر شده است.
اين بار استاد بسته اي از شن را برداشت و در شيشه ريخت و شن تمام فضاي هاي خالي را پر کرد. استاد بار ديگر
پرسيد که آيا باز شيشه پر شده است؟ دانشجويان به اتفاق گفتند: بله!
استاد اين بار دو ظرف از شکلات را به حالت مايع در آورد و شروع کرد به ريختن در همان شيشه به طوري که کاملا
فضاهاي بين دانه هاي شن نيز پر شود. در اين حالت دانشجويان شروع کردند به خنديدن.
وقتي خندين دانشجويان تمام شد استاد گفت: "حالا"، " مي خواهم بدانيد که اين شيشه نمادي از زندگي شماست.
توپ هاي گلف موارد مهم زندگي شما هستند مانند: خانواد، همسر، سلامتي و دوستان و اميالتان است. چيز هايي که
اگر ساير موارد حذف شوند زندگي تان چيزي کم نخواهد داشت. سنگريزه ها در واقع چيز هايي مهم ديگري هستند
مانند شغل، منزل و اتومبيل شماست. شن ها همان وسايل و ابزاري کوچکي هستند که در زندگي تان از آنها استفاه
مي کنيد. و اين طور صحبتش را ادامه داد: اگر شما شن را در ابتدا در شيشه بريزيد در اين صورت جايي براي
سنگريزه ها و توپ هاي گلف وجود نخواهد داشت. و اين حقيقتي است که در زندگي شما هم اتفاق مي افتد. اگر
تمام وقت و انر ِ ژي خود را بر روي مسائل کوچک بگذاريد در اين صورت هيچگاه جايي براي مسائل مهم تر نخواهيد
داشت. به چيز هاي مهمي که به شاد بودن شما کمک مي کنند توجه کنيد.در ابتدا به توپ هاي گلف توجه کنيد که
مهم ترين مسئله هستند. اولويت ها را در نظر آوريد و باقي همه شن هستند و بي اهميت.
دانشجويي دستش را بلند کرد و پرسيد: پس شکلات نماد چيست؟
استاد لبخند زد و گفت: خوشحالم که اين سئوال را پرسيدي! و گفت: نقش شکلات فقط اين است که نشان دهد
مهم نيست که چه مقدار زندگي شما کامل به نظر مي رسد مهم اين است که هميشه جايي براي شيريني وجود دارد.
نتیجه : هیچگاه در زندگی مغرور نشویم . ( وسایر نتایج )
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
منم هری پاتر ، پسری که زنده ماند !
فراموش نکنید که هرچه در زندگی بو
فراموش نکنید که هرچه در زندگی بو
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/21
آخرین ورود: پنجشنبه 19 بهمن 1391 09:31
از: ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
پستها:
842

روزی كاروانی به سمت مقصدشان در حركت بودند. در ميان راه دو نفر از آنان در چاهی افتادند. هر دو دستشان را به ديوار چاه گير دادند تا بالا بيايند. بقيه ی كاروانيان آن دو را مسخره می كردند. اولی از سر مسخره شدن روحيه اش را از دست داد و به اعماق چاه سقوط كرد و درگذشت.
اما دومی خود را به بالا رساند و تمسخر كاروانيان در او هيچ تاثيری نداشت. سرانجام معلوم شد او كر بوده است و فكر می كرده كاروانيان او را تشويق می كنند.
اما دومی خود را به بالا رساند و تمسخر كاروانيان در او هيچ تاثيری نداشت. سرانجام معلوم شد او كر بوده است و فكر می كرده كاروانيان او را تشويق می كنند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/21
آخرین ورود: پنجشنبه 19 بهمن 1391 09:31
از: ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
پستها:
842

روزی پدری به دخترش جعبه ای داد و گفت:
هر گاه از چيزی ناراحت گشتی، ناراحتی هايت را روی كاغذی بنويس و آنرا درون اين جعبه بينداز.
يك ماه گذشت و دخترك به دستور پدرش گوش كرد. خواست جعبه را پيش پدرش ببرد اما متوجه شد جعبه بسيار سبك است و زير آن سوراخ است. در نتيجه كاغذها از سوراخ بيرون می ريخته اند. دختر نزد پدرش رفت و علت را از او جويا شد. پدر گفت:
-می خواستم غم هايت برايت سنگينی نكنند.
نتيجه:
سعی كنيد از ناراحتی هايتان درس بگيريد نه آنكه آنها را در دل خود نگاه داريد و هميشه ناراحت باقی بمانيد.
هر گاه از چيزی ناراحت گشتی، ناراحتی هايت را روی كاغذی بنويس و آنرا درون اين جعبه بينداز.
يك ماه گذشت و دخترك به دستور پدرش گوش كرد. خواست جعبه را پيش پدرش ببرد اما متوجه شد جعبه بسيار سبك است و زير آن سوراخ است. در نتيجه كاغذها از سوراخ بيرون می ريخته اند. دختر نزد پدرش رفت و علت را از او جويا شد. پدر گفت:
-می خواستم غم هايت برايت سنگينی نكنند.
نتيجه:
سعی كنيد از ناراحتی هايتان درس بگيريد نه آنكه آنها را در دل خود نگاه داريد و هميشه ناراحت باقی بمانيد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

دو دوست با هم به صحرایی رفتند.یکی دانا و دیگری قوی.سر هیچ دعوی کردند و مرد قوی مرد دانا را زد.مرد دانا روی شن ها نوشت:
امروز روز بدی بود.زیرا دوستم مرا زد!
مرد قوی از کار خود پشیمان شد و با دوستش آشتی کرد.
فردای آن روز این دو دوست به دریایی رفتند.مرد دانا زیادی جلو رفت و نتوانست خود را کنترل کند و در آب غوطه ور شد وداشت غرق می شد.مرد قوی به تندی خود را به دوست رساند و او را نجات داد و نگذاشت که او غرق شود.مرد دانا به بیرون از آب آمد و روی تخته سنگی بزرگ نوشت :
امروز روز خوبی بود.زیرا دوستم مرا از خفگی نجات داد!
نتیجه:
خوبی ها ماندگارند ولی بدی ها باید نابود شوند.به همین دلیل مرد دانا خوبی را روی سنگی حک کرد ولی بدی را روی شنی که با باد از بین می رود نوشت!
امروز روز بدی بود.زیرا دوستم مرا زد!
مرد قوی از کار خود پشیمان شد و با دوستش آشتی کرد.
فردای آن روز این دو دوست به دریایی رفتند.مرد دانا زیادی جلو رفت و نتوانست خود را کنترل کند و در آب غوطه ور شد وداشت غرق می شد.مرد قوی به تندی خود را به دوست رساند و او را نجات داد و نگذاشت که او غرق شود.مرد دانا به بیرون از آب آمد و روی تخته سنگی بزرگ نوشت :
امروز روز خوبی بود.زیرا دوستم مرا از خفگی نجات داد!
نتیجه:
خوبی ها ماندگارند ولی بدی ها باید نابود شوند.به همین دلیل مرد دانا خوبی را روی سنگی حک کرد ولی بدی را روی شنی که با باد از بین می رود نوشت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
غیر ممکن غیر ممکنه!
همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/21
آخرین ورود: پنجشنبه 19 بهمن 1391 09:31
از: ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
پستها:
842

پسری به همراه پدرش تعطيلات آخر هفته را راهی كوهستان شدند. وقتی به كوهستان رسيدند پسرك فرياد زد:
-سلااااام
و صدايی گفت:
- سلااااام
پسرك پرسيد:
- تو كی هستی؟
و دوباره همان صدا پرسيد:
- تو كی هستی؟
پسرك با عصبانيت گفت:
- خفه شووووو
و همان صدا نيز گفت:
- خفه شووووو
پسرك از پدرش پرسيد:
- آيا اين انعكاس صدای من است؟
پدر با لبخند در جواب پسرش گفت:
- خير، اين داستان زندگی است. هر كاری كه تو انجام دهی عين همان به تو برمی گردد.
-سلااااام
و صدايی گفت:
- سلااااام
پسرك پرسيد:
- تو كی هستی؟
و دوباره همان صدا پرسيد:
- تو كی هستی؟
پسرك با عصبانيت گفت:
- خفه شووووو
و همان صدا نيز گفت:
- خفه شووووو
پسرك از پدرش پرسيد:
- آيا اين انعكاس صدای من است؟
پدر با لبخند در جواب پسرش گفت:
- خير، اين داستان زندگی است. هر كاری كه تو انجام دهی عين همان به تو برمی گردد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/10/09
تولد نقش: 1386/04/16
آخرین ورود: چهارشنبه 4 شهریور 1405 18:54
از: هاگزمید
پستها:
357

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/10/09
تولد نقش: 1386/04/16
آخرین ورود: چهارشنبه 4 شهریور 1405 18:54
از: هاگزمید
پستها:
357

سلام
اینجا داستان دوره های قدیم رو که مال زمان بیدله منویسیم یا نقد میکنیم.
یعنی انگار ما بیدلیم.
داستانها کوتاه ولی آموزنده باشن و نقد هم اگه داشته باشه خوبه.
خلاصه یا نقد کنید یا بنویسید.
مثلا:مرد جهانگرد روشهای مردن در سراسر جهان را دیده بود.مرگ وقتی سراغ او رفت گفت:به کدام روش میخواهی کشته شوی؟
مرد پاسخ داد:خفتن و بیدار نشدن.
نقد:حقیقت همینه که مرگ آسان خواستاره.
اینجا داستان دوره های قدیم رو که مال زمان بیدله منویسیم یا نقد میکنیم.
یعنی انگار ما بیدلیم.
داستانها کوتاه ولی آموزنده باشن و نقد هم اگه داشته باشه خوبه.
خلاصه یا نقد کنید یا بنویسید.
مثلا:مرد جهانگرد روشهای مردن در سراسر جهان را دیده بود.مرگ وقتی سراغ او رفت گفت:به کدام روش میخواهی کشته شوی؟
مرد پاسخ داد:خفتن و بیدار نشدن.
نقد:حقیقت همینه که مرگ آسان خواستاره.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/11/21 20:51:44

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج