جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

49 کاربر(ها) آنلاین هستند (35 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
48
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  30 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  185 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  304 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  289 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  363 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: دوشنبه 8 آذر 1389 17:51
نمایش جزئیات
آفلاین
فریاد اسکورپیوس تمام بیابان را فرا گرفت.از ترس سرجای خود خشکش زده بود و به شدت می لرزید.حتی کوچکترین تکانی نمیخورد و همچنان سالیکوس بروی زمین بیهوش افتاده بود.

ناگهان مردی با موهای بلند و قهوه ای رنگی جلوی او ظاهر شد.همانند یک روح !

-باورم نمیشه ! فکر نمیکردم دراکو چنین پسری داشته باشه.

اسکورپیوس به آن مرد توجهی نکرد و سعی کرد آنجا را ترک کند.سرش پایین گرفت و قدم زنان حرکت کرد.

-صبر کن! پدرت روزی از من خیلی متنفر بود.شاید از من یک چیزی هایی بهت گفته باشه؟!

بعد از این حرف اسکورپیوس ایستاد و اول زیر چشم نگاهی به او کرد و بعد ز چند لحظه رویش را به طرف مرد کرد و گفت:

-تو دیگه کی هستی؟! پدر من از خیلی ها منتفر بوده.

مرد یه سمت اسکورپیوس آمد و به او نزدیک شد.صورتش را به صورت اسکورپیوس نزدیک کرد و گفت:

-هـــــری پــــــــاتر !!

اسکورپیوس سرجایش خشکش زد و هیمنطور به صورت هری با آن چشمان درشتش زل زده بود.همیه این ها نشان از ترسی بود که او را به وحشت انداخته بود و بدنش به شدت می لرزید.

-همیشه ازت منتفر بودم! چیزایی که پدرم از تو بهت گفته رو نمیتونم فراموش کنم.هیچ وقت!

هری دستان او را گرفت و او را از روی زمین بلند کرد.

-من نمیدونم درباره من چی شنیدی و بابات چی بهت گفته ولی من آدم بدی نیستم و در حق پدرت هیچ بدی نکردم.

هری،اسکورپیوس را بروی صندلی های میدان خرابه نشاند.آفتاب میان آسمان بود اما سوز سردی میامد.

اما ناگهان مردان سیاه پوشی ظاهر شدند و دور آنها را محاصره کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/9/8 18:48:16
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/9/8 19:02:13
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/9/8 21:25:28
مرا از یاد نبرید.
شناسه بعدی : ویکتور کرام
تا ابد دوستت دارم
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: دوشنبه 8 آذر 1389 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
دو سه دقیقه ای گذشت ولی برای اسکورپیوس این چند دقیقه مثل یک عمر بود ، با این که صبح بود و خورشید در دل آسمان می تابید ولی هوا نا جوان مردانه سرد بود ؛ از این که منتظر بماند تا سالیکوس به هوش بیاید خسته شد ؛ به آرامی از زمین بلند شد و نیم نگاهی به نیم رخ سالیکوس انداخت و سریع دور شد که آن صدا را شنید :

- فکر کردی خیلی زرنگی پسر جون ؟

اسکورپیوس که مات و مبهوت بود برگشت و به سالیکوس نگاه کرد ولی هنوز او بیهوش بود . اسکورپیوس که فکر می کرد که این صدا را به علت خستگی شنیده است دوباره به راه افتاد ، ولی قبل از این که قدم از قدمی بردارد دوباره آن صدا را شنید :

- فکر می کردم پدرت بهت خیلی چیز ها رو یاد داده ولی سخت در اشتباه بودم ؛ اون همون آدم ترسویی که بوده هنوز هم هست . میدونی چرا ؟

- شما کی هستید ؟

- من ، فکر می کردم قبلا من خودم رو که معرفی کرده باشم . عیب نداره دوباره می گم . من سالیکوس بلک هستم .

اسکورپیوس دوباره برگشت و به بدن بیهوش سالیکوس بر زمین نگاه کرد ، اون هنوز همان جا ساکن بود .

- پس ........... پس چه طور وقتی تن بیهوش تو روی زمین است داری صحبت می کنی ؟

- خوب به همین دلیل است که می گویم که پدرت هنوز هم آن قدر احمق و ترسو است که به تو فن جا به جایی روح رو درس نداده و بعد اجازه داده تنها از خانه بیایی بیرون .

- بس کن ؛ بس کن . اگر تو سالیکوس هستی خودت رو نشون بده .

ناگهان سوز سرد جای خود را به گرمای خورشید داد و در آن لحظه بود که .....................

- نهههههههههههههههههههههههههههههه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 4 آذر 1389 22:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سالیکوس به او نگاهی انداخت مو های سیاه پیچ خورده اش را تابی داد و گفت:دقیقا بعد از طلوع آفتاب،توی میدون دوئل می کنیم.میام دنبالت!

اسکورپیوس سری تکان داد و او را تایید کرد.سالیکوس پس از تایید او سری تکان داد و از اتاق بیرون رفت.به محض بیرون رفتنش اسکورپیوس شیونی بلند سر داد اکنون دیگر دلش می خواست به قصر برگردد.نظر به کلی در رابطه با پدربزرگش تغییر کرده بود.او عجز خود را در مقابل سالیکوس احساس و فکر کرد شاید آن روز هم همین اتفاق افتاده.

تمام شب نخوابید تا سحر به پدربزرگ و پدرش فکر می کرد.اگر لحظه ای خواب چشم هایش را می ربود.کابوس آن روز کذایی را می دید همان روز که در آن به خانواده اش پشت کرد.اکنون پشیمان بود،اما دیگر پشیمانی سودی نداشت.

کم کم خورشید را دید که از شرق طلوع کرد.لحظه ی موعود بود.در با صدای جر جری باز شد و پشت در سالیکوس ایستاده بود که آماده ی رزم بود.اسکورپیوس از جا بلند شد مو های مواج به هم ریخته اش را کمی درست کرد و به دنبال سالیکوس راه افتاد.

از محوطه ی ساختمان که خارج شدند به یک محل خیابانی رسیدند. در وسط آن یک حوضی بود عاری از آب بود و درونش را تار عنکبوت گرفته بود.سالیکوس ایستاد.

-اینجا همون میدونه!من می رم اونور این حوض و دوئل رو شروع می کنیم.

سالیکوس به آن طرف رفت.اسکورپیوس بسیار مظطرب بود می ترسید که این دوئل را ببازد دستش را بر چوبش گذاشت آن را بیرون کشید و فریاد زد:اکسپلیاموس!

در مقابل سالیکوس نیز همین ورد را خواند.دو جادو در هم آمیختند. جادوی سالیکوس پیش روی می کرد،اسکورپیوس در حالی که نزدیک شدن خود را به شکست احساس می کرد،یاد حرف سالیکوس افتاد اگر این دوئل را ببرد می تواند برود.امیدی در دلش زنده شد.ناگهان جادویش شروع به پیشروی کرد به طوری که بعد از چند دقیقه سالیکوس به گوشه ای پرت شد.سالیکوس سریع از جای خود بلند شد چوب دستیش کمی آن طرف تر افتاده بود.خود را روی زمین کشاند تا چوبش را بردارد که صدای اسکورپیوس به گوشش رسید.

-کروشیو!

فریاد سالیکوس فضای بیابان را فرا گرفت.اسکورپیوس لبخندی پیروزمندانه زد و ورد استیوپفای را بر زبان آورد.سالیکوس بی هوش شد.

اسکورپیوس روی دو زانو بر زمین افتاده بود لبخند مسرت بخشی بر لبش بود و باید منتظر می ماند تا ببیند که سالیکوس کی به هوش می آید که او را به دروازه برساند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 4 آذر 1389 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
خونش به جوش آمده بود.فریاد زد:
- کروشیو!
سالیکوس با خونسردی طلسم را دفع کرد و گفت:
- هرگز!فکر کردی من پیش یه جوجه مالفوی خوار میشم؟اونم من؟کسی که پدربزرگش لوسیوس مالفوی رو انداخته تو هلفدونی؟اون به دامبلدور التماس کرد و گفت میخواد بیاد طرف محفل....

اسکورپیوس:
- نه!دروغ نگو!!اون طرف هرکسی باشه بهش خیانت نمیکنه..


اما در دلش شکی به وجود آمده بود.دوباره داد زد:
- استیوپفای!

باز هم دفع طلسم.سالیکوس:
-نه!منو بیهوش کنی؟هرگز!راستی تو مگه همون احمقی نبودی که به مالفوی ها پشت کردی؟چی شده داری انتقامشونو میگیری؟

بعد ضبط صوتی را از جیبش در آورد و آن را روشن کرد:

"شاید جسارت باشه ولی من این جسارت رو میکنم...."

اسکورپیوس پشیمانی تلخی را در دلش احساس کرد از فشار دستش به چوبدستی کاست اما آن را پایین نیاورد.

سالیکوس با دیدن لرزش لب اسکورپیوس کمی دلش سوخت.پس گفت:
- باشه..تو موجود ضعیفی هستی...دلم برات سوخت..عادلانه دوئل میکنیم.اگر من بردم باید قبول کنی و به ما بپیوندی.اما اگر تو بردی من همه چیز رو فراموش میکنم و میزارم بری.اما باید خودت راه رو پیدا کنی.من فقط تا دم دروازه میبرمت.

اسکورپیوس:
-باشه.

هم زمان که آماده ی دوئل میشد به 3-4 روز دیگر آوارگی در خیابان فکر کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1389/9/4 21:08:50

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 4 آذر 1389 12:42
نمایش جزئیات
آفلاین
سالیکوس ادامه داد:از نوادگان مخفی سیرویس که هیچ کس مرا نمی شناسد.

ناگهان خشم در چشمان و نفرت در چهره ی اسکورپیوس موج زد.او بیش از هر چیز از سیرویس متنفر بود.حتی دلیلی که سبب شده بود،او از پدر بزرگش نیز متنفر شود همین سیرویس بود.اکنون یکی از نوادگان او، او را گرفته بود.با خشم و نفرتی که در صدایش پیدا بود،پرسید:با من چی کار داری؟چرا منو دزدی؟

-دستوری بود از طرف اربابم هری پاتر.اون می خواد با دزدیدن تو کاری کنه که پدرت در مقابلش تسلیم شه!

ناگهان تمام خاطرات خوش اسکورپیوس از خانواده اش از جلوی چشمانش گذشت.اشک در چشمانش جمع شد.شعله های نفرت در قلبش فزونی گرفت و ناگهان به سمت سالیکوس حمله ور شد و گلوی او را محکم فشرد.

فلش بک

محفل در آتش آشوب جنگ مرگخواران در حال سوختن بود.صدای خواندن ورد های پیاپی محفل را پر کرده بود.باد های شدیدی از شیشه های شکسته ی محفل به درون آن می آمدند.در این بین دو نفر انگار که اصلا در جنگی نیستند داشتند،با یکدیگر دوئل می کردند.باد مو های طلایی و صاف لوسیوس را که،بسیار از این دوئل طاقت فرسا خسته شده بود،به پرواز در می آورد و به درون مو های پیچ خورده ی سیاه سیرویس رفت.

ورد ها بین آن دو رد و بدل می شد بی آن که بفهمند مرگخواران شکست خورده و در حال ترک کردن محفل هستند. زمانی که لوسیوس به خود آمد، دید در میان جمعی از محفلیان است. تا آمد که به خود بجنبد، سیرویس او را به گوشه ای پرت کرد.

-کارت عالی بود!

صدای پیر مرد چشم آبی هاگوارتز بود.دامبلدور خود را به لوسیوس نزدیک کرد و موی او را گرفت و او را از زمین بلند کرد و با چشم های نافذش به او خیره شد.

-می بینی لوسیوس بازم گرفتار شدی!اما اینبار نمی ذارم از آزکابان بیرون بیای!

حال

اسکورپیوس با نفرت گلوی سالیکوس را می فشرد.او خاندان سالیکوس را مسئول این می دانست که آن ها با ارباب قطع رابطه کرده اند و پدر بزرگش در زندانی است که ممکنه است هر لحظه بمیرد.آرزویش این بود که نام بلک از روی زمین محو شود.

سالیکوس که دید دیگر دارد خفه می شود، چوبش را بیرون کشید و او را با وردی به گوشه ای دیگر پرتاب کرد.

-ای احمق! می خواستم با هات خوب بسازم اما خودت نخواستی!

چوبش را به سمت او نشانه رفت.اسکورپیوس چشم چرخاند و دید که چوبش بر روی طاقچه ای پشت سالیکوس است.پس با نهایت سرعت دوید و چوب را از روی طاقچه برداشت و گفت:ببین آماده ی جنگ شو می خوام انتقام پدر بزرگم رو ازت بگیرم.

سالیکوس پوزخندی زد و گفت:همونی که الان شیش تا کفن توی آزکابان پوسونده الان می فرستمت همونجا پیش همون بی عرضه!

خشم اسکورپیوس بیش از پیش شد و کاری کرد که او آماده ی یک انتقام بزرگ شود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 آذر 1389 17:35
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز چشمانش بسته بود ولی می توانست صداهایی را بشنود ؛ صداهایی مثل برخورد عصا با زمین ؛ عزمش را جزم کرد تا سر انجام توانست چشمانش را باز کند .
- سلام ، بالاخره بیدار شدی پسر ؟ می دونی چند ساعته که خوابی ؟
اسکورپیوس که کاملا گیج شده بود سعی کرد به مردی که این حرف را زده بود نگاه نکند و خونسردی خود را حفظ کند و به این فکر نکند که ممکن است خطری او را تهدید کند ، بنابراین بدون توجه نگاهی به اطراف خود انداخت ؛ اتاق بزرگی بود ، با سقفی بلند و با شمینه ای شکسته ، اسباب و وسایل بسیاری در اتاق وجود داشت که سطح تمام آن ها خاک گرفته بود ولی این طور می نمود که این اتاق ، اتاقی از خانه ی بزرگی باشد .

مرد که گویی از سکوت او خسته شده بود دوباره سر صحبت را باز کرد و این با با صدایی بچه گانه گفت : ( فکر کنم نمی خوای بدونی که چقدر خواب بودی ، پسرم . )
- من پسر شما نیستم
- اوه ، البته که تو پسر من نیستی . حق با توئه ، ولی اینو بدون که نزدیک 3 روزه که تو خوابی و ما به زور غذا به حلقت ریختیم .
اسکورپیوس که باور نمی کرد که سه روزه در این مکان نا کجا آباد قرار داره ، لفظ خودش رو عوض کرد و با حالتی معصومانه گفت :
( ببخشید آقا دست خودم نبود ، اگه عیبی نداره می توتم بپرسم من کجام و شما کی هستید ؟؟؟؟؟ )
- اوه ، یادم رفت خودم رو معرفی کنم دوست عزیز ، من سالکیوس بلک هستم . از خاندان بلک .
- از خاندان بلک ؟؟؟؟
.......................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: دوشنبه 1 آذر 1389 21:29
نمایش جزئیات
آفلاین
کمی خودش را تکاند و قدم زنان حرکت کرد.قدم هایی آرام و نامنتظم برمیداشت.هنوز اثر مستی دیشب بر رویش مانده بود.مردم با تعجب به او نگاه میکردند و از او دوری میکردند.

سر گیجه ای که داشت باعث میشد درست فکر نکند.سعی کرد پناهی پیدا کند اما هیچ جایی را نیافت.
لحظه ای تصمیم گرفت که به خانه بازگردد اما وجدانش این اجازه را به او نمیداد.

ساعت ها گشتن بیهوده در دهکده او را بسیار خسته کرده بود.از شدت خستگی خود را به گوشه ای انداخت.

نگاهان مردم او را شرمنده میکرد.خورشید در حال غروب بود و تاریکی کم کم روشنایی را در خود فرو میبرد.باران شدیدی شروع به باریدن کرد.
بالاخره تصمیم گرفت که دوباره به خانه بازگردد.به کوچه ای تاریک رسید و وارد آنجا شد.

دو مرد با چهره ای نامشخص در آن کوچه ایستاده بودند.آن دو مرد سریعا به اسکورپیوس نزدیک شدند.ترس در چشمانش موج میزد.
تصمیم به فرار گرفت و به عقب بازگشت اما ضربه ی محکمی که به او خورد باعث شد کاملا بی تحرک شود.

چشمانش نیمه باز بود و صداهای غیر واضحی می شنید :
-خودشه?!

-آره همینه،حالا سریعا برگردین به مخفیگاه!!

بعد از این حرف ها چشمانش کاملا بسته شد و دیگر هیچ صدایی نشنید.

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/9/1 23:06:09
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/9/1 23:07:15
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/9/1 23:20:24
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/9/2 5:59:14
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/9/2 6:11:11
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/9/2 6:20:13
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/9/2 13:23:10
مرا از یاد نبرید.
شناسه بعدی : ویکتور کرام
تا ابد دوستت دارم
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 20 آبان 1389 20:30
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید:

-شاید جسارت باشه ولی من این جسارت رو می کنم.

صدای اسکورپیوس بود که چندین و چند بار اکوی آن در فضای خالی قصر پیچید.دراکو از این بی احترامی او کاملا قرمز شده بود و داشت از شدت عصبانیت منفجر می شد.

-تو حق نداری!تو یه مالفویی و این قصر ماله توئه!

اسکورپیوس با حالتی که انگار حرف پدرش بسیار مسخره بود گفت: اوه واقعا!همون مالفوی هایی که رییس واس مرگشون برنامه ریخته بود و پدربزرگ بی عرضه ی من حتی نمی تونست از خانواده اش دفاع کنه.

دراکو با خشمی که در صدایش کاملا مشهود بود فریاد زد:در مورد پدربزرگت درست صحبت کن.

اسکورپیوس فریاد زد:نمی خوام!

دراکو ساکت شد.چیزی نگفت آرام آرام به عقب رفت بر صندلی اجدادیش نشست.اسکورپیوس سری تکان داد که افسوس خوردنش را نشان می داد و بعد به سرعت به اتاق خود رفت. وسایلش را جمع کرد و همه را در کوله ای سیاه رنگ ریخت.کوله پشتی نسبتا سنگین را به پشت خود انداخت و از اتاق خودش برای آخرین بار خداحافظی کرد.

زمانی که به درون تالار اصلی قصر رسید بغض گلویش را گرفته بود دلش در همین قصر بود اما هدفش در بیرون از این کاخ بود.در حالی که می خواست از قصر خارج شود به آرامی گفت:خداحافظ پ...

دراکو در حالی که از پنجره بیرون را نظاره می کرد،نگذاشت حرف او تمام شود و فریاد زد:به من نگو پدر!تو پسر من نیستی!برو!برو گمشو پسرک گستاخ!

اسکورپیوس در کاخ را باز کرد و آن را محکم کوبید.سریع از آن بیرون رفت بی آن که اشک دراکو را ببیند که بیرون خیره شده بود تا اسکورپیوس نتواند اشک هایش را ببیند.اسکورپیوس دیگر تاب،تحمل آن بغض را در گلو نداشت پس آن شکست و هق هق بلندی سر داد.

اسکورپیوس از قصر خارج و به محض اینکه پا به خیابان گذاشت تاکسیی زیر پایش نگه داشت و او گفت:دهکده ی هاگزمید.

همه چیز داشت خیلی سریع اتفاق می افتاد.راننده ی تاکسی گفت:بپر بالا!

اسکورپیوس سوار ماشین شد و در حالی که اشک هایش چون دانه های الماس شفاف بر روی گونه هایش بود برای آخرین لحظات قصر را نظاره کرد.

-جوون ناراحتی!این عجیبه،تو نوه ی لوسیوسی نباید نگران چیزی باشی!

-اسکورپیوس با نفرتی که در صدایش موج می زد،گفت:دیگه نیستم!

کافه تریای مادام پادیفوت

باران شدیدی بیرون می بارید.اسکورپیوس آخرین لیوان خود را از بطری ریخت و بعد بطری را درون پلاستیک انداخت اشک هایش بر روی گونه هایش بود با خودش گفت:به سلامتی!

لیوان آخر را سر کشید و دوباره هق هق گریه سر داد.بعد از چند دقیقه که حسابی خالی شده بود،فریاد زد:یه نوشیدنی دیگه!

اسکورپیوس در حالی که مست مست بود این را گفت و بعد از گفتن این جمله از شدت مستی سرش بر روی میز افتاد میز چرخید و او بر روی زمین افتاد.

گارسون کافه تریا بلند شد و با عصبانیت هر چه تمام تر به سمت او آمد و گفت:معتاد احمق!پاشو برو گمشو بیرون!

اسکورپیوس در حالی که از روی مستی نمی توانست به خوبی حرف بزند،گفت:گارسون گستاخ می دونی من کیم؟من اسکورپیوس مالفوی!نوه ی لوسیوس مالفوی!لوسیوس مالفوی کثافت بی شرف!

گارسون با عصبانیت گفت:پس از خانوادگی کثافت بی شرفین!

گارسون اسکورپیوس را از داخل کافه بیرون انداخت.اسکورپیوس چون لاشه ای خود را بر روی یک کارتون نوشیدنی نزدیک کافه انداخت و بر روی آن تا صبح خوابید.

انوار طلایی خورشید به چشمانش اجازه ی خواب بیشتر را نمی داد.پس چشم باز کرد.موشی را در مقابل خود دید که داشت تکه ای از کارتون را می جوید.بلند شد.بدنش گلی بود و لباس هایش بوی نم می داد.نمی دانست باید کجا برود تنها جایی که داشت کاخ مالفوی ها بود که با خود عهد کرده بود هرگز به آن بر نگردد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: جمعه 30 مهر 1389 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ی گریمولد:

لینی و جیمز با سرعت پله ها را دو تا یکی طی کردند و با رسیدن به هر اتاقی به درون آن سرک میکشیدند تا بلکه لوسیوس را قبل از خارج شدن از خانه و غیب شدن گیر بیاورند.

جیمز از دورن اتاقی بیرون آمد و با حرکت سرش به لینی که چند پله پایین تر از او بود فهماند که لوسیوس آنجا هم نیست. بنابراین با نگرانی با بیشترین سرعتی که میتوانستند به سمت در خانه ی گریمولد هجوم بردند.

همان لحظه ، خانه ی ریدل:

بلا وارد اتاقی که سیریوس و نارسیسا در آن بودند شد و رو به نارسیسا پرسید: چیزی فهمیدی؟

نارسیسا با اندوه گفت: نه جواب نمیده!

بلا با عصبانیت چوبدستیش را بیرون کشید و به نارسیسا گفت: برو کنار تا با یه کروشیو بهش بفهمونم با کی طرفه!

نارسیسا بلافاصله گفت: نه صبر کن.

به سمت بلا رفت و آهسته در گوش او چیزی گفت. بلا نیشخندی زد و گفت: خوبه نارسیسا داری راه میفتی.

و از آنجا خارج شد. سیریوس بلافاصله از جایش بلند شد و گفت: شروع میکنیم!

نارسیسا تایید کرد و آهسته از اتاق خارج شد. بعد از بررسی کردن وضعیت بیرون از اتاق از سیریوس خواست تا همراه او خارج شود. هر دو آهسته راهروها را میگذراندند و هر لحظه به در ورودی خانه ی ریدل نزدیک تر میشند.

نارسیسا سرش را از پشت ستونی بیرون آورد و با دیدن لودو که جلوی در ایستاده بود بلافاصله پنهان شد.

نارسیسا گلویش را صاف کرد و یکراست به سمت لودو رفت. دو دقیقه بعد همراه لودو از آنجا رفتند. سیریوس از موقعیت استفاده کرد و از خانه ی ریدل خارج شد. حالا تنها کاری که باید میکرد یک جسم یابی ساده بود.

میدان گریمولد:

در خانه ی گریمولد به شدت باز شد و دو نفر از درون آن به بیرون پرتاب شدند. جیمز و لینی چشمانشان را درون میدان به حرکت در آوردند و سرانجام شنلی را دیدند که درون کوچه ای رفت و ناپدید شد.

با عجله به آن سمت دویدند و دقیقا لحظه ای که به درون کوچه رفتند با صدای پقی لوسیوس ناپدید شد.

جیمز با وحشت گفت: سیریوس!

و کنار دیوار ولو شد. صدای پق دیگری آمد و لینی با هیجان فریاد زد: سیریوس!

جیمز که متوجه آمدن سیریوس نشده بود با ناراحتی گفت: از دست رفت.

اما همان موقع با برخورد دست های سیریوس با او به خود آمد و با خوش حالی به سیریوس که سالم جلوی او ایستاده بود خیره شد.

حالا سیریوس به خانه ی گریمولد و لوسیوس به خانه ی ریدل بازگشته بود و ماجرا به طوری که اصلا انگار اتفاقی پیش نیامده بود به پایان رسید و جیمز و لینی فهمیدند که بهتر است دیگر از این فکرهای بکر نکنند!


پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: دوشنبه 21 تیر 1389 13:09
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی نفس راحتی کشید و به اتاق بازگشت.
جیــــــــــــمز!! چیکار داری میکنی!؟چرا دستاشو باز کردی!؟

جیمز بچگانه خندید و با شور و شوق بالا پرید.
_ عمو لوسیوس گفته که برام یه یویوی جدید میخر...

لوسیوس قهقهه ای مستانه سر داد.
_ بچـــــــــــه ای جیمز! بچه! پتریفیکوس توتالوس!

دستان جیمز به دو طرفش بدنش چسبید.پاهایش به هم نزدیک شدند ومانند سنگ خشک شد.آنگاه با صورت به روی زمین افتاد. لینی با چشمانی گشاد شده از ترس سقوط جیمز را تماشا میکرد.با برخورد جیمز به زمین و پیچیدن صدای گروومپ بلندی لینی به خود آمد و چوب دستی اش را بیرون کشید.
_ استیپوف...

لوسیوس نعره کشید.
_کروشیو!

لینی بر زمین افتاد.از درد به خود میپیچید اما سریع خود را جمع و جور کرد و با طلسمی دقیق چوب دستی لوسیوس را از دستش در آورد. لینی پوزخند زنان از جایش برخواست اما لوسیوس دیگر آنجا نبود!!

لینی با خشم به جیمز نگاه کرد.جیمز که تنها چشمانش در حدقه میچرخید اشک هایش گولی گولی(!) جاری شد.لینی با طلسمی جیمز را آزادکرد.

جیمز : عوووووآآآآآ...نیمیخوام! عمویی من رو اسکل کرد...عررررر...یویوم...عموی بــــــــد!
لینی با تعجب و اندک مایه خوشحالی به جیمز نگاه کرد : جیـــــمز!تو درمان شدی!داری واقعا" گریه میکنی!
جیمز : نه بابا...درمان چیه!؟ داشتم به اسکل شدنه خودم میخندیدم!
لینی : اه! بسه دیگه! باید بریم دنبال لوسیوس... نباید بزاریم برگرده پیش مرگخوارا...بجنب!

جیمز سلانه سلانه به دنبال لینی به راه افتاد.

خانه ریدل:

نارسیسا مسئول مراقبت از سیریوسِ آنپارته نما بود.
_بگو ببینم شوهر من کجاس!؟

سیریوس با بیخیالی به نارسیسا نگاه کرد.
_قبرستون!

در کمال ناباوری ! اشک های نارسیسا بر روی گونه های رنگ پریده اش جاری شد.سیریوس که اندکی احساس عذاب وجدان کرده بود کمی خود را برروی صندلی اش جابجاکرد.
_ نه بابا!شوخی کردم باهات...الان پیش دوستای منه و اونا باهاش کاری ندارن...اما اگر شماها منو بیشتر اینجا نگه دارید ممکنه کارش به اونجاها هم بکشه ...

ناگهان فکری به ذهن سیریوس خطور کرد و آنرا با نارسیسا در میان گذاشت.
نارسیسا :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!